رویاهای طلائی.



در یک خانواده فقیرِ بافنده دوازدهمین کودک متولد گشته بود. اما هیچ خوشامدگوئی شادی با نوزاد تقسیم نگشت، پدر با نگرانی او را تماشا می‎کرد، زیرا با درآمد ناچیز و تعداد زیاد افراد خانواده این بارِ جدید بر روی شانه‎هایش سخت سنگینی می‎کرد؛ خواهر و برادرها که فقرِ زندگی قلب‎های جوان‎شان را سخت ساخته بود با خشم از مزاحم که سهم اندک‎شان را به اندک‎تر گشتن تهدید می‎کرد روی برگرداندند، و تنها چشمی که می‎توانست به او نگاهی دوستانه اعطا کند در این لحظه برای همیشه بسته شده بود.
فقط یک همسایه دلسوز خودش را با کودک که جیغ می‎کشید مشغول ساخت و سعی کرد، هرچند بیهوده، دلجوئی کند.
زن ناگهان فریاد می‎زند: "پدر بدو، بدو و کشیش را بیاور تا کودک را سریع غسل تعمید دهد، کودک در حال مرگ است؛ نمی‎بینید که رنگش کاملاً آبی شده است." و برای خود به آن می‎افزاید: "البته، این کار را باید برای این کرم بیچاره انجام داد."
پدر که متقاعد شده بود پسر ارشدش را نزد کشیش می‎فرستد و به او توصیه می‎کند برای اینکه دو بار مجبور نباشد محل کارش را ترک کند هنگام بازگشت نزد نجار سفارش یک تابوت کوچک بدهد. همسایه اما نوزاد کوچک را در یک سبد می‎گذارد و به دنبال کار خودش می‎رود.
هنگامیکه پسر با کشیش بازمی‎گشت، در بین راه یک زن خردمند با آنها برخورد می‎کند که بسیار زیبا و رئوف دیده می‎گشت، و کشیش از زن خواهش می‎کند به او در کارش کمک کند و کودک را برای غسل دادن بلند کند. زن موافقت می‎کند و وقتی پسر در کنار مغازه نجار می‎ایستد زن می‎گوید: "بیا، برادر کوچکت نخواهد مُرد."
وقتی آنها با همدیگر داخل کلبه می‎شوند مردِ بافنده به پیشوازشان می‎آید و با دیدن زن زیبا چهره‎اش بشاش می‎شود و مانند خورشیدِ پس از دو هفته هوای بارانی لبخند می‎زند، زیرا او امیدوار بود که زن خردمند حداقل برای فرزندخوانده‎اش یک هدیه قابل توجه باقی گذارد.
وقتی زن نوزاد را در آغوش می‎گیرد کودک فوراً شروع می‎کند به جیغ کشیدن. زن نوزاد را در حالیکه کشیش غسل تعمید می‎داد نگاه می‎دارد و نام یوهانس را به او می‎دهد. زن پس از تمام گشتن مراسم دوباره فرزندخوانده‎اش را درون سبد قرار می‎دهد، سپس دستش را بر روی پیشانی نوزاد می‎گذارد و چند کلمه نامفهوم زمزمه می‎کند. کودک بلافاصله چشم‎هایش را می‎بندد و به خواب عمیقی فرو می‎رود، در حالیکه دوستانه لبخند می‎زد و بارها دست‎های کوچکش را طوریکه انگار می‎خواهد چیز زیبائی را بگیرد دراز می‎کرد. سپس زن خردمند قصد رفتن می‎کند.
اما پدر که با خشم مطمئن شده بود بر روی متکای نوزاد هیچ هدیه‎ای قرار داده نشده است راه زن خردمند را سد می‎کند و با یأسی پنهان از او خواهش می‎کند حداقل برای فرزندخوانده‎اش یک آرزو کند، شاید به این وسیله شرایط مصیبت‎وارش بتواند در آینده راحت‎تر شود.
زن خردمند پاسخ می‎دهد: "مرد خوب، شما در باره من اشتباه فکر می‎کنید، من با کمال میل برای نوزادتان یک هدیه گرانبها برای غسل تعمید باقی می‎گذاشتم، اما من پول و ملک برای بخشیدن ندارم. نیمی از زندگی این کودک مانند بقیه کودکان‎تان در تنگدستی و اندوه خواهد گذشت و تغییر آن در قدرت من نیست؛ اما من برای اینکه ایستادن یک زن خردمند کنار گهواره‎اش برای او کاملاً بی‎فایده نبوده باشد به او بهترین چیزی را که برای هدیه کردن دارم بخشیدم: من نیمه دیگر زندگی‎اش را با طلا  اندودم."
پدر با این کلمات شگفت‎زده و خوشحال می‎شود، اما وقتی زن ادامه می‎دهد سرش بیشتر و بیشتر رو به پائین خم می‎گردد:
"به محض اینکه او چشمش را ببندد رویاهای طلائی در اطراف تخت او می‎ایستند، و همه رنج‎هائی که در روز برده است را جبران می‎کنند، و آنها او را تا زمان مرگش ترک نخواهند کرد، مگر آنکه او خودش از آنها صرفنظر کند. اما او نباید این کار را انجام دهد، زیرا این کار می‎تواند برایش اندوه سختی به بار آورد. همچنین نباید هرگز سعی کند به دیگران اجازه شرکت در آن را بدهد یا بخواهد آنها را به دیگران نشان دهد، وگرنه فقط مصیبت نصیبش می‎شود. بلافاصله وقتی او به سنی رسید که بتواند شما را بفهمد این را برایش مرتب بگوئید تا در ذهنش حک شود. و حالا خدانگهدار."
زن با این حرف می‎رود. مرد بافنده دلخور دوباره به کار روزانه‎اش می‎پردازد.
او برای خودش غر و لند می‎کند: "رویاها، چه هدیه درست و حسابی‎ای. و آن هم از طلا؟ هوم، حتماً از طلای خوبی هم است، چنان واقعی مانند آنچه غروبِ خورشید بر روی دیوارهای گچی‎ام می‎اندازد. اما خب، بخشش مردم نجیب این شکلی است."
اما او در ادامه وقتی متوجه می‎شود که کودک هیچ زحمتی برایش ایجاد نمی‎کند راضی بود، زیرا که او تمام شب و نیمی از روز را در حالیکه همیشه برای خود دوستانه لبخند می‎زد بی‎وقفه می‎خوابید، بنابراین نگهداری‎اش راحت و قابل تحمل بود.
از آنجا که مرد بافنده ذره‎ای از کلمات عجیب و غریب زن خردمند را نفهمیده بود بنابراین آن را به زودی فراموش می‎کند و دیرتر هم هرگز به این فکر نمی‎افتد به پسرش چیزی از آن بگوید.
یوهانس کوچک خوب رشد می‎یافت و احساس نمی‎کرد فاقد تمام چیزهائی‎ست که کودکی را زیبا می‎سازند. او همبازی نداشت، زیرا همه برادران و خواهرهایش باید به پدر در کار کمک می‎کردند و نمی‎توانستند خود را با او مشغول سازند؛ او بجز سنگریزه که از خیابان جمع می‎کرد و صدف که در ساحل می‎یافت هیچ اسباب‎بازی دیگری نداشت، و هیچ دستی اولین گام برداشتنش را هدایت نکرد. و گرچه خیلی ساکت‎تر از بقیه خواهران و برادرانش بود اما همیشه روحیه خوبی داشت، همچنین خیلی زود یک طبیعت حواس‎پرت در او مشاهده می‎شود که وی را در تمام دوران زندگی رها نساخت.
وقتی او به آن حد از رشد می‎رسد که پدرش فکر می‎کند حالا باید هنر بافندگی را بیاموزد، در این هنگام  سمت تاریک زندگی برایش آغاز می‎گردد، زیرا او تا حال بجز رویاهای فوق‎العاده‎اش که هر شب در کنار تخت کوچکش می‎ایستادند و او به خاطر آنها معمولاً تا ظهر می‎خوابید چیزی نمی‎شناخت. او به خاطر رویاها خیلی دیرتر از بقیه کودکان خود را با جهان اطرافش مشغول ساخته بود، زیرا او در طول روز چیزی بجز رویاهای عزیزش در سر نداشت. همچنین اغلب سعی می‎کرد به برادران و خواهرانش از آنها تعریف کند و می‎خواست رویاهایش را به آنها نشان دهد، زیرا او قلب بسیار مهربانی داشت و این برایش بزرگ‎ترین اندوه بود که نتواند به بقیه از گنجش چیزی بگوید. خواهرها و برادرها اما اصلاً نمی‎فهمیدند که او چه می‎خواهد، او را مسخره می‎کردند و حتی وقتی بیش از حد مزاحم می‎گشت احتمالاً به او کشیده هم می‎زدند. سپس او اندوهگین می‎خزید و در گوشه‎ای می‎نشست و به تلخی می‎گریست تا اینکه چشمان کوچکش بسته می‎شذند. و بلافاصله رویاها دوباره مانند طلای خالص و درخشان مقابلش می‎ایستادند و او در خواب دست‎های کوچکش را دراز می‎کرد و لبخند می‎زد.
او مهارت و استقامت بسیار کمی برای کار کردن از خود نشان می‎داد، زیرا وقتی او کنار دار بافندگی می‎نشست، بنابراین ناگهان دست‎هایش بر روی زانویش می‎افتادند و او با چشمان بزرگ به جلو خیره می‎گشت، کاری که برایش سرزنش و کتک از طرف پدر و بعضی ضربات مخفی از طرف خواهران و برادران به همراه داشت. آنها در این مواقع او را نان‎خور بی‎فایده‎ای می‎نامیدند که هرگز قادر نخواهد گشت از پدر حمایت کند یا خرج زندگی را خودش به دست آورد، و اگر سرحال بودند، بنابراین او را فقط "هانس رویائی" می‎نامیدند.
به این ترتیب سال‎ها می‎گذرند. پدر در این بین مُرده بود، خواهرها و برادرها برای پبشرفت کردن در جهان پراکنده و برخی مفقودالاثر شده بودند، و بقیه کلبه‎های خود را، همسران‎شان، تعداد زیادی فرزند و ارتشی از نگرانی داشتند. فقط یوهانس که در این بین رشد کرده و یک مرد شده بود هنوز هم در کلبه پدرش زندگی می‎کرد، زیرا بقیه برادران و خواهران که او را ضعیف‎العقل می‎پنداشتند از روی ترحم کلبه را به او واگذار کرده بودند. در این زمان او از درآمد ناچیز کارش زندگی می‎کرد، زیرا او فقط برای آنچه در یک روز احتیاج داشت کار می‎کرد و هرگز مایل نبود بیشتر از آن به دست آورد. در تمام روستا حالا همه او را "هانس رویائی" می‎نامیدند، و او این نام را کاملاً ثابت می‎کرد، زیرا فکرش همیشه سوار بر ابرها این سو و آن سو می‎رفت و به محض اینکه برایش ممکن می‎گشت کار را به کنار می‎گذاشت تا دراز بکشد و چشم‎هایش را ببندد. اینکه او در چنین روزهایِ کاری هیچ ابریشمی نمی‎بافت را می‎توان تصور کرد، و پس از چند سال کلبه کوچکش که برای تعمیر آن هرگز یک انگشت هم تکان نداده بود چنان فرسوده می‎گردد که خورشید مهربان از شیروانی به داخل می‎تابید، و با این وجود قوی‎ترین اشعه‎های آن اغلب به سختی مؤفق می‎گشتند هانس را قبل از ظهر بیدار سازند. عاقبت ترحم شهردار شامل حالش می‎شود و قبل از شروع فصل باران حداقل سقف کلبه‎اش را تعمیر می‎کند. دوستانش و همچنین بقیه ساکنین روستا که به خاطر مهربانی و طبیعت جذابش خوبی او را می‎خواستند از این فرصت استفاده کرده و به او پیشنهاد می‎دهند هرچه زودتر تنبلی‎اش را کنار بگذارد و یک انسان زرنگ و مفید شود. اما هنگامیکه او از رویاهایش تعریف می‎کند که طبق ادعایش دارای اندام طلائی واقعی بودند، هنگامیکه او از چیزهائی برایشان تعریف می‎کند که مانندشان در تمام جهان اتفاق نمی‎افتد، و برای تعریف از کلماتی استفاده می‎کند که مانندش را در روستا هیچکس نشنیده بود، در این هنگام بر او خشم می‎گیرند، و وقتی او قصد متقاعد ساختن‎شان را داشت آنها با بالا انداختن شانه ترکش می‎کنند و اعلام می‎دارند که او یک آدم احمق و عاطلِ اصلاح‎ناپذیر است.
درنتیجه این شایعه به سرعت پخش می‎شود که هانسِ رویائی عقلش درست کار نمی‎کند و بنابراین نمی‎توان برایش کاری انجام داد و نمی‎شود با اطمینان به او کاری را واگذر کرد. از این زمان به بعد سفارشات در نزد او کم و کم‎تر می‎شوند، او مرتب در فقر عمیق‎تری فرو می‎رفت و از آنجا که هیچکس مایل نبود به او پول قرض بدهد و او برای گدائی کردن بیش از حد مغرور بود بنابراین وضعش حتی به گرسنگی کشیدن هم می‎کشد. اما هانس روحیه خوبش را حفظ می‎کند، وسائل کوچک خانگی‎ای را قطعه به قطعه به سمساری منتقل می‎کرد و پول بابت هر قطعه برای چند روز نان کافی بود. گرچه اطرافش مرتب لخت‎تر و فقیرانه‎تر دیده می‎گشت، اما مگر چه اهمیتی برایش داشت؟ فقط کافی بود چشمانش را ببندد و بلافاصله اطرافش چنان می‎درخشید که در هیچ کاخ سلطنتی مانندش دیده نمی‎گشت. در پایان او تختخوابش را هم می‎فروشد، زیرا او مطمئن بود که رویاهای طلائیش همچنین بر روی کاه هم به سراغش می‎آیند، بله آنها حالا همچنین در طول روز هم پیش او می‎ماندند، زیرا او دیگر به خاطر کسب و کار احتیاج نداشت آنها را از خود دور سازد، و او در حال حاضر می‎توانست سعادتمندترین انسان باشد، اگر این فکر دائماً مخفیانه آزارش نمی‎داد که هیچکس نمی‎تواند بجز او از گنجش لذت ببرد. وقتی درآمد از تختخواب هم مصرف می‎شود و گرسنگی دوباره مشغول آزارش می‎گردد مدت زیادی فکر نمی‎کند و به خودش می‎گوید: "فصل تابستان است" و شیشه پنجره‎ها را برای فروش جدا می‎سازد. و دیرتر به این فکر می‎افتد درب‎ها را بکند و بفروشد، زیرا او می‎دانست که دزدها چیزی در نزد او نمی‎یابند.
او به این ترتیب تا پائیز زندگی را می‎گذراند، اما حالا تمام وسائل فروخته شده بودند و او نمی‎دانست که چطور باید به خودش کمک کند. او نمی‎خواست به برادرانش مراجعه کند، زیرا آنها هم فاقد چیزهای مورد نیاز بودند، و دیگران هم همانطور که می‎دانیم مدتها بود از او به عنوان آدم عاطلِ اصلاح‎ناپذیر چشم پوشیده بودند. بنابراین او آخرین خُرده‎های نان را می‎خورد و بر روی کاه دراز می‎کشد تا از غرش معده‎اش دلجوئی کند. در شب اما طوفان زمستانی یخزده‎ای در کلبه‎اش می‎پیچد، طوفان به میان کلبه بی در و پنجره‎های بی شیشه هجوم می‎آورد، هانس بیچاره که از سرما و گرسنگی می‎لرزید خود را عمیقاً در کاه فرو می‎برد. گرچه رویاهایش وفادارانه کنارش ایستاده بودند و مانند همیشه می‎درخشیدند، اما او دیگر نمی‎توانست به آنها لبخند بزند، زیرا دندان‎هایش از سرما به هم می‎خوردند. و وقتی صبح هنگام بیدار شدن توفان سنگینی از برف به صورتش ضربه می‎زند، در این وقت دیگر بیشتر صبر نمی‎کند. او از جا بلند می‎شود، با عجله رویاهای طلائیش را با قلب سنگینی می‎گیرد، بسته‎بندی می‎کند، زیر بازو قرار می‎دهد و در طوفان برف با آنها بیرون می‎رود. او برای اینکه از تصمیمش دوباره پشیمان نشود سریع می‎دوید، و فقط هنگامی می‎ایستد که در شهر دیگری در مقابل زرگری ایستاده بود.
او داخل می‎شود و می‎گوید: "استاد، من آمده‎ام تا به شما یک معامله سودمند پیشنهاد کنم. من اینجا یک گنج دارم که با هیچ طلائی در جهان قابل پرداخت نیست، اما چون گرفتار تنگدستی بزرگی شده‎ام می‎خواهم آن را به شما به مبلغ کمی واگذار کنم."
زرگر نگاه مشکوکی به لباس نخ‎نمای او می‎اندازد و می‎گوید:
"خب، گنج باشکوهت چه است؟"
هانس در حال باز کردن بسته‎اش پاسخ می‎دهد: "رویاها! رویاهای طلائی واقعی که یک پادشاه به داشتن‎شان افتخار خواهد کرد."
در این حال رویاها از بازوهایش به پائین لیز می‎خوردند و حالا در میان اتاق آهسته در نوسان بودند. و چنان می‎درخشیدند که نورشان بر روی تمام دیوارها می‎تابید و چشم را درست و حسابی می‎زد.
اما زرگر از خنده تکان تکان می‎خورد.
او فریاد می‎زند: "رویاها، ها ها، رویاها" و مدام می‎خندید، طوریکه شکم بزرگش تکان می‎خورد و اشگ‎هایش بر گونه جاری بودند. "و برای آن باید به تو پول خوبِ نقد هم بدهم؟ چه کاسبی خوبی، ها ها ها!"
هنگامیکه هانس می‎شنود که زرگر چنین افراطی می‎خندد کاملاً شوکه می‎شود، و حالا اشگ از چشم او هم جاری می‎گردد، اما نه از شادی.
در مغازه اما نفر سومی هم وجود داشت که مشخص بود مرد ثروتمندی‎ست. آنجا یک آقای غریبه بلند قامت و باریک اندام بود که تا حال کنار پنجره یک جفت دستبندِ درخشان را مقابل آفتاب نگاه داشته و بررسی می‎کرد. او خیلی خوب متوجه شده بود که از درخشش رویاهای طلائی تمام سنگ‎های قیمتی داخل مغازه ناگهان رنگ باخته بودند. او صورت خاکی‌رنگِ لاغرش را به سمت هانس می‎چرخاند و در حالیکه چشم‎های فرورفته‎اش از حرص می‎درخشیدند می‎گوید:
"چه مبلغی برای این چیزهای طلائی درخواست می‎کنید؟ من بدون چانه زدن هر مبلغی را به شما می‎پردازم."
وقتی زرگر این کلمات را از مرد محترمی که او را برای یک خبره به حساب می‎آورد می‎شنود این فکر در او بیدار می‎گردد که این معامله می‎تواند در پایان معامله خوبی شود، و همزمان این وحشت در او می‎خزید که با دست انداختن بی‌موقع یک سود را از دست داده است. او سریع چهره‎اش را جدی می‎سازد و به هانس می‎گوید:
"ببخشید، من نمی‎خواستم به شما بخندم، گاهی یک خنده شیطانی بی‌اراده در من می‎افتد. من می‎خواهم با کمال میل با شما معامله کنم، من فقط باید توسط یک بررسی دقیق ارزش عروسک‎های طلائی کوچک شما را برآورد کنم. بگذارید یک بار دیگر آنها را ببینم ــ"
در این حال عینکش را به چشم می‎گذارد، به سمت رویاها می‎رود و می‎خواست یکی از آنها را بردارد، اما هانس پیشدستی می‎کند و فریاد می‎زند:
"اما شما نباید آنها را اصلاً داشته باشید. نه، من ترجیح می‎دهم گرسنگی بکشم تا اینکه رویاهای عزیزم را در دستان شما قرار دهم."
با به پایان رسیدن این کلمات دیدن اینکه چگونه رویاها خود به خود دوباره در زیر بازوی صاحب قانونی‎شان به خود فُرم می‎دهند و طوری به هم فشرده می‎گردند که در یک بسته کوچک جای می‎گرفتند شگفت‎انگیز بود. هانس با این بسته کوچک بدون آنکه به مرد غریبه نگاهی بیندازد دوباره از درب مغازه همانطور که وارد شده بود خارج می‎شود.
مرد غریبه اما دستبندها را مقابل زرگر که کاملاً گیج شده بود پرتاب می‎کند و می‎گوید: "استاد، یک بار دیگر می‎آیم." و با یک جهش از درب خارج می‎شود و به دنبال هانس می‎دود.
هانس در حالیکه رویاهایش را محکم به خود چسبانده بود تا حد امکان تند می‎دوید. ابتدا پس از پشت سر گذاردن دروازه شهر می‎ایستد تا نفس تازه کند. در این وقت صدای یک <پیس پیس> از پشت سرش می‎شنود، و وقتی به اطرافش نگاه می‎کند چشمش به مرد غریبه می‎افتد. او حالا ابتدا مرد غریبه را دقیق‎تر نگاه می‎کند و هیچ لذتی از بودن او نمی‎برد. او صورت باریک و تیزی داشت که از آن هیچ سن و سالی قابل تشخیص نبود، یعنی او می‎توانست به خوبی سی ساله و یا شصت ساله باشد، چشمان خاکستری نفوذ کننده‎ای داشت، و یک کت و شلوار کاملاً سیاه بی عیب و نقص بر تن داشت که از زیر آن یک زنجیر طلای سنگین رو به بیرون می‎درخشید. او با مهربانی به سمت هانس می‎رود و بر روی شانه او می‎زند. هانس اما خود را عقب می‎کشد و سعی می‎کند خود را از شخص مخوف تا جائیکه ممکن است دور نگاه دارد.
او به هانس می‎گوید: "دوست عزیز، از اینکه زرگر قادر به برآورد کردن گنج شما نگشت نرنجید. او در عمر خود هنوز رویاهای طلائی ندیده است. من اما می‎توانم بگویم که آنچه مربوط به چنین چیزهائی‎ست خبره هستم و با کمال میل می‎خواهم با شما معامله کنم."
مرد وقتی هانس سکوت می‎کند با خنده خشنی ادامه می‎دهد: "من در واقع یک مزاحم درونی دارم، یک مزاحم که اجازه خوابیدن آرام در شب را به من نمی‎دهد، و حالا نمی‎تواند چیزی برایم بیشتر از رویاهای طلائی شما برای اینکه شب‎ها در کنار تختم بایستند خواستنی‎تر باشد. شما خودتان باید قیمت را تعیین کنید. بگوئید، چه مبلغی مایلید برای آن داشته باشید؟"
هانس مردد بود، اما گرسنگی او را بسیار سخت رنج می‎داد و مرد غریبه چنان اصرار می‎کرد و چنان پیشنهادهائی به او می‎داد که عاقبت تسلیم می‎گردد، و در حالیکه پیش خود فکر می‎کرد: "اگر من یک کیسه پر از طلا داشته باشم بنابراین می‎توانم تمام چیزهای باشکوه این جهان را بخرم و سپس دیگر اصلاً به رویاهای طلائیم احتیاج نخواهم داشت."
بنابراین معامله بین آن دو انجام می‎گیرد و هانس یک کیسه سنگین طلا به دست می‎آورد و مرد غریبه رویاهای طلائی را. اما مرد هنگام رفتن سرش را برمی‎گرداند و به هانس آدرس خانه‎اش را می‎دهد و در پایان می‎گوید:
"اگر زمانی از این معامله پشیمان گشتید بنابراین پیش من بیائید، ما حتماً با هم کنار خواهیم آمد."
و قبل از آنکه هانس بتواند جواب دهد مرد غریبه طوریکه انگار زمین او را بلعیده باشد ناپدید گشته بود.
از این ساعت برای هانس یک زندگی جدید آغاز می‎گردد. او دیگر به روستایش بازنمی‎گردد بلکه به شهر می‎رود و در یک مهمانخانه برای خود سفارش بهترین غذا را می‎دهد. او در آنجا رفقای شوخ و دختران زیبا پیدا می‎کند، او آنها را دعوت می‎کند و تمام شب را شراب می‎نوشند. وقتی او روز بعد چشم‎هایش را باز می‎کند و خود را در یک اتاق‌خوابِ راحت بر روی یک تختخواب نرم می‎یابدْ جهان خاکستری‌رنگ و کسل‌کننده به نظرش می‎آمد، و ابتدا وقتی بیهوده برای پیدا کردن رویاهای طلائیش به دور خود نگاه می‎کند با زحمت فراوان اتفاقی که افتاده بود را به یاد می‎آورد. اما برایش وقتی برای فکر کردن باقی نمی‎ماند، زیرا بلافاصله دوستان جدیدش که شب قبل با آنها به سلامتی همدیگر نوشیده بودند ظاهر می‎شوند و او را به یک صبحانه مفصل می‎برند، که البته پول آن را او می‎پردازد. در این حال از او به خاطر شوخی‎هایش، رفتار و ظاهر خوبش بسیار چاپلوسی می‎کنند، و همچنین مهمانخانه‎چی با وجود لباس بد هانس با چنان احترام زیادی با او رفتار می‎کرد که فرزندِ بافندۀ فقیر نمی‎دانست چه اتفاقی برایش می‎افتد، و اینکه اگر هم امروز صبح بعد از بیداری هیچ لذت نبرده بود اما دوباره همه چیز بسیار خوب شده است. بعد از صبحانه او را به خیاطی می‎برند، او بهترین کت و شلوار را انتخاب می‎کند و بدون آنکه چانه بزند پول آن را نقد می‎پردازد. هنگامیکه دوستانش طلای زیاد او را می‎بینند به او پیشنهاد می‎دهند یک خانه زیبا بخرد و کاملاً در شهر آنها ساکن شود. این پیشنهاد مورد پسند هانس قرار می‎گیرد، خرید خانه در همان روز به انجام می‎رسد، او حالا در یک ویلای باشکوه زندگی می‎کرد، درشکه و اسب و خدمتکاران زیادی در خانه داشت و زندگی لوکسی را می‎گذراند. هر روز ضیافت بزرگی می‎داد، و این قابل درک بود که دوستان جدیدش او را برای یک ساعت هم ترک نمی‎کردند و اینکه او از این نوع دوستان بیشتر و بیشتر پیدا می‎کرد. در این حال جای تعجب بود که گرچه پول را دو دستی بیرون می‎ریخت اما کیسه‎اش هرگز خالی نمی‎گشت.
هانس ما که حالا آقای یوهانس نامیده می‎گشت در آسمان هفتم خوشگذرانی می‎کرد؛ فقط یک چیز سعادتش را ابرآلود می‎ساخت: او خیلی بد می‎خوابید، و وقتی عاقبت پس از مدت درازی بیدارکشی به خواب می‎رفت بنابراین کابوس‎های وحشتناک او را می‎آشفتند. او برای دور ساختن این ارواح شکنجه‎گر می‎گذاشت هر شب نوازندگان بیایند و با جام می و نوای ویولن شب را به صبح تبدیل می‎ساخت، طوریکه همیشه ابتدا در سپیده  دم به رختخواب می‎رفت.
همچنین به زودی در روستایش که در همسایگی قرار داشت این خبر پخش می‎شود که هانسِ رویائی ناگهان یک آقای ثروتمند و محترم گشته است. بسیاری که قبلاً در مورد او شانه‎هایشان را بالا انداخته بودند حالا به راه افتاده تا او را در شهر ملاقات کنند؛ همچنین برادرانش هم که هنوز در آن منطقه زندگی می‎کردند آمدند، و او از همه آنها با شادی بزرگ استقبال می‎کرد و به هر یک هرآنچه را که مایل بود می‎داد، برادرانش باید پیش او می‎ماندند، در خانه زیبای او زندگی می‎کردند و از تمام شادی‎هایش لذت می‎بردند. اما به شهردار روستایش که روزی سقف کهنه‎اش را تعمیر کرده بود از روی سپاسگزاری چنان هدیه قابل توجه‎ای می‎دهد که او می‎توانست نه فقط با آن سقف کهنه تمام خانه‎های روستا را تعمیر کند بلکه همچنین می‎توانست انواع کارهای خیریه عمومی نیز انجام دهد.
به تدریج پس از آنکه ماه‎های زیادی را مانند پرندگان در دانه شاهدانه زندگی کرده بود یک ناراحتی بزرگ بر او چیره می‎شود. زیاده‎روی و هرزگی، بی‎خوابی شبانه و کابوس‎ها روح و جانش را به ستوه آورده بودند، همچنین با عقل طبیعی به زودی کشف کرد که دوستانش از شهر فقط از ثروتش استفاده می‎کنند و در خفا در مورد روستائیِ احمق می‎خندند و در واقع همراهان خوبی نیستند. به این نحو هنوز چند ماه می‎گذرد و او چنان از تمام مهمانی‎ها خسته شده بود که صادقانه از زندگی منزجر می‎گردد. همچنین متوجه می‎شود که پولش هیچ برکتی به ارمغان نیاورده است. بسیاری که او ثروتمندشان ساخته بود چنان از خود راضی شده بودند که تمام خسارات ممکن را باعث گشتند و عاقبت به عنوان  جنایتکار مجازات شدند؛ خانه‎هائی که او بخشیده بود در یک شب آتش می‎گیرند و می‎سوزند، و وقتی او یک بار به یکی از دوستانش یک اسب زیبا هدیه می‎دهد، صاحب اسب روز بعد جسد یک اسب مرده را در اصطبل پیدا می‎کند. این و جریان‎های مشابه‎ای مردم را بر علیه او می‎شوراند، مردم برای هم زمزمه می‎کردند که او یک جادوگر است، که او پول نامشروعش را از شیطان می‎گیرد، و اگر او برای دلجوئی کردن از آنها با دست‎های پر طلا میان‎شان نمی‎پاشاند شاید حتی از شهر اخراجش می‎کردند.
حتی در یک روزِ بد دو نفر از برادرهایش به خاطر اختلاف در حال مستی، مست از خشم و از شراب دست به چاقو می‎برند و لحظه‎ای بعد یکی از آنها مُرده بر روی زمین افتاده بود. این اتفاق تأثیر عمیقی در هانس می‎گذارد، او با پول زیاد آزادی برادرش را از قضات می‎خرد، اما وقتی به زندان می‎رسد تا خبر آزادی را به برادرش برساند قاتل را با دستمالی حلق‎آویز شده می‎یابد.
او عمیقاً شوکه گشته به خانه بازمی‎گردد، خود را در تمام طول روز حبس می‎کند و هیچکس را نمی‎پذیرد. در شب اما کابوس وحشتناکی او را شکنجه می‎کند: هر جائی را که نگاه می‎کرد چهره‎های شیاطین به او پوزخند می‎زدند، مارها و عقرب‎ها بر روی تختخوابش می‎خزیدند و او نمی‎توانست خود را حرکت دهد تا آنها را براند. در این هنگام ناگهان در آهسته باز می‎شود و هر دو برادر مُرده‎اش بازو در بازو و بدون آنکه پاهایشان را حرکت دهند سُر می‎خورند و داخل می‎شوند، یکی درسمت راست و دیگری در سمت چپِ تختخوابش می‎نشیند و در هر دو گوش او زمزمه می‎کنند:
"یهودا، یهودا، به خاطر نقرۀ زیبا فرشته‎های خوبت را معامله کردی!"
یوهانس که خشم به او قدرت بخشیده بود فریاد می‎زند: "شماها دروغ می‎گوئید، آن طلا بود، طلای خوب، و شماها به اندازه کافی از آن سود بردید، اما حالا باید این پایان بگیرد."
او از صدای بلند خودش از خواب می‎پرد. صبح با رنگی خاکستری و مه‎آلود از پنجره به داخل نگاه می‎کرد. یوهانس عرق ترس را از پیشانی پاک می‎کند، با عجله لباس می‎پوشد، به سمت کمدی که کیسه‎اش داخل آن قرار داشت می‎رود و آن را که مانند روز اول سنگین بود در جیبش قرار می‎دهد. یکی از مستخدمینش را به نزد کشیش می‎فرستد تا از او بخواهد برای روح برادرانش دعا کند. سپس خانه را ترک می‎کند و بدون آنکه سرش را برگرداند مستقیم به سمت خانه مرد غریبه‎ای که رویاهایش را خریده و هنگام رفتن آدرسش را به او داده بود به راه می‎افتد. او خانه را راحت پیدا می‎کند؛ خانه باشکوه بود، حتی باشکوه‎تر از خانه خودش، و چند دقیقه جلوتر از شهر کنار مسیر ورود به یک جنگل تاریک کاج قرار داشت. یک پارک باشکوه با دریاچه، گیاهان مرتفع و مجسمه‎های مرمرین خانه را محاصره کرده بودند. فقط به نظر یوهانس می‎رسید که انگار محل اقامت آقای محترم کمی غم‎انگیز و سوداوی‎ست، اما متوقف نگشت تا آنجا را از نزدیک‎تر بررسی کند، زیرا حالا فقط یک چیز برایش مهم بود: به دست آوردن دوباره رویاهایش. او در را به صدا می‎آورد و خدمتکار، یک پسر گستاخ با صورتی مکار، هانس را از میان چند دالان و پله از سنگ مرمرِ درخشان اما با سکوتِ مُردگان به اتاق مطالعه اربابش هدایت می‎کند. مرد با لباسی مانند ذغال سیاه در پشت یک میز تحریر نشسته و بر روی یک کتاب بزرگ خم شده بود. هنگامیکه هانس داخل اتاق می‎شود و چهره وهم‎انگیزی را که در آن نه سن و سال و نه احساس انسانی نوشته شده بود دوباره در مقابل خود می‎بیند قلبش کاملاً تنگ می‎شود. او ترجیح می‎داد دوباره آنجا را ترک کند، اما مرد غریبه با ورود او از جا می‎جهد و با خوشحالی فریاد می‎زند:
"سلام دوست عزیز، من مدت‎ها بود که انتظار شما را می‎کشیدم. ها، آدم می‎تواند فکرش را بکند که دلتان برای عروسک‎های زیبا تنگ شده است، من این را فوری تصور کردم. شما خودتان را خوب نگاه داشته‎اید و هنوز هم مانند همیشه زیبائید، همچنین هیچیک از رویاهایتان هم گم نشده‎اند. نگاه کنید، اینجا همه رویاها جمعند، آنها در این بین به من خدمت خوبی کردند."
مرد با این کلمات درِ اتاق مجاور را می‎گشاید و از اتاق یک نور طلائی منعکس می‎گردد و به دیوارهای غمگینِ تاریکِ اتاق مطالعه نور ملایمی می‎بخشد.
هانس با شادی فریاد بلندی می‎کشد و به سمت در هجوم می‎برد، اما مرد غریبه در را فوراً می‎بندد و می‎گوید:
"آهسته، آهسته، عجله نکنید! شما باید دوباره آنها را داشته باشید، اما من فقط قبلاً از شما خواهش می‎کنم لطف کوچکی به من بکنید. من در واقع یک دوستدار پُر شور امضاء هستم، یعنی، برای اینکه واضح‎تر بیان کنم، من بجز چیزهای عجیب و غریبِ دیگر همچنین امضاء مردان مهم را جمع‎آوری می‎کنم. از آنجا که حالا اولین صاحب طبیعی رویاهای طلائی به جالب‎ترین پدیده‎های جهان معاصر تعلق دارد، بنابراین برایم بسیار مهم است که نام شما را در مجموعه‎ام داشته باشم."
او در حالیکه کتاب بزرگ را از روی میز برمی‎داشت می‎گوید: "ببینید، شما در این کتاب برجسته‎ترین افراد را پیدا می‎کنید که نام‎شان را شخصاً اینجا نوشته‎اند، بله آنها حتی چنان مهربان بودند که به درخواست ویژه‎ام خراشی به انگشت خود انداختند و نام‎شان را با خون خود نوشتند، و حالا آنها توسط این کار در واقع در نزد من جاودانه شده‎اند. من از شما خواهش می‎کنم این کار را برایم انجام دهید و آن را رد نکنید و من در عوض رویاهایتان را به شما برمی‎گردانم."
او در این حال کتاب را با یک تعظیم مؤدبانه به او تقدیم می‎کند، در صفحه آخر کتاب یک ردیف نام با رنگ قرمز نوشته شده قرار داشت، که اما به استثنای نام آخر همه خط خورده بودند.
اما حالا هانس که در اثنای آخرین کلمات مرد غریبه رنگ از رخسارش پریده بود یک فریاد بلند می‎کشد، کتاب را می‎اندازد و در حالی که مو بر سرش سیخ شده بود می‎گوید:
"از من دور شو، شیطان شریر. من می‎دانم تو از من چه می‎خواهی، تو روحم را می‎خواهی، اما تو نباید آن را به دست آوری. تو یا خود شیطان هستی یا اما یکی از فرستادگان او. این پول حرام را هم می‎توانی داشته باشی، (و در این حال کیسه را جلوی پا پرتاب می‎کند) حالا رویاهایم را برگردان و من نمی‎خواهم دیگر با تو سر و کار داشته باشم."
مرد غریبه در حالیکه چهره رنگ‎پریده‎اش در اثر خشم از شکل افتاده بود با تمسخر پاسخ می‎دهد: "رویاهایت؟ رویاهایت را قبل از امضاء کردن نخواهی دید. تو آنها را با یک کیسه طلا معامله کردی، حالا تو خریداری و من باید قیمت آنها را تعیین کنم. اینجا یک چاقو و یک قلم است، یک خراش کوچک ــ"
اما وقتی می‎خواست به او نزدیک شود، هانس  با یک فریاد "خدایا به من کمک کن!" به سمت در هجوم می‎برد و بدون آنکه به اطراف نگاه کند از دالان‎ها  و پله‎ها می‎گذرد و از خانه بیرون می‎رود و راهی را که آمده بود بازمی‎گردد؛ هنگامیکه او به شهر می‎رسد، از دور جمعیت خشمگینی را می‎بیند، و از برخی از رهگذران که او را نمی‎شناختند نام خود را می‎شنود. او وحشت می‎کند و به کنار می‎خزد، زیرا از آنها شنیده بود، که خانه آقای یوهانس ثروتمند ناگهان در روز روشن با سر و صدای زیاد سقوط کرده و مردم در هیجان بزرگی به سر می‎برند. دیرتر معلوم می‎شود که در همان ساعت تمام اموالی که او با طلا تهیه کرده بود، به استثنای چیزهای هدیه گشته برای خیره، بدون گذاشتن هیچ ردی ناپدید گشته‎اند.
یوهانس با این خبر دیگر جرأت بازگشت به شهر را نداشت، بلکه او جاده دیگری را در پیش می‎گیرد و تمام روز در جاده می‎رود تا اینکه در شب به یک آبادی غریبه می‎رسد. به نظرش می‎رسد که انگار نگاه تمام رهگذران در او نفوذ می‎کند، به این خاطر خود را در کنار جاده نگاه می‎دارد و با چشمان به زیر انداخته و بدون سؤال از کسی به رفتن ادامه می‎دهد. سپس خوابگاهی را پیدا می‎کند و دوباره یک شبِ وحشتناک را می‎گذراند، زیرا او دوباره همان کابوس از مارها و عقرب‎ها و از دو برادرش را می‎بیند که او را "یهودا" می‎نامیدند. صبح روز بعد بدون خوردن صبحانه و با عجله طوریکه انگار از طرف الهه انتقام تعقیب می‎شود به رفتن ادامه می‎دهد و دوباره به یک روستای غریبه دیگر می‎رسد، جائیکه او شب را می‎گذراند. اما چون آنجا هم کابوس‎ها تکرار می‎شوند، و از آنجا که حالا کابوس‎ها مرتب وحشتناک‎تر و آزاردهندتر می‎گردند، بنابراین یوهانس تصمیم می‎گیرد قبل از آنکه خود را کاملاً از رویاهای طلائیش جدا سازد یک بار دیگر جسارت به خرج دهد و برای به دست آوردن آنها تلاش کند.
او صبح روز بعد می‎گذارد یک گاریچی او را به نزدیک شهر بازگرداند. آنجا او خود را مخفی نگاه می‎دارد و وقتی شب فرا می‎رسد با قلبی تپنده و چندین بار صلیب کشیدن بر سینه به سمت خانه مرد غریبه که حالا او را برای یک جادوگر به حساب می‎آورد می‎رود. با یک صلیب در دست که باید در برابر جادوگر شریر از او محافظت می‎کرد از روی دیوار پارک داخل می‎شود و به پنجره اتاق مطالعه خیره می‎گردد. هنگامیکه او به دور خانه می‎خزد یک درخت سروِ بلند می‎بیند که شاخه‎هایش تا کنار پنجره‎ای رشد کرده بودند، و از این نشانه او متوجه می‎شود که شاخه‎های این درخت در برابر اتاق خواب جادوگر قرار دارد، زیرا او این درخت را دو روز قبل از همان اتاق دیده بود. سریع با احتیاط از درخت بالا می‎رود و خود را از روی شاخه‎های آن به نزدیک پنجره می‎رساند. در این وقت صدای نفس کشیدن در خواب را می‎شنود، و دیگر جای شکی برای او باقی نمی‎ماند. او خود را کاملاً تا پنجره بالا می‎کشد و در درون اتاق مرد غریبه را بر روی تختخواب نرمی می‎بیند که کاملاً آرام خوابیده بود، طوریکه انگار سبک‎ترین وجدان را در جهان دارد و همچنین مانند یک نوزاد کاملاً بی‎گناه دیده می‎گشت. در اطراف او اما رویاهای عزیزش براق مانند طلای ناب ایستاده بودند. وقتی هانس آن بالا درکنار پنجره ظاهر می‎شود رویاها خود را به سمتش می‎چرخانند و غمگین به او نگاه می‎کنند. هانس درون اتاق می‎پرد و می‎خواست آنها را بگیرد، اما آنها از میان دستانش می‎لغزند و سرشان را تکان می‎دهند، همزمان همچنین جادوگر نیمه‌بیدار از جا می‎جهد و هانس همانطور که با اتاق وارد شده بود فوری پا به فرار می‎گذارد.
حالا یوهانس بیچاره سال‎های زیادی مفقودالاثر می‎شود. او از شهری به شهر دیگر سرگردان بود، برای گذران زندگی اینجا و آنجا به عنوان کارگر روزمزد کار می‎کرد، زیرا او حالا کاملاً فقیر بود؛ اما او هیچ کجا نمی‎توانست مدتی طولانی تحمل کند، زیرا او آرام و آسایش نمی‎یافت؛ حتی زمانیکه او شب‎ها پس از کار سخت چشمانش را می‎بست کابوس او را عذاب می‎داد. عاقبت او به این فکر می‎افتد به کلبه خود در روستایش بازگردد، زیرا فقط آنجا، جائیکه در صلح به خواب می‎رفت، می‎توانست امیدوار باشد که آرامشش را دوباره به دست آورد.
او با مشکلات فراوان مؤفق می‎شود دوباه به روستایش برسد. اما او طوری رفتار می‎کرد که انگار کسی را نمی‎شناسد، بلکه مستقیم به سمت کلبه‎اش می‎رود. او کلبه را در همان وضعی می‎یابد که آن را ترک کرده بود، زیرا شهردار هنوز با وجود شایعات بدی که در روستا پخش شده بود به او احترام می‎گذاشت و با افتخار محل سکونت سابق او را به عنوان یادگاری دست‎نخورده نگاه داشته بود. کلبه مانند زمانیکه آن را ترک کرد فاقد درب و پنجره بود و سقف هم احتیاج به تعمیر داشت. اما حالا یک شب گرم تابستانی بود و احتیاجی به ترس از طوفان برف نداشت و او در زمان سرگردانی باید گاهی به چیزهای خیلی کمتری رضایت می‎داد. بنابراین او در محل معمول خود دراز می‎کشد و برای اولین بار پس از سال‎ها بدون آزار توسط تصاویر وحشتناک کابوس سبک و شاد می‎خوابد. در شب پدر مُرده‎اش به خواب او می‎آید، پیرمرد بافنده به مقابلش می‎آید، سرش را با خشم تکان می‎دهد و می‎غرد:
"بله، با پیشکشی احمقانه چنین داستان‎های زیبائی هم اتفاق می‎افتند. اما فردا بیا پیش من، شاید بتوانم به تو کمک کنم."
وقتی هانس روز بعد تقویت گشته از یک خواب آرام بیدار می‎گردد و خواب دیشب خود را به یاد می‎آورد یک پرتو امید در او می‎دمد، گرچه اصلاً نمی‎فهمید معنی این خواب چه باید باشد. او در ساک خود مقداری نان خشک شده برای یک صبحانه فقیرانه می‎یابد و سپس به سمت گورستان می‎رود، زیرا فقط اینطور می‎توانست درخواست پدرش را درک کند. او خود را بر روی سنگ گور ساده و خراب شده در اثر آب و هوا می‎نشاند و مدت‎ها بیهوده انتظار می‎کشد تا چیزی اتفاق بیفتد. سپس او در گورستان که شبیه به یک باغ شکوفان بود بالا و پائین می‎رود و به صلیب‎ها و سنگ‎ها نگاه می‎کند. اما ساعت‎ها پس از ساعت‎ها می‎گذشتند و او هنوز هم در زیر سایه درختان تنها بود و به آواز پرندگان که بر شاخه‎ها نشسته بودند گوش می‎داد. گرچه در این حال قلبش آرام بود و همچنین به نظرش می‎رسید که انگار خوانندگان کوچک سالیان درازی‎ست که اینطور خوب آواز نخوانده‎اند، اما عاقبت با دیدن  غروب کردنِ خورشید در غرب صبرش تمام می‎شود.
او ناامید و نیمه‌بلند به خودش می‎گوید: "مُرده‎ها اینطورند! آدم نمی‎تواند به آنها اعتماد کند."
او با این کلمات برای رفتن از جا برمی‎خیزد، اما وقتی به دروازه گورستان می‎رسد یک بار دیگر به آسمان که حالا در شب طلائی درخشان شناور بود نگاه می‎کند. در این لحظه او دوباره دوستان گمشده‎اش را به خاطر می‎آورد و به تلخی می‎گرید.
در این لحظه یک زن زیبا با لباس سفید را می‎بیند که خودش را خم می‎ساخت و بر روی همه قبرها گل رز سفیدی قرار می‎داد.
زن زیبا با دیدن او توقف می‎کند و همدردانه می‎پرسد: "مرد خوب، چیزی لازم دارید؟ آیا یکی از عزیزان‎تان را در اینجا به خاک سپرده‎اید؟"
اما زن وقتی هانس سرش را بلند می‎کند تیزتر به او نگاه می‎کند و ناگهان می‎پرسد:
"آیا شما هانسِ رویائی نیستید، پسر مرد بافنده‎ای که اینجا به گور سپرده شده است؟"
وقتی هانس با تعجب پاسخ مثبت می‎دهد، زن زیبا ادامه می‎دهد:
"من تو را خوب می‎شناسم، من تو را در کودکی در آغوش گرفته‎ام. به من صادقانه بگو چه نیازی داری، شاید بتوانم به تو کمک کنم."
در این وقت هانس تمام داستان را که چطور از گرسنگی مجبور به فروختن رویاهای طلائیش گشت و همچنین اتفاقات پس از آن را برای زن جوان تعریف می‎کند.
زن زیبا با دقت به او گوش می‎دهد و بعد با مهربانی می‎گوید:
"اگر همه نشانه‎ها  دروغ نگویند، بنابراین باید هنوز نجات رویاهایت ممکن باشد. برای اینکه آنها را برای همیشه از دست ندهی فقط چند ساعت فرصت داری. حالا اما باید آنها را سریع آزاد کنی."
و هنگامیکه هانس او را با وحشت نگاه می‎کند، زن ادامه می‎دهد:
"از هیچ چیز نترس، من به تو کمک خواهم کرد تا روباه پیر را فریب دهی."
در این حال از جیب لباس سفیدش یک قلم شیشه‎ای بیرون می‎آورد که از مایه سرخی پر بود. آن را به هانس می‎دهد و دستورکار با آن را برایش دقیقاً توضیح می‎دهد. سپس خیلی جدی از او می‎خواهد که فرصت را از دست ندهد، بلکه بلافاصله به راه افتد تا قبل از غروب کردن کامل خورشید به خانه جادوگر برسد. هانس گریان از او تشکر می‎کند و با عجله به سمت خانه جادوگر می‎رود. طوری بود که انگار بال درآورده است، زیرا که با آخرین پرتو خورشید غروب کرده در مقابل درب خانه ایستاه بود. جائیکه همان مستخدم با چهره عرق کرده او را می‎پذیرد؛ امروز اما گستاخ‎تر از سال‎ها قبل پوزخند می‎زد.
وقتی هانس با هدایت مستخدم به اتاق مطالعه جادوگر داخل می‎شود او را مانند سال‎ها قبل در برابر کتابش نشسته می‎بیند، این بار اما دیگر محترمانه دیده نمی‎گشت، بلکه کت و شلوارش کهنه و قامتش خمیده شده بود، صورتش خاکی‌رنگ و از شکل افتاده و چشمانش از وحشتِ مرگ به کتاب دوخته شده بودند، خلاصه، او شبیه به گناهکار فقیری بود که انتظار جلاد را می‎کشد. با وارد شدن هانس به داخل اتاق او با کشیدن یک جیغ به هوا می‎جهد، چهره‎اش دوباره زنده می‎شود، با زحمت به خودش مسلط می‎شود و مؤدبانه مانند همیشه به استقبال هانس می‎رود.
هانس کوتاه به او توضح می‎دهد که آمده است تا بنا به پیشنهاد سال‎ها قبل معامله را انجام دهد. در اثنای این کلمات چهره مرد غریبه می‎درخشد، چشمانش برق می‎زند و می‎گوید:
"دوست خوب، من خیلی خوشحالم که شما به موقع به فکر بهتری افتادید. من چند ساعت دیرتر دیگر در موقعیتی نبودم که بتوانم اموالتان را به شما پس بدهم. اما حالا عجله کنید که وقت بیشتری از دست ندهیم."
هانس در خفا می‎اندیشد: "آه، تو سگ جهنمی" اما کلمه‎ای نمی‎گوید، بلکه چاقوی کوچکی را که جادوگر به او می‎دهد می‎گیرد و برای زخم زدن به انگشتش به کنار پنجره می‎رود. در همین حال اما قلمش را بیرون می‎کشد، آن را می‎پیچاند و با این کار قطره‎ای مایع قرمز از نوک آن بیرون می‎آید که او آن را برای رد گم کردن به نوک انگشتش می‎چکاند. سپس با قلمش نام خود را به رنگ قرمز در کتاب می‎نویسد. مرد غریبه خواهش می‎کند که نام بالائی را خط بزند، و هانس اجابت می‎کند. این نام اما نام خود جادوگر بود که چند سال قبل به عنوان جانشینِ نفر قبل برای شیطان نوشته و حالا اما خط خورده بود. جادوگر نگاهی به کتاب می‎اندازد تا مطمئن شود که آیا همه چیز صحیح است، سپس آن را پوزخندزنان می‎بندد و می‎گوید:
"خوب است، رویاهای شما حالا در خدمت شما هستند؛ اما دوست عزیز اجازه بدهید یک پیشنهاد به شما بکنم. شام را امشب با من بخورید، من فکر می‎کنم، دیرتر یک نفر به جمع ما بپیوندد؛ او یک شخص بسیار بامزه است و آشنائی شما با او مرا خوشحال خواهد ساخت."
هانس که تمام روز بجز کمی نان خشک شده هیچ چیز نخورده بود و گرسنگی شدیدی احساس می‎کرد به این کار راضی می‎شود. جادوگر بلافاصله دستور می‎دهد یک غذای خوشمزه با بهترین شراب آماده کنند و هر دو دوستانه رفتار می‎کردند. مدت‎ها می‎گذشت که هانس دیگر چنین خوب نخورده و ننوشیده بود، و آنچه که لذتش را افزایش می‎داد این بود که رویاهای عزیزش دور صندلی ایستاده بودند و به او دوستانه لبخند می‎زدند. اما همچنین جادوگر هم انگار ناگهان عوض شده بود، او بهترین خلق و خو را داشت، شوخی می‎کرد و هزاران جوک می‎دانست، طوریکه هانس که اجازه داده بود شراب مزه خوبی به او بدهد رفتن از آنجا را کاملاً فراموش کرده بود.
به تدریج نیمه شب فرا می‎رسد، مرتب سر و صدای شاد هر دو در حال نوشیدن شراب بلندتر می‎گشت، و حالا خدمتکار هم در جشن‎شان شرکت داشت. آنها انواع آهنگ‎های سورچرانی را می‎خواندند، در حالیکه هانس هم از آنها عقب نمی‎ماند، تمام خاطرات خنده‎دار زندگی باشکوه شهرنشینی‎اش در او بیدار می‎گردند، چشمانش برق می‎زنند، او کاملاً فراموش کرده بود در جمع چه کسانی نشسته است و می‎خواست خود را به گردن دوستان همپیاله‎اش بیاویزد که ساعت دیواری هشدار می‎دهد. در این لحظه صدای سم اسب از دوردست طنین می‎اندازد، جادوگر از جا می‎جهد، اما فوراً دوباره می‎نشیند و می‎خواست دوباره جام هانس را پُر کند. اما دست‎هایش می‎لرزیدند، طوریکه شراب بر روی آستین هانس می‎ریزد. هانس می‎خندد، در این هنگام بر روی پله‎ها چیزی جلنگ جلنگ به صدا می‎افتد، در با یک ضربه گشوده می‎گردد و در آستانه در یک آقای غریبه در لباس شکار، با یک خوشه کامل از پرهای خروس بر روی کلاه کوچک سبز رنگی که کج بر روی موی مانند قیر سیاهش نشسته بود ظاهر می‎شود. چهره‎اش رنگ‎پریده‎تر و باریک‎تر از جادوگر بود، از چشمانش یک آتش سبز رنگ مانند آتشِ جهنم پخش می‎گشت، طوریکه چهره خائنانه جادوگر در مقایسه با چهره او مهربان دیده می‎گشت.
او در حالیکه به سمت جادوگر که حالا از جا برخاسته و به استقبال او می‎رفت با تمسخر و دوستانه می‎گوید: "شب بخیر، رفیق، من شما را در حال مهمانی جالبی می‎بینم، شماها احتمالاً می‎خواهید برای سفر خودتان را کمی تقویت کنید. خب، لااقل نمی‎توانید شکایت کنید که من شماها را منتظر گذاشتم." در این حال ساعتی را از جیب خارج می‎سازد که صفحه‎اش یک دقیقه مانده به ساعت دوازده شب را نشان می‎داد.
جادوگر با احترام ساختگی پاسخ می‎دهد: "ببخشید عالیجناب، من با کمال تأسف باید بگویم که امشب برایم ممکن نیست شما را همراهی کنم. (و با نشان دادن هانس ادامه می‎دهد) در عوض این آقا افتخار همراهی کردن شما را خواهند داشت."
مرد دیگر می گوید: "تو دروغ می‎گوئی" و دو شعله آتش روشن از چشمانش می‎درخشند. "تو برایم پوسیده شده‎ای و من بر روی این مرد هیچ قدرتی ندارم."
جادوگر در حالیکه لبخند می‎زد به سمت میز تحریرش می‎رفت پاسخ می‎دهد: "شاید عالیجناب مایل باشند خودشان را مطمئن سازند." هانس در این اثنا با یک گیلاس شراب تلو تلو خوران به سمت تازه‎وارد می‎رود و با زبان سنگین بریده بریده می‎گوید: "بنوش، برادر شیطان، تو باید به خاطر خانه داغت تشنگی جهنمی‎ای داشته باشی."
مرد غریبه اما به او نگاهی نمی‎اندازد، بلکه چشمان درخشنده‎اش را محکم به جادوگر دوخته بود. جادوگر با کتاب بزرگ به سمت چراغ می‎رود و آخرین صفحه آن را باز می‎کند. اما فریادی از وحشت می‎کشد و کتاب از دستش به زمین می‎افتد، زیرا نام هانس و همچنین خط‌خوردگی‎ای که باید امضای خود او را نابود می‎ساخت پاک شده بودند، دواتِ سحرآمیز این خصوصیت را داشت که پس از چند ساعت به کلی محو می‎گشت. جادوگر با رنگی مانند گچ و زانوی لرزان تا ته اتاق عقب می‌لغزد، شیطان اما شروع به خنده‎ای جهنمی می‎کند، طوریکه تمام دیوارها می‎لرزند و موی سر جادوگر سیخ می‎شود. هانس هم با چنین صدای وحشتناکی دوباره کمی به هوش می‎آید و خود را با وحشت به کنار می‎کشید، در حالی که رویاهای طلائیش خود را با وحشت به او می‎فشردند.
در این هنگام ساعت دیواری اولین ضربه را می‎زند. شیطان از خندیدن دست می‎کشد و به قربانی‎اش طوری نگاه می‎کند که یک افعی با نگاهش پرنده کوچکی را بی‎حرکت می‎سازد. توصیف این نگاه که وحشت مرگ را در چهره محکوم نقاشی می‎کرد غیرممکن است؛ اما وحشتناک‎تر از همه این بود که انگار جادوگر توسط این نگاه کشیده می‎شود، او لرزان و متزلزل پا را بلند می‎ساخت و با هر ضربه ساعت یک قدم برمی‎داشت و خود را به قاتلش نزدیک‎تر می‎ساخت.
همزمان با ضربه دوازدهم یک تصادف وحشتناک اتفاق می‎افتد و کف اتاق مانند زمین‌لرزه تکان می‎خورد.
در این هنگام هانس بیهوش می‎شود و وقتی دوباره به هوش می‎آید پاسی از شب گذشته بود و او خود را تنها در جنگل می‎یابد. اما در مقابلش رویاهای عزیز درخشانش قرار داشتند. آنها از پیش می‎روند تا مسیر رسیدن به کلبه را برایش روشن سازند.
صبح روز بعد این خبر در تمام روستا پخش می‎شود که هانسِ رویائی به روستا بازگشته و مانند گذشته در کلبه مخروبه‎اش است. همه به آنجا هجوم می‎برند، بعضی از روی کنجکاوی، برخی برای مشارکت. اما او مراقب بود و به بازدیدکنندگان داستان واقعی‎اش را تعریف نمی‎کند، بلکه فقط به آنها می‎گوید که حالا پس از فراز و نشیب‎های سرنوشت می‎خواهد زندگی‎اش را در وطن خود به پایان برساند. اما همانطور که زنِ خردمند به او دستور داده بود از پیدا کردن رویاهای طلائی‎اش چیزی نمی‎گوید.
شهردار حالا می‎گذارد کلبه‎اش را تعمیر کنند و برایش کاری تهیه می‎کند. و وقتی او پیر می‎شود و دیگر قادر به کار کردن نبود، در این وقت تمام طول روز را تنها روی صندلی کنار اجاق می‎نشست و چهره‎اش انگار که معجزه می‎بیند کاملاً طلائی می‎درخشید. اما او به هیچکس نمی‎گفت چه می‎بیند، فقط وقتی کودکان شب‎ها بعد از مدرسه از روستا برای نشستن بر زانوی او هجوم می‎آوردند تا داستان‎های زیبایش را بشنود، سپس او برای آنها از رویاهای طلائیش تعریف می‎کرد، زیرا این را زن خردمند به او اجازه داده بود. کودکان اما با دقت به داستان‎هایش گوش می‎دادند و مانند بزرگ‎ترها او را دست نمی‎انداختند، زیرا آنها هانس را درک می‎کردند.
به این ترتیب سال‎ها می‎گذرند، برادرانش و دوستانش همه مرده بودند، کودکانی که او برایشان داستان تعریف می‎کرد بزرگ شده و چون کارهای دیگری داشتند بنابراین دیگر پیش او نمی‎رفتند. فقط رویاهایش به او وفادار ماندند، آنها از کنار او نمی‎رفتند و زمان پیری او را طلاکاری می‎کردند. و وقتی او پس از سال‎های طولانی به عنوان پیرمردی خسته و بدون همسر و فرزند تنها در کلبه‎اش دراز کشیده بود و فرا رسیدن آخرین ساعات زندگیش را احساس می‎کرد، در این هنگام رویاهایش خود را به بسترش نزدیک‎تر می‎سازند، او چشمان کم‎نورش را محکم به آنها می‎دوزد، یک بار دیگر لبخند می‎زند، دستش را به سمت آنها دراز می‎کند، سپس دستش به پائین می‎افتد و می‎میرد.
بر روی بدنش اما هاله نور درخشانی قرار داشت که رویاهای طلائی آن را برای دوستِ مُرده خود به عنوان وداع باقی گذارده بودند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر