یک روز شاد.



یک روز شاد برایم روزیست که من با آواز بلند صبحگاهیِ قناری‌هایم اجباراً از خوابِ ناز بیدار شوم و از زور عصبانیت به زمین و زمان و خدا و پیغمبر فحش ندهم.
***
امروز بطور غیر منتظره‌ای یکی از شادترین روزهای زندگی‌ام گشت. پسرم زنگ زد و به من خبر داد امکانش زیاد است که برای دومین بار پدربزرگ شوم.
***
یک لحظه شاد برایم زمانیست که قناری‌ام در حالیکه من در حال خواندن و یا نوشتن هستم بر روی شانه‌ام بنشیند و آهسته در گوشم زمزمه کند: چایت سرد نشود.
***
یکی از روزهای خاطره‌انگیز برایم یقیناً روز جمعه اول ماه سپتامبر 2017 خواهد گشت، در این روز بازنشستگی‌ام آغاز می‌گردد. من در این روز جشن خواهم گرفت، شامپاین خواهم نوشید و در باره اولین برنامه پنج ساله پس از بازنشستگی با قناری‌هایم به مشورت خواهم نشست، البته نتیجه این جلسه را به اطلاع تو خواننده وفادار نوشته‌هایم خواهم رساند.
***
آخرین گفتگوی بین من و قناری‌ام در باره شادی بود. قناری‌ام به من گفت زمانیکه شاد است چهچهه می‌زند و من به او گفتم وقتی شادم بی‌دلیل و بی‌صدا می‌خندم. قناری‌ام با نگرانی پرسید: شاید دیوانه شده‌ای؟ من به او گفتم: نه بابا، بی‌صدا خندیدن کار بی‌ضرریست.
***
وقتی من شادم خدا اجازه دارد هر کاری دلش می‌خواهد بکند؛ می‌تواند تمام ساکنین یک شهر را سنگ سازد، می‌تواند اجازه ازدواج به مردان قوم لوط بدهد و یا می‌تواند حتی پیامبر برگزیده‌اش را بجای غار در یک هتل پنج ستاره ملاقات کند. 

روزنگار.



پانزده دقیقه مانده است به نُه شب، احساس می‌کنم گرسنگی می‌خواهد من را بخورد. باید فکری کرد! باید کاری کرد! اما چه فکری؟ چه کاری؟ آن هم در این وقت شب! ساعت ده مغازه کنار خانه‌ام می‌بندد. پس از لحظه‌ای فکر کردن به اتاق دیگر می‌روم و شیشه‌های خالی کوکاکولا را که سال‌هاست تنها کارشان خاک خوردن استْ می‌شمرم. شیشه‌ها غمگین به اطراف اتاق نگاه می‌کنند و من به این می‌اندیشم با پولی که با فروش شیشه‌ها به دست خواهم آورد چه می‌توانم برای گرسنگی‌ام بخرم که سر به راه شود و دست از آدمخواری بکشد.
***
دیشب باز هم خواب دیدم، آن هم چه خوابی! این بار نه خدا در خوابم بود، نه امام و نه هیچ پیغمبری. این بار تو در خوابم آمده بودی و آن هم در چه لحظه حساسی ...
هوا داشت کم‌کمک تاریک می‌گشت که ناگهان زمین زیر پایم شروع به لرزیدن کرد، سیلی به بلندای سقف آسمان به سویم جاری بود! زوزۀ سگ‌ها و گرگ‌ها گوش‌ها را کر می‌ساخت، من در انتظار فرا رسیدن مرگ و یا رخ دادن معجزه‌ای بودم که ناگهان تو در کنارم سبز شدی و به من گفتی: "نترس، دستت را بده به دستم!" بلافاصله پس از لمس دستت از روی تخت به زمین افتادم و بیدار شدم. آیا باحال‌تر از این می‌تواند معجزه‌ای رخ دهد؟
***
من یک نویسنده‌ام. فقط کافیست چیزی توجه‌ام را به خود جلب سازد، سپس قادرم طوری بنویسم که خواننده آن چیز را در برابر چشمانش تجسم کند. وقتی در باره نیش عقرب و مار می‎نویسم خواننده از درد به خود می‌پیچد. من می‌توانم جشن عروسی دو مار را طوری بر قلم جاری سازم که خواننده خود را در آن جشن موسی یا فرعون تصور کند. نمایشنامه‌هایم در بهترین سالن‌های تآتر پایتخت‌های بزرگ جهان بر روی صحنه برده می‌شوند، فیلمسازان برای خرید فیلنامه‌هایم سر و دست می‌شکنند و هنرپیشگان سینما برایم احترامی خاص قائلند. تمام صد رمانم برنده جایزه نوبل ادبیات شده‌اند، شعرهایم را خوانندگان پیر و جوانِ صد و بیست کشور از حفظ‌اند. کتاب جدیدم "چگونه بیکاری را ضربه فنی کنیم" سه هفته پس از چاپ اول به تمام زبان‌های زنده جهان ترجمه گشت و در این مدت کوتاه بانیِ ایجاد میلیونها محل کار گردیده. اشارات مطالب سیاسی‌ام حکومت‌ها سرنگون ساخته و دولت‌های دموکرات پرورانده. فیلسوفان وقتی نام من را می‌شنوند فیلشان یاد هندوستان می‌کند و این هم آخرین شعرم برای اطمینان خاطر خوانندگان عزیز به حرف‌هایم:
قلمم را چه کسی کش رفته؟
هرکسی برداشته، نوشِ جانش،
نباید اما از یاد ببرد که نوکش از طلای ناب است
و نفروشد آن را به پول اندک.
***
تفاوت یک فیلسوف خداناباور با یک فیلسوف خداباور در باور کردن و باور نکردن آنها به آن چیزهائیست که در اصل خودشان هم نمی‌دانند چیست.

خلق را تقلیدشان بر باد داد.



انسان حقیرْ فرد شیک‎پوش را (شما) خطاب می‎کند و فرد فقیر و ژنده‎پوش را (تو)!
***
انسان حیوان زیرکیست، گاهی برای رسیدن به رضایتْ خود را با کسانیکه کمتر از او پول دارند مقایسه می‎کند و گاهی با متمولین.
او در جائیکه امکان بیشتری برای پولدار شدن نمی‎بیند به خود می‎گوید: "خدا را شکر که به اندازه همسایه‎ام فقیر نیستم، همسایه‎ام به قدری فقیر است که به خاطر ندادن پول آب و برق نه می‎تواند غذا بپزد و بخورد و نه سر و صورت و رخت و لباسش را بشوید. لااقل نان و آب من برجاست." و وقتی همسایه ثروتمندش دچار زخم معده می‎شود و دکتر خوردن چلوکباب را برایش ممنوع می‎سازد و یا ورشکست می‎گردد به خود می‎گوید: "کار خدا را می‎بینی! نه به من یک کیسه پول داده نه به او یک جو عقل!"
***
مقلد در وحله نخست آدم حسودی می‎باشد که بجای بهبود این بیماری از همه چیز تقلید می‎کند، او مانند شامپانزه‎ای است که با تقلید کردن مردم را به خنده وامی‎دارد و مانند طوطی آنچه را می‎شنود مرتب تکرار می‎کند.
میان یک مقلد با یک شیاد تفاوتی به چشم نمی‎خورد و هر دو آدم‎های الکی خوشی‎اند که گاهی به خودشان هم این امر مشتبه می‎گردد که شاید واقعاً کسی هستند و از آن بی‎خبر بوده‎اند! بنابراین هنگام صحبت کردن ناگهان (من)شان به (ما) تبدیل می‎گردد و خود را نه یک تن بلکه ملتی می‎بینند. گاهی تصور می‎کنند عقابی‎اند بر فراز کهکشان در پرواز و ریزترین دانه شن هم نمی‎تواند خود را از چشمان تیزشان مخفی نگاه دارد، و گاهی خود را مانند فرمانده‎ای می‎بینند که بر اسب سرخی نشسته و پیشاپیش لشگر خویش به دل دشمن می‎تازند. اما حقیقت این است که این نوع از انسان‌ها به بیماری شدیدِ ترس هم مبتلا هستند، آنها حتی از سایه خویش می‎ترسند و از خورشید و نور به خاطر منعکس ساختن سایه بیزارند. از دیگر بیماری‎های این نوع به اصطلاح انسان‌ها دو بهم زنی است. آدم حسود منشاء بسیاری از بیماری‌هاست. دوری جستن از این نوع افراد تنها راهیست که برای انسانِ خردمند باقی می‎ماند. زیان آدم حسود هزاران بار خطرناکتر از زیان گاو و مرغ دچار بیماری واگیرداریست که آدمکش است. زیرا اگر از این گاوها و مرغ‌ها پرسیده شود که آیا بیمارندْ حتماً جوابشان آری خواهد بود، اما آدم حسود هرگز به حسود بودن خود اعتراف نمی‎کند، نه به خود و نه به دیگران! آدم حسود چون هرگز در آسایش به سر نمی‎برد بنابراین اطراف و اطرافیانش هم از آسایش به دور می‎مانند. رقت‎انگیزترین افراد این گروه از انسان‌ها کسانی هستند که خود را هنرمند، روشنفکر، نقاش یا شاعر و نویسنده ... می‎نامند.
من امیدوارم روزی برسد که تمام مقلدینِ جهان این ادا و اطوارها را به کناری بگذارند یا لااقل فقط از من که بهترین شاعر و نویسنده‎ام و نقاشی‎های زیبایم چشمان خُرد و کلان را خیره می‎سازند و فکر روشنم بر تمام تاریکی‎ها نور می‎تاباند تقلید کنند!
خواهش می‎کنم نگوئید که من هم یک پا مقلدم و بیماری حسادتم به آخرین درجه خود رسیده است! لطفاً این اشتباه را نکنید، من فرستاده شده‎ام تا چنین بیمارانی را علاج کنم.
آنطور که می‎گویندْ باید آدم‎های مقلد انسان‎های باهوشی باشند! و من امیدوارم روزی هوششان به آن حد برسد که در تمام کارهای روزانه خود فقط و فقط از من تقلید کنند و بدانند که در جهان تکم و برای کشیدن گاری محتاج به خر دیگری در کنار خود نمی‌باشم.

خبرنگار بدشانس.

قبل از آغازِ سخن باید به اطلاع‎تان برسانیم که متأسفانه خبرنگارِ دلیر ما در حال گزارشِ زنده یک عمل تروریستی در اثر انفجار کمربند انتحاریِ تروریستی که در نزدیک او ایستاده بود در برابر چشمان میلیون‎ها نفر از بینندگان ما به چند قطعه تقسیم شده، به هوا پرتاب می‎گردد و بعد از فرود آمدن بر روی زمین به خاطر برخورد سرش با لبه جوی آب بلافاصله می‎میرد.

این خبرنگارِ دلیر و بسیار کنجکاو که همیشه دلش می‎خواست با اشخاص مهمِ جهان مصاحبه کند فرصت را مغتنم شمرده و بعد از کلک زدن به فرشتۀ مقرب خدا با این ادعا که «خیلی وقت است خدا را می‎شناسد و خدا خودش بارها به او گفته هر وقت گذرش از این طرف‎ها افتاد به او هم سری بزند» مؤفق می‎گردد به دیدار خدا برود و با او مصاحبه کوتاه زیر را انجام دهد:
خبرنگار: با سلام و احترام، گرچه تقریباً همه نام شما را شنیده‎اند و شما را می‎شناسند، اما خواهش می‎کنم خود را برای آن دسته از بینندگانی که احتمالاً هنوز شما را به خوبی نمی‎شناسند معرفی کنید و بعد به ما بگوئید که آیا قبل از شما جهان وجود داشت یا اینکه شما آن را دیرتر آفریدید؟
خدا: من هم به نوبه خود به شما و بینندگان فرهیخته تلویزیون شما سلام می‎کنم. نام من خدا است و طبق آیه «یکی بود یکی نبود» بجز من و چند تا سیاره هیچکس نبود.
خبرنگار: حتماً تنهائی برایتان باید بسیار سخت و کسل کننده بوده باشد؟
خدا: خیر، ابداً اینطور نبود. همانطور که گفتم بجز من و چند سیاره چیز دیگری وجود نداشت که بدانم کسالت یعنی چه. تا اینکه روزی در حال یک قل دو قل بازی با سیارات اورانوس، نپتون و ونوس نمی‎دانم چه شد که انفجار عظیمی رخ داد و من در اثر این انفجار بیهوش گشته و به سمتی پرتاب شدم. وقتی به هوش آمدم و چشم‎هایم را باز کردم موجوداتی که تا آن لحظه ندیده بودم دورم حلقه زده و با تعجب به من نگاه می‎کردند! اول فکر کردم هنوز در عالم بیهوشی به سر می‎برم، اما بعد ... خودتان می‎دانید و هر روزه می‎بینید که حالا پس از این انفجار اوضاع چه قاراشمیش شده است!
خبرنگار: بنابراین می‎شود چنین ادعا کرد که اولین عمل تروریستی از نوع انفجاریش را شما پی افکنده‎اید؟!
خدا: خب بله، از یک منظر می‎شود از آن ماجرای وحشتناک این برداشت را کرد. اما من قسم می‎خورم که در این انفجار دست نداشته‎ام و کاملاً بیگناهم!
خبرنگار: بله بله، این را همه مجرمین پس از دستگیر شدن ادعا می‎کنند.
خدا: ای بابا، شما خبرنگاران هم که مرتب به دنبال جار و جنجال و مقصر پیدا کردنید! حالا خوب است در آن زمان شیطان هنوز وجود نداشت که شما بتوانید ادعا کنید او گولم زده بوده است. همانطور که گفتم این کار کاملاً اتفاقی رخ  داد!
خبرنگار: امیدوارم از اینکه نمی‎توانم حرف شما را باور کنم ناراحت نشوید، من خودم در اثر انفجار نزد شما هستم و نتایج آن را با چشمانم دیده‎ام، اما با کمال تعجب می‎بینم در این انفجار عظیمی که ادعا می‎کنید در حال بازی یک قل دو قل کاملاً اتفاقی و ناگهانی رخ داد به شما کوچکترین صدمه‎ای وارد نشده است؟
در این هنگام خدا طوری بلند آه می‎کشد که تمام کوه‎های کره زمین می‎لرزند و دریاهایش طغیان می‎کنند، بعد خبرنگار در حالیکه دهانش از تعجب باز شده بود می‎بیند که خدا به آرامی از روی چهره نقابی را برمی‎دارد و صورت در اثر انفجار درب و داغان شده‎اش را به او نشان می‎دهد و می‎گوید: حالا حرفم را باور می‎کنید؟ آیا فکر می‎کنید من بدون دلیل به رسولانم دستور دادم به انسان‎ها چنین القاء کنند که خدا نادیدنیست؟ اگر مردم من را با این قیافه ببینند دیگر به اندازه دهشاهی هم ستایشم نمی‎کنند و فرار را بر ماندن ترجیح می‎دهند! این نقاب را هم پسرم در صحرای سینا برای رفع بیکاری از چوب درخت مغ برایم ساخته است! به نظر من او این کار را خوب انجام داده است، نظر شما چیست؟!
خبرنگارِ کنجکاو و بدشانس ما اما دیگر صدای خدا را نمی‎شنید، او با دیدن چهره خدا  از ترس سکته کرده و با دهان باز و چشمانی از حدقه خارج گشته یکبار دیگر مُرده بود.

شتر دیدی ندیدی!

بدیِ خوبی کردن گاهی چنان هولناک است که تنها یک بار انجام آن می‎تواند ثمری بدتر از هزار بار بدی کردن به بار آورد! لطفاً به داستان زیر توجه کنید:
می‎گویند مردی پس از پایان کارِ روزانه به خانه بازمی‎گشت، در بین راه عده‎ای را می‎بیند که می‎دویدند و چیزی جستجو می‎کردند. آنها از او می‎پرسند: "شتر دیدی؟" از قضا چند لحظه قبل از کنارِ مرد شتری رد شده و حتی به او لبخندی هم زده بود، اما چون او اطمینان داشت که اگر پاسخش مثبت باشد و راه را به آنها نشان دهد حتماً این مردم عصبانی شتر بیچاره را خواهند کشت بنابراین می‎گوید: نه!
وقتی مرد نیکوکار به نزدیک خانه می‎رسد همان شتر را می‎بیند که کنار درِ خانه‎اش خوابیده است. آه از نهادش برمی‎آید، اما دیگر خیلی دیر شده بود. مرد دستش را به سینه می‎فشرد، به زمین می‎افتد و جان به جان آفرین تسلیم می‎کند.
***
از سگِ زردی می‎پرسند کیستی؟ سگ می‎گوید: سگم!
از شغال می‎پرسند تو کیستی؟ شغال می‎گوید: من شغالم!
می‎پرسند: آیا برادرید؟ شغال نیشخندی می‎زند و سگ جواب می‎دهد: خیر، من خواهرشم.