پژوهش جنسی.

پروفسور شِمولِ مشهور حالا به کشف عمیق‎ترین راز خلقت نزدیک شده بود. و به این ترتیب او هنگام پژوهش جنسی با این پرسش ژرف روبرو می‎گردد: آیا می‎توان طبیعتِ زنده را از نظر جنسی از نو شکل داد؟ آیا می‎توان حیوان مذکر را به حیوان مونث و برعکس تبدیل ساخت؟ و در آزمایشگاهِ خود پاسخِ تجربی را می‎یابد: این کار شدنی‎ست! و در واقع توسط پیوندِ غدهُ جنسیِ خاص. طبیعت اینطور می‎خواهد، دانشمند طور دیگر، و البته دانشمند پیروز می‎شود. زیرا فقط او مقصودِ غدد را می‎شناسد: این غدد در حقیقت فقط به این خاطر وجود دارند که بیرون کشیده و در سرنگ‎های ضد عفونی گشته جا داده شوند:
او به شیمی نباز داد، او به عمل جراحی نیاز دارد،
و از <مرد> یک <زن> می‎شود.
شیوهُ کار می‎طلبد که ابتدا بر روی حیوان آزمایش انجام شود، بنابراین پروفسور شِمول به عنوان روش‎شناسی دقیقْ آزمایش را با یک خروس آغاز می‎کند؛ در اصل به این خاطر، چونکه در توانائی نرینهُ عالیِ این خروس جای هیچ شکی نبود. آدم نمی‎تواند حالا دقیقاً ادعا کند که این عمل باعث یک لذتِ خاص برای خروس گشت. اما این موضوع در این رابطه دارای اهمیت کمتری از عمل کردنِ پروفسورْ بدون جلبِ رضایت از خروس بود. این عمل طبق انتظارات با موفقیت انجام می‎شود. پس از گذشت چند ساعت وضعیتِ صدای قوقولی قوقویِ باشکوهِ تنور مردانهُ سابق مانند غلغل کردن آب سماور به صدایِ سوپرانویِ زنانه تغییر می‎کند، و بعد از چند روز نتیجهُ کاملِ عمل جراحیِ جنسی خود را نشان می‎دهد. خروس شروع می‎کند به احساس مادر بودن و تکاملِ یک باروریِ فوق‎العاده. او تمام آزمایشگاه را با تخمگذاری پُر می‎سازد تا آشکار سازد که لباس قدیمیِ حضرت آدم را کاملاً از تن درآورده تا با تمام وجودش رختِ یک جنسِ جدید بر تن کند.
بنابراین یک شالودهُ مطمئن فیزیولوژیکی به دست آمده بود، و پروفسور حالا اجازه داشت به آن فکر کند که این آزمایش را به حوزهُ بالاتر، یعنی جامعهُ بشری گسترش دهد. البته در ابتدا یک مشکل خود را نمایان می‎سازد. زیرا در بین دوستانِ هیئت علمی دانشگاه حتی یک نفر هم پیدا نگشت که بخواهد نقش خرگوش آزمایشگاهی را بپذیرد. همهُ آنها به اوراق مربوط به ادارهُ ثبت احوال‎شان استناد می‎کردند و از مواجه گشتن با مشکلات پلیسی به خاطر پرتاب شدن ناگهانی‎شان به وضعیت ابدی زنانه می‎ترسیدند، به ویژه که آنها در لیستِ سرشماریِ تغییرناپذیرِ اخیرْ جنسیت خود را شخصاً <مذکر> نوشته بودند. پروفسور شِمول برایشان مزایای دگرگونی جنسی را بیهوده معرفی می‎کرد؛ بخصوص از کسب بی حد و حصرِ حقوق سیاسیِ زنان و از این چشم‎انداز می‌گفت که شاعرانِ معاصر بخاطرشان شعر خواهند سرود و بالاتر از آن می‎توانند هزینهُ گرانِ اصلاح ریش را پس‎انداز کنند. او پس از شنیدن جواب‎های منفیُ پی در پی با این خطر جدی روبرو شده بود که اجباراً ادامهُ تحقیقات و تمام لوازمش از قبیل چاقوی جراحی، نخ بخیه، سرنگ‎های ضد عفونی شده و غدد جنسی تأکید گشته را به میخ آویزان کند.
خوشبختانه دستیار خودش این منفذ را پُر می‎سازد‎. دکتر آلویز کنارّه از بزدلی دیگران خشمگین بود و برای این آزمایش داوطلب می‎شود. او می‎گوید: "آقای پروفسور، قسم به مردانگی‎ام وقتی شما مشغول تبدیل کردنم به یک زن هستیدْ همه چیز را تحمل خواهم کرد و تکان نخواهم خورد. من سالیان درازی مذکر بودم، این کافی‎ست. تنوع باید باشد!"
بنابراین پروفسور با احتیاطِ کامل یک جراح برجسته مشغول کار می‎شود، و عمل پیوندِ عضو بدونِ درد و بدون تب با موفقیت به انجام می‎رسد. دکتر آلویز کنارّه بطور قابل ملاحظه‎ای زنانه می‎شود و حالا می‎توانست با داشتن دلیل کافی بجای نام آلویز حتی برای خود لقبِ آلویزیا را انتخاب کند. تمام فضایلی که از راحیل همسر حضرت یعقوب در کتاب مقدس، از ناوسیکائا دختر آلکینوئوس در اسطوره‎های یونان تا موجودِ پری مانند در اثر گرهارد هاوپتمن ستایش می‎شوندْ در او از لحاظ جسمانی و روحی با چنان سرعتی تکامل میابند که خیاطِ زنانه به سختی قادر بود لباس‎های ضروریِ این تحولِ سریع را تحویل دهد.
او، یعنی پژوهشگرْ دوشیزهُ باکرهْ یعنی دستیارش دکتر آلویز کنارّه را با گونه‎های متواضع و خجالتی در مقابل خود ایستاده می‎بیند. و به ویژه از چشمان <زن> یک سحر و جادو پخش می‎گشت، همانطور که یک بار از چشمان کلئوپاترا ساطع گشتند و حواس سزار را مغشوش ساختند. راوی در اینجا دستپاچه می‎شود، زیرا او در واقع باید می‎گفت: از چشمان <مرد>. همانطور که اصولاً ضمایر شخصی در یک داستانِ پیوندِ عضو که در آن تفاوت‎های جنسیتیِ مرسوم معنا و مفهوم خود را از دست می‎دهند بد طور به مشکل برخورد می‌کنند.
اما پروفسور شِمول کمترین سؤالی در این باره نمی‎کند. اولاً بعد از بیرون آمدن از شوکِ بزرگ تغییر صداْ دستور زبان برایش بیتفاوت گشت، ثانیاً و کاملاً بخصوص همسرش روزائورا که بیست و سه سال پیش با او ازدواج کرده بود حالا در مقایسه با دکتر کنارّه دیگر دلچسب و به اصطلاح زنانه به نظرش نمی‎رسید. زیرا روزائورا بر روی لبِ بالایش چیزی بین کُرک و فرچهُ زبر حمل می‎کرد، دارای یک عضوِ گفتاری مانند یک سرگُردِ بازنشسته بود و اصولاً بطور غریزی به اصطلاح پدیده‎های جنسی از خود نشان می‎داد. درگیریِ وجدان در روانِ پروفسور شِمول به این نحو به پایان می‎رسد که او زن یائسه‎اش را از خانه بیرون می‎اندازد و همراه با دستیارش به ادارهُ ثبت احوال می‎رود، با این نیت که با <او> یا بهتر است گفته شود با <دوشیزه> پیوندِ جدید زناشوئی را به ثبت رساند.
از دیدگاه صرفاً فیزیولوژی بر ضدِ این کار جای هیچ اعتراضی نبود. اما یک کارمندِ ادارهُ ثبت احوالْ کارشناس فیزیولوژی نیست، بلکه انسانی‎ست که به دستور و گواهینامه محکم چسبیده است، و از مدارک هویت خیلی زیاد می‎فهمد، اما برعکس از غدد هیچ چیز نمی‎داند. خلاصه، داستان هنوز تمام نشده است. زیرا قبل از آنکه دکتر کنارّهُ تبدیل به زن گشته واقعاً بتواند با پروفسور شِمول ازدواج کند باید ابتدا هنوز برای چیز دیگری تصمیم گرفته شود؛ یعنی این پرسش پژوهش جنسی:
"آیا این کار سزاوار مجازات است؟"

خر زرنگ یا ابله‌ترین خر!

سیاستمدار شارلاتانی شروع کرده بود به خر پنداشتن مخاطبین خویش. او تصور می‌کرد سخنرانی کردن برای خران آسان است و نمی‎دانست که در اینصورت باید خودش هم استادِ خران یا به عبارتی از همهُ خرها خرتر باشد.
او خر را حیوانِ نفهمی به شمار می‌آوردْ اما چون نمی‎دانست که آدمِ نفهم قادر به فهمیدن نیست و با این حال همچنان برایشان سخنرانی می‎کردْ بنابراین این سیاستمدارِ زرنگ باید حتماً از آدمِ نفهم هم نفهم‎تر باشد.
*
دوباره چهرهُ رفیق دیوانه‎ام مزهُ تُرش به خود می‎گیرد و می‎گوید: من درک نمی‎کنم که چرا برخی از مهاجرین به اروپا و آمریکا و کانادا و کشورهای دیگر می‎گویند که دل کندن از محلی که متولد شده‎اند برایشان غیر قابل تحمل است! در حالیکه بیشتر آنها تا قبل از مهاجرتْ بارها و بارها از محلی به محل دیگر، از شهری به شهر دیگر، از استانی به استان دیگر و از دهاتی به دهات دیگر نقل مکان کرده و در آنجا ساکن شده‎اند و کک‎شان هم حتی نگزیده!؟!
*
نمی‎دانم این رفیق دیوانه‎ام در حالِ دیدن چه چیز در یوتوب بود که ناگهان رویش را برمی‌گرداند و غیرمنتظره با خشم به سرم فریاد می‎کشد: تا زمانی که ما ــ همانطور که زبان مردم آلمانْ آلمانی‎ست، زبان مردم روسْ روسی‎ست، زبان مردم ترکیهْ ترکی‎ست، زبان مردم انگلیسْ انگلیسی‎ست، زبان مردم فرانستهْ فرانسوی‎ست و زبان مردم عربستانْ عربی‎ست ــ زبان فارسی را به زبانِ ایرانی تغییر ندهیمْ باید تا ابد بر سر و کول هم بزنیم! و به قول معروف همین آش است و همین کاسه! 
حالا بلند بگو که زبان مردم ایران چی‎چیه؟ ... پس چرا چیزی نمی‎گی؟! ... خوب بگو که زبان مردم ایران چی‎چیه!
ــ ای بابا! تو چرا بخاطر هر چیزی زود عصبانی می‌شی ... بسیار خوب، زبان مردم ایران ایرانی‌ست، دلت خنک شد؟
 *
من رهبر کارگران بیکار جهانم. مطالبات حزب کارگران بیکار جهانْ کاملاً ساده، عادلانه  و عاقلانه است: آزادی، تضمین حداقل مخارج زندگی که شامل مسکن، خوراک، تحصیل و خدمات پزشکی‎ست.
*
مردرندْ آدمی‎ست که برای یافتن پاسخ منطقیِ یک سؤالِ سختْ به خود می‌گوید که جواب را حتماً باید از قلب دریافت کرد و نه از مغز. زیرا چنین به او گفته شده است که پاسخ‎های قلب به سؤالاتِ مشکل می‎توانند ساده، از حماقت پُر و از منطق خالی باشند.
*
ــ یا اَخی، ماذا فَعَلتُ مَعَ قاشقچی؟ یعنی با قاشقچی چکار کردید؟
ــ خدا شاهد است که ما با ایشان هیچ کار بدی نکردیم. البته قاشقچی نام قدیم‎شان است! آنطور که خبرش به ما رسیده بود ایشان بسیار مایل بودند تغییر نام دهند! بنابراین ما فکر کردیم که باید هر کاری از دست‎مان برمی‌آید برایشان انجام دهیم. البته ما سختی‌های فراوانی هم به این خاطر تحمل کردیم. و حالا ایشان پس از یک عمل جراحیِ زیبائیِ چند ساعته که توسط پزشکِ فرستادهُ ما بر رویشان انجام گشتْ خدا را شکر از قاشقچی به چنگالچی تغییر نام داده‎اند و در یکی از رؤیائی‎ترین مناطق جهان از زندگی لذت می‎برند. اما از آنجا که ایشان مایلند محل اقامت‎شان مخفی بماندْ بنابراین ما هم از فاش ساختن آدرس‎شان معذوریم.
*
دادن مشاورهُ اشتباه می‎تواند جان انسان را به خطر اندازد، همانطور که تجویز دارویِ اشتباه جان بیمار را به خطر می‎اندازد.
*
چون خودش نتواسته بود قاضی شودْ بنابراین دلش خیلی می‌خواست لااقل کلاهش با خوب درس خواندن به این شغل برسد!
خیلی مایل بود کلاهش را قاضی کند، اما چون آن را قبلاً بر سر کس دیگری گذارده بودْ بنابراین این شغل مهم را به جیب شلوارش واگذار کرد.
*
حاصلِ پراکندنِ تخم‎هایِ سخنانِ تخمکیْ چیزی بجز خایه نمی‎باشد. (عبید زاکانی)

افسوس، افسوس! اعتراف نجیب‌زادگان.

 
این داستان یک پس‌زمینهُ محرمانه دارد و از راوی هم درجهُ بالائی از رازداری می‎طلبد. خودم شخصاً از آن فقط توسطِ نقضِ فاحش پیمان‎شکنی مطلع گشتم و باید خود را متعهد می‎ساختم که آن را برای افراد غیرمجاز فاش نسازم. من هم این کار را کردم، به این نحو که به نمام قول دادم: "مطمئن باشید که من هم به همان اندازهُ رازداری شما راز نگاه خواهم داشت. من حتی فراتر از آن هم می‎روم: من فقط از اسامی کوچک خانم‎ها و آقایانِ داستان نام خواهم برد."
این داستان در خانهُ بارونِس ماگدا بازی شده بود، یک بیوهُ جوانِ عجیب با یک درکِ نسبتاً آزاد از زندگی، که حالا حلقه‎ای از آقایانِ برگزیده را برای نوشیدنِ چایِ ساعتِ پنج عصر در نزد خودش می‎دید. تعدای ستایشگر و داوطلبانِ کم و بیش امیدوار به التفاتِ بارونِس. آنها از این صحبت می‎کردند که آیا یک خانمِ مستقل مجاز خواهد بود به تنهائی با یک آقا سفر کند. و پس از تصویبِ پاسخِ آری به این پرسشِ اولیهْ خانم ماگدا باید شخصی را مشخص می‎کرد که برای سفر تابستانی به عنوان همراه و جنتلمنِ خدمتگذار خود می‎پذیرفت.
خانم توضیح می‎دهد: "من با این امتیاز آن کسی را سعادتمند خواهم ساخت که حالا به بهترین وجه از یک وضعیت دشوار سود ببرد. این مربوط به یک بازی دسته‎جمعی می‎شود که دستورالعمل آن را من در یکی از رمان‎های داستایفسکی پیدا کرده‎ام، و او آن را بعنوان یک <بازی کوتاه> توصیه می‎کند. من خود را بعنوان جایزهُ این بازی نشانده‎ام، و من همچنین نقش داور را که برنده را تعیین خواهد کرد بر عهده می‎گیرم. موافقید؟"
"البته! با هزار شادی! اما بازی اصلاً چطور انجام می‎شود؟؟"
"آقایان محترم، دقت کنید. حالا هر یک از شما با کلمات کوتاه یک داستان تعریف خواهید کرد، یک رخدادِ واقعی از زندگی خود. و حالا اولین دشواری می‎آید: کاملاً صادقانه، بدون هیچگونه پرده‎پوشی و رتوش؛ کاملاً صادقانه، همانطور که انسان وقتی با خودش صحبت می‎کند همیشه راست می‎گوید."
"خانم ماگدا، شما گفتید که این اولین دشواری‎ست. بنابراین باید دشواری دومی هم وجود داشته باشد، این دومین دشواری چیست؟"
"بله، حالا تکلیف اصلی می‎آید، و این واقعاً کمی مشکل است. هر یک از آقایان باید شرافتاً و وجداناً آن عملی را گزارش دهد که به نظر خودش یک رذالت بزرگ است. فقط یک فرد ریاکار می‎تواند به خودش این دروغ را بگوید که هرگز مرتکب هیچ رذالتی نمی‎شود. اما هسته اصلی بازی ما صداقت است. بنابراین بزک نکرده و بدون دروغ. اعتراف‎هایتان را بکنید! یک آدم رذل فردی است که از خودش هیچ رذالتی برای تعریف کردن نداند. و البته: همه چیز در این چهاردیواری باقی می‎ماند. این قولِ شرف البته برای تمام حضار صدق می‎کند. آقای هاینس آیا مایلید شروع کنید؟"
"احتمالاً برایم هیچ چاره‎ای باقی نمی‎ماند. زیرا گرچه من هیچ نمونه‎ای از پاکدامنی نیستمْ اما نمی‎خواهم اجازه دهم به بزدلی هم متهم شوم: حداقل نه در حال حاضر. من با شجاعت اعتراف می‎کنم که ابتدا در همین چند ماه پیش یک بار بزدلی کردم. من آن زمان در ایالت تورینگن پشت فرمان ماشینم بودم و بدشانسی آوردم و با یک صنعتگر جوان تصادف کردم. من او را نکشتمْ اما بدون شک بسیار آسیب رساندم. مرد جوان پشت سرم فریاد می‎کشیدْ اما من نمی‎خواستم زحمت و مشکلی برایم پیش آید، بنابراین با دو برابر کردنِ سرعتْ در نور کم شب فرار کردم. البته من بعداً بخاطر رفتارم شرمنده بودم، و امروز این عمل برایم غیر قابل درک به نظر می‎رسد. اما من مجبور بودم که بدترین عمل زندگی‎ام را تعریف کنم، و از آنجا که برایم یک چنین جایزهُ ارزشمندی دست تکان می‎دهدْ بنابراین هدف وسیله را تقدیس می‎کند. همچنین فکر نکنم که یکی از آقایان بتواند از من در صداقت پیشی گیرد."
نفر بعد در پاسخ به او می‎گوید: "ما صبر خواهیم کرد و نتیجه را خواهیم دید!" و بعد چنین ادامه می‎دهد: "من در آخرین اظهارنامهُ مالیاتی‎ام کار تقریباً قوی‎ای انجام دادم. و برای حفظِ کامل حقیقت باید بگویم که رقم 20050 بود. این مقدار گیلدن هلندی را من در یک معاملهُ کالای هلندی به دست آوردم و در اظهارنامهُ مالیاتی با کمی گستاخی بجای گیلدن هلندی نوشتم مارک آلمانی. و من همچنین واقعاً به یاد نمی‌آورم که هرگز در تمام عمر کاری شبیه به آن را انجام داده باشم."
دکتر هاینریش چنین گزارش می‎دهد: "بدترین چیزیکه من می‎توانم در مطبم بخاطر آورم موردِ زیر است: من در زیر میکروسکوپ یک باسیلوسِ جدید کشف کردم، و در این وقت شیطانِ آزمایشگر بر من چیره می‎شود، من سخت مشتاق بودم بدانم که تأثیر این باکتری چیست. و به این خاطر به زیر پوستِ بیماری که برای هدفِ کاملاً متفاوتی بیهوش ساخته بودمْ میزان معینی از آن را تزریق کردم. نتیجه: یک نوع تیفوس. البته این مرد توانست عاقبت به سختی از دست مرگ بگریزد، اما در هر حال این یک عمل رذیلانه از طرف من بود."
بازی با مراعات قوانین ذکر گشته ادامه داشت. تازه وقتی که وجدان وراج شودْ بعد انواع چیزها را برای تعریف کردن می‎داند، و اعترافِ هر نفر الهام بخش اعترافِ نفر بعدی می‎شود. در مجموع دسته‌گل زیبائی از جرم‎ها به دست آمد، و صداقت که در غیر اینصورت چنین کم به خود پاداش می‎داد پیروزی را جشن گرفته بود.
آیا همه بازی کرده‎اند؟ نه، هنوز یک نفر بازی نکرده است، مشاور کوچک اندامِ دولت به نام آیتلکونو. مگر او تا همین حالا در اتاق نبود؟ چنین به نظر می‎رسید که آقای ظریفِ کوچک اندامِ دارای شخصیتِ ضعیف از زیر بارِ بازی کردن شانه خالی کرده باشد.
اما آقای مشاور پس از دو دقیقه دوباره در اتاق ظاهر می‎شود. او فقط چند لحظه را در راهرو گذرانده بود.
"شما هنوز تعریف کردن داستان‎تان را به ما بدهکارید! فقط بخاطر نگرانی بهانه نیاورید! بفرمائید اعتراف کنید!"
"فوراً خانم گرامی. این کار را خواهم کرد. آیا باید من بزرگ‎ترین رذالت زندگی‎ام را گزارش دهم؟ من نیازی ندارم در گذشتهُ دور جستجو کنم، این رذالت کاملاً تازه است."
"آقای مشاور واضح‎تر توضیح دهید. مگر چه کار کرده‎اید؟"
"خیلی ساده، من همین حالا در راهرو به دادستان تلفن کردم و اسامی، آدرس و جرم انجام دادهُ تک تکِ آقایان را به او اطلاع دادم. احتمالاً فردا همهُ آقایان احضاریه دریافت خواهید کرد و دادگاه جنائی ما کار ارزشمندی در پیش دارد."
این اوج رذالت است!

شگفتا، ساعت سیزده ضربه زد!

دعوت به شامِ آقایان مزایای خود را دارد. موضوعاتِ گفتگو خود به خود تنظیم می‎گردند، غذا اجازهُ تمرکز کردن می‎دهد، و وقتی غذا خوردن تمام می‎شودْ آدم نیازی ندارد هیچ خانمی را به خانه برساند. این بار ما به ویژه جمع جالبی بودیم، زیرا در بین حاضرین سه فردِ مشهورِ روز وجود داشتند که به تازگی به یک موفقیت بزرگ با بازتابی گسترده دست یافته بودند. هر سه با هم.
یکی از سه نویسنده در پشت میز غذا سمت راست من نشسته بود. من در او آقائی را شناختم که بالدوین بِرچ نامیده می‎گشت و می‎توانست مقدار زیادی خاویار بخورد. او همچنین در برابر تبریک فراوانم که بسویش جاری می‎ساختم رفتاری پذیرنده داشت، زیرا که نمایشنامهُ این کمپانیِ سه نفره واقعاً مورد علاقه‎ام واقع شده بود.
من قبل از خوردن سوپ از او می‎پرسم: "آقای بِرچ، بگوئید که واقعاً چطور این کار را سه نفره انجام می‎دهید؟ من فکر می‎کنم که این کاری بسیار سخت باشد. من همکاری دو نویسنده را می‎توانم تصور کنم؛ آنها می‎توانند همیشه در یک خطِ میانی به هم برسند؛ اما سه نفر؟ این باید منجر به مشکلاتِ بزرگی شود."
او پاسخ می‎دهد: "این کار آنطور که شما تصور می‎کنید چندان هم سخت نیست. هنرِ چاپ هم توسط سه مرد اختراع گشت. همچنین کشف آمریکا فقط پس از آنکه سه کاپیتان با هم تلاش کردند توانست با موفقیت انجام شود. البته این روش برای نوشتن یک نمایشنامه خیلی راحت نیست. اما آدم با قطعی گشتن عنوانِ نمایشنامه در نهایت در موردِ بقیهُ جریان به توافق می‎رسد."
"بله، این را باید آدم بگوید: عنوانِ نمایشنامهُ شما بسیار عالی‎ست: <شگفتا، ساعت سیزده ضربه زد!>؛ این در ذهن حک می‎شود، طنینی مردم‌پسند دارد و مانند بُمب اثرگذار است. آدم قبل از آنکه نمایش شروع شود شروع به خندیدن می‎کند."
بِرچ اضافه می‎کند: "ضمناً ناگفته نماند که عنوانِ نمایشنامه از من است. شرکای من در ابتدا پیشنهادات کاملاً متفاوتی داشتند. بین خودمان بماند، ما نمی‎توانستیم با آن پیشنهادات هیچ سگی را برای بیرون آمدن از پشت اجاق تحریک کنیم. اما ناگهان عنوانِ نمایشنامه کاملاً شفاف در مقابلم ایستاده بود. و البته بلافاصله پس از خارج گشتن آن کلماتِ نجات‎دهنده از دهانم دیگر هیچ اختلافِ نظری بین ما وجود نداشت. ما مانند همیشه در این نقطه نظر هم به یک وحدت کامل رسیدیم."
"و بعد فوراً شروع کردید به نوشتنِ صحنه به صحنهُ نمایشنامه؟"
"فوراً نه؛ در مخیلهُ همکارم دانیل داکس یک تراژدی در اشعاری شش بیتی در نوسان بود. همکار دوم من به نوبهُ خود می‎خواست یک اپرا از عنوانِ نمایشنامه خلق کند. من در این گیر و دار تصمیم می‎گیرم که این باید یک نمایشِ کمدیِ برلینی شود. و همینطور هم شد."
"اما همانطور که موفقیت ثابت کرده است این بسیار به نفع نمایشنامه گشت. و سپس چه هوشمندانه شما سه نفرْ مطالبِ سیاسیِ باب روز را در این نمایشنامه در هم آمیختید! من به ویژه افشایِ ژزوئیتِ عبوس را عالی یافتم."
"امروزه عاطفه در همهُ نمایشنامه‎های دراماتیک دارای اهمیت است. البته همکارم والدمار واتسکی از ارزش‎های جاودانِ بی‎عاطفگی برای خود افسانه می‎بافت. من اما رأیش را کاملاً زدم. وانگهی من باید تائید کنم که همکارم داکس پس از آنکه من شخصیتِ اصلی را ساختم از من پشتیبانی کرد. و به این ترتیب ما در موردِ سناریو هم همانطور که در ابتدا توسط من ترسیم و بعد دقیقاً تکمیل گشتْ خیلی سریع به توافق رسیدیم."
پس از پایان غذاْ برای نوشیدن قهوهْ در گروه‎هایِ مختلف تقسیم می‎شویم. من همچنین به آقای دانیل داکس که کنار هم قرار گرفته بودیم صمیمانه تبریک می‎گویم و به ویژه ظرافتِ دیالوگ‎هایِ نمایش را برجسته می‎سازم.
نویسنده پاسخ می‎دهد: "بله، این را برخی به من گفته‎اند، چه می‎توانست به سر دیالوگ‎ها بیاید اگر همکارانم فقط یک هجا در آنها تغییر می‎دادند! زیرا که رمز و رازِ ویژگی‎ها در دیالوگ نهفته است، که در این نمایشنامه کاملاً از من است. در این مورد بِرچ و واتسکی خود را بسیار عالی به اثبات رساندند، به این نحو که آنها دستم را کاملاً باز گذاشتند. این واقعاً همکاریِ کاملاً مطلوبی بود."
"من خودم تقریباً باور دارم که هرگز یک فرد به تنهائی نمی‎تواند چنین کاری خلق کند. این فراوانیِ نکاتِ ظریف و کلمات شوخ! برای خلق جنین کاری باید یک فرد همیشه ایدهُ اصلی را داشته باشد، فرد دوم آن را تراشه دهد و فرد سوم با آن هر طور که مایل است توپ‌بازی کند؛ در غیر اینصورت این جرقه و درخششِ پایدار غیر قابل توضیح می‎گشت."
"شما تقریباً به هدف زده‎اید. فقط من باید فرضیهُ شما را به این محدود کنم که تمام کلماتِ شوخ و برجسته از من هستند، و در واقع کلمه به کلمه. هر جا که من یک چنین کلمهُ کلیدی قرار دهم، او در آنجا مانند آهنی سخت می‎ایستد. و ما سرانجام نتیجه را دیدیم: هر شب چهار هزار مارک بلیط فروخته می‎شود و بیشتر از هشتاد صحنهُ نمایش در شهرستان. من نمی‎توانم از دو همکارم به اندازه کافی برای کیاستِ تیزبینانه‎شان تشکر کنم که آنها را قادر ساخت به هر یک از ابتکاراتم براوو بگویند."
بعد از نیمه شب مشخص می‎شود که مسیر خانهُ من و فردِ سوم یکی‎ست. ما در خیابان در بارهُ نمایشِ مشهورِ جشن گرفته گشتهْ بسیار هیجانزده گپ می‎زدیم. من در این حال از دهانم خارج می‌شود که تمام ایده‎ها از ذهنِ آقای بِرچ نشأت گرفته‎اند.
آقای والدمار واتسکی بلند می‎گوید: "<شگفتا، ساعت سیزده ضربه زد!>؟ من واقعاً نمی‎خواهم خودم را با فشار به جلوی صحنه بکشانم، و کلمه‎ای از آن نمی‎گویم که تمام صحنه‎آرائی و آتمسفر و تمام روش به پایان رساندن صحنه‎ها از من هستند. اما آنچه مربوط به ایدهُ کُل ماجرا می‎شود ــ البته به شرط باقی ماندن این راز بین خودمان ــ این نمایشنامه یک کُمدیِ اغراق‎آمیزِ بسیار قدیمیِ فرانسوی از سال 1813 است که من تابستانِ قبل در پاریس کشف کردم. و یقیناً فهمش راحت است که ایدهُ ترجمهُ این نمایشنامهُ‎ قطورِ غبار گرفته و گردگیری و مناسبِ باب روز ساختن آن از من است!"

هیچکس آن را نمی‌داند.

حدود ساعت نُه شب آقای محترمی در هتل ظاهر می‎شود و بهترین و گران‎ترین اتاق را درخواست می‎کند. در ضمن کارکنان هتل مشاهده کرده بودند که او به راننده‎ای که وی را از ایستگاهِ قطار آورده بود دو مارک انعام داده است. این دلیلی کافی بود تا او در مرکز توجهِ تمام کارکنان هتل قرار گیرد. او بر روی ورقهُ مشخصات سریع می‎نویسد "دکتر اویلِن‎اشپیگل" و سپس برای خوردن غذای مختصری فوراً به سالن غذاخوری می‎رود.
او پیشخدمتِ جوانی را که نزدیکش ایستاده بود با حرکتِ دست نزد خود می‎خواند: "بروید به آشپزخانه و برایم یک دندهُ گوساله سفارش دهید. اما بدون سبزیجات، همچنین بدون سُس برنیز بلکه با <زوفلاین‎فلازن>."
پیشخدمت جوان با چهره‌ای احمقانه خود را دور می‎سازد. بعد از چند دقیقه یک پیشخدمت بزرگسال اما بسیار خجالتی ظاهر می‎شود: "ببخشید، حضرت آقا بجز دندهُ گوساله چه سفارش داده‎اند؟"
میهمان با حرکتِ توضیحی انگشتانْ مانند آشپزها پاشیدن چیزی را نمایش می‎دهد: "من <زوفلاین‎فلازن> مایلم. اما در آشپزخانه حتماً اضافه کنید که آن را بیشتر از پنج دقیقه تَفت ندهند." پیشخدمت با پریشانیِ آشکاری ناپدید می‎گردد. به زودی سرپیشخدمتِ با ابهتی جایگزین او می‎شود که بخاطر پیشخدمتِ قبلی عذرخواهی می‎کند و می‎گوید: کارکنان اینجا تقریباً هنوز تازه‎کارند و آموزش کامل ندیده و هیچ چیزی درک نمی‎کنند. حضرت آقا احتمالاً یک اُملتِ سوفله سفارش داه‌اند؟
"کاملاً برعکس؛ <زوفلاین‎فلازن>! آشپزِ شما حتماً آن را می‎شناسد. و یک چیز دیگر: به خدمتکارِ هتل بگوئید که باید فوری چمدانم را <پونتیلیرن> کند!"
سرپیشخدمت که تا چند لحظهُ قبل دارای ابهت بود درهم می‎شکند. چشم‎هایش حالتِ غازی را به خود می‎گیرند که با چماق به سرش کوبیده باشند. او خود را ساکت و ناامید دور می‎سازد.
هیجان بر هتل مسلط شده بود. کارکنان درهم زمزمه می‎کردند و در تلاش بودند معما را کشف کنند. دیگر هیچکس جرأت نمی‎کرد خود را به میهمان که دستوراتِ دشواری می‎داد نزدیک سازد. عاقبت مدیر هتل تصمیم می‎گیرد شخصاً پیش میهمان برود: "از شما بخاطر تکرار مزاحمت معذرت می‎خواهم، همه چیز در چند ثانیه انجام خواهد گشت. آیا آقای دکتر در مورد چمدان دستور ویژه‎ای دارند؟"
"بله، خدمتکار هتل باید آن را فوری <پونتیلیرن> کند. او می‎تواند در حالی که من اینجا دندهُ گوساله با <زوفلاین‎فلازن> می‎خورم این کار را انجام دهد."
پاسخ در گلوی مدیر هتل می‎میرد و برایش آشکار می‎گردد که خدمت کردن به این میهمان انجام ناگشتنی‎ست؛ و از قضا خدمت کردن به میهمانی که بهترین و زیباترین اتاق هتل را دارد! شهرتِ هتل در آستانهُ لکه‎دار گشتن بود. در این لحظه میهمان چنین ادامه می‎دهد: "من فکرم را عوض کردم. بجای <زوفلاین‎فلازن> ترجیح می‎دهم سیب‎زمینی سرخ شده داشته باشم. و چمدان را هم خودم به تنهائی می‎توانم <پونتیلیرن> کنم."
مدیر هتل از شادی با جهشی از سالن غذاخوری به لابی هتل می‎رود. شش دقیقه دیرتر بخار سیب‎زمینی‎های سرخ گشته در برابر آقای سختگیر بالا می‎رفت، و از چشم خدمتکار هتل قطرات اشگِ شادی بر روی چمدانِ اسرارآمیز می‎چکید. روز بعد مرد غریبه هنگام عزیمت انعام‎های شاهانه می‎دهد، اما منظور خود را از <زوفلاین‎فلازن> و <پونتیلیرن> فاش نمی‎سازد. به همین دلیل ما هم از آن هرگز مطلع نخواهیم گشت.
و این واقعاً جای تأسف دارد. زیرا <زوفلاین‎فلازن> در صورت وجود خارجی داشتن باید واقعاً خیلی خوشمزه باشد، و یک چمدانِ <پونتیلیرن> گشته در مقابل یک چمدان <پونتیلیرن> نگشته بدون شک دارای مزیت نو بودن است.