آزمایش علمی.

سوابق شغلی فرانسیس بیکن بزرگ مانند یک تمثیل کم‎بها در باره کلمه قصار فریبایِ «بی‎عدالتی بی‎فایده است» به پایان می‎رسد. او بعنوان قاضی عالی امپراطوری به رشوه‎گیری متهم و به زندان انداخته می‎شود. دوران صدراعظمی‎اش با تمام اعدام‎ها، توزیع انحصارات مضر، تحمیل بازداشت‎های غیرقانونی و اجرای احکام دیکته شده به تاریک‎ترین و شرم‎آورترین تاریخ انگلیس تعلق دارد. شهرت جهانیش بعنوان فیلسوف و انسان‎گرا باعث می‎شود که خطاهای او پس از افشا گشتن و اعترافات فراتر از مرزهای امپراطوری شناخته شوند.
هنگامی به او اجازه دادند از زندان به ملک مزروعیش بازگردد که او یک مرد سالخورده بود. تلاش‎هائی که بخاطر تشکیل پرونده برای دیگران به خرج داده بود و درد و رنج‎هائی که دیگران بخاطر پرونده سازی بر علیه‎اش به او تحمیل کردند بدنش را ضعیف ساخته بود. اما بلافاصله پس از به خانه رسیدن شروع به مطالعه عمیق علوم طبیعی می‎کند. او در حکومت کردن بر مردم شکست خورده بود. حالا او باقیمانده نیرویش را به این تحقیق اختصاص می‎دهد که بشر چگونه می‎تواند به بهترین روش بر نیروهای طبیعت مسلط شود. پژوهش‎هایش که اختصاص به چیزهای مفید داشتند او را به کرات از اتاق مطالعه به باغ‎ها و به اصطبل ملکش می‎کشاند. او ساعت‎ها در باره رفع عیوب درختان میوه و راه‎های بهتر ساختن‎شان با باغبان‎ها صحبت می‎کرد، یا به خدمتکاران دستورالعمل می‎داد که چطور می‎توانند مقدار شیر تک تک گاوها را اندازه گیری کنند. در این حال یک پسر جوان که در اصطبل کار می‎کرد نظرش را جلب می‎کند. یک اسب ارزشمند بیمار شده بود و پسر دو بار در روز به فیلسوف گزارش می‎داد. کوشش او و استعدادش در مشاهده پیرمرد را به وجد آورده بودند.
اما هنگامیکه او یک شب به اصطبل می‎آید پیرزنی را پیش پسر جوان ایستاده می‎بیند و می‎شنود که می‎گفت: "او آدم بدی‎ست، از خودت در برابر او مراقبت کن. و گرچه او هنوز آقای بزرگی‎ست و پول زیادی دارد اما با این وجود آدم بدی‎ست. او نان دهنده توست، بنابراین کارهایت را سر وقت انجام بده، اما همیشه بدان که او آدم بدی‎ست."
فیلسوف دیگر جواب پسر را نشنید، زیرا که او به سرعت آنجا را ترک کرد و به خانه بازگشت، اما صبح روز بعد رفتار پسر را نسبت به خود بدون تغییر می‎یابد. پیرمرد پس از بهبود یافتن اسب به پسر اجازه می‎دهد که در بسیاری از مسیرها او را همراهی کند و وظایف کوچکی به او واگذار می‎کرد. او کم کم با پسر در باره برخی از آزمایشات شروع به صحبت می‎کند. و در این کار به هیچ وجه کلماتی را انتخاب نمی‎کرد که بزرگسالان معمولاً فکر می‎کنند برای درک کودکان مناسب است، بلکه با او مانند یک فرد روشنفکر صحبت می‎کرد. او در تمام عمرش با بزرگ‎ترین عقلا معاشرت کرده و به ندرت درک شده بود، البته نه به این خاطر که او بیش از حد غیر شفاف بود، بلکه چون او بیش از حد شفاف بود. بنابراین به تلاش‎های پسر برای درک کردن اهمیت نمی‎داد؛ اما وقتی پسر کلمات خارجی به کار می‎برد او را با صبوری اصلاح می‎کرد. تمرین اصلی پسر تشکیل شده بود از توصیف کردن چیزهائی که مشاهده می‎کرد. فیلسوف به او نشان می‎داد که چه تعداد کلمه وجود دارد و آدم برای اینکه بتواند چیزی را توصیف کند چه تعداد کلمه لازم دارد تا آن چیز تقریباً قابل تشخیص گردد و، قبل از هر چیز، اینکه آن چیز بعد از توضیح بتواند عمل شود. برخی از کلمات هم وجود داشتند که استفاده نکردن‎شان بهتر بود، زیرا که آنها در اصل بر هیچ چیز دلالت نمی‎کردند، کلماتی مانند «خوب»، «بد»، «زیبا» و غیره. پسر بزودی پی می‎برد «زشت» نامیدن یک سوسک معنی اندکی دارد. حتی «سریع» هم هنوز کافی نبود، آدم باید مشخص می‎کرد که سوسک در مقایسه با موجودات دیگر هم اندازه خود با چه سرعتی حرکت می‎کند، و چه چیز به او این امکان را می‎دهد. آدم باید او را بر روی یک سطح شیبدار و بر روی یک سطح صاف بنشاند و برای به حرکت واداشتن سوسک سر و صدا ایجاد کند، یا تکه‎های کوچک شکار برایش قرار دهد تا به سمتش حرکت کند. اگر آدم به اندازه کافی خودش را با او مشغول سازد، سوسک «سریع» زشت بودنش را از دست می‎دهد.
یک بار وقتی فیلسوف به پسر برخورد می‎کند باید او قطعه نانی را که در دست داشت توصیف می‎کرد.
پیرمرد می‎گوید: "در اینجا می‎تونی کلمه <خوب> را به کار ببری، زیرا نان توسط انسان برای خوردن درست می‎شود و می‎تواند برایش خوب یا بد باشد. اما راضی ساختن خود با استفاده از این کلمات در نزد اشیاء بزرگ‎تری که طبیعت برای مقاصد مخصوصی خلق کرده احمقانه است."
پسر به جملات مادربزرگش در باره لُرد فکر می‎کرد. او در درک کردن پیشرفت سریعی داشت، زیرا مشاهدات همیشه به چیزهای کاملاً در دسترس مربوط می‎گشت، مثلاً آنچه باید درک می‎گشت این بود که اسب توسط ابزار درمان سالم گشت یا یک درخت توسط اقدام به کار رفته از بین رفت. او همچنین متوجه می‎گردد که یک شک معقول باید همیشه باقی می‎ماند، که آیا در تغییرات مشاهده شده واقعاً روش‎هائی مقصرند که مورد استفاده قرار گرفته بودند. پسر اهمیت علمی نوع تفکر بیکن بزرگ را به سختی درک می‎کرد، اما سودمندی آشکار تمام این اقدامات او را به وجد می‎آورد. او فیلسوف را اینگونه درک می‎کرد: یک عصر جدید برای جهان آغاز گشته بود. بشر دانش خود را تقریباً هر روز افزایش می‎داد. و تمام دانش برای افزایش رفاه و خوشبختی دنیوی بود. علم رهبری را در دست داشت. علم در باره گیتی و همه چیزی که بر روی زمین وجود داشت از قبیل گیاهان، حیوانات، خاک، آب و هوا  تحقیق اساسی کرده بود تا بشود فایده بیشتری از آنها برد. مهم آن چیزی نبود که آدم باور می‎کرد، بلکه آن چیزی بود که آدم می‎دانست. آدم بیش از حد دارای باور بود و خیلی کم می‎دانست. به این دلیل باید آدم خودش همه چیز را با دست‎هایش امتحان می‎کرد، و فقط از آن چیزی صحبت می‎کرد که با چشمان خود دیده و می‎توانست سودی داشته باشد.
این تعلیم جدیدی بود و مردم آماده و مشتاق برای به عهده گرفتن اجرای کارهای جدید مرتباً به آن روی می‎آوردند. کتاب‎ها در این راه نقش بزرگی بازی می‎کردند، گرچه کتاب‎های بد زیادی هم وجود داشتند. پسر مطمئن بود اگر بخواهد به افرادی تعلق داشته باشد که کارهای جدید را به عهده می‎گرفتند باید به کتاب‎ها نفوذ کند. البته او هرگز پایش به کتابخانه پیرمرد نرسیده بود. او باید در مقابل اصطبل انتظار لرد را می‎کشید. حداکثر اجازه داشت اگر پیرمرد چند روز نمی‎آمد او را در پارک ملاقات کند. با این حال کنجکاویش به اتاق مطالعه که در آن هر شب چراغ تا زمانی طولانی روشن بود همیشه بزرگ‎تر می‎گشت. از پرچینی که در مقابل اتاق قرار داشت می‎توانست نگاهی به قفسه کتاب‎ها بیندازد. او تصمیم می‎گیرد خواندن بیاموزد.
البته این کار آسانی نبود. کشیشی که او با این خواهش پیشش می‎رود به او مانند یک عنکبوت روی میز صبحانه نگاه می‎کند.
او با اخم می‎پرسد: "می‎خواهی انجیل خداوند را برای گاوها بخوانی؟". و پسر از اینکه توانست بدون تو دهانی خوردن از آنجا دور شود خوشحال بود. بنابراین باید راه دیگری انتخاب می‎کرد.
در کمد لباس و وسائل عبادت کلیسای روستا یک کتاب دعا قرار داشت. آدم می‎توانست با داوطلبانه معرفی کردن خود برای کشیدن طناب ناقوس به کتاب دست یابد. اگر حالا آدم قادر بود بداند که کشیش کدام قسمت از کتاب دعا را می‎خواند باید کشف یک رابطه در میان کلمات و حروف الفبا امکان‎پذیر می‎گشت. در هرصورت پسر شروع می‎کند حداقل به حفظ کردن برخی کلمات لاتینی که کشیش هنگام مراسم نیایش دسته‎جمعی می‎خواند. البته کشیش کلمات را فوق‎العاده نامشخص ادا می‎کرد و اغلب دعاها را هم نمی‎خواند. با این حال پس از مدتی پسر قادر بود آغاز چند دعا را مانند کشیش بخواند. میرآخور او را در یکی از این تمرین کردن‎ها در پشت انبار غافلگیر می‎سازد و کتک می‎زند، زیرا فکر می‎کرد که پسر می‎خواهد با تقلید از کشیش او را مسخره کند. بنابراین پسر تو دهانی را هم تحویل می‎گیرد.
پسر هنوز در تشخیص دادن محل قرار داشتن کلماتی که کشیش از کتاب دعا می‎خواند مؤفق نشده بود که فاجعه بزرگی روی می‎دهد، فاجعه‎ای که باید به تمام تلاش‎هایش برای یادگیری خواندن فعلاً یک نقطه پایان می‎گذاشت. لرد گرفتار یک بیماری کشنده می‎شود. او در تمام فصل پائیز مدتی طولانی بیمار بود و در فصل زمستان هنوز بهبود نیافته بود که با یک درشکه رو باز به سمت یک ملک با کیلومترها فاصله می‎راند. پسر اجازه داشت همراه او برود. او در پشت بر روی میله‎ای در کنار صندلی درشکه‎چی ایستاده بود. بازدید انجام می‎گیرد، پیرمرد با قدم‎های بلند به همراه میزبانش به سمت درشکه بازمی‎گردد، در این هنگام در سر راه یک گنجشک یخزده می‎بیند. توقف می‎کند و گنجشک را با عصایش می‎چرخاند.
پسر که با یک کیسه آب جوش پشت سر پیرمرد یورتمه می‎رفت می‎شنود که او از میزبانش می‎پرسد: "فکر می‎کنید که چه مدت این گنجشک اینجا قرار دارد؟"
پاسخ این بود: "از یک ساعت پیش تا یک هفته یا بیشتر."
پیرمرد کوچک اندام متفکر به رفتن ادامه می‎دهد و از میزبانش فقط با حواسی بسیار پرت خداحافظی می‎کند. هنگامیکه درشکه به راه می‎افتد او سرش را به سمت عقب برمی‎گرداند و می‎گوید: "دیک، گوشت هنوز کاملاً تازه است". آنها قسمتی از مسیر را تا اندازه‎ای سریع می‎رانند، زیرا شب مزارع را تاریک می‎ساخت و به سرما سریع افزوده گشته بود. بنابراین چنین اتفاق می‎افتد که هنگام پیچیدن به سمت دروازه حیاط ملک یک مرغ که ظاهراً از اصطبل فرار کرده بود زیر گرفته می‎شود. درشکه‎چی سعی می‎کند از کنار مرغ که سفت و سخت پر پر می‎زد بگذرد، و هنگامیکه مانور بی‎نتیجه می‎ماند پیرمرد علامت ایستادن می‎دهد.
پیرمرد با بیرون کشیدن خود از پتو و پوست خز از درشکه پیاده می‎شود و با تکیه بازو بر شانه پسر، و با وجود هشدارهای درشکه‎چی بخاطر سرما به محلی برمی‎گردد که مرغ قرار داشت. مرغ مرده بود.
پیرمرد به پسر می‎گوید آن را از روی زمین بردارد و دستور می‎دهد: "احشاء و امعاء را بیرون بیار."
درشکه‎چی همآنطور که سست و ضعیف در هوای سرد و بورانی ایستاده بود و تماشا می‎کرد می‎پرسد: "نمی‎شود این کار را در آشپزخانه انجام داد؟"
پیرمرد می‎گوید: "نه اینجا بهتر است. دیک حتماً یک چاقو همراه دارد، و ما برف لازم داریم". پسر آنچه را که به او دستور داده شده بود انجام می‎داد، و پیرمرد که ظاهراً بیماری‎اش و سرما را فراموش کرده بود خودش خم می‎شود و با زحمت فراوان یک مشت برف برمی‎دارد. او برف را درون مرغ فرو می‎کند. پسر این موضوع را درک می‎کند. همچنین او هم برف برمی‎دارد و به معلمش می‎دهد تا درون مرغ کاملاً از برف پر شود.
پیرمرد با حرارت می‎گوید: "بنابراین باید هفته‎ها تازه بماند. روی سنگفرش سرد انبار بگذاریدش!" او مسیر کوتاه تا درب را کمی خسته و سخت تکیه داده به پسر که مرغ را در زیر بغل حمل می‎کرد پیاده می‎رود. هنگامیکه او داخل سالن می‎شود سرما او را می‎لرزاند. صبح روز بعد پیرمرد تب شدیدی داشت. پسر نگران به اطراف می‎رفت و سعی می‎کرد همه جا از حال معلمش جویا شود. او چیز زیادی نشنید. زندگی در ملک بزرگ بدون مزاحمت همچنان ادامه داشت. ابتدا در روز سوم چرخشی رخ می‎دهد. او به اتاق کار خوانده می‎شود. پیرمرد بر روی تخت چوبی باریکی در زیر پتوهای زیادی دراز کشیده بود، اما پنجره‎ها باز بودند، طوریکه هوا در آنجا سرد بود. با این وجود به نظر می‎رسید که پیرمرد می‎گدازد. لرد با صدای لرزانی از وضعیت مرغ می‎پرسد. پسر گزارش می‎دهد که مرغ بدون هیچ تغییری همچنان تازه دیده می‎شود. لرد با رضایت می‎گوید: "این خوب است. دو روز دیگر باز هم به من گزارش بده!"
پسر بعد از بازگشت تأسف می‎خورد که چرا مرغ را با خود برنداشته بوده است. پیرمرد به نظر می‎رسید از آنچه پیشخدمت‎ها ادعا می‎کردند سالم‎تر باشد.
او برف درون مرغ را دو بار در روز با برف‎های تازه عوض می‎کرد، و هنگامیکه قصد داشت دوباره به اتاق بیمار برود مرغ هیچ از تازگی خود از دست نداده بود. اما او به موانع کاملاً غیر معمول برخورد می‎کند.
از پایتخت پزشکان آمده بودند. راهرو از صدای پچ پچ و نجوا پر شده بود، صداهای فرمان‎دهی و فرمان‎بری، و در همه جا چهره‎های غریبه وجود داشت.  پیشخدمتی که یک سینی پوشانده شده با پارچه بزرگی را به اتاق حمل می‎کرد او را سریع بیرون می‎کند.
پسر در تمام قبل از ظهر و بعد از ظهر چندین بار برای ورود به اتاق بیمار تلاش‎های بی‎نتیجه می‎کند. به نظر می‎رسید که پزشکان غریبه قصد دارند در قصر ساکن شوند. آنها مانند پرندگان بسیار بزرگ سیاهی به نظر می‎رسیدند که خود را بر روی مرد بیمار بی‎دفاع گشته‎ای می‎نشاندند. او در حدود شب خود را درون یک اتاقک بسیار سرد در راهرو مخفی می‎سازد. او تمام وقت از سرما می‎لرزید اما آنجا را مناسب می‎یافت، زیرا مرغ بخاطر آزمایش باید حتماً سرد نگاه داشته می‎شد.
سر و صدا در حین شام تا اندازه‎ای خاموش می‎گردد، و پسر می‎تواند به اتاق بیمار برود. پیرمرد تنها بود، همه برای غذا خوردن رفته بودند. در کنار تختخواب کوچک یک چراغ مطالعه با حبابی سبز رنگ قرار داشت. صورت پیرمرد به طور عجیبی کوچک گشته و رنگی شبیه به موم داشت. چشم‎ها بسته بودند، اما دست‎ها نا آرام بر روی پتو تکان می‎خوردند. پنجره‎ها را بسته بودند و اتاق بسیار گرم بود.
پسر در حالیکه مرغ را متشنج به جلو نگاه داشته بود چند قدم به تخت نزدیک می‎شود و با صدای آرامی چند بار می‎گوید: «لرد». او جوابی نمی‎گیرد. اما به نظر می‎رسید که مرد بیمار نخوابیده است، زیرا لب‎هایش گاهی طوری حرکت می‎کردند که انگار حرف می‎زند، پسر که از اهمیت ادامه دستورالعمل‎ها در رابطه با آزمایش علمی مطمئن بود تصمیم می‎گیرد توجه او را تحریک کند. اما قبل از آنکه بتواند پتو را کمی کنار بکشد ــ او باید مرغ را با جعبه‎ای که در آن جاسازی شده بود بر روی صندلی قرار می‎داد ــ، احساس کرد که از پشت گرفته شده و به عقب کشیده می‎شود. یک انسان چاق با صورتی خاکستری رنگ به او مانند قاتل نگاه می‎کرد. پسر با هوشیاری خود را از دست او رها می‎سازد و با یک حرکت سریع جعبه را برمی‎دارد و از درب اتاق خارج می‎شود. در راهرو به نظرش می‎رسد پیشخدمتی که از پله‎ها بالا آمده بود او را دیده است. این بد بود. او چطور می‎توانست ثابت کند که به دستور لرد برای انجام یک آزمایش مهم آمده بوده است؟ پیرمرد کاملاً در ید قدرت پزشکان بود، پنجره‎های بسته اتاق این را نشان می‎دادند.
و به راستی می‎بیند که یک خدمتکار در حیاط به سمت اصطبل  می‎رفت. به این خاطر او از خوردن شام صرفنظر می‎کند و پس از آنکه مرغ را به زیرزمین می‎برد خود را در اتاق آذوغه مخفی می‎سازد. تحقیقاتی که بر بالای سرش در نوسان بود خوابش را ناآرام می‎سازد. صبح روز بعد با ترس و تردید از مخفیگاهش خارج می‎گردد.
هیچ کس کاری به کار او نداشت. یک رفت و آمد وحشتناک در حیاط بر قرار بود. لرد نزدیک صبح مرده بود. پسر تمام روز را مانند آنکه توسط خوردن ضربه‎ای به سرش گیج باشد در اطراف می‎رفت. او این احساس را داشت که درد از دست دادن معلمش نمی‎تواند بهبود یابد. هنگامیکه او در اوایل شب با یک کاسه پر از برف از زیرزمین پائین می‎رود، اندوه او بخاطر فوت معلمش تبدیل به اندوه به پایان نرسیدن آزمایش علمی می‎گردد، و او بر بالای جعبه اشگ می‎ریزد. سرنوشت این کشف بزرگ چه می‎شود؟
با بازگشت به حیاط ــ پاهایش چنان سنگین به نظرش می‎آمدند که او سرش را برمی‎گرداند و به رد پای خود در برف نگاه می‎کند تا ببیند که آیا عمیق‎تر از همیشه می‎باشند ــ، او متوجه می‎شود که پزشکان لندنی هنوز آنجا را ترک نکرده‎اند. درشکه‎های‎شان هنوز آنجا بودند. او با وجود عدم تمایلش تصمیم می‎گیرد کشف را با آنها در میان بگذارد. آنها مردانی دانشمند بودند و باید اهمیت آزمایش علمی را درک کنند. او جعبه کوچک با مرغ منجمد را می‎آورد و در پشت چاه آب می‎ایستد تا یکی از آقایان، یک مرد کوتاه اندام و نه چندان وحشت برانگیز به چاه نزدیک می‎شود. او قدم جلو می‎گذارد و جعبه‎اش را به او نشان می‎دهد. ابتدا صدا در گلویش گیر می‎کند، اما بعد مؤفق می‎شود با جملات بریده منظورش را بیان کند.
"جناب، لرد این مرغ را شش روز قبل مرده پیدا کرد. ما آن را با برف پر ساختیم. لرد معتقد بود که مرغ می‎تواند تازه بماند. خودتان ببینید! مرغ کاملاً تازه مانده است!". مرد با شگفتی به داخل جعبه خیره می‎شود، سپس می‎پرسد: "خوب که چه؟". پسر می‎گوید: "مرغ خراب نشده است". مرد می‎گوید: "که اینطور". پسر فوری می‎گوید: "خودتان ببینید". مرد می‎گوید: "من می‎بینم" و در حال تکان دادن سر به رفتن ادامه می‎دهد.
پسر مبهوت به رفتن او نگاه می‎کند. او نمی‎توانست مرد کوتاه اندام را درک کند. آیا مگر پیرمرد با پیاده شدن از درشکه در سرما و اجرای آزمایش علمی مرگ را به جان نخریده بود؟ او با دستان خودش برف از روی زمین برداشت. این یک واقعیت بود. او آهسته به سمت درب انبار بازمی‎گردد، اما در مقابل درب لحظه کوتاهی می‎ایستد، سپس به سرعت برمی‎گردد و به سمت آشپزخانه می‎دود.
او آشپز را مشغول کار می‎یابد، زیرا قرار بود عزاداران از اطراف برای شام به آنجا بیایند. آشپز با عصبانیت می‎غرد: "می‎خواهی با پرنده چه کار کنی؟ این که کاملاً یخ زده است!"
پسر پاسخ می‎دهد: "مهم نیست. لرد گفت که مهم نیست."
آشپز یک لحظه با حواسی پرت خیره به او نگاه می‎کند، سپس احتمالاً برای دور انداختن چیزی با یک تابه بزرگ در دست به سمت درب می‎رود.
پسر مجدانه با جعبه به دنبالش می‎رود و ملتمسانه می‎پرسد:  "آیا نمی‎شود آن را  امتحان کرد؟" آشپز صبرش به پایان می‎رسد. او با دست‎های قدرتمندش مرغ را برمی‎دارد، با شدت آن را به حیاط پرتاب می‎کند و با عصبانیت فریاد می‎کشد: "چیز دیگری در سر نداری؟ آن هم وقتی که  لرد فوت کرده!"
پسر با عصبانیت مرغ را از روی زمین برمی‎دارد و از آنجا دور می‎شود.
هر دو روز بعد بعد با مراسم تشییع جنازه پر شده بود. او کار زیادی برای انجام دادن داشت، باید اسب‎ها را زین می‎کرد یا زین‎شان را پائین می‎آورد و برای ریختن برف تازه در جعبه شب‎ها تقریباً با چشمان باز می‎خوابید. همه چیز در چشمش ناامید کننده دیده می‎گشت؛ عصر جدید به پایان رسیده بود.
اما در روز سوم، روز خاکسپاری، شستشو کرده و پاکیزه و با بهترین لباسش احساس می‎کند که حالت روحی‎اش عوض شده است. هوای آفتابی زمستانی زیبا بود و از سمت روستا ناقوس‎ها به صدا افتاده بودند.
او پر گشته از امیدی تازه به زیرزمین می‎رود و مدتی طولانی و دقیق مرغ مرده را تماشا می‎کند. او نمی‎توانست هیچ ردی از فاسد شدن در مرغ ببیند. با احتیاط حیوان را درون جعبه قرار می‎دهد، آن را با برف پاک و سفید پر می‎سازد، زیر بغل می‎گیرد و به سمت روستا به راه می‎افتد.
او شاد و سوت زنان  داخل آشپزخانه کوتاه مادربزرگش می‎شود. بعد از فوت پدر و مادرش مادربزرگ او را بزرگ کرده بود، و پسر به او اعتماد داشت. پسر بدون آنکه اول جعبه را نشان دهد به پیرزن که برای رفتن به مراسم خاکسپاری لباس می‎پوشید از آزمایش علمی لرد گزارش می‎دهد. مادربزرگ با صبوری به او گوش می‎کند و سپس می‎گوید: "اما آدم این را که می‎داند. آنها در سرما سفت و سخت می‎شوند و مدتی خود را نگه می‎دارند. چه چیز بخصوصی باید در آن باشد؟"
پسر جواب می‎دهد "من فکر می‎کنم آدم می‎تواند هنوز آن را بخورد" و تلاش می‎کند تا حد امکان بی‎تفاوت به نظر آید.
"خوردن مرغی که یک هفته مرده است؟ اما این مرغ مسموم است!"
"چرا؟ اگر که از زمان مردن تا حالا هیچ تغییری نکرده باشد؟ و توسط درشکه‎چی لرد کشته شده، بنابراین سالم بوده."
پیرزن با اندکی بی‎تابی می‎گوید: "اما از درون، از درون فاسد شده است!"
پسر در حالیکه با چشمان شفافش به مرغ نگاه می‎کرد محکم می‎گوید: "من اینطور فکر نمی‎کنم. درونش تمام مدت از برف پر بود. من فکر می‎کنم باید آن را بپزم." پیرزن عصبانی می‎شود.
سرانجام مادربزرگ می‎گوید: "تو با من به خاکسپاری می‎آئی. لرد برایت به اندازه کافی کار انجام داد، من فکر می‎کنم که تو می‎تونی پشت سر تابوتش خیلی منظم راه بری".
پسر به او جواب نمی‎دهد. در حالیکه مادربزرگ چارقد پشمی سیاه را به سر می‎گذاشت او مرغ را از جعبه خارج می‎کند، آخرین آثار برف بر روی مرغ را با فوت می‎پراکند و آن را بر روی دو قطعه چوب در مقابل اجاق قرار می‎دهد. باید یخش ذوب می‎گشت.
پیرزن دیگر به او نگاه نمی‎کرد. هنگامیکه پیرزن آماده می‎شود دست پسر را می‎گیرد و قاطعانه با او بیرون می‎رود. پسر فاصله قابل توجهی را مطیعانه می‎رود. مردان و زنان دیگری هم برای رفتن به مراسم خاکسپاری در راه بودند. ناگهان او فریادی از درد می‎کشد. یکی از پاهایش در توده برف فرو رفته و گیر کرده بود. او با چهره‎ای دردآلود پایش را بیرون می‎کشد، لنگان لنگان به سمت سنگ بزرگی در کنار جاده می‎رود، در حال مالیدن پایش بر روی آن می‎نشیند و می‎گوید: "پای من خیلی درد می‎کنه". مادربزرگ مشکوکانه به او نگاه می‎کند و می‎گوید: "تو می‎تونی خوب راه بری".
پسر با ترشروئی جواب می‎دهد: "نه. اما اگر حرفم را باور نمی‎کنی، می‎تونی پیشم بشینی تا درد پا تموم بشه". پیرزن در سکوت کنار او می‎نشیند.
یک ربع ساعت می‎گذرد. هنوز هم تعداد کمی از ساکنین روستا از آنجا می‎گذشتند. آن دو چمبانه زده و لجوج در کنار جاده باریک نشسته بودند.
سپس پیرزن خیلی جدی می‎گوید: "آیا او به تو یاد نداد که آدم دروغ نمی‎گوید؟". پسر جواب نمی‎دهد. پیرزن که سردش شده بود آه می‎کشد، از جا برمی‎خیزد و می‎گوید: "اگر تا ده دقیقه دیگه نیائی، به برادرت می‎گم که تنبیه‎ات کنه." و با این حرف تلو تلو خوران با عجله به راه می‎افتد تا سخنرانی مراسم خاکسپاری را از دست ندهد.
پسر صبر می‎کند تا پیرزن به اندازه کافی دور شود، و بعد آهسته از جا بلند می‎شود. او در خلاف مسیر به راه می‎افتد، اما هنوز اغلب به پشت سرش نگاه می‎کرد و همچنین مدتی هم می‎لنگید و راه می‎رفت. و ابتدا وقتی یک پرچین او را از پیرزن مخفی می‎سازد دوباره به معمولی رفتن ادامه می‎دهد.
پسر در کلبه کنار مرغ می‎نشیند و با توقع فراوان به آن نگاه می‎کند. او مرغ را در یک دیگ با آب خواهد پخت و یکی از بال‎هایش را خواهد خورد. بعد خواهد دید که آیا مسموم بوده است یا نه.
او هنوز نشسته بود که از دوردست شلیک سه گلوله توپ شنیده می‎شود. گلوله‎ها به افتخار فرانسیس بیکن، بارون از وراولم، صدراعظم عالی سابق انگلستان شلیک شده بودند، به افتخار فردی که تعداد زیادی از همعصران خود را از بیزاری پر ساخته بود، اما همچنین بسیاری را از اشتیاق برای علوم مفید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر