دزد.

"خدایا من برایت قسم می‎خورم، من اراده‎ات را انجام خواهم داد. زیرا تو پروردگاری، و من کاملاً ابزار دستِ تو هستم، از امروز تا ابد. آمین. یعنی، بله، بله، بنابراین باید اتفاق افتد. من زانوزده از تو خواهش کردم، تو این را می‎دانی، شب به شب، اینجا در باغ جتسیمانی در پایِ کوه زیتونِ این اتاقِ زیر شیروانی: پروردگارا، اگر امکان دارد، بنابراین بگذار این جام از کنارم بگذرد. اما نه ارادۀ من، بلکه ارادۀ تو انجام شود. و حالا می‌خواهم کمربند ببندم و به راه افتم، مانند الیاس بر علیه کاهنان دروغین، یا مانند موسی که بر علیه دست به دست هم دادن و دایره‌وار رقصیدنِ رقاصان قدم پیش گذارد. پروردگارا، نه یک شب بیشتر از این شب‎ها، وگرنه دیوانه‎ام خواهی ساخت، و من عقلم را لازم دارم، زیرا که تو کار بزرگی را بر روی شانه‎هایم قرار داده‎ای."
او به خاک می‎افتد و در مقابل فرشتۀ خداوند که در پشتِ اجاق ایستاده بود، جائیکه پالتو آویزان بود، جائیکه حالا فرشته طبقِ عادت همیشه ظاهر می‎گشتْ تعظیم می‎کند.
سپس بلند می‎شود، پاکت را برمی‎دارد و می‎رود.
او نمی‎دانست که این چطور شروع شده بود. او از چند سال قبل در نتیجۀ یک انزجارِ ناگهانی از دوستانش دوری جسته بود. او به زودی فراموش می‎شود. دوستانش دیگر هیچ چیز از زندگی او نمی‎دانستند. اگر کسی او را تصادفاً در حال گذر می‎دیدْ بنابراین دیگر او را نمی‎شناخت.
او برای التیام بیماریِ مالیخولیا وقتِ خود را با انواع مطالعات گذراند. او به ترتیب زیست‎شناس، ستاره‎شناس و باستان‎شناس بود، او همۀ اینها را دوباره رها کرده بود. هیچ چیز او را راضی نمی‎ساخت. همه چیز او را فقط با پوچیِ بیشتری پُر ساخته بود. و حالا او در یک پانسیونِ بزرگ زندگی می‎کرد، دفن شده در اتاق کوچکِ زیر شیروانی‎اش، منزوی، هیچکس او را نمی‎شناخت، یکی در بین بسیاری از افرادِ منزویِ این شهر بزرگ.
شب‎ها را او به این شکل می‎گذراند که در اعماقِ صندلی راحتی خود نور رو به کاهش و کشتی‎هایِ ابری را تماشا می‎کرد که تابستان‎ها با مازۀ قرمزشان به سرزمین‎های جدید و اسرارآمیزِ سمتِ غرب سفر می‎کنند. یا در اواخر تابستان، وقتی روزهای بادهای شمال‌ـ‌‎غربی با اشکالِ بزرگ و عجیب و غریب در آسمان شروع می‎شوند، او حیوانات آسمانی را که پائیز بر روی مراتعِ سبز می‎فرستاد تماشا می‎کرد؛ نهنگ‎های بزرگ را، شترهای عظیم‎الجثه و ارتشِ بی‎شمارِ ماهی‎های کوچک را که در اقیانوس‌های آسمانْ در آبیِ بینهایت ناپدید می‎گشتند.
او در باره همۀ پدیده‎های عجیب و غریب یادداشت می‎کرد. او یک بار شیطان را در جام شرابِ سرخ بر بالای یک پُشته از بدن‎های سیاهی که شیطان را پرستش می‎کردند می‎بیند؛ یک بار دیگر او یک خفاش عظیم‎الجثه را می‎بیند که به نظر می‎رسید با بال‎های گشوده به آسمان میخکوب شده است، همانطور که آنها توسطِ کشاورزان بر بالایِ درب انبارهایشان با میخ وصل می‎شوند، یا یک کشتی بزرگِ سه بادبانه، یا درختان بر روی کوه‎ها، یا شیرهای قدرتمند و مارهای عظیم‎الجثه‎ای که به دور شانه‎های آسمان پیچیده بودند، یا یک راهبِ غول‎پیکر با قبائی بلند، یا مردانی با نیمرخ‎های عجیب و دراز، و یک بار یک فرشتۀ آتشین می‌بیند که با یک مشعلِ بزرگ از پله‎هایِ سیال بالا می‎رفت.
گاهی اوقات همه چیز با یک موسیقیِ عجیب و تقریباً غیر قابل شنیدن پُر شده بود، مانند جوش و خروشِ اقیانوس‎ها در تاریکیِ غارهای بی‎پایان و طاق‎های زیرزمینی.
ابرها آخرین مطالعۀ او بودند، آخرین وسوسه، خطرناک‎ترین اثر شیطان.
او یک شب کتاب را آتش زد، و وقتی حالا او طوفان را می‎شنید که شب‎ها کشتی‎های پاروئیِ ارغوانی رنگِ یک ابر در افق را به حرکت می‎انداختْ سپس کرکرۀ بیرونیِ پنجره‎ها را پائین می‎کشید، پرده‎های مشکی را می‎کشید و خود را کاملاً در تاریکی و سکوت غرق می‎ساخت.
و آن زمان صداها شروع شده بودند، از یک گوشۀ دور، طوریکه انگار از لوله‎ها رو به بالا می‎آمدند، خفه و خسته مانندِ دادخواهی مُردگانی که آن پائین در رگ‎های زمین به اطراف شناورند.
او صداها را در هفته‎های اول درک نکرده بود، اما به تدریج با تسلطِ بیشتر آنها بر اوْ زبان‎شان را می‎آموزد. و یکبار پس از چهار روز روزه گرفتن و چهار شب بیدار ماندنْ اولین شبح بر او ظاهر می‎شود. و در این وقت برای اولین بار آن احساسِ سعادتِ بی‎پایان و عذاب‎های بی‎قیاس را احساس می‎کند.
او آهسته مانند مسیح که باید دو سال وحشتِ کویر را تحمل می‎کردْ برای سفر بزرگش آماده شده بود. چه رنجی، چه وحشتی، چه شب‎هایِ بیخوابی، اما همچنین چه امیدهائی، چه وجدی، چه رؤیاهائی. پس از آنکه بدنش خود را از گوشت کاملاً ترک عادت داده و آخرین بقایایِ موادِ حیوانی از خونش پاکسازی شده بود، سرانجام او یک شب از صدائی شبیه به یک رعد و برق که از روی دریا برمی‎خاستْ از پیام خدا مطلع می‎گردد.
بله، نخستین فساد زن بود. کار مسیح بیهوده بوده است. زیرا او چگونه باید انسان‎ها را نجات داده باشدْ وقتی آنها همیشه دوباره مجبورند از رویِ نیاز به گناه سقوط کنند، مانند سنگی که اگر تا بالای ابرها هم پرتاب شده باشد باز سقوط می‎کند. به راستی که آنها شبیه به مگس‎های بینوائی‎اند که می‎خواهند از یک کاسۀ عسل خارج شوند، آنها دست و پا می‎زنند و می‎خزند، اما آنها زیاد دور نمی‎شوند، آنها باید دوباره و دوباره به پائین در میان گناه، در شیرینی بیفتند. و او با صدای بلند آیۀ سی و چهارِ فصل پانزدهمِ انجیل مرقُس را می‎خواند:
"و مسیح در نهمین ساعت فریاد زد و گفت: اِلی، اِلی، لاما آسابتانی. این ترجمه آن است: خدای من، خدای من، چرا ترکم کردی؟" آیۀ سی و هفت: "اما مسیح بلند فریاد کشید: <خدای من، چرا ترکم کردی؟> و درگذشت!"
بنابراین این آخرین کلمۀ مسیح بوده است، و با آن او تمام شکوهش را به گور سپرد. او در وحشتِ مرگ آخرین حقیقت را تشخیص داد. کار او بیهوده بوده است، ورودش به اورشلیم، شلاق خوردن و خونین شدنش، دردهایش، زندگی پُر رنج و عذابش و ساعاتِ طولانی صلیبِ چوبی. خدا او را ترک کرده بود، و کار او بیهوده بوده است.
و تاریک شدن آسمان، پاره گشتن پردۀ معبد، بیرون آمدن مُردها از گورها، هیچ چیز نبودند بجز وسائلِ محقرِ تئاتر برای یک کُمدی بد و بی‌معنی.
بله، و "او با صدای بلند فریاد کشید و درگذشت."
و او آیۀ هفدهمِ مکاشفۀ یوحنا را می‎خواند:
1. "و یکی از هفت فرشته‎ای که هفت کاسه داشتند می‎آید، با من صحبت می‎کند و به من می‎گوید: من می‎خواهم به تو حکم فاحشۀ بزرگ را نشان دهم، که آنجا بر روی آب‎هایِ زیادی نشسته است.
2. با کدام زناکاری‎ای پادشاهان بر روی زمین و کسانی که آنجا بر روی زمین زندگی می‎کنند از شرابِ روسپیگری‎شان مست گشتند.
3. و او روح مرا به کویر می‎آورد. و من زن را بر روی یک حیوانِ قرمزِ مایل به زرد نشسته دیدم، او پُر از نام‎های کُفر و دارای هفت سر و ده شاخ بود.
4. و زن با لباس سرخ و زرشکی؛ و با طلا و سنگ‎های قیمتی و مروارید پوشیده شده بود؛ و یک جام طلائی پُر از زشتی و ناپاکیِ روسپیگری‎اش در دست داشت.
8. حیوانی را که تو دیدی، بوده است و نیست، و دوباره از پرتگاه خواهد آمد، و به جهنم ابدی خواهد راند، و کسانی که بر روی زمین زندگی می‎کنند، کسانیکه نام‎شان از آغازِ جهان در کتابِ زندگی نیامده استْ وقتی حیوانی را ببینند که بوده است و نیست، اگرچه اما استْ شگفت‌زده خواهند گشت."
و ژرفای معنایِ این کلمات "حیوانی که بوده است و نیست، اگرچه اما است." او را به وحشت می‎انداخت.
او در برابر خود گردنِ شیطانیِ حیوان را در غم وحشتناکی می‎بیند، و بر روی شاخ‎هایش صورت زن آویزان بود، بر روی پیشانیِ زن مُهر مرگ، و در اطراف دهانش یک لبخندِ وحشتناک و جانگداز مانند بازتابِ پرتگاهِ جهنمی.
بنابراین باید همه چیز یک بار دیگر انجام شود، زیرا حیوان هنوز مغلوب نگشته بود.
شرارت باید از ریشه نابود شود.
حضرت آدم تا زمانیکه تنها بود خوب بود، اما وقتی شیطان به خوابِ خدا خزید و به او گفت که زن را خلق کندْ ساعتِ گناه در آیندۀ جنسیت‎ها نشانده شده بود. چه زمان مرد مجبور به سقوط گشت، و اینکه آیا او توسطِ اولین زن یا ابتدا توسطِ دخترانِ زن سقوط کردْ مشخص نشده بود؛ اما اینکه مرد باید سقوط می‎کردْ مُسلم بود.
و مسیح از کنار زن رد شده بود: به این خاطر خدا او را در آخرین ساعت ترک کرد.
یک نماد وجود داشت؛ در آنجا زنان همیشه جمع می‎شدند، یا آنها فقط از کنارش رد می‎گشتند و از آن یک نیروی تازه می‎مکیدند، مانند مارهائی که گاهی برای آوردنِ زهرِ تازه به شهرهای زیرزمینیِ اسرارآمیزشان بازمی‎گردند.
و این نماد آنجا، در خیابان پائینی، دو خیابان دورتر، در معبدِ خود آویزان بود، و تمام چیزهای دیگری که آنجا آویزان بودند، فقط آنجا بودند تا نماد را پنهان سازند و از مردها راز را مخفی سازند. بله، بله، به این خاطر زن‎ها هم وقتی چترهایشان را در محل نگهداریِ لباس‎ها می‎سپردندْ همیشه می‎خندیدند. خدا این را خودش به او گفته بود.
او برای اولین بار از زن در ساعاتِ صبح دیدار کرده بود، جائیکه زن توسطِ افراد زیادی محاصره می‌گشت که می‎خواستند قلب‎هایشان را بر روی محرابِ شیطان قربانی کنند. در این وقت زن نمی‎توانست مراقب او باشد و دشمنش را بلافاصله بشناسد. و به این ترتیب او توانست خود را آهسته به چشمان زن عادت دهد. او هر روز کمی طولانی‎تر می‎ماند، هر روز صبورتر می‎گشت و خود را برای آخرین نبردِ با اژدها بیشتر قوی می‎ساخت، شبیه به آن پادشاه مهرداد که هر روز مقدار زیادی زهر مصرف می‎کرد تا خونش را مقاوم سازد.
او در آغازْ در برابر چشم‌زخمِ زنْ هنوز از وسائل گوناگونِ حفاظت استفاده می‎کرد؛ برای مثال، با وارد شدن به سالنْ انگشتِ شست دست چپ را میان انگشتِ میانی و اشاره فرو می‎برد، یا اینکه یک نراندامۀ در حالت نعوظِ از جنس نقره با خود حمل می‎کرد. اما به تدریج توانست او از این کارها صرفنظر کرده و به چشمانِ زن بدون خطر نگاه کند.
و یک روز زن متوجه می‎شود که چه کسی را در برابر خود دارد. این شناخت مانند سایۀ سفیدی ناگهان بر روی صورتش به راه افتاده بود. برای یک لحظه زن خود را متوجه چیز دیگری ساخته اما سپس جنگ با او را از نو شروع کرده بود. زن از میان تمام انسان‎ها فقط به او که در گوشه‎ای ایستاده بود نگاه می‎کرد. چشم‎های آن دو در فضا مانند دو خنجرِ در حال جنگْ با هم ملاقات کرده بودند، یا مانندِ دو حلقِ بزرگِ یک جهانِ خالی که قصد خوردن همدیگر را داشتند. چه کسی دیگری را خواهد بلعید، چه ابدیتی بزرگ‌تر از خوردن دیگری خواهد بود؟
کسی که در اینجا پیروز می‎گشت، آخرین پیروزی را کسب کرده بود، او دیگر هیچ دشمنی نداشت، و دورادور فردِ فاتح یا روشنائی بی‎کرانِ نور و سرودهای خورشید بودند یا آسمانِ سیاه پُر از سکوتی تسلی‎ناپذیر و تپه بزرگی از تابوت‎هایِ تاج و تختِ سیاهِ بلیال و پرچم‎های عظیم جهنم.
و به این ترتیب او در سالنی پُر اولین نبرد را می‎جنگد، اولین نبردِ لال را، هیچکس او را ندید، هیچکس به او توجه نکرد، هیچکس او را تحسین نکرد. هیچکس از این احمق‎های قابلِ ترحمْ از آنچه در اینجا رخ می‎داد و از سرنوشتی که برای بشریت در این میدانِ نبردِ بدونِ خونریزیِ وحشتناک قطعیت می‎یافتْ خبر نداشت. اگر او وقت می‎داشت همۀ آنها را از معبد بیرون می‎راند، این ربا‎خواران و بت‎پرستان را. اما او اجازه نداشت خود را دور سازد.
چشمانش شروع به درد گرفتن می‎کنند، او زن را فقط هنوز از میانِ یک آتشِ سرخ می‎دید، حالش طوری بود که انگار باید به زمین بیفتد. او باید به یک صندلی تکیه می‎کرد، اما او تحمل می‎کند.
و آهسته این احساس به سراغش می‎آید که او پیروز خواهد گشت. چشم‎های زن دیگر چندان خشن، خیلی بزرگ و مطمئن از پیروزی نبودند. این مانند یک سایه بر روی پیشانی زن به حرکت می‎افتد، و او می‎بیند که چطور زن خسته گشته و تخفیف می‎دهد. به نظر می‎رسید که زن به تدریج از پیش‌زمینه ناپدید می‎شود، طرحِ زن تاریک و صورتش کوچک‎تر می‎گردد. و به نظرش می‎رسید که انگار زن به دورنمایِ اسرارآمیزِ پشت سرش فرو می‎رود، مانندِ فرو رفتن در حجابِ یک آبِ سبز و ساکن.
و ناگهان زن فقط مونالیزا ژوکوندوِ معمولی بود که هر روز انبوهی انگلیسی و آمریکائی مانند یک گله خوک از کنارش هدایت می‎گشتند.
اولین نبردِ جنگِ آسمانی پیروز شده بود. او بر روی یک صندلی می‎نشیند.
او دیرتر در حال رفتنْ از کنار درب یک بار دیگر سرش را به سمتِ زن می‎چرخاند. چشمان آنها یک بار دیگر برای آخرین بار همدیگر را ملاقات می‎کنند، و او یک نگاه را جذب می‎کند که باید تمسخرآمیز می‎بود، اما فقط مانند یک لایۀ نازک بر رویِ دریایِ خشم قرار داشت. و یک بار دیگر او زن را مجبور می‎سازد و به بیابان‎های صخره‎ای می‎رماند. او هنگام عبور از میانِ درب می‎دانست که زن به رفتن او نگاه می‎کند، و او این احساس را داشت که انگار یک قاتلِ مکار پشت سر او ایستاده است. اما قاتل شجاعت خود را از دست داده بود و چاقو نمی‎زد.
او در درخشش خیابان بود، و می‎بایست بر خود مسلط شود، در غیر اینصورت می‎رقصید و آواز می‎خواند و سعادتش را در گرمای کم نور آسمان فریاد می‎کشید.
در بعد از ظهر او خود را با این کار سرگرم می‎سازد که از پنجره‎اش به بیرون به مردم نگاه کند. در حالیکه او یک پاکتِ آلو می‎خورد و هسته‎هایش را به سمتِ سرهای کوچکِ مردم پرتاب می‎کرد. و در این حال فکر می‎کرد: "اگر آنها می‎دانستند، این عوام لعنتی، اگر این احمق‎ها می‎دانستند"، و ریش ژولیده‎اش از یک خندۀ بلند تکان می‎خورد.
او از آن زمان به بعد شروع می‎کند دشمنش را همچنین در ساعاتی بازدید کند که موزۀ لوور خالی از بازدیدکننده بود، زمانیکه تصاویر از خوابِ روزانه بیدار می‎شوند، حدود غروب، در ساعاتِ اسرارآمیز، زمانیکه نورْ عصر را ترک می‎کند و در سالن‎های متروکِ نیمه تاریکْ هر سری در زندانِ قابِ عکسِ خود عمیق‎تر و غریبه‎تر می‎گردد.
او این عادت را کسب کرده بود که اول پنهانی از راه دور مراقبت و استراق سمع کند، و سپس ابتدا وقتی زن فکر می‎کرد زیر نظر نمی‎باشدْ به جلو گام برمیداشت.
هرگز زن اینچنین زیبا نبود، گویی آتش لرزانِ خورشیدِ در حال غروب در گرد و غبارِ اتاق بر روی پیشانی زن قرار داشت و موهای سیاهش را به درخشیدن می‎انداخت. سپس به نظر می‎رسید که زن از پس‌زمینۀ تاریک به بیرون رشد می‎کند، گوشت می‎شود و در نورِ بیشرمیِ خودشْ حمام آفتاب می‎گیرد. شاید تصادفاً ساعتی بود که در آنْ روح آن هنرمندِ فاسد روزی از شیطان صادقانه پذیرفته بود که از زن استقبال کند. زیرا گاهی بر روی صورتِ زنْ خاطرۀ یک ساعتِ پُر از شهوتِ اسرآمیز قرار داشت.
بله، هرکسِ دیگر هم می‎توانست گرفتار این زن گردد، و گاهی او هم ضعیف می‎گشت، اما سپس روحش خدا را صدا می‎زد، و خدا قلبش را با نفرت و خشمِ آسمانی پُر می‎ساخت.
و سپس او قدم به جلو می‎گذاشت. او وحشت کردنِ زن را احساس می‎کرد، او می‎دید که چطور زن سردش می‎شود و چطور نفرتِ از اوْ بر روی پیشانی زن قدم می‎گذاشت. و سپس نبرد دوباره آغاز می‎گشت. بی‎صدا و لال، روز به روز. گاهی او فکر می‎کرد که زن را به اندازه‎ای در دست دارد که هرگز دیگر برای شروعِ نبردی نو جسارت نمی‎کند. سپس زن مانند یک تصویرِ معمولی در قابش آویزان بود، چشم‎هایش بدون نور بودند و بر رویشان یک مهِ عمیق از اندوه و پشیمانی قرار داشت. سپس با زن احساس همدردی می‎کرد و دیگر بیشتر عذابش نمی‎داد. او سپس زن را با چشمان یک پزشک تماشا می‎کرد که برای نجات دادنش آمده بود. آدم باید یک بُرشِ بزرگ می‎داد، بدون شک یک عمل جراحی برای مرگ و زندگی، آدم باید زن را کور می‎ساخت، اما اگر زن در این حال می‎مردْ شاید رحمت خدا شامل حالش می‎گشت؛ آدم باید حداقل زن را به توبه کردن مجبور سازد، زیرا یک گناهکار که توبه می‎کند از 99 عادلی که نیازی به توبه کردن ندارندْ لذت بیشتری در بهشت می‎برد.
اما زن به یکباره دوباره می‎خندید، و او باید می‎دید که زن فقط او را دست انداخته و همه چیز فقط یک وانمودِ گستاخانه بوده است.
نگهبانان دیگر به او توجه نمی‎کردند.
آنها در بارۀ دیوانه جوک تعریف می‎کردند و در غیر اینصورت اهمیت چندانی به او نمی‎دادند. او به آنها همیشه بسیار محترمانه سلام می‎داد، و گهگاهی هم وقتی می‎خواست طولانی‎تر از مقررات آنجا بماندْ نگهبانان انعام خوبی از او دریافت می‎کردند. سپس یکی از نگهبانان او را از یک دربِ پشتی بیرون می‎فرستاد.
در آگوست چند جوان خودکشی می‎کنند. روزنامه‎ها انگیزۀ خودکشی را در همۀ مواردْ شکست عشقی اعلام کردند. ظاهراً خدا این مطلب را خوانده بود. زیرا او حالا علتی یافته بود تا مصمم‎تر اقدام کند.
فرشتۀ مأمور رساندنِ پیام‎های آسمانی از چند روز قبل تلویحاً به او گفته بود که ساعتِ عمل نزدیک شده است، و امروز به او گفت که توسطِ شورای آسمانیْ 17 ماهِ آگوست تعیین شده است.
او برای ناآرام ساختن زن یک روزِ تمام به موزه نرفته بود، تا با ضربه‎ای که به عادتِ زن می‎زندْ افکارش را مغشوش سازد. او از یک تاکتیکِ خوب پیروی می‎کرد، حداقل سعی می‎کرد این را به خود بقبولاند. در واقع ناگهان پس از پیام آوردنِ فرشته بر او ترس مستولی شده بود. او از آپارتمانش فرار کرده بود تا به میان مردم برود، او می‎خواست خود را از خدا پنهان سازد. اما خدا به دنبالش بود و همه جا او را در میانِ اتوبوس‎ها و انسان‎ها می‎دید. به هر کجائی که او می‎رفتْ دائماً بر بالای دربِ خانه‎ها و بر ترامواها عدد 17 را می‎دید، عددی را که او دلش می‎خواست از تمام ارقام حذف کند. او مطمئن بود وقتی چشمش را بالا ببرد عدد 17 را خواهد دید، و او آن را می‎دید.
او در پشت سر خود چند کلمۀ گسیخته از یک مکالمه را می‎شنید: "وقتی شیپورچی از دروازه خارج شود"، "اما این فردا خواهد بود"، "آه بله، فردا هفدهم است."
با این حرف مشخص شده بود. خدای مهربان پلیس‎هایش را همه جا به دنبال او فرستاده بود، او قادر نبود از دست خدا فرار کند. این کلمات به یادش می‎آیند: "و وقتی به کنار دورترین دریا بیایم، بنابراین تو آنجا خواهی بود." آری، آدم نمی‎توانست خود را در برابر سیمایِ خدا هیچ کجا مخفی سازد، مگر آنکه آدم در حلقوم آتشینِ شیطان بخزد.
و حرفِ مربوط به شیپور بطور وضوح یک اشاره به روز رستاخیز بود و مجازاتی که برای نافرمانی مقرر شده بود. و او بازمی‎گردد و خود را تسلیم سرنوشتش می‎سازد.
او بعد از ظهر، شب و صبح را با نماز خواندن می‎گذراند. او در برابر خدا بر روی خاک افتاده بود، او خود را تحقیر می‎کرد، او تمام روحش را از هم می‎درید و می‎گذاشت خدا مانند یک دود، مانند یک مایع به درون جریان یابد. در نیمه شب چراغش خاموش می‎شود و او در تاریکی به عبادت ادامه می‎دهد. و بر روی نوک دست‎هایش که آنها را در تاریکی می‎چرخاند نور آبیِ کمرنگی مانند یک آتش سنت المو می‎درخشید، طوریکه انگار نیروی خدا در او هدایت می‎شود تا او را از لذت پُر سازد.
او مانند یک جنگجو از قدرت باد کرده بود، او می‎توانست تمام شهر را هیپنوتیزم کند، او می‎توانست افقِ شبانه را مجبور سازد که با زانویِ سیاه خود از برابرش بگذرد، و وقتی قصد رفتن از اینجا بکندْ اقیانوسِ تاریک را مانند یک پالتوی بزرگِ طوفانی به دنبال خود بکشد.
هرچه او خود را بیشتر به خدا تسلیم می‎ساختْ اشتیاقش بیشتر آتشین می‎گشت که خود را با شاهزادگان جهنم، با بعل‎الذباب و با استورۀ شّر لویاتانْ اژدهای عظیم‎الجثه جهنم بسنجد. زیرا این شیاطین هم خود را آماده می‎ساختند.
شاید صدها هزار شیاطینِ جهنم در پشتِ تصویر کمین کرده باشند، شاید آنها با لباسِ آتشین رزم در تونل‎هایِ عظیمی نشسته باشند که در کوه‎های اسرارآمیز پُشتِ الهه حفر کرده‎اندْ، برای اینکه وقتی او بخواهد به تصویر دست بزند به سویش حمله‎ور شوند. سپس گلۀ ارتش جهنم با فریاد، تعفن، شب و شعله‎های آتش از پشتِ تصویر به جلو هجوم خواهند آورد، بعد لژیونِ شیطان می‎آید، او را، موزۀ لوور، پاریس، فرانسه، جهان و همه چیز را می‎سوزانند و می‎بلعند.
و شاید فردا در این ساعت دوباره اینجا هرج و مرج ایجاد شود و یک اژدهای بزرگِ اشباع شده بر نوکِ دُمش بر روی شعله‎های آتش برقصد.
و اکنون ساعت فرا رسیده بود.
دیگر راه بازگشتی وجود نداشت.
خدا صحبت کرده بود.
او پائین در کنار درب ایستاده بود، زانوهایش سخت می‎لرزیدند، او چنان کم بر اعصابش مسلط بود که باید خود را به دیوار تکیه می‎داد.
او می‎خواست برای اینکه هنوز به همه چیز یک بار دیگر بیندیشد و خود را آرام سازدْ ابتدا کمی پیاده‎روی کند. و به این ترتیب خود را در چند خیابان میانِ انسان‎ها گم می‎سازد. اما موفق نمی‎گشت خود را در میانشان مخفی سازد. زیرا عظمت و عزلتش از میان ازدحامِ انسان‎های بی‎هدف و فانی همیشه به بیرون می‎درخشید، مانندِ آتش یک چراغ ابدی یا مانندِ قدم یک خدای نامرئی که از میان خیابان‎های شهرها سیاحت می‎کند. بعضی از مردم به او نگاه می‎کردند. به نظر می‎رسید که آنها از دیدن او تعجب می‎کنند. اما او چشم‎هایش را پشتِ یک عینکِ بزرگ مخفی ساخته بود تا درخشش چشم‎ها او را لو ندهند. لب‎هایش در حال دعا خواندن تکان می‎خوردند. لبه‎های پالتوی سیاهش در پشتش در پرواز بودند، و کلاه بزرگش با هر قدم بیشتر بر روی پیشانی‎اش لیز می‎خورد. پس از عبور از یک خاکریزْ پلیسی بررسی کنان او را نگاه می‎کند.
آن پائین در کنار رودِ سن باید نبرد آغاز می‎گشت، زیرا جهنم پاسگاه‎هایش را بسیار گسترش داده بود. یک مرد شاخه‎های یک درخت را اره می‎کرد، یک شاخه اتفاقاً بر روی سر او می‎افتد و او به سمت بالا نگاه می‎کند، و در این وقت تمام آسمان را پُر شده از شیاطین می‎بیند، صدها و صدها سواره بر ابرهای سرخ، برخی از شیطان با یک شاخِ بزرگ بر روی پیشانی و برخی دیگر با ساز بادیِ ترومبونْ که اسب‌هایِ عظیم‎الجثۀ خود را به آسمان تکیه داده بودند، نیزه‎های بزرگ چرخانده می‎گشتند، و یک فریاد بلندْ شمال‎ـ‎غربِ آسمان را بسیار فراتر از پشتِ بامِ موزۀ لوورْ پُر ساخته بود. خون از صورت او محو می‎شود. با وجود گرمای بعد از ظهرْ بر بدن او یک سرمای وحشتناک غلبه می‎کند. رگ‎هایش مانند ریشه‎های پژمرده بودند، و مغزش مانند یک فرفره در محدودۀ تنگِ جمجمه‎اش می‎چرخید.
او در وحشت‎اش شروع می‎کند با صدای بلند به دعا کردن. چند کودک که در خیابان بازی می‎کردند به دنبالش می‎دوند. او تلاش می‎کرد کنترل خود را دوباره به دست آورد، به کنار یک کیوسکِ نوشابه فروشی می‎رود، یک لیموناد درخواست می‎کند. سپس او آرام و مسلط بر خود به رفتن ادامه می‎دهد. بچه‎ها می‎روند.
این آخرین ضعف او بود، از حالا به بعد خدا با او بود.
او با پاکت بزرگِ زیر بغلش داخل موزۀ لوور می‎شود. دربان به او سلام می‎کند، او به دربان انعام می‎دهد. سالن‎های طبقۀ بالا خالی از بازدیدکننده بودند، و فقط سکوتِ فشرندۀ تمام تصاویر در سالن‎های کم نورْ مانندِ انسان‎هائی بودند که در باره کسی صحبت می‎کردند. وقتی او نزدیک می‎گشت آنها ناگهان لال می‎شدند. اما به نظر می‌رسید که صحبتِ شرورانۀ این شیاطینِ پست، این سایه‎ها و مُرده‎ها هنوز هم در فضا در نوسان‎اند و در گوش‎های او صدا می‎کنند.
یک نگهبان بر روی صندلی در نور کم خوابیده بود. با شنیدنِ صدای قدم بیدار می‎شود؛ به ساعتش نگاه می‎کند، زمان بستنِ موزه رسیده بود.
دیوانه به سمت نگهبان می‎رود، یک سکۀ پنج فرانکی به او می‎دهد و می‎گوید که باید دو ساعت دیگر بیاید و او را از موزه خارج سازد. نگهبان انعام را می‎گرد و با صدای بلند خمیازه می‎کشد و از آنجا می‎رود.
حالا او کاملاً تنها بود، یک مردِ منزوی در دورترین دامنۀ کوهِ زندگی، تحتِ وحشتِ آخرین و نامرئی‎ترین اسرارها. تمام چشم‎های مردۀ انسان‎هایِ قرن‌هایِ ناپدید گشتهْ وقتی او از کنارشان عبور می‎کردْ از تاریکیِ قاب‎هایشان مغرورانه به او نگاه می‎کردند. و او مدام از پشت سرش یک خش‎خش و پچ‎پچ می‎شنید، طوریکه انگار آنها فقط انتظار می‎کشیدند که او از کنارشان بگذرد تا او را مسخره کنند. چنین به نظر می‎رسید که انگار در تمام گوشه‎ها کسی انتظار او را می‎کشد، چیزی بزرگ و سیاه، و وقتی او نزدیک می‎گشت، آن چیز سیاه از آنجا، از جلوی او می‎رفت. او صدای یک قدم پشت سرش می‎شنود، آن چه بود؟ او توقف می‎کند. قدم‎ها ساکت می‎شوند. او به رفتن ادامه می‎دهد، صدایِ قدم‎ها دوباره آنجا بود. ناگهان او متوجه می‎شود که این فقط پژواکِ دورِ قدم‎های خودش بود.
هوا تاریک‎تر می‎شود، به نظر می‎رسید که در آسمان یک رعد و برق در جریان است. یک غُرش عظیم در بیرون هوا را پُر می‎ساخت. و در برابرِ یکی از پنجره‎ها توده‎ای از برگ و گرد و غبار می‎گذرند. در جائی دور در سالن‎ها صدایِ یک خش‎خش بلند می‎شود، باد از جائی داخل شده بود، این مانند صدای ناله بود، و خون در رگ‎های او از وحشت منجمد می‎شود.
پشت دربِ ورودیِ اتاقِ ژوکوندو یک صندلی بزرگ قرار داشت. او خود را خم می‎سازد، دست‎هایش را بر روی زمین قرار می‎دهد، و مانند یک حیوان چاردست و پا از میانِ هال می‎خزد، سریع از درب خارج می‎شود و خود را در پشتِ گستردۀ صندلی مخفی می‎کند.
او تمام شجاعتش را از دست داده بود، و وحشت با مشتِ بزرگش او را به عقب و جلو تکان می‎داد. او خیلی مایل بود دوباره برگردد. اما اگر او حالا ضعیف باشد، مطمئناً شیاطین به او حمله می‎کردند و در دو ثانیه گردنش را می‎پیچاندند. او سپس اینجا مانند یک کیسۀ خالی باقی می‎ماند و انسان‎ها باید دوباره هزاران سال برای نجات انتظار بکشند. او تلاش می‎کرد فکر کند، او می‎خواست خود را از چنگِ وحشت رها سازد. او برای مسلط گشتن بر خویش به خود زحمت می‎داد. او سعی می‎کرد به چیزِ بی‎تفاوتی فکر کند. او ریشه‎های پارچۀ صندلی را می‎شمرد، او شروع می‌کند به نماز خواندن، و عاقبت چون هیچکس نیامدْ هیجانش شروع به کاستن می‎گذارد. او آهسته می‎گوید: "ارادۀ تو محقق گردد" و سپس با احتیاط سرش را از پشت صندلی به جلو می‎برد.
و زن آنجا آویزان بود.
زن او را می‎بیند، زن آرام می‎ماند، زن حتی نمی‎ترسید. بنابراین زن قبلاً مطلع شده بود، شاید زن خزیدن و داخل شدن او را دیده بود.
به نظر می‎رسید که دروغ و کینه‎توزیِ چهرۀ زن در تاریکیِ ابرهایِ کم ارتفاع آسمانْ سه برابر روشنائی می‎دهد. دلیل شرور دیده گشتن زن چه بود؟ به سختی یک چروک در چهرۀ زن وجود داشت. اما دیدن این وحشتناک‎تر بودْ اگر که چهرۀ زن از چروک‎هایِ خشم کاملاً پُر می‎بود. و ناگهان او قادر بود با آرامشِ کامل زن را تماشا کند. او زن را از پیشانیِ پاکش که به نظر می‎رسید در زیرِ یک هالۀ تقدس می‎درخشدْ رو به پائین تا دست‎هایش می‎سنجدْ که از بار هر گناه، از هر خیانت، از بازی با خنجرهای نوک تیز و از آمیختنِ سموم می‎دانستند. او چهرۀ زن را معاینه می‎کند. او در واقع می‎خواست تشخیص دهد که پستی زن کجا نشسته است، اما او چیزی نمی‎یابد. او از پشت صندلی بلند می‎شود و انتظار می‎کشد. به نظرش می‎رسید که انگار لب‎های زن از کلماتِ آهستهْ می‌لرزند، شبیه به لرزش بال‌های پروانه‎ها بر بالای یک علفزارِ شبانه.
زن در هرزگی‎اش بسیار زیبا بود.
آیا زن لال بود یا حرف می‎زد؟ آه، او باید برای مطلع گشتن از تمام پستی‎های زنْ آرزوی گوش‎های بهتری می‎کردْ تا بتواند وی را با عدالتی مضاعف محکوم سازد.
چه افکار جهنمی‎ای ممکن است در پشتِ پیشانی زن زندگی کند. در چه عمقی آدم می‎توانست نگاه کندْ اگر آدم دروازۀ نقره‎ایِ این شقیقه را می‎گشود. آه خدا.
و سکوت باعث شده بود که خون در سرش جوش و خروش کند، مانند آبِ زیرزمینی که سر و صدایش در سکوتِ گستردۀ این سالن از کنار گوشش می‎گذشت، سالنی که در آن شاید هنوز چند کلمه از دهانِ زن به لرزش افتد، مانند قطراتی که در حوضچۀ نقره‎ای می‎افتند.
یک سایه مانندِ اندوه بر چهرۀ زن می‎دوید. جنین به نظر می‎رسید که زن با بستن دهانِ خود سکوت می‎کند.
اما سکوتی که از زن برمی‎خاست مانند یک آواز جاودانه بود، مانند صدای غرشِ دریاهای آبی و گستردۀ دوردست‎ها.
طوفان در بیرون به پایان رسیده بود. فقط گهگاهی هنوز یک بادِ گمگشته در درختانِ بلند قامت می‎وزید. خورشیدِ شبانه یک مشعلِ آتشین به داخل می‎انداخت، و رنگ‎های عمیقِ لومباردیِ تصویر خود را در رنگِ بنفش زنده می‎ساختند، لباس زن خش‎خش می‎کرد و شعله‎ور می‎گشت، نورِ سرخ بر روی صورتش بالا می‎رفت و خود را در تورهای طلائیِ لبخندِ ملایمش گرفتار می‎ساخت. و به تدریج چنین به نظر می‎رسید که زن خود را مانند یک رایحه، مانند یک پردۀ نازکِ بخارْ در نورِ کم حل می‎سازد، کوه‎هایِ پشت سرش، پیشانی‎اش، موهایش و همه چیز می‎خواستند آهسته در سایۀ آبی رنگ سپری گردند، اما لبخندِ زنْ شناور در نور باقی می‌ماند، مانند پژواکِ نقره‎ایِ صدایِ ساز یک چنگِ جهنمی، آهسته، مانند انعکاسِ عمیقِ طلائیِ بوسه‎های اهریمن و مُهرِ بزرگِ شیطان که آتش آغوشش را برای ابد در لب‎های زن حفر کرده بود.
و حالا باید زن نابود می‎گشت. بله باید این کار انجام می‎گشت، به او چنین دستور داده شده بود. و او اجازه نداشت از دستور خدا سرپیچی کند. زیرا که خدا بجز او کس دیگری را نداشت.
زن باید خُرد می‎گشت. بله، زن بسیار زیبا بود اما این هیچ کمکی نمی‎کرد، ساعتِ مرگ زن به صدا افتاده بود. و آخرین نبرد باید آغاز می‎گشت.
او خود را می‎چرخاند، بر زمین زانو می‎زند، کتاب مقدسش را بیرون می‎آورد و یک بار دیگر کلماتِ آخرالزمانِ یوحنا را می‎خواند:
"و من زن را بر روی یک حیوانِ قرمزِ مایل به زرد نشسته دیدم، او پُر از نام‎های کُفر و دارای هفت سر و ده شاخ بود.
و زن با لباسِ سرخ و زرشکی؛ و با طلا و سنگ‎های قیمتی و مروارید پوشیده شده بود؛ و یک جام طلائی پُر از زشتی و ناپاکی روسپیگری‎اش در دست داشت."
بله، پُر از زشتی ...
یالِ خاکستری بر روی صورتش افتاده و عینکش بر روی بینی به پائین سُر خورده بود، و، آنطور که او آنجا زانو زده بودْ شبیه به یک میمونِ باستانی دیده می‎گشت که در انتهایِ غار تاریکی بر روی غذایش چمباته زده باشد.
و او آیۀ چهارم از ششمین فصلِ نامه به عبریان را می‎خواند:
"زیرا این ممکن نیست، کسانیکه یک بار روشن شده‎اند و موهبت آسمانی را چشیده‎اند، و شریک روح‎القدس گشته و کلام خیرخواهانۀ خدا و نیروهای جهانِ آینده را چشیده‎اند، زمانیکه آنها دوباره به زمین می‎آیند، دوباره خود او را، پسر خدا را، به صلیب می‎کشند، و مسخره می‎کنند، آنها باید دوباره از نو توبه کنند."
بله، اگر او که آسمان را گشوده دیده و اطاعت از خدا را برای خود واجب شمرده بودْ سقوط می‎کرد، بنابراین او خودش خود را مسخره کرده و خود را به صلیب کشیده بود، خود را، مسیحِ واقعی و رسول خدا را. و او پائین آمد تا در عمیق‎ترین پرتگاه و دل و رودۀ جهنم دراز بکشد. و او راهِ دیگری نداشت.
او کتاب را مخفی می‎سازد، بلند می‎شود، یک بار دیگر به تمام سالن‎ها سر می‎زند، همه جا خالی بود.
او برمی‎گردد، یک بار دیگر خود را پشت صندلی قرار می‎دهد، یک بار دیگر تمام نیرویش را جمع می‎کند.
آیا او پیروز می‎گشت، آیا او پاره پاره می‎گشت؟
اما او آرام بود، او دیگر وحشتی نداشت. حتی اگر زن بخواهد به او حمله و پاره پاره‎اش کند. او یک بار دیگر به سمت پنجرۀ بالائی در برابر خدا تعظیم می‎کند، خدا به روحش فرمان می‎دهد، سپس او آهسته به جلو می‎رود و با هر قدم با صدای بلند از آسمان یاری می‎جوید.
او خود را به تصویر نزدیک می‎سازد. هیچکس تکان نمی‎خورد. او به اطراف نگاه می‎کند. فقط به نظر می‎رسید که در نورِ کمِ یک گوشۀ تاریک چیزی مانند یک سایۀ بی‎شکلِ بزرگ در نوسان است.
او هنوز جسارت نمی‎کرد زن را لمس کند. اما او کاملاً نزدیک روبروی زن ایستاده بود و تماشایش می‎کرد. او چشمانش را برای آخرین نبرد در چشم‎های زن فرو می‎برد. و زن جواب نگاهش را می‎دهد. جهنم چالش را پذیرفته بود.
و آنجا آن دو در برابر هم ایستاده بودند، دیوانه و زن، یکی یک طوفانِ پاره گشته و دیگری یک سکوتِ ابدی.
چهرۀ مرد مانند یک شمعِ در حال مرگ تاریک بود، اما بر روی پیشانی زنْ تاریکی مانند طلوع رنگ‎پریدۀ یک ابدیتِ بی‎انتها بود. و در حالیکه به نظر می‎رسید چهرهُ مرد حتی در اوجِ سختی جنگْ مانند یک آسمانِ حاملۀ ابر بر بالای یک دریایِ طوفانیْ مدام تغییر می‎کند، اما چهرۀ زن شبیه به چشمه‎ای بود که از رویش سایه‎ها و تصاویر زیادی می‎گذرندْ اما آب همیشه آرام می‎مانَد.
هیچ چیز نمی‎آمد. هیچکس نمی‎آمد. و زمان می‎گذشت. عاقبت باید کاری انجام داده می‎شد، در غیر اینصورت بیش از حد دیر می‎گشت. آدم باید عاقبت آخرین کار، یعنی لمس کردنِ زن را انجام می‎داد. و در ثانیۀ بعد می‎توانست تاریکی بیاید و زمین از خواب بیدار شود و آسمان را بشکند. فریاد شبانه، آتش و سر و صدا، و اقیانوس مانندِ یک طوفانِ خشمگین بر روی شب بالا می‎آید و نور ستاره‎ها خاموش می‎شوند. شاید آنها دست‎هایشان را بر بالای سر او نگاه می‎داشتند. و او یک بار دیگر هنوز مخفیانه به بالا نگاه می‎کند.
سپس او دست چپش را با انگشتانِ گشوده آهسته به سمت تصویر به جلو حرکت می‎دهد، در حالیکه دست راست را برای جنگیدن مشت کرده نگاه داشته بود.
او دست‎های زن را لمس می‎کند، هیچ چیز حرکت نمی‎کرد. او سر زن را لمس می‎کند، هیچ چیز، اصلاً هیچ چیز حرکت نمی‎کرد.
او زن را با دست راست هم لمس می‎کند، هیچکس خود را حرکت نمی‎داد، همه چیز ساکت مانده بود، همه چیز تاریک مانده بود.
در این وقت او تصویر را با قابِ عکس به دست می‎گیرد، آن از لولا بیرون می‎آورد، آن را بر روی زمین قرار می‎دهد، در کاغذی که با پاکتِ بزرگ آورده بود می‎پیچد، و حالا تصویر مانند خودِ پاکت دیده می‎گشت. برای یک لحظه او خود را به دیوار تکیه می‎دهد. سپس پاکتِ حاویِ تصویر را زیر بغل می‎گذارد و به طبقه پائین می‎رود. نگهبان درب را برایش باز می‎کند، آنها برای همدیگر شبِ خوشی آرزو می‎کنند، و او در شب ناپدید می‎گردد.
در روز بعد تمام روزنامه‎ها از سرقتِ مونالیزا ژوکوندو می‎دانستند.
فوری نگهبانان مورد بازجوئی قرار می‎گیرند، اما آنها البته مراقب بودند که خطایِ خودشان را فاش نسازند. آنها خیلی ساده هیچ چیز ندیده بودند و هیچ چیز نمی‎دانستند.
صدها پرونده بررسی گشتند، دسته‎ای از دزدانِ بیچاره از تمام خیابان‎های فرانسه دستگیر و شرم‎آورانه بازجوئی شدند. انبوهِ عظیمی از کارآگاهان بر روی کشتی‎هایِ بخاریِ اقیانوس‎ها لانه کرده بودند، صدها هزار پلیس به دنبال صد هزار ردِ پایِ مختلف بودند. تمام قاتلین و دزدها روزهای خوبی داشتند، و همۀ مورخانِ هنر با سرعتِ فراوان شروع به کسب درآمد کرده بودند. تمام پاریس به شوقی وحشیانه گرفتار می‎شود، و هر مسافرخانۀ حومۀ شهر باید یک عکس از مونالیزا بر بالای تخت اتاق‎هایشان می‌داشتند.
یک شبِ بهاری فلورانسی. بالای کوه‎های گِرد و تاریکِ اتروریا در کنار آسمانِ سیاهْ یک نور ملایم می‎لرزید. و ماه در بالای سرشان در حال صعود کردن بود.
ناگهان تمام خیابان‎هائی که از کوه سرازیر می‎گشتند در نور سفیدِ ماه  قرار داشتند، و تمام بام‎ها و برج‎های شهر در زیر این نور از درونِ شب ظاهر می‎گشتند، حل گشته، بدون هیچ طرحی، مانند شهرهای یک امپراطوریِ رویائی. تقاطع نقره‎ایِ رودخانه در حال درخشیدنْ میانِ تاریکی پُل‎ها قرار داشت.
او خود را می‎چرخاند، در آنجا یک پرتوِ ماه مانندِ یک قطرۀ طلائی آویزان بود.
زن نامفهوم قابل دیدن بود، سایه‎های پرده بر روی چهرۀ زن حرکت می‎کرد. فقط یک خط از چانه تا پیشانی آزاد بود و در نور ماه می‎درخشید. شاید زن گریه می‎کرد؟
آه کاش که زن گریه می‎کرد، تنها یک قطره اشک، یک قطره اشکِ پشیمانی.
او پردۀ پنجره را قبل از آنکه زن بتواند متوجۀ حرکاتش شود کاملاً کنار می‎کشد. او درست حدس زده بود، زن اصلاً به فکرش نرسید گریه کند. بر روی این پیشانیِ پُر از گناه هیچ اندیشۀ پشیمانی جسارت بالا رفتن نمی‎کرد. زن هنوز هم در وقاحت‎اش می‎شِکُفت، وقاحتی که ابتدا دستِ مرگ به آن پایان می‎داد.
زن از زمان زندانی شدنش در پیش او به هیچ وجه خود را تصحیح نکرده و این فاحشه در آنجا حتی شرورتر شده بود. شاید شیطان هر شب پیش زن بوده است، در حالیکه مرد از میان نیمی از جهان گریخته بود تا عشقش به این زن را فراموش کند.
چه شب‎های فراوانی که با گریه و زاری گذشت، آه، مونالیزا ژوکوندو.
او پس از آمدن به فلورانس این خانۀ کوچکِ بر فراز شهر را اجاره کرده بود. و او بلافاصله پس از اولین شب قصد داشت زن را بکشد. بله، آن زمان سه سال پیش، در آن زمان او هنوز قوی بود. آه بله، و حالا؟ همۀ مردم در خیابان در مقابل چشمانش به او می‎خندیدند.
او یک بار چاقو را در کنار چشمِ زن داشتْ اما نتوانست آن را فرو کند. زیرا یک آگاهیِ تلخ او را ضعیف ساخته بود، او ناگهان می‎دانست که زن را دوست دارد. آه خدای من، این وحشتناک‎ترین چیز بود، این نبردهای ناامید کننده‎ای که آن زمان برای هفته‎ها شروع گشته بودند. در هر شب، وقتی او از چشم‎های زن ترسی نداشت، نوک چاقو بر روی صورت زن قرار داشت، اما هر بار گذاشته بود دستش دوباره پائین بیاید، و او همیشه آنجا در آن گوشه نشسته بود، فرو رفته در خود مانندِ سگی کتک خورده، و او دیگر جرأت نکرده بود به زن نگاه کند.
یک روز او زن را در اینجا مخفی و زندانی ساخته و سپس رفته بود، چه کسی می‎داند که او از میان چند شهرِ اطراف فلورانسْ از طوفانِ عشق‎اش همیشه از محلی به محل دیگر گریخت، از میان اسپانیا، تونس، یونان، از میان کوه‎های آلپ، و همیشه مانند ستارۀ دنباله‎دار کوچکی که دیگر قادر نیست خود را از آتمسفر یک خورشیدِ قدرتمند خارج سازد.
سرانجام او دیگر قادر نبود. خدا او را ترک کرده بود. و حالا او مانند یک کشتیِ شکسته که طوفان بر روی صخره‎ها پرتاب کرده بود در اینجا قرار داشت.
خدا رفته بود. شاید خدا مُرده و جائی در آسمان دفن شده بود. بر روی صندلی‎اش شاید حالا خدایان کاملاً متفاوتی نشسته باشند.
او فقط قصد داشت آخرین تلاش را هنوز انجام دهد، زیرا او معشوقه‎ای را نمی‎خواست که امروز خود را به این فرد و فردا به فردِ دیگر بیاویزد. اگر زن ریاکاری‎اش را کنار بگذارد و اگر دست از خندیدن بکشد، خوب، بنابراین او می‎خواست خود را با این قیمت فوراً به شیطان بفروشد و تا ابد در جهنم مانندِ یک دیوِ کوچکْ همیشه در کنار پاهای زن بنشیند، یا مانند یک پروانۀ بالدار برای همیشه بر رویِ باغِ عظیم گردنِ زن بنشیند.
ماه کاملاً داخل اتاق آمده بود.
تمام وسائل عقب می‎نشستند و در نورِ آبیِ پرتوِ ماه منقبض می‎گشتند.
اما چهرۀ مونالیزا مانند یک دریا گسترده شده بود.
او به سمتِ زن می‎رود و می‎گوید: "من می‎خواهم تو را ببخشم، من می‎خواهم تو را دوست بدارم، اما تو نباید دیگر بخندی." و برای اینکه به زن برای تغییر دادنِ چهره وقت بدهدْ خود را می‎چرخاند.
او بر روی یک صندلی کتاب مقدسش را می‎بیند. آن را از پنجره بیرون می‎اندازد و می‎شنود که چطور کتاب با صدای بلند بر روی زمین می‎افتد. سپس او کنار پنجره می‎رود و برای خدا زبانش را بیرون می‎آورد.
وقتی او خود را بطرف زن می‎چرخاند به اندازه یک مو هم بهتر نشده بود. او تصمیم می‎گیرد از وسیلۀ قوی‎تری استفاده کند، زیرا او اجازه نداشت در مقابل لجاجتِ یک زن خود را ضعیف نشان دهد.
و ناگهان او متوجه می‎شود که این لبخند بر روی دهانِ یک مرد توهین به مقدسات و یک عمل ناشدنی بود.
آه او زن را تحقیر می‎کرد، اما او زن را دوست داشت. و او خود را تحقیر می‎کرد که زن را دوست دارد، این فاحشه را، که می‎دانست چطور او را، خدای مقدس را، به لجن بکشد.
اما حالا همه چیز کاملاً بی‎تفاوت بود، او زن را دوست داشت و بر خلاف آن نمی‎شد هیچ کاری انجام داد.
اما لبخند باید برود، این لبخندِ لعنتی دیگر قابل تحمل نبود. و او جادو کردنش را شروع می‎کند.
او مانند یک شیطان به مقابلِ تصویر می‎پرد، سه جهش به جلو و سه جهش به عقب، دست‎هایش در هوا پارو می‎زدند، دست‎های خم ساخته‎اش مانندِ یک جفت منقار بر بالای سرش قرار داشتند، و موهای بلند و ژولیده‎اش بر روی شانه‎های لاغرش می‎رقصیدند. با هر جهشْ زانوهایش را کمی خم می‎ساخت، و سایۀ بزرگِ سیاهش بر روی دیوار می‎رقصید، همیشه سه جهش به جلو و سه جهش به عقب، مانند یک کانگورویِ غول‎پیکر.
اما این کار هیچ کمکی نمی‎کرد.
عاقبت او فکر می‎کند: "خوب، تو نمی‎خواهی، بنابراین من برای این کار به تو کمک خواهم کرد. تو احتمالاً فکر می‎کنی که من احمقِ تو هستم. بنابراین من جریان را به تو تعلیم خواهم داد."
او شمعی روشن می‎کند و آن را زیر بینیِ زن می‎گیرد تا کمی غلغلکش دهد. شاید حالا زن عاقبت یک بار جیغ بکشد. و چنین به نظر می‎رسید که زن چهره‎اش را کمی پیچ و تاب داده است، اما طوریکه انگار فقط گوشۀ لب‎هایش را برای پوزخندی مضاعف به بالا کشده تا تلاش بیهودۀ او را فقط بیشتر مسخره کند.
ناگهان او شمع را دوباره دور می‎اندازد. او فکر می‎کند "من چه کردم"، و او در مقابلِ زن به زانو می‎افتد، او در مقابلِ زن می‎گرید، و هق‎هق گریهْ شانه‎هایش را به جلو عقب تکان می‎داد.
و در این وقت او ناگهان صدای خندۀ کاملاً بلندِ زن را می‎شنود.
و این را هیچ مردی تحمل نمی‎کند.
عشق او کاملاً از بین رفته بود. او ناگهان مانند یک سنگ بود. او بلند می‎شود، دوباره شمع را به جلو می‎آورد، و در حالیکه شعلۀ کوچک را با دست محافظت می‎کردْ از پله‎ها پائین می‎رود. انعکاسِ نور بر چهره‎اش می‎دوید، چهره‎اش سرخ و سخت بود.
در طبقۀ پائین در آشپزخانه یک چاقویِ بزرگ جستجو می‎کند، دراز و پهن، یک چاقویِ حسابی برای بریدنِ گوشت. و سپس دوباره به طبقۀ بالا می‎رود. پس از وارد شدن به اتاقِ زیرشیروانی شمع را بالا می‎برد و می‎گذارد نور به چهرۀ زن بتابد.
او با دقت یک محل را برای فرو بردنِ چاقو جستجو می‎کند. چشم‎ها شرورترین بودند، مطمئناً. آدم می‎توانست همچنین قلب را انتخاب کند و زن را بلافاصله بکُشد، اما این انتقام کافی نبود.
او به زن نزدیک می‎شود و نوکِ چاقو را بر روی گوشۀ چشم راستِ سمتِ بینی می‎نشاند، چاقو را کمی فرو می‎برد و شروع می‎کند به بریدنِ چشم. او کار مشکلی در پیش داشت، زیرا بومِ قدیمیِ نقاشی سفت و سخت بود. سرانجام چشم فقط به یک نخ آویزان بود. او چشم را درمی‎آورد و وقتی چشم هنوز تکان می‎خورد آن را زیر پا می‎گذارد.
او با چشمِ چپ هم همین کار را انجام می‎دهد، اما این چشم حتی محکم‎تر بود، او آن را می‌کشید اما چشم نمی‌خواست بیرون بیاید. و وقتی عاقبت موفق به در آوردنِ چشم می‎گرددْ هنوز تکۀ بزرگی از پیشانی به آن آویزان بود.
اما با این کار همه چیز کاملاً انجام نشده بود. حالا نوبت به دهان رسیده بود. او نتوانست در برابر نوازش کردن دهان مقاومت کند و یک بار آهسته با انگشتِ اشاره این لب‎ها را لمس می‌کند.
سپس او چاقو را در جائیکه لبخندْ شرورتر از هر جایِ دیگر نشسته بود، یعنی گوشۀ راست دهانْ فرو می‎کند.
او دهان را از قسمتِ بالا و پائین تا نیمه می‎برد و آن را خارج می‎سازد. و سپس چند قدم عقب می‎رود و کارش را مانند یک هنرمند نگاه می‎کند. او باید می‎خندید، برای اولین بار بعد از یک ابدیت. او دیگر به بریدن ادامه نمی‎دهد، او در حالیکه شکمش را از فرطِ خنده با دست نگاه داشته بودْ پارچه را در مشت می‎گیرد و صورت زن را مورب به بیرون جر می‎دهد.
مرد وحشتناک دیده می‎گشت، این سر که از درونش ناگهان مرگ مانندِ یک زندانی به بیرون زده بود. سر با این کاسۀ چشمِ وحشتناک که شبیه به دو پنجرهْ در پشت‎شان تاریکی نشسته بود. و این دهانِ بزرگِ خالی که دیگر واقعاً لبخند نمی‎زدندْ اما خود را برای خندۀ وحشتناکِ مرگ گشوده بود. یک خندۀ غیرقابلِ شنیدن و اما بلند، غیرقابلِ دیدن و در عین حال حاضر، قدیمی و سیاه مانندِ هزاران سال.
و او ناگهان پس از نادیده گرفتنِ عملش توانست جوهرِ جریان‎ها را بشناسد، و او می‎دانست که هیچ چیز نبود، نه زندگی، نه هستی، نه جهان، هیچ چیز، فقط یک سایۀ بزرگِ سیاه در اطرافش. و او کاملاً تنها آن بالا بر روی یک صخره بود. و اگر فقط یک قدم برمی‎داشتْ به پرتگاهِ ابدی سقوط می‎کرد.
یک خستگیِ وحشتناک بر او مسلط شده بود. همچنین دیگر هیچ کاری برای انجام دادن باقی نمانده بود. او خود را در یک گوشه در زیر دریچۀ رو به طبقۀ پائینْ مانندِ حیوان سیاهی در زیر نور آبی رنگِ مهتاب مچاله می‎سازد.
او به خواب رفته بود. و طوریکه او نشسته به دیوار تکیه داده بود، با سرِ آویزان در میانِ زانوها و دست‎های درازِ شُل قرار گرفته بر روی زمینْ که انگار می‎خواستند از او دور شوندْ شبیه به یک پشته بزرگِ سیاه از خاکسترِ فرو ریخته شده بود که آخرین بقایایِ حرارتْ ترکش کرده بود.
شمعی را که او دور اندخته بودْ بر روی چند تکه پارچه افتاده و آنها به آرامی در حال مشتعل گشتن بودند. مدتی طول می‎کشد، سپس جرقه‎های آتش مسیری را تا یک تودۀ کاه می‌خورند. یک باد داخل می‎شود، و یک مارِ کوچکِ سرخِ آتشین از ساقه‎های خشک رو به بالا حلقه می‎زند.
بعد از مدتی در خیابانْ تعدادی مست که راهِ خود را گم کرده بودند می‎بینند که چگونه یک اژده‎های بزرگِ آتشین آن بالا بر روی بام نشست و با بال‎هایِ عظیمش شروع به باد زدنِ چوب‎های سوزانِ بام کرد.
جریان مسیر خود را طی می‎کند. افرادِ مست شروع می‎کنند به فریاد کشیدن، چند پنجره باز می‎شود، چند کلاهِ شب در بیرون بال‎ بال می‎زند، دربِ چند خانه گشوده می‎شود، و سه یا چهار اندام در پائینِ خیابان به سمتِ چراغ زرد ایستگاه پلیس می‌دوند.
خیابان پُر از انسان می‎شود، سر و صدا، مشاجره، فریادِ کودکان، پلیس‎ها، همه رو به بالا به آتش نگاه می‎کردند. یک شاه‎تیرِ سوزان خود را جدا می‎سازد و با سر و صدا به پائین سقوط می‎کند. فریادِ مجدد. چند زخمی یا مُرده از آنجا برده می‎شوند.
آتش‎نشانی می‎آید، آب‎های شلنگ به سمت آتش می‎رانند، و جائیکه آب به شعله‎های آتش ضربه می‎زد یک بخار بزرگِ زرد در شب صعود می‎کرد. یک نردبانِ بزرگ مانند یک جرثقیل خود را در هوا به آن بالا می‎چرخاند، جائیکه سرِ پیرمرد برای نگاه کردن از زیر دریچۀ زیر شیروانی به بیرون آویزان بود.
نردبان به دیوار تکیه می‎دهد و چند آتش‎نشان با کلاهِ بزرگِ ایمنی از پله‎ها بالا می‎روند، مانند چند میمون که از درخت‎ها بالا می‎روند.
هنگامیکه آنها تقریباً به بالا می‎رسند سر به عقب برمی‎گردد. حالا آدم می‎تواند ببیند که چطور آتش‎نشانان از میانِ چوب‎های سوزانِ سقف می‎پرند و به دنبالِ یک سایۀ سیاه که از آنها می‎گریخت می‎دوند، مدام به این سو و آن سو از میانِ حرارت و شاه‎تیرها، مانند چند شیطان بزرگی که یک موش را تعقیب می‎کنند. ناگهان شکار صیدِ وحشی در ابری از دود ناپدید می‎شود.
هنگامیکه آتش‎نشانان از میانِ آتش و دود پیرمرد را در گوشه‎ای می‎یابند، او چمباتمه زده و چیزِ بزرگی را مقابل صورتش نگاه داشته بود، یک نقاشی، بدون دهان و چشم، اما چشمانِ پیرمردْ بزرگ و وحشی از پشتِ آن به جلو زده و آنها را از حفره‎هایِ بریده شده نگاه می‎کردند، و زبانِ درازش از میان دهانِ خالیِ نقاشی به بیرون زده بود و به بالا و پائین تکان می‎خورد.
آنها می‎خواستند نقاشی را از او بگیرند، او آن را محکم نگاه می‎دارد. آنها می‎خواستند او را همراه با نقاشی به خارج انتقال دهند، او با پاهایش به شکم آنها لگد می‎زند.
نیمی از بام فرو می‎ریزد، و آتش‎نشانان در حال خفه شدن بودند. آنها یک بارِ دیگر تلاش می‎کنند او را بیرون بکشند، اما پیرمرد یکی از دست‎ها را از نقاشی رها می‎سازد، یک چوب را از بالای سر خود می‎کند و با میخ گداختۀ آن به سر یکی از آتش‎نشانان می‎زند و او را بر زمین می‎اندازد.
دو آتش‎نشان دیگر وحشت می‎کنند، و آنها آن دو را همانجا باقی می‎گذارند، و می‎خواستند برگردند، به بیرون، جائی که هوا بود. آنها به درونِ دودی که به استقبال‎شان می‎آمد می‎پرند، اما آنها دیگر محل خروج را پیدا نمی‎کنند، آنها برای بهتر دیدن کلاه بزرگِ ایمنی خود را دور می‎اندازند، آنها دوباره به سمتِ دیگرِ اتاق به عقب می‎دوند، از کنارِ پیرمرد می‎گذرند، از روی خرابه آتشین می‎پرند، دوباره بازمی‎گردند، و وقتی آنها دوباره از کنار پیرمرد با سرعت می‎گذرندْ در ناامیدی‌شان صدایِ خندۀ بلند او را پشت سر خود می‎شنوند.
شعله‎های آتشْ آتش‎نشانان را به چنگ می‎آورند. آنها با دست‎هایِ لخت‎شان به روی آتش می‎کوبیدند، مرتب در حال دویدن، مرتب در حال کوبیدن، به ناگهان آنها یک جفت ستون‎های آتش بودند، آنها یک بارِ دیگر به عقب می‎دوند، اما آنجا دیواری چوبی از آتش بود، آنها نمی‎توانستند به رفتن ادامه دهند، آنها فریاد می‎کشیدند و با دستانِ سرخ شدۀ خود به سنگ‎ها می‎کوبیدند، هیچ چیز، هیچ چیز، آتش موها و جمجمه‎شان را می‎خورد، شعله‎های آتش چشمان آنها را می‎دَرد، آنها کور بودند، آنها دیگر هیچ چیز نمی‎دیدند، آتش صورتِ آنها را می‎خورد، گوشتِ دستان‎شان قطعه قطعه پرواز می‎کرد، اما هنوز هم در حال مرگ تودۀ ذغال گشتۀ مشت‎شان را به دیوار می‎کوبیدند.

درب گشوده می‎گردد، دو پزشک و دو پرستار داخل می‎شوند.
یکی از دو پزشک می‎گوید: "حرف همان است که گفته شد. این درست نیست، این امکانپذیر نیست. شما باید از قوانین بیمارستان اطاعت کنید. شما باید آرامش داشته باشید، می‎فهمید. و شما پرستار، بار دیگر درب را باز نگذارید! بیماران باید آرامش داشته باشند و ساکت باشند." و او خودش به آن سمت می‎رود و دربِ بین دو اتاق را می‎بندد.
سپس پاهایِ یوناتان را معاینه می‎کند، یک پانسمان جدید می‎بندد و می‎گوید: "در سه ماهِ دیگر شاید بتوانید یک بار دیگر راه بروید، البته اگر پاها اصلاً یک بار دیگر خوب بشوند. این هنوز بسیار سؤال برانگیز است. شما باید گاهی خود را به این فکر عادت دهید که یک چلاق باقی خواهید ماند. من می‎گذارم یک پرستار اینجا بماند، پرستار می‎تواند مواظب شما باشد."
او پتو را دوباره بر روی بیمار می‎کشد، برای بیمار شبِ خوشی آرزو می‎کند و با اسکورتش ناپدید می‎شود.
یوناتان بر روی تختش طوری دراز کشیده بود که انگار کسی فقط با یک حرکتِ تند و سریع قلبش را از سینه پاره کرده باشد. درب بسته بود. او دیگر با زن صحبت نخواهد کرد، او دیگر اجازه دیدنِ زن را نخواهد داشت. بنابراین آن دیدار فقط چند دقیقه بود که هرگز بازنمی‎گردند. زن زودتر از اینجا خارج خواهد گشت. دو هفتۀ بعد در اتاقِ کناری شخصِ دیگری دراز خواهد کشید، یکی از این فروشندگانِ ماهی یا یک مادربزرگِ پیر. شاید زن بخواهد یک بار بازگردد، اما اجازۀ ورود به زن نخواهند داد. زن چه می‎توانست از او بخواهد، از یک چلاقِ بیچاره، از مردی بدون پا. پزشک همین حالا گفت که او یک چلاق باقی خواهد ماند. و او دوباره در ناامیدی‎اش فرو می‎رود. او آرام دراز کشیده بود.
دوباره دردهایش می‎آیند. او برای اینکه فریاد نکشد دندان‎هایش را بر هم می‎فشرد. و اشگ مانند آتشی خشن در چشم‎هایش جمع می‎شود.
یک تشنج او را تکان می‎داد، او سردش بود. دست‎هایش مانند یخ سرد می‎شوند، او احساس می‎کرد که تب چگونه بازمی‎گشت. او می‎خواست نام دختر را صدا کند. در این لحظه متوجه می‎شود که نام دختر را نمی‎داند. و این آگاهیِ ناگهانی او را عمیق‎تر در ورطه‎اش پرتاب می‎کند. حتی نامش را نمی‎داند. او می‎خواست "دوشیزۀ محترم" یا چنین چیزی بگوید، اما هنگامیکه خود را بر روی تخت می‎نشاندْ صورتِ زرد پرستارِ خود را می‎بیند که در اثرِ نگهبانیِ شبانۀ بیشمار پیر، کُند و مبتذل شده بود.
بله او تنها نبود. او این را کاملاً فراموش کرده بود. یک نگهبان برایش قرار داده بودند، این شیطان در شکلِ یک پرستار، این شیطانِ پیرِ پژمرده‌ای که او وابسته‎اش بود، کسیکه می‎توانست به او دستور دهد. و او دوباره دراز می‎کشد.
حالا دیگر کسی او را رها نخواهد ساخت، حالا دیگر کسی او را نجات نخواهد داد. و آنجا مسیح آویزان است، این آدمِ ضعیفِ بیچاره و هنوز لبخند می‎زند. به نظر می‎رسید که مسیح اصلاً نمی‎تواند به اندازۀ کافی رنج بکشد، به نظر می‎رسید که عذاب‎هایش او را خوشحال می‎سازند، و لبخندِ خدا مانند یک شهوتِ خریداری شدۀ عجیب، شرورانه و ساختگی به نظر یوناتان می‎رسید. او چشم‎هایش را می‎بندد، او شکست خورده بود.
تب با تمام توان بر او غلبه می‎کرد. در شروعِ طغیانِ تشنج یک بار دیگر تصویر زنِ همسایه ناشناخته‎اش مانندِ ستارۀ شب در یک آسمانِ خالی ظاهر می‎شود، سفید، دور، و مانندِ صورت یک مُرده.
او در نیمه شب به خواب می‎رود. او خوابِ وحشتناکی را می‎خوابد که در آن بیماری و ناامیدی پس از مصرفِ زرادخانۀ عذاب‎هایشان تا به آخرْ می‎گذارند یک انسان یخ بزند.
او به سختی دو ساعت می‎خوابد. وقتی بیدار می‎شود درد با چنان قدرتی به ران‎هایش حمله می‎کند که او تقریباً بیهوش می‎شود. او با تمامِ توان لبۀ آهنی تخت را به چنگ می‎گیرد. او فکر می‎کرد پاهایش توسطِ یک انبردستِ گداخته کشیده و پاره می‎شوند، و او یک فریادِ وحشتناک و طولانی می‎کشد، یکی از آن فریادهائی که غالباً شب‎ها در بیمارستان‎ها ناگهان برمی‎خیزند و خفتگان را از تختخواب‎هایشان می‎رماند و قلب همه را از وحشت خفه می‎سازد.
او خود را بر رویِ تخت نیمه بلند ساخته بود. او به دستانش تکیه می‎دهد. او از درد نفسش را در سینه حبس می‎کند، او آن را در درون خود می‎مکد. و سپس، سپس از تهِ گلو فریاد می‎کشد: آآآآخ‎خ‎خ‎خ.
مرگ چه با سرعت بر بالایِ خانه راه می‎رفت. حالا مرگ آن بالا بر روی بام ایستاده بود، و بیمارها در زیر پاهایِ عظیمِ استخوانی مرگ در تختخواب‎هایشان، در سالن‎های بزرگ‎شان، در اتاق‎هایشان، همه جا در پیراهن‎هایِ سفیدشانْ در نور کمِ لامپ مانندِ ارواح نشسته بودند، و وحشت مانندِ یک پرندۀ عظیمِ سفید در میان پله‎ها و سالن‎ها پرواز می‎کرد. فریادِ وحشتناک به همه جا نفوذ می‎کرد، همه جا خفتگان را از خوابِ ضعیف‎شان بیدار می‎ساخت و همه جا این فریاد یک پژواکِ وحشتناک در نزد بیمارانی که به سختی به خواب رفته بودند ایجاد می‎کرد، بیمارانی که حالا چرکِ سفید دوباره در روده‎هایشان شروع به دویدن می‎کرد، در نزد لعنتی‎هائی که استخوان‎هایشان آهسته، قطعه به قطعه می‎پوسیدند، و در نزد کسانیکه بر روی سرشان یک چنگارِ گوشتیِ وحشتناک رشد می‎کرد که از درونْ بینی‎شان، فکِ فوقانی‎شان و چشم‎هایشان را تا تَه می‎خورد، تا تَه می‎نوشید، و حفره‎هایِ بزرگِ متعفنِ زرد رنگ در صورتِ سفیدشان ایجاد می‎کرد.
صدایِ زوزه انگار تحتِ رهبرِ نامرئی یک ارکستر در گام‎هایِ وحشتناک بالا و پائین می‎رفت. گاهی یک فاصلۀ کوتاه میانِ دو نُت برقرار می‎گشت، یک مکثِ کوچکِ هنریِ هوشمندانه، تا اینکه ناگهان زوزه در یک گوشۀ تاریک دوباره شروع می‎شد، آهسته متورم می‎گشت و دوباره به بالاترین تُن‎ها صعود می‎کرد و بعد به یک ع‎ی‎ی‎ی‎ی‌س‌س‎س‎ااا‎ مخوفِ طولانی و نازک مبدل می‎گشت، که بر بالای این شباتِ مرگ در نوسان بود.
همۀ پزشکان بر روی پاها بودند، همه به این سو و آن سو در میان تخت‎ها می‎دویدند. همۀ پرستارها با پیشبندهای سفیدِ پُر سر و صدای‌شان با آمپول‎های بزرگِ مورفین و قوطی‎های تریاکْ مانندِ خادمینِ یک عبادتگاهِ عجیبْ در سالن‎ها به اطراف می‎دویدند.
همه جا تسلی داده می‎شد، اوتانازی انجام می‎گرفت، همه جا برای آرامش دادن به هرج و مرج مورفین و کوکائین تزریق می‎گشت، همه جا ادعاها رد می‎گشت، به تمام بیماران بولتن‎هایِ تسکین دهنده داده می‎شد. چراغِ تمامِ سالن‎ها روشن می‎شود، و چنین به نظر می‎رسید که با بازگشتِ نور دردِ بیماران به تدریج تسکین می‎یابد. نعره آهسته می‎میرد و به یک نجوایِ ضعیف تغییر می‎کند، و عصیانِ درد به اشک و خواب ختم می‎شود.
یوناتان در یک بیهوشی کُند فرو می‎رود. درد از دویدن خسته و او عاقبت در بی‎تفاوتی خفه شده بود.
اما پاهایش پس از ترکِ عذابْ شروع می‎کنند به متورم گشتن، مانند دو جنازۀ بزرگ که در زیر آفتاب مانند خمیر وَر می‎آیند. زانوهایش در طول نیمساعت به بزرگیِ سرِ یک کودک وَرم می‎کنند و پاهایش مانند سنگْ سیاه و سخت می‎شوند.
هنگام ویزیتِ صبحگاهیْ وقتی پزشکِ شیفت به نزد او آمد و پتو را برداشت، در زیر پانسمان ورم‎های عظیم را می‎بیند. او می‎گذارد پانسمان را باز کنند، او فقط یک نگاه به پاهایِ پوسیده شده می‎اندازد، سپس سه بار زنگ می‎زند، و پس از چند دقیقه یک صندلیِ چرخدار به آنجا هُل داده می‎شود. چند مرد بیمار را بر روی صندلی قرار می‎دهند، او را بیرون می‎برند و اتاق برای نیمساعت خالی می‎ماند.
پس از مدتی صندلیِ چرخدار دوباره به داخل اتاق هُل داده می‎شود. یوناتان بر روی صندلی کوچک قرار داشت، کمرنگ، با چشمانِ به زور باز نگاه داشته شده و نصفی از او کوتاه گشته بود. حالا جائیکه قبلاً پاهایش بودند یک بسته ضخیمِ خونین از پارچه سفید بود. مردها او را بر روی تخت می‎اندازند و ترکش می‎کنند.
او مدتی کاملاً تنها بود و تصادف چنین می‎خواست که او در این دقایقِ کوتاه باید یک بار دیگر آشنایِ خود از اتاقِ کناری را ببیند.
دوباره دربِ اتاق باز می‎شود، دوباره او یک صورتِ سفید می‎بیند. اما صورت برایش غریبه بود، او به سختی می‎توانست هنوز این صورت را به یاد آورد. چه مدت از زمانیکه او با زن صحبت کرده بود می‎گذشت؟
زن از او می‎پرسد که حالش چطور است.
او به زن جواب نمی‎دهد، او نمی‎شنید که زن چه می‎پرسد، اما او متشنج تلاش می‎کرد پتو را تا حدِ امکان بر روی باقیماندۀ پایِ پانسمان گشته‎اش بالا بکشد. زن نباید می‎دید که زیر زانویش یک سوراخ وجود دارد، و از زانو به پائین همه چیز تمام شده است. او خجالت می‎کشد. شرم تنها احساسی بود که برایش باقی مانده بود.
دختر جوان یک بار دیگر از او می‎پرسد. وقتی دوباره هیچ جوابی دریافت نمی‎کند سرش را برمی‎گرداند.
یک پرستار داخل اتاق می‎شود، آهسته درب را می‎بندد و با یک کاردستی در کنارِ تختِ او بر روی یک صندلی می‎نشیند. و یوناتان به یک نیمه‎خوابِ ناآرام می‎افتد، بیهوش از اثراتِ جانبی داروی بیهوشیِ هنگام عمل.
ناگهان چنین به نظرش می‎آید که انگار بعضی از نقاطِ کاغذدیواریِ اتاق تکان می‎خورد. به نظر می‎رسید که آنها آهسته به جلو و عقب می‎لرزیدند و باد می‎کردند، طوریکه انگار در پشتِ کاغذدیواری کسی ایستاده است و برای پاره کردنش خود را به آن می‎فشرد. و ناگهان کاغذدیواری در نزدیکِ کف اتاق پاره می‎شود. از آنجا جمعیتِ زیادی از مردانِ بسیار کوچک مانند یک گروه موش خارج می‎شوند و به زودی تمام اتاق را پُر می‎سازند. یوناتان از اینکه این تعداد کوتوله توانسته‎اند خود را در پشت کاغذدیواری پنهان سازند شگفت‎زده می‎شود. او بخاطر این بی‎نظمی در بیمارستان ناسزا می‎گوید. او می‎خواست در نزدِ نگهبانش شکایت کند، اما وقتی می‎خواست از روی تخت با دست اشاره کندْ می‎بیند که پرستار آنجا نیست. کاغذدیواری‎ها هم رفته بودند و دیوارها هم دیگر آنجا نبودند.
او در سالنی گسترده دراز کشیده بود که به نظر می‎رسید دیوارهایش مرتب دورتر و دورتر می‎گردند، تا اینکه در پشتِ یک افقِ سربی رنگ پنهان می‎شوند. و تمام این فضای متروکِ وحشتناکْ پُر از کوتوله‎های کوچکی بود که بر روی شانه‎های باریکْ سرهای بزرگِ آبی رنگ‎شان مانند دریائی از گل‎ گندم‎های عظیم بر روی ساقه‎هایِ شکنندهْ تاب می‎خوردند. با وجود آنکه تعدادِ زیادی از آنها بسیار نزدیک به او ایستاده بودندْ اما یوناتان نمی‎توانست صورت‎شان را تشخیص دهد. وقتی می‎خواست دقیق به آنها نگاه کندْ به لکه‎های فراوانِ آبی رنگِ تاری تبدیل می‎گشتند که در برابرِ چشمانش می‎رقصیدند. او خیلی دلش می‎خواست بداند که آنها چند سال‎شان است، اما او نمی‎توانست دیگر صدایِ خودش را هم بشنود. و ناگهان این فکر به ذهنش خطور می‎کند: بله تو کر هستی، بله تو دیگر نمی‎توانی بشنوی.
کوتوله‎ها شروع می‎کنند در مقابلِ چشمانِ او آهسته به چرخیدن، آنها دست‎هایشان را با ریتمْ بالا و پائین می‎بردند و آهسته تودۀ بزرگِ آنها به حرکت می‎افتد. صدایِ "از راست به چپ، از راست به چپ" در جمجمه‎اش وزوز می‎کرد. توده سریع‎تر و سریع‎تر به دور او می‎چرخید. او فکر می‎کرد در یک سینیِ دوّار بزرگِ فلزی نشسته است که با سرعتی در حال افزایشْ مرتب شروع به چرخیدن می‎کند. سرش گیج می‎رود، او می‌خواست خود را محکم نگاه دارد، اما این هیچ کمکی نمی‎کرد، او باید استفراق می‎کرد.
ناگهان همه چیز خالی و ساکت بود، همه چیز رفته بود. او تنها و لخت در یک مزرعۀ بزرگ بر روی چیزی شبیه به یک برانکار دراز کشیده بود.
هوا بسیار سرد بود، هوا شروع به طوفانی شدن می‎کند و در آسمان یک ابرِ سیاه شبیه به یک کشتیِ عظیم با بادبان‎هایِ سیاهِ باد در آن افتادهْ بالا می‎آید.
در پشتِ لبه‎های آسمان یک مردْ پیچیده شده در یک پارچۀ خاکستری ایستاده بود، و گرچه او بسیار دور ایستاده بودْ اما یوناتان دقیق می‎دانست این مرد که بود. او طاس بود، چشم‎هایش بسیار عمیق قرار داشتند. یا اینکه او اصلاً دارای چشم نبود؟
او در آن سمتِ آسمان یک زن یا یک دخترِ جوان را ایستاده می‎بیند. زن به نظرش آشنا می‎آمد، او زن را یک بار دیده بود، اما این خیلی وقت پیش بود. ناگهان هر دو تصویر شروع می‎کنند برایش دست تکان دادن، آنها آستین‎هایِ بلند چیندارشان را تکان می‎دادند، اما او نمی‎دانست از چه کسی باید اطاعت کند. هنگامیکه دختر می‎بیند که او هیچ اقدامی برای پائین آمدن از برانکار نمی‎کند خود را برمی‎گرداند و می‎رود. و او مدتی طولانی رفتن زن را نگاه می‎کند.
عاقبت زن در فاصلۀ خیلی دور، کاملاً در دوردستْ یک بار دیگر توقف می‎کند. خود را می‎چرخاند و برایش دوباره دست تکان می‎دهد. اما او نمی‎توانست بلند شود، او این را می‎دانست که در آن پشتْ آن مرد با جمجمۀ وحشتناکش این اجازه را نمی‎دهد. و دختر در آسمانِ تنها ناپدید می‎گردد. اما مرد در آن پشت برایش شدید‎تر دست تکان می‎داد و با مشتِ استخوانی‎اش او را تهدید می‎کرد. در این لحظه او از روی برانکار به پائین می‎خزد و خود را در حالیکه شبح در جلوی او به پیش پرواز می‎کردْ بر رویِ مزرعه می‎کِشد، بر رویِ بیابان‎ها، مرتب از میانِ تاریکی، از میان تاریکیِ وحشتناک.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر