کله شق.

ثانیه‎ای پیش قطار به ایستگاه رسیده بود و باید فوری به رفتن ادامه می‎داد، زیرا قطار در اینجا فقط دو دقیقه توقف دارد ــ درست آن اندازه از زمان که برای تحویل پست و دریافت پستِ تازه لازم است. این ایستگاه کاملاً بی‌اهمیت است و به ندرت پیش می‎آید که مسافری اینجا سوار قطار یا از آن پیاده شود.
اما امروز ــ مانندش قبلاً هرگز دیده نگشته بود ــ عده زیادی از مردان و زنان روستائی به سکوی راه‎آهن هجوم می‎آورند، همه سرزنده و درهم برهم حرف می‎زدند ... عده‎ای دیگران را مشایعت می‎کردند، یعنی آن کسانی را که گل و ساقه‎های کوچک شمشاد به کنار کلاه‎هایشان داشتند ...
اینها گروه‎های ذخیره از روستاهای مجاور روستای <ک> بودند و برای یک تمرین که سه هفته باید ادامه می‎یافت احضار شده بودند. اما شایعه دروغِ نزدیک شدن شروعِ یک جنگ روستائیان را به اشتباه انداخته بود و از افراد جوان طوری خداحافظی می‎کردند که انگار آنها همدیگر را برای مدتی طولانی و شاید هم برای همیشه نخواهند دید.
آنها همگی برای یک لحظه در مقابل واگن کهنه و دراز درجه سه که چسبیده به لکوموتیو قرار گرفته بود جمع می‎شوند. واگن درجه سه این برتری را مدیون بسیاری از تجربه‎های غم‎انگیز است ... آری در صورت بروز یک تصادف اولین واگن‎ها خرد می‎شوند ــ البته همراه با مسافرین! ... و از این طریق از واگن‎های عقب‎تر که بلیط‎شان گران‎تر است محافظت می‎کنند ...
در آخرین لحظه، هنگامیکه صدای سوت طولانی از لکوموتیو به گوش می‎رسد و واگن‎ها تکان می‎خورند، یک دختر زیبا با مهارت بر روی پلکان واگن می‎پرد و به سرباز بلند قد و چشم آبی‎ای که خود را تا کمر از پنجره بیرون برده بود دسته‌گل کوچکی می‎دهد. سرباز دسته‌گل را می‎گیرد و دست دختر را سخت می‎فشرد.
قطار شروع به حرکت می‎کند، اما آن دو جوان یا وقت نداشتند یا برایشان ممکن نبود که حتی یک کلمه با هم حرف بزنند.
دختر آنجا ایستاده بود. کاملاً از نفس افتاده، سرخ گشته از هیجان و با چشم‎هایش پنجره واگنی را تعقیب می‎کرد که سر جنگجوی چشم آبی قابل مشاهد بود و حالا به تدریج در دوردست ناپدید می‎گشت.
سپس قطار در پشت یک کوه ناپدید می‎گردد.
خورشید می‎درخشید و برای خداحافظی اشعه‎های آتشین بر روی کوه سیاه رنگ می‎انداخت و پائین می‎رفت.
قطار از میان مزارع خالی و ساکت با سرعت رعد و برق پرواز می‎کرد. لامپ واگن‎ها را روشن کرده بودند. مردان جوان بقچه‎هایشان را باز می‎کردند تا با غذاهائی که به آنها برای طول سفر داده بودند خود را تقویت کنند ...
ناگهان قطار با به صدا آمدن پر سر و صدای سوت از لکوموتیو توقف می‎کند.
مردان جوان در حالیکه از پنجره‎ها به دوردست تاریک نگاه می‎کردند می‎پرسند: "چه اتفاقی افتاده است؟ ... آیا اینجا یک ایستگاه است؟ ..."
قطار در مزرعه وسیعی ایستاده بود. ظاهراً یک مانع باعث توقف قطار شده بود.
صدائی شنیده می‎شود: "یک چراغ قرمز دیده می‎شود! ..."
و واقعاً، در مقابل خانه کوچک نگهبان راه‎آهن یک فانوس قرمز قرار داده بودند، به این نشان که پل بعدی شکسته است و قطار باید اینجا تا فردا انتظار بکشد، یعنی، تا زمانیکه کار تعمیر به پایان نرسیده است.
بازرس قطار در حال باز کردن درها اعلام می‎کند: "هرکس می‎خواهد می‎تواند پیاده شود! ..."
سربازها فوراً در مزرعه وسیع بودند.
همچنین مسافرین واگن‎های دیگر هم پیاده می‎شوند، اما آنها این حادثه ناخوشایند را چندان بی‎تفاوت و آرام نمی‎پذیرند.
آقایان واگن درجه دو می‎گفتند: "این یک گستاخی‎ست! ..."
سربازان ذخیره اما اجازه نمی‎دادند که آرامش‎شان توسط این اتفاق گرفته شود ــ این اتفاق باعث تعجب‎شان شده بود اما آنها را به هیچوجه عصبانی نساخت. اولین وظایفشان، یعنی از خود گذشتگی و صبوری تأثیر گرفته از  تعلیم سربازی در آنها بیدار گشته بود.
برخی از آنها می‎گویند: "خب ... گوش کنید ... ما روی چمن دراز می‎کشیم! ..."
دیگران ریشخندکنان می‎گویند: "فقط آقایان باید در واگن‎ها بخوابند تا سرما نخورند!"
"ما روی چمن! ... ما در زیر آسمان باز می‎خوابیم!"
حتی یک نفر از آنها هم نمی‎خواست در واگن بخوابد، و در حالیکه <آقایان> پنجره‎های واگن را می‎بستند تا سرمای شبانه به داخل رسوخ نکند، سربازها خود را روی علف نرم می‎اندازند و به ستاره‎ها که در فضای تاریک آسمان مانند شنی از الماس می‎درخشیدند نگاه می‎کنند، و افکار آنها تا فاصله‎های دور در روستاهای بومی‎شان که مردم آن نیز با همان اشتیاق به آنها می‎اندیشیدند سرگردان بود.
به تدریج مکالمات خاموش می‎گردند ... دورادور آنجا همه چیز آرام می‎شود. هیجان خداحافظی و جدائی از همه آنچه برای قلب عزیز و گران است همراه با خنکی دلپذیر شبانه مردان جوان خسته را به زودی به خوابی سنگین فرو می‎برد. در آرامش شب فقط تنفس آرام بیست ریه جوان و سالم شنیده می‎گشت.
فقط ملادن رایتشو نخوابیده بود ...
او همان مردی بود که دختر جوان دسته‌گل کوچک را به او داده بود. چهره دختر نمی‎خواست خود را از چشم‎ها و از افکارش دور سازد. او مرتب چهره دختر را آنطور که در آخرین لحظه خداحافظی ظاهر شده بود در مقابلش می‎دید: با چهره سرخ گشته، بخاطر سریع دویدن از نفس افتاده، با چشمان سیاه، آتشین و ترسناکی که بخاطر هیجان مرطوب بودند ــ با لب‎های سرخ به رنگ مرجان که بر روی‎شان کلمات شیرین اما ناگفته خداحافظی می‎لرزیدند. دستش که هنوز از فشار دست دختر می‎لرزید به نرمی گل‎هائی را که دختر در آخرین لحظه به او داده بود می‎فشرد ...
در روحش احساس اشتیاق رازآلودی بیدار می‎گردد، یک احساس داغ دیدار کسی ... گفتن چیزی به کسی ... چیزی مبهم، چیزی که او برایش به زحمت قادر به پیدا کردن واژه بود ... چیزی که مانند سنگ بر روی سینه‎اش نشسته بود.
چنین به نظر می‎رسید که انگار روحش، قلبش و انگار خودش آنجا در ایستگاه قطار باقی مانده است، و انگار اینجا کس دیگری‎ست، ملادنِ دیگری که برایش ناشناس است.
عذابش از آنجا برمی‎خاست که او در روزهای آخر کانکا را ندیده بود، او فقط دختر را در لحظه حرکت قطار دید و آن هم فقط برای چند ثانیه ... او حتی نتوانست یک کلمه هم با او صحبت کند، و چقدر زیاد ... چقدر زیاد آنها قبل از جدائی برای گفتن به همدیگر حرف داشتند! ... اما دختر مانند یک رویا بر او ظاهر و دوباره مانند یک رویا ناپدید گشته بود ...
بدیهی بود که دختر برای خداحافظی کردن با او مخفیانه به آنجا آمده بود ... و اینکه ابتدا در آخرین لحظه توانسته بود با زحمت خود را از خانه خارج سازد ... و هنگامیکه نگاه‎شان همدیگر را ملاقات کردند، قلب‎شان از درد و ناامیدی می‎میرد!
او خودش علت این امر بود که دختر را از رفتن بازداشتند ...
دیروز او پیش پدر دختر رفته بود، پیش مالک بزرگ میلوش کارادچلِف، یک دهقان مغرور و خشمگین که گاهی قلب مهربانی داشت ... هنگامیکه او به آنجا رسید میلوش در حال خداحافطی کردن از مهمان‎هایش بود.
"آقا میلوش ... من فردا با افراد ذخیره رهسپار می‎شوم و آمده‎ام از تو خداحافظی و طلب دعای خیر کنم ..."
میلوش مالک حیرت‎زده می‎گردد. بین او و پدر ملادن سالیان درازی نفرت برقرار بود، پدر ملادن یک انقلابی سفت و سخت بود که تا لحظه مرگ نیز همانطور باقی ماند، او بسیار کله شق اما مردی کاملاً عادل بود. میلوش او را تحقیرآمیزانه ضد مالک می‎‌نامید. و نفرت خود از پدر را به ملادن که از کله شقی و جسارت و همچنین خشم بر علیه بزرگ مالکان را به ارث برده و از پدر چیزی کم نداشت منتقل ساخته بود. بنابراین آمدن ملادن برای خداحافظی و طلب دعای خیر او را به فکر انداخته بود ...
میلوش می‎گوید: "آه! ... تو می‌‎روی ... این خوب است ... آنجا از تو یک آدم خواهند ساخت. رایتشو خدا بیامرز از شماها فقط پدرسگ تربیت کرد ... خدا او را ببخشد ..."
ملادن با صدائی لرزان جواب می‌‎دهد: "آقا میلوش … در باره پدرم بد صحبت نکن … تو او را در تمام عمرش به اندازه کافی رنجانده‎ای!"
میلوش با انداختن نگاه خشمناکی به مرد جوان می‎گوید: "اهه! … چه چیزهائی می‎گوئی! … آیا مگه او یک کودک بود؟ … و حالا اگه قصد رفتن داری، پس برو گم شو!"
ملادن از جایش حرکت نمی‎کند. بی‌ادبی و خشونت مالک بزرگ به کله شقی او مانند به صخره‎ای برخورد می‎کند. او با لحن مصممی می‎گوید: "من خواهم رفت … اما قبل از رفتن چند کلمه به تو برای گفتن دارم، که تو باید آنها را خوب در ذهن حفظ کنی …"
"بگو … ما خواهیم دید!"
"اگر من زنده از ارتش برگردم …"
میلوش با عصبانیت حرف او را قطع می‎کند: "و اگر تو برنگردی هم در آسمان سوراخی ایجاد نمی‎شود …"
"با این حال … اگر من برگردم از تو خواهش خواهم کرد که کانکا را به من بدهی. بنابراین به یاد داشته باش که او را تا آن زمان به کس دیگری ندهی."
هنگامیکه میلوش این کلمات متهورانه را می‎شنود به مرد جوان خیره می‎شود تا از شوخی کردن او مطمئن شود، اما نگاه ملادن به هیچ وجه از خود شوخی نشان نمی‎داد، بلکه عزمی جسورانه در آن نمایان بود.
در این لحظه میلوش دچار خشمی تحقیرآمیزانه می‎گردد: "آه! تو پدرسگ! ... تو دختر من را می‎خواهی، اما چه کسی تو را خواهد خواست، تو بچه خوک؟! ... نگاهش کنید ... آدم دلش می‎خواهد او را با سگ‎ها از روستا بیرون بیندازد و او سراغ کشیش را می‎گیرد."
ملادن با هیجان فریاد می‎زند: "کانکا مرا می‎خواهد! ... ما همدیگر را دوست داریم ..."
میلوش به آواز بلند می‎خندد و در حالیکه دست‎هایش را داخل جیب‎های شلوار ترکی‎اش می‎کند می‎چرخد و می‎رود.
ملادن به دنبال او فریاد می‎زند: "گوش کن ... به یاد داشته باش که تا بازگشت من اجازه نداری کانکا را به کس دیگری بدهی ... وگرنه با دود به هوا می‎فرستمت!"
"تو پسر یک راهزن! قبیله لعنتی! ... پسر یک ضد مالک باید هم یک ضد مالک باشد!"
حالا همانطور که او بر روی چمن دراز کشیده بود تمام اینها را به یاد می‎آورد و خشمی بزرگ در سینه‎اش به جوش می‎آید.
او با عصبانیت می‎اندیشد ... اگر پیرمرد کانکا را به کس دیگری بدهد من همه آنها و خودم را می‎کشم.
اما به زودی افکار مطبوع‎تری او را آرام می‎سازند.
او در برابر خود روستایش را می‎بیند که آرام در زیر آسمان پر ستاره در خوابی عمیق قرار دارد ... رود در کنار نرده‎های حیاط خانه میلوش شرشر می‎کند ... غازها در زیر شاخه‎های آویزان درختان قدیمی بید کنار رودخانه کوچک مشغول چرت زدنند ... در حیاط سکوت برقرار است، فقط درخت قدیمی گلابی گهگاهی خش و خش و برگ‎های لوبیا پچ‎پچ می‎کنند ... در زیر درخت گلابی یک آلونک با یک دستگاه بافندگی قرار دارد، و آنجا اتاق خواب کانکا است. همه در خانه دهقانی در خوابند، فقط کانکا بیدار است، معشوقش نیز بیدار است ... او به دختر می‎اندیشد و برای او آه می‎کشد ... دختر چه خوشحال خواهد گشت اگر می‎توانست ندای آهسته او را ناگهان بشنود، اگر آنها می‎توانستند دوباره همدیگر را ببینند و بدون هیچ مانعی در باره تمام چیزهائی که در لحظه جدائی قلب‎شان را می‎فشرد با هم صحبت کنند ... چه لذت فراوانی داشت اگر دختر می‎توانست مانند ماری بدون آنکه دیده شود از اتاقش بلغزد و پیش او بیاید!
ناگهان فکری مانند برق به ذهنش می‎رسد: و اگر او پیش دختر برود و او را ببیند؟ ... تا طلوع خورشید هنوز شش تا هفت ساعت باقی مانده، او به اندازه کافی وقت دارد تا معشوق را حتی اگر در آخر جهان هم باشد ببیند چه رسد به اینکه مسافت راه فقط یک ساعت باشد! ...
او بدون فکر کردن بیشتری تصمیمش را می‎گیرد ...
حالا دیگر هیچ چیز قادر به بازداشتن او نبود، او آماده بود از میان دریای آتش شنا کند، اگر که چنین آبی می‎توانست او را از کانکا جدا سازد، او آماده بود به دیوارهای قلعه حمله ببرد، اگر که نرده‎های حیاط خانه روستائی میلوش می‎توانستند خود را به چنین دیوارهائی مبدل سازند.
ستاره‎ها ساکت در آسمان لاجوردی چشمک می‎زدند ... دور تا دور سکوت برقرار بود ... فقط خرناس کشیدن جنگجویان جوان این سکوت را می‎شکست ... ملادن با احتیاط از جا برمی‎خیزد و با گام‎های سریع در امتداد ریل قطار از میان مزارع می‎گذرد.
به زودی او در تاریکی شب ناپدید می‎گردد ...
نیمه شب به پایان رسیده بود که ملادن مست از شیرینی با معشوق بودن روستا را ترک می‎کند تا به ایستگاه قطار بازگردد و از آنجا در امتداد ریل قطار به رفتن ادامه دهد.
تا حال کسی با او برخورد نکرده و هیچ کس او را ندیده بود.
روستا خالی و مانند منقرض گشته‎ها بود؛ این او را خوشحال می‎سازد، او می‎خواست که حضورش در روستا و همچنی دلیل آن برای همه یک راز باقی بماند. حالا ابتدا به ذهن او خطور می‎کند که او با زیر پا گذاردن مقررات سربازی مرتکب یک خطا گشته و عملکرد او مجنونانه بوده است، اما انجام ندادن این کار هم خارج از قدرتش بود.
او با عجله رو به پیش می‎رفت و نمی‎دانست ساعت چند است، او از این وحشت داشت که قبل از رسیدن به قطار توسط ستاره صبح در مزارع غافلگیر گردد ... از این رو مرتب سریع‎تر می‎رفت ...
باد سختی برخاسته بود و در میان نرده‎ها و شاخه‎های درختان گردو با صدای خفه‎ای می‎غرید.
حالا هنگامیکه ملادن مسافت درازی را در میان مزارع می‎پیماید در سمت چپش نور شدیدی می‎افتد ... او به اطراف نگاه می‎کند ... در دوردست شعله‎های زرد آتش از ساقه‎های علف برمی‎خاست ... باد شعله‎ها را از هم جدا می‎ساخت و آنها را بر روی ساقه‎های و آلونک‎های علوفه تازه می‎انداخت و دو جریان شعله آتش تشکیل می‎داد ... تمام منطقه در این دریای نور غوطه‎ور شده بود ... آتش‎سوزی سهمناک خود را به انبار غله بسیار بزرگی منتقل می‎کند ... یک ستون گداخته به هوا برمی‎خیزد و باد که مرتب قوی‎تر می‎گشت آن را به میلیون‎ها زبانه آتشین تقسیم می‎کند.
ناگهان ملادن در آن نزدیکی صدای پا می‎شنود ... وحشتزده نگاه می‎کند و اندام دو نفر را در حال نزدیک شدن می‎بیند. دو کشاورز از روستای او بودند ... او چالاک درون بوته‎ها می‎پرد و خمیده سریع به رفتن ادامه می‎دهد ... او مطمئن بود که آن دو او را ندیده‎اند.
او با خیال راحت به رفتن ادامه می‎دهد و دوباره می‎ایستد تا آتش‎سوزی را تماشا کند.
دیدن این منظره برایش دردآور بود ... چه مقدار زیادی از کار انسان‎ها در اینجا نابود می‎گشت! در یک لحظه رفاهی که با کاری سخت فراهم آمده بود خاکستر می‎گشت و هیچ قدرت انسانی نمی‎توانست از این دریای شعله‎های آتش چیزی را نجات دهد.
جای هیچ شکی نبود: این حریق به دست یک جنایتکار صورت گرفته بود! ... ملادن این را به عنوان نشانه بدی برای خود می‎بیند. او قدم‎هایش را سریع‎تر می‎کند، اما درخشندگی شوم آتش همه جا او را تعقیب می‎کرد. تا اینکه عاقبت تپه‎ای او را پنهان ساخت و خیال ملادن آرام‎تر گشت.
هنگامیکه او به محل خود می‎رسد، رفقایش هنوز در خواب عمیقی بودند. او خود را بر روی زمین می‎اندازد و بلافاصله در کنار آنها تا هنگامیکه سپیده دم به رنگ صورتی در پس زمینه تاریک و ساکت آسمان خود را نشان می‎دهد به خواب می‎رود.
خورشید بالا می‎آید، پل تعمیر گشته بود و قطار دوباره شروع به حرکت می‎کند.
آنها در بعد از ظهر به شهری که هدف نهائی سفرشان بود می‎رسند.
در شب روز بعد ملادن را نزد مافوق فرامی‎خوانند. او از اینکه او را احضار کرده‎اند بسیار تعجب می‎کند. اما تعجب او به وحشت تبدیل می‎گردد، او رنگش می‎پرد وقتی میلوش، پدر کانکا را در کنار مافوق خود می‎بیند.
آیا باید یک نفر مرا دیده باشد؟ ... او به خود می‎گوید ــ نه ... هیچکس از آن چیزی نمی‎داند ... میلوش قطعاً بخاطر چیزهائی که من دو روز قبل به او گفته‎ام قصد شکایت دارد. این به من صدمه‎ای نخواهد زد.
چهره افسر سخت جدی بود. ــ میلوش از خشم می‎لرزید.
ملدان مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود.
افسر از او می‎پرسد: "ملدان رایتشو، آیا زمانیکه بخاطر خرابی پل توقف کردید تو خود را از آن محل دور ساختی؟"
ملادن متوجه می‎شود که سفر کوتاهش به روستا برای همه مشخص شده است، مطمئناً آن دو کشاورزی که در بین راه دیده بود او را شناخته و آن را اطلاع داده‎اند. او تصمیم می‎گیرد دروغ نگوید، بلکه به تمام حقیقت اعتراف و جریمه آن را شجاعانه تحمل کند. اما فقط یک چیز را نمی‎خواست بگوید ... هیچ کلمه‎ای از اینکه او کانکا را دیده است! ... نه، او نمی‎خواست به هیچ قیمتی در جهان دختر را بدنام کند. او مردن را به این کار ترجیح می‎داد. و به محض گرفتن تصمیم می‎دانست که او از آن منحرف نخواهد گشت. عزمش خود را به اراده آهنینی مبدل می‎سازد.
ملادن به آن دسته از کشاورزان جدی‎‏ای تعلق داشت ــ از این نوع کشاورزان نزد ما بسیار وجود داشت ــ که دارای شخصیتی محکم و غیرقابل انعطافند. آنها در آخرین جنگ توسط شکیبائی غیرقابل باور و کنترل بر خود نادر و تقریباً هم‌مرز عدم حساسیت‎شان به ویژه در زیر چاقوی جراحی همه را حیرت‎زده ساخته بود.
ملادن در پاسخ پرسش مافوق خود کوتاه جواب می‎دهد که او به روستای خود رفته بوده است.
"آنجا چه کار کردی؟"
ملادن سکوت می‎کند.
میلوش با غضب فریاد می‎کشد: "تو دروغ می‎گی! ... تو در روستای ما نبودی! ... تو در مزارع ما بودی!"
این حرف ملدان را بسیار شگفتزده می‎کند.
ظاهراً کسی از دیدار او با کانکا چیزی نمی‎دانست. این او را خوشحال می‎سازد. اما پس چرا میلوش این اندازه خشمگین است؟ ... چرا او به اینجا آمده است؟ ... تمام اینها برایش غیرقابل درک بودند.
افسر با اطمینان از اینکه او به روستایش نرفته است از ملادن می‎پرسد: "در مزارع میلوش چه می‎کردی؟"
ملادن تازه متوجه می‎شود که به چه جرمی می‎خواهند او را متهم سازند. انبارهای غله سوخته گشته به میلوش تعلق داشتند و قصد داشتند او را مظنون به آتش زدن کنند ... به چنین جنایت وحشتناکی! این فکر او را خشمگین می‎سازد، اما او آرام می‎گوید: "من در روستا بودم. من در مزارع میلوش نبودم و در آنجا کاری نداشتم."
ناگهان آن دو کشاورز در برابر چشمانش قرار می‎گیرند. بدیهی‎ست، آنها او را در این مخمصه انداخته بودند.
افسر در حال نشان دادن میلوش می‎پرسد: "و چرا دیروز میلوش را تهدید کردی؟"
ملادن نگاهش را با وحشت به سمت میلوش می‎چرخاند.
میلوش بلند می‎گوید: "چرا حالا خودتو به حماقت زده‎ای؟ آقای افسر، از او بپرس، بپرس که آیا نگفته مرا با دود به هوا می‎فرستد؟"
افسر دستور می‎دهد: "جواب بده!"
ملادن جواب می‎دهد: "من آن را گفتم!"
این پاسخ صادقانه افسر را متعجب می‎سازد و ــ بسیار خوشش می‎آید. ملادن برنده مشارکت افسر می‎گردد، اما متأسفانه تمام شرایط بر ضد او بودند. افسر هیچ شکی نداشت که آمر واقعی آتش سوزی را در برابر خود دارد.
افسر به سرباز وظیفه دستور می‎دهد: "او را به ساختمان حفاظت ببر!"
پس از رقتن ملادن از اتاق افسر رو به میلوش می‎کند و می‎گوید: "عجیب است، این جوان اصلاً مانند یک ..."
میلوش حرف او را با حرارت قطع می‎کند: "اهه، آقای کاپیتان این یک رذل کامل است ... آیا مگر برایت اعتراف نکرد؟ پسر یک ضد مالک! ... آیا می‎تواند او متفاوت از پدر باشد!"
افسر با غضب به او نگاه می‎کند و از اتاق خارج می‎شود.
افسر اما مجبور به رعایت قانون بود و مجرم را به مقامات غیرنظامی تحویل می‎دهد.
هرگز مشابه چنین مورد روشنی آنجا وجود نداشت؛ موضعگیری کردن در محاکمه‎ای هرگز چنین سریع ممکن نبود، و هرگز قضات با وجدان خالص‎تری حکم خود را صادر نکرده بودند ...
مدارک بر ضد ملادن چنان واضح و قانع کننده بودند که حتی وکیل مدافعی که وکالت او را به عهده گرفته بود مرد جوان را با وجود آنکه مرتب اتهامات خود را تکذیب می‎کرد گناهکار می‎دانست. و به این دلیل دفاع خود را بر این پایه بنا نهاد تا با کم اهمیت نشان دادن مورد اتهام درخواست تخفیف در مجازات کند.
ملادن به سه سال زندان محکوم می‎شود.
ملادن بیش از پنج ماه زندانی بودن را با آه کشیدن می‎گذراند.
یک روز زندانی جوان وقتی در پشت یک نگهبان پدر کانکا را در حال وارد شدن به سلولش می‎بیند دچار دستپاچگی بزرگی می‎گردد.
میلوش از نفس افتاده می‎گوید: "پسرم! خیالت راحت باشد! تو را از زندان آزاد می‎کنند! ... پسرم، تو مقصر نیستی ... استانو لعنتی انبار غله‎ام را آتش زده بود ... او اعتراف کرده است. خب ... عجله کن!
ملادن کاملاً شگفت‎زده بود و حرف‎های او را باور نمی‎‏کرد. نگهبان اما حرف‎های میلوش را با خواندن نامه آزادی ملادن توسط رئیس دادگاه منطقه تأیید می‎کند.
میلوش خاضعانه و تقریباً همراه با اشگ می‎گوید: "پسرم ... آیا می‎تونی منو بخاطر بدی‎ای که به تو روا داشتم ببخشی؟ ... من از تو طلب بخشش می‎کنم! چرا حقیقت را نگفتی؟ تو می‎بینی که ما به این خاطر چه به روزت آوردیم!"
"آقا میلوش، من گفتم که حتی مزرعه شما را هم ندیدم ..."
"خب، حالا حرفت را باور می‎کنم ... اما زمانی که قضات از تو پرسیدند پس چرا نگفتی تو کجا بودی و چه کسی تو را دیده است؟"
ملادن فکر می‎کند ... سرخ می‎شود و جواب می‎دهد: "چرا نگفتم؟ ... بخاطر کانکا ..."
"منظورت چیست؟ ... بخاطر کانکا؟"
"من به روستا رفتم تا از کانکا خداحافظی کنم ... آن زمان ما برای هم قسم یاد کرده بودیم که با هم ازدواج خواهیم کرد ... آیا می‎تونستم نام کانکا را ببرم و او را مظنون سازم؟"
او مستقیم به چشمان میلوش نگاه می‎کند ــ اما میلوش بجای خشم دچار احساس دیگری گشته بود.
"پس اینطور بود! ... پسر ... آیا شماها واقعاً عاشق هم هستید، تو و کانکا؟ ... پس به این خاطر او از آن به بعد چنان غمگین است ... اما یک کلمه هم ابراز نکرد ... خب، خب، دستم را ببوس و از من خواهش کن که او را به تو بدهم ... همه باید از این خبر خوشحال شوند!"
ملادن در حال بوسیدن دست میلوش می‎گوید: "میلوش، تو کار خوبی می‎کنی، وگرنه من کانکا را با زور می‎گرفتم، همانطور که شایسته یک سرباز است ..."
"و اگر من او را به کس دیگری می‎دادم، آیا انبار غله‎ام را آتش می‎زدی؟"
"هی، هی، آقا میلوش ... تو مرا می‎شناسی!"
میلوش در حال بردن او از زندان خندان و به ظاهر جدی می‎گوید: "از حالا به بعد منو پدر صدا بزن، می‎فهمی؟ پدر ... یادت نره ضد مالک!"
بنا به میل میلوش نامزدی ملادن با کانکا همان شب انجام می‎گیرد ــ ازدواج هشت روز پس از آن.
همزمان با به صدا آمدن موزیک ازدواج در روستا خبر آغاز جنگ صربستان و بلغارستان پخش می‎شود
ملادن روز بعد به جبهه جنگ می‎‏رود.
خواهش‎ها و اشگ‎های زنِ مأیوسِ جوان هیچ کمکی نکرد. ملادن اجازه نرم کردن خود را نداد. به خواهش میلوش اداره نظامی به ملادن یک هفته مرخصی می‎دهد ــ اما او بر تصمیمش اصرار می‎‏ورزد و می‎گوید: "زن من، خانواده من، عزیز من، همه چیز من حالا سرزمین من است، تا زمانیکه دشمن در آن است."
و او از یک عروسی به عروسی دیگر می‎رود ــ به عروسی‎ای خونین.
و او دیگر بازنگشت ... او زندگی شجاعانه‎اش را در ارتفاعات ساریبرود گذاشت.
کانکا به یاد او فقط یک پسر کوچک داشت، یک فرشته کوچک زیبا و چشم آبی. پسر تا جائیکه ریه جا داشت فریاد می‎کشید و مانند شیطان کله شق بود.
غالباً ــ وقتی نوه به دست‌های پدربزرگ خراش می‌انداخت ــ مرد سالخورده در حالیکه صورت گرد کودک را می‌بوسید می‌گفت: "درست مثل پدر! ... یک ضد مالک خالص! ... کله شق!"

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر