بازداشت وویتِک کرونیتس.


یاکوبِک هوچائیسکیِ کوچک چنان تند در میان کوه می‎دوید که نفسش بند آمده بود، و گاه به گاه با صدای بلند فریاد می‎کشید:
ــ آره! من آن را به او خواهم گفت! آره! من آن را به او خواهم گفت!
یاکوبِک هوچائیسکیِ کوچک چهارده ساله بود و خیلی خوب می‎دانست اجازه ندارد به کسی بگوید وویتِک کرونیتس که از ارتش فرار کرده بود بالای کوه در نزد عمویش اقامت دارد؛ اما او همچنین خیلی خوب می‎دانست این وظیفه اوست به وویتِک بگوید که نامزدش کاشا پنتسکوفسکا با مردان دیگر در میخانه می‎رقصد.
بنابراین تا جائیکه ممکن بود سریع از کوه به بالا می‎دوید و مرتب با صدای بلند تکرار می‎کرد:
ــ آره! من باید آن را به او بگویم! آره! من باید آن را به او بگویم!
عجله‌اش در ضمن بخاطر ترس بزرگ از خرسی بود که شب گذشته در چراگاه چند گوسفند را پاره کرده بود.
جنگل خود را روشن می‎ساخت، درختان کاج مرتب کمتر می‎گشتند، چراگاه توسط نور ماه روشن و قابل مشاهده شده بود.
ــ یاکوبِک به خودش می‎گوید: خب، من آنجا هستم!
سپس او سگ‎ها را پیش خود می‎خواند: "بیایید اینجا! بیایید اینجا!"، آنها صدایش را می‎شناسند و پارس کنان به استقبالش می‎دوند؛ و وقتی یک سگ دورگه به بزرگی یک گوساله به میان پاهایش می‎آید، یاکوبِک گردنش را نوازش می‎کند، قلاده‎اش را محکم می‎گیرد و تحت پارس بلند سگ تا مقابل کلبه عمویش می‎دود.
ــ پیرمرد می‎گوید: امروز خیلی سریع آمدی، آیا همه چیز را با خود آوردی؟
یاکوبِک از یک کوله‎پشتی کوچک چند بسته تنباکو، کبریت و یک بطر عرق خارج می‎سازد.
ــ تمام آنچه عمو سفارش داده بود.
ــ پیرمرد می‎گوید: این مال تو، و به او یک سکهُ بزرگ مسی می‎دهد.
حالا وویتِک کرونیتس از روی تخت‎سفری که کنار دیوار قرار داشت بلند می‎شود، از کمربندش یک سکه نقره با تصویر مادر مقدس برمی‎دارد و آن را به یاکوبِک می‎دهد.
یاکوبِک متوجه شده بود که یک مرد جوان بسیار بزرگ دو بار به دیدار وویتِک آمده و آنها با پیرمرد آهسته صحبت کرده بودند، که سپس بلافاصله پس از آن وویتِک برای یک شب ناپدید گشته بود، سپس برای یک روز و یک شب، حتی بار سوم برای چهار روز تمام؛ و وقتی او بازمی‎گشت، مقدار زیادی پول نقره، تالر، حتی دوکات‎های طلا با خود می‌آورد که از آنها به هر یک از دو برادر چوپانِ لال از منطقهُ مور، مایکل و کوبا یکی می‎بخشید. آنها مردان جوانی بودند که می‎توانستند یک وزنه آهنی پنجاه کیلوئی را با دندان بلند کنند و حتی بر پشت خود دویست و پنجاه کیلو حمل کنند. با این حال آنها مردان جوان آرامی بودند و به هیچکس آسیبی نمی‎رساندند. با اینکه کوبا لال بود اما می‎توانست به خوبی نی و ترومبون بنوازد. یاکوبِک با خود فکر می‌کرد که وویتِک کرونیتس فقط می‎توانست از آنسوی کوه‎های تاترا، از لیتوانی اینهمه طلا و نقره بیاورد و نه از هیچ جای دیگر، و آن مرد جوانِ بسیار بزرگ کسی نبوده است بجز نماینده دزدهائی که وویتِک با آنها در ارتباط بود.
اما در این باره صحبت نمی‎گشت. یاکوبِک فقط می‌دید که پیرمرد، عمویش، با وویتِک با احترام زیادی رفتار می‎کرد، بهترین غذاها را در برابرش قرار می‎داد و گاهی اوقات می‎گفت:
ــ وویتِک، تو دیرتر به جائی خواهی رسید!
یاکوبِک همچنین می‎دانست که وویتِک قصد دارد با کاشا پنتسکوفسکا ازدواج کند، کاشا حتی دو بار او را در کلبه ملاقات کرده بود، چون برای وویتِک ممکن نبود بخاطر ماجرایِ فرار از ارتش به روستا برود.
یاکوبِک همچنین شنیده بود که چطور کاشا برای وویتِک قسم یاد کرد که قدم به میخانه نگذارد و با هیچکس بخصوص با برونیسلاو والنتساک نرقصد.
حالا اما وقتی یاکوبک تنباکو و بطری عرق را می‎خرید دیده بود که چطور کاشا با همین والنتساک یک پولکا می‎رقصد، این قلب او را خشمگین ساخته بود؛ او حتی بیشتر می‎بیند، و در حقیقت می‎بیند که والنتساک در شلوغی میخانه کاشا را در آغوش می‎گیرد و دو بار لب‎ها و یک بار گونه‎اش را می‎بوسد.
و یاکوبِک وقتی سکه نقره‎ای از وویتِک را در دست احساس می‎کند قلبش بیشتر خشمگین می‎گردد. بنابراین حالا او در مقابل وویتِک ایستاده بود و می‎گوید:
ــ تو، وویتِک، من مایلم چیزی به تو بگویم!
ــ چه چیزی؟
ــ کاشا می‎رقصد.
وویتِک از روی تخت‎سفری به بالا می‎جهد.
ــ او می‎رقصد؟
ــ او می‎رقصد.
ــ کجا؟
ــ در میخانهُ نزدیک کلیسا.
ــ تو آن را دیدی؟
ــ آره.
ــ با کی؟
ــ با والنتساک.
وویتِک از روی تخت‎سفری بر روی هر دو پا می‎جهد. او پابرهنه بود و در این حال پاها را بر کنده‎های گداخته محل آتش می‎گذارد، اما به آن توجهی نمی‎کند.
ــ آیا حقیقت را می‎گوئی؟ و بازوی یاکوبِک را می‎گیرد.
ــ به روحم قسم می‎خورم!
ــ بیا، بگیر!
وویتِک یک تالر به او می‎دهد و یاکوبِک آن را در جیب می‎گذارد. سپس وویتِک به سمت دیوار می‎جهد، کفش کوهستانی‎اش را برمی‎دارد و شروع به پوشیدن می‎کند.
دو چوپان غول‎پیکری که در پیراهن‎های سیاه و کمربندهای پهن با روکش برنجی تا زیر بغل، با موهای دراز افتاده بر شانه‎هایشان بر روی نیمکت کوتاهی کنار اجاق نشسته و به آتش خیره شده بودند همزمان سرهایشان را بالا می‎آورند و به همدیگر نگاه می‎کنند. از صورت‎های تیره از دوده سیاه شده و توسط خورشید سوخته گشته آنها فقط مردمک آبی سفید چشمان رو به خارج می‎درخشیدند.
وویتِک کفش‎هایش را پوشیده بود.
ــ پیرمرد می‎پرسد کجا می‎روی؟
ــ به آنجا!
ــ پیرمرد هشدار می‎دهد: مراقب خودت باش!
ــ نترسید، صبح زود برمی‎گردم.
ــ در پناه خدا!
ــ خدا با شما!
آنها به همدیگر دست می‎دهند.
وویتِک تبرش را برمی‎دارد و خارج می‎شود. دو چوپان غول‎پیکر سیاه در مقابل نیمکت‎شان ایستاده بودند و فقط به پیرمرد سر تکان می‎دادند.
ــ شماها با او می‎روید؟
آنها به علامت مثبت سر تکان می‎دهند.
لال‎ها تبرهایشان را که به دیوار آویزان بود برمی‎دارند و می‎روند.
ــ پیرمرد از یاکوبک می‎پرسد: لعنت بر شیطان، این چه کاری بود، چرا چنین چیزی را تعریف کردی؟
ــ چطور می‎تونستم سکوت کنم، در حالیکه خودم شنیدم که چطور کاشا برایش قسم خورد که نخواهد رقصید؟ و وویتِک از او خواسته بود بخصوص از والنتساک اجتناب کند.
ــ پیرمرد نیمه بلند می‎گوید: خب، آنجا چیزی رخ خواهد داد. بعد خاکستر را از چپق نیمسوخته می‎تکاند، پر سر و صدا به چپق پک می‎زند و در افکار خود غوطه‎ور می‎گردد.
وویتِک طوری می‎دوید که ریگ در زیر پاهایش به پرواز می‎آمد. او بر روی مراتع و از میان جنگل می‎دوید و در این حال اصلاً متوجه نمی‎گشت که هر دو چوپان به دنبال او می‎دویدند؛ ابتدا در جاده آنها را می‎شنود، اما او به اطراف نگاه نمی‎کند بلکه همچنان می‎دود.
او به روستا می‎رسد، با عجله به سمت میخانه می‎رود و از طریق پنجره نگاه می‎کند: والنتساک به دور اتاق می‎رقصید و کاشا در کنارش. حالا او کنار نوازندگان ایستاده بود و آواز می‎خواند:
"آه کاشا، کاش آنطور که دوستت دارم دوستم می‎داشتی،
سپس هر شب من و تو، حتماً کنار هم می‎بودیم."
و بارتولوماس هوچائیسکی سالخورده، یک کشاورز بسیار شوخ، از گوشه‎ای آواز را به پایان می‎رساند:
"آه، سپس کاشا سعادتمند خواهد گشت، و برایش مطلوب خواهد بود،
اگر خورشید هرگز طلوع نکند."
و همه می‎خندیدند.
وویتِک به راهرو داخل می‎شود و از راهرو به در می‎رسد.
در این لحظه کسی به شانه‎اش می‎زند:
ــ وویتِک حالت چطوره؟
او به اطراف نگاه می‎کند: فلورک فرانکوس، یک کشاورز پیر، لاغر، کوچک و زشت، اما ثروتمند، که بسیار عاشق کاشا بود در پشت سرش ایستاده بود. از آنجا که ویژگی‎هایش کاملاً ناکافی بودند تا در کنار والنتساک یا وویتِک کرونیتس بخاطر زن جوان رقابت کند بنابراین از والنتساک با تمام وجودش متنفر بود و به خود می‎گفت: "اگر من نمی‎توانم زن جوان را داشته باشم، بنابراین باید وویتِک او را داشته باشد!"
ــ وویتِک می‎گوید: حالتون چطوره؟
ــ می‎بینی آنجا چه رخ می‎دهد؟
ــ چه چیزی رخ می‎دهد؟
ــ کاشا با والنتساک می‎رقصد!
ــ من هم به این خاطر به اینجا آمده‌ام.
ــ آه خدای من! وویتِک!
ــ آنچه باید اتفاق بیفتد اتفاق خواهد افتاد.
ــ بفرما، من با دست دادن به تو قول می‎دهم! اگر هم بخواهی سه روز بنوشی، بنوش! من گاوم را می‎فروشم، من اسبم را می‎فروشم: بنوش! وویتِک، قلب من! تو را به روحم قسم! بنوش!!!
اینها چه شیطان‎هائی هستند که با تو آمده‎اند؟
ــ مایکل و کوبا از منطقه مور. دو چوپان.
ــ خدای من! چه بزرگ هستند! اگر من اینطور بزرگ بودم حق والنتساک را کف دستش می‎گذاشتم!
ــ فقط آرام باشید. او قطعاً حقش را به دست خواهد آورد.
ــ وویتِک، تو را به وفاداری‎ام قسم می‌دهم! فقط هرچه می‎خواهی بنوش! چمنزارم را می‎دهم، مزرعه را می‎دهم، خانه‎ام را می‎دهم: فقط بنوش وویتِک، قلب من، بنوش! من نمی‎توانم کاشا را داشته باشم، بنابراین تو او را بردار! او را بردار! او را بردار! او را بردار! وررر!!!
در اینجا فلورک فرانکوس مانند یک سگ غرغر می‎کند، دهانش پر از کف بود، او ناخن‎هایش را در دست وویتِک فشار می‎دهد، تمام اندامش می‎لرزید و مانند یک خروس از یک پا به پای دیگر می‎شد.
ــ آیا کاشا را آنجا می‎بینی؟
ــ من او را می‎بینم.
ــ آنها همدیگر را می‎بوسند، آنها به هم دل می‎دهند، وویتِک، آنها به هم می‎رسند! وررر! ...
اینجا فلورک فرانکوس خم می‎شود و آستین پیراهن وویتِک را با دندان می‎گیرد.
ــ وویتِک!
ــ چیه؟
ــ تمام بچه‎ها را برای غسل تعمید برایت نگاه می‎دارم! من تمام ثروتم را به نام آنها می‎کنم. من با آنها مانند یک پدر رفتار خواهم کرد! بزن!!!
و او را به داخل میخانه هل می‎دهد. دو چوپان غول‎پیکر خود را به در نزدیک می‎سازند.
در این وقت سیم ویولن یکی از نوازندگان پاره می‎شود: رقص متوقف می‎شود. کاشا چشمش به وویتِک می‎افتد. او به طور وحشتناکی مشوش و رنگ صورتش سرخ می‎شود. او نمی‎داند که آیا باید به پیش وویتِک برود یا نه؟ چه باید بگوید؟ عاقبت به سمت او می‎رود، به او دست می‎دهد و با لکنت می‎گوید:
ــ وویتِک؟ تو اینجائی؟
ــ وویتِک پاسخ می‎دهد: من اینجا هستم.
والنتساک سرمست و داغ گشته در کنار کاشا ایستاده است؛ او هم به وویتِک دست می‎دهد.
ــ برادر، سالم هستی؟
ــ سالم.
هر دو مرد دست‎هایشان را طوری تکان می‎دادند که سر و صدا به راه می‎انداخت.
نوازنده سیم‎های ویولنش را امتحان می‎کند: او می‎توانست بنوازد. وویتِک در برابر والنتساک با یک حرکت گسترده کلاه از سر برمی‎دارد، با احترام سلام می‎دهد، در برابرش زانو می‎زند، سرش را بالا می‎آورد و می‎گوید:
ــ برادر، برایم جا باز کن.
والنتساک سرش را متمردانه تکان می‎دهد.
ــ نه، برادر.
ــ من از تو خواهش می‎کنم برادر، برایم جا باز کن.
ــ نه، برادر.
ــ تو نمی‎خواهی؟
ــ من نمی‎خواهم.
ــ من برای سه دور رقص به تو می‎پردازم.
ــ من نمی‎خواهم.
ــ برادر ...
اما والنتساک جلو نوازندگان می‎ایستد و می‎خواند:
"جوانک در اینجا جسارت نکن، در میخانه شروع به دعوا نکن،
در اینجا آدم‎های قابل‎تر، اجازه دارند تو را اندکی از شکل بیندازند."
و وویتِک کرونیتس ظاهراً با آواز خنده‎داری به او پاسخ می‎دهد:
"بنابراین یا یکی به من ضربه می‌زند یا من او را با ضربه می‎کشم،
زیرا احساس می‎کنم که چطور خون در سرم به جوش می‎آید."
والنتساک ساکت می‎شود و به وویتِک نگاه می‎کند، وویتِک به والنتساک نگاه می‎کند. آنها همدیگر را تماشا می‎کنند، به هم لبخند می‎زنند، اما طوری با چشم همدیگر را تهدید می‎کنند که جرقه پخش می‎گردد. کشاورزان متوجه می‎شوند چیزی می‎خواهد رخ دهد، خود را عقب می‎کشند و گروه‎های کوچک تشکیل می‎دهند. زن‎ها پیش مردان جوان خود می‎روند و پیش آنها می‎مانند، به همدیگر علامت می‎دهند و خود را آماده نگاه می‎دارند، چون چیزی نواخته خواهد گشت.
نوازندگان می‎نوازند، والنتساک می‎رقصد، او در دایره گسترده‎ای می‎رقصد، اما رقص نمی‎خواهد درست انجام شود. او مایل نیست بخاطر خشم و لجاجت از رقصیدن دست بکشد، و با این حال در جلو نوازندگان می‎ایستد و با صدای خشن این بیت را می‎خواند:
"اسب کوچک، اسب سرخ کوچک من،
با نعل آهنین‌ات می‎کوبی
بر روی جاده‎ها.
قلب من از رنج می‎شکند،
و بیش از هر چیز
مشتاق دوشیزهُ جوانِ اوست."
او دست کاسیا را می‎گیرد، می‎خواهد او را بغل کند تا در هوا بچرخاند، در این وقت فلورک فرانکوس وویتِک را به کنار می‎کشد و زمزمه می‎کند:
"وویتِک!"
وویتِک به جلو هجوم می‎برد، گیسوی بافته کاشا را می‎گیرد، او را به اطراف می‎کشاند و به زمین پرتاب می‎کند! زمین بلند آه می‎کشد، اما کاشا از خود صدائی خارج نمی‎سازد.
وویتِک فریاد می‎زند: "تو سگ ماده! قسم خوردنت اینقدر به حساب می‎آید!" و چند بار با لگد به سینه‎اش می‎زند.
والنتساک یخ می‎زند و دهان و چشم‎هایش گشاد می‎شوند. در این وقت برادر کاشا، استاشک پنتسکوفسکا، از کنار به سمت والنتساک می‎آید و فریاد می‎زند: "بزن! او را بزن!" و گلوی وویتِک را می‎گیرد. حالا همچنین والنتساک هم هوشیار می‎شود و به سمت وویتِک هجوم می‎برد!
پنج یا شش مرد جوان، دوستان و آشنایان، یکی با یک صندلی، یکی دیگر با یک چماق، دیگران با کوزه گِلی به وویتِک حمله می‌برند. در همان لحظه اما مردم در کنار در با هل داده شدن به دو سمت از هم جدا می‎گردند، مانند کاهِ در آخور وقتی که گاو به آن فوت می‎کند. و بازوان از خورشید قهوه‎ای شده دو لالِ غول‎پیکر سیاه مانند آهنگران شهر کوشچلیسکو بی‎صدا بلند می‎گشت و مشت‎شان با غوغا بر روی سرها فرود می‎آمد و طنین ناله و فغان را بلند می‌ساخت. در صورت سیاه دو برادر لال از منطقهُ مور فقط چشم‎های آبی سفید می‎درخشیدند، آنها چیز بیشتری بجز یک فریاد شیهه مانند از خود بیرون نمی‎دادند و مردانِ جوان را مانند دسته‌های گندم به اطراف پرتاب می‎کردند. این یک سعادت واقعی بود که آنها از تبرهای خود استفاده نمی‎کردند، زیرا بعد، مریم مقدس! ... وویتِک کرونیتس زانویش را روی والنتساک که در زیر او قرار داشت گذارده بود و گلویش را می‎فشرد.
مردم به خارج هجوم می‎بردند و از میخانه می‎گریختند، نوازندگانِ وحشت‎زده خود را به گوشه‎ای می‎فشردند. دو برادر از منطقهُ مور جمعیت را به سوی راهرو هل می‎دادند و دورادور وویتِک خالی‎تر می‎شود. دراین هنگام فلورک فرانکوس به سوی او می‎خزد و به بازویش می‎زند.
ــ وویتِک!
سپس می‎غرد.
ــ وررر!!!
در این هنگام وویتِک بلند می‎شود، تبر را در دست می‎گیرد و چنان ضربه سختی به سر والنتساک می‎زند که مغزش به بیرون می‎پاشد. سپس یک بار دیگر، بعد ضربه سوم و چهارم را هم می‎زند.
و با هر ضربه فلورک فرانکوس با شادی به بالا می‎پرید و با یک صدای غیر انسانی مانند قوش جیغ می‎کشید:
ــ فقط بزن! من به اندازه وزنش به تو پرداخت می‎کنم!
و وویتِک با سمت پهن تبر بدون استراحت می‎کوبد.
فلورک فرانکوس به گوشه‎ای می‎خزد:
ــ وویتِک! وویتِک! هی، هی، هی! و به بالا می‎جهید و پا به زمین می‎کوبد.
ناگهان وویتِک از قربانی‎اش دست می‎کشد، یک بطر عرق از روی بار برمی‎دارد، آن را به دهان می‎گذارد و تا آخرین قطره می‎نوشد، بعد آروغ می‎زند و به اطرافش نگاه می‎کند. والنتساک مانند گوشت کوبیده شده بود، کاشا خونین بر روی زمین افتاده بود، لگد خرده و ضرب و شتم گشته در میان جمعیت. نوازندگان در گوشه‎ای ایستاده بودند و دیگر نمی‎توانستند خارج شوند.
ــ وویتِک به آنها فریاد می‎زند: بنوازید!
ــ او تکرار می‎کند: بنوازید! و یک مشت تالر از کمربندش به سوی‎شان پرتاب می‎کند.
ــ و این بار تبرش را بلند می‎کند: بنوازید!
ویولونیست فوری سیم‎هایش را کوک می‎کند و با آرشه شروع به نواختن می‎کند. وویتِک جلوی او می‎ایستد و می‎خواند:
"حالا برایم موسیقی بنواز، اما خوب بنواز
و بعد از مرگم، تمام پول و دارائیم را بردار."
او می‎رقصد. او در خون سر می‎خورد. والنتساک را با یک لگد به سمتی هل می‎دهد. صاحب یهودی میخانه وحشت‎زده و رنگ‎پریده کاشا را زیر یک نیمکت هل می‎دهد. دو چوپان با صورت‎های خونین و شکسته شده تبر در دست کنار در ایستاده‎اند. فلورک فرانکوس در گوشه‎ای بالا و پائین می‎جهد، فریاد می‎کشد و سوت می‎زند.
وویتِک می‎رقصد، سپس توقف می‎کند و می‎خواند:
"کمانچه و ویولن چه شیرین برایم می‎نوازند
و آهنگر برای پاهایم زنجیر می‎سازد."
او می‎رقصد، اما خون زیادی از دست می‎دهد، زیرا او هم در شلوغی تقریباً ضربه‎های زیادی خورده بود، او تلوتلو می‎خورد، اما هنوز می‎خواند:
"یک دار از درخت کاج در شب می‎سازند
آن را این عشق، این دختر انجام داد ..."
و او بر روی نیمکت خم می‎شود.
ــ او می‎گوید: تو، یهود!
مرد یهودی از ترس می‎لرزد و می‎گوید:
ــ آقای رئیس دزدها چه دستور می‎دهند؟
ــ کاغذ بده، یک قلم و ... این اسمش چیست که آدم با آن می‎نویسد.
ــ جوهر؟
ــ درسته، جوهر. سریع. بگیر، این هم برای زحمتی که می‎کشی، و برایش یک تالر پرت می‎کند.
یهودی کاغذ، جوهر و قلم می‎آورد.
ــ وویتِک می‎گوید: شما بنویسید، من از آن چیزی نمی‎فهمم.
یهودی قلم را در جوهر فرو می‎کند.
ــ آنطور که من می‎گویم بنویسید:
"به آقای رهبر ژاندارمری در نووه تارگ.
من، وویتِک کرونیتس، فراری از هنگ اول اولانِن، گزارش می‎دهم که کاشا پنتسکوفسکا را بخاطر خیانت کشته‎ام و همچنین برونیسلاو والنتساک را، زیرا او گلویم را گرفت، و خواهش می‎کنم مأمور بفرستید که مرا دستگیر کنند. آنها می‎توانند با خیال راحت بیایند، من از خودم دفاع نخواهم کرد."
ــ نامم را بنویسید: وویتِک کرونیتس. آمین. آن را با ارابه بفرستید تا آنها سریع از شهر به اینجا بیایند.
ــ او به دو برادر می‎گوید: و شما مردهای جوان، سریع بروید تا شما را در اینجا نکشند یا دستگیر نکنند. در کمربندم نقره زیادی قرار دارد، و دو دیگ کوچک پر از سکه‎های نقره جدید را در دره اوسپادلا چال کرده‎ام، جائی که آب از صخره‎ها سرازیر می‎شود. پول را بین خود تقسم کنید و یک سوم از پول دیگ‎ها را به پیرمرد بدهید، زیرا او تمام تابستان را از من پذیرائی کرد.
او به آنها دست می‎دهد و همدیگر را در آغوش می‎گیرند.
ــ بروید، خدا همراهتان!
لال‎ها او را تماشا می‎کنند و می‎روند.
ــ وویتِک می‎پرسد: تو، یهود، آیا زن هنوز زنده است؟
ــ چه کسی؟
ــ کاشا.
ــ من نمی‎توانم به آنجا نگاه کنم ... اینهمه خون! ...
ــ فلورک فرانکوس فریاد می‎زند: وویتِک! زن مرده است، زن مرده است، زن مرده است! و شروع به گریستن می‎کند. سپس خود را بر روی زمین می‎اندازد، با سر بر روی زمین می‎کوید، موهایش را می‎کَند، خود را به جلو و عقب می‎غلطاند، می‎نالد و ناامیدانه آه می‎کشد.
و وویتِک کرونیتس می‎گذارد سرش بر روی سینه خم شود و زمزمه می‎کند:
ــ خوابم گرفته است ...
سپس نیمه‌خواب آهسته می‎خواند:
"آه، تو ای بادِ از مزرعه، آه، تو از شیب کوه
اگر فقط تو را بگیرم، از روی صدها کاج خواهم پرید،
آه، تو ای بادِ از مزرعه، آه، تو از شیب کوه
می‎خواهند مرا به دار بیاویزند، طنابم را پاره کن."
سپس سرش عمیق‎تر خم می‎گردد، و به خواب می‎رود ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر