عشق.


<عشق> از هرمن هسه را در فروردین سال ۱۳۹۰ ترجمه کرده بودم.

دوست من آقای توماس هوپفنر، بدون شک در میان آشنایانم تنها کسی می‌باشد که بیشترین تجربه در عشق را داراست. حداقل با زنان زیادی رابطۀ عاشقانه داشته است، هنرهای معاشقه را از راهِ یک تمرین طولانی کسب کرده و می‌تواند از خود بخاطر فتوحاتِ فراوانش تمجید کند. وقتی او برایم از معاشقه کردن‌هایش تعریف می‌کند، خودم را در برابرش مانند یک بچه‌مدرسه‌ای تصور می‌کنم. البته گاهی در پنهان فکر می‌کنم که او از ماهیت واقعیِ عشق چیزی بیشتر از امثال من نمی‌داند. من باور نمی‌کنم که او در زندگیش اغلب بخاطر یکی از محبوبه‌های شبانه‌اش بیداری کشیده و تمام شب را گریسته باشد. او در هر حال بندرت به این محتاج بوده است، و من می‌خواهم این را برایش از صمیم قلب آرزو کنم، زیرا که او با تمام کامیابی‌هایش انسان بشاشی نیست. من اغلب او را با چهره‌ای می‌بینم که کمی ملانکولی در آن نمایان است، و رفتارش چیزی مثل یک ناامیدیِ آرام و تار در خود دارد، چیزی که مانند سیر بودن دیده نمی‌شود.
حالا، این گمانه‌زنی ا‏ست و شاید هم پنداری بیش نباشد. آدم می‌تواند با روانشناسی کتاب‌ها بنویسد، اما با آن نمی‌توان انسان را شناخت، و من حتی روانشناس هم نیستم. با این حال بعضی وقت‌ها چنین به نظرم می‌آید که دوست من توماس فقط به این جهت در بازیِ عشق دارای یک ذوقِ هنریست، زیرا او در ارتباطِ با عشق که دیگر برایش یک بازی نیست کمبودی دارد، و چون او آن کمبود را در خود می‌بیند و بر آن تأسف می‌خوردْ بنابراین آدمی ملانکولی‌ست. ــ احتمالاتِ فراوان، شاید هم پندارهائی باطل.
آنچه را که او به تازگی در بارۀ خانم فورستر برایم تعریف کرد، گرچه نه به ماجرائی واقعی و نه حتی به یک ماجراجوئی مربوط می‌گشت و تنها به یک مَتلِ تغزلی شباهت داشت، اما باز برایم عجیب بود.
وقتی که هوپفنر قصد ترک کردنِ کافه "ستاره آبی" را داشت او را می‌بینم و به نوشیدن شیشه‌ای شراب راضی‌اش می‌سازم. برای اینکه او را مجبور به سفارش دادن شراب خوبی کنم، یک بطر شراب موزلِ معمولی سفارش می‌دهم که من خودم هیچوقت آن را نمی‌نوشم. او با اکراه به گارسون که در حال رفتن بود می‌گوید:‌
"موزل نه، صبر کنید!"
و بعد شراب مرغوبی سفارش می‌دهد. من با انتخاب او موافقت کردم و با اثر کردنِ شرابِ ناب بزودی به حرف می‌افتیم. من با احتیاط صحبت‌مان را به خانم فورستر می‌کشانم، یک خانم زیبا با کمی بیشتر از سی سال سن، که مدت کمی‌ست در شهر زندگی می‌کند و بر سر زبان‌ها افتاده بود که معشوقه‌های فراوانی داشته است.
مرد یک صفر بیشتر نبود. به تازگی فهمیده بودم که دوست من به خانۀ او رفت و آمد می‌کند.
او عاقبت تسلیم شده و می‌گوید: "می‌دونم که خانم فورستر علاقه‌ات را جلب کرده. اما من چیز زیادی نمی‌تونم بگم. بین من و او اتفاقی نیفتاد."
"هیچ اتفاقی؟"
"خوب، من در حقیقت چیزی برای تعریف کردن آنچه از من انتظار دارند ندارم. آدم باید شاعر می‌بود."
من می‌خندم.
"تو معمولاً باور زیادی به شاعران نداری."
"چرا باید داشته باشم؟ شاعران آدم‌هائی هستند که اغلب چیزی تجربه نمی‌کنند. من می‌تونم به تو بگم در زندگیِ من هزاران اتفاق رخ داده که باید نوشته می‌شدند. همیشه فکر می‌کردم که چرا یک شاعر چنین چیزهائی را تجربه نمی‌کند تا با نوشتن آنها از هلاک شدنشان جلوگیری کند. شماها همیشه یک سر و صدایِ مرگبار بخاطر بدیهیات به پا می‌کنید، هر آشغالی برای نوشتنِ یک نوول کفایت می‌کند ــ"
"و جریان خانم فورستر هم یک نوول است؟"
"نه. او یک یک انگاره است، یک شعر. یک شوخی. می‌دونی."
"گوش می‌کنم، ادامه بده."
"خب، حالا، زن برایم جذاب بود. از آنچه در بارۀ او می‌گویند مطلعی. تا جائیکه من از دور توانستم ببینم، باید که گذشتۀ پُرماجرائی داشته باشد. به نظرم می‌رسد که انوع مختلفِ مردها را شناخته و به آنها عشق ورزیده و هیچکدام را مدت طولانی‌ای تحمل نکرده است. با این حال زن زیبائی‌ست."
"تو چه چیز زیبائی در او دیدی؟"
"خیلی ساده، او ابداً چیز زائدی ندارد، هیچ‌چیزِ زیادی. اندامش پرورش یافته و تابع خواسته‌هایش است. هیچ‌چیزِ بی‌دیسیپلینی، هیچ‌چیزِ از کار افتاده، تنبل و بی‌روحی در او نیست. من هیچ موقعیتی را نمی‌تونم تصور کنم که او بهترین مقام در زیبائیِ بیرونی را کسب نکند. به این جهت من بسوی او کشیده شدم، چون برای من ساده‌لوحان خسته‌کننده‌اند. من آگاهانه زیبارویانی را جستجو می‌کنم که فُرم و فرهنگی فرهیخته دارند و نه تئوری!"
و بعد ادامه می‌دهد: "بنابراین سعی کردم با او آشنا شوم و چند بار به خانه‌اش رفتم. متوجه شدن اینکه او در این زمان معشوقی ندارد کار سختی نبود. من شروع به نزدیک کردن خود به او می‌کنم. چند نگاهی به روی میز، یک کلمۀ آهسته هنگام زدنِ جام بر هم، یک بوسۀ دراز مدت بر دستانش. او اینها را تحمل کرد، منتظر بود ببیند که چه رخ خواهد داد. بنابراین من روزی پیش او رفتم که مهمان در خانه نداشت و مرا پذیرفت.
هنگامی که روبرویش نشسته بودم، خیلی سریع متوجه می‌شوم که در اینجا هیچ شیوه‌ای کارآمد نیست. پس بر سر بانک بازی کردم و خیلی ساده به او گفتم من عاشق شده‌ام و در اختیار او می‌باشم. و او در مقابلْ تقریباً محاوره زیر را پیوند زد:
"از چیزهای جالب‌تری صحبت کنیم."
"خانم مهربان، چیزی بجز شما نمی‌تواند برایم جذابیت داشته باشد. من نزد شما آمده‌ام تا فقط این را به شما بگویم. اگر که برایتان خسته‌کننده است، می‌روم."
"خوب، حالا شما از من چه می‌خواهید؟"
"عشق، خانم مهربان!"
"عشق! من شما را اصلاً نمی‌شناسم و عاشق شما هم نیستم."
"شما خواهید دید که من شوخی نمی‌کنم. من به شما همه چیز تقدیم می‌کنم، آنچه که هستم و آنچه که می‌توانم انجام دهم، و من برای خاطر شما خیلی کارها می‌توانم انجام دهم."
"بله، این را همه مردها ادعا می‌کنند. هرگز چیز تازه‌ای برای اعلامِ عشقِ شما مردها وجود ندارد. چکار می‌خواهید برای سرِ شوق آوردن من انجام بدید؟ اگر که واقعاً عاشق بودید تا حالا کاری انجام داده بودید."
"مثلاً چه کاری؟"
"این را باید خودتون بدونید. شما می‌تونستید هشت روز روزه بگیرید یا خودتونو بکشید، یا حداقل شعر می‌گفتید."
"من اما شاعر نیستم."
"چرا نیستید؟ کسی که مانند شما چنین عاشق استْ بخاطر یک لبخند، یک اشاره و یک واژه از دهانِ معشوقْ شاعر و قهرمان می‌شه. اگر هم شعرهایش خوب نباشند، با این وجود پُر از گرما و عشق‌اند ــ"
"حق با شماست خانم مهربان. من شاعر و قهرمان نیستم، و خود را نخواهم کشت. یا اگر این کار را روزی می‌کردم، فقط از دردِ اینکه عشقم آنگونه قوی و آتش‌زا نیست که شما درخواستش را دارید. اما من به جای تمام اینها در برابر آن عشاقِ ایده‌آل شما یک امتیاز کوچک دارم: من شما را درک می‌کنم."
"چه چیزی را درک می‌کنید؟"
"این را که شما مانند من دلتنگ هستید. شما آرزوی داشتن یک معشوق نمی‌کنید، بلکه مایلید کسی را دوست داشته باشید، بطور کامل و نامعقول عاشق شوید. و این کار را نمی‌توانید انجام دهید."
"شما اینطور فکر می‌کنید؟"
"بله من اینطور فکر می‌کنم. شما مانند من بدنبال یافتن عشق هستید. آیا اینطور نیست؟"
"شاید."
"به این خاطر من هم نمی‌توانم به دردتان بخورم، و من بیشتر از این مزاحم شما نمی‌شوم. اما یک چیز را قبل از رفتن به من بگوئید، که آیا شده شما یک بار، فقط یک بار با عشقِ حقیقی مواجه شده باشید."
"یک بار، شاید. حالا که ما تا اینجا پیش آمده‌ایم می‌توانم آن را برایتان تعریف کنم. سه سال پیش از این من برای اولین بار این حس را داشتم که حقیقتاً کسی مرا دوست می‌دارد."
"اجازه دارم بیشتر بدونم؟"
"باشه، بخاطر شما. در آن زمان مردی آمد و قصد داشت با من آشنا شود. او مرا دوست می‌داشت، اما چون من شوهر داشتم، او به من نگفت که مرا دوست دارد. و وقتی دید که من شوهرم را دوست ندارم و دارای معشوقه‌ام، به من پیشنهاد کرد که از شوهرم طلاق بگیرم. اما این کار عملی نبود، و او از آن به بعد مراقبت از من را به عهده گرفت، از ما نگهبانی می‌کرد، به من هشدار می‌داد و برایم دوست و مشاور خوبی گشت. و وقتی من بخاطر او معشوقه‌ام را رد کردم و آماده پذیرفتن او بودم، او به من بی‌اعتنائی کرد، رفت و دیگر بازنگشت. بجز او کسی مرا دوست نداشت."
"می‌فهمم."
"آیا حالا نمی‌خواهید بروید؟ ما چیزهای زیادی بهم گفتیم."
"خدا نگهدار. بهتر است که من دیگر پیش شما نیایم."
دوست من سکوت می‌کند، بعد از لحظه‌ای گارسون را صدا می‌زند، پول را می‌پردازد و می‌رود. من از این داستان نتیجه گرفتم که توانائی به عشقِ حقیقی در او مفقود است. او خود آن را بر زبان آورد. و با این وجود باید آدم به انسان‌ها زمانی که از کمبودهایشان می‌گویند بیشتر از همیشه بی‌اعتماد باشد. بعضی‌ها خود را کامل می‌پندارند، چون فقط برای خود خواسته‌های کمی قائلند. این کار را دوست من انجام نداد، و شاید که ایده‌آلش از یک عشقِ حقیقی او را به این روز انداخته باشد.
شاید که این مردِ باهوش مرا از بهترین‌ها می‌دانست و احتمالاً آن گفتگو با خانم فورستر فقط ساختۀ ذهنش بود. زیرا که او یک شاعرِ مخفی‌ست، هرچقدر هم که او آن را انکار کند.
احتمالات فراوان، شاید هم پندارهائی باطل.
(1906)

اولین تجربه.


<اولین تجربه> از هرمن هسه را در اردیبهشت سال ۱۳۹۰ ترجمه کرده بودم.

واقعاً عجیب است که چگونه تجربه‌ها می‌توانند غریبه گردند و از دستِ آدم لیز بخورند! تمام سال‌ها با هزاران ماجرا می‌توانند از خاطر آدم گم شوند. من غالباً کودکانی را در حال دویدن برای رفتن به مدرسه می‌بینم و به زمانِ مدرسه رفتن خود فکر نمی‌کنم، من محصلین دبیرستانی را می‌بینم و با زحمت به یاد می‌آورم که من هم روزی یک دانش‌آموز دبیرستانی بوده‌ام. من مکانیسین‌ها را در حال رفتن به کارگاهشان و کارمندانی را که سریع به اداره می‌روند می‌بینم و به کلی فراموش کرده‌ام که من هم روزی قدم‌های مشابه‌ای برای رفتن به اداره برمی‌داشتم و بلوز آبی رنگ و نیمتنۀ کارمندی با آرنجِ براق می‌پوشیدم. من در کتاب‌فروشی جزوه‌های عجیبِ شعرِ شاعران هجده ساله را که بنگاه انتشاراتی پیرسون در درسدن به چاپ رسانده است تماشا می‌کنم و به اینکه من هم روزی چنین اشعاری سروده‌ام و حتی در دام همین شکارچیانِ مؤلفین افتاده و فریبشان را خورده‌ام دیگر فکر نمی‌کنم.
تا اینکه یک بار در یک پیاده‌روی یا سوار بر قطار و یا در ساعات بی‌خوابیِ شبانه قطعۀ کاملی از زندگیِ فراموش گشته دوباره ظاهر می‌گردد و کاملاً نورانی مانند یک صحنه‌آرائی، با تمام چیزهای جزئی، با تمام اسامی و مکان‌ها، همهمه‌ها و شایعات روبروی آدم می‌ایستد. شبِ گذشته اینچنین بر من گذشت. تجربه‌ای که در زمان رخ دادنش اطمینان کامل داشتم آن را هرگز از یاد نخواهم برد دوباره در برابرم ظاهر گشت، تجربه‌ای که من اما سال‌ها بدون هیچ نشانی فراموش کرده بودم. درست مانند آنکه آدم یک کتاب یا یک چاقوی جیبی را گم کرده، دلتنگش شده و بعد فراموشش بکند و یک روزی دوباره آن کتاب یا چاقو در کشویِ میز میان خرت و پرت‌ها افتاده و دوباره متعلق به تو باشد. 
من هجده ساله و در پایانِ دوره کارآموزیِ رشتۀ مکانیک بودم. اخیراً پی برده بودم که در این رشته پیشرفتی نخواهم کرد و مصمم بودم یک بار دیگر تغییر رشته دهم. تا رسیدنِ موقعیتی که بتوانم این موضوع را با پدر در میان بگذارم در کارگاه ماندم و کارم را نیمه‌خشنود مانند کسی که استعفا داده باشد و تمام جاده‌ها را در انتظار خود می‌بیند انجام می‌دادم.
ما در آن زمان یک کارآموز در کارگاه داشتیم که ویژگی ممتازش خویشاوند بودن با خانم ثروتمندی از شهر کوچکِ همسایه بود. این خانم جوان که بیوۀ کارخانه‌داری بود در یک ویلای کوچک زندگی می‌کرد، یک ماشین شیک داشت و یک اسبِ سواری و به داشتنِ تکبر و غیرعادی بودن معروف شده بود، زیرا که او در میهمانی‌های قهوه و شیرینی شرکت نمی‌کرد و بجای این کار اسب‌سواری و ماهیگیری می‌کرد، گل لاله پرورش می‌داد و سگِ سنت برنارد نگهداری می‌کرد. مردم با حسادت و عصبانیت از او صحبت می‌کردند، بخصوص از زمانی که فهمیدند او در اشتوتگارت و مونیخ، دو شهری که او اغلب مسافرت می‌کرد، می‌تواند خیلی خونگرم هم باشد.
این خانم از زمانی که خواهرزاده‌اش پیش ما در کارگاه مشغول به کارآموزی بود در مجموع سه بار به آنجا آمد و بعد از سلام و احوالپرسی با خویشاوندش اجازه داده بود تا دستگاه‌ها را به او نشان دهد. او هر بار با شکوه دیده می‌شد و آرایش لطیف و چشمان کنجکاو و سؤالات مضحکش وقتی در میان فضای دوده‏ گرفتۀ کارگاه راه می‌رفت و بلندبالا بودنش، موهای طلائی و آن صورتِ کاملاً جوان و بی‌تجربه‌اش که مانند صورت دختر خردسالی به نظر می‌آمدْ تأثیر زیادی بر من گذاشته بود. و ما در لباس‌هایِ کارِ روغنی و دست‌ها و صورت‌های سیاه آنجا ایستاده بودیم و احساس می‌کردیم که یک شاهزاده خانم به دیدارمان آمده است. و این با نظریه‌های سوسیال دموکراتی ما همخوانی نداشت، چیزی که ما در هر بار آمدنِ این خانم به کارگاه دوباره به آن پی می‌بردیم.
در این بین یک روز کارآموز در وقت استراحت پیشم آمد و گفت: "آیا می‌خواهی روز یکشنبه به اتفاق من پیش خاله‌ام برویم؟ او تو را دعوت کرده است."
"دعوت کرده؟ هی، از این شوخی‌های احمقانه با من نکن، وگرنه دماغتو فرو می‌کنم تو سطل آب داغ". اما او شوخی نمی‌کرد. خاله‌اش برای روز یکشنبه از من دعوت کرده بود. ما می‌توانستیم با قطارِ ساعتِ ده شب به خانه بازگردیم، و اگر مدت ماندمان طولانی‌تر می‌شد، شاید هم ماشینش را برای بازگشت در اختیارمان قرار می‌داد.
با مالک یک ماشین لوکس، سرورِ یک خدمتکار مرد و دو خدمتکار زن، یک درشکه‌چی و یک باغبان رفت و آمد داشتن، برای آن دوره از جهان‌بینی من ناپسند بحساب می‌آمد. اما من هنگامی این موضوع را بخاطر آوردم که با هیجان دعوت را قبول کرده و پرسیده بودم که آیا لباس زرد رنگِ روزهای یکشنبه‌ام به اندازه کافی خوب است یا نه.
تا روز شنبه با خوشی و هیجانِ لاعلاجی در حرکت بودم. بعد اما ترس به سراغم آمد. آنجا چه باید بگویم، چگونه باید رفتار کنم، چگونه باید با او صحبت کنم؟ کت و شلوارم که تا آن موقع به آنها افتخار می‌کردم ناگهان دارای لکه و چروک گشته و کنارۀ‏ یقه‌ام ریش ریش شده بود. از این گذشته کلاهم کهنه و نخ‌نما بود، و این معایب را نمی‌شد توسط سه وسیلۀ با ارزشم ــ یک جفت کفش نوک‌تیز، یک کراواتِ نیمه‌ابریشمی با رنگ قرمزِ براق و عینکِ دسته ورشوئی ــ از چشم پوشاند.
در روز یکشنبه مانند بیماری بخاطر هیجان و خجالت به همراه کارآموز پایِ پیاده به اتلینگن رفتم. ویلا دیده می‌شود، ما در کنار پرچین جلویِ درختان سرو ایستاده بودیم، واق واق سگ با زنگِ در درهم می‌آمیزد. یک خدمتکار ما را به خانه راه می‌دهد، او حرف نمی‌زد و رفتارش با ما اهانت‌آمیز بود، به سختی به خود زحمت داد تا از من در برابر سگِ بزرگِ نژادِ سنت برنارد که قصد گاز گرفتن شلوارم را داشت محافظت کند. با ترس به دست‌هایم که هرگز چنین شرم‌آور تمیز نبوده‌اند نگاه می‌کردم. من قبلاً آنها را هنگام غروب نیمساعتِ تمام با نفت و صابون شسته بودم.
خانم در یک لباس سادۀ تابستانی به رنگ آبیِ روشن ما را در سالن پذیرفت. او با ما دست داد و به نشستن دعوتمان کرد و گفت غذا فوری آماده خواهد شد.
و از من پرسید: "آیا شما نزدیک‌بین هستید؟"
"یک کم."
"آیا خبر دارید که عینک اصلاً بهتون نمیاد." من عینک را از چشم برمی‌دارم و آن را در جیبم قرار می‌دهم و به چهره‌ام حالتی سرکشانه می‌دهم.
او در ادامه می‌پرسد: "و شما سوسیال دمکرات هم هستید؟"
"بله، البته."
"اما به چه دلیل؟"
"بخاطر اعتقادم."
"که اینطور. اما کراواتتان دوست ‏داشتنی‌ست. خوب حالا وقت غذا خوردن فرارسیده. حتماً اشتها برای غذا خوردن به همراه آوردید؟"
در اتاق کناری غذا روی میز چیده شده بود. بر خلاف توقعم، به استثنای سه گیلاس با شکل‌های مختلف چیز دیگری وجود نداشت که مرا دچار دستپاچگی سازد. یک سوپ مغز، راسته گاو سرخ کرده، سبزیجات، سالاد و شیرینی، اینها غذاهائی بودند که من بدون آبروریزی قادر به خوردنشان بودم. و شراب را خود خانم خانه در گیلاس‌ها ریخت و در حین غذا خوردن تقریباً فقط با کارآموز صحبت کرد. از آنجائیکه غذاهای خوب همراه با شراب خیلی به من چسبید، بزودی حالم خوش گشت و تا اندازه‌ای شنگول شدم.
بعد از غذا با گیلاس‌های شرابمان به سالن بازگشتیم، و هنگامیکه به من یک سیگاربرگِ نازک تعارف و در کمال تعجبِ من با یک شمع قرمز و طلائی رنگ روشن می‌گرددْ سرخوشی‌ام تا حد رضایت‌بخشی بالا می‌رود. تازه حالا جرأت می‌کنم خانم را با دقت تماشا کنم، و او چنان لطیف و زیبا بود که من خود را با غرور در بهشتِ جهانِ نجیب، جهانی که من در چندین رمان و پاورقی مشتاقانه یک تصور مبهم از آن بدست آورده بودم احساس می‌کنم.
ما مشغول گفتگوی سرزنده و با روحی می‌شویم، و من چنان بی‌پروا شده بودم که در بارۀ اظهار نظر قبلیِ مادام در باره سوسیال دموکراسی و کراوات قرمز رنگم مزاح می‌کنم.
خانم با لبخند می‌گوید: "شما کاملاً حق دارید. به ایمانتان وفادار بمانید. اما کراواتتان را باید کمی راست‌تر ببندید. ببینید، اینطوری ــ"
او جلوی من می‌ایستد و خود را بر رویم خم می‌کند، کراواتم را با هر دو دست گرفته و آرام به اطراف حرکتش می‌دهد. در این حال ناگهان با وحشتِ فراوان احساس کردم که او دو انگشت خود را از یقه پیراهنم داخل کرده و آهسته سینه‌ام را لمس می‌کند. و وقتی من با وحشت نگاهش کردم او مجدداً سینه‌ام را با دو انگشت فشرد و در این حال ثابت به چشمانم نگریست.
من فکر کردم، اوه این غیرممکن است، و ضربان قلبم شدت گرفت، در حالیکه او به عقب بازگشته و چنین وانمود می‌کرد می‌خواهد کراوات را نگاه کند، اما بجای آن مرا دوباره نگاه می‌کرد، جدی و مست، و سرش را آهسته چند بار تکان داد.
و بعد به خواهرزادۀ‏ خود که در حال ورق‏ زدن مجله‌ای بود می‌گوید: "می‌تونی از آن بالا در گوشۀ اتاق جعبۀ بازی‌ها را بیاری؟"
کارآموز می‌رود و او به طرف من می‌آید، آرام و با چشمانی درشت. و آهسته و نرم می‌گوید: "آه تو! تو خیلی شیرینی" و در این حال صورتش را به صورتم نزدیک می‌سازد و لب‌هایمان برهم می‌نشینند، بی‌صدا و سوزان، و دوباره، و دوباره. من بانویِ بلندبالا و زیبا را در آغوش گرفته و چنان محکم به خود می‌فشرم که باید دردش آمده باشد. اما او فقط دوباره دهانم را جستجو می‌کرد و چشمانش در حال بوسیدن تر و دخترانه گشته و می‌درخشیدند.
کارآموز با جعبۀ بازی‌ها برمی‌گردد، ما می‌نشینیم و هر سه نفر بر سرِ شکلات تاس می‌ریزیم. دوباره حرف‌های او جاندار و باروح گشته و بعد از هر بار تاس ریختن شوخی می‌کرد، اما من حرفی از دهانم خارج نمی‌شد و نفس کشیدن برایم سخت شده بود. گاهی از زیر میز دستش را به سمت دستم می‌آورد و با آن بازی می‌کرد و یا آن را روی زانویم می‌گذاشت.
کارآموز در حدود ساعت دهِ شب یادآوری کرد که زمان رفتن فرا رسیده است.
او از من پرسید "شما هم قصد رفتن دارید؟" و به چشمانم نگاه کرد.
من تجربه‌ای در ماجراهای عاشقانه نداشتم، بنابراین با لکنت گفتم، بله انگار وقت رفتن رسیده، و بلند شدم.
او می‌گوید "خوب، باشه" و کارآموز به حرکت می‌افتد و من به دنبالش به سمت در حرکت می‌کنم، اما هنگامیکه کارآموز پایش را از در بیرون ‏می‌گذارد، زن دستم را گرفته، به سمت خود می‌کشاند و در گوشم زمزمه می‌کند: "بی‌عقلی نکن، زیرک باش!" و من این را هم نفهمیدم.
ما خداحافظی کردیم و به سمت ایستگاه دویدیم. بلیط را در دست نگاه داشتیم و کارآموز سوار شد. اما من حالا احتیاجی به همصحبت نداشتم. من فقط سوار پله اول شدم و وقتی رانندۀ قطار سوت را به صدا آورد دوباره به پائین پریده و آنجا ماندم. شبِ خیلی تاریکی بود.
گیج و غمگین جادۀ طولانی را به سمت خانه طی کردم و مانند دزدی از کنار باغ و پرچینِ خانۀ او گذشتم. یک بانوی محترم مرا دوست می‌داشت! سرزمین‌های جادوئی درهایشان را برویم گشوده بودند، و هنگامی که تصادفی در جیبم عینک دسته ورشوئی را می‌یابم، آن را در نهر آب پرتاب می‌کنم.
یکشنبۀ هفته بعد کارآموز برای نهار پیش زن دعوت شده بود، اما من نه. و او دیگر هرگز به کارگاه نیامد.
سه ماهِ تمام یکشنبه‌ها یا در ساعات دیروقتِ شب اغلب به اتلینگن می‌رفتم و در کنار پرچین‌ها به استراق‌سمع می‌ایستادم و به اطرافِ باغِ خانه سر می‌کشیدم، صدای واق واق سگِ نژادِ سنت برنارد و عبور باد از میان درختان سرو را می‌شنیدم، در اتاق‌ها نور چراغ می‌دیدم و فکر می‌کردم: شاید که او مرا یک بار ببیند؛ او مرا دوست دارد. یک بار هم از خانه صدای نواختن نرم و وزین پیانو شنیدم و به دیوار تکیه داده و گریستم.
اما دیگر هرگز خدمتکار مرا به خانه راه نداد و در برابر سگ‌ها از من حمایت نکرد، و هرگز دیگر دست‌های زن دستانم را و دهانش دهانم را لمس نکردند و فقط در رویا یک بار برایم این اتفاق افتاد. و من در اواخر پائیز شغل مکانیکی را رها ساختم و لباس کار آبی رنگ را برای همیشه از تن خارج ساخته و به شهر بسیار دورِ دیگری رفتم.
(1905)

آنچه شاعر در شب دید.


<آنچه شاعر در شب دید> از هرمن هسه را در تیر سال ۱۳۹۰ ترجمه کرده بودم.

روز در ماه ژوئیه در جنوب با گداختگی رو به پایان بود، کوه‌ها با قله‌های گلگونِ خود در بخارِ آبی رنگِ تابستانی شناور بودند، هوای شرجی مشغول جوشاندن محصولِ فراوان مزرعه‌ها بود، ذرت‌های بلند و چاقِ فراوانی مستقیم ایستاده بودند، محصول بسیاری از کشتزارها درو گشته بود، گرد و غبارِ ولرمِ جاده که بوئی مانند آرد می‌داد در رایحۀ گل‌های شیرین و رسیدۀ مزارع و باغ‌ها جاری بود. زمین هنوز در انبوهِ چمن‌هایش مانع از گرمای روز می‌گردید، دهکده‌ها از شیروانی‌های طلائی رنگِ خود نوری خفیف و گرم بر شفق می‌تاباندند.
عاشق و معشوقی در جادۀ‏ داغ از دهکده‌ای به دهکده دیگر می‌رفتند، آرام و بی‌هدف می‌رفتند، با به تأخیر انداختنِ وداع می‌رفتند، گاهی دست در دست با کمی فاصله از هم و گاهی در آغوش هم و شانه به شانه هم می‌رفتند. زیبا و معلق می‌رفتند، در لباس‌های راحتِ تابستانی که نور خفیفی می‌دادند، با کفش‌های سفیدی بر پا در تبِ ملایمِ شبانگاهی به فرمان عشق گام برمی‌داشتند، دختر با صورت و گردنی سفید، مرد با پوست قهوه‌ای سوخته، هر دو باریک اندام و راست قامت، هر دو زیبا، هر دو با حسی یکی گشته و انگار که از یک قلب تغذیه و هدایت می‌گردند، هر دو اما عمیقاً متفاوت و بسیار دور از هم بودند. لحظه‌ای بود که در آن رفاقت قصد داشت به عشق و بازی به سرنوشت مبدل گردد. هر دو به این لحظه می‌خندیدند، و هر دو جدی و تقریباً غمگین بودند.
در این ساعتِ روز کسی در جاده دیده نمی‌شد، کارگرانِ مزارع کار روزانۀ خود را به پایان رسانده و به خانه‌هایشان بازگشته بودند. عاشق و معشوق در نزدیکیِ یک خانۀ ییلاقی‏ که از میان درختان طوریکه انگار هنوز آفتاب بر آن می‌تابد واضح دیده می‌شد می‌ایستند و خود را در آغوش می‌گیرند. مرد با ملایمت دختر را با خود به کنار جاده می‌کشد، آنجا دیوار کوتاهی کشیده شده بود، و برای اینکه زمان بیشتری پیش هم بمانند، برای اینکه مجبور نباشند به دهکده و پیش مردم بازگردند و برای اینکه از باقیماندۀ راهِ مشترکشان استفاده نکنند بر روی دیوار می‌نشینند. آنها آرام بر روی دیوار در میان میخک‌ها و سنگ‌های خُرد گشته و شاخ و برگ پیچک‌های بالای سرشان نشسته بودند. صداهایی از داخل دهکده توسط گرد و خاک و بوی خوش عطر به سمت‌شان می‌آمد، صدای بازی کودکان، آوای یک مادر، خنده‌های مردانه و صدای خجولانۀ یک پیانوی پیر از راه دور. آن دو ساکت نشسته بودند، به یکدیگر تکیه داده و صحبت نمی‌کردند، هر دو تاریک شدن آسمان را از میان شاخ و برگ‌های بالای سر خود، سرگردانی رایحه‌های خوشبو را در اطراف خود و هوای گرم را در همان لحظۀ اول که از شبنم و رگبارِ خنک مطلع می‌گرددْ حس می‌کردند.
دختر جوان بود، خیلی جوان و زیبا بود، باریک‌اندام بود و گردن بلند و روشنش بطور شگفت‌انگیزی از میان لباس نازکش و بازوان و دست‌های لاغر و دراز و روشنش از میان آستین‌هائی کوتاه و گشادش بیرون زده بود. دختر عاشقِ دوست خود بود، در باره او خیلی چیزها می‌دانست، او را خیلی خوب می‌شناخت و از دوستی‌شان مدت مدیدی می‌گذشت. بارها به درازی یک آن به زیبائی‌ها و به جنسیت خود اندیشیدند، بارها خداحاقظی را به عقب انداختند و بازیگوشانه و کوتاه همدیگر را بوسیدند. مرد دوست دختر بود، کمی هم مشاور و معتمدش، او فردِ بزرگ‌تر و داناتر بود، و فقط گاهی، فقط برای لحظه‌های کوتاهی یک آذرخش ضعیف بر آسمانِ دوستی‌شان پدیدار گشته بود، یک خاطرۀ کوتاه و دوستداشتنی که نشان می‌داد در میان آن دو فقط رفاقت و اعتماد برقرار نمی‌باشد، بلکه خودخواهی، میلِ به قدرت و همینطور دشمنی‌ای شیرین و کششی جنسی نیز نقش بازی می‌کند. حالا اینها می‌خواستند پخته شوند، حالا اینها می‌خواستند دیگری را شعله‌ور سازند.
مرد هم زیبا بود، اما جوانی و شکوفائی درونی دختر را نداشت. او خیلی مسن‌تر از دختر بود، او از عشق و از سرنوشت چشیده بود، کشتی‌شکستگی و راهِ نجات را تجربه کرده بود. تفکر و اعتماد به نفس در چهرۀ لاغر و قهوه‌ایش سخت نقش بسته بود. در آن شب اما نگاهش لطیف و بخشنده بود. دستش با دستِ دختر بازی می‌کرد و آرام و با احتیاط بر روی بازو و پشت گردن، بر روی شانه‌ها و سینه‌های دختر لیز می‌خورد، مسیرهای بازیگوشِ کوتاهی از نوازش. همزمان در حالیکه دهانِ دختر از چهرۀ کم نور و ساکتِ شبانگاهی به سمت دهان او می‌آمد، غنچه کرده و منتظر مانند یک گل، در خلال گسترش لطافت در مرد و گرسنگیِ اوج گیرندۀ شوق در وی، او مدام به این فکر می‌کرد و این را می‌دانست که معشوقه‌های فراوانِ دیگری به همین نحو با او شب‌های تابستانی را گذرانده بودند، و می‌دانست که انگشتانش بر روی بازوان دیگری، بر روی موهای دیگری، دورِ شانه‌ها و تهیگاه‌های دیگری تمام آن مسیرهای لطیف را طی کرده بوده‌اند، و اینکه او چیزهای دانسته را دوباره می‌آزماید، و تجربه‌ها را دوباره تکرار می‌کند، و اینکه این بار اما این هجومِ احساس بخاطر این دختر از نوعی دیگر است، چیزی زیبا و دوستداشتنی، ولی دیگر چیز تازه‌ای نبود، چیز نشنیده‌ای دیگر نبود، دیگر برای اولین بار و آن چیز مقدس نبود.
او با خود اندیشید، این نوشیدنی را هم می‌توانم سر بکشم، او فکر کرد، این نوشیدنی هم شیرین و شگفت‌انگیز است، و من شاید بتوانم این شکوفۀ جوان را بهتر دوست بدارم، آگاه‌تر، محتاط‌تر، لطیف‌تر از یک جوان و از ده یا پانزده سالِ قبلِ خودم. من می‌توانم او را ظریف‌تر، هوشیارانه‌تر، دوستانه‌تر از هرکس از آستانۀ اولین تجربه عبور دهم، من می‌توانم این شرابِ اصیل و دوستداشتنی را اصیلانه‌تر و شاکرتر از هرکس بچشَم. اما من نمی‌توانم از او پنهان نگاه دارم که بعد از سکرْ سیریِ از مستی سر می‌رسد، من نمی‌توانم بیشتر از اولین مستی نقشِ یک عاشق را آنگونه که او در رویا می‌بیند برایش بازی کنم، نقشِ یک همیشه مست را. من او را در حال لرزیدن و گریه کردن خواهم دید و سرد و در پنهان ناشکیبا خواهم گشت. من از آمدنِ آن لحظه خواهم ترسید و اکنون نیز از آن لحظه در وحشتم، چونکه او باید با چشمانی باز هشیاریِ بعد از مستی را مزه کند و بعد دیگر چهره‌اش مانند یک گل نخواهد بود و ترسی تکان‌دهنده بخاطر از دست دادنِ دخترانگیش چهرۀ‏ واقعی او را از شکل خواهد انداخت.
آنها روی دیوار در میان گل‌ها و علف‌ها ساکت نشسته بودند، فرورفته درهم، گهگاه از رگبارِ شهوت تر گردیده و خود را تنگ‌تر درهم فرو می‌کردند. آنها به ندرت چیزی به هم می‌گفتند، یک کلمه با لکنت‌زبانیِ کودکانه: عزیزم – محبوبم – کوچولو – آیا منو دوست داری؟
در این لحظه از خانۀ ییلاقی که حالا شفافیتش در میان شاخ و برگ‌های تیرۀ درختان در حال از بین رفتن بود یک کودک، یک دختربچۀ کوچک، شاید ده ساله، پابرهنه، بر روی پاهای باریک و قهوه‌ای، با لباس سیاه و کوتاه، با موی سیاه و بلندِ پخش شده بر صورتِ قهوه‌ای روشنش خارج می‌گردد. در حالِ بازی کردن از خانه خارج می‌شود، مردد، کمی خجالتی، با طنابی برای پَرش در دست، پاهای کوچکش بی‌صدا در خیابان می‌رفتند. او بازی کنان و لی لی کنان به نزدیک محلی که عاشق و معشوق نشسته بودند می‌آمد. وقتی او به آن دو رسید قدم‌هایش را آهسته‌تر کرد، طوریکه انگار مایل نیست از آنجا رد شود، طوریکه انگار چیزی مانند گل بنفشه که پروانه را جذب می‌کند در آنجا او را جذب خود کرده است. آهسته سلامش را ترنم می‌کند «buona sera». دختر بزرگ‌تر از روی دیوار سرش را دوستانه برای او تکان می‌دهد. مرد دوستانه جواب می‌دهد: «Ciao, cara mia»
دختر از کنارشان آهسته رد می‌شود، و رفتنش را بیشتر و بیشتر به تأخیز می‌انداخت، بعد از پنجاه قدم می‌ایستد، برمی‌گردد، مردد، دوباره نزدیک‌تر می‌آید و از نزدیکِ عاشق و معشوق رد می‌شود، خجالت‌زده و خندان نگاهشان می‌کند، به رفتن ادامه می‌دهد و در باغ خانۀ ییلاقی ناپدید می‌گردد.
مرد می‌گوید: "چه دختر زیبائی بود!"
زمان کوتاهی می‌گذرد، غروب خود را کمی تاریک‌تر ساخته بود که دختربچه دوباره از دروازۀ باغ خارج می‌شود. لحظه‌ای می‌ایستد و به مسیرِ خیابان مخفیانه نگاه می‌کند، دیوارها، تاکستان و عاشق و معشوق را با دقت از نظر می‌گذراند. بعد شروع به دویدن می‌کند، چهارنعل بر روی پاشته‌های مانند فنر و لختش در کنار خیابان می‌دوید، از کنار آن دو رد می‌شود، بعد از طی مسافتی دور می‌زند و بازمی‌گردد، تا دروازۀ باغ می‌دود، یک دقیقه می‌ایستد و دوباره می‌دود و دو بار، سه بار چهارنعل دویدنش را در سکوت تکرار می‌کند. آن دو ساکت دختربچه را نگاه می‌کردند که چگونه می‌دوید، که چگونه بازمی‌گشت، که چگونه دامن سیاهِ کوتاهش به دور پاهای باریک کودکانه‌اش می‌پیچید. آنها احساس می‌کردند که این یورتمه رفتن بخاطر آن دو می‌باشد، که از آنها جادو پرتو افکن است، که این دختربچه در رویایِ کودکانه‌اش حس عشق و مستیِ خاموشِ عاطفه را درک می‌کند.
دویدنِ دختر حالا به یک رقص مبدل شده بود، پرواز کنان و لی لی کنان نزدیک‌تر می‌آمد. آن قامتِ کوچک در شب و در جادۀ سفید تنها می‌رقصید. رقصش از سرِ احترام بود، رقص کوتاه و کودکانه‌اش ترانه و نمازی برای آینده و برای پیشواز از عشق بود. جدی و با پشتکار فداکاریش را به انجام می‌رساند، به این سمت و آن سمت پرواز می‌کرد، و عاقبت خود را در باغِ تاریک از چشم پنهان ساخت.
دختر می‌گوید: "او مفتون ما شده بود. او عشق را درک می‌کند."
مرد ساکت بود و فکر می‌کرد: شاید این دختربچه در مستیِ رقصِ کوتاهش زیباتر و کامل‌تر از آنچه بتواند هرگز از عشق تجربه کند لذت برده باشد. او فکر می‌کرد: شاید ما دو نفر هم از عشقمان بهتر و عمیق‌تر لذت برده‌ایم و آنچه بعد بتواند اتفاق بیفتد چیزی بجز پوسته‌ای از اشتیاق نخواهد بود.
مرد بلند می‌شود و دوستِ دخترش را از روی دیوار بغل کرده پائین می‌آورد و می‌گوید: "تو باید بری. دیر شده. من تا چهارراه همراهت میام."
آنها همدیگر را در آغوش گرفته تا چهارراه می‌روند. هنگام خداحافظی همدیگر را داغ می‌بوسند، از هم جدا و از هم دور می‌شوند، هر دو اما دوباره برمی‌گردند، دوباره همدیگر را می‌بوسند، بوسه دیگر مزۀ شادی نداشت و فقط مزۀ تشنگیِ داغی می‌داد. دختر با سرعت می‌رود و مرد مدت درازی رفتن او را نگاه می‌کند. و گذشته نیز در این لحظه در کنارش ایستاده بود، اعمالِ انجام داده‏ او به چشمانش نگاه می‌کردند: خداحافظی‌ای دیگر، بوسه‌های شبانگاهی دیگر، لب‌ها و نامی دیگر. غم به او حمله می‌آورد، او آهسته در جاده به راه می‌افتد و ستاره‌ها بر بالای درختان در حال ظهور بودند.
افکار مرد در این شبی که قادر به خوابیدن نگشت به این نتیجه رسیدند:
تکرار کردن گذشته بی‌فایده است. شاید بتوانم هنوز عاشق تعدادِ دیگری از زنان شوم، شاید چند سالی هنوز چشمانم روشن باشند و دستانم لطیف، و بوسه‌ام مورد علاقۀ‏ آنها باشد. بعد باید وداع کرد. بعد باید وداعی که من می‌توانم امروز داوطلبانه انجام دهم در شکست و یأس انجام گیرد. بعد چشمپوشی‌ای که امروز یک پیروزیست فقط باعث شرمساری می‌گردد. به این جهت من باید همین امروز چشمپوشی کنم، باید همین امروز وداع کنم.
خیلی چیزها امروز آموختم، خیلی چیزها هنوز باید بیاموزم. باید از آن دختربچه که با رقصِ آرامش به ما لذت بخشید بیاموزم. در او بعد از دیدنِ دو دلداه در شبْ عشق شکوفا گشته بود، یک موج اولیه، یک انفجارِ زیبای حسِ شوق در خون این دختربچه جاری شده بود، و چون هنوز قادر به عشقورزی نبود بنابراین شروع به رقصیدن کرده بود. چنین رقصیدنی را من هم باید بیاموزم، باید حرصِ شهوت را به موسیقی مبدل سازم و هوسرانی را به عبادت. بعد خواهم توانست همیشه عاشق باشم. بعد مجبور نخواهم گشت که گذشته را مدام بی‌فایده تکرار کنم. این راه را می‌خواهم بروم.
(1924)

دلگرمی‌ها.


<دلگرمی‌ها> از هرمن هسه را در مهر سال ۱۳۹۰ ترجمه کردم.

همچنین در این ساعاتِ تاریک و سیاه،
دوستان عزیز، به من گوش دهید؛
گر من این ساعات را روشن، وگر ابری و کدر دریافتم،
هرگز نمی‌خواهم اما زندگی را ملامتگر باشم.
تابش آفتاب و رعد هر دو چهره‌های آسمانند؛
سرنوشت برایم باید، چه شیرین و چه تلخ،
به شکلِ غذائی مطلوب در خدمت باشد.
روح از مسیر تنگ و پیچ در پیچی می‌گذرد،
زبانِ خواندش را باید آموخت!
این زبان را فردا بعنوان مرحمت ستایش خواهید کرد،
زبانی را که امروز برایتان شکنجه به حساب می‌آمد.
(از شعر <به دوستان در زمان‌های سخت> 1915)
*
هرچه جوامع و دستگاه‌های دولتی دیوانه‌تر و بیمارتر باشند، ما هم باید بیشتر از علف‌ها و گل‌ها لذت ببریم و از آنها بیاموزیم، همان گل‌ها و علف‌هائی که در میادینِ جنگ و در میان توده‌های قلوه‌سنگِ شهرهایِ بمباران گشتهْ همچنان مشغول کار خود می‌باشند.
(از <نامه‌ای به لودویگ توگِل> 1951)
*
این بینش که <خویشِ> ما چیزی ثابت و دائمی نمی‌باشد و می‌تواند همیشه خود را در کنار وحدتِ جهان دوباره بهبود بخشدْ باعث تسکین خاطر است.
(از <کارت پستالی به مارتا وگمَن> 1926)
*
شکوفه‌های فراوان
درخت گیلاس پُر ز شکوفه ایستاده،
اما هر شکوفه میوه نمی‌گردد،
مانند گل رز نورِ روشنی دارند
در زیرِ رنگ آبی و ابرهای فرار
 
افکار مانند شکوفه‌ها گشوده می‌گردند،
صد تا در هر روز ــ
بگذار شکوفه دهد! بگذار که کارش را بکند!
و از سود نپرس!
 
باید بازی و پاکی هم باشند
و فراوانیِ گل،
ورنه جهان تنگ خواهد گشت
و زندگی بی‌لذت و شوق.
(1918)
*
انسان، آنطور که خدا او را به تصویر کشیده و آنطور که شعر و خردِ ملت‌ها او را چندین هزار سال فهمیده است، با حس‌هائی برای زیبائی و با این استعداد خلق گشته تا از دیدن چیزها خوشحال شود، حتی اگر هم آن چیزها برایش بیفایده باشند. همواره روح و احساس در شادیِ انسان بخاطر زیبائی بطور مساوی سهیم‌اند، و تا وقتی که انسان‌ها قادرند در وسط فشارها و خطراتِ زندگیشان بخاطر چنین چیزهائی خوشحال شوند: بازیِ رنگ در طبیعت یا در عکسی نقاشی شده، یک ندا در آوازِ دریا و طوفان یا در یک موسیقیِ ساختِ دستِ انسان، تا آن زمان انسان بارها بر تردید خود پیروز خواهد گشت و بر بودنش در این جهان بارها معنا خواهد بخشید، زیرا که <معنا> همان وحدتِ تنوع است، یا شاید همان استعدادِ توانائی روح که سردرگمی‌هایِ جهان را بعنوان وحدت و هارمونی می‌پندارد.
(از <خوشبختی> 1949)
*
آدم باید فقط خود را همیشه از نو در کنار زندگی نگاه دارد. <روح> اغلب ما را قال می‌گذارد، و بندرت از چیزهائی که طبیعت فقط با کمی عشق و صبر به ما می‌دهد ارزشمند‏تر است: بازی با یک گربه، یا افروختن آتش، یا تماشای ابرها، و تمام اینها منابعی می‌باشند که فقط کافی‌ست درِ آنها را به صدا آورد.
(از <یک نامه به خواهرم مارولا> در سال 1923)
*
هرچه انسان بیشتر در جهنم زندگی کند، احتیاح مبرم‌تری هم به موسیقی، به شعر، به عکس، به یک خاطره از تمام آن چیزهائی دارد که در حال حاضر نابود گشته به نظر می‌آیند و در اصل اما ویران نیستند.
(از <نامه‌ای به آلفرد کوبین> 1939)
*
شراب بعنوان نوشابه‌ای تعادل‌بخش، تسلی‌دهنده، آرام‌ساز و بخشندۀ خواب و رویا، بسیار نجیب‌تر و زیباتر از آن خدائی‌ست که دشمنانش تازگی‌ها مایلند به ما بقبولانند. اما شراب برای هرکسی نیست. برای لذت بردنِ هنرمندانه و خردمندانه از آن و دوستداشتن و درکِ ابعاد لطیفِ چرب‌زبانی‌اش، باید مانند بقیه هنرها از استعدادِ طبیعی برخوردار بود.
(از <هنر بیکاری> 1904)
*
شراب
گاهی خوشحال می‌شوم، ساکت و تنها
در اتاقٍ سردی با آرامش کامل میگساری کنم،
با یک شراب قدیمی و محبوب
یک کلمۀ دوستانه و راست صحبت کنم.
 
بعد امیدوارانه آرزوی رسیدنِ زمانی را بکنم،
که به من و زیارتم بر روی زمین
بار دیگر، اگر هم که با درد باشد،
روزهائی بالغ و پاک داده شود.
 
بعد اما یک دوست هم ارمغان می‌دادند،
که جام زندگیِ لبریز شده‌ام را
با لذتی شاکر و محتاط حرمت می‌گذاشت،
و شرابِ رسیده را میگساری همپایه بود.
(1902)
*
شرابْ منِ زاهدِ گوشه‌نشین و دهقان را پادشاه، شاعر و عاقل ساخت. شراب زورقِ خالی گشتۀ زندگی را با سرنوشت‌های نو پُر می‌سازد و سرگردانان را به امواج زندگانیِ بزرگ بازمی‌گرداند. شراب یکچنین چیز‌‏یست. اما شراب هم مانند تمام استعدادها و هنرهای ارزشمندِ دیگر است. می‌خواهد دوست داشته شود، مورد توجه قرار گیرد، درک گردد و با زحمت بدست آید.
(از <پتر کامنسیند> 1903)
*
فردا ــ فردا چه خواهد شد؟
عزاداری، نگرانی، خرسندیِ کم،
سری سنگین، شرابِ ریخته ــ
تو باید زندگی کنی امروزِ زیبا را!
اگر زمان با پرواز سریع
در منطقۀ دائمی خود در سفر است،
این جام پُر از شراب اما
مال خود من می‌باشد.
آتش جوانیِ خاموش گشته
بلند زبانه می‌کشد این روزها.
مرگ، بفرما این هم دستم،
هنوز می‌خواهی به چه مجبورم سازی؟
(1903)

گفتگو با اجاق.


<گفتگو با اجاق> از هرمن هسه را در تیر سال ۱۳۹۱ ترجمه کرده بودم.

او خود را به من معرفی می‌کند، چاق، پهن، با دهانی بزرگِ پُر از آتش. او فرانکلین نام دارد. من از او می‌پرسم: "آیا تو بنجامین فرانکلین هستی؟"
"نه، فقط فرانکلین. فرانکولینو. من یک اجاق ایتالیائی هستم، یک اختراع بسیار ممتاز. البته من گرمای زیادی نمی‌دهم، اما بعنوان اختراع، بعنوان یک محصول صنعتیِ بسیار توسعه یافته ..."
"بله، از آن مطلع‌ام. همۀ اجاق‌ها که نام‌های زیبائی دارند گرمای معتدلی می‌بخشند، اما آنها اختراعی عالی و بعضی‌شان آنطور که از تبلیغات می‌دانم افتخارِ صنعت‌اند. اما فرانکلین، بگو ببینم، چطور شده که یک اجاقِ ایتالیائی صاحبِ یک نام آمریکائی شده است؟ آیا این عجیب نیست؟"
"نه، این یکی از قوانینِ سری است، می‌دونی. خلق‌های بزدلْ ترانه‌هائی محلی دارند که در آنها از شجاعت تجلیل می‌گردد. خلق‌های بی‌عشقْ قطعاتِ تئاتری دارند که در آنها از عشق تجلیل می‌شود. و این شکل برای ما اجاق‌ها هم صادق است. یک اجاق ایتالیائی اغلب نام آمریکائی دارد، همانطور که اجاق‌های آلمانی هم اغلب نامشان یونانی است. آنها آلمانی‌اند و هیچ چیز بهتری از من ندارند، اما نام‎شان هوریکا یا ققنوس یا وداعِ هکتور است. آنها خاطره بزرگی را زنده می‌سازند. به همین دلیل من هم فرانکلین نام دارم. من یک اجاقم، اما می‌توانستم به همان خوبی یک سیاستمدار باشم. من یک دهان بزرگ دارم، گرما کم می‌دهم، از میان لوله‌ایْ دود استفراق می‌کنم، نام خوبی دارم و خاطراتِ بزرگی را زنده می‌سازم. این وضع من است."
من می‌گویم: "البته، من احترام خیلی زیادی برای شما قائل هستم. حتماً از آنجائی که یک اجاق ایتالیائی هستید می‌شود در داخل شما میوۀ شاه‌بلوط هم سرخ کرد؟"
"البته که می‌شود این کار را کرد، هرکس آزاد است این کار را بکند. این یک وقت‌گذرانی است، خیلی‌ها این کار را دوست دارند. بعضی‌ها هم شعر می‌گویند یا شطرنج بازی می‌کنند. بله که می‌شود شاه‌بلوط در من سرخ کرد. البته آنها می‌سوزند و دیگر قابل خوردن نخواهند بود، اما به تفریحش می‌ارزد. انسان‌ها چیزی را بیشتر از تفریح کردن دوست ندارند، و من ساختِ دستِ بشرم و باید به انسان‌ها خدمت کنم. ما آثار تاریخی وظیفۀ خود را انجام می‌دهیم، وظیفۀ ساده خود را، نه چیزی کمتر و نه چیزی بیشتر."
"شما گفتید ما آثار تاریخی؟ آیا شما خود را بعنوان اثر تاریخی می‌دانید؟"
"ما همه آثار تاریخی هستیم. ما محصولاتِ صنعتْ همگی آثار تاریخیِ یک ویژگیِ انسانی یا تقوای انسانی هستیم، ویژگی‌ای که در طبیعت بندرت وجود دارد و فقط نزد انسان‌های آموزشِ عالی دیده پیدا می‌شود."
"آقای فرانکلین، منظورتان کدام ویژگی است؟"
"برای چیزهای غیرمقتضی احساس داشتن. من در کنار بسیاری از همنوعانم یک اثر تاریخی از این حس هستم. من فرانکلین نام دارم، من یک اجاقم، من یک دهان بزرگ دارم که چوب را می‌خورد، و یک لولۀ بزرگ که از میانش گرما سریعترین مسیر برای آزادی را می‌یابد. من همچنین توسط نشانِ شیر و دیگر نشانه‌ها زینت داده شده‌ام که چیز خیلی مهمی است، و من چند دریچه دارم که می‌شود آنها را باز و بسته کرد، درست مانند دریچه‌های یک فلوت که نوازنده می‌تواند بدلخواه باز و بسته کند. این کار به نوازنده این وهم را می‌دهد که مشغول کارِ مهمی‌ست، و در پایان او این کار مهم را نیز انجام می‌دهد. کاری که لذت فراوانی به انسان می‌بخشد."
"فرانکلین، شما مرا به وجد می‌آورید. شما باهوش‌ترین اجاقی هستید که من تا حال دیده‌ام. اما بالاخره شما یک اجاق هستید یا یک اثر تاریخی؟"
"چقدر شما سؤال می‌کنید! شما خوب باخبرید که انسان تنها موجودی است که به اشیاء و چیزها یک مفهوم می‌بخشد. انسان اینطور است و نمی‌شود کاریش کرد و من در خدمت او هستم، من را او آفریده است و من به متوجه بودن به این حقیقت بسنده می‌کنم. انسان آرمانگرا و متفکر است. درخت بلوط برای حیوان درخت بلوط است، کوه کوه است، باد باد است و نه کودکی آسمانی. برای انسان‌ها اما همه چیز الهی‌ست، همه چیز پُر معنی‌ست، همه چیز سمبل است. همه چیز معنای دیگری از آنچه هستند دارند. هستی و نمود با هم در جنگ‌اند. این جریانْ یک اختراع قدیمی‌ست و فکر کنم قدمتش به افلاطون برسد. یک قتلْ عملی‌ست قهرمانانه، یک طاعونْ انگشتِ خداست، یک جنگْ تجلیل از خدا و سرطان معدۀ یک دگرگونی‌ست. پس چگونه یک اجاق باید بتواند فقط یک اجاق باشد؟ نه، او یک سمبل است، او اثری تاریخی‌ست، او یک پیامبر است. او به نظر می‌آید که یک اجاق است، او حتی  تا اندازه‌ای هم یک اجاق است، اما از پشتِ چهره سادۀ او مجسمۀ باستانی ابوالهول مرموزانه به شما لبخند می‌زند. همچنین او هم حامل یک ایده است، او هم یکی از صداهای الهی‌ست. به این جهت مردم او را دوست دارند، به این جهت برایش احترام قائلند. به این جهت او کم گرما می‌بخشد و فقط اتفاقی. به این جهت او فرانکلین خوانده می‌گردد."
(1919)

عاقبت دکتر کنولگِه.


<عاقبت دکتر کنولگِه> از هرمن هسه را در شهریور سال ۱۳۸۸ ترجمه کرده بودم.

آقای دکتر کنولگِه دبیر دبیرستان که قبل از موعود خود را بازنشسته و تمام وقتش را صرف تحقیقِ زبانشناسی کرده بود، قطعاً اگر روزی نفس‌تنگی و رماتیسمش او را برای یک دوره استراحتِ پزشکی همراه با رژیم غذایی برنمی‌انگیزاندْ هرگز در ارتباطِ با گیاهخواران و گیاهخواری قرار نمی‌گرفت.
نتیجۀ این دوره بقدری عالی بود که او از آن به بعد هرساله چندین ماه، معمولاً در جنوب، در یکی از آسایشگاه‌ها و یا پانسیون‌های گیاهخواری به سر می‌برد، و با وجود ضدیت داشتن با هرچه غیرمعمول و عجیب و غریب است با افرادی به معاشرت برخاست که مناسب او نبودند و ملاقات‌های نادر و اجتناب‌ناپذیرشان به خانۀ خود را ابداً دوست نمی‌داشت.
دکتر کنولگِه در بعضی از سال‌ها در فصل بهار و اوایل تابستان و گاهی هم در ماه‌های پائیز زندگی خود را در یکی از پانسیون‌های دوستانۀ گیاهخواری که تعدادشان کم هم نبودْ در کنار سواحل جنوبی فرانسه و یا سواحل دریاچه ماجوره گذراند. او با انسان‌های مختلفی در این مکان‌ها آشنا شد و به بعضی از چیزها عادت کرد؛ به کسانیکه پابرهنه راه می‌رفتند و به حواریونِ مو بلند، به متعصبین روزه‌گیری و غذاهای لذیذِ گیاهی، و در این آخرین عادت دوستانی نیز یافته بود، و چون غذاهای سنگین ایجاد درد و زحمت می‌کردند و برایش ممنوع بود، بنابراین در خوشخوراکی خود را در قلمرو میوه و سبزیجات آموزش داده بود.
به هیچوجه به هر سالاد کاسنی‌ای قانع نبود و همیشه پرتقال ایتالیایی را بر پرتقال کالیفرنیایی ترجیح می‌داد. بعلاوه برای او گیاه‌خواری چندان مهم نبود و فقط وسیله‌ای بود برای معالجۀ در حین استراحت همراه با رژیم غذایی و حداکثر گهگاهی برای تمام آن مشتقاتِ زبانیِ جدید در پهنۀ گیاه‌خواری از خود شوق نشان می‌داد، مشتقاتی که برای او بعنوان زبان‌شناس عجیب و غریب بودند: خام‌خوار، میوه‌خوار، گیاه‌خوار و مخلوط‌خوار!
خودِ دکتر متعلق به گروهِ مخلوط‌خواران بود، زیرا نه تنها میوه و سبزیجاتِ خام بلکه پختۀ آنها و همچنین غذاهای تهیه شده با شیر و تخم‌مرغ را هم می‌خورد. و از اینکه گیاه‌خوارانِ حقیقی و بیش از همه خام‌خوارانِ ناب و متعهد از این کارِ او متنفرند بی‌خبر نبود. اما او خود را از دعواهای متعصبانۀ این برادران دور می‌داشت و برخلاف بعضی از همکاران، بخصوص اتریشی‌ها که موقعیت خود را بر روی کارت‌ویزیت هم می‌ستودند، تعلق خود به طبقۀ مخلوط‌خواران را تنها با اعمالش نشان می‌داد.
همانطور که گفته شد، کنولگِه درواقع به این مردم نمی‌خورد. او با آن صورتِ قرمز و آرام و اندامِ پهنش کاملاً برعکسِ برادران گیاه‌خوارِ دیگر ــ که اغلب لاغر و نگاهی ریاضت کشیده داشتند و بیشترشان لباسی رویایی بر تن و موهای خود را تا پایین شانه بلند کرده و زندگی خویش را بعنوان متعصبین، مقلدین و فدائیانِ ایده‌های ویژۀ خود می‌گذراندند ــ به چشم می‌آمد.
کنولگِه زبانشناس و میهن‌پرست بود و نه افکار و ایده‌های اصلاح‌طلبانۀ اجتماعی این برادران گیاه‌خوار و نه نوعِ زندگی غیرعادی آنها برایش جالب بود.
تیپ او طوری بود که در کنار ایستگاه‌های راه‌آهن و کشتی در لوکارنو و یا پالانسِنوْ خدمتکارانِ هتل‌های شیک برخلاف همیشه که هر رسولِ گیاه‌خوار کلم قمری‌ای را از راهی دور می‌توانستند بو بکشند به او اما با اطمینان هتل‌هایشان را توصیه می‌کردند و کاملاً متعجب می‌گشتند وقتی که یک چنین آدمِ آراسته و محترمی چمدانش را بدستِ یک خدمتکار تالیزیایی ویا سِرسی و یا به خَربَرانِ تپۀ وریتا می‌داد.
با این وجود او با گذشت زمان خود را در این محلِ غریب کاملاً سالم و سرحال حس می‌کرد. او فردی خوشبین بود، آری، تقریباً کسی که زندکی را هنرمندانه می‌گذراند. و بتدریج در بین نبات‌خوارانِ تمام کشورها که به آن مکان آمده بودند، بخصوص در میان فرانسویان و برخی از دوستدارانِ صلح و گونه سرخان دوستانی پیدا کرد که در کنارشان می‌توانست سالادِ تازه و هلویِ خود را بدون مزاحمت و همراه با گفتگویِ سر میزِ غذا آسوده خاطر بخورد، بدون آنکه متعصبی اصولگرا مخلوط‌خوار بودنش را و یا یک بودیستِ برنج‌خوارْ بی‌اعتنا بودنِ او به مذهب را سرزنش کند.
روزی چنین اتفاق می‌افتد که دکتر کنولگِه ابتدا بوسیله روزنامه‌ها و بعد مستقیماً از دوستانش خبر تأسیسِ انجمن بزرگِ بین‌المللی گیاه‌خواران را می‌شنود، انجمنی که قطعه زمینِ بزرگی در آسیای صغیر خریداری کرده و از تمام برادران گیاه‌خوارِ جهان دعوت به عمل آورده بود تا با قیمت بسیار مناسب بعنوان مهمان و یا برای همیشه آنجا ساکن گردند. مؤسسین این انجمن مردانی از گروه‌های ایده‌آلیستِ گیاه‌خوار آلمانی، هلندی و اتریشی بودند که سعی‌شان تشکیل نوعی صهونیسم گیاه‌خواران بود تا بتوانند برای طرفداران و مقلدینِ ایمانشان سرزمینی در محلی از جهان که شرایطِ طبیعی برای یک زندگی ایده‌آل و مناسبِ حالِ آنها را دارا باشد خریداری کرده و آنجا را بصورت خودگردان اداره کنند.
تأسیس این انجمن در آسیای صغیر شروعِ کار بود. دعوت‌ها و فراخوان‌هایشان <به تمام دوستان گیاه‌خوار و دوستداران گیاه‌خواری، به تمام عریان‌ها و بهسازانِ زندگی> و قول‌هایشان چنان زیبا به گوش می‌آمد که دکتر کنولگِه هم نتوانست در برابر این آهنگِ اشتیاق‌برانگیزِ برخاسته از بهشت مقاومت به خرج داده و برای پائیز بعدی بعنوان مهمان ثبت نام می‌کند.
می‌بایستی در آنجا میوه و سبزیجاتِ عالی و تازه به وفور تولید شود، آشپزخانۀ بزرگِ مرکزی بوسیله مؤلف <راه‌های رسیدن به بهشت> اداره می‌شد، و مخصوصاً برای بسیاری زندگی کردن در آنجا بدون مزاحمت و ریشخند شدن از جهانِ شرورْ مطبوع و خوشایند بود. برای هر نوع از گیاه‌خواری و پوشیدنِ هر نوع لباس آزادی کامل داشتند و تنها ممنوعیتْ نوشیدن الکل و خوردن گوشت بود.
از تمام نقاط جهان مردمِ عجیب و غریب آمدند، دسته‌ای به این خاطر تا آنجا در آسیای صغیر بالاخره سکوت و آرامشِ مطابقِ طبیعت‌شان را بیابند، عده‌ای هم آمده بودند تا از تجمعِ این مشتاقانِ سعادت معاش خود بگذرانند و سودی به جیب زنند. در این رابطه معلمین و کشیش از تمام کلیساها، هندوهای قلابی، غیب‌بین‌ها، معلمین زبان، ماساژ دهنده‌ها، مغناطیسیون، جادوگران و دعانویسان آمده بودند.
این ملت کوچک بیشتر از کلاه‌بردارانِ کوچک و آفتابه دزد تشکیل شده بود، زیرا که آنجا سودهای کلان در دسترس نبود و بیشترِ این مردان هم فقط بدنبال بدست آوردن خرجِ غذای خود بودند که در کشورهای جنوبی برای یک گیاه‌خوار خیلی ارزان بود.
بیشترِ این مردمِ آمریکایی و اروپاییِ گمراه گشته مانند بسیاری دیگر از گیاه‌خواران تنها باری که بر دوش حمل می‌کردندْ ترس و خجالت‌شان از کار کردن بود. آنها نه طلا می‌خواستند و نه تمتع می‌جستند، در پیِ قدرت و تفریح نبودند، بلکه قبل از هرچیز می‌خواستند بدون زحمت و کار زندگیِ ساده و بی‌تکلفی را بگذرانند. بعضی از آنها پای پیاده سراسرِ اروپا را بارها بعنوان تمیزکنندۀ دستگیرۀ درِ خانۀ رفقایِ هم‌منشِ پولدار خود یا بعنوان پیغمبرانِ واعظ و یا دکتران حاذق طی کرده بودند، و کنولگِه هنگام ورود به کوئیزایسانا بعضی از آشنایان قدیمی را دید که در لایپزیگ هر از گاهی بعنوان گدا به دیدار او می‌آمدند.
اما قبل از هر چیز او با مردانِ بزرگ و قهرمانانی از شعبِ مختلفِ گیاه‌خواری مواجه شد. مردانِ آفتاب‌سوختۀ صندل‌پوشی که ریش و موی بلندی داشتند و در شنل‌های سفید مانند قهرمانانِ افسانۀ تورات در آنجا قدم می‌زدند و دیگران لباس‌های ورزشی از کتانِ روشن بر تن داشتند. بعضی از مردان با لُنگی که خود از الیاف درخت بافته بودند عورت‌شان را پوشانده و لخت در حال آمد و شد بودند.
کم کم گروه‌های مختلف و حتی اتحادیه‌های سازمان داده شده تأسیس گشتند. میوه‌خواران محل‌های مشخصِ خود را داشتند، روزه‌گیرانِ ریاضت‌کش گوشه‌ای دنج را برگزیده بودند، پرستندگانِ نور نیز در محلی دیگر دور هم جمع می‌گشتند. ستایشگرانِ پیغمبر آمریکایی دیویس نیز معبدی ساختند و در یکی از تالارهای آن نماز جماعت می‌خواندند.
دکتر کنولگِه ابتدا با خجالت در این ازدحامِ عجیب به رفت و آمد می‌پرداخت. او به سخنرانی‌های معلمی به نام کلاوبر می‌رفت که به زبان آلمانیِ خالص به خلق‌های جهان در بارۀ ماجراهایی که در سرزمینِ آتلانتیس رخ داده گزارش می‌داد و از یوگی ویشیناندا که نام واقعی‌اش بپو سیناری است با شگفتی تعریف می‌کرد که توانسته پس از ده‌ها سال ریاضت عاقبت موفق شود تا ضربانِ قلب خود را بطور ارادی تا یک سوم پایین بیاورد.
این مستعمره حتماً در اروپا در میان جهانِ شاغلین و سیاست تأثیری مانند یک دارالمجانین بر جای می‌گذاشت و یا بصورت نمایشی خنده‌دار و خیالی دیده می‌شد، اما اینجا در آسیای صغیر این چیزها تا اندازه‌ای درک می‌گردید و ناممکن به چشم نمی‌آمد. بعضی اوقات می‌شد افرادی را دید که در خلسۀ تحققِ رویای محبوب‌شان با نوری روحانی در چهره و یا با جاری بودن اشگِ شوق از چشمْ با در دست داشتن گلی در حال رفت و آمد بودند و با هرکه مواجه می‌گشتند همراه با بوسه‌ای صلح‌خواهانه به او سلام می‌دادند.
چشمگیرترین گروه اما میوه‌خوارانِ اصیل بودند. این گروه از هر نوع معبد و خانه و تشکیلاتی چشم‌پوشی کرده و هیچگونه تلاشی بجز آنکه طبیعی‌تر و به اصطلاحِ خودشان <به زمین نزدیک‌تر شوند> نمی‌کردند. آنها زیر آسمان زندگی می‌کردند و فقط میوۀ درخت و بوته که به زمین می‌افتاد را می‌خوردند. آنها در تحقیرِ بقیه گیاه‌خواران افراط می‌کردند و یکی از آنها به دکتر کنولگِه رک و راست گفته بود که خوردنِ برنج و نان درست مانند عمل کثیفِ خوردنِ گوشت است و او نمی‌تواند میان گیاه‌خواری که شیر می‌نوشد و یک باده‌گسار اختلافی پیدا کند.
در میان میوه‌خواران برادری شایسته احترام وجود داشت به نام یوناس که از پایدارترین و کامیاب‌ترین نمایندگانِ این فرقه و سرآمدشان بود.
او پارچه‌ای به دور کمر خود بسته بود که با زحمت قابل تمیز دادن با بدن پُر موی قهوه‌ای رنگش بود. او بر روی درخت کوچکی زندگی می‌کرد و حرکت چابک و زبردستانه‌اش بر روی شاخه‌های درخت را می‌شد مشاهده کرد. انگشتان شست و انگشتان بزرگ پاهای او به شکل حیرت‌انگیزی در حال کوتاه شدن بودند، و تصور کردن اینکه او خود را با تمام وجود و تصمیمی راسخ در سراسر زندگی برای بازگشتِ به طبیعت آماده ساخته و در آن نیز موفقیت حاصل کرده است سخت نبود.
تعداد اندکی او را در جمع خود برای مسخره کردنْ گوریل خطاب می‌کردند. گذشه از این یوناس در سراسرِ ولایتِ خود از احترام و ستایش خاصی برخوردار بود.
این خام‌خوارِ بزرگ از استفاده کردن زبان برای صحبت کردن چشم‌پوشی کرده بود. گاهی اوقات هنگامیکه برادران و یا خواهران در کنار این درختِ کوچک دور هم جمع شده و به صحبت می‌پرداختند، او بر روی شاخه‌ای در کنار آنها می‌نشست و برای به سر حال آوردن‌شان به زور لبخندی می‌زد یا امتناعِ خود را با خندیدن نشانِ آنها می‌داد، اما هیچ سخنی نمی‌گفت و سعی می‌کرد با اشاره بفهماند که زبان او بی‌خطاترین زبان‌های طبیعت است و بزودی زبانِ جهانیِ تمام گیاه‌خواران و طبیعت‌گراها خواهد شد.
دوستان نزدیکش هر روز پیش او بودند، از آموزش او در بارۀ هنرِ جَویدن و پوست‌کندنِ گردو بهره می‌بردند و در این تکاملی مترقی و با حرمت می‌یافتند و همزمان نگرانی از اینکه او را بزودی از دست خواهند داد در آنها رشد می‌کرد، زیرا احتمال می‌دادند که او پس از مدت کوتاهی برای پیوستنِ کامل به طبیعت به کوه‌های جنگلیِ زادگاه خویش باز خواهد گشت.
بعضی از مشتاقانِ وی به این علت که این موجود شگفت‌انگیز چرخش در دایرۀ زندگی را به اتمام رسانده و مسیرِ نقطۀ آغاز تکاملِ انسان را دوباره یافته است پیشنهاد می‌دهند تا او را مانند خدایی ستایش کنند. اما هنگامیکه آنها با این نیت یک روز صبح زود به هنگام طلوع آفتاب برای دیدارش بسوی درخت رفته و پرستش او را با آواز شروع می‌کنند، ناگهان تجلیل‌شونده بر روی ساقۀ بزرگ و محبوبش ظاهر می‌گردد، پارچۀ بسته به کمر خود را بدست گرفته و تمسخرآمیز در هوا به نوسان می‌آورد و میوه سفتِ درخت کاج به سوی پرستشگران پرتاب می‌کند.
دکتر کنولگِۀ ما با تمام ذراتِ روح و روانِ قانع خویش با این یوناسِ کامل گشته؛ این <گوریل> مخالفت داشت. هرآنچه بخاطر انحراف‌های جهانبینیِ گیاه‌خواران و موجودات دیوانۀ متعصب قلب او را در سکوت جریحه‌دار ساخته بود، بطور وحشتناکی در این مرد جمع بود و او را آزار می‌داد و حتی به نظر می‌رسید که گیاه‌خواریِ معتدل او را نیز به سختی به باد تمسخر گرفته است.
در سینۀ دانشمندِ خودساخته، فروتن و آزرده گشتۀ ما شأن انسانی سر بلند می‌کند و او که بسیاری از دگراندیشان را با صبوری و متانت تحمل کرده بود، اما قادر نبود از محلِ زندگی این مردْ بدون احساسِ نفرت و خشم نسبت به او گذر کند.
و گوریل که بر روی شاخۀ درخت انواع مختلفی از مشتاقان، هم‌مسلکان و منتقدین را با دقت از زیر نظر می‌گذراند، تنفر دکتر کنولگِه از خود را بطور غریزی بو کشیده بود و او هم ضدیتی با دکتر کنولگِه در خود احساس می‌کرد. خشمی حیوانی در حال رشد کردن بود. هرگاه دکتر از آنجا عبور می‌کرد نگاهی اهانت‌آمیز و سرزنش‌بار به ساکن آنجا می‌انداخت و او هم جواب این نگاه را با نشان دادن دندان و غرشی خشمگین پاسخ می‌داد.
کنولگِه تصمیم می‌گیرد یک ماهِ بعد آنجا را ترک کرده و به وطنش بازگردد. در شبی مهتابی تقریباً ناخواسته به یک پیاده‌روی در نزدیکی درخت می‌پردازد. او با اندوه به زمان‌های گذشته که در سلامتیِ کامل بعنوان یک گوشت‌خوار و فردی معمولی در میان مردمی همسان خود زندگی می‌کرد فکر می‌کند و به یاد سال‌های زیباترِ پبشین بی‌اختیار ترانه‌ای قدیمی از دوران دانشجویی را با سوت می‌زند.
در این وقت مردِ جنگلی تحریک و وحشی شده از صدای سوت با سروصدا از بوته‌زار خارج گشته و تهدیدآمیز در حال جنباندن چماقِ بدقواره و سنگینی خود را جلوی دکتر کنولگِه قرار می‌دهد. اما دکتر غافلگیر شدۀ ما بقدری به خشم آمده بود که پا به فرار نمی‌گذارد، بلکه احساس می‌کند زمانِ آن رسیده است و او باید با دشمنانش به ستیزه برخیزد. غضبناک و با تبسم تعظیمی کرده و تا آنجا که برایش مقدور بود با صدایی پُر از تمسخر و اهانت می‌گوید:
«با اجازۀ شما خودم را معرفی می‌کنم. دکتر کنولگِه.»
ناگهان گوریل فریادِ غضبناکی کشیده، چماقش را دور می‌اندازد و خود را بر روی دکتر کنولگِه نحیف پرتاب کرده و در یک چشم به هم زدن با دستانِ هراس‌انگیزش او را خفه می‌کند.
روز بعد جسد دکتر را می‌یابند. بعضی‌ها ارتباط مرگ او را حدس می‌زدندْ اما کسی جرأت نمی‌کرد کاری بر علیه یوناس میمون که متین بر سر شاخه‌ای پوست گردوهایش را می‌کند انجام دهد.
تعداد اندکی از دوستانِ دکتر که در طی اقامت در بهشت با هم آشنا شده بودند او را در همان نزدیکی به خاک می‌سپارند و بر روی سنگ‌قبر ساده‌اش چنین می‌نویسند: دکتر کنولگِه، مخلوط‌خوار از آلمان.
(1910)