جانشین.

ــ نه، خانم گریزر، شما نمی‎توانید تصور کنید که چه وحشتی دیروز داشتم! من اگر با چشمان خودم شوهر شما را بر روی بستر مرگش ندیده بودمْ می‎توانستم قسم بخورم که او شوهر مرحوم شماست.
ــ چطور چنین چیزی ممکن است، خانم هِمپل؟
ــ پس خوب گوش کنید: جریان اختلاف من با برگر به دادگاه کشیده است، و هرچند روز یک بار از دادگاه برایم نامه می‎آید، بنابراین من اینجا در ساختمان شمارۀ هفتِ خیابان خودمان بودم، و می‎خواستم بگذارم در آنجا در دفتر مشاورۀ حقوقی یک عرضحال برایم بنویسند. می‎دانید، فکر کنم اگر در آنجا تنها می‎بودم سکته می‎کردم. اما آنجا یک زن بود که مرد با او مذاکره می‎کرد، و بنابراین من دوباره بر خود مسلط گشتم.
ــ ساختمان در اِردبرگ‌اشتراسه قرار دارد؟
ــ بله، شمارۀ هفت. این خیلی عجیب است که من این مرد را تا حال هرگز ندیده بودم، درحالیکه بیشتر از دو ماه می‎گذرد که این اداره آنجاست.
ــ و او واقعاً شبیه به تئودور من دیده می‎شود؟
ــ خانم گریزر، من به شما می‎گویم، درست مثل شباهت یک تخم مرغ با یک تخم مرغ دیگر.
ــ فقط در چهره، یا ...
ــ شباهت چهره کاملاً شگفت‎انگیز است. در غیر اینصورت فکر کنم اندکی کوتاه‎تر باشد و نه مانند او قوی.
ــ من باید او را یک بار ببینم. خانم همپل صبر کنید من عکس‎ها را می‎آورم.
خانم گریزر که در نیمی از طبقۀ اول ساختمانِ باشکوهی سکونت داشت که شوهر مرحومش برای او به ارث گذارده بود خانمی بود که به چهل سالگی نزدیک می‎گشت، اما بسیار جوان‎تر به نظر می‎آمد. او زنده دل و شاد بود، هیچ چیز را از دست نمی‌داد و دوستی‎های زیادی در منطقه داشتْ بجز با مستأجران خانه‎اش که او همۀ آنها را دشمنان قسم خورده خود می‎پنداشت.
او با آنها تنها در باره چیزهای ضروری صحبت می‎کرد؛ در حالیکه در غیر اینصورت در کمال میل با تمام جهان گپ می‎زد و هیچ چیز را بیشتر از وقتی کسی در بعد از ظهر به مهمانی برای نوشیدن قهوه پیشش می‎آمد دوست نداشت. او می‎گفت می‎تواند مانند افراد بسیار محترمی که آدم هر چند روز یک بار در روزنامه‎ها از مهمانی‎های چایِ عصرانه‎شان می‎خواندْ از عهدۀ این کار بسیار خوب برآید.
این لذت اصلی او بود.
البته او یک مورد خوب برای همۀ شکارچیان ثروت بود و می‎توانست تا حال بیست بار ازدواج کرده باشد، اما او بسیار مراقب بود و خانۀ زیبا برایش ارزش فراوان داشت. او در نزد یکی از دوستانش دیده بود که آدم به چه حال و احوال بدی می‎تواند بیفتد. پول زیبای دوستش را یک چنین مردی از دستش خارج ساخته بود، و عاقبت زن بیچاره برای آنکه بتواند زندگی را بگذراند باید کار می‎کرد.
او بیش از هر چیز اما تئودورش را دوست داشت. هیچ مرد دیگری نمی‎توانست مورد پسندش واقع گردد. البته مردم به شوهرش می‎خندیدند، زیرا او دارای یک صدای ریز جیرجیرکی بود که با ظاهر قوی‎اش اصلاً تناسب نداشت، اما در غیر اینصورت خوش قلب بود. او زن را از شرایط کوچک و نیازمند خارج ساخته و هر آرزویش را برآورده کرده بود. اما زن خواسته‎های خاصی نداشت. او از اینکه به این وضعیتِ زندگی بادوام آمده است خوشبخت بود، و هر کاری برای خشنودی مرد انجام می‎داد.
مرد می‎توانست خیلی احساساتی فلوت بنوازد. وقتی او هنگام غروبِ خورشید کنار پنجره می‎نشست و رپرتوارش را در فلوت می‎دمیدْ زن خوشش می‌آمد. در نهایت او بخاطر زن یکی از اپراهایِ بتهوون را می‎نواخت و زن متن آهنگ را آهسته همراه فلوت زمزمه می‎کرد.
آنها این کار را دعای خودشان می‎دانستند و اجازه نمی‎دادند کسی مزاحم‎شان شود.
او خوب غذا می‎خورد، ترجیحاً گوشت و سبزیجات، و شب‎ها وقتی آنها در خانه بودندْ هنگام روزنامه خواندن یک پیپ دراز می‎کشید؛ اما هیچکس اجازه نداشت از آن چیزی بداند. پیپ‎ها خوب پنهان گشته در یک گنجه قرار داشتند. حتی خدمتکار هم از وجودشان مطلع نبود. در غیر اینصورت دوستانِ خوب حتماً او را دست می‎انداختند.
یک بار او گذاشت یک نقاش جوان که بالا در یک آتلیۀ کوچک زندگی می‎کرد با رنگ‎روغن از او نقاشی کند. پرترۀ او در اتاق بزرگ آویزان بود و او را در تمام آرامش‎اش نشان می‎داد، با گردن چاقی که چربی‎اش بر روی یقۀ کوتاه پیچ خورده بود. چشم‎ها از تعجب گشاد گشته، تمام صورت سرخ و بسیار سالم و با یک حالت بینهایت خیرخواهانه.
یک صورت کاملاً زیبا. موها به سمت چپ شانه شده بود. او این را از دوران خدمت سربازی حفظ کرده بود، و همانطور هم مشتاقانه در باشگاه جنگ فعالیت می‎کرد و به خود می‎نازید که در دورانِ ذخیره تا گروهبانی ترقی کرده است.
تئودور مرحومش اینطور بود.
و حالا آنطور که خانم هِمپل ادعا می‎کرد باید انسانی وجود داشته باشد که شبیه به او بود؟ اما آدم باید خود را از آن مطمئن سازد.
هنگامیکه خانم هِمپل عکس‎ها را در دست نگاه داشته بود می‎گوید: نه واقعاً خانم گریزر، می‎دانید، او در نقاشی رنگ‎روغن جوان‎تر به نظر می‎رسد، اما اینجا این عکس‎ها درست شبیه مشاور حقوقی است، درست همانطور که او بود و زندگی می‎کرد! واقعاً، مشاور حقوقی اصلاً احتیاج به عکس گرفتن ندارد. او می‎تواند برای خود از روی این عکس‎ها مجدداً سفارش دهد. این واقعاً ترسناک است.
ــ اما من چطور می‎توانم خود را از آن مطمئن سازم؟
ــ یک بار به آنجا بروید.
ــ آه خانم هِمپل، من جرأت این کار را ندارم.
ــ شما می‎توانید از او تقاضای اطلاعات کنید. شما در هر صورت به خاطر خانه همیشه مشکل دارید. برای رفتن به آنجا می‎توان به راحتی دلایل زیادی یافت، البته فقط اگر آدم بخواهد.
ــ این صحیح است، اما آدم باید برای این کار جسارت هم داشته باشد، و آن را من ندارم.
ــ آیا باید شما را همراهی کنم؟
ــ آه، خانم هِمپل، اگر شما فقط این کار را بکنید! یا خیلی بهتر: آیا این مرد پیش کسی نمی‎رود؟ ... اما اگر برای این کار مبلغی اضافه بگیرد قطعاً قبول می‎کند. آدم می‎تواند او را خیلی ساده سفارش بدهد.
ــ من این را از او خواهم پرسید.
ــ آه بله خانم هِمپل، این کار را انجام دهید. من حتی سؤالی دارم که می‎توانم از او بپرسم. زن سبزی‎فروشِ ساکن زیرزمینِ پشت خانهْ به خاطر چیزهائی که اصلاً در قراردادش نوشته نشده است همیشه شکایت دارد. اما او شش سال است که در آنجا زندگی می‎کند و من نمی‎دانم وقتی زن از زیرزمین راضی نیست می‎توان آن را از او گرفت یا نه.
ــ باشه، خانم گریزر، من این را هم از او خواهم پرسید؛ فقط این مرد تمام روز باید به مردم مشاوره بدهد، و نمی‎دانم که آیا بتواند وقت پیدا کند؟
ــ او حتماً می‎تواند برای آمدن به اینجا نیمساعت وقتِ آزاد پیدا کند. سرش نباید خیلی هم شلوغ باشد.
ــ باشه، خانم گریزر، همه چیز را سفارش خواهم داد، و سپس برای خبر دادن پیش شما خواهم آمد.
ــ خداحافظ، خانم هِمپل!
ــ خداحافظ، خانم گریزر!
با این حرف خانم هِمپل می‎رود، حالا خانم گریزر به این فکر می‎کرد که کاملاً در نزدیکی او انسانی زندگی می‎کند که باید شبیه به تئودورش باشدْ همانطور که یک تخم‎مرغ شبیه به بقیه تخم‎مرغ‎هاست.
هر کاری را هم که شروع می‎کرد باز باید مرتب به این موضوع فکر می‎کرد. زن چند بار در برابر نقاشی رنگ‎روغن می‎ایستد و از خود می‎پرسد که آیا چنین چیزی امکان دارد. این باید خیلی عجیب باشد.
او نمی‎توانست بخوابد، باید همیشه به شوهر مرحومش فکر کند، و خود را مانند دورانِ اول بیوه شدنش دوباره تنها و رها گشته احساس می‎کرد. حالا پی در پی روزهائی وجود داشتند که زن به سختی به او فکر می‎کرد؛ اما حالا دوباره همه چیز جاندار شده بود، طوریکه انگار تئودور دوباره از مرگ برخاسته است.
او خوانده بود که در جهان هیچ چیز زوال نمی‎یابد، بلکه همه چیز دوباره بازمی‎گردد، هرچند اغلب به اشکال متفاوت. آیا این امکان وجود نداشت که به این ترتیب تئودور بازگشته باشد؟
آه! این چه فکرهای احمقانه‎ای‎ست که او می‎کند. سرش کاملاً داغ شده بود، همه چیز دور سرش می‎چرخید، و مرتب این احساس را داشت که تئودور باید در این نزدیکی باشد.
او یک شب بسیار بدی داشت؛ و تصمیم گرفته بود که تمام داستان را فراموش کند. هیچ چیز به او مربوط نمی‎گشت. او نمی‎خواست اصلاً این مرد را ببیند، می‎خواست به خانم هِمپل بگوید که دیگر لازم نیست بیشتر از این زحمت بکشد.
اما وقتی خانم هِمپل پیشش می‎آیدْ توضیح می‎دهد که همه چیز روبراه است. او با آقای شولر صحبت کرده است، و او می‎خواهد امروز بعد از ظهر ساعت چهار و نیم به اینجا بیاید.
حالا باید او چکار کند؟
او می‎توانست قرار را کنسل کند. این اولین چیزی بود که زن به آن فکر کرد؛ اما سپس تصمیم می‎گیرد مرد را واقعاً بخاطر حل مشکلی که در خانه پیش آمده بود بپذیرد، و از توصیه‎اش بخاطر زیرزمین جویا شود. سپس با یک ضربه دو مگس شکار می‎کرد. او می‎توانست با این کار همچنین از شر احساس نامشخص و عدم اطمینانی که از دیروز بر او سنگینی می‎کرد خلاص شود.
او در حدود ساعت چهار و نیم بسیار بیقرار می‎گردد؛ گرچه مرتب به خود می‎گفت که تمام جریان چیز مهمی نمی‎باشد. او فقط می‎خواست خود را مطمئن سازد که آیا خانم هِمپل حقیقت را گفته است.
دختر خدمتکار می‎آید و برایش یک کارت ویزیت می‎آورد که بر رویش نوشته شده بود: فریتس شولر، مشاور حقوقی. مشاوره در تمام امور حقوقی، تجاری و شخصی.
در پیش او معمول نبود که کسی با کارت ویزیت خود را معرفی کند. این به تمام جریان یک رنگ‎آمیزی مجلل‎تر می‎داد که زن از آن خوشش آمد.
و سپس مرد در برابر او می‎نشیند، و او باید به مرد خیره می‎گشت. در آنچه خانم هِمپل تعریف کرده بود واقعاً اغراق نشده بود. چهره‎ای دقیقاً شبیه به تئودور او. طوریکه انگار تئودور فقط لباس دیگری بر تن کرده است. صدایش کمی متفاوت به گوش می‎رسید. این مرد صدای عمیق‎تری داشت؛ اما چشم‎ها کاملاً یکسان بودند، فقط سبیل بیش از حد دراز بود و رو به پائین قرار داشت، در حالیکه تئودور سبیلش کوتاه‎تر بود و آن را شانه زده رو به بالا نگه می‎داشت. اما صبح‎ها پس از بلند شدن از خواب سبیلش کاملاً مانند سبیل آقائی که روبرویش نشسته بود دیده می‎گشت، و او برایش بریده بریده از داستان زیرزمین و زنِ سبزی‎فروش گزارش می‎داد، اما به زحمت آنچه را که مرد در مورد پرسشش می‎گفت و برایش توضیح می‎دادْ می‎شنید، بلکه باید مدام او را تماشا می‎کرد.
حالا او اضطراب اولیه‎اش از بین رفته بود و برعکس در درون و اطراف خود احساس بسیار مطلوبی داشت. و وقتی مرد می‎خواست به گوش دادن پایان دهدْ او برای اینکه مرد نرود و بیشتر آنجا بماندْ با مطلب تازه‎ای شروع به صحبت می‌کرد.
اما عاقبت باید مرد می‎رفت. چند نفر از مشتری‎ها انتظار او را در خانه‎شان می‎کشیدند. مرد عذرخواهی می‎کند و می‌رود.
حالا او دوباره تنها بود، عکس‎های شوهرش را برمی‎دارد و تفاوت چندانی بین این دو مرد نمی‎یابد.
او در روز بعد می‎گذارد که مرد دوباره پیشش بیاید. در روز سوم خودش پیش مرد می‌رود. در این بین به نظر می‎رسید که مرد توسط خانم هِمپل مطلع شده باشد که چه علاقه‎ای گریزرْ بیوه و مالک خانه به او پیدا کرده است، و به چه دلیل همیشه او را چنین عجیب نگاه می‎کند.
و در طول گفتگو به مرد اعتراف می‎کند که چه چیز او را به دفترش کشانده است؛ و مرد به نوبۀ خود کنجکاو بود از این شباهت اطمینان حاصل کند. بنابراین او از مرد دعوت می‎کند به مهمانی پیشش برود؛ سپس می‎خواست تمام عکس‎ها را به مرد نشان دهد.
بعد از ظهر روز بعدْ مرد دوباره داخل آپارتمان زن می‎شود، این بار لباس بهتری پوشیده بود و زن با تعجب و لذت می‎بیند که او سبیلش را کوتاه‎تر کرده و رو به بالا برده است، طوریکه حالا شباهت بسیار قابل توجه بود.
زن از این چاپلوسی خوشش می‎آید، زیرا مرد این کار را ظاهراً برای خوشایند او انجام داده بود، او کاملاً گذرا به مرد ابراز کرده بود که تئودورش چگونه سبیل خود را رو به سمت بالا نگه می‎داشته است. شاید خانم هِمپل هم برای این کار به مرد انگیزه داده باشد. در هر حال این کار او را بسیار خوشحال ساخته و نسبت به مرد بسیار مهربان بود.
آنها در باره بسیاری از مسائل خصوصی با همدیگر صحبت کردند؛ از کسب و کار به زحمت صحبتی می‎گشت، اما مرد پیشنهاد کرد که روز بعد یک بار با زن سبزی‎فروش مذاکره خواهد کرد.
مرد این کار را هم انجام می‎دهد و پس از آن او را از جریان مذاکره مطلع می‎سازد.
به این ترتیب به زودی مرد هر روز دلیلی برای آمدن پیش او داشت.
خانم هِمپل آنچه را که خانم گریزر در باره مرد می‎گفت وفادارانه به او گزارش می‎داد؛ و به زودی تنها موضوعِ صحبت بین آن دو زن آقای فریتس شولر بود. خانم گریزر دائماً از شباهت عجیب آن دو می‎گفت، و اینکه چطور این احساس را دارد که انگار شوهرش کنارش نشسته است. فقط صدای مرد او را ناراحت می‎کرد. وقتی او به مرد هنگام صحبت کردن نگاه نمی‎کردْ احساس می‎کرد که چطور تئودورش اما طور دیگر صحبت می‎کرده است، با صدای خیلی زیر و اغلب بسیار زیرتر در هنگام داد و فریاد کردنْ که او باید همیشه به آن لبخند می‎زد.
او خیلی دوست داشت از آقای شولر خواهش کند که اگر ممکن است با صدای چنان عمیق حرف نزند. او فقط احتیاج داشت صدایش را اندکی زیرتر سازد، این کار خطرناکی نبود.
او لباس‎های شوهر مرحومش را که نمی‎توانست خود را از آنها جدا سازد و هنوز در کمد بودند بیرون آورده بود. آیا آنها اندازه مرد خواهند بود؟
او به این خاطر بسیار کنجکاو بود و خیلی دلش می‎خواست از مرد بخواهد یک بار آنها را امتحان کند. فقط او جسارت این کار را نداشت. شاید مرد پیشنهادش را رد می‎کرد، و این می‎توانست برایش بسیار نامطلوب گردد.
مرد شانۀ اندکی باریک‎تر از شوهر مرحومش داشت، اما این نمی‎توانست خیلی مهم باشد. آدم باید می‌گذاشت که مرد یک بار این لباس‎ها را امتحان کند.
حالا زن چیزهای مختلفی برای آینده برنامه‎ریزی می‎کرد، و تصمیم راسخ داشت که وقتی وقتش برسدْ این کار یکی از خواهش‎های اولیه‎اش باید باشد.
به زودی زن نمی‎توانست دیگر بدون او زندگی کند، روز و شب به این مرد که برایش چنین کاملْ شوهر اولش را شعبده‎بازی می‎کردْ می‎اندیشید، و گاهی اوقات وقتی با مرد صحبت می‎کرد مجبور می‎گشت فکر کند که او تئودورش نیست؛ و باعث تعجبش می‎گشتْ وقتی مانند غریبه‎ها مرد را شما خطاب می‎کرد و بجای آنکه رفتارش آنطور باشد که واقعاً احساس می‎کردْ بی‌حرکت کنار مرد می‎نشست.
یک بار مرد را بطور غیرمنتظره تئو می‎نامد! او در این لحظه وحشت می‎کند! و همچنین مرد هم مشوش می‎گردد و یک سکوت نگران کننده به وجود می‎آید، اما او از آن لحظه به بعد تصمیم گرفته بود که در آینده مرد را فقط تئو بنامد.
خانم هِمپل فعالانه از پیش یکی نزد دیگری می‎رفت، و چنین پیش می‎آید که مرد مرتب معتمدتر می‎گردد.
بیوه گریزر هنوز بسیار زیبا بود و بعضی از مردها قصد ازدواج با او را داشتند.
ازدواج با این زن هنوز بسیار زیبا، با ثروت قابل توجه‎اش، خانه و تمام امکانات رفاهی که می‎توانست آدم را شکوفا سازد معامله بدی نبود. حالا مرد تمام روز با امور مردم غریبه سر و کار داشت، مجبور بود خود را عذاب دهد و در نهایت به هیچ چیز درست و حسابی نرسیده بود. درآمدش زیاد نبود، مراجعین‌اش همیشه فقط مردم کم پولی بودند که نمی‎توانستند پول زیادی بپردازند.
و چنین پیش می‎آید که آقای شولر یک روز به بیوه گریزر توضیح می‎دهد که چقدر او را دوست دارد، و آیا زن هم احتمالاً به او علاقه دارد؟
در این لحظه زن خود را به آغوش او می‎اندازد و هق هق کنان فریاد می‎کشد:
ــ آه تئودور، چطور می‎تونی چنین چیزی بپرسی؟
از این لحظه به بعد فریتس شولر سابق به گور سپرده شده بود. نامگذاری انجام شده و او از حالا مانند شوهر قبلی‎اش تئودور نامیده می‎گشت.
و زن در اولین ساعات به او فشار می‎آورد که باید به صدایش بیشتر توجه کند، و دوست ندارد او همیشه چنین مردانه عمیق صحبت کند. مرد برای خوشامدش تلاش می‎کند، و در این تلاش‎ها بدون قصدْ صداهای زیر عجیبی خارج می‎سازد، که زن نمی‌توانست خود را حالا از لذت بردن نگهدارد. بله! تئودور کاملاً اینطور صحبت می‎کرد. بنابراین او مجبور بود از این پس همیشه اینطور صحبت کند. آه، این برای زن بسیار هیجان‎انگیز بود؛ و زن چشمانش را می‎بست تا صدای او را بشنود. اما حالا مرد با وجود خواهش و التماس زن مانند همیشه صحبت می‎کند؛ و زن می‎بایست مدت درازی خواهش کند تا مرد دوباره بخاطر او صدایش را تغییر دهد.
یک روز زن قصدش را انجام می‎دهد، و مرد می‎بایست لباس‎های تئودور را بپوشد. کت بلند سیاهرنگش را که او یکشنبه‎ها همیشه می‎پوشید.
مرد ابتدا می‎خواست در برابر این خواسته مقاومت کند، و وقتی می‎بیند که این امتناع زن را می‎رنجاندْ تسلیم می‎گردد. او به پول زیادی فکر می‎کند که متعلق به زن بود، به آپارتمان در خانۀ زیبا، به غذای خوبی که زن هر ظهر با افتخار برابرش می‎گذاشتْ و بنابراین تسلیم می‎گردد. لباس‎ها اندازه‎اش نبودند. همه چیز برایش گشاد بود، اما زن معتقد بود که او می‎تواند با گذشت زمانْ مناسبِ با لباس‎ها رشد کند. فقط چون زن نمی‎توانست صبر کند تا او بر وزنش افزوده شودْ بنابراین می‎گذارد پنهانی اندازۀ لباس‎ها را تغییر دهند؛ شلوارها را کوتاه‎تر و کت‎ها و جلیقه‎ها را تنگ‎تر سازند. او از حالا به بعد لباس‎های تئودورِ مرحوم را می‎پوشید، و مهم نبود که او مایل به این کار است یا نه.
اوایل برایش بر تن داشتن لباس‎های یک مرده وحشتناک بود، اما او راه نجاتی بجز باطل کردن نامزدی نمی‎دید. اما او این را نمی‎خواست.
زن به او یقه‎های تازه هدیه داده بود، زیرا یقه‎های کهنه مناسب دور گردنش نبودند. در عوض اما شکل آنها مانند یقه تئودور بود، و زن کراوات‎ها را برایش همانطور می‌بست که برای شوهر اولش می‎بست.
او مو و ریش را مدت‎ها بود که مانندِ سرمشق خود ساخته بود. این کار اما برایش بسیار نامطلوب بود، زیرا ساکنین خانه او را با نگاه‎های خجالتی یا خندان نگاه می‎کردند؛ و یک بار پیرزنی که فقط به ندرت از اتاقِ زیرشیروانی‎اش به پائین می‎آمدْ وقتی به او برخورد می‎کند با وحشت فریاد می‎کشد، و برای همۀ جهان توضیح می‎دهد که او در تمام عمرش هرگز چنین وحشت نکرده بوده استْ آنطور که وقتی آقای گریزرِ مرده را دوباره در برابر خود دید و وحشت کرد.
آیا مگر او دو سال پیش فوت نکرده بوده است؟
او خودش تشییع جنازه را دیده بود. پس چطور می‎توانست فقط چنین چیزی ممکن باشد؟
او نمی‌توانست در وحشتش خود را آرام سازد.
او نمی‎خواست درک کند که مرد کاملاً یک نفر دیگرْ یک آقای شولر باید باشد، بلکه خود را متقاعد می‎ساخت که گریزر احتمالاً باید فقط به ظاهر مرده باشد و ساکنین نمی‎خواهند این را به او بگویند، زیرا بعد ممکن است در این ترس دائمی به سر برد که شاید روزی هم او زنده به گور گردد.
اما برای شولر بازی کردن نقش آقای گریزر مدام نامطلوب‎تر می‎گشت.
او حالا فقط غذاهای مورد علاقۀ سلف خود را دریافت می‎کرد، بخصوص هر سه‎شنبهْ شلغم سوئدی با گوشت شکم خوک، یک سوپ ماهی در هر پنجشنبه و هر شب جمعهْ خلال سیب‎زمینی سرخ شده با پورۀ سیب. بقیه روزها غذاها معمولی بودند که او مانند تمام انسان‎ها با میل می‎خورد؛ اما شلغم سوئدی را نمی‎توانست بو بکشد. به این خاطر او در دوران کودکیْ چون دوست نداشت آن را بخوردْ اغلب کتک خورده بود، و از خلال سیب‎زمینی سرخ شده فرار می‎کرد. او در ابتدا ــ قبل از آنکه حدس بزند که این غذاهای مورد علاقۀ سرمشقش بوده‎اند ــ در پاسخ به پرسش زن چاپلوسانه توضیح داده بود که خیلی خوب به او مزه می‎دهد.
حالا او تلاش می‎کرد بر بی‎میلی‎اش چیره شود و چیزها را تا جائیکه می‎شد به پائین فرو برد. قبل از شروع سه‎شنبه و جمعه او یک ترس وحشتناک داشت. او گرسنگی می‎کشید، نه اولین صبحانه را می‎خورد و نه دومین صبحانه را، فقط به این خاطر که کمی اشتها داشته باشد تا غذای ظهر در برابرش خیلی مقاومت نکند.
این هیچ کمکی نمی‎کرد. فقط به محض رسیدن بوی شلغم سوئدی به مشامش معده‎اش شروع به طغیان می‎کرد. او می‎بایست تمام انرژی‎اش را جمع کند و بخورد، کاملاً آرام بخورد و آن را مانند دارو به پائین فرو بَرَد.
زن با چشمان درخشان آنجا می‎نشست. زیرا او با دستان خودش غذا را برایش تهیه می‎کرد، تئودور همیشه از صمیم قلب می‎گفت که هیچ آشپزی قادر نیست مانند او چنین طعمی به غذا ببخشد.
تئودور هرچه از غذاهایش می‎خورد سیر نمی‎گشت. شولر بیهوده ادعا می‎کرد که اشتهایش خیلی بزرگ نمی‎باشد و غذاخورِ قوی‎ای نیست. این در تضادِ با توانش در روزهای دیگر هفته بود. او باید اطمینان می‎داد که شلغم سوئدی و گوشت چربِ شکم خوک به دهانش بسیار خوشمزه می‎آید، گرچه این غذا حالش را بهم می‎زد. این چه کمکی می‎توانست بکند. زن چنان با چشمان عاشقانه او را نگاه می‎کرد که او غذا را قورت می‎داد و قورت می‎داد، تا اینکه او نهایتاً غذایِ داده شده را تمام می‎کرد.
او باید دو بشقابِ بزرگ پُر از سوپ ماهی را تا ته می‌خورد، تئودور هم اینطور انجام می‎داد. خلال سیب‎زمینی سرخ شده قابل تحمل بود، آنها واقعاً خوب بودند. اما او نمی‎توانست پس از آن بخوابد و به وحشتناک‎ترین معده درد دچار می‎گشت. گرچه هر بار پس از خوردن آن چند گیلاس جین می‎نوشید، اما این کار خیلی کمک نمی‎کرد.
او در هنگام نامزدی‎اش موقعیت آسانی نداشت. همه چیز را باید مانند تئودور انجام می‎داد؛ هرچند یاد گرفته بود برای خود یک پیپ دراز روشن کند، اما زن باید صرفنظر می‎کرد که او برایش با فلوت بنوازد. او هرگز نمی‌توانست نواختن فلوت را بیاموزد.
این متأسفانه خیلی بد بود که او هیچ ردی از شنوائی موسیقائی نداشت. او فقط می‎توانست دو مارش را اشتباهی با سوت بزند، آنطور که در یک گردش به زن ثابت کرد.
آه از این گردش‎ها! اما تئودور این کار را مقدس می‎شمرد. آنها باید در هوای بادی و بارانی یکشنبه‎ها صبح زود حرکت می‎کردند. او مجبور بود به تمام انجمن‎هائی که تئودور عضو بوده بپیوندد. آنها هر بار به یکی از این انجمن‎ها می‎پیوستند. او تا حالْ در طول هفته شایسته کار کرده و در روز یکشنبه همیشه در کمال آسایش استراحت می‎کرد. حالا اما مجبور بود صبح کاملاً زود از رختخواب بیرون بیاید، باید راه می‎رفت و راه می‎رفت، باید اجازه می‎داد شب‎ها در راه‎آهن به او تنه بزنند و هلش دهند، و در حقیقت همیشه وقتی که آنها در بیرون مارماهی با سالاد خیار شور خورده و آبجوی گندم با آب تمشک نوشیده بودند. او چند یکشنبه شبِ پر مشقت را گذرانده بود، که هنوز هم در یادش بودند.
او از نوشیدن آبجوی گندم از آن به بعد معاف شده بود، زن آن را تنها می‎نوشید؛ اما مارماهی تا زمانیکه در لیست غذا وجود داشت باید خورده می‎شد. او یک بار به پیشخدمت برای خط کشیدن بر روی مارماهی در لیست غذا رشوه داده بود، اما نمی‎توانست هربار بگذارد این کار را بکند، در غیر اینصورت زن متوجه می‎گشت.
این یک زمان سخت برای او بود.
حالا اما به آنها برای ثبت ازدواج وقت داده شده بود.
اگر او فقط عروسی را پشت سر بگذاردْ سپس همه چیز بهتر خواهد گشت، سپس او حق بیشتری خواهد داشت و می‎توانست بیشتر اعتراض کند. اما تئودور همه چیز را از پیش تعیین کرده بود. اگر زن مجدداً ازدواج می‎کرد دیگر حق دخل و تصرف بر تمام ارثیه را نداشت.
ارثیه باید پس از مرگ زن، در صورتیکه بدون وارث مانده باشد به یکی از بستگانِ مشخص تئودور برسد. و زن در زمان حیات فقط می‎توانست به بعضی چیزها آزادانه دسترسی داشته باشد.
مرد از تمام اینها ابتدا چند روز قبل از ازدواج مطلع می‎گردد، و هیچ گزینه‎ای برایش باقی نمی‎ماند بجز آنکه در آنجا هم تسلیم شود. او با شرایط تعیین کرده تئودور باز هم می‎توانست خوب زندگی کند.
عروسی با شکوه تمام جشن گرفته می‎شود.
شام عروسی در همان سالن در نزد فِررکینگ بود، و شب آنها به درسدن سفر می‎کنند، جائیکه زن هفته قبل همان اتاقی را سفارش داده بود که آن زمان با تئودور در اختیار داشتند. زیرا همه چیز یک تکرار دقیق اولین ازدواجش بود.
زن فقط یک چیز را کم داشت، و آن این بود که کشیش کلاینِ پیر نتوانست آنها را به عقد یکدیگر درآورد. اما این ممکن نبود، زیرا کشیش مدت کوتاهی پس از مرگ تئودور فوت کرده بود و بجای او یک واعظ جوان آن دو را به عقد هم درآورد. این اصلاً مورد علاقه زن نبود و تمام خلق و خویش را تهدید به غارت می‎کرد.
زن اجازه داد همان حرف‎ها دقیقاً مانند آن زمان به او زده شود، و لیست غذا دقیقاً یکسان بود.
به این ترتیب آنها به سفر رفته بودند، مرد با یک احساس بزرگ راحت گشتن، و آنها در شب به درسدن رسیده و بلافاصله به اتاق‎شان رفته بودند.
حالا زن در این وقت کاملاً احساساتی شده بود، طوری عمل می‎کرد که انگار هنوز ازدواج نکرده بوده است، از مرد درخواست می‎کند که باید مانند تئودور به راهرو برود تا او بر روی تختخواب قرار گیرد.
اما مرد برای اولین بار زیر بار نمی‎رود. غذای خوب و شراب او را جسور ساخته بود، و بنابراین به حرف زن گوش نمی‎دهد، به راهرو نمی‎رود و نمی‎خواست ابتدا لبۀ تخت کنار او بنشیند و دست‎هایش را نوازش کند و یک کمدی طولانی نمایش دهد.
برای این کار او حوصله نداشت. و بنابراین مقدمه‎چینی درازی نمی‎کند، و عاقبت این کار مورد علاقه زن هم قرار می‎گیرد، زن بسیار راضی بود و پشیمان نبود که با او ازدواج کرده است.
اما زن در روز بعد دوباره از او می‎خواهد که به بازی در نقش تئودورش ادامه دهد. تا زمانیکه مرد از این کار لذت می‎بردْ این کار را برای خوشایند زن انجام می‎داد؛ زیرا او نمی‎خواست در دوران ماه عسل زن را برنجاند. رفاه زندگی مرد را خوشحال می‎ساخت. در روز او تسلیم بود، اما گاهی اوقات آقا بودنش را به زن نشان می‎داد، و نظر خود را داشت.
وقتی یک شب مرد مطلقاً نمی‎خواست آنطور رفتار کند که تئودور انجام می‎دادْ و زن بسیار عذابش می‎دهدْ او خیلی ساده و خسته پشتش را به زن می‎کند و بدون توجه به او به خواب می‎رود.
او به زودی متوجه می‎شود که با این کار یک اسلحه خوب در دست دارد، و حالا او می‎دانست چگونه هوشمندانه از آن استفاده کند.
او از آن به بعد کت و شلوار خودش را که زن گذاشته بود برای ازدواج برایش بدوزند می‎پوشید؛ زیرا وقتی آنها دوباره به خانه بازگشته بودندْ مرد یک لباس‎فروش را آورده و تمام خرده ریزها و لباس‎ها را خیلی ارزان به او فروخته بود. زن می‎خواست ترشروئی کند و سر و صدایش را بلند سازد؛ اما مرد می‎گذارد که او را سرزنش کند، و زن پس از غر و لند کردن تا ظهر روز بعدْ به این خاطر که او از شلغم سوئدی‎اش به زحمت یک چنگالِ پُر خورده بودْ دوباره در شب با هم آشتی می‎کنند.
مرد کاملاً آهسته دوباره خودش می‎گردد.
پیپِ دراز در گوشه‎ای قرار می‎گیرد؛ او از فلوت وحشتناک‎ترین صداها را خارج می‎ساخت که زن را به وحشت می‎انداخت، طوریکه زن خودش از او خواهش می‎کند از فلوت نواختن دست بکشد؛ فقط به خلال سیب‎زمینی سرخ شده عادت کرده و از آن خوشش آمده بود.
اما سپس زن شروع می‎کند به کمی بیمار گشتن، نمی‎توانست دیگر غذاهای چرب را ببیند. و یک سه‎شنبه فرا می‎رسد که هیچ شلغم سوئدی و گوشت چربِ شکم خوک وجود نداشت، اما با این حال بخاطر اینکه حرفی از آن زده نشودْ هویج با گوشتِ گاو تهیه شده بود که مرد خیلی دوست داشت.
نام او هنوز از او گرفته شده باقی مانده بود و او مانند سلف خود تئودور نامیده می‎گشت. این دردِ چندان زیادی نداشت؛ و چون زن از آن لذت می‎برد بنابراین می‎گذاشت که او را تئو بنامد. با این حال او خودِ قدیمی‎اش را کاملاً آرام دوباره می‎یابد. او دیگر فقط کپیِ سلفش نبود، و یک روز در تابستانْ وقتی هوا بسیار گرم بودْ می‎گذارد مو و ریشش را مانند یک فرچه کوتاه کنند، زن به آن هم عادت می‎کند. زن می‎گوید که این مدل مو و ریش اصلاً بد هم نیست، و اگر مرد بخواهدْ می‎تواند همیشه اینطور مو و ریشش را آرایش کند. او احتیاج ندارد دوباره آنها را آنطور که ابتدا برای آرام ساختنش بلند می‎کردْ دوباره بلند سازد.
زن حالا بسیار ضعیف و نرم و فوق‎العاده قابل انعطاف و احساساتی بود. همیشه فقط به آیندۀ نزدیکی فکر می‎کرد که بیشتر و بیشتر گذشته را بیرون می‎راند.
و یک روز فرزند به دنیا می‎آید. او یک پسر بود و البته نام تئودور را بر او می‎نهند.
شادی بزرگ بود و پدر بسیار مفتخر و راضی، زیرا این به معنای حفظ اموالی بود که او از مدت‎ها پیش کاملاً تحت نظر خود داشت. او از زمانیکه زن باردار بود و اجازه عصبانی گشتن نداشت به تنهائی خانه و دارائی را مدیریت می‎کرد.
او آقای خانه شده بود.
و یک روز معلوم می‎شود که نامِ تئودورِ پدر با تئودورِ پسر و گاهی حتی با تئودورِ اولْ دائماً سردرگمی ایجاد می‎کند.
و چنین اتفاق می‎افتد که وقتی پسر برای اولین بار با شنیدنِ نام تئو عکس‎العمل نشان می‎دهدْ پدر دوباره به نام واقعی‎اش فریتس می‎رسد.
او به این ترتیب عاقبت توانست کاملاً از ماسک سلفش بیرون بجهد، او در برابر تمام جهان دوباره خودش می‎گردد، و دیگر هیچ چیز سلفش را که حالا برای همیشه به گور سپرده شده بود به یاد نمی‎انداخت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر