حکایات (2).

کافه کلوسشن
I
لیزه لیبلیشلاین از شهرستان به شهر آمده بود، زیرا که می‎خواست هنرپیشه شود. او در خانه همه چیز را بورژوائی، تنگ و ابله کننده احساس می‎کرد. آقایان احمق بودند. آسمان، بوسه، دوستان دختر و بعد از ظهر یکشنبه‎ها غیر قابل تحمل شده بودند. او ترجیح می‎داد گریه کند. هنرپیشه بودن برایش این معنی را می‎داد: باهوش بودن، آزاد بودن، سعادتمند بودن. او نمی‎دانست که اینها چه هستند. امتحان نمی‎کرد ببیند که آیا استعداد دارد.
لیزه برای پسرعمو شولتس اشتیاق زیادی داشت، زیرا او در شهر زندگی می‎کرد و شعر می‎نوشت. وقتی پسرعمو یک بار نوشت که از حقوقدانی سیر شده است و می‎خواهد به عنوان نویسنده تمایلاتش را زندگی کند، لیزه به والدین وحشتزده‎اش اطلاع می‎دهد که زندگی روستائی حالش را بهم می‎زند؛ و می‎خواهد آرمان‎هایش را به عنوان هنرپیشه دنبال کند. تلاش می‌شود تا به هر نحوی شده او را از این تصمیم بازدارند. موفق نمی‎شوند. او مصمم‎تر و تهدیدکننده‎تر می‌گردد. والدین با اکراه تسلیم می‎شوند، با او به شهر می‎رانند، برایش در یک پانسیون بزرگ یک اتاق کوچک اجاره می‎کنند، نامش را در یک مدرسه ارزانِ هنرپیشگی می‎نویسند و از پسرعمو شولتس می‌خواهند که از او مراقبت کند.
آقای شولتس اغلب همراه دختر عمو لیبلیشلاین بود. او را به کاباره می‎برد؛ برایش شعر می‎خواند؛ اتاقک هنرمندانه‎اش را به او نشان می‎داد؛ با او در کافه ادبی کلوسشن قرار می‎گذاشت؛ دست در دست با او شبانه ساعت‎ها در خیابان‎ها راه می‎رفت؛ او را دستمالی می‎کرد و می‎بوسید. دوشیزه لیبلیشلاین از تمام چیزهای تازه به طور مطلوبی گیج بود؛ به زودی به یاد می‎آورد که بیشتر چیزها را زیباتر تصور می‎کرده است. در ابتدا برایش رنج‎آور بود که مدیر مدرسه هنرپیشگی، همکاران، نویسندگان کافه کلوسشن و همه مردانی که اغلب ملاقات می‎کرد یک لذت در لمس کردن او، در نوازش کردن دست‎هایش، در فشردن زانوی‎شان به زانوی او، در وقیحانه نگاه کردن به او می‌یافتند. حتی لمس کردن‎های شولتس هم برایش آزاردهنده می‎شوند.
لیزه برای اینکه او را نرنجاند و همچنین تأثیری شهرستانی بر جای نگذارد به ندرت او را متوجه این موضوع می‎ساخت. اما یک بار سیلی محکمی به گوشش می‎زند. آنها در اتاق او بودند، او آخرین ابیات شعر <خستگی> خود را توضیح داده بود. این ابیات را:
شب در برابر پنجره‎ام، مرد خاکستری ایستاده است!
بهترین کار این است که ما به رختخواب برویم
پس از آن تلاش کرده بود پیراهن او را درآورد. شولتس بخاطر ضربه سیلی کاملاً وحشتزده بود، و تقریباً گریه کنان می‎گوید، لیزه باید متوجه شده باشد که دوستش دارم. بعلاوه او پسرعمویش است. لیزه می‎گوید، باز کردن بلوز مورد پسندش نیست. بعلاوه او یکی از دگمه‎هایش را پاره کرده است. شولتس می‎گوید که او دیگر نمی‎تواند این را تحمل کند. وقتی آدم کسی را دوست دارد باید فداکاری کند. او در پیش روسپیان محترم فراموشی را جستجو خواهد کرد. لیزه پاسخی نمی‎دانست. او ناله کنان فکر می‎کند: آه، آه. و لیزه با تأسف کنار او می‎نشیند.
شولتس در روزهای بعد خود را نشان نمی‎دهد، هنگامیکه دوباره می‎آید رنگ‌پریده و خاکستری بود. چشم‎های سرخ از خون خالی در حال ریختن اشگ در سایه‎های چرب قرار داشتند. صدا فقط یک آوای یکنواخت داشت که ساختگی و مالیخولیائی طنین می‎انداخت. شولتس شکوه‎آمیز از ناامیدی، روسپیگری و گسستگی صحبت می‎کرد. و اینکه او از شادی زندگی بیزار شده است. و اینکه او به زودی به استقبال مرگش خواهد رفت. او از مهربانی اجتناب می‎ورزید، اما اغلب آه دردناکی می‎کشید و با یک اشتیاق نمایشی برای مرگ دلبری می‎کرد. دوست دختر را به نمایش‎های اندوهبار پر جسد همراه می‎برد، به فیلم‎های درام غمگین، به کنسرت‎های جدی در سالن‎های تاریک.
یک هفته شاید گذشته بود. یک خانم آواز خوانده بود. دست‎های شنوندگان با صدای بلند و برای مدتی طولانی دست می‎زدند. گوتشالک شولتس با اشتیاق چند انگشت لیزه لیبلیشلاین را می‎گیرد، آن را مهربانانه بر روی یکی از ران‎های پایش قرار می‎دهد و می‎گوید: "آیا این عجیب نیست که چطور آواز یک خانم روح را لمس می‎کند!" سپس ملتمسانه و گریان دوباره شروع می‎کند از عشق و فداکاری صحبت کردن. لیزه لیبلیشلاین می‎گوید، این برایش خسته کننده یا مشمئزکننده است. از روی همدردی ــ و چون می‎خواست بالا برود ــ در نهایت کنار درِ پانسیون توضیح می‎دهد که با عشق موافق است، اگر گوتشالک از فداکاری صرفنظر کند. شولتس او را با خوشحالی به خود می‎فشرد. او مدت درازی در رؤیا آنجا کنار در ایستاده بود و می‎خواند: "آه اشگ‎ها. آه مهربانی. آه خدا. آه زیبائی. آه عشق. آه عشق. آه عشق ..." او به خیابان می‎رود و در کافه کلوسشن ناپدید می‎گردد.
لیزه لیبلیشلاین اما در اتاق کوچکش بیهوده لبخندزنان در کنار نور قرمز یک شمع نشسته بود. او این انسان‎های شهرنشین را که مانند حیوانات عجیب و خطرناک به نظرش می‎رسیدند درک نمی‎کرد. او خود را ترک گشته و تنهاتر از گذشته احساس می‎کرد. او مشتاقانه به خانه ساده خود می‎اندیشید: به آسمان گسترده، به آقایان جوانِ مضحک، به مسابقات تنیس، به بعد از ظهرهای اندوهگین روزهای یکشنبه ... او بدن کوچکش را بر روی یک صندلی می‎نشاند. او افسرده بود.
II
در یک شب شفافِ تابستانی آسمان شهر مانند ابریشم آبی تیره‌ای که بر رویش ماه سفید و ستاره‎های فراوان کوچک قرار داشتند کافه کلوسشن را می‎پوشاند. در یک پس‎زمینه، شاعر قوزی کونو کوهن ــ زمان درازی قبل از آنکه به طور ناگهانی فوت کند ــ تنها و در حال سیگار کشیدن در کنار یک میز خیلی کوچک که بر رویش چیزی قرار داشت نشسته بود. دور میزهای دیگر مردم چمباته نشسته بودند. در میان آنها مردها با جمجمه زرد و قرمز؛ زنان؛ نویسندگان و هنرپپیشگان حرکت می‌کردند. همه جا پیشخدمت‎های پاورچین می‎رفتند.
کونو کوهن افکار زیادی در سر نداشت. او برای خود زمزمه می‎کرد: "یک مه جهان را بسیار نرم ویران ساخت." در این وقت شاعر گوتشالک شولتس به او سلام می‎دهد، یک حقوقدان که در تمام امتحانات با وجود زحمت فراوان رد شده بود. او با یک دوشیزه زیبا آمده بود. آن دو در کنار کوهن می‎نشینند. شولتس و کوهن کارمندان بولتن ماهانه <دِر داکِل> بودند که توسط لوتس لاوسِ پُر شورِ کوچک اندام برای بهبود فساد اخلاق منتشر می‎گشت. شولتز به کوهن تعریف می‎کند که لاوس به زودی یک دین بی خدا بر اساس یک قانون جدید اختراع خواهد کرد، و می‎خواهد در یک سینما در این نزدیکی به منظور سازماندهی یک مجلس مؤسسان تشکیل جلسه بدهد. کوهن در حال تکان دادن سر گوش می‎داد. دوشیزه زیبا کیک می‎خورد. کوهن غمگین می‎گوید: "لاوس یک فرد بزرگ و مؤثری است. اما دیگر هیچ مسیحی نمی‎تواند ما را دیندار سازد. ما با گذشت هر روز در مرگ کسل‌کننده ابدی عمیق‎تر می‎میریم. ما نومیدانه مختل هستیم. زندگی ما یک نمایش بیهوده باقی خواهد ماند." دوشیزه در حال خوردن کیک با چهره شادِ شفاف و با چشم‎های قرمزـ‎قهوه‎ای غیر قابل فهم به آنها نگاه می‎کرد. شولتس در افکار مأیوسانه‎ای غرق بود. دوشیزه می‎گوید که تمام زندگی او هم فقط یک نمایش است، اما نمی‎تواند این را خیلی بیهوده بیابد. در مدرسه تئاتری که او خود را در آن برای دوره فعالیت هنری به عنوان یک عاشق احساساتی آماده می‎سازد فعالیت‎های قابل شایسته‎ای انجام می‎گیرد. آقای کوهن می‎توانند یک بار برای متقاعد گشتن به آنجا تشریف بیاورند. کونو کوهن مدتی دختر را دقیقاً نگاه می‎کند. او فکر می‎کرد: "چه دوشیزه کوچک احمقی ..." اما او به زودی آنجا را ترک می‎کند.
در بیرون ناگهان رولاند مولر شاعر هیجانزده یکی از دست‎های او را نگاه می‎دارد و فریاد می‎زند: "آیا شما نقد برونو بیبل‎باوئر را در مجله ماهانه پزشکی خوانده‎اید، که در آن ادعا می‎شود پارانویای من در این است که من تصور می‎کنم پارالیز دارم! تمام انسان‎ها به من به طور عجیبی نگاه می‎کنند، من مشهورم. ناشرم به من مساعده زیادی می‎پردازد. اما ــ آه، من اجازه ندارم آن را بگویم ــ من علاج‎ناپذیرم." و به سرعت به یک رستوران شرابنوشی بهتری می‎رود.
یک اسب مانند یک انسان پیر در جلوی یک گاری می‎لنگید و آن را می‎کشید. کوهن قوزدار به یک کلیسای کاتولیک تنبلانه تکیه داده بود و به زندگی فکر می‎کرد. او به خود می‎گفت: "با این وجود زندگی چه مضحک است. و حالا آدم آنجا تکیه زده است؛ یکجائی؛ یکجوری؛ بدون رابطه؛ کاملاً بی‌اهمیت؛ آدم می‎توانست همانطور خوب، همانطور بد به گام برداشتن به یک جائی ادامه دهد. این من را تیره‌بخت می‎سازد." در جلوی او سگ کوچک و ساکت یک روسپی توقف کرده بود و با چشمان درخشان متواضعانه گوش می‎داد.
یک کالسکه شیشه‎ایِ عروسی جست و خیزکنان می‎گذرد. او در یک گوشه داخل آن چهره رنگ باخته یک داماد را می‎بیند. یک درشکه خالی می‎آید، کوهن به دنبال آنها می‎رود. او آهسته می‎گوید: "یک جوینده بدون هدف ... یک متزلزل ... ناشناس با همه ... آدم یک اشتیاق وحشتناک دارد. آه اگر آدم می‎دانست در باره چه."
هنگامیکه او درب خانه‎ای را که در آن زندگی می‎کرد می‎گشاید خیابان‎ها سفید می‎درخشیدند. او در اتاقش به تصاویر بسیاری از انسان‎های مرده که به یک دیوار آویزان بودند خاموش و غمگین نگاه می‎کند. سپس شروع می‎کند به در آوردن لباس از بدن قوزدارش. وقتی او فقط با زیرشلواری، پیراهن و جوراب پوشانده شده بود، آهی می‎کشد و غرغر کنان می‎گوید: "به تدریج آدم دیوانه می‎شود."
او در تختخواب از فکر کردن دست می‎کشد. او برای خوابیدن چشم‎های سرخ‌ـ‌قهوه‎ای رنگ دوشیزه از کافه کلوسشن را کم داشت ...
این چشم‎ها در روزهای بعد هم اغلب در ذهنش می‎درخشیدند. این او را متعجب می‎ساخت و به وحشت می‌انداخت. رابطه‎اش با زن‎ها عجیب و غریب بود. به طور کلی حتی یک بی‌رغبتی در برابر آنها داشت، این او را به سمت پسرها می‎کشاند. اما در بعضی ماه‌های تابستان، وقتی دروناً شکسته و ناراضی بود اغلب عاشق یک زن جوانِ کودکانه شکل می‎گشت. از آنجا که به خاطر قوزش اغلب دست رد به سینه‎اش می‎زدند و حتی مورد تمسخر قرار می‎دادند، بنابراین به یادآوردن خاطره این زنان و دختران برایش وحشتناک بود. او در این مواقع مراقب بود و وقتی احساس خطر می‎کرد به پیش روسپیان می‎رفت.
لیزه لیبلیشلاین بدون آنکه اطلاع داشته باشد او را غافلگیر ساخته بود. او بیهوده به عذابِ ناکامی‎ها فکر می‎کرد. او بیهوده تصور می‎کرد که لیزه لیبلیشلاین هم یکی از دیگر زنانِ ریزه اندام ظریفی است که در جهلی شگفت‎انگیز و مشتاق یافتن سعادت‎اند، که می‎توان همه جا بر روی زمین و بسیار شبیه به همدیگر یافت ... در یک شب نرم پر از فانوس‎های زرد مایل به سبز و پر از چترها و کثافات خیابان‎ها یک انسان کوچک اندام قوزدار در کنار تابلوی یک مدرسه هنرپیشگی در انتظار ایستاده بود.
III
گاهی اوقات یک باد مانند سگی داغ و سمی می‎آمد. خورشید مانند روغن غلیظ و گداخته بر روی خانه‎ها و خیابان‎ها و انسان‎ها قرار داشت. انسان‎های کوچکِ بی‎جنسیت با پاهای کج در اطراف حیاط جلوئیِ نرده‎کشی شده کافه کلوسشن احمقانه جست و خیز می‎کردند. در داخل کافه کونو کوهن و گوتشالک شولتس مشغول کتک زذن همدیگر بودند. بقیه تصادفی تماشا می‎کردند. لیزه لیبلیشلاین در یک گوشه جدی نشسته بود.
سبب جدال این بود: آقای کوهن دوشیزه لیبلیشلاین را چندین بار از مدرسه هنرپیشگی تا خانه همراهی کرده بود. وقتی شولتس از آن مطلع می‎شود بدون دلیل حسادت می‎ورزد. او شروع می‎کند به بدگویی کردن از کوهن. لیزه لیبلیشلاین که پسرعمو را شناخته بود از مرد قوزدار دفاع می‎کرد. این شولتس را بیشتر عذاب می‎داد و متقاعد کننده توضیح می‎داد که خود را با شلیک گلوله خواهد کشت. او این کار را انجام نمی‎دهد، اما تهدید می‎کند که لیزه را هم خواهد کشت. اما لیزه مصاحبت با او را تحریم می‎کند. لیزه لیبلیشلاین باید انسانی داشته باشد که بتواند با او در باره دریافت‎های مهم روزمره‎اش صحبت کند. او بعد از نزاع با شولتس به خاطر غریزه ناشناخته‎ای کوهن را انتخاب می‎کند. بنابراین چنین اتفاق می‎افتد که لیزه در ظهر روزِ نزاع با کوهن در کافه کلوسشن قرار می‎گذارد، تا شاید با او در باره انتخاب یک لباس یا در باره مفهوم یک نقش یا در باره یک رویداد کوچک مشورت کند. کوهن تازه از راه رسیده بود، می‎خواست در باره درخواست دوشیزه مطلع شود که گوتشالک شولتس داخل کافه شده بود، با صورت قرمز پف کرده در برابر او ایستاده بود، او را بی‌وجدان و گمراه کننده دختران نامیده بود. کوهن تلاش می‎کند از پائین به شولتس کشیده بزند. سپس هر دو خشمگین و ساکت همدیگر را کتک می‎زنند. تابلو دستشوئی توالت که قبلاً می‎شد بر رویش خواند <مؤسسه من حالا اینجاست، درب ورود آنجا> خرد شده بر روی زمین قرار داشت. ناگهان دست شولتس با قدرت بر قوز کوهن ضربه می‎زند. دست سوراخ و خونین می‌شود، همچنین قوز هم آسیب می‌بیند. شولتس مانند مرده‎ای رنگ‌پریده فریاد می‎کشد: "قوز خطر مرگ دارد." و بعد بدون انداختن نگاهی به لیزه لیبلیشلاین می‎گذارد پیشخدمت او را به یک اورژانس همراهی کند.
کوهن به قوز شکنجه دیده توجه زیادی نمی‎کرد. او خود را دوباره در کنار میز لیزه لیبلیشلاین می‎نشاند و چای با لیمو ترش سفارش می‎دهد. لیزه می‎بیند که چگونه مرتب خون واضح‎تر از میان کت بلندِ گشادش می‎چکد. لیزه او را متوجه کت خونین می‎کند، او وحشت می‎کند. لیزه می‎گوید که آیا باید زخم را پانسمان کند. کوهن تلخ می‎گوید که لمس کردن یک قوز برای لیزه دلپذیر نخواهد بود. لیزه مهربان و با صورت سرخ گشته می‎گوید که یک قوز چیزی انسانیست، و می‎گوید او می‎تواند پیشش بیاید. زخم قوز باید تمیز و خنک گردد و سپس می‎خواهد آن را پانسمان کند. او می‎تواند بعد از ظهر را پیشش بگذراند ...
کوهن خوشحال و مرددانه پیشنهاد را می‎پذیرد. آنها تا شب در اتاق کوچک لیزه لیبلیشلاین می‎نشینند. در باره روح، قوز و عشق صحبت می‎کنند.
شولتسِ از این روز مفقودالاثر شده بود. آخرین بار یک آشنا او را در شب جلوی ویترین یک کفش‌فروشی دیده بود: او باید تک تک کفش‎ها را غمگین تماشا کرده باشد. یک مجله به نام <قهرمانان داغ> بزودی یک نامه سفارشی دریافت می‎کند که در آن شولتس اطلاع داده بود در صدد است خود را به دلایل روحی بکشد. برخی این موضوع را دیگر تبلیغ جدیدی به حساب نمی‎آورند. اکثر آنها هیجانزده بودند. روزنامه‎ها یادداشت‎های مهیج چاپ می‎کردند. یک اکیپ <جستجوگران جسد شولتس> تشکیل می‎گردد. یک کارخانه‎دار مقبره مستحکمی اهداء می‎کند.
مردم مراتع و جنگل‎ها را جستجو و با میله‎های دراز در تمام رودها فرو می‎کنند. هیچ اثری از شولتس نمی‎یابند. می‎خواستند به جستجو پایان دهند که او را کاملاً از شکل افتاده در هتل متوسط یک حومه دور افتاده پیدا می‎کنند. او در کنار یک برکهِ پُر باد دچار آنفولانزای شدیدی شده بود که تمام هفته او را به بستر بیماری می‎اندازد. مردم با او بر روی پله‎های جیر جیر کن هتل برخورد می‎کنند، در حالیکه او پیچیده شده در شال و پتوهای زیاد می‎خواست بار دیگر قصد خودکشی خود را بصورت تجربی تحقق بخشد. مردم او را خیلی راحت از این کار بازمی‎دارند و فاتحانه به شهر برمی‎گردانند. مقبره او به جای دیگری منتقل می‎شود. از باقیمانده درآمد حاصله از مؤسسه <جستجو جسد شولتس> یک جشن بالماسکه برگزار می‎کنند.
خود گوتشالک لوتس به عنوان فاوست با تمام درد جهان در گوشه‎ای بر تحت سلطنت جلوس می‎کند. دکتر برتولد بریلرِ با استعداد به عنوان یکی از نویسندگانی که چاق خواهند شد ظاهر می‎شود. لوتس لاوس لباس بلند گشاد پاپ را بر تن داشت. محصل دبیرستان، اشپینوسا اشپاس، دلقک کافه کلوسشن، شنل زیگفرید سردار جنگجو را بر شانه‎ها انداخته و کلاه گیسی مانند موی گوته بر سر گذاشته بود. مولرِ شاعر به عنوان جسد یک مست دراز افتاده بود. کونو کوهن که دوباره با شولتس رسماً آشتی کرده بود، همانطور که بود می‎آید. با او همچنین لیزه لیبلیشلاین هم می‎آید، او یک لباس روستائی بر تن داشت. بقیه به عنوان چینی، شامپانزه، خدایان و نگهبان شب جیر جیر کنان و درهم راه می‎رفتند. تمام مشتریان کافه کلوسشن حضور داشتند.
لیزه لیبلیشلاین در این شبِ رنگین و پر سر و صدا فقط با شاعر قوزدار می‎رقصید. بعضی این زوج عجیب را نگاه می‎کردند، اما به خود اجازه خندیدن نمی‎دادند. قوز کوهن سخت و بی‌ملاحظه مانند لبه یک میز به بدن نرم دیگران ضربه می‎زد. به نظر می‎رسید که انگار فرو کردن قوز به یک رقصنده برایش دلپذیر است. او هرگز، وقتی یک زن دیوانه بلند فریاد می‎کشید یا یکی می‎غرید و فحش می‎داد، اهمال نمی‎کرد که با صدائی از گلو مؤدبانه و گستاخانه ببخشید بگوید. لیزه لیبلیشلاین با یک دست پائین قوز شاعر را مانند دستگیره نگاه می‎داشت، با دست دیگر سر مستطیل شکل او را به آرامی به پستانش می‎فشرد. به این ترتیب آنها ساعات جنون آمیزی را رقصیدند.
قوز کوهن برای کسانی که می‎رقصیدند مرتب دردناک‎تر می‎گشت. آنها جرأت اظهار خشم می‎کنند. مدیر برگزاری جشن به کوهن اطلاع می‎دهد که از او خواسته می‎شود به رقصیدن پایان دهد. آدم با چنین قوزی اجازه رقصیدن ندارد. کوهن اعتراض نمی‎کند. لیزه لیبلیشلاین می‎بیند که صورت کونو خاکستری رنگ می‎شود.
لیزه او را به یک گوشه پنهان کافه می‎برد. در آنجا می‎گوید: "از حالا به بعد <تو> خطابت می‎کنم." کونو کوهن جواب نمی‎دهد، اما روح مهربان او را مانند یک هدیه در چشمان تروبادور آبی رنگش دریافت می‎کند. لیزه لرزان می‎گوید برایش قابل درک نیست که چرا او را ناگهان خیلی دوست دارد ... و نمی‎خواهد هرگز دست فقیر او را رها سازد ... و نمی‎دانسته که آدم می‎تواند چنین زیاد سعادتمند باشد ... کونو کوهن از او دعوت می‎کند شب بعد به دیدارش برود. لیزه با میل می‎پذیرد.
کونو کوهن و لیزه لیبلیشلاین احتمالاً اولین کسانی بودند که جشن مستانه را ترک کردند. آنها زمزمه کنان از میان خیابان‎های روشن شده توسط نور مهتاب و آسمان می‎رفتند. شاعر عاشق سایه‎های ماجراجویانه‎ای با قوز عظیمی بر روی سنگفرش خیابان می‎انداخت.
لیزه لیبلیشلاین هنگام خداحافظی سرش را به سمت سر کوهن به پائین خم می‎سازد و چندین بار دهان کونو را می‎بوسد. به این ترتیب کونو کوهن و لیزه لیبلیشلاین از هم جدا می‎شوند ... او می‎گوید از اینکه لیزه می‎خواهد شب بعد به دیدارش بیاید خوشحال است. لیزه آهسته می‎گوید: "من هم ... همینطور ..."  
خانه‎ها کاملاً منظم مانند کتاب‎ها در قفسه‎ها بر روی خیابان‎ها ایستاده بودند. ماه غبار آبی روشن بر آنها پاشیده بود. تعداد اندکی از پنجره‎ها بیدار بودند، مسالمت‎آمیز مانند چشم‎های انسانی تنها می‎درخشیدند و همان نگاهِ رنگ طلائی همیشگی را داشتند. کونو کوهن متفکر به خانه می‎رود. بدن به طرز خطرناکی به سمت جلو خم شده بود. دست‎ها محکم بر روی انتهای کمر قرار داشتند. سر رو به پائین تا نزدیک زمین افتاده بود. قوز مانند یک قطعه سنگِ تیز ماجراجو رو به بالا ایستاده بود. کونو کوهن در این ساعت دیگر انسان نبود، او شکل مختص به خود را داشت.
او فکر می‎کرد: "من می‎خواهم از سعادتمند شدن اجتناب کنم. به این معنی که قوز مقدس را که سرنوشت دوستانه وقف من ساخته است، و من از طریق آن زندگی را بسیار، بسیار عمیق‎تر، ناراضی‎تر و باشکوه‎تر از انسان‎هائی که آن را احساس می‎کنند احساس کردم، به یک ظاهر آزار دهنده تنزل دهم. من می‎خواهم از لیزه لیبلیشلاین وجود والاترش را پدیدار سازم. من می‎خواهم او را علاج‎ناپذیر تیره بخت سازم ..."
در حالیکه شاعر کوهن این فکر را می‎کرد، شاعر شولتس عاقبت یک کارد سالاد خوری را در شکم خود فرو می‎کند. او کونو کوهن و لیزه لیبلیشلاین را در حال گفتگوی معتمدانه در گوشه پنهان کافه زیر نظر گرفته بود. دیده بود که چگونه آنها با هم رفتند. او تلاش کرده بود بیچارگی خود را با خوردن و نوشیدن مشروب از یاد ببرد، این کار اما کمکی نکرد. او پس از چند ساعت خوردن و نوشیدن دیوانه شده بود. او می‎گوید: "مرگ یک امر جدی‎ست ... مرگ اجازه شوخی کردن با خود را نمی‎دهد ... مرگ یک نیاز فوری‎ست ..." سپس با ترس و تردید اولین چاقو را برمی‎دارد و در سمت راست سینه‎اش فرو می‎کند. خون و بقایای خونین سالاد به اطراف می‎جهند. این بار تلاش برای خودکشی مؤفقیت آمیز بود.
IV
لیزه لیبلیشلاین در شب بعد زودتر از قرارشان آنجا بود. کونو کوهن در حالیکه گلی در دست نگاه داشته بود درب را باز می‎کند. او آشکارا خوشحال بود و می‎گوید به سختی امید داشت که لیزه بیاید. لیزه بازویش را به دور بدن استخوانی او قرار می‎دهد، با فشاری مکنده او را به بدن خود می‎چسباند و می‎گوید: "تو کوچولوی احمق قوزدار مهربون ... من دوستت دارم ."
مقداری غذای ساده شبانه خورده می‎شود. لیزه وقتی چیزی را خوشمزه می‎یافت او را نوازش می‎کرد و می‎گفت که می‎خواهد تا بعد از نیمه شب پیش او بماند. بعد می‎تواند با او شروع هجده سالگی‎اش را جشن بگیرد ...
از ساعتِ یک کلیسا روز جدید اعلام می‎شود. اولین نفس‎های بلند مانند آهِ بلندِ نیایش کردن در اتاقِ با پرده پوشیده شده کوهن نفوذ می‎کنند. در این وقت بدن جوان لیزه لیبلیشلاین یک معبد شده بود، او با بدیهیتی رقت‎‌انگیز خود را به کشیش قوزدار ــ البته با درد ــ قربانی کرده و گفته بود: "حالا خوشحال هستی؟" لیزه حل گشته در رویا و تحت تأثیر تجربه‎ای پر شور دراز کشیده و پوست نازک پلک‎ها همه چیز را از چشم او پوشانده بود.
ناگهان یک وحشت بر روی بدن می‎دود. لیزه وحشت را مانند پنجه بر روی صورت داشت. چشم‎های گشاد گشته فریاد کش بر روی مرد قوردار بود. لیزه لیبلیشلاین بدون صدا می‎گفت: "خوشبختی ... این ... بود ..." کونو کوهن می‎گریست.
لیزه می‎گوید: "کونو، کونو، کونو، کونو، کونو، کونو ... با باقیمانده زندگی چه باید بکنم؟" کونو کوهن آه می‎کشید. او جدی و مهربانانه به چشمان درمانده لیزه نگاه می‎کند و می‎گوید: "لیزه بیچاره! من این احساس درماندگیِ کاملی که بر تو حمله کرد را اغلب دارم. تنها تسلی غمگین بودن است. وقتی غم واندوه به ناامیدی مبدل می‎گردد باید آدم چیز مضحکی شود. آدم باید برای شوخی هم که شده به زندگی ادامه دهد. باید با این شناخت که زندگی از تعداد زیادی شوخی‎های خشن و مبتذل تشکیل شده است برای ارتقاء یافتن تلاش کند." او عرق از قوز و صورت پاک می‎کند.
لیزه لیبلیشلاین می‎گوید: "من نمی‎دانم که چرا تو یک سخنرانی طولانی می‎کنی. آنچه تو گفتی را من نمی‎فهمم. اینکه تو سعادت را از من گرفتی، عاشقانه نبود، کوهن." کلمات مانند کاغذ می‎افتادند.
لیزه می‎گوید که می‎خواهد برود. اگر ممکن است او لباسش را بپوشد. قوز لخت او برایش ناگوار است ...
کونو کوهن و لیزه لیبلیشلاین دیگر هیچ کلمه‎ای رد و بدل نکردند، تا اینکه در جلوی درب پانسیون خود را برای همیشه جدا می‎سازند. کونو به صورت لیزه نگاه می‎کند، دستش را می‎گیرد و می‎گوید: "بدرود." لیزه آهسته می‎گوید: "بدرود."
کوهن سر خود را از کنار قوز به علامت احترام خم می‎کند و دلشکسته از آنجا دور می‎شود. اشگ‎ها صورتش را می‌پوشاندند. او نگاه‎های غمگین لیزه را که بر قوزش نشسته بود احساس می‎کرد. در این وقت به گوشه خانه‎ای می‎دود. آنجا می‎ایستد، چشم را با یک دستمال خشک می‎کند و با عجله و گریان به رفتن ادامه می‎دهد.
مهِ لزج مانند بیماری در شهر کور گشته می‎لغزید. فانوس‎ها گل‎های تیره باتلاق بودند که بر ساقه‎های سیاه گداخته سوسو می‎زدند. چیزها و موجودات فقط سایه‎هائی لرزان و حرکت‎های محو داشتند. یک اتوبوس شبانه مانند یک دیو از کنار کوهن تلو تلو خوران می‎گذرد. شاعر فریاد می‎زند: "حالا آدم دوباره کاملاً تنهاست." در این هنگام یک زن بزرگ قوزدار با پاهای دراز عنکبوتی با دامنی شبح‎وارِ شفافی به او برخورد می‎کند. بالاتنه شبیه به یک گوی بود که بر روی میز بلندی قرار دارد. زن او را همدردانه و فریبنده نگاه می‎کرد، با لبخند عاشقانه‎ای که از میان مه به یک دهن کجی مجنونانه شبیه می‎گشت. کوهن بلافاصله در رنگ خاکستری ناپدید شده بود. زن می‎نالد، و سپس به رفتن ادامه می‎دهد.
روزِ چلاق لنگان داخل می‎شود. با عصای آهنین باقی مانده شب را خرد می‎کند. کافه کلوسشن نیمه خاموش مانند یک خرده شیشهُ براق در صبحِ خاموش قرار داشت. در گوشه تاریکی آخرین مشتری نشسته بود. کونو کوهن سر را در قوزِ لرزان خم ساخته بود. انگشتان باریک یک دست صورت و پیشانی را پوشانده بودند. تمام بدن بدون صدا فریاد می‎کشید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر