کارآگاه.

کارآگاهِ خصوصیِ آقای آلف وولفه که اتاق شماره 8 مهمانخانه را در اختیار داشت حوصله‎اش سر رفته بود. جای تعجب نبود! تقریباً یک هفته می‎گذشت که او برای رئیسش که در غیر اینصورت کسب و کار پردرآمدی داشت و اسکناس‎های جعلی می‎فروخت یک مشتری هم زیر نظر نگرفته بود. یا باید تمام جهان ناگهان صادق شده باشد و یا اینکه پلیس بر روی گردن آقای آلف وولفه نشسته بود و او باید مواظبت می‎کرد دست به کاری نزند که بتواند گردنش را بشکنند.
اسنایپس که در یک تو رفتگی دیوار مقابل مهمانخانه مانند یک سگ شکاری که فقط انتظار سوت صاحبش را می‎کشد چمباته زده بود اینطور فکر می‌کرد. او نمی‎توانست تصور کند که انسان‎ها صادق شده باشند. در غیر اینصورت از چه چیزی باید آنها زندگی می‎کردند؟ خدای من، اگر پدر این مهارت را نمی‎داشت که از جیب رهگذرانِ بی‎احتیاطِ خیابان‎ها کیف پول یا ساعت را با چنان شیوه ظریفی بیرون بکشد که آنها متوجه چیزی نشوند بنابراین چطور باید می‎توانست برای خود و خانواده‎اش نان به دست آورد؟ و او به این نحو پول خوبی به دست می‎آورد که حتی می‎توانست هر موقع دلش بخواهد یک جام ویسکی بنوشد، و او همیشه می‎خواست.
سپس او عادت داشت بگوید: "پسر، نگذار وقتی روزی در زیر پل می‎خوابی تو را بگیرند، در غیر اینصورت تو را به <خانۀ نجات> می‎برند." و بنابراین اسنایپس تصمیم گرفته بود هرگز اجازه ندهد او را بگیرند.
البته، این شیوۀ زندگی به پدرش کم کمک کرده بود. اما فقط به این دلیل چون ویسکی مهارت دست او را از بین برده بود. او یک روز دستش را بقدری طولانی در جیب مرد غریبه‌ای فرو نگاه داشته بود که مرد به اندازه کافی وقت پیدا کرد و دستش را محکم گرفت و او به زندان فرستاده شد. بنابراین در آن زمان اسنایپسِ کوچک چون از <خانهُ نجات> ترس وحشتناکی داشت به خودش گفته بود که باید آدم در برابر ویسکی هم مراقب باشد. به او گفته بودند که در آنجا باید آدم <خوب> بشود، و معنای آن را او خیلی خوب می‎دانست. این یعنی کفش به پا کردن و یک پیراهن سفید پوشیدن، تمام روز را با نی صندلی بافتن و دو بار در هفته خود را در وان بزرگ آهنی شستن، لازم به ذکر نیست که به محض علامت دادنِ خانم معلم توسط یک زنگوله آدم باید خود را مانند یک ماشین حرکت می‌داد. او می‎دانست که به هیچ وجه نمی‎خواهد آدمی <خوب> شود، و پس از آنکه مادرش هم که پس از بدشانسی آوردن پدر به شغل خرید و فروش اموال مسروقه مشغول بود از طرف پلیس بازداشت می‎شود پیشنهاد آقای وولفه را می‌پذیرد، او حالا می‎توانست برای کسب و کارِ آقای وولفه مفید واقع گردد.
این اعتقاد راسخ او بود که انسان‎ها صادق نشده بودند، زیرا آنها می‎خواستند زندگی کنند. بنابراین درآمدِ بدِ کسب و کار که تحت تأثیر آن او و رئیسش در رنج بودند باید علت دیگری داشته باشد، و اسنایپس علت دیگری بجز پلیس نمی‎شناخت. پلیس در همه چیز دخالت می‎کرد، بنابراین چرا نباید در این مورد که آقای وولفه اعلامیه به سراسر ایالات متحده ارسال می‎کند و 5000 دلار اسکناس بی‎نقصِ تقلبی را به مبلغ 500 دلار می‎فروشد قاطی نکرده باشد؟ بدون شک اینطور بود! بنابراین باید رئیسش دو برابر مواظبت می‎کرد که پلیس او را به دام نیندازد.
وظیفه او در این کار چه بود؟
در اعلامیه‎های آقای وولفه نامه‎هائی قرار داشت که مشتریانِ احتمالی باید آن را به یکی از ادارات فراوان پست می‎دادند که در نیویورک توسط بازرگانان مدیریت می‎گردند و همکاری می‎کنند تا انجام بزهکاری‎ها و فسادها را چنان مدیریت کنند که عاملین فاجعه شناخته نشوند و ردی از دلارهای دزدیده شده باقی نماند. اگر نامه‎ای تأثیر صادقانه‎ای بر آقای وولفه می‎گذاشت بنابراین مشتری به اتاق شماره 8 برای دیدار دعوت می‎گشت. آقای وولفه در این ملاقات به مشتریانش نگاه می‎کرد و بعد از مطمئن گشتن از خوب بودن مشتری قرار دومین جلسه گذاشته می‎شد. اما از این لحظه به بعد، یعنی از لحظه‎ای که مشتری اتاق شماره 8 را ترک می‎کرد تا لحظه‎ای که خود را در محل دیگری می‎یافت دقیقاً تحت نظر قرار می‎گرفت. این وظیفهُ اسنایپس بود، و او این کار را با استواری و هوشیاری زیرک‎ترین کارآگاهان انجام می‎داد. هنوز هیچ مأمور مخفی‎ای که قصد معامله با رئیسش را داشت موفق نگشته بود آقای وولفه را پس از اولین ملاقات دوباره بیابد.
برای این کار اسنایپس بهترین کارآگاهی بود که آدم می‎توانست پیدا کند. او چنان کوچک بود که به زحمت متوجه او می‎گشتند، و او می‎توانست بیتفاوت از اینکه جمعیت چه اندازه متراکم باشد یک انسان را زیر نظر بگیرد. او برای این کار هم سریع بود و هم صبور. او اگر ضروری می‎گشت ساعت‎ها انتظار می‎کشید، بدون آنکه نگاهش را از دری که شخص مورد نظر باید از آن خارج می‎گشت و دوباره به خیابان می‎آمد بردارد. و اگر فرد مورد تعقیب پس از خارج گشتن به اطراف نگاه می‎کرد، شاید به این خاطر تا مطمئن شود که آیا مورد تعقیب است یا نه، یا اگر سعی می‎کرد که فرد تعقیب‌کننده را گم سازد یا توقف می‎کرد تا با یک پلیس صحبت کند، بنابراین اسنایپس بلافاصله به اقامتگاه وولفه می‎رفت و آنچه را که دیده بود گزارش می‎داد.
سپس او برای این کار یک چهارم دلارش را می‎گرفت و به محل نگهبانی‎اش در مقابل ساختمان مهمانخانه برمی‎گشت تا منتظر خارج شدن یک قربانی جدید و اشاره از اتاق شماره 8 شود. بیکاری‎اش که حالا مدتی طولانی ادامه داشت او را آشکارا بد خلق می‎ساخت. اما آقای وولفه هم بد خلق بود، و اگر این وضع ادامه می‎یافت باید از چه چیزی زندگی می‎کرد؟ بنابراین مشغول فکر کردن می‎شود و به یاد می‌آورد وقتی یک رفیق برایش تعریف کرد که برادر کوچکترش شانس آورده و توسط مؤسسهُ آسایشگاه کودکان به روستا فرستاده شده است او از شنیدن آن خشنود نگشته بود.
چرا او نه؟
شاید چون او روزنامه می‎فروخت، کفش به پا می‎کرد، به مدرسه شبانه می‎رفت و مشابه چنین چیزهای ناخوشایندی را انجام می‎داد. و چون او همچنین خیلی دوست داشت یک بار به روستا برود.
در حالیکه او به تمام اینها فکر می‎کرد یک پیرمرد روستائی را زیر نظر داشت که آهسته قدم برمی‎داشت و به نظر می‎رسید که خجولانه آدرس مهمانخانه را می‎پرسد.
عاقبت پیرمرد آدرس را می‎یابد و به در می‎کوبد، اما هیچکس نمی‎آید در را برایش باز کند. زیرا ساکنین می‎دانستند که چنین مهمان‎هائی همیشه با آقای اتاق شماره 8 کار دارند. آقای وولفه اما در این وقت با یک مشتری مشغول معامله بود و به این خاطر گذاشته بود پیرمرد همآنجا که بود بماند.
او ابتدا مردد در کنار درِ مهمانخانه می‎ماند، سپس کلاه نمدی سنگین سیاهش را از سر برمی‎دارد و عرق را از سر طاسش و از فرهای سفید درخشانی که سرش را محاصره کرده بودند پاک می‎کند. و بعد در حال فکر کردن چون هیچکس دیگری بجز اسنایپس در آن اطراف نبود از خیابان به سمت او می‎رود.
او با اعتماد ساده‎لوحانه‎ای که مردم پیر به پسران جوان دارند شکایت می‎کند: "من نمی‎توانم کسی را در مهمانخانه با در زدن بیرون بیاورم. تو تصادفاً نمی‎دانی که آیا آنها در خانه هستند؟"
اسنایپس زمزه می‎کند: "نه."
مرد غریبه می‎گوید: "من یک شخص خاص به نام پرسه‌وال را جستجو می‎کنم. او باید در آن خانه زندگی کند و من مایلم در مورد ویژه‎ای با او حرف بزنم. آیا او را تصادفاً می‎شناسی؟"
پرسه‌وال نام تجاری آقای آلف وولفه بود.
اسنایپس پاسخ می‎دهد: "نه."
پیرمرد ادامه می‎دهد: "البته من اشتیاقی هم برای دیدن او ندارم، برای من یافتن یک مرد جوان که امروز به اینجا رسیده است بیشتر اهمیت دارد؛ یک مرد جوان که شبیه به من است، او موی روشن دارد، بلند قد و لاغر است و یک کیف‎دستی سیاه حمل می‎کند. آیا تو او را تصادفاً هنگام داخل شدن به آن مهمانخانه دیده‎ای؟"
اسنایپس تکرار می‎کند: "نه."
پیرمرد آه می‎کشد و متفکرانه برای اسنایپس سر تکان می‎دهد. سپس گوشه‎های دهانش را انگار که عمیقاً در حال فکر کردن است بالا می‎برد. او چشمان آبی رنگِ باشکوهِ خالی از تزویری داشت، صورتش توسط آفتاب قهوه‎ای گشته بود و مانند پیرمردِ مقدسی دیده می‎گشت. اسنایپس بی‎اراده از پیرمرد خوشش می‎آید.
در حالیکه او چشمانش را به سمت چپ و راست می‎چرخاند و پاهای لختش را بر روی هم می‎مالید خشمگین می‎پرسد: "چرا می‎خواهید او را ببینید؟"
"چرا؟" و از چشمان دردناک منقلب گشته پیرمرد چند قطره اشگ به پائین می‎غلطد و لب‎هایش می‎لرزند. او تلوتلو می‎خورد و اگر اسنایپس او را نمی‎گرفت و او را به پیاده‎رو هدایت نمی‎کرد و بر روی پله‎ها نمی‎نشاند می‎توانست به زمین بیفتد.  
او به اسنایپس می‎گوید: "پسرم، من از تو متشکرم. من دیگر مانند گذشته قوی نیستم و خورشید امروز بسیار داغ می‎تابد. بعلاوه من نگرانی‎های زیادی باید با خود حمل کنم که می‎تواند آدم را درمانده سازد. اما اگر می‎توانستم این مرد را، پرسه‌وال را، قبل از آنکه پسرم با او ملاقات کند ببینم، سپس همه چیز درست می‌گشت."
اسنایپس در حالیکه با کلاه مرد را باد می‎زد، بدون آنکه بتواند به خودش بگوید چرا او این کار را برای پیرمرد انجام می‎دهد که احتمالاً مانند بقیه دزدها آمده بود تا پول تقلبی بخرد، مشکوکانه تکرار می‎کند: "چرا می‎خواهید او را ببینید؟"
پیرمرد پاسخ می‎دهد: "من بخاطر پسرم می‎خواهم او را ببینم، این پرسه‌وال قطعاً مرد بدی است. او آدم‎های ضعیف را وسوسه می‎کند و به آنها می‎آموزد کارهای شرورانه‎ای انجام دهند." به نظر می‎رسید که اسنایپس او را درک نمی‎کند. فقط پیرمرد متوجه این نمی‎شود و ادامه می‎دهد: "من با شهر و با رسوماتش هیچ کاری ندارم؛ من بچه‎های شهر را هم نمی‎توانم تحمل کنم؛ تمام این حقه‎بازهای کوچکِ بیچاره مانند نی نوشیدنی بسیار نازک و مانند تو بسیار کمرنگ و کثیف هستند. اما من همیشه به آنها اجازه دادم که در خانه‌ام استراحت کنند. من از آنها پذیرائی کردم، من گذاشتم آنها بر روی اسب‎هایم سواری کنند و در رودخانه خود را بشویند. آنها اجازه داشتند از روی مزارع کلاغ‎ها را پرواز دهند و هرچقدر دلشان می‎خواهد گیلاس بچینند و بخورند. اما شهر در عوض با من چه کرد؟ شهر برای من اعلامیۀ این حقه‎باز، این پرسه‌وال را به خانه فرستاد، و این اعلامیه پسرم را چنان فریب داد که او به اینجا آمده است. من دیدم که چطور او در باره نامه همراه اعلامیه می‌اندیشید و آن را مطالعه می‎کرد، طوریکه انگار انجیل می‎خواند. و من هیچ چیز بدی حدس نمی‎زدم، تا اینکه او از من پرسید آیا می‎تواند نامه را داشته باشد. من گفتم بله، زیرا فکر می‎کردم او بخاطر حس کنجکاوی می‎خواهد آن را نگهدارد. اما او آن را داخل جیب کرد، کیف سیاه و 200 دلار پس‎اندازش را که می‎خواست با آن یک خانوار تشکیل دهد برداشت و با قطار به اینجا آمده است. چرا؟ چون دیاکونوسِ پیر گفته بود او ابتدا زمانی اجازه دارد با دخترش کاترین ازدواج کند که 2000 دلار داشته باشد. حالا او می‎خواهد 2000 دلار تقلبی را با 200 دلارش بخرد. انگار که از یک چنین جرمی می‎تواند یک سعادت بوجود آید!"
اسنایپس در این بین از باد زدن دست کشیده بود و با احساسات مشوش یک مشارکتِ خاص که او اصلاً به آن عادت نداشت به هر کلمه که پیرمرد می‎گفت با دقت گوش می‎داد.
او نمی‎توانست درست متوجه شود که چرا شهر بزرگ با پسر پیرمرد چون از بچه‎ها پذیرائی کرده است باید بهتر رفتار کند. اما او خود را در پوستش نامطمئن احساس می‎کرد و میل کمک به پیرمرد در او ظاهر می‎گشت. او یک قربانی بیگناه بود  و نه یک <مشتری>. بنابراین او اجازه می‎دهد مشارکتش در برابر رازداری‎اش پیروز شود.
او کوتاه و گسسته می‎گوید: "آقا، من به کسی چیزی نمی‎گم و کسی هم به من چیزی نمی‎گوید. اما من فکر می‎کنم پسر شما قطعاً امروز به اینجا می‎آید! و او باید قبل از ساعت یک بعد از ظهر به اینجا برسد، زیرا دفترِ کار دقیقاً ساعت یک بعد از ظهر بسته می‎شود. و به من بستگی دارد که آنها پول او را بگیرند یا نه. من فقط لازم است یک کلمه بگویم سپس انگار که پسرتان طاعون دارد از او اجتناب می‎کنند ... آیا این را می‎فهمید؟"
پیرمرد سرش را تکان می‎دهد.
"من فقط اینبار می‎خواهم حرف بزنم ... بخاطر شما."
پیرمرد شگفتزده می‎خواست سؤالی بپرسد.
اسنایپس حرف او را قطع می‎کند: "ایست! سؤالی نپرسید، زیرا شما جوابی بجز دروغ نخواهید شنید. به ایستگاه مرکزی قطار برگردید و آنجا انتظار بکشید. من پسر شما را به آنجا هدایت می‎کنم."
"بنابراین پسرم آنجا در آن خانه است؟" پیرمرد با این سؤال بلند می‎شود. اسنایپس می‎فهمد که او چه در پیش دارد. اما قبل از آنکه بتواند مانع او شود پیرمرد به داخل مهمانخانه که درش از قضا حالا باز شده بود هجوم می‎برد و مستقیم به اتاق شماره 8 می‎رود.
اسنایپس به دنبال او می‎دود و فریاد می‎زند: "برگرد، شما پیرمرد دیوانه! شما در آنجا کشته خواهید شد!"
دیر شده بود. پیرمرد با یک صدای رعد واقعی در میان خانه فریاد می‎کشد: "پسرم کجاست؟ پسرم را کجا برده‎اید؟"
او به آقای وولفه فریاد می‎کشد: "بگو پسرم کجاست، تو آدم رذل! وگرنه پلیس را می‎آورم و می‎گویم که شما چطور افراد صادق را فریب می‌دهید و آنها را به غار خودتان می‎کشانید و پولشان را سرقت می‎کنید."
آقای وولفه از او می‎پرسد: "آیا شما مست هستید یا دیوانه؟ اگر یک کلمه دیگر بگید شما را از پنجره بیرون می‎اندازم، شما الاغ پیر."
این حرف پیرمرد را تلخ‎تر می‎سازد و با یک پرش تلاش می‎کند گلوی حریفش را در چنگ گیرد.
آقای وولفه خود را کنار می‎کشد، کمر پیرمرد را می‎گیرد، پایش را به دور او می‎پیچد، در این حال او را محکم نگاه می‎دارد و طوریکه انگار درس کشتی می‎دهد آرام می‎گوید: "حالا اگر مایل باشم می‎تونم ستون فقرات شما را بشکنم."
پیرمرد در حالیکه به سختی نفس می‎کشید به او خیره نگاه می‎کرد.
وولفه می‎گوید: "پسر شما اینجا نیست. و اینجا یک اتاق شخصی است. من اگر بخواهم می‎تونم شما را بخاطر ورود بدون اجازه به اتاقم به پلیس تحویل دهم، من نمی‎خواهم این کار را بکنم، اما به شما توصیه می‎کنم تا حد امکان سریع خانه‎ام را ترک کنید."
با این حرف پیرمردِ کشاورز را تا پله‎ها حمل می‎کند، او را در آنجا بر روی زمین می‎گذارد و در را می‎بندد.
اسنایپس از او استقبال می‎کند: "حالا خوب شد، شما پیرمرد دیوانه، حالا فقط شیطان می‎تواند به شما کمک کند و نه من!"
پیرمرد در حالیکه نفس‎نفس می‎زد تقریباً بی‎اراده اجازه می‎دهد پسر بدون تکان خوردن از کنارش او را تا ایستگاه مرکزی راه‎آهن هدایت کند.
"خب، حالا یک بلیط بخرید و به خانه برانید. من دیگر نمی‎توانم هیچ کاری برای شما انجام دهم."
در این هنگام ناگهان یک صدای تازه و قوی می‎گوید: "سلام، پدر!"
"پسر!"
پیرمرد به شدت بر روی شانه همراهش خم می‎شود. سپس خود را راست می‎کند و با خشم می‎گوید: "تو با نامه آن آدم حقه‎باز چه کردی؟ چه بلائی به سر پولت آوردی؟"
اسنایپس با احتیاط خود را عقب می‎کشد. به نظرش می‎رسید که گفتگو در حال شخصی شدن است.
پسر آرام پاسخ می‎دهد: "پدر، من نمی‎دانم تو از چه صحبت می‎کنی. دیاکونوس دیشب موافقتش را بدون 2000 دلار اعلام کرد. من هم با اولین قطار به اینجا آمدم تا انگشترهای عروسی را بخرم." و در حالیکه یک جعبه کوچک مخملی را به جلو دراز کرده و آن را باز می‎کرد ادامه می‎دهد: "آنها قشنگ هستند، اینطور نیست؟"
پیرمرد مانند آدم‎های گیج به صورت پسرش خیره شده بود. سپس بطور متناوب می‎خندد و می‎گرید، اسنایپس را به سمت خود می‎کشد و با کمک او خود را بر روی یک نیمکت می‎نشاند.
بعد به اسنایپس با لحنی مهربان و جدی می‎گوید: "تو باید با ما بیائی. تو پسر خوبی هستی، اما تو را به راه بد کشاندند. تو با من خوب بودی، به من قول دادی که پسرم را به من برگردانی و او را در برابر دزدها نجات دهی. من باور دارم که تو می‎خواستی این کار را بکنی. با ما به مزرعه بیا، آنجا هرچه مایل باشی می‎تونی بخوری، می‎تونی پیش ما زندگی کنی و یک انسان شایسته و خوب بشوی."
اسنایپس پژوهشگرانه از زیر لبه کلاهش نگاه می‎کرد و پاهای کثیفش را بر روی هم می‎مالد. از بیرون صدای زنگوله اسب گاری‎های مسافرکشی و سر و صدای خیابان در گوشش می‎پیچید. او باید مزارع سبز رنگ و رودهای خروشان را ببیند و میوه‎هائی که در جعبه‎های چوبی و پاکت‎های کاغذی قهوه‎ای رنگ رشد نمی‎کردند؟ این ممکن بود که کاملاً دوستداشتنی باشد اما برای او بسیار غریب بود. و سپس ــ باید یک انسان خوب بشود، کفش بپوشد و خود را بشوید، مانند در <خانهُ نجات>؟"
"تو که هنوز هم داری فکر می‎کنی؟"
او لجوجانه پاسخ می‎دهد: "من نمی‎خواهم انسان شایسته‎ای شوم."
"چی! تو می‎تونی پیش باند دزدها برگردی ... پیش این بزه‎کار، این پرسه‌وال؟"
اسنایپس آهسته می‎گوید: "او اصلاً مرد بدی نیست. ببینید، او می‎تونست وقتی شما بهش فحش می‎دادید به راحتی گردنتان را بشکند، و او این کار را نکرد. اما، قطارتان آمد." و با شتاب اضافه می‎کند: "خدا نگهدارتان پیرمرد! من صمیمانه از حسن نیت‎تان تشکر می‎کنم." و با این حرف از جا می‎جهد و ناپدید می‎گردد.
دو ساعت بعد دوباره اسنایپس در فرو رفتگی دیوارش چمباته زده بود و ظاهراً اینطور به نظر می‎رسید که دارد انگشت‎های پای کثیفش را می‎شمرد. او صبورانه در انتظار علامت دادن از اتاق شماره 8 بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر