نحسی سیزده را باید با فعل «کردن» به در کرد!


برای به دست آوردن آزادی مبارزه می‎کرد، بخاطر کفش و لباس می‎جنگید و رسیدن به ماشین و خانه و شغل اهداف نهائی مبارزه‎اش را تشکیل می‎دادند! برای هدف مقدس گرفتن شغل و مقام برای خود، برای پسرانش، برای دخترها و نوه‎ها و نبیره‎هایش تا آخرین قطره خون مبارزه می‎کرد! تمام فکرش شده بود مبارزه کردن! تا اینکه عاقبت زندگی از دستش خسته می‎شود، روزی یقه‎اش را گرفته و می‎گوید: نیگا! یا دست از سر مبارزه می‎کشی و مثل بچه آدم فقط مشغول زندگی کردن می‎شی! یا اینکه مجبور می‎شم فعل «کردن» رو طوری از ذهنت پاک ‎کنم که: ــ مبارزه که چیزی نیست، نتونی دیگه حتی منم بکنی!
***
کارش شده بود فقط مبارزه کردن، و فکر می‎کرد کسی که این کاره نباشد اصلاً آدم نیست!
***
بالاخره پس از مرگش هم مشخص نشد که آیا فقط مبارزه کردن را دوست می‎داشت! یا اینکه نمی‎دانست چگونه باید زندگی کرد!

تیل، نگهبان راه‌آهن. (6)

از اهالی آن محله کوچک که شامل بیست ماهی‎گیر و کارگران جنگل با خانواده‎شان می‎گشت کسی دیده نمی‎شد.
ناگهان سکوتِ حاکم در خیابان با صدای بلند و جیغ مانندی طوری می‎شکند که مرد نگهبان بی‎اراده از رفتن متوقف می‎گردد. به نظر می‎رسید که رگبار شدیدی از صداهای ناهنجار از پنجرۀ باز کلبه‎ای آشنا به سمت گوشش هجوم می‎آورد.
تا جائی که می‎توانست از سر و صدای قدم‎هایش کاست، آهسته و نوک پا نزدیک‎تر رفت و صدای همسرش را کاملاً واضح تشخیص داد. فقط چند حرکت دیگر و حالا می‌‏توانست اکثر کلمات را بشنود.
"چی، تو سنگدل، رذلِ بی‌عاطفه! باید این کرم بیچاره از گریه بخاطر گرسنگی گلوشو پاره کنه؟ ــ آره؟ صبر کن فقط، صبر کن، العان طوری حالیت می‎کنم که دیگه یادت نره!" چند لحظه سکوت برقرار می‎گردد؛ بعد صدائی که انگار به یک قطعه لباس می‎کوبند شنیده می‎شود؛ بعد بلافاصله رگبار جدیدی از دشنام دوباره سرازیر می‎گردد.
"چی، بدبختِ فلک‎زده، تو فکر می‎کنی من می‎ذارم بچه‎ام بخاطر آدم رقت‎انگیزی مثل تو گرسنگی بکشه؟" و وقتی صدای ضعیف ناله‎ای بلند می‎شود فریاد می‎کشد "خفه شو! وگرنه طوری کتک می‎خوری که نتونی هشت روز از جات بلند شی."
صدای ناله متوقف نمی‎گشت.
مرد نگهبان طپش ضربان نامنظم و شدید قلبش را احساس می‎کرد. بدنش آهسته به لرزش می‎افتد. نگاه مبهوتش محکم به زمین دوخته می‎شود، و دست محکم و سختش چندین بار دسته موی خیسی را که مرتب بر روی پیشانی کک‎مکی‎اش می‎ریخت به کنار می‎زند.
یک آن تهدید به شکست می‎شود. یک تشنج که عضلاتش را متورم می‎ساخت و انگشتانش را به یک مشت گره کرده تبدیل می‎کرد بر او چیره شده بود. تشنج فروکش می‎کند، و سستی تیره‎ای باقی می‎ماند.
مرد نگهبان با گام‎های متزلزل وارد راهروی تنگ و آجرفرش گشته خانه می‎شود. از پله‎های چوبی که با گذاشتن هر قدم بر رویشان به جیغ می‎آمدند آهسته و خسته  بالا می‎رود.
دوباره صدا بلند می‎شود؛ و می‎شود شنید که چگونه کسی سه بار پشت سر هم با تمام نشانه‎های خشم و تحقیر می‎گوید: "اَه، اَه، اَه! بدبخت، رذل، خبیث توطئه‎گر، بدخواه، بزدل، بدجنس بی دست و پا." کلمات با بلند شدن مرتب صدا همدیگر را دنبال می‎کردند. "می‎خوای پسر منو بزنی، آره؟ بچه لوس و بد اخلاق، چطور جرأت می‎کنی به دهن این بچه بیچاره و درمونده بزنی؟ ... چطور؟ ... هان چطور؟ ... حیف که نمی‎خوام دستمو کثیف کنم، وگرنه ..."
در این لحظه تیل در اتاق‌نشیمن را باز می‎کند، و لِنِه وحشت‎زده بقیه حرف در گلویش باقی می‎ماند. زن رنگش از زور عصبانیت مانند گچ سفید شده بود، لب‎هایش بطور وحشیانه‎ای می‎لرزیدند، دست راستش را که بلند کرده بود پائین می‎آورد، آن را به سمت دیگ شیر می‎برد و سعی می‎کند با آن شیشه شیر را پر کند. اما چون قسمت بیشتری از شیر از دهانه شیشه به روی میز می‎ریزد از این کار دست می‎کشد و کاملاً حیران بخاطر هیجان زیاد گاهی این و گاهی آن وسیله را بدون آنکه بتواند بیش از چند لحظه نگهشان دارد به دست می‎گیرد. عاقبت جرأت یافته و دقِ‌دلش را سر تیل خالی می‎کند: این چه معنی می‎دهد که تو در این ساعت غیر معمولی به خانه بازگشتی، نکند که می‌خواهی استراق سمع کنی؛ و اضافه می‎کند: "این دیگه آخرشه" و بعد فوری می‎گوید: من وجدان آسوده‎ای دارم و احتیاج ندارم در مقابل کسی چشمم را از خجالت به پائین بگیرم.
تیل به سختی آنچه را که همسرش می‎گفت می‎شنید. چشمانش بطور فرار به توبیاس که در حال زاری بود نگاه می‎کردند. یک لحظه چنین به نظر رسید که انگار باید به زور چیز وحشتناکی را مهار کند، چیزی که در او اوج می‎گرفت؛ بعد ناگهان بر روی چهره پر تنش‎اش سستی قدیمی نشست، در چشم‎هایش شعله‎ور گشتن خواهشی پنهانی بطور عجیبی حان می‎گیرد. نگاهش چند ثانیه بر روی اندام قوی زن که مشغول کار بود به گردش می‎آید. پستان‎های پر و نیمه لخت لِنِه از هیجان تحریک گشته و سینه‌بند را تهدید به پاره شدن می‎کردند، و دامن تنگش باسن پهن او را پهن‎تر به چشم می‎آورد. به نظر می‎آمد نیروئی شکست‎ناپذیر از زن ساطع می‎گردد که تیل خود را در برابرش ضعیف احساس می‎کرد.
چیزی جذاب، پیروز و سست خود را آسان مانند تارهای لطیف عنکبوت اما در عین حال سخت مانند توری از آهن به دور تیل می‎کشد. او قادر نبود در این حالت اصلاً کلمه‎ای به زنش بگوید، بخصوص کلمه خشنی. و به این ترتیب توبیاس که غرق در اشگ‎های چشمانش وحشت‎زده در گوشه‎ای چمباته زده بود باید مشاهده می‎کرد که چگونه پدر نان فراموش گشته خود را از روی اجاق برمی‎دارد، آن را به سوی مادر به عنوان تنها توضیح نگاه می‎دارد و با یک تکان کوتاه سر بدون آنکه حتی بطرف او نگاهی بکند بار دیگر ناپدید می‎گردد.
ــ ناتمام ــ

تیل، نگهبان راه‌آهن. (5)


مرد نگهبان بعد از خوردن نهار یک بار دیگر برای مدت کوتاهی استراحت می‎کند. بعد از پایان استراحت، قهوه بعد از ظهرش را می‎نوشد و فوراً خود را برای رفتن به سر کار آماده می‎سازد. او برای این کار مانند تمام فعالیت‎هایش زمان زیادی لازم داشت؛ تک به تک حرکات از سال‎ها پیش تنظیم گشته بود؛ همیشه در یک نظم همیشگی وسائل بر روی کمد کوچک از چوب گردو قرار داده می‎گشت: چاقو، دفتر یادداشت، شانه، یک دندان اسب، یک ساعت جیبی قدیمی. یک کتاب کوچک پیچیده شده در کاغذ قرمزی که با مراقبت خاصی با آن رفتار می‎گشت. مرد نگهبان این وسائل را شب‎ها زیر بالش خود می‎گذاشت و روزها آنها را در جیب بغل لباس کارش با خود حمل می‎کرد. بر روی پاکتی با دست‎خط تیل ناشیانه اما آراسته نوشته شده بود: دفتر حساب پس‎انداز توبیاس تیل.
هنگامیکه تیل به سر کار رفت، ساعت دیواری با آن پاندولِ دراز و صفحه یرقانی رنگش ساعت پانزده دقیقه مانده به شش بعد از ظهر را نشان می‎داد. او با قایق کوچکش به آن سمت رودخانه می‎راند. در آن سوی ساحلِ رودخانه چندین بار می‎ایستد و به سمت دیگر آب گوش می‎سپارد. عاقبت به مسیر جنگلی وسیع پر وسعت می‎پیچد و بعد از چند دقیقه خود را در وسط درختان کاج مجللی می‎بیند که انبوه سوزن‎هایشان به امواج سبز و سیاه دریاها شباهت داشت. بر روی خزه‎های خیس و لایه سوزنِ درختان کاج بر روی زمین جنگل بی‎صدا مانند آنکه روی نمد می‎رود راه می‎رفت. او بدون نگاه کردن به بالا راهش را میافت، اینجا از میان ستون‎های حنائی‌رنگِ درختان جنگل قدیمی، آنجا از میان شاخه‎های جوان و در هم پیچیده و در ادامه از میان محلی گسترده و حصار کشیده شده با درختان جوانی که توسط  تک و توک درخت باریک و بلند کاجی تحت‎الشعاع قرار گرفته بودند. یک مه آبی رنگ شفاف و آبستن انواع عطرها از روی زمین بلند می‎گشت و شکل درختان را بی‎رنگ به نظر می‎رساند. یک آسمان شیری رنگ و سنگین رو به پائین بر روی نوک درختان آویزان بود. دسته‎ای کلاغ مانند اینکه در خاکستری هوا شنا می‎کنند، بی‎وقفه فریاد می‎زدند: قار قار. گودال‎های آب سیاه‎رنگی سطوح ناهموار مسیر را پُر می‎کردند و هوای کدر را تیره‎تر منعکس می‎ساختند.
تیل وقتی از تفکری عمیق بیدار گشت و به بالا نگریست به خود گفت: "چه هوای وحشتناکی".
اما ناگهان افکارش مسیر دیگری در پیش گرفتند. او احساس مبهمی داشت و فکر می‎کرد که باید چیزی در خانه جا گذاشته باشد، و هنگام جستجوی جیب‎هایش پی به فراموش کردن بسته نانش می‎برد، نانی که بخاطر ساعت کارِ طولانی مدت به همراه داشتنش ضروری بود. بلاتکلیف لحظه‎ای می‎ایستد، بعد اما ناگهان مسیرش را عوض می‎کند و به سمت دهکده به راه می‎افتد.
زمان کوتاهی تا رسیدن به رودخانه لازم داشت، و با چند پارو زدن نسبتاً قوی به آن سمت آب می‎رسد، پیاده می‎شود و با بدنی خیس از عرق مسیر کمی سربالائی دهکده را می‎پیماید. پودل پیر و پشمالوی دکاندار در وسط جاده دراز کشیده بود. بر روی الوارهای لاک و الکل خورده شده پرچین‎های حیاط یک کلبه کلاغی نشسته بود و پرهایش را می‎گستراند. کلاغ خود را جنباند، سر تکان داد، قار قارِ گوش‎خراشی کرد و با بال زدنی پر سر و صدا خود را از جا کند و به پرواز آمد تا باد از سمت جنگل او را با خود ببرد.
ــ ناتمام ــ

تیل، نگهبان راه‌آهن. (4)

وقتی لِنِه هنگام صرف صبحانه با هیجان بیشتری دنباله صحبت شب قبل را می‎گیرد، تیل صحبت او را با این خبر که مدیر راه‎آهن یک قطعه زمین در امتداد ریل‎ها در نزدیکی اتاق نگهبانی مجاناً به او واگذار کرده است قطع می‎کند. دلیل اصلی مدیر برای اینکار واقع بودن زمین در محلی پرت و دورافتاده بود.
لِنِه ابتدا نمی‎خواست این خبر را باور کند. اما کم کم تردیدش برطرف گشت، و بعد روحیه خوب و قابل توجه‎ای به دست آورد. سؤالات او در باره بزرگی و خوبی کشت‎زار و سؤال‎‎های بیشر دیگری در هم قاطی می‎شدند و وقتی فهمید که دو درخت کوچک میوه هم در این زمین قرار دارد از خوشی کاملاً هوش از سرش پرید. وقتی دیگر سؤالی برای پرسیدن باقی نماند از جا جهید تا خبر را در محله با به صدا در آوردن زنگ دکان‎دار منفجر سازد. ــ وانگهی این را هم باید اضافه کرد که زنگ درِ دکان‎دار می‎توانست به راحتی در تمام خانه‎های روستائی محل شنیده شود.
لِنِه در تاریکیِ شب با اجناس خریداری شده از پیش دکان‎دار بازگشت، مرد نگهبان در این بین در خانه فقط با توبیاس خود را مشغول ساخته بود. پسر روی زانوی او نشسته بود و با چند میوۀ درخت کاج که تیل با خود از جنگل آورده بود بازی می‎کرد.
پدر از او ‎پرسیده بود "می‎خوای چکاره بشی؟" و این سؤال همانقدر کلیشه‎ای بود که جواب پسر: "مدیر راه‎آهن." این پرسش خالی از شوخی بود، زیرا که رویای مرد نگهبان به حقیقت پیوند دادن این آرزو بود و او خیلی جدی این آرزو را که باید توبیاس با یاری خداوند در بزرگی چیز فوق‎العاده‎ای شود در خود پرورش می‎داد. چهره تیل به محض خارج شدن "مدیر راه‎آهن" از لبانِ بی‎خون پسر که البته معنی آن را نمی‎دانست شروع به روشن گشتن و بعد بخاطر سعادت درونی بوجود آمده در او شروع به درخشیدن می‎کند.
بعد بلافاصله می‎گوید "توبیاس، برو، برو بازی کن!" و پیپ‎اش را به وسیله آتشِ اجاق روشن می‎کند. پسر کوچک خود را به سختی و با شوق از در خارج می‎سازد. تیل لباس‎هایش را در می‎آورد، رو تخت دراز می‎کشد و پس از آنکه مدتی طولانی با سری پر از فکر به سقف کوتاه و ترک خورده خیره می‎شود به خواب می‎رود. نزدیک ساعت دوازده ظهر از خواب بلند می‎شود، لباس می‎پوشد و در حالیکه همسرش با سر و صدا مشغول تهیه غذا برای نهار بود به خیابان می‎رود و بلافاصله توبیاس کوچولو را می‎بیند که با انگشت از سوراخی بر روی دیوار آهک را می‎خراشید و در دهان می‎گذاشت. مرد نگهبان دست او را می‎گیرد و تقریباً از هشت خانه می‎گذرد تا به رودخانه که سیاه و شیشه‎ای میان درختان صنوبرهای کم‌برگ قرار داشت می‎رسد. نزدیک لبه آب سنگ خارائی قرار داشت که تیل همیشه بر روی آن می‎نشست.
تمام اهالی به این عادت کرده بودند که او را به محض قابل تحمل شدن هوا در این محل ببینند. بخصوص کودکان دلبسته او بودند، و او را "پدر تیل" صدا می‎زدند و بازی‎هائی را که او از دوران کودکیش به یاد داشت می‎آموختند. با این وجود اما بهترین مطالب خاطراتش را برای توبیاس تعریف می‎کرد. کمانی برایش می‎تراشید که تیرش از تیر بقیه پسران بالاتر می‎پرید. برایش فلوت می‎ساخت و حتی گاهی در حالی که با دسته یک چاقوی جیبی بر روی پوسته درخت آهسته می‎کوبید با صدای کلفتی آهنگ نیایش را می‎خواند.
مردم بخاطر این کارهای مضحک تیل را سرزنش نمی‎کردند؛ اما برایشان عجیب بود که چگونه می‎تواند خود را چنین طولانی با بچه‎هائی که نمی‎توانستند آب دماغشان را بالا بکشند مشغول سازد. اما در حقیقت آنها از این کار راضی بودند، زیرا که از کودکانشان توسط او به خوبی مراقبت به عمل می‎آمد. تیل همچنین کارهای جدی‎تری هم برای کودکان انجام می‎داد، از بچه‎های بزرگ‎تر تکالیف مدرسه‎شان را می‎پرسید و به آنها برای آموختن انجیل و سرودهای مذهبی کمک می‎کرد و به کوچک‎ترها هم حروف الفبا را یاد می‎داد.
ــ ناتمام ــ

تیل، نگهبان راه‌آهن. (3)

یک چشمه که از پشت کلبۀ مرد نگهبان عبور می‎کرد مقداری سرگرمی برایش به ارمغان می‎آورد. گهگاهی کارگران راه‎آهن یا تلگراف‎خانه نزدیک کلبه او از آن چشمه جرعه‎ای آب می‎نوشیدند، و البته این کار با یک مکالمه کوتاه همراه می‎گشت. همچنین جنگلبان هم گاهی آنجا می‎آمد و تشنگی‎اش را سیراب می‎ساخت.
توبیاس اما به آهستگی رشد می‎کرد؛ ابتدا پس از پایان دو سالگی توانست راه رفتن و حرف زدن را بطور ناقص یاد بگیرد. او محبت ویژه‎ای نسبت به پدر از خود نشان می‎داد. با بزرگ‎تر و معقول‎تر گشتن او عشق قدیمی پدر به توبیاس نیز بیدار گشت. هرچه این عشق بیشتر می‎گشت به همان نسبت هم عشق نامادری به توبیاس کمتر می‎گردید، و حتی بعد از آنکه لِنِه در پایان سال دوم ازدواجشان کودکی به دنیا آورد این عشق به نفرتی آشکار تبدیل گردید.
از آن به بعد برای توبیاس روزهای بدی آغاز گشت. او مدام و مخصوصاً هنگام غیاب پدر مورد اذیت و آزار واقع می‎گشت و می‎بایست بدون کوچک‎ترین پاداشتی نیروی ضعیفش را در خدمت به نوزاد که دائماً در حال جیغ کشیدن بود قرار دهد. کاری که او را ضعیف و ضعیف‎تر می‎ساخت. سرش حجم غیرمعمولی‎ای پیدا کرد؛ موهای مانند آتش سرخ او و صورت رنگ‎پریده زیر آن در ارتباط با بقیه اندام رقت‎بارش اثر ناخوشایند و رقت‎انگیزی بر جای می‎گذاشت. وقتی توبیاس عقب‎افتاده با چنین قامتی برادر کوچک را که از سلامتی سرشار بود بر روی دست با خود به سمت اِشپِره حمل می‎کرد، بعد در پشت پنجره کلبه‎ها صدای لعن و نفرین بلند می‎گشت، اما آنها هرگز جرأت نشان دادن خود را نداشتند. اما تیل که باید این موضوع برایش مهم‎تر از بقیه باشد آن را نمی‎دید و اشارات خیرخواهانه همسایگان را هم نمی‎خواست بفهمد.

دو
تیل یک روز در ماه ژوئن نزدیک ساعت هفت از سر کار به خانه می‎آید. هنوز لحظه‎ای از جواب سلام دادن زنش نگذشته بود که با روش همیشگی شروع به شکوه و شکایت می‎کند. موعد اجاره کشت‎‏زار که تا حال مصرف سیب‎زمینی خانواده را تأمین می‎کرد از هفته‎ها پیش به سر آمده بود، بدون آنکه لنه مؤفق به پیدا کردن جایگزینی برای آن شده باشد. هرچند که کارهای مزرعه جزء وظایف لِنِه به حساب می‎آمد، اما با این حال می‎بایست تیل گذشته از چیزهای دیگر این را هم بشنود که بجز خود او کس دیگری در این امر مقصر نیست، اگر که در این سال‎ها ده کیسه سیب‎زمینی با پول کلانی باید خریداری شود. تیل فقط غرولندی می‎کند و بلافاصله بدون توجه چندانی به صحبت‎های لِنِه به سمت تختخواب پسر بزرگش که شب‎های خود را وقتی به سر کار نمی‎رفت با او می‎گذراند می‎رود. در آنجا او خود را خم می‎کند و با مهربانی و نگرانی کودک به خواب رفته را تماشا می‎کند، و در حال دور ساختن مگس‎های سمجی عاقبت او را از خواب بیدار می‎سازد. در چشمان فرو رفته و آبی رنگ از خواب بیدار گشته کودک خوشحالی تکان‎دهنده‎ای نقش می‎بندد. او با شتاب دست پدر را می‎گیرد و در این حال گوشه‎های دهانش به لبخندی شکوه‎آمیز کشیده می‎شوند. مرد نگهبان بلافاصله برای پوشاندن لباس‎های اندکش به او کمک می‏‌کند که ناگهان وقتی متوجه می‎شود بر روی گونه کمی باد کردۀ سمتِ راست کودک ردِ چند انگشت دیده می‎شودْ چیزی مانند سایه از میان چهره‎اش می‎دود.
ــ ناتمام ــ