اهل سیبری.

امروز در منطقهُ عملیاتی‎مان اولین مُرده را دیدم. او یک سربازِ اهل سیبری بود که به ضرب گلولهُ نگهبان‎مان از یک درخت صنوبر به پائین انداخته شده بود. او آنجا به پشت افتاده قرار داشت، یکی از دست‎ها را سفت در هوا دراز کرده و با دست دیگر خزه و خاک را محکم در چنگ گرفته. کت و بلوزش در دردِ مرگ پاره گشته و باز بودند، گلوله با سرعتِ خشمگینی از میان قفسهُ سینه و پشت رد شده بود. در جیب او یک جفت دستکش قرار داشت؛ آنها حالا دیگر زاید بودند. کاملاً نزدیک فردِ مُرده یک سربازِ پیاده‎نظام دولا شده بود و با بیل کوتاهِ خود یک گور حفر می‎کرد. وقتی او خسته می‎شد یک لحظه می‎نشست و تکه‎ای از نانش را می‎خورد. او در پاسخِ پرسش من در بارهُ مردِ روسی می‎گوید: "ما نمی‎دانیم او چه کسی‎ست. او پلاکِ جنگی، کارتِ شناسائی و هیچ کاغذی همراه نداشت. ما فقط توانستیم به شمارهُ هَنگ‎اش پی ببریم."
من از آنجا می‎روم و در خندق‎ها ناپدید می‎شوم. فردا یک تپهُ کوچک بر روی این محل طاق خواهد زد. سالِ بعد چمن و علف‎های هرز بر روی آن رشد خواهند کرد، و پس از گذشت چند سال دیگر هیچ روحی نمی‎داند که اینجا در این بیابان بی آب و علف یک انسان به خاک سپرده شده است. یک مادر در خانه انتظار می‎کشد، و حتی اگر این مادر فقط زنی از سیبری باشد؛ اما فردی که آنجا به ضربِ گلوله کشته شده و به آسمان نگاه می‎کند پسرش بود.

صدای گام بهار
روز استراحت. ما سه مرد در آن بالا به جنگلِ لهستانی می‎رویم. چند روز قبل از بهار است، بنابراین یک زمانِ مناسب، زیرا یک توده برف به توده برفِ دیگری می‎گوید: برادر عزیزم، بیا، ما می‎خواهیم به سیاحت برویم! از هر کجا بگذریمْ گربه‎هایِ کوچک زرد با پوزه‎های پر پشت از بوته‎ها سر تکان خواهند داد و محل‎هایِ پُر خزهُ بخاردار از ما دعوت خواهند کرد.
ما سه مرد در یک محلِ خالی از درختِ جنگل استراحت می‎کنیم و بر روی کندهُ درختی می‎نشینیم. ما به عنوانِ آلمانی اصیل نمی‎توانیم پنج دقیقه آرام بنشینیم، بلکه باید بیدرنگ ضخیم‎ترین کلافِ فلسفی‎مان را ببافیم. (هر فرد این کلاف را در انبار دارد!)
پس از بحث شدیدی به توافق می‎رسیم که جنگ یکی از فُرم‎های نگهداری بشریت است، چیزی مانند نوشیدن، غذا خوردن و جفتگیری، و دلیل‎مان این بود که در تمام زمان‎ها، از زمانیکه زمین شروع به چرخش کردهْ کشتارِ سازمان یافته وجود داشته است ...
بنابراین برایمان دقیقاَ آشکار بود که جنگ باید وجود داشته باشد. اما دلیل وجود آن همان گردوئی‎ست که انبردستِ مغزِ ضعیف تکامل یافته‎مان نمی‎توانست پوستش را با وجود تمام تلاش‎هایمان بشکند!
سه نظر در چلپ چلوپِ گفتار شناکنان می‎آیند: 1ــ جنگ باید باشدْ برای اینکه جهان به خواب نرود. 2ــ جنگ باید باشدْ برای اینکه بشریت نَفَس خداوند را احساس کند. 3ــ جنگ باید باشدْ برای اینکه امپراتوری بتواند پاهای خود را که مدت‎هاست به اندازه کافی لخت از لبهُ پائین تخت آویزان است بپوشاند.
یک جغد پیر که مانند ما بر روی شاخهُ فلسفی در جِنگل نشسته و بیاناتِ کودکانهُ ما را تا حال صبورانه گوش می‎کردْ وحشتزده می‎شود و از آنجا پرواز می‎کند. بجایِ او یک کرمِ چاق از سوراخش بیرون می‎خزد، برایمان با بدنش یک قوزِ مسخره‎آمیز می‎سازد و با صدای چرکین، لزج و منزجز کننده‎ای می‎گوید: "احمق‎ها، شما مردم متکبر همه چیز را به خود ربط می‎دهید! انگار که جنگ بخاطر شماها آنجاست! جنگ باید باشدْ برای اینکه ما کرم‎های گرسنه بتوانیم عاقبت یک بار سیر غذا بخوریم. زیرا که خداوند برای تمام مخلوقاتش غذا فراهم می‎سازد."
و از جنگل این صدا طنین می‎اندازد: کرم درست می‎گوید! کرم درست می‎گوید!
کرم ...
     درست ...
              می‎گوید ...

سگ.

من شب‎ها زوزهُ وحشتناکی می‎شنیدم. زوزه هنگامی برمی‎خاست که من در خواب بودم و بیشتر از آنچه اجازه گفتن دارم عذاب می‎کشیدم.
عاقبت فریاد در نهمین شب به اندازه‎ای وحشتناک می‎گردد که من را به بلند شدن مجبور می‎سازد. من کفش‎هایم را می‎پوشم، پالتو بر تن می‎کنم و خارج می‎شوم.
از سمتِ تپه باد به شدت می‎وزید و نمی‎خواست به من اجازهُ رفتن بدهد. من با دشواری از روی مزرعه می‎رفتم. آنجا یک تودهُ رقیق در سر راه قرار داشت، سُربی، زمخت و کهنه. من می‎خواستم از روی آن رد شوم، اما پاهایم در کنار گل و لایِ باتلاق چسبیده باقی می‎مانند، و من این احساس را داشتم که انگار یک درختِ عظیم‎الجثه‎ام و مرتب عمیق‎تر در خاک رشد می‎کنم. من باید قبل از آنکه این هیولا آزادم سازد سه بار از او خواهش می‎کردم.
پس از پیمودنِ مسافتی یک موش‎صحرائیِ عصبانی بر رویِ شیارِ کشتزار می‎پرد. یک درخت بزرگِ خار به من می‎گوید که باید بیدرنگ بمیرم، بعد گیره‎هایش را گسترش می‎دهد و من را به سمت خود می‎کشد. اما چون فریاد از فاصلهُ دور مرتب بلندتر می‎گشت و چون موش‎صحرائیِ سیاه با دندان سفیدِ سمی و با یک خشم موشانه ریشهُ اصلی درخت را می‎جویدْ بنابراین درخت من را ول می‎کند. حالا من آزاد بودم و می‎توانستم به رفتن ادامه دهم.
یک کوهِ بلند لاف‎زنانه خود را در جاده قرار می‎دهد و می‎خواست من را له سازد. من می‎خندم. در این وقت کوه می‎گوید: "نخند، من خود را به آب تبدیل می‎کنم و تو را غرق می‎سازم!" من دوباره می‎خندم. در این وقت او من را بدون آزار رساندن رها می‎سازد و من به رفتن ادامه می‎دهم، به دور دست، به دور دست، به سمتِ فریاد. من بر روی یک تپهُ دندانه‎دار که در طول و عرضش گل نیلوفر رشد کرده بود او را می‎یابم. او یک سگ لاغرِ مبتلا به مرض جرب بود، با پوستی از جذام خورده شده. او یک زنجیرِ آتشین به دور گردن داشت و با دیدن من با صدای وحشتناکی فریاد می‎کشد: "به من کمک کن! به من کمک کن! آه انسان، آه انسان، من به نافِ زمین زنجیر شده‎ام!"
من می‎گویم: "من چطور می‎توانم به تو کمک کنم در حالی که خودم را به سختی می‎توانم یدک بکِشم؟" او ناله می‎کند: "هیچ چیز مهم‎تر از داشتنِ شجاعت نیست!"
من زنجیر آتشین او را از گردن باز می‎کنم. از آن به بعد او هر روز و هر ساعت، گام به گام من را همراهی می‎کند، و زوزه‎اش با گذشتِ زمان به یک نالهُ ضعیفِ سگانه تبدیل شده است.

افسانه
یک خرگوشِ مادر در لانه کنار پسرش نشسته بود. در این هنگام در آن دورادور یک تیراندازیِ بزرگ شروع می‎شود. خرگوشِ مادر قاشق را به کناری می‎گذارد و می‎گوید: "آه، من احساس می‎کنم که به پائیز نزدیک می‎شویم، مردم خواستارِ خزِ ما هستند. پسر، پسر، ما باید خود را نجات دهیم!"
آنها به کشتزار می‎گریزند. آنها در آنجا انسان‎هائی را در حال پرش بر روی کشتزار می‎بینند که انسان‎های دیگری با یک جهش به استقبال‎شان می‎رفتند، همه با تفنگ‎هائی در دست که از لوله‎هایشان دود برمی‎خاست. بَنگ بَنگ، آنجا شلیک می‎گشت.
بَنگ بَنگ، شکار وحشیانه ادامه می‎یابد.
بَنگ بَنگ، همه چیز مانند یک کابوس سریع تمام شده بود.
خرگوش مادر می‎گوید: "عجب" و کنجکاوانه یک مُرده را که با مغز خُرد گشته در شیارِ کشتزار افتاده بود بو می‎کشد و ادامه می‎دهد: "جهان دیوانه شده است. انسان ما خرگوش‎ها را کاملاً فراموش کرده است. حالا انسان‎ها همدیگر را شکار می‎کنند!"
"ماما، آیا انسان‎ها هم خز دارند؟"

کریسمس
ما دقیقاً در نیمه شب شمع‎ها را روشن می‎کنیم و تا لحظه‎ای که پنج شعلهُ کوچک می‎سوخت به درخشش نور نگاه می‎کردیم، سپس ما سه نفر در کنار تخت که باید میز را به تصور می‎آورد می‎نشینیم، افسر جام‎ها را از بطریِ شرابی که آورده بود پُر می‎سازد. ما می‎نوشیم، نانِ سربازیِ خشک شده را می‎خوریم و به زادگاه و به زمان گذشته فکر می‎کنیم. کسی حوصلهُ حرف زدن نداشت. فقط اجاق که خوب تغذیه شده بود مانند یک گربهُ راضی خُرخُر می‎کرد. نگهبان بر روی الوارهای چوبیِ کفِ سنگر به زحمت به این سو و آن سو گام برمی‎داشت، و شلیکِ یک مسلسل در فاصلهُ دورْ پاسخ پیام فرشتگان بود.

ودکا.

دستان بسته
ما در سنگرها قرار داریم، ما سوارکاران، ما سربازان پیاده، ما توپچی‎ها. زمستان بر ما پیروز شده است. ما پسرانِ زمینِ قهوه‎ای رنگ شده‎ایم.
شهرهایِ زندگی فراموش گشته قرار دارند. حلقه‎هایِ زُلفِ جنگل بیهوه طنین می‎اندازند. ما باید درخت‎ها، این وفادارترین برادرهایمان را قطع کنیم. ما برای بدن‎هایمان به آتش محتاجیم.
انزواْ پارچه‎های ضخیم در اطرافمان آویزان ساخته است. روز برای ما خوردن، کشیک دادن و خوابیدن شده است. اما چه کسی می‎گوید که ما هنوز انسانیم؟
اینکه اما جنگ دوباره خواهد آمد، حملهُ رو به جلو! اینکه آدم در حالِ کشتن حداقل تأیید زندگی‎اش را دارد! ای آسمان، ستون‎هایت کجا هستند؟ ای زمین، آسمانِ تو کجاست؟ ای حس، مانند سامسون باش! زنجیر را پاره کن!

سه فریاد
هنگام عقب‎نشینی در کورولایزاْ باید یک جاسوس تیرباران می‎گشت. به او اجازهُ داشتن یک کشیش داده می‎شود؛ اما او لجوج بود و کشیش را نمی‎خواست. او می‎گوید فقط یک چیز می‎خواهد؛ که به او اجازهُ سه بار فریاد کشیدن را بدهند. این خواهش را به سرهنگِ سالخورده می‎گویند و او با تکان دادن سر با آن موافقت می‎کند.
اولین فریاد: من شما غریبه‎ها را تا مغزِ روحم لعنت می‎کنم.
دومین فریاد: جائیکه به گور سپرده می‎شوم باید یک جنگل رشد کند.
سومین فریاد: من از مادرم بخاطر هر جرعه شیری که از پستان‎هایش نوشیدم سپاسگزارم.
مترجم آنجا ایستاده بود و فریادها را یکی بعد از دیگریْ کلمه به کلمه برایمان ترجمه می‎کرد. و قلب من باید اعتراف می‎کرد: به خدا قسم این سه فریاد برای یک جاسوس بسیار عجیب و غریب‎اند؛ و ارزش آن را دارند که آدم آنها را هرگز فراموش نکند.

نوشتار
فریاد کشیدنِ <هورا> خوب است، وقتی آدم در آلمان یک پارچِ پُر از آبجو پر روی میزش باشد و وقتی کره در تابه‎اش هرگز تمام نشود.
جشن پیروزی گرفتن خوب است، وقتی آدم صدای ترق و تروقِ دیگری بجز صدای ترق و تروقِ آتشبازی نشنیده باشد، و وقتی آدم انفجارِ نارنجک و ترکش‎ها را فقط از روزنامه‏‎ها بشناسد.
حرف زدن از استقامت خوب است، وقتی آدم شب‎ها در کنار همسرش در لانه دراز کشیده و برایش یک کودک درست می‎کند و می‎تواند لحافِ گرم را طبق میلش بر روی سر بالا بکشد.
اما یک سرباز بودن سخت است؛ زیرا که باران خیس می‎سازد، سرما نشگون می‎گیرد، خورشید نیش می‎زند، گرسنگی به درد می‎آورد، تشنگی گلو را می‎سوزاند، و زمینِ مرطوب باعث کمر درد و رماتیسم می‎گردد.
اما یک سرباز بودن سخت است؛ زیرا آدم دیگر انسان نیست؛ آدم باید اراده‎اش را تسلیم ارادهُ شخصِ دیگری سازد؛ آدم هرگز فراتر از رفتن چشمان خویش نمی‎بیند؛ آدم باید در هر پلیدی شرکت کند و هرگز نمی‎داند که این اعمال پلید چه زمان به پایان می‎رسند.
اما یک سرباز بودن سخت است؛ زیرا آدم باید نه فقط راهپیمائی کند و باز هم راهپیمائی کندْ بلکه باید آدم هم بکُشد. این بدان معناست که باید به چهرهُ خدای متعال نگاه کنی و مسئولیت کشتن را تا پایان عمر بر عهده گیری. این بار را هیچ فرمانده‎ای از دوش کسی برنمی‎دارد. همچنین بالاترین فرمانده هم این کار را نمی‎کند. هیچ فرماندهی.
بنابراین تعجب نکنید که ما بسیار ساکت هستیم. دوستانِ وحشتزده از خانه خارج شوید و پیش ما بیائید، و شماها درک خواهید کرد که ما خاکِ آلمان را بیشتر از شماها دوست داریم. زیرا ما از آن بسیار دورتر هستیم. زیرا ما هر ساعت باید برای آن کشته شویم. زیرا ما ابتدا در غربت می‎توانستیم بسنجیم که خاک آلمان واقعاً چیست. سپس شماها درک خواهید کرد که ما بر علیه دشمنِ خود از هیچ کلمات بزرگی استفاده نمی‎کنیم، بلکه با احترام دست به سمت کلاهخود می‎بریم. و اما، وقتی دشمن بیاید، سپس ما یک لحظه هم تردید نمی‎کنیم، سپس ماشه را می‎فشریم و به قفسهُ سینهُ پهناورش شلیک می‎کنیم!
آمین!

ودکا
ما در اقامتگاهِ خود در نزد یک دهقانِ روسی نشسته بودیم، گفتگو در حلقهُ همرزمان می‎چرخید، هر یک از ما حرفی برای گفتن داشت که می‎توانست بدون مجازات آن را تعریف کند، و در پایان، قبل از آنکه ما به رختخواب برویم، یعنی بر روی زمین بخوابیمْ همرزمِ لهستانیِ کوچک اندامِ ما یک داستان از ودکا تعریف می‎کند.
دهقانِ روسی گرچه هیچ کلمه‎ای از صحبت ما نمی‎فهمیدْ اما پارسامنشانه به آن گوش سپرده بود. هنگامیکه اما حالا کلمهُ <ودکا> به انبارِ مغزش راه می‎یابدْ یک درخشندگیِ شاد بر چهرهُ پُر چین و فروافتاده‎اش می‎دَود. او بطور غیرمنتظره از جا می‎جهد و شروع به یک رقص روسی می‎کند، رقصی چنان عجیب و غریب که ما باید بسیار می‎خندیدیم. سپس در  ظروف خیالی برایمان به اصطلاح ودکا می‎ریزد، به این سو و آنسو می‎پرد، بعد شروع می‎کند مستانه به تلو تلو خوردن و عاقبت وقتی همسرش به اتاق می‎آیدْ او یک چوب برمی‎دارد و با آن به زن چنان ضربه‎ای می‎زند که زن در حال گریستن می‎گریزد.
بنابراین در ژانویه سال 1916 این اتفاق رخ می‎دهد که فقط طنینِ یک کلمه توانست یک انسان را مست سازد.

جمجمه.

منطقه‎ای که ما از میانش راهپیمائی می‎کردیم بطور غیر عادی صلح‎آمیز به نظر می‎رسید. هیچ خانهُ سوخته‎ای جاده‎ها را تاجگذاری نمی‎کرد. میوه زیبا و در ارتفاع ایستاده بود؛ در محلِ خالی از درختِ یک جنگل سه آهو بدون ترس غذا می‎خوردند. ما برای نوشیدن به اندازه کافی آب با خود برداشته بودیم؛ بجز کوله‎پشتی هیچ نگرانی‎ای به ما فشار نمی‎آورد، و بنابراین شادی از قلب ما بزودی مانند زمینی که نارنجک به آن برخورد کرده باشد در گرداب‎های بوالهوسانه می‎جهید، ما مانند کودکان شادی می‎کردیم و از اینکه می‎توانستیم یک بار دیگر انسان باشیم خوشحال بودیم.
هنگامیکه ما برای استراحت دراز کشیده بودیم، اوتو کروگر از مزرعهُ نزدیکی یک شلغم بزرگ می‎آورد، پس از خالی کردن درونشْ در یک طرف آن دو چشم، یک بینی و یک دهان حفر می‎کند، طوریکه شلغم مانند یک جمجمه دیده می‎گشت.
ما در آخرین لحظات گرگ و میش هوا، یعنی زمانیکه مردم روستا در جلوی درب خانه‎هایشان می‎نشینند و عصر را سپری می‎سازند به اردوگاه می‎رفتیم. امروز اما در کوچه‎ها بجز کودکانی که بلند می‎خندیدند و بازی می‎کردند و کرم‎های شبتابی که ساکت و عاشقانه بالونِ سبز کوچک‎شان را به دنبال خود می‎کشیدند دیگر هیچکس نبود. کروگر شلغم را بر روی تفنگش قرار می‎دهد، یک شمع درون آن می‎گذارد و آن را روشن می‎کند. حالا نور آتش از چشم‎ها، بینی و دهان به بیرون می‎درخشید و مانند شبح دیده می‎گشت. کودکانی که با خوشحالی به سمت ما دویده بودند با دیدن شبح مردد می‎شوند. سپس همانطور که کودکان هستند فریاد می‎زنند: "آه ماما! مرگ! مرگ!" و با فریاد به درون خانه‎های تاریک می‎دوند.
سر به زمین می‎افتد.
شمع خاموش می‎شود.
ما ساکت به راهپیمائی به سمت اردوگاه ادامه می‎دهیم.

برگی باقیمانده از یک مُرده
مسیحی، دینامیتِ فکرت را بردار، در صورتیکه فکر داشته باشی، و پوستهُ قطع کنندهُ نَفَس را که لجنِ قرن‎ها آن را پوشانده منفجر ساز. بیاموز که از چشمانت بر روی زمین هم استفاده کنی. روحت را حمام کن، دست‎های نازک و پوسته‎ پوسته‎ات را در آب ‎اکسیژنهُ زمانهُ ما بشوی.
داشتن یک خانهُ امن خوب و مفید است. یک حلزون، صدفِ دوکفه‎ای و لاکپشت آن را دارند. وقتی خطر می‎آیدْ آنها اعضایِ بدن‎شان را جمع می‎کنند و زیرِ پوسته می‎خزند. نیروی دشمن باید با مشغول ساختن خود با این پوسته از بین برود.
من هیچ خانه‎ای ندارم، هیچ سقفی. من هیچ زره‎ای ندارم که بتواند از من محافظت کند. من هیچ چیز ندارم که به من امنیت دهد. من از همهُ بارهای نامطلوبِ سرنوشت رها گشته‎ام. باران پیراهن و پوستم را خیس می‎سازد. دانه‎های تگرگ صورتم را پاره می‎کنند. طوفان‎ها با من رفتار آرامی ندارد. اشعه‎های خورشیدِ تردید من را می‎سوزانند و غیر قابل تشخیص می‎سازند.
اما من یک هدیهُ الهی حمل می‎کنم: من مانند تو نیستم، فقیرتر و در عین حال رشک‎آورترم، من بسته شده در گوشهُ یک میزْ آزادانه در دایرهُ جهان در حرکتم. وای بر سایه‎ها!
بچه‎ها، همدیگر را دوست داشته باشید!
آیا یک خدا می‎توانست شفاف‎تر صحبت کند! قطعاً. در غیر اینصورت مگر ممکن بود که حالا بعنوان انعکاسِ آن جملهُ عاشقانهْ فریاد مرگِ میلیون‎ها سلاخی گشته در ساعتِ مرگم طنین اندازد؟
پاسخ!

خفاش
شب، هنگامیکه من در کنار دربِ خانهُ یک دختر روستائی ایستاده و مچ دستش را گرفته بودم تا او را ببوسمْ یک خفاش خود را بر روی موی دختر می‎نشاند. هوا در حال تاریک شدن بود، تاریکی ترس را بزرگ‎تر می‎سازد، و دختر پس از احساس این هیولا بر روی سرشْ شروع می‎کند با صدای بلند به فریاد کشیدن و از خود دفاع کردن. من دختر را رها می‎کنم و می‎گویم: "حیوان احمق، آرام باش!" و با انگشتانم تا حد امکان نرم گردنِ خفاش را می‎گیرم.
خفاش پنجه‎هایش را محکم در مو فرو کرده بود و نمی‎خواست عقب‎نشینی کند. در کنار یک دختر جوانِ سالم بودن را من قابل فهم می‎یابم، من هم اگر تا این نهایت پیش رفته بودم عقب‎نشینی نمی‎کردم.
اما وقتی من تسلیم نمی‎شومْ بلکه برای شکستن مقاومت او نیروی قوی‎تری به کار می‎برم، حیوان شروع می‎کند به جیغ کشیدن، بسیار بلند، مانند وقتیکه یک خوکِ کوچک قصاب را با آستینِ بالا زده در حال آمدن به سمت خود می‎بیند. دهان کوچک خفاش باز و بسته می‎گشت، دندان‎های کوچکِ بسیار تیزش را نشان می‎داد، به بینی کوچکِ برآمده‎اش چین می‎انداخت و چنان رفتاری داشت که اگر سگِ کوچکِ پرنده بزرگ‎تر می‎بود، تقریباً چیزی شبیه به یک سگِ بزرگ دانمارکیْ بنابراین من حتماً دچار وحشت می‎گشتم.
اما بالاخره او را از مو جدا می‎سازم و به درون اتاق حمل می‎کنم، می‎گذارم شیرِ تازه لیس بزند، برایش مگس شکار می‎کنم و او بدون فکر کردنِ طولانی آن را تند تند می‎بلعد.
مدت کوتاهی پس از آن صدای شیپورِ حکومت نظامی نواخته می‎شود، و من حیوان کوچک را بعنوان یادگاری پیش دختر می‎گذارم. وقتی شبِ بعد دوباره به آنجا می‎رومْ خدمتکار روستائی خفاش را کنار بقیه در بالای دربِ انبار غله میخکوب کرده بود. دهقانان این کار را بسیار دوست دارند. خرافاتِ بت‎پرستانهُ ابلهانه.
حیوانِ کوچک با بال‎های گشوده مانندِ مسیحِ مصلوب گشته به الوار آویزان بود.‎ من نمی‎توانستم کار دیگری بکنم، من باید برمی‎گشتم، و تمام زندگی باعث انزجارم گشته بود.
اما آیا فکر می‎کنی که دوستی‎ام را با دختر قطع کردم؟