من کمونیست نیستم.


اتوبوس همیشه در جائی مشخص نگاه می‎دارد. راننده باید مراقب باشد، زیرا محلی که اتوبوس نگاه می‎دارد تنگ و کوچک است. هر بار با تکانی تند از خواب می‎پرم. از پنجره به سمت چپ خیابان نگاه می‎کنم و تابلوی همیشگی را می‎بینم: نردبان به اندازه‎های مختلف، هر پله سه مارک Mark و بیست فنیگ Pfennig. برای اطمینان داشتن از اینکه ساعت چند است نگاه کردن به ساعت ضروری نیست: دقیقاً چهار دقیقه قبل از ساعت شش است ــ و اگر هم ساعت من شش را نشان بدهد، یا بیشتر از آن را، بعد می‎دانم که ساعتم درست کار نمی‎کند. اتوبوس دقیق‎تر از ساعت است. من نگاهم را بالا می‎برم و تابلو را می‎بینم: نردبان به اندازه‎های مختلف، هر پله سه مارک و بیست فنیگ ــ تابلو بر بالای پنجره یک فروشگاه لوازم خانگی آویزان است، جائیکه در ویترین میان شیشه‎های مربا، ماشین‎های قهوه خرد کنی و خمیر ماکارونی سازی و ظروف چینی یک نردبان کوچک سه پله قرار داده شده است؛ حالا بیشتر صندلی‎های تابستانی آنجا قرار دارند، همینطور صندلی‎های تاشو. بر روی یکی از صندلی‎های تاشو زنی دراز کشیده است، یک عروسک بزرگ از مقوا یا موم ــ عروسک یک عینک آفتابی به چشم دارد و مشغول خوان رمانی به نام "تعطیلی دادن به خویشتن خویش" است. چشم‎هایم ضعیف‎اند و نمی‎توانم نام نویسنده را بخوانم. من عروسک پشت ویترین را تماشا می‎کنم، و عروسک مرا افسرده می‎سازد، افسرده‎تر از آنچه که هستم ــ من از خودم می‎پرسم که چنین عروسکی از موم یا مقوا که رمانی به نام "تعطیلی دادن به خویشتن خویش" می‎خواند واقعاً حق وجود دارد. همه چیز باعث تحیر است. در سمت چپ این ویترین انبوهی از قلوه سنگ و الوار ریخته است که کوهی از آشغال و خاکستر بر روی آن در آفتاب می‎سوزند. دیدن عروسک در کنار این خرابه مرا افسرده می‎سازد.
اما بیشتر از هر چیز نردبان برایم جالب است. ما باید حتماً یک نردبان داشته باشیم. در زیرزمین یک قفسه داریم که بر رویش شیشه‎های مربا قرار دارند، و قفسه بسیار بلند است، زیرا زیرزمین باریک است و ما باید از فضا بهره‎برداری می‎کردیم. قفسه خوبی نیست، من خودم آن را با میخ کردن تخته‎ها به هم ساخته‎ام و کل قفسه را توسط طنابی ضخیم به لوله گاز بستم. اگر آن را محکم نمی‎بستم بعد از گذاشتن شیشه‎های مربا حتماً قفسه می‎افتاد.
زنم مربا زیاد درست می‎کند. در تابستان همیشه بوی چیزهای تازه پخته شده در فضا می‎پیچد: خیار، گیلاس، آلو و ریواس. بوی سرکه داغ چندین روز در خانه ما آویزان است ــ این تقریباً مرا بیمار می‎سازد، اما من درک می‎کنم که باید خیلی کنسرو درست کنیم. قفسه خیلی بلند است و بر روی آخرین طبقه چوبی آن مرباهای گیلاس و هلو قرار دارند که ما روزهای یکشنبه در زمستان می‎خوریم. شنبه‎ها باید زنم از قفسه شیشه مربا را پائین بیاورد، و او برای این کار بیشتر اوقات خود را روی جعبه کهنه‎ای قرار می‎دهد. در بهار از روی یک چنین جعبه‎ای لیز خورد و سقط جنین کرد. البته من در خانه نبودم و او مدتی در زیر زمین افتاده و دچار خونریزی شده بود و داد می‎زد، تا اینکه کسی او را پیدا می‎کند و به بیمارستان می‎برد.
بعد از ظهر یکشنبه به بیمارستان رفتم و برای زنم گل بردم: ما فقط همدیگر را تماشا کردیم، و زنم گریه کرد ــ او خیلی گریه کرد. بچه سقط شده می‎توانست سومین فرزند ما باشد، و ما قبلاً همیشه در این باره صحبت کرده بودیم که چطور باید با سه بچه در دو اتاق زندگی کنیم. داشتن دو اتاق با دو بچه اصلاً خوب نیست. من می‎دانم که بدتر از این هم وجود دارد، مردمی هستند که شش یا هشت نفره در یک اتاق زندگی می‎کنند. اما با دو بچه در دو اتاق زندگی کردن هم خوب نیست، بخصوص در طبقه‎ای که سه خانواده دیگر هم در آن زندگی می‎کنند. من نمی‎خواهم شکایت کنم ــ من کمونیست نیستم ــ اما اینطور زندگی کردن واقعاً بد است.
من وقتی به خانه می‎آیم خسته‎ام، و مایلم نیم ساعتی آسایش داشته باشم، فقط نیم ساعت برای غذا خوردن، اما وقتی من به خانه می‎آیم بچه‎ها ساکت نیستند، بعد من آنها را می‎زنم ــ و دیرتر، وقتی که آنها در تخت قرار دارند از این کار متأسف می‎شوم. بعد گاهی کنار تخت‎شان می‎ایستم و آنها را تماشا می‎کنم، و در این لحظه گاهی کمونیستم ... این را به کسی نگوئید، من فقط برای لحظه کوتاهی کمونیست هستم.
هر شب، در اثر توقف اتوبوس تکان شدیدی می‎خورم و به سمت چپ نگاه می‎کنم: نیمی از چهره قهوه‎ای تیره رنگ عروسک پشت ویترین در لباس شنا توسط عینک آفتابی پوشیده شده است، اما تیتر کتاب به وضوح قابل خواندن است: "تعطیلی دادن به خویشتن خویش". شاید یک بار از اتوبوس پیاده شوم و ببینم که نویسنده کتاب چه کسی است. و بر بالای ویترین یک تابلو آویزان است: نردبان در اندازه‎های مختلف، هر پله سه مارک و بیست فنیگ. نردبان ما باید سه پله داشته باشد، که قیمتش می‎شود نه مارک و شصت فنیگ. من دخل و خرجم را حساب می‎کنم، اما از پول نه مارک و شصت فنیگ باقی نمی‎ماند. حالا هم که تابستان است، و ابتدا در ماه نوامبر زنم دوباره شروع می‎کند شنبه‎ها برای برداشتن یک شیشه هلو یا گیلاس برای یکشنبه از جعبه بالا برود ــ ابتدا در ماه نوامبر، و تا آن موقع هنوز وقت مانده. اما زن من دوباره حامله است. این را لطفاً به خویشاوندان ما و به هیچ یک از همسایه‎ها نگوئید. من مایل نیستم که جار و جنجال به پا شود. من فقط می‎خواهم در روز نیم ساعت استراحت کنم. خویشاوندان وقتی بشنوند که زن من حامله است دشنام خواهند داد ــ و همسایه‎ها بیشتر دشنام خواهند داد، و من دوباره شروع به زدن بچه‎ها خواهم کرد ــ و بعد به این خاطر متأسف می‎گردم، و شب‎ها وقتی آنها در خوابند جلوی تخت‎شان خواهم ایستاد و در این لحظه من یک کمونیست هستم. همه اینها بی معنی‎ست ــ من سعی خواهم کرد تا ماه نوامبر دیگر به آن فکر نکنم ــ، من می‎خواهم عروسک پشت ویترین را تماشا کنم که در صندلی تاشو دراز کشیده و رمانی به نام "تعطیلی دادن به خویشتن خویش" می‎خواند، عروسکی که درست در کنار انبوهی از سنگ و الوار و کوهی از خاکستر قرار دارد که وقتی باران می‎بارد آب کثیف زرد رنگی از آن جاری می‎گردد.
_ پایان _

اگه نون نداری کاف بده.


"شیشه پنجره را باران شست" و من بدون تشکر کردن از او شیشه پنجره همسایه را نشانش دادم.
***
"اگر داری تو عقل و دانش و هوش" بخر پنبه بکن تو سوراخ گوش.
***
"گفتم رخ تو بهار خندان من است" پشت به من کرد و با غمزه خواند: گل پشت و رو ندارد.
***
"گر می نخوری طعنه مزن مستانرا" سیر به پیاز هرگز نگوید زرشک.
***
"مائیم و می و مطرب و این کنج خراب" می تمام گشت، مطرب برفت، علی بماند و حوضش.
***
"امروز ترا دسترس فردا نیست" فردا بیا، شاید بشود کاریش کرد.
***
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم" نانی نسیه بخریم و با چای خوریم.
***
"یکی درد و یکی درمان پسندد" یکی رمال، یکی فروید پرست است.
***
"ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست" دست راست، بعد مستقیم، یکی مونده به گور آخر.
***
"خدایا داد از این دل داد از این دل
نگشتم یک زمان من شاد از این دل
چو فردا داد خواهان داد خواهند
بر آرم من دو صد فریاد از این دل"

قتل.


من آهسته گفتم: "پیرمرد دیوانه است"
"من بیشتر فکر می‎کنم که مست باشه. همیشه وقتی دستور حمله می‎ده مسته. آره، پسر، جریان اینطوره." من سکوت کردم، و صدای خسته هاینی Heini ادامه داد: "او تا خرخره می‎نوشه، طوریکه شنیدن و دیدن در او می‎میرند، و بعد: حمله! به پیش! من به چنین شجاعتی می‎رینم ... خوابیدی؟" دست او به طرف من به حرکت می‎آید، فانسقه‎ام را می‎گیرد و می‎کشد.
من با کمی عصبانیت می‎گویم: "ول کن. من نخوابیدم. اما فقط مایلم بدونم چطور می‎شه از زیر این کار شونه خالی کرد. من اصلاً میل ندارم شهید بشم، دلیلشو خودم هم نمی‎دونم. و تو خودت می‎دونی که دفعه قبل پانزده نفر کشته شدند؛ ما باید غیر محسوس و سریع دور می‎شدیم و پیرمرد چون گلو دردش هنوز خوب نشده بود با عصبانیت با ما مرافعه می‎کرد ..."
"فکر نکنم کار راحتی باشه؛ جلو روس‎ها هستند، در پشت پروسی‎ها و ما هم در وسط بر روی خط بسیار کوچک باریک و سیاهی هستیم؛ باید دید چطور می‎شه مؤفق شد ..."
یک جائی در جلو موشکی به هوا می‎رود و پس از روشن ساختن تاریکی مانند درخشش رنگ پریده‎ای بر روی زمین بیچاره تپه‎دار می‎ریزد ...
ناگهان هاینی شتابان می‎گوید: "آنجا را نگاه کن! آنجا چراغ روشن کرده‎اند، احمق‎ها، مواظب باش، العان شلیک می‎شه."
پشت ما، لبه تپه، جائیکه مراکز فرماندهی قرار داشت ظاهراً سقف یک پناهگاه عقب کشیده می‎شود، شبح خم شده‎ای به چشم می‎آید، بعد دوباره آنجا تاریک می‎شود؛ موشک نور پخش کن هم خاموش شده بود، طوریکه انگار نورش توسط تاریکی بی نهایتی جذب شده است ...
"آنجا پناهگاه پیرمرد بود، امیدوارم یکی از موشک‎ها درست به هدف بخورند، بعد حمله فردا منتفی می‎شه ..."
ما سرمان را سریع به پائین خم کردیم، زیرا جائی در جلوی خود صدای انفجار خفیفی را شنیدیم، بعد صدای یک انفجار بزرگ را، و از پشت تپه چند شعله کوتاه قرمز‎ـ‎سیاه رنگی از زمین به هوا برخاست، سپس دوباره سکوت برقرار گشت، و ما با هیجان گوش سپرده بودیم که آیا از آن پشت سر و صدا و فریاد برمی‎خیزد؛ اما همه جا ساکت بود ...
هاینی با عصبانیت زمزمه می‎کند: "به نظر میاد که بخیر گذشته. آره، این حقیقته، یک اصابت درست و حسابی به پناهگاه پیرمرد، و ما فردا بیست کشته نخواهیم داد ..."
ما خود را می‎چرخانیم و صورتمان را به دیوار مانند کلاغ سیاه شب نگاه می‎داریم ...
"او حالا آنجا نشسته و مشغول فکر کردنه، خوک، عرق می‎نوشه و به نقشه‎اش فکر می‎کنه ..."
من خسته می‎گویم: اما من فکر می‎کنم که خوابیده باشه."
"اما چراغش روشن بود."
"او همیشه نور لازم داره، حتی وقتی خوابیده باشه؛ من چند بار برای رسوندن پیام آنجا بودم. دو شمع مشغول سوختن بودند و او خوابیده بود. با دهانی باز، خرناسه کشان و احتمالاً مست ..."
هاینی فقط گفت "که اینطور" و ناگهان این "که اینطور" باعث شد که در من چیزی بیدار شود. من به آنجائیکه او می‎توانست ایستاده باشد نگاه کردم و به نفس کشیدنش گوش سپردم. او بار دیگر گفت "که اینطور" و من راضی بودم برای دیدن چهره‎اش همه چیز بدهم، اما حالا فقط سیاه‎تر از سیاهی شب و طرحی از اندام خشن او چیزی نمی‎دیدم و ناگهان شنیدم که او شروع به بالا رفتن از سنگر می‎کند؛ تکه‎های کوچک از دیواره به پائین می‎ریختند، و من می‎شنیدم که چطور او برای بالا کشیدن خود به دیوار چنگ می‎اندازد ..."
من ناآرام پرسیدم: "چه خبره؟" زیرا من می‎ترسیدم به تنهائی در این سوراخ چمباته بزنم.
"پسر، من باید برم مستراح، خیلی فوری؛ من اسهال دارم، می‎تونه کمی طول بکشه." او خود را به بالا کشانده بود، و من بزودی صدای قدم‎هایش را شنیدم که در سمت چپ محو گشت، اما بعد تاریکی همه صداها را قورت داد ...
هنگامیکه من تنها ماندم، دستم را به سمت بطری مشروب بردم و فوری آن را در تاریکی زیر حلبی سرد جعبه فشنگ‎ها پیدا کردم. چوب‎پنبه‎اش را درآوردم، با دست سر بطری را پاک کردم و یک جرعه عمیق نوشیدم. اول وقتی مشروب با زبانم تماس پیدا کرد مزه بدی می‎داد، اما بعد آهسته گرمای مطبوعی در بدنم پخش گشت؛ یک بار دیگر جرعه‎ای نوشیدم و باز جرعه دیگری و جرعه‎ای دیگر، بعد خودم را روی زمین سنگر مچاله کردم، پتو را روی خود انداختم و پیپم را روشن کردم. من دیگر ترسی نداشتم. من آرنج دستم را باز کردم، جلوی صورت را با دستانم پوشاندم، طوریکه حالا جای بیشتری برای پیپم باز شده بود، و کمی چرت زدم ...
من در اثر صدای بلند و وحشتناک پرواز هواپیماهای شبانه که به کینه‎توزی و وسواس و دقت در نشانه گیری معروفند بیدار می‎شوم. ما بی دلیل از این هواپیماها نمی‎ترسیدم. من فکر کردم هاینی کجا می‎تواند مانده باشد و خودم را چرخاندم. در این وقت چیزی باور نکردنی دیدم: در آن پشت، در کنار ردیف تپه‎ها، جائیکه محل فرماندهی قرار داشت، لکه بزرگ و روشنی را در تاریکی می‎بینم، یک سوراخ باز در پناهگاه، و در وسط لکه روشن و لرزان، شمعی سو سو می‎زد. صدای هیجانزده افراد که به این سو و آن سو می‎دویدند بلند گشت، با عجله آنجا را با پتو ‎پوشاندند، اما دیر شده بود، زیرا در همان لحظه موتور هواپیما برای یک دهم ثانیه از صدا می‎افتد، و از جائیکه نور دیده شده بود شعله‎ای برمی‎خیزد که بلافاصله توسط تاریکی خفه می‎گردد. چنان سکوتی برقرار می‎شود که آدم همزمان احساس می‎کرد که چگونه همه چیز خود را خم کرده و لرزان به زمین چسبانده است. اما هواپیما آهسته به پرواز ادامه می‎دهد. حالا آن جلو در کنار تپه‎ها صداها بلند می‎شوند، و آدم می‎توانست سر و صدای حفر کردن را بشنود: چنگگ‎ها داخل زمین سنگی می‎گشتند و چوب و الوارها را بیرون می‎کشیدند ...
عاقبت هاینی از سمت راست دوباره بازمی‎گردد؛ او با زحمت خود را داخل سوراخ می‎کند: "پسر، من عجب اسهالی داشتم، می‎تونستم هنوز ساعت‎ها برینم. اون بطری عرق رو رد کن بیاد ..."
صدایش کاملاً آرام بود، اما وقتی من بطری را به سمت او که در تاریکی منتظر بود بردم و دستم دستش را لمس کرد و فهمیدم که حالا بطری را گرفته است متوجه شدم که به سختی می‎لرزد. او چندین جرعه طولانی نوشید، و من شنیدم که نفس نفس می‎زند، و به نظرم رسید که انگار هوا تاریک‎تر و ساکت‎تر شده است ...
هاینی کمی دیرتر گفت: "در ضمن فهمیدی که پیرمرد مرده است؟ این پناهگاه او بود. درست به هدف اصابت کرد. فکر کنم نباید چیزی فهمیده باشه، حتماً مست بوده ..."
_ پایان _

نقاش و نقاشی‌اش.


پتروف، نقاش معروف تصمیم می‎گیرد یک عکس بکشد.
او به دوست مجسمه ساز خود می‎گوید: "میدونی، سوژه اینطوره: یک بیابان لخت وسوخته از نور خورشید، یک گاری، یک اسب نحیف در حال مرگ، در کنار اسب یک دهقان با چهره‎ای مستأصل. عکس <مرگ دوست> نام دارد."
مجسمه ساز می‎گوید: "ایده بدی نیست. آیا شروع به کشیدن کردی؟"
"هنوز نه، من بوم نقاشی لازم دارم. بدست آوردن بوم نقاشی در گذشته آسان بود، آدم وارد مغازه‎ای می‎شد که لوازم نقاشی عرضه می‎کرد، و بوم نقاشی بدست می‎آورد."
"امروز هم کاملاً آسان است. برو به دفتر مرکزی توزیع بوم نقاشی و در آنجا آن را تهیه کن."
"باشه، من به آنجا خواهم رفت."
*
هنگامیکه نقاش وارد دفتر مرکزی توزیع می‎شود کارمند از او می‎پرسد:
"چه میل دارید؟"
"من بوم نقاشی لازم دارم!"
"به چه خاطر بوم نقاشی لازم دارید؟"
"من می‎خواهم یک عکس بکشم.
"چه عکسی؟"
"یک عکس معمولی. آیا بوم نقاشی را به من می‎دهید یا نه؟"
"چه مقدار لازم دارید؟"
"دو آرشین Arschin!"
"چی، انقدر زیاد؟ این 1400 میلیمتر می‎شود!"
"بوم را به من می‎دهید یا نمی‎دهید؟"
"شما آن را بدست خواهید آورد، اما خواهش می‎کنم قبلاً کتاب کار Arbeitsbuch خود را به من بدهید."
"من نقاشم، از کجا باید یک کتاب کار داشته باشم؟"
کارمند می‎خندد و می‎گوید: "این را باید اول می‎گفتید. من فقط با کتاب کار اجازه دارم کالا تحویل دهم."
نقاش عصبی می‎پرسد: "چطور می‎شود یک چنین کتاب کاری بدست آورد؟"
"کمیساریای کار. بروید به آنجا، یک کتاب کار بگیرید، و شما بلافاصله با آن از من بوم نقاشی خود را تحویل خواهید گرفت."
*
نقاش در کمیساریای کار ظاهر می‎شود.
"من یک کتاب کار می‎خواهم!"
"چه، آیا شما قفل‎سازید؟"
"چرا قفل‎ساز؟ من یک نقاشم، من عکس می‎کشم."
"عکس کشیدن هم هنره ــ این را که هرکس می‎تواند."
آیا یک کتاب کار به من می‎دهید یا نه؟"
"عکس‎هاتونو با چه می‎کشید؟"
"با رنگ، با روغن."
"آیا خوشمزه است؟"
"بله؟ چی خوشمزه است؟"
"روغن!"
"خدا می‎داند، من آن را نچشیدم."
"مردم چیزی برای خوردن ندارند و شما روغن حیف و میل می‎کنید؟"
"آیا کتاب کارم را به من می‎دهید؟"
"البته، فقط شما باید قبلاً از فرهنگسرای پرولتاریا یک تائیدیه بیاورید که این کار برای دولت مفید است."
*
نقاش به زیارت فرهنگسرای پرولتاریا و مستقیم نزد کمیسر می‎رود:
"خواهش می‎کنم برای بدست آوردن کتاب کار به من یک تائیدیه بدهید تا با آن به من بوم نقاشی بدهند. من یک نقاشم."
"خوبه، و چه می‎خواهید بکشید؟"
"یک بیابان لخت و سوخته، یک گاری، در کنارش یک اسب در حال مرگ و یک دهقان با سری خم گشته. عکس باید <مرگ دوست> نامیده شود."
"به چه دلیل اسب افتاده است؟"
"زیرا چیزی برای خوردن نداشته است."
"من به شما توصیه می‎کنم که سوژه را تغییر دهید. به دهقان لباس کارگری بپوشانید و در زیر پایش باید یک کاپیتالیست افتاده باشد!"
"اجازه بدید، این یک سوژه متفاوتی است."
"سوژه تازه‎ای نیست، فقط گاری نقاشی نمی‎شود. چه کسی به گاری احتیاج دارد؟ بجای آن بهتر است که محوطه داخلی یک کارخانه را بکشید."
نقاش می‎گوید: "اما بیابان لخت و سوخته ..."
"لخت و سوخته، خشکسالی ــ بله، شما باید به کمیسیون مبارزه با خشکسالی تشریف ببرید، و اگر کمیسیون موافق بود ..."
*
نقاش به کمیسیون مبارزه با خشکسالی می‎رود.
"درخواست شما چیست؟"
"من به یک تائیدیه احتیاج دارم که در آن ذکر شود اداره شما مخالفتی با نقاشی یک گاری در بیابانی لخت و سوخته مخالفتی ندارد. من این تائیده را برای بدست آوردن یک کتاب کار احتیاج دارم، تا بعد بتوانم با آن بوم نقاشی بگیرم."
"این پیچیده است. اگر شما بخواهید می‎توانم طلاق شما از همسرتان را انجام دهم. اینجا اداره طلاق است. یک تشریفات ساده. نام شما چیست؟"
"اما من اصلاً ازدواج نکردم."
"پس برای چه به اینجا آمده‎اید؟ بروید به اتاق شماره 84. آنجا کار شما را انجام می‎دهند."
* 
اتاق شماره 84.
نقاش هیجانزده روی صندلی می‎نشیند.
کارمند می‎گوید: "چه اتفاقی افتاده؟ آرام بگیرید!"
"به من اجازه می‎دهید یک گاری ..."
"چه گاری‎ای؟ بعنوان مدیر توزیع تخته و الوار می‎تونم به شما یک معرفی نامه برای مرکز بنویسم، در آنجا از سازمان اجازه می‎گیرند و ..."
"اما من چه احتیاجی به مرکز توزیع چوب و الوار دارم؟ من بوم نقاشی لازم دارم."
"شما بوم نقاشی لازم دارید؟ بله، دوست عزیز، پس باید شما به دفتر مرکزی توزیع بوم نقاشی بروید، آنجا همه چیز را برای شما سریع انجام خواهند داد، بروید، بروید!"
*
در وسط خیابان مردی ایستاده بود، به تیر فانوس تکیه داده و گریه می‎کرد. دور تا دور او جمعیت ایستاده بود.
"چرا او گریه می‎کند؟"
"او بوم نقاشی می‎خواهد."
"حالا، زمانیکه به کسی بوم نقاشی نمی‎دهند؟ و به چه خاطر انقدر آشفته است؟"
"من نمی‎دانم."
"حتماً کسی را در تصادف قطار از دست داده است."
نقاش فریاد می‎کشد: "بیابان لخت و سوخته، گاری!"
یک نفر از میان جمعیت می‎گوید: "آه، حتماً زنش سوار گاری بوده و با قطار تصادف کرده است."
ماه طلوع کرد، شب فرا رسید، اما نقاش هنوز آنجا ایستاده بود. بعد او خسته به خانه بازگشت و روز بعد پیراهنش را برداشت و بر روی آن نقاشی را کشید.
هنگامیکه نقاشی او به نمایش گذاشته شد، از طرف فرهنگستان پرولتاریا جایزه اول به او تعلق گرفت.