پوشاندن حقیقت برای شیرین‌کامی!


با اینکه از مزۀ تلخ بدش نمی‎آید و در روز بیشتر از ده بار تکه‎ای تریاک به اندازه یک لوبیا چیتیِ چاق را مانند آدمس می‎جود و بعد از خُرد کردنش آن را با زبان به سقف دهان می‎چسباند و طوری می‎مکد که دهان هر بیننده بی‎خبری به آب می‎افتد، اما با این وجود واژه "تلخ" از واژه‎های مورد علاقه‎اش نمی‎باشد! او نه به سراغ کتاب‎هائی می‎رود که پایانی تلخ و ناشاد دارند، نه چنین فیلم‎هائی را تماشا می‎کند و نه واژه تلخ را به کار می‎برد. سرش به کار خودش مشغول است، فقط دود سیگارهائی که پی در پی می‎کشد باعث مزاحمت همسایه‎هاست، وگرنه همه از او راضی‎اند و در عزا و عروسی از او هم دعوت می‎کنند. برایش مهم نیست چه فصلی از سال است، و یا به خانه‎ای که می‎رود آیا عزا یا جشن ختنه‎سوران در آن برپاست. به خانه همسایه‎ها همیشه با دمپائی پلاستیکی‎ای می‎رود که بعد از آمدن به این خانه خریداری کرده بوده است. از آن زمان بیست سال می‎گذرد. او موهایش حالا دیگر سیاه نیستند و کمرش کمی خمیده شده است، اما دمپائی پلاستیکی‎اش هنوز هم هنگام بالا و پائین رفتن ازپله‎ها مانند روز اول بازیگوشانه تلق تلق می‎کنند و انگار نه انگار که بیست سال از سنشان می‎گذرد و دیگر بزرگ شده‎اند.
باز هم در حال جویدن سوخته تریاک است. تصورِ تلخی معجونی که در دهان دارد غذا را از معده تا گلویم بالا می‌آورد و با باقی مانده شیرینیِ قند قاطی می‎سازد، به گلویم مزه‎ای ترش می‎بخشد و آرام آرام دوباره پائین می‎رود.
به اشاره من برای نوشیدن چای اهمیتی نمی‎دهد و همچنان در حال جویدن است، بدون آنکه حالت چهره‎اش بخاطر مزه تلخ تریاک تغییری کند می‎گوید: "ببین، تو منو می‎شناسی. خوب می‎دونی که بخاطر عشق به مردم شیرینی رو بر خودم حروم کردم. و خوب می‎دونی که از تلخ‌گوئی هم بیزارم، اما در عوض تا دلت بخواد عاشق حقیقت و آن تلخیِ شیرینش هستم!"
حالا او در حال جمع کردن سوخته‎های آسیاب شده تریاک از روی دندان‎هایش بوسیله زبان است تا آنها را به سقف دهانش بچسباند و مشغول مکیدنشان شود. دراین حالت حرف زدن گاهی برایش مشکل می‎آفریند و باعث خنده‎ام می‎گردد.
من از فرصت استفاده می‎کنم، و با این امید که تُرشی ایجاد شده در حلقم آرام گیرد به چای درون لیوان کمی آب لیمو اضافه می‎کنم، جرعه‎ای از آن می‎نوشم و او ادامه می‎دهد: "حس ناسیونالیستی در من در دوست داشتن مردم ایران تجلی پیدا می‎کنه. با تمام عادات و صفات ناخوشایندی هم که اگر احیاناً بدانها اجباراً مبتلا شده باشند باز هم عاشقشونم و دوستشون دارم!"

داشت یادم می‌رفت شب جمعه چه شبی‌ست!


چشم‎های ریزِ ماهی کوچکی شب اول ماه مه از گرسنگی گشاد شده بود و به ماه خیره نگاه می‎کرد! ماه از دور چشم‎های او را می‎بیند، آهی می‎کشد، و برایش دعا می‎کند که کاری پیدا کند تا از گرسنگی نمی‌رد و ستاره‎های زمین کم نشوند.
***
سگ می‎شوم، با لگد می‎رانیم!
گربه می‎گردم، می‎سوزانیم!
گنجشک و سنگ و تیرکمان!
مار و سوراخ و زبان!
***
آه ای واژه‎های بی‎گناه!
دهانتان را بستند
تعجب چرا!؟
همه آگاهند
و خوب می‎دانند که دروغ در سنگ فرو رفتنی‎ست.
و تو ای اقیانوس‎ شور
آگاه باش
ماهی‎هایت همگی بی‎نمکند!

راهپیمائی.


تقدیم به دوست هنرمند افرائیم موزِس لیلیِن.
شایعاتی مبهم و کلماتی عجیب در سرزمین پیچیده بود، می‎گفتند که زمان ظهور مسیح نزدیک است. مردان اورشلیمی غالباً به  مناطق کوچک‎تر یهودیه می‎رفتند و از نشانه‎ها و معجزات رخ داده تعریف می‎کردند. و وقتی دسته‎ای کوچک با هم جمع می‎گشتند، سپس به طرز مرموزی صدایشان را کاملاً پائین می‎آوردند تا از مرد عجیبی گزارش دهند که او را استاد می‎نامیدند. همه جا به حرف‎های آنها با میل گوش می‎دادند و با اعتماد و وحشت حرفشان را باور می‎کردند، زیرا که اشتیاقِ دیدار ناجی در مردم رسیده و بارور شده بود، مانند غنچه‎ای که کاسه‌گل را می‎درد. و وقتی کسی به وعده‎های خداوند در کتاب‎های مقدس می‎اندیشید، نام او را بر زبان می‎آورد و نور شاد و امیدوار کننده‎ای در نگاهش می‎تابید.
در آن زمان یک جوان هم در این سرزمین زندگی می‎کرد که قلبی مؤمن و منتظر داشت. زائران فقیری را که از راه اورشلیم می‎آمدند به خانه خود دعوت می‎کرد و آنها برایش از ناجی گزارش می‎دادند، و وقتی آنها از اعمال و کلمات معجزه‎آسای ناجی تعریف می‎کردند او درد خفه‎ای در قلب خود احساس می‎کرد. زیرا که تمایلش برای دیدن چهره ناجی شدیدتر می‎گشت. روز و شب خواب او را می‎دید، و اشتیاق بی‎قرارش هزاران تصویر پُر از مهربانی و نجابت از او تجسم می‎کرد، او اما احساس می‎کرد که ابن تصاویر فقط قطعه کوچکی از یک کل مطلق‎اند. و ایمان داشت که اگر بتواند یک بار هالۀ نوری را که از ناجی برمی‎خیزد ببیند تمام بیقراری و دردهای روحش ناپدید خواهند گشت. اما هنوز جرأت نمی‎کرد خانه و کارش را که نان او را می‎داد رها کند و آنجائی برود که اشتیاقش او را می‎خواند.
یک بار اما در نیمه شب هنگام خواب‌دیدن ناگهان بیدار می‎شود. او نمی‎توانست دیگر رویایش را بخاطر آورد، حتی نمی‎دانست که آیا رویای دیده شده خوشحال یا غمگین‎اش ساخته؛ او فقط اینطور احساس می‎کرد که انگار باید کسی او را از دور صدا کرده باشد. و حالا او می‎دانست که ناجی او را به سوی خویش خوانده است. تصمیم قدیمی‎‎اش در سخت‎ترین تاریکی رشد می‎کند، و حالا می‎دانست که بیشتر از این اجازه ندارد دیدن چهره پروردگار را به تعویق اندازد، و انگیزه پر شوق درونش چنان قوی و پیروزمند بود که او بلافاصله لباس بر تن می‎کند، یک عصای پیاده‎روی برمی‎دارد و بدون آنکه به کسی کلمه‎ای بگوید از خانۀ خواب‎آلود بیرون می‎آید و مسیر اورشلیم را در پیش می‎گیرد.
نورِ روشن ماه بر روی جاده نشسته بود، و سایه قامت عجولش در جلوی او در حرکت بود. گام‎هایش پُر شتاب و تقریباً ترسناک بودند؛ به نظر می‎رسید که انگار می‎خواهد غفلت چندین ماهانه خود را در این شب جبران سازد. فکری او را مضطرب می‎ساخت و او جرأت گفتن آن را به خود نداشت: نکند که دیر شده باشد و نتواند دیگر ناجی را پیدا کند. و گاهی هم از اینکه نکند مسیر را اشتباه می‎رود وحشتزده می‎گشت. اما بعد به معجزه درونی‎ای که توانست آن سه پادشاه سرزمین‎های دور را توسط یک ستاره درخشان از میان تاریکی هدایت کند اندیشید و در این لحظه بارِ آزاردهنده دوباره روحش را ترک کرد، و گام شتابانش دوباره مشغول پیاده‎روی مطمئن و محکم بر روی جاده سخت گشت.
ــ ناتمام ــ

پزشک معجزه‌گر.(1)


ما داخل اتاق پذیرش می‎رویم. پرستار پرونده بزرگی را باز می‎کند و از من اطلاعات شخصی‎ام را می‎پرسد: نام؟ تاریخ تولد؟ کشور محل تولد؟ شغل؟
"روزنامه‎نگار."
"26 پوند."
"چرا انقدر زیاد؟"
"این تعرفه اولین معاینه است. فقط همکاران و اعضای حرفه‎های مرتبط تخفیف می‎گیرند."
"بسیار عالی. من ماشین‌تحریر هم تعمیر می‎کنم."
"لطفاً یک لحظه صبر کنید." پرستار کتابچه فرسوده‎ای را باز می‎کند. "30 پوند و 25 سنت"
من تعرفه تخفیف داده شده را پرداختم و به اتاق انتظار به محل دیده‎بانی‎ام بازگشتم. دو ساعت بعد توسط پرستار دیگری به یک اتاق دیگر هدایت می‎شوم که در آن فقط یک تخت قرا داشت. از آنجائیکه پرستار آدم مسن و قابل اعتمادی بود، ریسک کرده و پرسیدم که چرا این پروفسور کلاهبردار پیر با پرروئی پول زیاد طلب می‎کند.
خانم گروس‎لوکنر جواب می‎دهد: "شوهرم که مؤسسه خیریه نیست". بعد کتاب قطوری را باز می‎کند و با صدای یخزده‎ای دلیل آمدن من به آنجا را می‎پرسد.
شاید کمی عجیب به گوش آید ــ اما من دوست ندارم در باره مشکلات جسمانی خود با جنس مؤنث صحبت کنم، بخصوص در اتاقی که بجز یک تخت چیز دیگری در آن وجود نداشته باشد. من از دادن اطلاعات خودداری می‎کنم و به این خاطر دوباره به اتاق انتظار بازگردانده می‎شوم، جائی که می‎توانستم بدون مزاحمت رفت و آمدی را که افزایش یافته بود تماشا کنم. انگار تعداد پرستارهائی که به تنهائی و یا در حال نگاه داشتن بازوی بیماران در اتاق در رفت و آمد بودند مرتب بیشتر می‎گشت. من نتوانستم جلوی کنجکاویم را بگیرم و از فرد نشسته در کنارم آهسته می‎پرسم: "از کجا گروس‎لوکنر این همه پرستار آورده؟"
او هم آهسته جواب می‎دهد: "اینها همگی گروس‎لوکنر هستند. پروفسور هفت خواهر و سه برادر دارد. همه آنها اینجا کار می‎کنند."
به زودی یکی از برادرها مرا به توالت هدایت می‎کند، لوله آزمایشگاهی به دستم می‎دهد و از من می‎خواهد کاری را انجام دهم که باعث سؤال "چرا؟"ی من می‎شود. او جواب می‎دهد که پروفسور وقتی مرا می‎پذیرد که کارهای مراحل اولیه انجام گرفته شده باشند.
هنوز لحظه‎ای از پُر شدن لوله آزمایش نگذشته بود که یکی از خواهران بزرگ گروس‎لوکنر مرا با خود به طرف آشپزخانه می‎کشد تا از من خون بگیرد و از شیره معده‎ام نمونه‎برداری کند. بعد دوباره به محل دیده‎بانی‎ام در اتاق انتظار برگردانده می‎شوم. با شروع شدن تاریکی شب یک خواهر دیگر پروفسور ظاهر می‎شود و از من و دو بیمار دیگر می‎خواهد که ما خودمان را تا محل کمربند لخت کنیم، محل نشستن خود را ترک نکنیم و خودمان را هر لحظه برای رفتن پیش پرفسور آماده نگاه داریم. در این ساعت دیر شب اتاق انتظار چنان سرد شده بود که صدای به هم اصابت کردن دندان‎های آرواره بالا و پائین شنیده می‎شد. این موضوع خواهر پرفسور را متأسف می‎سازد، اما می‎گوید که وقت با ارزش پروفسور نباید گرفته شود و ادامه می‎دهد: "من حالا به شما سه نفر چند دستورالعمل می‎دهم که باید آنها را اکیداً رعایت کنید: برای اتلاف نکردن وقت، بعد از داخل شدن به اتاق مشاوره از سلام کردن خودداری کنید. فوری بر روی سه صندلی در میان اتاق بنشینید، نفس عمیقی بکشید و زبانتان را از دهان خارج کنید. آنقدر در این حالت بمانید تا اینکه دستورالعمل دیگری به شما داده شود. با سؤال کردن و نظر دادن وقت پروفسور را نگیرید. او همه مطالب را از روی پرونده‎ها خوانده است. اما اگر پروفسور از شما سؤالی پرسید، جواب نمی‎دهید، یا ــ اگر واقعاً چاره‎ای باقی نماند ــ جواب‎هایتان را باید با جملات ساده و غیر فرعی متشکل از سه یا چهار کلمه بدهید. و بدون خداحافظی اتاق را ترک می‎کنید. حالا تکرار کنید!"
ما قواعد را از حفظ تکرار کردیم. بعد درِ اتاق مرد مقدس گشوده می‎شود و صدای سوت آهسته‎ای شنیده می‎شود.
پرستار ما فریاد می‎زند: "حالا! در یک خط، داخل شوید!"
ما سریع داخل می‎شویم و دستورات را که به ما ابلاغ شده بود اجرا می‎کنیم. پرفسور از زبان‎های ما سان می‎بیند.
از من سؤال می‎کند: "چه بیماری‎هائی در خانواده شما وجود داشته است؟"
من جواب می‎دهم (بک کلمه‎ای): "مختلف."
"چند سالتان است؟"
"سی." (اما جواب درست من باید "سی و پنج" می‎بود، اما نمی‎خواستم وقت تلف کنم.)
پروفسور با دست معجزه‎گرش یک وسیله تیز برمی‎دارد، آن را در پشت من فرو می‎کند و  می‎پرسد که چه احساس کردم.
من می‎گویم: "یک نیش در پشتم"
پروفسور می‎گوید: "آقای کلاینر ستون فقرات شما احتیاج به یک معالجه اساسی دارد."
بیمار سمت چپ من با وجود آنکه زبان بیرون آمده حرف زدن را برایش واقعاً سخت ساخته بود می‎گوید: "می‎بخشید، اما من کلاینر هستم، و من ــ"
پروفسور حرف او با عصبانیت قطع می‎کند: "حرفم را قطع نکنید!" و دوباره سرش را به سمت من برمی‎گرداند تا تشخیص خود را به من ابلاغ کند. تشخیص پروفسور یک سرماخوردگی ساده بود که احتمالاً نشستن طولانی مدت با بالاتنه لخت در اتاق‎هائی که گرم نگاه نداشته شده‎اند باید دلیل آن باشد. درمان: دو قرص آسپرین.
یک اشاره سر پروفسور ما را مرخص می‎سازد. آن دو نفر دیگر می‎خواستند هنوز چیزی بگویند، اما بوسیله خواهران پروفسور و با استفاده از زور بازو بیرون برده می‎شوند.
یکی از دو بیمار که مردی کوچک بود و آسم داشت هنگام پوشیدن لباس‎هایش به تلخی شکایت می‎کرد که او پستچی‎ست و فقط می‎خواسته یک نامه سفارشی را تحویل دهد. او امروز بدون توجه به اعتراض‎هایش با زور سه بار مورد معاینه قرار گرفته شده است. دوشنبه قبل هم او را بخاطر عمل جراحی آپاندیس سوار آمبولانس کرده بودند، اما او با زحمت فراوان توانسته بود از آمبولانس فرار کند.
_ پایان _

پزشک معجزه‌گر.


بهترین توصیه‎ای که آدم می‎تواند به یک مهاجر تازه بکند این است: "یک پزشک باشید!"
در سال‎های دهه سی وقتی مهاجرت به آلمان به نقطه اوج خود رسید، چنان ازدحامی از پزشکان بوجود آمده بود که خانم‎های خانه‎دارِ محتاط یک تابلو به در خانه‎های خود آویزان کرده بودند: "ساعت مراجعه برای پزشکان فقط از ساعت سه تا چهار بعد از ظهر."
امروز اما کاملاً متفاوت است. مردم گرچه بیشتر بیمار می‎شوند، اما تعداد کمتری هم پزشک می‎گردند. اسرائیل به بهشت واقعی پزشکان تبدیل شده است.
البته، در آمریکا هم اتاق انتظار پزشکان شلوغ است. اما آمریکائی‎ها فقط به این دلیل پیش پزشک می‎روند، زیرا که کارت عضویت یکی از سازمان‎های بهداشت آنها را به این کار موظف می‎سازد. اما یهودی‎ها پیش پزشک می‎روند، زیرا که بیمار بودن باعث خوشحالی آنها می‎گردد.
اما چه چیزی‎ باعث بیمار شدن این همه از مردم می‎گردد؟ دلیلش زندگی روزمره خاکستری و دلتنگ کننده است.
مردم مشتاقِ کمی تنوع‎اند، و از آنجائیکه بیماری برایشان تنوع خلق می‎کند، بنابراین آنها حتی حاضرند برای بیماری پول هم بپردازند. و پزشک آماده است پول را بستاند.
بیماری در مورد خود من با یک احساس عجیب تهی بودن معده‎ام* آغاز شد، و بعد غرشی خفه و درونی نیز به آن اضافه گشت. ابتدا به آن توجه‎ای نمی‎کردم. اما هنگامیکه این احساس تهی بودن معده شدیدتر گشت، مخصوصاً بعد از آنکه من یک بار هشت ساعت تمام چیزی نخوردم ناآرام شدم و از عمه پیرم جویا گشتم که چه باید بکنم. او بعد از لحظه کوتاهی فکر کردن به من توصیه کرد از کمک پزشک استفاده کنم.
من گفتم: "بسیار خوب، من به بیمه خدمات درمانی** می‎روم.
عمه‎ام به من غر زد: "دیوانه شدی؟ آنها فقط ازت پول می‎گیرند. تو می‎ری پیش گروس‎لوکنر."
"گروس‎لوکنر چه کسی است؟"
"چه کسی‎ست؟ نمی‎دونی پروفسور گروس‎لوکنر چه کسی‎ست؟ پزشک معجزه‎گر را که صدها هزار آدمو نجات داده نمی‎شناسی؟"
"صدها هزار  نفر؟ اما، اما ..."
"بس کن با اما ‎اما گفتن و برو پیش پرفسور گروس‎لوکنر. باهاش به زبان آلمانی صحبت کن. و نگران نباش ــ او حتماً چیز جدی‎ای در تو پیدا می‎کنه."
من قصد داشتم فوری راه بیفتم، اما عمه‎ام به من گفت که برای رفتن پیش معجزه‎گر باید اول توسط تلفن وقت گرفت. از پشت تلفن یک صدای زنانه برای سه‎شنبه سه هفته بعد ساعت پنج و بیست و شش دقیقه به من وقت داد و اضافه کرد: "تا آن وقت لطفاً چیزی نخورید، چیزی ننوشید، نخوابید و سیگار نکشید."
اتاق کاملاً باز و با پنجاه تا شصت بیمار پر شده بود. سلام دوستانه من بی جواب می‎ماند. در اتاق جوی مذهبی حاکم بود. درها بدون سر و صدا باز و بسته می‎گشتند، پرستاران پاورچین به این سو و آن سو می‎رفتند، گاه به گاه مردان نیمه لختی تلو تلو خوران داخل و مانند طرح‎هائی دوباره ناپدید می‎گشتند، بعد تعدادی از بیماران پشت سر هم به صف می‎ایستادند و به صورت رژه از میان یکی از درها عبور داده می‎شدند. تمام این چیزها با دقت وحشتناکی انجام می‎گشت. رفت و آمد بی‎وقفه در جریان بود.
بعد از آنکه نیم ساعت این رفت و آمد را با تعجب و ترسی رو به افزایش نگاه کردم پرستاری به سویم آمد و از من خواست که به دنبالش بروم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*در مناطق گرمسیر آدم باید مراقب معده‎اش باشد، به خصوص به دلیل وجود رستوران‎های متعدد شرقی که سفت و سخت به سنت کهن عربی پایبندند، طوریکه نگرانی به خرج دادن بخاطر پاکیزگی بی‎فایده است، زیرا که در هر حال همه چیز بستگی به خواست خداوند دارد.
**بیمه خدمات درمانی یکی از شکوفاترین مقاطعه‎کاری‎ها در اسرائیل است. حداقل نیم ملیون سهامدار سرمایه‎گذاری ماهیانه خود را آنجا انجام می‎دهند. بیمه خدمات بهداشتی کاملاً خوب عمل می‎کند. فقط اگر کسی بیمار شود، آنها کمی اهمال می‎ورزند. باید به خدماتی که بیمه برای مشتریانش انجام می‎دهد عنوان خسیسانه نهاد. یک بار در یکی از بیمارستان‎ها بیماری که از یک عمل سخت جراحیِ معده جان سالم به در برده بود بطور وحشتناکی از گرسنگی رنج می‎برد. او را توسط هیپنوتیزم معالجه می‎کردند و پزشکی به او تلقین می‎کرد: "شما حالا در حال خوردن یک بشقاب سوپ گرم سیب‎زمینی هستید ... یک بشقاب بزرگ سوپ خوب و مقویِ سیب‎زمینی ... ". پرستار دلسوزی از او می‎پرسد: "چرا چیز بهتری برای خوردن به او تلقین نمی‎کنید؟ مثلاً مرغ سرخ‎شده با برنج و سالاد؟" دکتر شانه‎هایش را بالا می‎اندازد و می‎گوید: "او بیمار خصوصی نیست، بلکه بیمار بیمه شده است."
ــ ناتمام ــ