اولین شوخی سال 2012.

ترجمه‎ی عامیانۀ نوشته روی عکس:
مستی خطر مورد تجاوز قرار گرفتن را افزایش می‎دهد.
موضوعی که فکرم را بعد از دیدن این عکس به خود مشغول ساخته ربط مستقیمی با خود عکس ندارد.
موضوع این است که من چندین بار پس از مرگ کیم یانگ دوّم!! رهبر کره شمالی شنیدم و خواندم که مردم این سرزمین در اثر گرسنگی ضعیف و کوتاه قد مانده و علف هم حتی برای خوردن گیرشان نمی‎آید (بگذریم از اینکه علف در این سرزمین ثروتمندی که من در آن زندگی می‎کنم هم حتی برای کشیدن گیر کسی نمی‎آید).
بعد از شنیدن این خبر از خودم پرسیدم که اگر کیم یانگ سومْ زبل بازی در بیاورد و در جواب بگوید: "نه بابا، این حرف‎ها چیه شما می‎زنید! مردم گرسنه‎اند یعنی چه! کوتاه قد و لاجون بودن تو خون مردم ماست، اگه باور نمی‎کنید یه نگاه به مردم دور و اطراف این ناحیه از جهان بندازید، تقریباً همه اینطوری هستیم! از چینی‎‎اش گرفته تا ژاپنی‎اش، از ویتنامی و مردم اندونزی تا همین برادر دوقلوی حودمون!"
آیا اگر این زبل خان چنین جوابی به خبرنگاری بدهد چند در صد از مردم جهان حرف او را باور خواهند کرد؟!
با دومین نگاه به عکس مورد نظر دو جمله زیر فوری در جلوی چشمانم رژه رفتند:
1- گشنگی نکشیدی عاشقی از یادت بره!
2- مرد باید که در کشاکش دهر سنگ زیرین آسیاب باشد!
بعد بلافاصله تیتر اول روزنامه‎ای خیالی "پیروزی اولین زن آمریکائی بر قوی‎ترین مرد از کره شمالی!" فانتزی‎وار در ذهنم به بازی پرداخت. و در خاتمه در حالیکه آخرین نگاهم را به عکس می‎انداختم از خود پرسیدم که آیا این زن در حال دادن تنفس مصنوعی به آن مرد ا‎ست یا در حال خفه کردن او؟ و این سؤال باقیمانده وقتم را تا آخر شب چنان پر ساخت که امکان کوچک‎ترین حرکتی را طوری که انگار من زیر اندام آن خانم افتاده‎ام از من ربود.

رد پای خیال.(20)

جای پای رویا.(4)
تسلیم شگفتی‎ای می‌گردد که بارها آنرا تجربه کرده بود، تسلیم معجزه‎ای که فکر می‎کرد شایستگی لطف‎اش را از مدت‎ها پیش از دست داده بوده است. لحظات بی پایانی را میان بی زمانی و همنوائی روح و جهان در نوسان بود، احساس می‎کرد که نفس‎اش ابرها را هدایت می‎کند و در سینه‎اش خورشید گرم در چرخش است.
اما در حالی‎ که او خود را به آن شگفتی نادر تسلیم کرده و از درز باریک میان چشمان بسته خود رو به پائین خیره نگاه می‎کرد و درِ تمام حس‎هایش را نیمه باز نگاه داشته بود _ زیرا به خوبی می‎دانست که این طوفان دوست‎داشتنی از درون او برمی‏‎خیزد_ بر روی زمین در نزدیک خود چیزی را احساس می‎کند، چیزی که او را جذب خود می‎سازد. آن چیز، طوری که او فقط آهسته و به تدریج توانست آن را بشناسد پای کوچک یک دختر بود، پای یک کودک که درون یک نیم‌چکمه چرمیِ قهوه‎ای رنگ قرار داشت و برروی شن‎هایِ جاده محکم و شاد با فشار وزن خود بر پاشنه کفش قدم برمی‎داشت. این کفشِ کوچک دخترانه، این چرم قهوه‎ای رنگ، این ظاهر شدن کودکانه و شاد تخت‎های کفش، این مُچ‌ پایِ ظریف پوشیده شده با قطعه جوراب ابریشمی شاعر را به یاد چیزی ‎انداخت، ناگهانی و هشدار دهنده طپش قلبش سریع‎تر می‎گردد، اما او مؤفق به یافتن سرنخ نمی‎شود. یک کفش کودکانه، یک پای کودکانه، یک جوراب کودکانه _ اینها چه ارتباطی با او داشتند؟ کلیدِ آن کجاست؟ منشاء آن کجای روحش بود که جواب این عکس‎ها را از میان میلیون‎ها عکس می‎داد، آنها را دوست می‎داشت، آنها را به سوی خود می‎کشید، آنها را مهم احساس می‎کرد؟ برای یک لحظه چشمانش را کاملاً می‎گشاید، لحظه بسیار کوتاهی نقش کاملِ کودک را می‎بیند، یک کودک زیبا، ولی فوری حس می‎کند که این نقش دیگر آن تصویری نیست که به او مربوط می‎گشته، تصویری که برایش مهم بوده است. غیرارادی و خیلی سریع دوباره چشمانش را تا آن اندازه‎ای می‎بندد که فقط یک لحظه خیلی کوتاه قادر به دیدن محو گشتن پای کودکانه می‎گردد. بعد با فکر کردن به پا، با حس کردن معنای آن، اما بی‎‏اطلاع و در رنج از جستجوی بیهوده و خوشحال از نیروی این تصویر در روح خود چشمانش را کاملاً می‎بندد. او در یک جائی، در یک زمانی این تصویر کوچک، این پای کوچک در کفش قهوه‎ای رنگ را دیده و به عنوان حادثه‎ای با ارزش در خاطرش حک شده بوده است. چه وقت بود؟ اوه، باید در زمانی خیلی پیش بوده باشد، پیش از دوره ماقبل تاریخ، اینچنین دور به نظر می‎آمد، اینچنین از فاصله‎ای دور و از عمقی غیر قابل تصور در فضا رو به بالا به او نگاه می‎کرد و اینچنین عمیق در چاه حافظه‎اش فرو رفته بود. شاید او آن را از دوران کودکی، از همان زمان افسانه‎ای که تمام خاطرات آن حالا چنین تیره و تار و فراخواندشان چنین سخت گردیده و با این وجود دارای رنگی قوی‎تر، گرم‎تر و کامل‎تر از تمام خاطرات دیگرش است با خود حمل می‎‎کرده، شاید او آن را گم کرده و تا امروز دیگر هرگز آن را نیافته است. مدت درازی سرش با چشمانی بسته به پائین خم بود، مدت درازی به این و آن فکر ‎کرد، این نخ و آن نخ را و ردیفی از تجارب را در خود در حال درخشیدن دید، اما کودک در هیچکدام نبود، هیچ کفش قهوه‎ای رنگی در خانه نبود، نه، نمی‎شد آن را پیدا کرد، ادامه دادن این جستجو بی‎فایده بود.
ــ ناتمام ــ   

رد پای خیال.(19)

جای پای رویا.(3)
او بی‎مقصد در هوای اوایل فصل بهار آهسته قدم می‎زد، در باغچه‎های کوچک و غمگین جلوی خانه‎های اجاره‎ای بوته‎های خم گشته از فشار برف را ‎دید، هوای ولرم و نمناک ماه مارس را که وسوسه پیچیدن و داخل شدن به پارکی را به سرش انداخت تنفس کرد. آنجا در زیر آفتاب میان درختان لخت بر روی نیمکتی نشست، چشمانش را بست و خود را در این ساعات آفتابی زودرس بهاری به دست بازی احساس‎هایش سپرد: هوا چه نرم خود را بر روی گونه‎هایش می‎نشاند، چه کامل خورشید مانند اشتیاقی مخفی می‎پخت، چه بوی جدی و دلواپسی از زمین پخش می‎شد، چه بازی‎گوشانه گاهی کفش‎های کوچک کودکان بر روی سنگ‎ریزه‎های جاده‎ها تلق تلق می‎کردند، چه دوست داشتنی و بیش از حد شیرین در جائی از بیشه‎ی لخت توکائی آواز می‎خواند. آری، اینها همه زیبا بودند، و از آنجائیکه بهار، خورشید، کودکان و توکا چیزهای خیلی قدیمی‎ای بودند که بیش از هزاران هزار سال پیش هم انسان در کنار آنها احساس شادی می‎کرده است، به این ترتیب در حقیقت قابل درک نبود که چرا کسی نباید بتواند امروزه هم مانند پنجاه یا صد سال پیش به همان خوبی یک شعر بهاری زیبا بسراید. و در عین حال آن هیچ چیز نبود. کمرنگ‎ترین خاطره از ترانه بهاری اولند Uhland (البته با موسیقی شوبرت Schubert که پیش‎درآمدش طعم افسانه‎‎ای و مهیج اوایل فصل بهار را می‎دهد) کافی بود تا به یک شاعر امروزی قویاً نشان دهد که آن چیزهای لذت‎بخش برای لحظه‎ای تا به آخر سروده گشته‎اند و اینکه تقلید کردن از آن آفرینش‎ها که چنین پایان‎ناپذیر و مبارک نفس می‎کشند بی‎معناست.
در این لحظه درست هنگامی که افکار شاعر در حال تدارک پیچیدن دوباره به سمت آن مسیرهای نابارور قدیمی بود چشمانش را تنگ می‎کند و از پشت پلک بسته و از درز شکاف باریک بین آنها نه تنها با چشمانش حرکت و درخشش نوری را می‎بیند بلکه آن را حس هم می‎کند، جزایری از تابش آفتاب، انعکاس‎های نور، حفره‎های سایه، سفیدی‎ای داخل گشته در رنگ آبی آسمان، یک رقص دایره‎وار از نورهای متحرکی که همه هنگام نگاه کردن به خورشید آن‎ را می‎بیند، فقط اما به گونه‎ای متغیر، به نوعی ارزشمند و منحصر به فرد که توسط محتوائی سرّی از ادراک محض به تجربه مبدل شده است. شاید چیزی که آنجا درخشید، موج زد، تیره و تار گشت و بال‎هایش را به حرکت انداخت فقط طوفان نوری از خارج نبود، و صحنه نمایش تنها چشم‎هایش نبودند. شاید آن چیز همزمان زندگی و غریزه‎ی به جوش آمده درونی‎اش و صحنه نمایش‎ نیز روح و سرنوشت خود او باشد. شاعران و «غیب‎گویان» به این ترتیب مشاهده می‎کنند، این‏گونه‎ دل‎ربا و هیجان‎آور کسانی که توسط تیر اروس Eros عاشق شده‎اند می‎بینند. فکر شوبرت و اولند و ترانه‎های بهاری محو شده بود، دیگر نه اولندی وجود داشت، نه شعر و نه گذشته‎ای. همه چیز یک لحظه‎ی جاودانه بود، تجربه بود و درونی‎ترین واقعیت.
ــ ناتمام ــ

رد پای خیال.(18)

جای پای رویا.(2)
تمام این افکار برای نویسنده آسان و تمام این حقایق برایش آشنا بودند. او می‎دانست که همان بازی، همان تلاش نجیبِ ناامیدانه و حریصانه‎ای که او را بخاطر چیزی معتبر و همیشگی و ارزشمند به نوشتن و پر کردن صفحات کاغذ وامی‎داشته‎اند کسان دیگری مانند ژنرال، وزیر، وکیل، زنی زیبا و ظریف و شاگردِ مغازه را نیز به تحرک می‎اندازد. می‎دانست که تمام انسان‎ها به نوعی تلاش می‎کرده‎اند، خواه هشیارانه و خواه احمقانه، خواه فراتر از خویش و از امکانات خود، یا با تشویق آرمان‎های پنهانی و کور گشته از سرمشق‎ها و گرفتار دام ایده‎آل‎ها. هیچ ستوانی که افکار ناپلئون را در خود حمل نکرده و هیچ ناپلئونی که گه‎گاهی خود را مانند میمون، مؤفقیت‎هایش را مانند ژتون‎های بازی و هدف‎هایش را مانند وهم احساس نکرده باشد یافت نمی‎گردد. هیچ کس پیدا نمی‎شود که به این ساز نرقصیده باشد. و کسی هم پیدا نمی‎شود که زمانی در سطوحی از دانش این فریب را حس نکرده باشد. البته، تکامل یافته‎گان و انسان‎هائی خداگونه مانند بودا، مسیح و سقراط نیز وجود داشته‎اند. اما آنها هم فقط در یک لحظه، و آن هم در لحظه مرگ خود از تکامل و آگاهی کامل کاملاً پُر گشتند. مرگ آنها چیزی نبود بجز پُر گشتن از دانش و بالاخره آخرین جانبازیشان که با مؤفقیت به انجام رسید. و احتمالاً هر مرگی این معنا را داشته است، احتمالاً هر میرنده‎ای یک کامل کننده‎‎ خویش بوده است، کسی که خطا بودن تلاش را دور انداخته، کسی که خود را تسلیم کرده و نمی‎خواسته دیگر چیزی باشد.
این نوع از افکار، حتی با وجود درک آسانشان باعث زحمت زیادی برای مردم در تلاش، کار و ادامه دادن به بازی کردن بازی‎هایشان می‎گردد. و بنابراین کار شاعر تلاشگر هم در این ساعت از روز پیش نمی‎رفت. واژه‎ای وجود نداشت که شایسته نوشتن باشد، فکری نبود که بیان کردن آن واقعاً ضروری باشد. نه، حیف کاغذ است، بهتر این بود که پاک و نانوشته باقی گذارده شوند.
نویسنده با این احساس قلمش را به کناری می‎گذارد و ورق کاغذها را داخل کشوی میز می‎کند، اگر آتش دم دستش ‎بود حتماً آنها را در آن می‎انداخت. وضعیت برای او تازه نبود، یأسی بود که اغلب چشیده شده و در واقع اهلی و صبور گشته بود. او دست‏‎هایش را می‎شوید، پالتو و کلاه می‎پوشد و خارج می‎شود. برای او تغییر مکان یکی از ابزارهای کمک به حساب می‎‎‎‎آمد. او می‎دانست که ماندن طولانی مدت در یک مکان در کنار این کاغذهای نانوشته و نوشته شده در چنین حالتی خوب نیست. بهتر این بود که از خانه بیرون برود، هوا را احساس کند و چشم‎هایش را به بازی تصاویر خیابان عادت بدهد. شاید می‎توانست زن‎هائی زیبا را ببیند، یا اینکه به دوستی برخورد کند، شاید هم دسته‎ای کودک دبستانی یا یک اسباب‎بازی خنده‎دار در ویترین مغازه‎ای او را به فکر دیگری بیندازد. حتی می‎توانست چنین رخ دهد که ماشین یکی از آقایان این جهان، یک ناشر روزنامه یا یک استاد نانوای ثروتمند او را در گوشه خیابانی زیر بگیرد: امکانات متعددی برای تغییر وضعیت، برای خلق احوالی تازه.
ــ ناتمام ــ

رد پای خیال.(17)

جای پای رویا.(1)
او همچنین در این ساعتِ کمی شاکیِ ظهر دوباره همان چیزهائی را احساس کرد و به همان چیزهائی اندیشید که او گاهی اوقات احساس و فکر کرده بوده است، یعنی به موقعیت تراژدی‌ـ‌‎مضحک و عجیب خویش، به حماقت پنهانی ادعای شاعریِ حقیقی را داشتن (چونکه شاعریِ حقیقی در حقیقت امروزیش وجود نداشت و نمی‎توانست هم وجود داشته باشد) و به بازی کودکانه و به بیهودگی تلاش‎های احمقانه‎اش با این نیت که با کمک عشق خود به شعر قدیمی، با کمک از آموزش بالای‎ خود و با کمک گرفتن از گوش دقیق و ظریفش برای واژه‎های شاعرانِ حقیقی بتواند اثری خلق کند که با شعر حقیقی همانند باشد و یا در اثر شباهت فراوان با آن اشتباه گرفته شود (چون او به خوبی می‎دانست که با تقلید نمی‎توان ابداً چیزی به وجود آورد).
همچنین نصف و نیمه برایش مشخص بود و می‎دانست که جاه‎طلبی ناامیدانه و توهماتِ کودکانه تمام تلاش‎هایش به هیچ وجه فقط امری مخصوص به او نیست، بلکه انسان‎های ظاهراً عادی و همینطور انسان‎های خوشبخت و موفق هم همین حماقت و خودفریبی ناامیدانه را در خود پرورش می‎دهند، و اینکه هر انسان به طور دائم و مقاوم بخاطر چیزی ناممکن تلاش می‎کند و بی‎اهمیت‎ترین فرد هم آرمان آدونیس را در خود حمل می‎کند، احمق‎ترین فرد کمال مطلوب خردمندی را و فقیرترین فرد ایده‎آلش کرزوس است. آری، او حتی نصف و نیمه می‎دانست که آن آرمانِ بسیار قابل احترام "شاعریِ حقیقی" هم هیچ چیز نیست و حتی گوته هم کاملاً ناامیدانه انگار که به چیزی دست‎نیافتنی می‎نگرد به هومر یا شکسپیر نگاه می‎کرده‎ است، همانطور که ممکن است یک نویسنده امروزی مایل باشد رو به بالا و به گوته نگاه کند، و اینکه واژه "شاعر" فقط یک انتزاع شیرین است و هومر و شکسپیر هم فقط نویسنده و متخصصین با استعدادی بوده‎اند که مؤفق گشتند به آثار خود آن نمود جاودانگی و ماورای زمینی را بدهند. همانگونه که انسان‎های باهوش و کسانی که عادت به فکر کردن دارند توانا به دانستن این چیزهای طبیعی و وحشتناک هستند او نیز نصف و نیمه تمام این چیزها را می‎دانست. او می‎دانست یا حدس می‎زد که شاید یک قسمت از نوشته‎هایش بتواند بر روی خوانندگان زمان‎های بعد احساس یک "شعر حقیقی" را بر جا گذارد و شاید نویسندگان آینده با اشتیاق طوری به او و زمانه او بنگرند که انگار به یک زمانۀ طلائی می‎نگرند، به زمانه‎ای که در آن هنوز شاعران حقیقی، احساسات حقیقی، انسان‎های حقیقی، یک طبیعت حقیقی و یک روح حقیقی وجود داشته است. او همچنین می‎دانست که شهروند متین شهر کوچک دوران بیدرمایر و شهروند فربه و چاق یک شهر کوچک قرون وسطی هم بدین نحو منتقدانه و احساساتی زمانه مکار و فاسد شده‎ خود را در تضاد با دیروزی پاک، ساده و مبارک می‎دیدند و پدربزرگان و نوع زندگی‎شان را با همان مخلوطی از حسادت و همدردی مشاهده می‎کرده‎اند که انسان امروزی تمایل به تماشای زمان مبارک قبل از اختراع ماشین بخار را دارد.
ــ ناتمام ــ

خوشا به حال عاشقان.

کار کنید، طوریکه انگار به پول محتاج نیستید،
عشق بورزید، طوریکه انگار تا حال از سوی کسی زخم برنداشته‎اید،
برقصید، طوریکه انگار کسی شما را نمی‎بیند،
آواز بخوانید، طوریکه انگار کسی آن را نمی‎شنود،
زندگی کنید، طوریکه انگار بهشت بر روی زمین است.
(ترجمه کار شاعری که نامش هنوز برایم ناآشناست.)

رد پای خیال.(16)

جای پای رویا.
روزگاری مردی وجود داشت که شغلِ کم اعتبارِ نوشتنِ مطالب سرگرم کننده را انجام می‎داد، اما با این وجود به آن تعداد کوچک‎تر اهل قلم تعلق داشت که شغل‎شان را تا حد امکان جدی تلقی می‎کنند و مشتاقانی برایشان احترام مشابهی قائلند، درست مانند زمان قدیم وقتی که هنوز شعر و شاعری وجود داشت و برای شاعران واقعی احترام قائل می‎گشتند. این اهل قلم چیزهای مختلف زیبائی می‎نوشت، او رمان، داستان و شعر می‎نوشت و در این راه زحمات غیرقابل تصوری به خود می‎داد تا کارش را خوب انجام دهد. اما به ندرت مؤفق می‎گردید بلندپروازیش را ارضاء کند، زیرا با وجود آنکه او خود را فروتن به حساب می‎آورد اما این اشتباه را می‎کرد که به جای مقایسه و سنجش خویش با همکاران و معاصران و دیگر نویسندگان مطالب سرگرم کننده، خود را با شاعران دوران گذشته _ آری با کسانی که بعد از گذشت چند نسل هنوز فراموش نگشته‎اند مقایسه کند، و می‎بایست بارها با درد و رنج متوجه شود که حتی بهترین و مؤفق‎ترین صفحه‎ای که او در عمرش نوشته است هنوز هم در پشت جمله یا بیت ناشکل آن شاعر با فاصله زیادی قرار داشته است. به این ترتیب او مدام ناخشنودتر می‎گردید و تمام شادی بخاطر کارش را از دست داد، و اگر هم هر از گاهی چیز مختصری می‎نوشت، فقط به این خاطر بود تا با آن در فرم انتقادهای تلخ از خود و زمانه‎ی خویش به این ناخشنودی و بی‎حاصلیِ درونی یک سوپاپ و محتوی بدهد، و البته از این طریق چیزی نزد او بهتر نشد. گاهی هم کوشش می‎کرد تا باغ سحرآمیز شاعری ناب را از نو بیابد و با دقت یک مجسمه‎ساز و با زبانی شیوا که در آن طبیعت، زنان و دوستی را ستایش می‎کرد به زیبائی جان دهد، و این اشعار به راستی موزیک مخصوصی در خود داشتند و شبیه شعرهای شاعران واقعی بودند که گه‎گاه می‎توانند مانند هیجان یا شفیتگی‎ای فرار یک تاجر یا انسانی زمینی را یادآور روح گمشده‎اش سازند.

یک روز در فاصله زمستان و فصل بهار این نویسنده که خیلی مایل بود شاعر باشد و حتی از جانب کسانی به عنوان شاعر هم شناخته می‎شد دوباره کنار میز تحریرش نشسته بود. او طبق معمول تا نیمه‎شب کتاب خوانده و دیر و نزدیک ظهر از خواب برخاسته بود. و حالا به آن قسمت از کاغذ که دیروز دست از نوشتن کشیده بود خیره نگاه می‎کرد. بر روی این ورق کاغذ چیزهائی هوشمندانه‎ با زبانی‎ صیقل خورده و ادیبانه نوشته شده بود، افکاری ناب و توصیف‎هائی استادانه. گلوله منور و موشک‎های زیبائی از این سطور و صفحه برمی‎خواست و احساس لطیفی به صدا می‎آمد _ با این حال اما نویسنده از آنچه از روی کاغذش می‎خواند مأیوس بود و سرخورده در جلوی نوشته شب قبل که با خرسندی و شوق مخصوصی آن را نوشت نشسته بود، نوشته‎ای که دیروز به مدت یکساعت از شب مانند شعر به نظر می‎آمد و حالا فقط با گذشت چند ساعت دوباره خود را بر روی ورق کاغذ معذبی که برای چنین نوشته‎ای حیف بوده به ادبیات مبدل ساخته است.
ــ ناتمام ــ