سفسطه‌های کمدی.

پنج یا شش سال قبل در یکی از نواحی کوچک ماریپوسا نفت خام کشف می‎گردد. یک کارخانه‎دار بخاطر سود گزافی که چنین معادنی در ایالات آمریکا می‎رسانند فوری مؤسسه‎ای برای به مصرف رساندن منابع تازه کشف گشته تأسیس می‎کند. اقسام ماشین‎آلات، پمپ‎ها، مته‎های حفاری و تجهیزات دیگر خریداری می‎شوند، خانه‎های کارگری بنا می‎گردند و محل به نام استرواک اویل غسل تعمید داده می‎شود. منطقه خلوت و خالی از سکنه بعد از مدتی نسبتاً طولانی به یک مهاجرنشین مبدل می‎گردد که از چند ده خانه با جمعیتی شامل صدها کارگر تشکیل می‎گشت. دو سال بعد استرواک اویل به استرواک اویل سیتی تغییر نام می‎هد، و به راستی یک شهر به معنای کامل کلمه پدید آمده بود. به زودی یک کفاش، یک خیاط، یک نجار، یک آهنگر، یک قصاب و یک دکتر در شهر زندگی می‎کردند، یک فرانسوی که زمانی در فرانسه ریش می‎تراشید و در ضمن اما یک دانشمند و انسان بی‎آزاری بود، چیزی که در نزد یک دکتر آمریکائی بسیار با اهمیت است. همانطور که در شهرهای کوچک اغلب معمول است دکتر همزمان داروخانه و اداره پست را اداره می‎کرد؛ و بنابراین او کار سه جانبه‎ای داشت. او بعنوان داروساز همانقدر بی‎آزار بود که بعنوان دکتر بود، زیرا که در داروخانه او فقط دو دارو موجود بود: شیره شکر و کرم تقویت مو. این پیرمرد ساکت و مهربان عادت داشت معمولاً به بیمارانش بگوید: "از داروهایم ترس نداشته باشید. من یک عادت دارم، همیشه وقتی به بیماری دارو می‎دهم به همان اندازه هم خودم از آن مصرف می‎کنم، زیرا وقتی دارو به من که فرد سالمی هستم ضرر نرساند به فرد بیمار هم صدمه نخواهد رساند. اینطور نیست؟"
شهروندان راضی پاسخ می‎دادند "کاملاً صحیح است" و اصلاً به یاد نمی‎آوردندکه وظیفه یک پزشک نه فقط زیان رساندن به بیمار نیست بلکه درمان بیمار است."
آقای داسونویل ــ دکتر چنین نامیده می‎گشت ــ اما به خصوص به نتایج فوق‎العاده کرم معتقد بود. در جلسات عمومی برای مثال کلاه را از سر برمی‎داشت و به مخاطبان می‎گفت: "خانم‎ها و آقایان! اثر دارویم را با چشمان خودتان مشاهده کنید. من هفتاد سال دارم. چهل سال است که هر روز از این کرم مصرف می‎کنم، و ببینید، من حتی یک موی سفید هم بر روی سر ندارم."
خانم‎ها و آقایان اما متوجه می‎گشتند که دکتر نه فقط یک موی سفید بر سر ندارد بلکه اصلاً مو بر سر ندارد، زیرا سر او مانند یک لامپِ صاف طاس بود. اما چون چنین اظهاراتی در ترقی استرواک اویل سیتی بی اثر بودند بنابراین مردم به آنها توجه نمی‎کردند.   
در این ضمن استرواک اویل سیتی رشد می‎کرد و رونق می‎یافت.
پس از گذشت دو سال یک خط آهن احداث می‎شود. شهر مقامات رسمی خود را داشت؛ دکتر که بطور کلی محبوب بود به عنوان نماینده روشنفکران قاضی شهر می‎گردد، مستر دیویس کفاش، یک یهودی از لهستان کلانتر می‎شود، یعنی، رئیس پلیس، که فقط از کلانتر و هیچ کس دیگر تشکیل شده بود. یک مدرسه تأسیس می‎گردد که مدیریت آن را به یک دوشیزه باکره پیر ناخوش می‎سپرند. عاقبت اولین هتل به نام «یونایتد استیتس هتل» افتتاح می‎گردد.
تجارت هم یک شکوفائی غیر معمولی می‎گیرد. صادرات نفت خام سود خوبی عاید می‎کرد. مردم می‎بینند که مستر دیویس می‎گذارد در جلوی مغازه‎اش یک ویترین شبیه به ویترین‎های کفاشی در سانفرانسیسکو بسازند. برای این کار توسط شهروندان از مستر دیویس بخاطر این زینت دادن تازه به شهر قدردانی عمومی انجام می‎گیرد، و مستر دیویس با فروتنی یک شهروند بزرگ جواب می‎داد: "از شماها متشکرم، از شماها بسیار متشکرم!"
در جائی که یک کلانتر و یک قاضی وجود دارد باید همچنین یک جریان محاکمه هم پیش بیاید، و این لوازم‎التحریر و کاغذ می‎طلبید، و به این ترتیب در گوشه لونگ‎ـ‎استریت یک نوشت‎افزار فروشی ایجاد می‎گردد که در آن مجلات سیاسی و کاریکاتور فروخته می‎گشتند و ایالات متحده آمریکا را دست می‎انداختند. وظایف یک کلانتر اصلاً از این تشکیل نمی‎گشت که فروش چنین مجلات تصویری را ممنوع سازد، چون این کار پلیس نیست.
اما این کافی نبود. یک شهر آمریکائی بدون یک روزنامه نمی‎تواند زندگی کند و بنابراین در سال دوم یک مجله به نام: "زامستاگز‎ـ‎ـووخن‎ــ‎روندشاو" منتشر می‎شود که به تعداد ساکنین استرواک اویل سیتی مشترک داشت. سردبیر این روزنامه همزمان ناشر، چاپگر، مدیر و توزیع کننده آن روزنامه هم بود. توزیع روزنامه البته ساده‎تر بود، زیرا او گاو هم نگاه می‎داشت و هر روز صبح باید شیر آنها را توزیع می‎کرد. این کار اما ابداً باعث نمی‎گشت که سرمقاله سیاسی را با این کلمات شروع نکند: "اگر رئیس جمهور بدنام ایالات متحده آمریکا توصیه ما به او را که در آخرین شماره به چاپ رسید می‎پذیرفت ..." و غیره.
بنابراین همانطور که می‎بینید در استرواک اویل سیتی پر برکت هیچ کمبودی وجود نداشت. بعلاوه چون کارگرانی که به استخراج نفت می‎پرداختند نه خشونت می‎کردند و نه رفتارشان مانند رفتار جویندگان طلا ناشایست بود، بنابراین شهر آرام بود. زد و خورد اتفاق نمی‎افتاد و آدم هرگز از لینچ کردن Lynch نمی‎شنید. زندگی به آرامی جریان داشت و روزها مانند هم بودند. صبح زود هر کس به سر کارش می‎رفت، شب‎ها شهروندان آشغال‎ها را در کوچه‎ها می‎سوزاندند، و اگر جلسه‎ای نبود برای خوابیدن می‎رفتند.
تنها غم کلانتر ترک دادن عادات شهروندان در شلیک کردن به غازهای وحشی‎ای بود که شب‎ها در آسمان شهر پرواز می‎کردند. قانون تیراندازی در شهر را ممنوع ساخته بود. کلانتر می‎گفت: "حالا، اگر اینجا یک شهر کوچک و گمنامی بود من سکوت می‎کردم؛ اما در یک چنین شهر بزرگی بنگ، بنگ! بنگ، بنگ! این مجاز نیست."
شهروندان گوش می‎دادند، سرهای‎شان را می‎جنباندند و می‎گفتند: "اوه، بله!" اما وقتی شب‎ها در آسمان سرخ دوباره دسته‎های سفید و خاکستری غازهای وحشی پدیدار می‎گشتند مردم وعده خود را فراموش می‎کردند، تفنگ را برمی‎داشتند ــ و تیراندازی دوباره آغاز می‎گشت.
البته مستر دیویس می‎توانست از هر خبیثی نزد قاضی اعلام جرم کند، و قاضی می‎توانست مجرم را با یک جریمه نقدی مجازات کند، اما آدم اجازه نداشت از یاد ببرد که مجرمین همزمان در هنگام بیماری از بیماران دکتر و اگر کفش‎های‎شان پاره می‎گشت از مشتریان کلانتر بودند، و چون یک دست دست دیگر را می‎شوید، بنابراین یک دست به دست دیگر ناحقی نمی‎کرد.
و بنابراین در استرواک اویل سیتی مانند بهشت صلح‎آمیز بود؛ اما این روزهای زیبا ناگهان به پایان می‎رسند. صاحب یک از فروشگاه‎ها در آتش نفرت از مالک فروشگاه دیگر می‎سوخت، و صاحب فروشکاه دیگر که یک زن بود نیز از او نفرت داشت. آدم می‎توانست در فروشگاه زن همه چیز بخرد: آرد، کلاه، سیگار برگ؛ جاروب، دکمه، برنج، ساردین، پیراهن، پیه؛ بذر، بلوز، شلوار، شیشه لوله چراغ گردسوز، تبر، نان سوخاری، بشقاب، کاغذ، یقه آهاری، ماهی خشک شده ــ در یک کلام هر چیزی که انسان می‎تواند لازم داشته باشد.
در استرواک اویل سیتی ابتدا فقط یک چنین فروشگاهی وجود داشت و مالک آن یک آلمانی به نام هانس کاشه  بود، یک مرد بلغمی مزاج که در اصل پرویسی و سی و پنج ساله بود، چشمانی به جلو زده داشت، تا اندازه‎ای هوشمند دیده می‎گشت و همیشه بدون کت به اطراف می‎رفت و پیپ از دهانش هرگز دور نمی‎شد. زبان انگلیسی را فقط تا حدی می‎دانست که مطلقاً ضروری بود، اما نه یک کلمه بیشتر. مغازه را خوب اداره می‎کرد، طوریکه پس از یک سال مردم در استرواک اویل سیتی می‎گفتند مغازه چندیدن هزار دلار می‎ارزد.
اما ناگهان دومین فروشگاه ظاهر می‎شود. و عجیب این بود که اولین فروشگاه را یک مرد آلمانی داشت و دومین فروشگاه را یک زن آلمانی افتتاح می‎کند. در بین این دو فوری یک جنگ مشتعل می‎شود، و جنگ به این دلیل آغاز گشت که دوشیزه ناومن Naumann برای نهار خوشامدگوئی گذاشته بود از آردی که با زاج و سودا مخلوط بود شیرینی بپزند. دوشیزه آلمانی میتوانست در افکار عمومی آسیب ببیند، اگر که آنجا تأکید نمی‎کرد و شاهد نمی‎آورد که هنوز پاکت آردش را از بسته‎ها خارج نساخته و این آرد را نزد کاشه خریداری کرده است. بنابراین معلوم می‎شود که هانس کاشه یک فرد حسود و فرومایه است که قصد داشته رقیب خود را در همان آغاز راه‎اندازی فروشگاه در افکار عمومی نابود سازد.
گرچه قابل پیش‎بینی بود که این دو فروشگاه با یکدیگر رقابت کنند اما هیچکس پیش‎بینی نمی‎کرد که این رقابت به نفرت وحشتناک شخصی تبدیل شود. این نفرت به زودی چنان درجه‎ای می‎یابد که هانس زباله‎اش را فقط زمانی می‎سوزاند که باد دود آن را با خود به سمت فروشگاه حریف می‎برد و حریفش هانس را فقط «آلمانی» می‎خواند، و هانس این را یک توهین به حساب می‎آورد.
در ابتدا مردم به آن دو می‎خندیدند و بیشتر به این خاطر چون آنها زبان انگلیسی نمی‎دانستند. اما به تدریج آنها شروع می‎کنند به حقیر ساختن یکدیگر، و این به رفاه و صلح عمومی صدمه می‎زد و می‎توانست در آینده تکامل شومی را رقم بزند. مستر دیویس می‎خواست فوری این شر را از ریشه درمان کند و بنابراین تلاش می‎کرد آن دو آلمانی را با هم آشتی دهد. گاهی در وسط خیابان فرصت را غنیمت می‎شمرد و با آنها به زبان مادری‎شان صحبت می‎کرد: "خب، چرا می‎خواهید با هم نزاع کنید. آیا مگر پیش کفاش کفش نمی‎خرید؟ من کفش‎هائی دارم که حتی در سانفرانسیکو هم بهترش پیدا نمی‎شود."
دوشیزه ناومن با عصبانیت حرف او را قطع می‎کند: "برای کسی که بزودی بدون چکمه خواهد رفت تمجید از کفش بیهوده است"
هانس جواب می‎دهد: "من با پاهایم برای خودم اعتبار تهیه نمی‎کنم."
حالا باید آدم می‎دانست که دوشیزه ناومن در واقع پاهای زیبائی داشت و چنین طعنه‎هائی قلبش را از خشم مرگباری پر می‎ساخت.
هانس به زودی احساس می‎کند که کسب و کارش دیگر به سختی نفع می‎رساند. اما کسب و کار دوشیزه ناومن هم چون تمام زن‎های شهر جانب هانس را می‎گرفتند چندان درخشان نبود. زیرا آنها متوجه گشته بودند که شوهران‎شان اغلب بیش از حد در نزد دوشیزه زیبای آلمانی کالا می‎خرند و با هر خرید بیش از حد آنجا می‎مانند.
هانس کاشه و دوشیزه ناومن وقتی مشتری نداشتند کنار درب فروشگاه خود می‎ایستادند و نگاه‎های مسموم به سمت همدیگر پرتاب می‎کردند، و دوشیزه ناومن به سبک ملودی "آخ، تو آگوستین عزیز" می‎خواند: "آلمانی، آلمانی، آلمانی!". سپس آقای هانس به حریفش طوری نگاه می‎کرد که انگار به حیوان وحشی کشته شده‎ای نگاه می‎کند، و شروع به خنده‎ای جهنمی می‎کرد.
نفرت در این انسان مرتب بزرگ‎تر می‎گشت، طوریکه وقتی صبح‎ها دوشیزه ناومن را می‎دید دچار خشم می‎گشت. اگر او نمی‎دانست که در هر محاکمه شکست خواهد خورد، و به ویژه اینکه دوشیزه ناومن سردبیر زامستاگز‎ـ‎ووخن‎ـ‎روندشاو را هم به نفع خود دارد از مدت‎ها پیش بین آنها زد و خورد درمی‎گرفت. هانس با فکر پخش کردن این شایعه که دوشیزه ناومن یک سینه مصنوعی حمل می‎کند خود را قانع می‎سازد. این احتمالش بسیار زیاد بود، زیرا در آمریکا حمل سینه مصنوعی کاری رایج است.
هفته بعد در زامستاگز‎ـ‎ووخن‎ـ‎روندشاو یک مقاله خرد کننده که در آن سردبیر ضمن صحبت کلی از بهتان‎ها مقاله را چنین به پایان می‎رساند که سینه‎های یک بانوی خاص کاملاً واقعی‎ست. آقای هانس از آن به بعد هر روز صبح بجای قهوه با شیر فقط قهوه سیاه می‎نوشید، زیرا او می‎خواست از این ناشر دیگر شیر نخرد، در عوض اما دوشیزه ناومن مدام دو وعده شیر می‎خرید و علاوه بر این گذاشت خیاط یک لباس برایش بدوزد که فرم کمرش باید همه را متقاعد می‎ساخت که هانس یک افترازن است.
هانس خود را در برابر حیله‎گری زنانه بی‎دفاع احساس می‎کرد.
در همین حال اما دوشیزه هر صبح در کنار فروشگاه می‎ایستاد و همیشه بلندتر آواز می‎خواند: "آلمانی، آلمانی، آلمانی!"
هانس می‎اندیشید: "چه می‎توانم بر سرش آورم؟ من مرگ موش دارم، آیا باید مرغ‎هایش را مسموم کنم؟ نه، بعد باید خسارت بپردازم. من اما می‎دانم چه باید بکنم."
و شبی دوشیزه ناومن با تعجب فراوان متوجه می‎گردد که چگونه آقای هانس دسته‎های گل آفتابگردان وحشی را حمل می‎کند و آنها را در مقابل پنجره کوچک نرده‎کشی گشته روی زمین می‎ریزد.
دوشیزه با خود فکر می‎کند: "من کنجکاوم که او چه می‎کند. احتمالاً چیزی بر علیه من است."
در همین حال شب آغاز می‎شود. آقای هانس با ریختن گل‎های آفتاب‎گردان بر روی زمین دو ردیف بوجود آورده و یک راه باریک از میان آن دو ردیف به سمت پنجره کوچک زیرزمین آزاد مانده بود، سپس وسیله‎ای پوشیده شده توسط برزنت می‎آورد، پشتش را به دوشیزه ناومن می‎کند، برزنت را از وسیله مرموز دور می‎سازد، آن را روی زمین قرار می‎دهد و با برگ‎های گل آفتابگردان می‎پوشاند. سپس خود را به دیوار نزدیک می‎سازد و شروع به نوشتن بر روی آن می‎کند.
دوشیزه ناومن تقریباً از کنجکاوی در حال مرگ بود و فکر می‎کرد: "او احتمالاً چیزی بر علیه من می‎نویسد. م اما وقتی همه خوابند به آنجا خواهم رفت، حتی اگر قرار باشد جانم را هم در این راه از دست بدهم."
هانس پس از آنکه کارش را به پایان می‎رساند به طبقه فوقانی مغازه به آپارتمانش می‎رود و بلافاصله پس از آن چراغ اتاقش را خاموش می‎کند.
در این وقت دوشیزه ناومن ربدوشامبر بر تن با عجله با پای لخت دمپائی می‎پوشد و به خیابان می‎رود. او به گل‎های آفتاگردان می‎رسد و برای خواندن نوشته روی دیوار از راه باریک به سمت پنجره کوچک می‎رود. ناگهان چشمانش بیرون می‎زنند، بالاتنه‎اش را به عقب می‎اندازد، از میان لب‎هایش یک "آخ، آخ!" دردآلود خارج می‎شود و سپس یک فریاد مأیوسانه: "کمک کنید، کمک کنید!"
در طبقه بالا یک پنجره گشوده می‎گردد و صدای آرام هانس شنیده می‎شود: "چه شده است؟ چه شده است؟"
دختر فریاد می‎کشد: "آلمانی لعنتی. تو منو کشتی و از بین بردی! فردا به دار کشیده خواهی شد. کمک! کمک!"
هانس می‎گوید: "من فوری می‎آیم پائین."
او واقعاً اندکی بعد از آن با شمعی در دست ظاهر می‎گردد. او به دوشیزه ناومن که مانند میخکوب شده‎ها آنجا ایستاده بود می‎نگرد، سپس دست‎هایش را به کمر می‎گذارد و شروع به خندیدن می‎کند: "چه شده است دوشیزه ناومن؟ هاهاها! دوشیزه، شب بخیر. هاهاها! من یک تله آهنی برای راسو گذاشتم و شما در آن گرفتار شدید. برای چه به اینجا آمدید، برای اینکه به داخل زیرزمین من نگاه کنید. من به این خاطر بر روی دیوار یک هشدار نوشتم که آدم خود را نزدیک نسازد. حالا فریاد بکشید؛ باید مردم بدوند و بیایند، همه باید شما را ببینند که اینجا آمده‎اید تا به داخل زیر زمین مرد آلمانی نگاه کنید. آه خدای من، تا فردا فریاد بکشید. شب بخیر، دوشیزه، شب بخیر!"
وضعیت دوشیزه ناومن وحشتناک بود. آیا باید فریاد می‎کشید؟ اگر مردم می‎آمدند از قدر و منزلتش کاسته می‎گشت. یا اینکه نباید فریاد می‎کشید و تمام شب را در تله می‎ماند و صبح یک قطعه نمایش اجرا می‎کرد؟ و علاوه بر آن درد پا مرتب بیشتر می‎گشت ... سرش به گیج می‎افتد، ستاره‎ها در هم می‎آمیزند و ماه چهره شوم آقای هانس را آشکار می‎سازد و دوشیزه بیهوش می‎شود.
هانس به خودش فریاد می‎زند: "خدای من! اگر او بمیرد فردا بدون محاکمه لینچم می‎کنند." و از وحشت موهای سرش سیخ می‎شوند. راه دیگری وجود نداشت. ــ هانس در اسرع وقت کلید را می‎آورد تا تله را باز کند. اما این کار چون روبدوشامبر دوشیزه ناومن مانع می‎گشت به راحتی انجام نمی‎گرفت. او باید ربدوشامبر را کمی بالا می‎برد و هانس با وجود نفرت و وحشت نتوانست از نگاه کردن به پاهای کوچک و زیبائی که انگار از سنگ مرمر ساخته شده بودند و در زیر نور سرخ ماه می‎درخشیدند خوداری کند.
آدم می‎توانست بگوید که نفرت او حالا با شفقت جفت شده بود. او سریع آهن را می‎گشاید، و از آنجا که دوشیزه هنوز تکان نمی‎خورد او را بر روی دستانش حمل می‎کند و سریع به آپارتمانش می‎برد. سپس بازمی‎گردد و نمی‎تواند تمام شب را بخوابد.
دوشیزه ناومن روز بعد از فروشگاهش بیرون نیامد. شاید شرمنده بود یا در سکوت نقشه انتقام می‎کشید. و چنین هم بود.
در شب همان روز سردبیر زامستاگز‎ـ‎ووخن‎ـ‎روندشاو هانس را به مسابقه بوکس دعوت می‎کند و فوری در شروع یکی از چشمانش را با یک ضربه سبز و آبی می‎سازد. اما هانس که مأیوس شده بود ضربات وحشتناکی به او می‎زند و سردبیر پس از یک مقاومت کوتاه و بیهوده و در حالیکه فریاد می‎زد "کافی‎ست! کافی‎ست!" بر روی زمین می‎افتد.
این مشخص نیست که به چه نحو تمام شهر از ماجراجوئی شبانه دوشیزه ناومن مطلع گشت.
پس از مسابقه بوکس دوباره شفقت هانس با دشمن ناپدید می‎گردد و نفرت باقی می‎ماند.
هانس حالا حدس می‎زد که یک ضربه غیر منتظره از دستی کینه‎توز به او اثابت خواهد کرد، و او نباید مدتی طولانی بخاطر آن انتظار بکشد. مالکین فروشگاه‎های غذائی در باره اقلام مختلف در برابر مغازه خود آگهی آویزان می‎کنند که معمولاً عنوان «Notice» را دارند. از سوی دیگر باید آدم بداند که دکاندارها معمولاً به مهمانخانه‎دار یخ می‎فروشند، زیرا یک آمریکائی بدون یخ نه ویسکی می‎نوشد و نه آبجو.
هانس ناگهان این واقعیت را درک می‎کند که مردم دیگر از او یخ نمی‎خرند. قطعات بزرگ یخی که بوسیله قطار برایش آورده بودند و او آنها را خنک نگاه می‎داشت مشغول ذوب شدن بودند. ضرر قابل توجه بود. چرا؟ به چه دلیل؟ هانس می‎دید که هوادارانش حالا هر روزه از دوشیزه ناومن یخ می‎خرند. او درک نمی‎کرد که این چه معنی می‎داد، زیرا که او با هیچ مهمانخانه‎داری نزاع نکرده بود.
او تصمیم می‎گیرد در این مورد تحقیق کند. او از پتر مهمانخانه‎چی که از کنار مغازه او می‎گذشت با زبان شکسته انگلیسی می‎پرسد: "چرا دیگر از من یخ نمی‎خرید؟"
"زیرا شما یخ ندارید."
"چطور، من یخ ندارم؟"
"من این را می‎دانم"
"اما من یخ در انبار دارم."
مهمانخانه‎چی با اشاره به آگهی که در کنار دیوار آویزان بود می‎پرسد: "و این چه است؟"
هانس به آنجا نگاه می‎کند و از خشم رنگش سبز می‎شود. کسی از کلمه Notice آگهی حرف <t> را خراشیده و در نتیجه جمله تبدیل به <No ice> شده بود. و این به این به انگلیسی یعنی: یخ نداریم.
هانس می‎گوید "لعنت!" و با عصبانیت به فروشگاه دوشیزه ناومن هجوم می‎برد و فریاد می‎کشد "این یک رذالت است. چرا یک حرف را از وسطم خراشیدید؟"
دوشیزه ناومن حالت ساده‎لوحانه‎ای به خود می‎گیرد و می‎گوید: "من چه چیزی از وسط شما خراشیدم؟ چه چیزی از وسط شما خراشیدم؟"
"من می‎گویم یک حرف الفبا، یک <t>. شما از من یک <t> خراشیده‎اید. اما، لعنت، من این کار را تلافی می‎کنم. شما باید برای این کار به من خسارت بپردازید، لعت! لعنت!" و در حال از دست دادن خونسردی معمول خود مانند آدم جن‎زده‎ای شروع می‎کند به نعره کشیدن.
بعد بلافاصله دوشیزه ناومن قیل و قال بر پا می‎کند. مردم به آنجا می‎دوند.
دوشیزه ناومن فریاد می‎زد: "کمک کنید! آلمانی دیوانه شده است. او می‎گوید که من چیزی از او خراشیده‎ام. من چه چیزی باید از او خراشیده باشم؟ من هیچ چیز نخراشیدم! آه، بخدا قسم اگر می‎توانستم چشم‎هایش را می‎خراشیدم! من زن بیچاره رها شده، او مرا به قصد کشت خواهد زد! او مرا به قتل خواهد رساند!"
او در حال فریاد زدن اشگ‎های تلخی می‎ریخت. آمریکائی‎ها در واقع نمی‎فهمیدند جریان از چه قرار است، اما آنها نمی‎توانستند اشگ‎های زن را تحمل کنند و هانس از درب فروشگاه بیرون انداخته می‎شود. او می‎خواست مقاومت کند اما به سمت درب فروشگاه خودش به پرواز می‎آید و در آنجا به زمین سقوط می‎کند.
یک هفته بعد بر بالای فروشگاهش یک تابلوی نقاشی بسیار بزرگ و زیبا آویزان بود. تابلو یک میمون را نشان می‎داد که لباسی شطرنجی و یک پیشبند سفید درست شبیه به لباس دوشیزه ناومن بر تن داشت. در زیر آن نوشته‎ای با حروف بزرگ زرد رنگ وجود داشت: "فروشگاه به سمت میمون."
مردم به آنجا هجوم می‎برند تا تابلو را تماشا کنند. صدای خنده دوشیزه ناومن را به طرف درب فروشگاهش می‎کشاند. او تابلو را می‎بیند و رنگش می‎پرد، اما خونسردی خود را از دست نمی‎دهد و  داد می‎زند: "فروشگاه به سمت میمون؟ جای تعجب نیست، زیرا آقای کاشه در طبقه فوقای فروشگاهش زندگی می‎کند، هاها!"
اما نیش در قلبش فرو رفته بود. او در حدود ظهر می‎بینید که چگونه دسته کودکانی که از مدرسه می‎آمدند کنار فروشگاه در مقابل تابلو می‎ایستند و فریاد می‎زنند: "اوه این خانم ناومن است. شب بخیر، خانم ناومن!"
این بیش از حد بود. هنگامیکه سردبیر شب پیش او می‎آید، دوشیزه می‎گوید: "این میمون، باید من باشم، من می‎دانم که باید من باشم. اما او باید برای این کار تنبیه شود. او باید در حضور من این تابلو را پائین بیاورد و با زبانش آن را بلیسد."
"می‎خواهید چه کار کنید؟"
"من فوری پیش قاضی می‎روم."
او صبح زود روز بعد پیش هانس می‎رود و می‎گوید: "گوش کنید، آقای آلمانی، من می‎دانم که باید این میمون باشم، اما فقط با من پیش قاضی بیائید. بعد خواهیم دید که او در این باره چه می‎گوید."
"او خواهد گفت که من می‎توانم بر بالای فروشگاهم هر طور مایلم نقاشی کنم."
دوشیزه ناومن به سختی قادر به تنفس بود: "فوری خواهیم دید."
"و از کجا می‎دانید که شما باید این میمون باشید؟"
"زیرا شما از لباس من تقلید کرده‎اید. برویم پیش قاضی، و اگر نیائید کلانتر شما را خواهد برد."
هانس با اطمینان از پیروزیش می‎گوید: "بسیار خوب. من با شما می‎آیم."
آنها مغازه‎هایشان را می‎بندند و پیش قاضی می‎روند. دوشیزه ناومن ابتدا در نزدیکی درب خانه قاضی به یاد می‎آورد که آن دو برای توضیح ماجرا زبان انگیسی نمی‎دانند. پس چه باید کرد؟ کلانتر زبان آلمانی و انگلیسی می‎داند. "بنابراین این را امتحان کنیم."
اما کلانتر در این وقت قصد داشت به جائی براند و فریاد می‎کشد: "بروید پیش شیطان! تمام شهر به خاطر شماها ناآرام است. من کار دارم. Good bye." و از آنجا می‎رود.
هانس سرش را در دست می‎گیرد و می‎گوید: "شما باید تا فردا صبر کنید."
"من باید صبر کنم؟ بمیرم بهتر است! فقط، به شرطی که شما تابلو را از بالای فروشگاه پائین بیاورید."
"من میمون را پائین نمی‎آورم."
"بنابراین تاب خواهید خورد، آلمانی. شما به دار کشیده خواهید شد! این کار بدون کلانتر هم باید شدنی باشد. قاضی هم می‎داند که جریان چیست."
هانس می‎گوید: "خب، بنابراین بدون کلانتر می‎رویم."
اما دوشیزه ناومن دچار خطا شده بود. در تمام شهر فقط قاضی بود که از دلیل جنگ آنها چیزی نمی‎دانست. پیرمرد شرافتمند فقط با «داروهایش» سرگرم بود و فکر می‎کرد با آنها جهان را نجات می‎دهد. او از آنها مؤدب و دوستانه استقبال می‎کند.
قاضی می‎گوید: "بچه‎ها، زبان‎های‎تان را نشان دهید. من برای‎تان فوری نسخه خوبی می‎پیچم."
هر دو شروع می‎کنند با ایماء و اشاره به گفتن اینکه آنها دارو نمی‎خواهند.
دوشیزه ناومن تکرار می‎کند: "این را لازم نداریم، این را نه."
"پس چه می‎خواهید؟"
آنها درهم صحبت می‎کردند. دختر بر روی یک کلمه هانس ده کلمه می‎باراند. عاقبت این ایده به ذهنش می‎رسد که قلبش را به این نشانه که آقای هانس آن را با هفت شمشیر سوراخ کرده است نشان دهد.
دکتر می‎گوید: "فهمیدم! حالا فهمیدم."
پس از آن او یک کتاب را می‎گشاید و شروع به نوشتن می‎کند. او از هانس می‎پرسد‎ که چند سال دارد.
"سی و پنج سال."
سپس او از دوشیزه ناومن می‎پرسد؛ دوشیزه دقیقاً نمی‎توانست بخاطر آورد، بنابراین می‎گوید: تقریباً بیست و پنج سال.
"بسیار خوب! نام کوچک‎تان چیست؟ هانس، لورا؟ Allright. شغل؟ شما مالک فروشگاهید؟ Allright" و بعد چند سؤال دیگر.
آنها حرف‎های قاضی را نمی‎فهمیدند اما جواب می‎دادند «yes».
دکتر سرش را تکان می‎دهد: "همه چیز تمام شد."
وقتی او نوشتن را به پایان می‎رساند ناگهان از جایش به سمت لورا بلند می‎شود و با بوسه‎ای لورا را به حیرت وامی‎دارد. لورا این را به فال نیک می‎گیرد و با امید گلگونی به خانه می‎رود.
صبح روز بعد کلانتر به مقابل مغازه‎ها می‎آید، هر دو در کنار درب مغازه خود ایستاده بودند. هانس پیپ می‎کشید، لورا ترانه همیشگی "آلمانی، آلمانی، آلمانی" را می‎خواند.
کلانتر می‎پرسد: "می‎خواهید پیش قاضی بروید؟"
"ما آنجا بودیم."
"خب، و چه شد؟"
دختر می‎گوید: "مستر دیویس، کلانتر عزیزم، بروید آنجا تا مطلع شوید که قاضی چه گفته بوده است، و برای من یک کلمه خوب پیش قاضی بگوئید. شما می‎بینید که من یک دختر بیچاره تنها هستم."
کلانتر می‎رود و بعد از یک ربع ساعت بازمی‎گردد. اما آدم نمی‎دانست که چرا جمعیتی او را احاطه کرده بود.
هر دو شروع می‎کنند از او پرسیدن: "خب، چه شد؟ چه گفت؟"
کلانتر می‎گوید: "همه چیز خوب است."
"خب، قاضی چه گفت؟"
"خب، مگر چه کاری بدی می‎توانست بکند، او شما را به ازدواج هم درآورد."
"ازدواج؟!!!"
اگر ناگهان یک صاعقه می‎زد هانس و دختر تا این درجه وحشت‎زده نمی‎گشتند. هانس چشمانش را کاملاً گشاد و دهانش را باز می‎کند، زبانش را خارج می‎سازد و به دوشیزه ناومن شبیه به احمق‎ها نگاه می‎کند، و دختر هم دقیقاً همین کار را می‎کند. هر دو منجمد و تبدیل به سنگ شده بودند، سپس آنها یک فریاد بلند می‎کشند.
"من باید زن او باشم؟"
"من باید شوهر او باشم؟"
"کمک! کمک! هرگز!"
"فوری یک طلاق! من نمی‎خواهم!"
"نه، من نمی‎خواهم!"
"مردن بهتر است! طلاق، طلاق!"
کلانتر به آرامی می‎گوید: "عزیزان من! فریاد کشیدن بیهوده است، قاضی عقد می‎کند اما طلاق دادن را او نمی‎تواند انجام دهد. چرا فریاد می‎کشید؟ من کفش‎های کودکان زیبائی دارم، من ارزان می‎فروشم.!Good bye" و با گفتن این حرف آنجا را ترک می‎کند.
مردم هم در حال خنده شروع به پراکنده گشتن می‎کنند. تازه ازدواج کرده‎ها تنها باقی می‎مانند.
دوشیزه‎ـ‎خانم فریاد می‎کشد: "این فرانسوی، او این کار را عمداً انجام داد، چون ما آلمانی هستیم!"
هانس جواب می‎دهد: "درست است، اما ما برای طلاق گرفتن می‎رویم! من خواهم گفت: شما یک <t> از من خراشیده‎اید."
"نه، من خواهم گفت که شما مرا در یک تله آهنی انداخته‎اید!"
"من نمی‎توانم شما را تحمل کنم!"
آنها از هم جدا می‎شوند و فروشگاهای خود را می‎بندند. زن تمام روز را متفکر در آپارتمانش می‎نشیند، هانس هم در آپارتمان خودش.
شب فرا می‎رسد. شب آسایش با خود می‎آورد، اما آن دو نمی‎توانستند به خوابیدن فکر کنند. آنها دراز می‎کشند اما نمی‎توانستند چشم‎هایشان را ببندند. هانس فکر می‎کرد: "آنجا زن من خوابیده است." لورا فکر می‎کرد: "آنجا شوهرم خوابیده است." و احساسات عجیبی در قلب‎هایشان به وجود می‎آید. حس نفرت و خشم با یک حس تنهائی پیوند خورده بود.
هانس همچنین به میمون بالای فروشگاهش فکر می‎کرد. او چطور می‎توانست آن را هنوز نگاه دارد وقتی حالا این یک کاریکاتور از همسرش است. و چنین به نظرش می‎رسد که انگار او وقتی گذاشت این میمون را نقاشی کنند کار بسیار زننده‎ای انجام داده است. اما از طرف دیگر او از این دوشیزه ناومن نیز نفرت داشت، زیرا بخاطر او یخ‎هایش ذوب شده بودند و او اما دوشیزه را در زیر نور ماه گرفتار دام آهنی ساخته بود.
دوباره آن اشکال در مهتاب به یادش می‎آیند. او می‎اندیشد: "خب، این حقیقت دارد، او دختر شیطانی‎ست، اما او نمی‎تواند مرا تحمل کند و من نمی‎توانم او را تحمل کنم."
این چه وضعیتی‎ست! آه خدای من! او ازدواج کرده است. و با چه کسی؟ ــ با دوشیزه ناومن! و هزینه طلاق بسیار بالاست! تمام کسب و کارم هم برای این کار کافی نیست. ــ
دوشیزه ناومن به خودش می‎گوید: "من زن این مرد آلمانی هستم. من دیگر دختر نیستم، یعنی، می‎خواستم بگویم یک دختر اما ازدواج کرده. با چه کسی؟ با این کاشه که مرا در دام آهنی غافلگیر ساخت. البته این درست است که او مرا بر روی دست گرفت و به آپارتمانم حمل کرد، و چه نیرومند است او. ــ این چه بود؟ یک صدائی آمد!"
اصلاً سر و صدائی نبود، اما دوشیزه ناومن با وجود آنکه قبلاً هرگز نمی‎ترسید شروع به وحشت می‎کند.
"اما اگر او حالا بخواهد جسارت کند، خدا!" بعد اما با لحنی که از آن یک ناامیدی عجیب شنیده می‎گشت اضافه می‎کند: "اما او این جسارت را نخواهد کرد، او ..."
با این حال ترسش افزایش می‎یافت. "یک زن مجرد وضعش همیشه اینطور است"، او به اندیشیدن ادامه می‎دهد. "اگر یک مرد اینجا بود مطمئن‎تر بود. من از قتل در این حوالی شنیده‎ام" ــ البته او هیچ چیز نشنیده بود ــ "من قسم می‎خورم، که یک بار مرا خواهند کشت. آخ، این کاشه! این کاشه! او راه مرا مسدود ساخته است. اما آدم باید بخاطر یک طلاق بحث کند."
زن در حال خیالبافی در تختخواب پهن آمریکائی غلت می‎خورد و خود را واقعاً تنها احساس می‎کرد.
ناگهان سریع راست می‎نشیند. این بار وحشتش یک دلیل واقعی داشت. در سکوت شب ضربات چکش به وضوح شنیده می‎گشت.
زن فریاد می‎کشد: "یا عیسی مسیح، دارند پنهانی به فروشگاه من داخل می‎شوند!" با گفتن این حرف از روی تخت پائین می‎پرد و سریع به سمت پنجره می‎رود. اما با نگاه کردن به بیرون فوری آرام می‎گیرد. او در نور مهتاب یک نردبان می‎بیند که هانس از آن بالا رفته بود. او میخ‎هائی را که تابلوی میمون را نگاه می‎داشتند می‎کشید. دوشیزه ناومن آهسته پنجره را می‎گشاید.
زن فکر می‎کند: "او میمون را برمی‎دارد، این کار نجیبانه‎ای است." و ناگهان احساس می‎کند که انگار چیزی در اطراف قلبش ذوب می‎شود.
هانس میخ‎ها را آهسته بیرون می‎کشید. تابلوی فلزی با سر و صدا به زمین می‎افتد. او از نردبان پائین می‎آید، قاب را از تابلوی فلزی جدا می‎سازد، ورق حلبی را در دستان قوی‎اش لوله می‎کند و نردبان را با خود می‎برد.
دختر با نگاهش او را دنبال می‎کند. شبی گرم و ساکت بود. او زمزمه می‎کند: "آقای هانس."
هانس هم زمزمه کنان جواب می‎دهد: "شما نخوابیده‎اید؟ "
"نه! شب بخیر!"
"شب بخیر!"
"دارید چکار می‎کنید؟"
"من میمون را دور می‎سازم."
"آقای هانس، من از شما متشکرم."
سکوتی کوتاه.
دختر دوباره زمزمه می‎کند: "آقای هانس."
"دوشیزه لورا، چیزی مایلید؟"
"ما باید در باره طلاق بحث کنیم "
"بله، دوشیزه لورا."
"فردا؟"
"فردا." سکوتی کوتاه، ماه می‎خندید، همه چیز آرام بود.
"آقای هانس!"
"چیزی می‎خواهید دوشیزه؟"
"من در طلاق گرفتن عجله دارم."
صدای زن طنینی ملانکولی داشت.
صدای هانس غمگین به گوش می‎رسید: "همچنین من، دوشیزه لورا. ما نمی‎خواهیم آن را به تأخیر بیندازیم."
"آدم هرچه زودتر در این باره بحث کند بهتر است."
"خیلی بهتر است، دوشیزه لورا."
"بنابراین می‎توانیم همین حالا بحث کنیم."
"اگر شما اجازه بدهید من به پیش شما می‎آیم. من باید فقط لباس عوض کنم."
"لازم نیست زحمت بکشید."
پائین درب باز می‎شود، آقای هانس در تاریکی ناپدید می‎شود و بعد او بزودی خود را در یک اتاق دخترانه ساکت، گرم و تمیز می‎یابد. دوشیزه لورا یک ربدوشامبر سفید بر تن داشت و فریبا دیده می‎گشت.
هانس با صدای بریده و نرمی می‎گوید: "من به گوشم."
"ببینید، من می‎خواهم با کمال میل از شما طلاق بگیرم، اما ــ من می‎ترسم که کسی ما را از خیابان ببیند."
هانس می‎گوید: "اما پنجره‎ها تاریکند."
دختر جواب می‎دهد: "آه، درسته!"
سپس بحث بخاطر طلاقی که اما دیگر به داستان ما تعلق ندارد شروع می‎شود ...
در استرواک اویل سیتی صلح دوباره برقرار می‎گردد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر