کامیابی‌های بیهوده.


I
چنین به نظر می‎رسید که امروز همه چیز دیوانه شده است: خورشید، باد، خیابان‎ها و انسان‎ها. پس از یک هفته هوای ابری و بارانی ناگهان حجاب خاکستری پاره می‎شود و آسمان آفتابی پدیدار می‎گردد، و باد درب‎ها و کرکره‎ها را به سر و صدا انداخته بود و از شیب شیروانی‎ها سریع به پائین می‎راند؛ پرها بر روی کلاه خانم‎ها کاملاً ژولیده بودند؛ شیشه ویترین‎ها می‎درخشیدند و ابرها و پرندگان خود را بر روی‎شان منعکس می‎ساختند، طوریکه آدم در نگاه اول درست نمی‎دانست آسمان کجاست و انعکاسش کدام است؛ چنین به نظر می‎رسید که همه چیز در یک چرخ‎فلک مانند چرخ‎فلکی که در فضای سبز وین قرار دارد در چرخش است. عابرین و رانندگان همزمان در محل‎های مختلفی دیده می‎گشتند، بوق ماشین‎ها مانند بوق شیپورهای قدیمی پستچی‎ها آواز می‎خواندند، یک هنگ از سربازان با ادوات موسیقی برنجین خود می‎گذشتند و دم اسب‎ها مانند فواره‎ها در باد به هوا بلند می‎گشتند.
یک روز تعطیل بود، پرچم‎ها در کنار خانه‎ها در نوسان بودند و آب فواره‎ها در پارک توسط باد به حرکت می‎افتاد و مردم را خیس می‎ساخت. رودخانه که هنوز نتوانسته بود خود ر ا به رها بودنش از یخ عادت دهد در رنگ آبی و سفید می‎درخشید.
ویکتور از رختخواب بیرون می‎جهد، کنار پنجره می‎رود و بلند می‎گوید:
"هورا! آرزویم برآورده می‎شود. چهارده روز است که انتظار این روز را می‎کشم، و حالا از راه رسیده است!"
او قصد داشت از طریق به صدا آوردن زنگوله خدمتکار را خبر کند، اما به یاد می‎آورد که پدر و مادرش در سفرند و او در خانه کاملاً تنهاست، جائیکه مبل‎ها درون پوشش کتانی خاکستری رنگی قرار داشتند و تصاویر با پارچه ململ نازکی آویزان بودند. ساعت از کار افتاده بود، اما در گوشه‎ای از میز بزرگ در اتاق غذاخوری صبحانه‎اش قرار داشت: قهوه و یک تکه نان کره زده شده که همسر دربان برای او آورده بود: یعنی، ساعت ده صبح بود.
ویکتور در اصل در انتظار چنین روزی بود و بزرگ‎ترین امید را به آن داشت. یلیساوتا پتروونا دو هفته قبل به او قول داده بود که در اولین روز آفتابی با او برای گردش با کشتی بخار به سمت نیوا یا با قطار به حوالی پترزبورگ برود و یک روز تمام را با او بگذراند؛ این فکر همچنین از قلب او هم یک چرخ‎فلک بامزه می‎سازد، مانند چرخ‎فلکی که او همین حالا از پنجره مشاهده کرده بود. آه، او یلیساوتا پتروونا را تقریباً به همان اندازه دوست داشت که کتاب‎ها و رویاهایش را دوست داشت؛ شاید دختر را تنها به این دلیل دوست داشت، زیرا دختر با رمان‎هائی که او خوانده بود و تصاویر رویاهایش در تضاد نایستاده بود.
او هیچ برنامه‎ای برای آینده طرح نمی‎کرد، اما از آینده هم وحشتی نداشت: او به کامیابی‎ها عادت داشت. سعادت واقعاً او را قدم به قدم تعقیب می‎کرد. در این روز هم اینچنین بود: او مشتاقانه انتظار این روز را می‎کشید و حالا آن روز فرا رسیده بود. البته این روز ابتدا پس از چهارده روز بارانی آمد؛ اما این فرعی بود. نکته اصلی این بود که آن روز آمده است. ویکتور به زحمت می‎توانست صبر کند تا ساعت یازده شود: او اجازه نداشت قبل از ساعت یازده پیش یلیساوتا پتروونا برود. او به دربان که حیرت کرده بود با خنده و بشاش صبح بخیر می‎گوید، درون اولین و بهترین درشکه می‎جهد و عجله می‎کند تا جائیکه ممکن است در شلوغی عمومی غوطه‎ور گردد. چنین به نظرش می‎رسید که انگار خورشید، باد، شیشه‎های درخشان پنجره‎ها، ترومپت‎های براق، فواره‎ها، شیهه اسب‎ها، پرچم‎ها و رودخانه خود را در درون او می‎یابند. کشتی‎های بخاری با دودکش‎های سفید در مقابل اسکله‎ها انتظار مسافران شوخ و عاشق را می‎کشیدند. او با سرعت از پله‎ها بالا می‎رفت که دربان او را دوباره به پائین آمدن می‎خواند:
"شما می‎خواهید به آپارتمان شماره پنج بروید؟"
"بله. چرا می‎پرسید؟"
"ساکنین این خانه از روز دوشنبه رفته‎اند."
"رفته‎اند؟ به کجا؟ آیا آپارتمان‎شان را تغییر داده‎اند؟"
"نه، آنها هنوز اینجا زندگی می‎کنند. اما برای تمام تابستان به روستا سفر کرده‎اند، به استان اسمولنسک."
"آیا یلیساوتا پتروونا هم با آنها رفته است؟"
"همه رفته‎اند، همچنین دوشیزه."
پس چرا پرچم‎ها در اهترازند، چرا سربازها موسیقی مارش شادی را می‎نوازند؟

II
ویکتور چنان شکست خورده بود که ظاهراً هیچ چیز در جهان قادر نبود احساس نامطلوبش را پراکنده سازد یا او را تسلی دهد. هر آنچه او را قبلاً شوخ و بشاش می‎ساخت حالا مانند یک پوزخند غیر قابل تحمل شده بود. او ابتدا وقتی به خود می‎آید که دودکش‎های سفید کشتی‎های بخار را که در انتظار مسافران بودند می‎بیند. در واقع برای اینکه نمک بر زخم‎های دلش بپاشد در مقابل یکی از اسکله‎ها می‎ایستد و مشاهده می‎کند که چگونه یک خانم چاق بر روی عرشه به دو دختر کوچک شکلات می‎داد، چگونه توله سگی به اتوموبیل‎های که سریع می‎گذشتند پارس می‎کرد و چگونه دو زن ساده با روسری با یک روحانی از آفتاب سوخته روستائی صحبت می‎کردند.
"اگر بخواهی بر روی یک رستوران شناور نهار بخوری، بنابراین بهتر است که به پارک آلکساندر برویم. من همین حالا می‎خواستم به آنجا بروم."
ویکتور صورتش را آهسته به سمت فردی که صحبت می‎کرد می‎چرخاند و با اندک زحمتی دوستش ایوان پاوویچ کوساکوف را می‎شناسد.
"ویکتور، چته؟ رنگت بطور وحشتناکی پریده. آیا خبر بدی شنیده‎ای؟"
"یک خبر؟ بله، البته!"
حالا به یاد ویکتور می‎افتد که در جیب یک نامه از خواهرش دارد، که در آن برایش نوشته بود در بستر بیماری افتاده است و از او خواهش می‎کند برای دو هفته پیش او به کالیوگا بیاید. این حالا تازه به یادش می‎آید، و ناگهان در برابرش تصویر خواهرش تانیا با چهره گرد، بینی خمیده و چشمان خندان نمایان می‎گردد که با تصور اینکه می‎تواند بیمار باشد اصلاً همخوانی نداشت؛ و بیشتر مانند زمانی که هرگز شکایتی نداشت دیده می‎گشت. او ناگهان تمایل زیادی برای دیدن خواهرش احساس می‎کند و کاملاٌ صادقانه می‎گوید:
"بله، نامه‎ای از خواهرم خشمگینم ساخته. حالش کاملاً خوب نیست و از من خواهش کرده پیشش بروم."
"خب، پس برو پیشش. اصلاً بهت ضرر نمی‎زنه. تو این همه مدت در شهر نشستی و خدا می‎داند که چطور دیده می‎شی."
"من خیلی مایلم پیش او بروم. اما دلیل کاملاً ساده و مسخره‎ای جلوی رفتنم را می‎گیرد: من در حال حاضر پول ندارم."
"مزخرفه! مگه برای سفر به کالوگا پول زیادی لازمه؟ اگه بخواهی می‎تونم این پول رو برات تهیه کنم."
"تو با این کار به من لطف بزرگی می‎کنی."
"پس این تموم شد، و حالا با من بیا بریم غذا بخوریم و سعی کن خودتو کمی آرام کنی. چه شرابی می‎نوشیم؟"
"امروز دلم می‎خواد شراب سن‎ــ‎پیر بنوشم."
"چرا اتفاقاً سن‎ــ‎پیر؟ مطمئناً در اینجا بدست نمی‎آریم."
"شاید بدست بیاریم. این باید پرسشی از سرنوشت باشه: اگه ما این شراب را بدست بیاریم بنابراین همه چیز خوب می‎شه."
"من مایل نیستم به تو توصیه کنم دست به چنین آزمایشی بزنی. من از همین حالا می‎تونم بهت بگم که ما بر روی یک رستوران شناور سن‎ــ‎پیر بدست نخواهیم آورد. لازم نیست به این خاطر ناراحت بشی."
البته حق با ایوان پاوویچ بود. آنها این شراب را بدست نیاوردند و باید شراب سفید معمولی می‎نوشیدند. هنگامی که آنها قصد رفتن داشتند سرخدمتکار با یک بطری خاک گرفته از پله‎ها بالا می‎آید.
"آقا، این یک شانس غیر معمولی‎ست: کاملاً بر حسب تصادف یک بطری از شرابی که سؤال کرده بودید پیدا شد. درست مانند یک معجزه این بطری برای‎مان باقی مانده بود. آقایان دستور باز کردنش را می‎دهند؟"
ویکتور بطری گرد گرفته و تار عنکبوت بسته شده را در دست می‎گیرد، آن را مرددانه به عقب و جلو می‎برد و می‎گوید:
"نه، چرا باید حالا آن را باز کرد! ما غذایمان را خورده‎ایم. آن را لطفاً برای نوبت بعد که پیش‎تان می‎آئیم نگاه دارید."

III
ویکتور پس از چند روز از یلیساوتا پتروونا یک نامه دریافت می‎کند که در آن تأسفش را به خاطر سفر ناگهانی با خانواده‎اش و اینکه حتی نتوانسته از او خداحافظی کند ابراز کرده بود، در پی‎نوشت چنین آمده بود: "بخاطر وعده سفر کوتاه لازم نیست نگران باشید؛ فقط فکر نکنید که من قصد دست انداختن شما را داشتم. من بزودی برای سه روز به شهر خواهم آمد. در این فرصت به وعده‎ام وفا خواهم کرد، البته اگر شما آن را هنوز فراموش نکرده باشید."
چطور ممکن بود او این را فراموش کرده باشد! او بجز آن به چیز دیگری فکر نمی‎کرد. و بعد این سعادت: او در صدد بود به همه چیز شک کند و ناگهان این کامیابی غیر منتظره! البته این کامیابی می‎توانست خیلی زیباتر باشد: زیرا یلیساوتا پتروونا از قضا روزی آمد که آسمان ابری بود و باران می‎بارید.
یک سفر با کشتی بخاری به نیوا در این هوا مطلقاً ملالت‎انگیز خواهد بود؛ بعلاوه یلیساوتا پتروونا برای چنین گردش پرزحمتی وقت نداشت. ویکتور اما اجازه نداد جسارتش از بین برود. او به جای رفتن به نیوا با کشتی بخاری پیشنهاد رفتن به سیستورسک را می‎دهد، آنها بجای یک کابین لرزان کشتی در یک کوپه لرزان قطار به سمت سیستورسک می‎راندند. آنها از پنجره‎های رستوران قطار صعود قطرات باران بر روی دریای رنگ پریده را که بسیار روشن‎تر از آسمان به نظر می‎آمد تماشا می‎کردند؛ اما در قلب ویکتور باد شاد روزهای سعادتمند در وزش بود. او حتی به دنبال شباهت‎های مصنوعی می‎گشت تا تمام این پدیده‎های خارجی را در بهترین معنا تفسیر کند. او می‎گوید:
"این باران مانند یک رگبار بهاری‎ست: و اجازه می‎دهد که همه چیز شکوفا گردد و یک زندگی جدید دوباره زنده شود: برگ‎ها، گل‎ها و چمن!"
"ویکتور، شما یک خیالباف اصلاح‎ناپذیرید! از کجا می‎دانید که اتفاقاً یک چنین بارانی‎ست؟ شاید باران یکنواختی باشد که پس از آن فقط دسته حشرات رشد می‎کنند."
ویکتور کمی دستپاچه می‎شود، اما نمی‎خواست تسلیم شود.
"نه، این یک باران خوب است، و یلیساوتا پتروونا، شما بد هستید؛ حالا شما حتی از دسته حشرات صحبت می‎کنید."
"من از هیچ چیز صحبت نمی‎کنم! شما از یک رگبار بهاری صحبت می‎کنید و من فکر می‎کنم که باران یک باران یکنواخت معمولی‎ست."
فعلاً این لحظه برای اعلان عشق نامناسب به نظر می‎آمد؛ بنابراین ویکتور از تمام اشارات تمثیلی صرفنظر و با او ساده و طبیعی مانند یک دوست صحبت می‎کند.
آنها در واقع در سیستورسک کاری نداشتند. بنابراین بزودی به شهر بازمی‎گردند تا شب را در یکی از این تئاترهای تابستانی بگذرانند. آنها ابتدا به خانه یلیساوتا پتروونا می‎روند، و در حالیکه او لباسش را برای رفتن به تئاتر عوض می‎کرد ویکتور در سالن در برابر پیانوئی که بوی فرمالین می‎داد می‎نشیند و یک والس بعد از دیگر می‎نوازد.
"خب، حالا من تمام شدم!"
هرگز یلیساوتا پتروونا چنین زیبا و خواستنی به نظر ویکتور نرسیده بود.
یلیساوتا پتروونا بعد از بستن درب می‎گوید: "صبر کنید، آیا کلید خانه را برداشتم؟". معلوم می‎شود که او علاوه بر کلید خانه کیف پولش را هم فراموش کرده است. دربان برای باز کردن درب از داخل آپاتمان سرایدار را از طریق پله‎های مستخدمین بالا می‎فرستد.
یلیساوتا پتروونا که در حال انتظار بازگشتن درب توسط سرایدار بر لبه یک پنجره در راه‎ پله‎ها نشسته بود می‎گوید: "من اصلاً نمی‎دانم که چرا حواسم امروز اینطور پرت است."
"شاید شما به دلیل حواس‎پرتی حالا چنین زیبائید. شما هرگز چنین زیبا و مهربان به نظرم نرسیده بودید!"
"اگر قصد دارید از من تمجید کنید باید بدانید که برای این کار نامناسب‎ترین لحظه را انتخاب کرده‎اید."
"من اصلاً نمی‎خواهم از شما تمجید کنم، من فقط می‎خواهم بگویم که شما را جدی و صادقانه دوست دارم."
"بله، من این را می‎دانم، من هم به شما بسیار علاقه دارم."
"منظورم این نبود. یلیساوتا پتروونا، من می‎گم که شما را دوست دارم!"
"شما می‎خواهید بگوئید که عاشق من شده‎اید؟"
"این تعریف احساس من را دقیقاً بیان نمی‎کند. آنچه من نسبت به شما احساس می‎کنم برایم خیلی عمیق‎تر و پر اهمیت‎تر است."
"بنابراین شما به من اعلان عشق می‎کنید؟"
"بله!"
"من فکر می‎کنم که در یکی از آثار چخوف این اتفاق می‎افتد که فردی بر روی پله‎ها یک اعلان عشق می‎کند. این ممکن است که کاملاً رمانتیک باشد، اما من فکر می‎کنم که این محل برای چنین اظهاری مناسبت بسیار کمی دارد."
"من نمی‎دانم که آیا در نزد چخوف چنین اتفاقی افتاده است یا نه، اما من شما را دوست دارم و منتظر پاسخ شما هستم."
"برویم بالا، الساعه درب باز می‎شود."
هنگامیکه آنها دوباره داخل آپارتمان می‎شوند و بعد از آنکه یلیساوتا پتروونا کلید آپارتمان و کیف پولش را پیدا می‎کند کاملاً غیر مترقبه می‎گوید:
"ویکتور، از من نرنجید، من نمی‎خواهم به تئاتر بروم. من بطور وحشتناکی خسته‎ام، باید فردا کارهای بسیاری انجام دهم و گذشته از این سر درد هم دارم."
"آیا گفتگوی ما باعث سر درد شما شده است؟"
"نه، نه. من فقط خسته‎ام و بیش از حد شراب نوشیده‎ام."
"پس بنابراین اجازه دارم هنوز اندکی پیش‎تان بمانم؟"
"شما واقعاً بامزه‎اید: من فوری به رختخواب خواهم رفت. ما فردا ساعت سه دوباره همدیگر را خواهیم دید."
"و چه پاسخی می‎خواهید به من بدهید؟"
"من می‎خواهم فقط از شما خواهش کنم از من نرنجید. من بخاطر تمام چیزهائی که به من گفتید از شما متشکرم."

IV
ویکتور چنان ناراحت بود که وقتی به خانه آمد در لحظه اول اصلاً متوجه نگشت بر روی میزش دو نامه قرار دارد. آنها چه نامه‎هائی می‎توانستند باشند؟ از چه کسی؟ آیا اصلاً کسی در جهان وجود دارد؟ هیچکس و هیچ چیز اجازه وجود داشتن نداشت! اما البته چیزهائی وجود داشتند: آپارتمان متروک، شهر، آسمان که حالا شروع کرده به صاف گشتن، و آن دو پاکت نامه بر روی میز. در یکی از پاکت‎ها پولی قرار داشت که کوساکوف برایش آورده بود و در پاکت دیگر نامه‎ای طولانی از خواهرش که به او اطلاع داده بود وضع سلامتی‎اش بدتر شده است و او تا چند روز بعد، تا زمانیکه بتواند خودش را روی پاهایش نگاه دارد، می‎خواهد برای مشورت با یک پزشک به پترزبورگ بیاید.
"من این نامه را با عجله تمام برایت می‎نویسم، برای اینکه تو در این بین به کالوگا سفر نکنی و ما بتوانیم همدیگر را در  پترزبورگ ببینیم."
ویکتور باید این نامه را قبل از آنکه معنای آن را درک کند دو بار می‎خواند: افکارش چنین زیاد از خواهرش، از کوساکوف و از همه در جهان دور بودند.
ماه نو که توسط باران تمیز شسته شده بود بر بالای گنبد کلیسائی در آن نزدیکی کج آویزان بود.
"پس چه باید بکنم؟ من حالا می‎خواهم سعی کنم بدون عشق زندگی را بگذرانم، برای مثال مانند کوساکوف. شاید اینطور سرگرم‎ کننده‎تر باشد و آدم  خود را آزادتر احساس کند. من مایلم شرط ببندم که کوساکوف حالا در یک واریته نشسته است؛ سپس با یکی از این دخترها غذا می‎خورد و فردا فراموشش می‎کند. و دختر کوچک‎ترین تأثیری در زندگی او نخواهد گذاشت."
رمان‎های مختلفی به ذهنش خطور می‎کنند که در آنها از چنین مردان بی‎احساس ژیگولوئی صحبت شده بود. این می‎توانست حتی کاملاً شاعرانه گردد! شاید هم این اشاره سرنوشت بود که برایش همزمان یک جواب رد و پولی را فرستاده بود که حالا دیگر غیر ضروری بود. این را می‎شد نهایتاً همچنین بعنوان یک مؤفقیت درک کرد.
او همراه افراد دیگر داخل باشگاه شبانه می‎گردد، و از اینکه این کار توجه کسی را جلب نساخت باعث تعجبش شده بود. نور ضعیف صورتی رنگ فانوس به دیوار بدونِ پنجره یکی از اتاق‎های کناری افتاده بود. مجسمه‎های بالاتنه چایکوفسکی و فونویسین از روی ستون‎های‎شان بسیار از خود راضی به پائین نگاه می‎کردند. سربازها بر روی تریبون ارکستر با جدیت خنده‎داری گونه‎های اصلاح شده‎شان را در حالیکه یکی از والس‎های سست را با ترومپت می‎نواختند باد می‎کردند. دخترها به نور بنفش کم‎رنگ فواره نگاه می‎کردند و به شام می‎اندیشیدند.
ویکتور تقریباً اصلاً توجهی به چهره خانم خود نمی‎کرد و به خود زحمت می‎داد تا حد امکان کم صحبت کند و آن هم فقط از چیزهائیکه برایش در این لحظه دارای معنی بودند، و از چیزهائیکه تا فردا فراموش‎شان خواهد کرد. دختر آرایش کرده بود، اما نه زننده،  بدون یکار بردن متلک صحبت می‎کرد و به نظر نمی‎رسید که بیش از حد حریص باشد: این تمام چیزهائی بودند که ویکتور نیاز داشت.
او همچنین برای لحظه‎ای هم این آگاهی را نداشت که لذت می‎برد و با عجله فوراً به خانه می‎رود، در حقیقت تا یک وظیفه لعنتی را به انجام برساند. او نه احساس ناراحتی وجدان می‎کرد، نه احساس انزجار و نه یک ستیزه درونی؛ تمام اینها فقط بطور وحشتناکی کسل کننده به نظر می‎آمدند.
وقتی او در سپیده دم با دختر به خانه می‎راند ناگهان تمایل پیدا می‎کند برای دختر تعریف کند چگونه وقتی پسر جوانی بوده یک بار تابستان را در فنلاند به سر برده و هر روز صبح برای شنا به دریا می‎رفته. اما بعد به یاد می‎آورد که این تعریف می‎تواند او را به نحوی متعهد سازد و در نتیجه یک پیوند هرچند ضعیف بین او و دختر همراهش به وجود آورد. به همین دلیل او خود را به این اظهارات محدود می‎سازد:
"قبل از طلوع آفتاب همیشه این باد می‎وزد. آیا سردتان نیست؟ بعلاوه ما فوری به خانه خواهیم رسید."
دختر می‎خواست تظاهر به بی‎خیالی و سبکی کند؛ اما هنگامیکه متوجه می‎شود مرد همراهش اصلاً به آن نیاز ندارد هر زحمتی را به کنار می‎گذارد و بی‎تفاوت و اندکی خسته‎کننده می‎گردد.
هنگامیکه زنگ درب در سالن خانه به صدا می‎افتد ویکتور در لحظه اول فکر می‎کند که یک تلگراف از خواهرش رسیده است: خواهرم حتماً مرده است! اما در راهرو بر روی پله‎ها یلیساوتا پتروونا در اولین روشنائی صبح ایستاده بود.
"شما البته بخاطر بازدید من شگفت‎زده و شوک‎زده‎اید. یک لحظه صبر کنید، من می‎خواهم همه چیز را به شما بگویم. اگر اظهار یک عشق بر روی لبه پنجره در روی پله‎های راهرو ساختمان مجاز باشد، بنابراین باید همچنین پاسخ به چنین تقاضائی در ساعت هفت صبح هم مجاز باشد. آیا نمی‎خواهید به من اجازه داخل شدن بدهید؟"
ویکتور سکوت کرده بود و تمام اینها را برای یک رویا می‎پنداشت. یلیساوتا پتروونا از هیجان بسیار خشک و تقریباً خشن ادامه می‎دهد:
"من هنگامیکه از شما خواهش کردم مرا تنها بگذارید واقعاً سر درد داشتم، اما دیرتر ... کلمات شما مرا خیلی به هیجان آورد. من تمام شب نمی‎توانستم بخوابم و باید مرتب به شما فکر می‎کردم. بنابراین تصمیم گرفتم بر خلاف ادب در سپیده دم به دیدارتان بیایم. من می‎خواهم به شما بگویم که به عشق شما پاسخ مثبت می‎دهم و اینکه من از مدت‎ها پیش عاشق شما هستم. شما حتماً با من موافقید که اظهار عشق ما خالی از اصالت خاصی نیست ... ویکتور عزیز، شما را چه می‎شود؟ چرا چیزی نمی‎گوئید؟"
دختر سرش را به سمتی که ویکتور خیره شده بود می‎چرخاند و به آنجا نگاه می‎کند. بر روی پوشش کتانی خاکستری رنگ یک صندلی بلوزی راه راه به رنگ سفید و قهوه‎ای قرار داشت و در کنار آن یک کلاه که بر روی لبه آن دسته کوچکی گیلاس مصنوعی آویزان بود. یلیساوتا پتروونا سرخ می‎شود، نگاهش را به سمت ویکتور می‎چرخاند و می‎گوید:
"من از کودکی عادت داشتم همه چیز را در زمان نامناسب انجام دهم. حالا هم این کار را کردم. من امیدوارم که شما رازدار باشید. اظهارات ما و ملاقات من از شما باید برای همه یک راز باقی بماند، و در صورت امکان همچنین برای خود شما."

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر