جسد زنده. (11)



دوازدهمین صحنه
راهرویِ ساختمان دادگاه منطقه. در پس‌زمینه یک درِ شیشه‌ای، در مقابل آن نگهبان دادگاه ایستاده است. در سمت راست یک درِ دیگر که از طریق آن متهمین به داخل دادگاه هدایت می‌شوند. ایوان پتروویچ آلکساندروف که بسیار رو به زوال دیده می‌شود به درِ سمت راست نزدیک می‌شود. او می‌خواهد از طریق این در وارد دادگاه شود.
 
نگهبان دادگاه: کجا؟ از این در مجاز نیست. برگردید!
ایوان پتروویچ: چرا مجاز نیست؟ قانون می‌گوید: "جلسات برای عموم آزاد است."
صدای تشویق و کف زدن از سالن بگوش می‌رسد.
نگهبان دادگاه: ورود مجاز نیست، می‌فهمی. ورود ممنوع است.
ایوان پتروویچ: آدم پخمه تو نمی‌دونی با چه کسی صحبت می‌کنی.
یک وکیل جوانِ فراک بر تن از سالن خارج می‌شود.
وکیل: چه می‌خواهید؟ آیا شما را به دادگاه احضار کرده‌اند؟
ایوان پتروویچ: نه، من تماشگرم. و این آدم پخمه اینجا، این سگِ نگهبان نمی‌خواهد اجازه ورود به من بدهد.
وکیل: اینجا محل ورودیِ تماشگران نیست. صبر کنید، وقت استراحت دادگاه بزودی شروع خواهد گشت. می‌خواهد برود، با فِرست آبرِسکوف روبرو می‌شود.
ایوان پتروویچ: من خبر دارم، اما نگهبان می‌تواند به من از این در هم اجازه ورود بدهد.
فِرست آبرِسکوف: اجازه دارم بپرسم اوضاع تا کجا پیش رفته است؟
وکیل: وکلا مشغول دفاع هستند. فعلاً پتروشین دارد صحبت می‌کند.
تشویق و کف زدن مجدد.
فِرست آبرِسکوف: خوب، و وضع متهمین چطور است؟
وکیل: عالی. بخصوص کارِنین و یلیزاوتا آندرهیِونا بسیار خوب عمل می‌کنند. آدم این احساس را دارد که انگار در برابر دادگاه نایستاده‌اندْ بلکه آنها بعنوان قاضی جامعه را قضاوت می‌کنند. پتروشین هم همین نُت اصلی را در سخنرانی‌اش دنبال می‌کند.
فِرست آبرِسکوف: خوب، و پروتاسوف؟
وکیل: او بسیار هیجانزده است. او به معنای واقعی کلمه تمام بدنش می‌لرزد، اما این با توجه به نحوۀ زندگی‌اش قابل درک است. چیز عجیبی در هیجانش وجود دارد. او بارها سخنان دادستان و وکلا را قطع کرد؛ در طبیعت‌اش خشم وجود دارد.
فِرست آبرِسکوف: در مورد نتیجۀ دادگاه چه فکر می‌کنید؟
وکیل: این را به سختی می‌توان گفت. ترکیب هیئت منصفه مختلط است. اینکه جرم عمداً انجام گرفته است به سختی پذیرفته خواهد شد، اما با این حال معتقدم ... یک آقا خارج می‌شود، فِرست آبرِسکوف به سمت در می‌رود. مرد می‌پرسد آیا می‌خواهید داخل شوید؟
فِرست آبرِسکوف: بله، من مایلم داخل شوم ...
مرد: آیا شما فِرست آبرِسکوف هستید؟
فِرست آبرِسکوف: بله.
وکیل به نگهبان دادگاه: بگذارید این آقا داخل شوند! به فِرست آبرِسکوف: بلافاصله سمت چپ، وقتی داخل سالن شوید یک صندلیِ خالی وجود دارد.
نگهبان دادگاه می‌گذارد فِرست آبرِسکوف از کنارش بگذرد. در باز می‌شود و  آدم می‌تواند سخنران را در سالن ببیند.
ایوان پتروویچ: بله، اشراف! من یک اشراف روح هستم، این چیز بسیار بالاتری‌ست.
وکیل: خوب، من را ببخشید. به سرعت می‌رود.
پِتوشکوف وارد می‌شود: آه، روز بخیر! ایوان پتروویچ شما اینجا چه می‌کنید، جریان دادگاه به کجا رسیده است؟
ایوان پتروویچ: هنوز وکلا مشغول دفاع هستند. شما اجازه ورود ندارید.
نگهبان دادگاه: سر و صدا نکنید، شماها در اینجا در میخانه نیستید.
تشویق و کف زدن مجدد. در باز می‌شود، وکلا و تماشاگران، آقایان و خانم‌ها بیرون می‌آیند.
یک خانم: فوق‌العاده! چنان منقلب کننده که اشگم درآمد!
یک افسر: هیجان‌انگیزتر از هر رُمانی. من فقط درک نمی‌کنم که چطور این زن می‌تواند انسان‌ها را اینقدر دوست داشته باشد. او ژست بسیار رقت‌انگیزی می‌گیرد.
درِ دوم باز می‌شود؛ متهمین خارج می‌گردند، در جلو لیزا و کارِنین که در راهرو بالا و پایین می‌روند؛ پشت سر آنها فِدیا، تنها.
یک خانم: هیس! ساکت! این خودش است ... ببینید که چه هیجان‌زده است!
با افسر از کنار او رد می‌شوند.
فِدیا به سوی ایوان پتروویچ می‌رود: آیا آوردیش؟
ایوان پتروویچ: بفرما! ... چیزی را به او می‌دهد.
فِدیا وسیله را در جیب می‌گذارد، می‌خواهد برود و پِتوشکوف را می‌بیند: احمقانه ... بی‌مزه ... خسته‌کننده ... بی‌معنی ... می‌خواهد برود.
پتروشین، وکیلی پُر جنب و جوش با گونه‌های سرخ، بسوی فِدیا می‌رود: خوب، عزیزم، جریان عالی پیش می‌رود، فقط وقتی به شما اجازۀ حرف زدن دادند نباید متن من را خراب کنید.
فِدیا: من اصلاً نمی‌خواهم صحبت کنم. مگر چه باید بگویم؟ من یک کلمه هم حرف نمی‌زنم.
پتروشین: نه، شما باید صحبت کنید. نترسید، جریان بخوبی تمام شده است. فقط آنچیزهایی را که اخیراً به من گفتید تکرار کنید: که شما اقدام به خودکشی، یعنی عملی که طبق قانون مدنی و شرعی جرم تلقی می‌شود نکرده‌اید.
فِدیا: من هیچ چیز نخواهم گفت.
پتروشین: چرا؟
فِدیا: چونکه نمی‌خواهم. بگویید ببینم، چه حکمی می‌تواند در بدترین حالت داده شود؟
پتروشین: من که این را به شما گفته بودم: در بدترین حالت تبعید به سیبری.
فِدیا: چه کسی می‌تواند تبعید شود؟
پتروشین: در بهترین حالت توبۀ کلیسایی و البته فسخ ازدواج دوم.
فِدیا: بنابراین می‌خواهند من را دوباره ــ یا خیلی بیشتر لیزا را به من زنجیر کنند؟
پتروشین: احتمالاً اینطور خواهد شد. اما لطفاً به این خاطر عصبانی نشوید و خواهش می‌کنم فقط همانطور که به شما گفتم صحبت کنید. این خیلی مهم است: چیزی نگویید که بتواند به هدف‌تان آسیب برساند. خوب، همه چیز خوب خواهد شد ... او متوجه می‌شود که مردم جمع شده‌اند و گوش می‌دهند. من کمی خسته هستم و می‌خواهم مدت کوتاهی دراز بکشم. شما هم تا زمانیکه هیئت منصفه مشورت می‌کنند استراحت کنید. نترسیدن خیلی مهم است، می‌فهمید؟
فِدیا: آیا نمی‌تواند حکم طور دیگر صادر شود؟
پتروشین در حال رفتن: نه.
نگهبان دادگاه: به رفتن ادامه دهید، به رفتن ادامه دهید، اینجا در راهرو نایستید!
فِدیا: حالا زمانش فرا رسیده است. او هفت‌تیر را از جیب بیرون می‌آورد، به قلبش شلیک می‌کند و به زمین می‌افتد. همه به سمت او هجوم می‌برند. بگذارید فقط ... همه چیز خوب است ... لیزا کجاست؟
از تمام درها تماشگران، قاضی، متهمین، شاهدین بیرون می‌آیند. در جلوی همه لیزا، در پشت سرش ماشا، کارِنین، ایوان پتروویچ و فِرست آبرِسکوف.
لیزا: فِدیا، چکار کردی؟ چرا؟
فِدیا: منو ببخش که نتونستم تو را به شکل دیگری ... آزاد کنم. این کار بخاطر تو نبود ... بلکه بخاطر خودم بود. اینجور برام بهتره ... مدت‌ها بود ... که پخته شده بودم.
لیزا: تو را نجات خواهند داد!
یک پزشک خود را بر روی او خم می‌سازد و به ضربان قلبش گوش می‌دهد.
فِدیا: من می‌دونم ... حتی بدون پزشک ... ویکتور بدرود! و ماشا ... دیر آمد ... می‌گرید. چقدر خوبه ... چقدر حالم خوبه! می‌میرد.
پرده می‌افتد
ــ پایان ــ

جسد زنده. (10)



یازدهمین صحنه
دفتر دادیار. او در پشت میز نشسته است و با مِلنیکوف صحبت می‌کند. در انتهای میزْ منشی او در حال ورق زدن پرونده‌هاست.
 
دادیار: من این را هرگز به او نگفتم. او آن را تصور کرده بود، و حالا من را سرزنش می‌کند.
مِلنیکوف: او سرزنش‌ات نمی‌کند، او احساس صدمۀ واقعاً عمیقی می‌کند.
دادیار: بسیار خوب، برای نهار می‌آیم. حالا در اینجا یک پروندۀ جالب دارم. بگذارید داخل شوند.
منشی: هر دو؟
دادیار به کشیدن سیگارش ادامه می‌دهد، دست از سیگار کشیدن می‌کشد و آن را کنار می‌گذارد: نه، اول خانم کارِنین را، یا بهتر است به نام شوهر اولش بگویم خانم پروتاسوف را.
مِلنیکوف در حال خارج شدن: آه، موضوع کارِنین!
دادیار: بله، یک موضوع نسبتاً کثیف. تازه تحقیقات این پرونده را شروع کرده‌ام، اما احساس می‌کنم که جریان مشکوک است. خوب، خداحافظ! مِلنیکوف خارج می‌شود. لیزا با روسری و لباس سیاه ظاهر می‌شود. می‌خواهید بنشینید. به یک صندلی اشاره می‌کند. من صمیمانه متأسفم که باید از شما پرسش‌های خاصی کنم، اما ما متأسفانه مجبور به انجام وظیفه هستیم ... لطفاً فقط آرام باشید ــ در ضمن مجبور نیستید به پرسش‌هایم پاسخ دهید. فقط فکر می‌کنم که بهترین کار برای شما و بقیه افرادی که در این ماجرا درگیرند گفتن حقیقت است. این همیشه بهترین کار و حتی مناسب‌ترین است.
لیزا: من چیزی برای پنهان ساختن ندارم.
دادیار: چه بهتر. به پروندۀ مقابلش نگاه می‌کند. موقعیت و دین شما را قبلاً پُر کرده‌ام ــ این درست است؟
لیزا: بله.
دادیار: شما متهمید که علی‌رغم آگاهی از زنده بودن شوهرتان با مرد دیگری ازدواج کرده‌اید.
لیزا: من این را نمی‌دانستم.
دادیار: و همچنین متهمید که برای رها شدن از شر شوهرتانْ توسط پرداخت مبلغی پول او را متقاعد ساختید تا با تظاهر به خودکشی دست به یک کلاهبرداری بزند.
لیزا: تمام اینها حقیقت ندارند.
دادیار: حالا به من اجازه دهید چند سؤال از شما بپرسم. آیا شما در ژوئیه سال گذشته مبلغ 1200 روبل برای شوهرتان فرستادید؟
لیزا: این پول از دارایی او بود. این حاصل فروشِ وسایلی بود که به او تعلق داشتند. من این پول را زمانی برایش فرستادم که خود را از او جدا ساخته و منتظر شروع مراحل طلاق از طرف او بودم.
دادیار: که اینطور. بسیار جالب. پول در هفدهم ژوئیه، یعنی دو روز قبل از ناپدید شدنش فرستاده شد.
لیزا: می‌تواند در هفدهم ژوئیه باشد. اما آن را دیگر دقیقاً نمی‌دانم.
دادیار: و چگونه است که درست در همان زمان پیگیریِ جریان در انجمنِ مشورتِ کلیسا متوقف گشت و وکالت دادن به وکیل‌تان پس گرفته شد؟
لیزا: من این را نمی‌دانم.
دادیار: و وقتی پلیس از شما خواست که جسدِ پیدا شده را شناسایی کنید ــ چطور شد که شما در فرد مُرده شوهرتان را شناختید؟
لیزا: من در چنان هیجانی بودم که به مُرده حتی نگاه نکردم. من آنقدر زیاد مطمئن بودم که فردِ مُرده شوهرم است که وقتی از من پرسیده شدْ پاسخ دادم بنظر می‌رسد که او شوهرم باشد.
دادیار: بنابراین شما او را دقیق‌تر نگاه نکردید، زیرا شما خود را در هیجانی قابل درک می‌یافتید. دقیقاً. حالا به من اجازه این پرسش را بدهید که چرا شما هر ماه مبلغ مشخصی به ساراتوف می‌فرستادید، یعنی به شهری که شوهر اول شما در آن اقامت داشت؟
لیزا: پول را شوهرم به ساراتوف می‌فرستاد. با چه هدفی نمی‌دانم، زیرا در بارۀ آن اطلایی نداشتم، اما مطمئنم که این پول برای فئودور وازیلیِویچ فرستاده نمی‌شد. ما کاملاً مطمئن بودیم که او دیگر زنده نیست. من می‌توانم به شما اطمینان دهم که آنچه می‌گویم بر اساس حقیقت است.
دادیار: بسیار خوب. خانم محترم فقط به من اجازۀ یک اظهار نظر بدهید: ما در حقیقت خدمتگزار قانونیمْ اما این مانع از انسان بودن ما نمی‌شود. مطمئن باشید که شرایط شما را کاملاً درک می‌کنم و شما را شایستۀ همدردی می‌دانم. شما به فردی بسته بودید که ولخرج بود، که به شما خیانت می‌کرد، که، در یک کلام، خانواده را ناخشنود می‌ساخت.
لیزا: من او را دوست داشتم.
دادیار: البته ــ اما در عین حال این تمایل بسیار طبیعی را هم داشتید که خود را از او رها سازید، و شما این راه بسیار ساده را انتخاب کردید، بدون در نظر گرفتن اینکه با این کار مرتکب عملی شده‌اید که جرم شمرده می‌شود، یعنی دو همسری. من می‌توانم وضعیت شما را بخوبی درک کنم، هیئت منصفه هم این را در نظر می‌گیرد، و بنابراین به شما توصیه می‌کنم همه چیز را فاش کنید.
لیزا: من چیزی برای فاش کردن ندارم. من هرگز دروغ نگفته‌ام. می‌گرید. آیا دیگر با من کاری ندارید؟
دادیار: از شما خواهش می‌کنم هنوز اینجا بمانید. من دیگر با پرسش‌هایم شما را اذیت نمی‌کنم. لطفاً بمانید تا صورت‌جلسۀ بازپرسی برایتان خوانده شود و شما آن را امضاء کنید. این فقط به این خاطر است که مطمئن شوید جواب‌های شما بدرستی ثبت شده‌اند. لطفاً آنجا بنشینید. او به یک صندلی در کنار پنجره اشاره می‌کند. به منشی. بگذارید آقای کارِنین داخل شوند.
کارِنین وارد می‌شود، با حالتی جدی و موقر.
دادیار به صندلی اشاره می‌کند: بفرمایید بنشینید.
کارِنین: متشکرم. ایستاده باقی‌می‌ماند. چه خدمتی می‌توانم انجام دهم؟
دادیار: من باید از شما بازپرسی کنم.
کارِنین: در چه مقامی؟
دادیار لبخند می‌زند: در مقامِ من بعنوان دادیار؛ و شما بازپرسی می‌شوید ــ در مقام‌تان بعنوان متهم.
کارِنین: چرا؟ من متهم به چه چیزی هستم؟
دادیار: دو همسری. ضمناً اجازه دهید که من پرسش‌ها را به ترتیب مطرح کنم. بفرمایید بنشینید.
کارِنین: متشکرم.
دادیار: نام شما؟
کارِنین: ویکتور کارِنین.
دادیار: موقعیت شغلی؟
کارِنین: کاخدار، مشاور حکومت رئال.
دادیار: سن؟
کارِنین: سی و هشت سال.
دادیار: مذهب؟
کارِنین: ارتدکس، بدون سوء سابقه و تا حال بازپرسی نشده.
دادیار: آیا می‌دانستید که فئودور وازیلیِویچ پروتاسوف در زمانیکه شما با همسرش ازدواج کردید هنوز زنده بود؟
کارِنین: من این را  نمی‌دانستم. ما هر دو متقاعد شده بودیم که او غرق شده است.
دادیار: شما بعد از آنکه خبر اشتباهِ مرگ پروتاسوف پخش شده بود هر ماه مبلغ مشخصی به ساراتوف می‌فرستادید. این پول برای چه کسی فرستاده می‌شد؟
کارِنین: من از پاسخ دادن به این پرسش خودداری می‌کنم.
دادیار: بسیار خوب. با چه هدفی در هفدهم ژوئیه سال گذشته، دو روز قبل از تظاهر به خودکشی برای آقای پروتاسوف پولی به مبلغ 1200 روبل فرستادید؟
کارِنین: این پول را همسرم به من داده بود.
دادیار: خانم پروتاسوف؟
کارِنین: همسرم. من باید این پول را برای شوهرش می‌فرستادم، همسرم این پول را متعلق به او می‌دانست و بعد از قطع رابطه‌اش با اوْ نگهداری آن را مجاز نمی‌دانست.
دادیار: حالا یک سؤال دیگر: چرا از آن لحظه به بعد جریان طلاق را دیگر پیگیری نکردید؟
کارِنین: زیرا فئودور وازیلیِویچ انجام این کار را خودش بعهده گرفته بود. او در این مورد برایم نوشته بود.
دادیار: آیا هنوز این نامه را دارید؟
کارِنین: نامه گم شده است.
دادیار: عجیب است که اتفاقاً همان مدرکی گم شده است که می‌توانست دادگاه را به درستی اظهارات شما متقاعد سازد.
کارِنین: آیا شما علاوه بر این کار وظیفۀ دیگری هم برای انجام دادن دارید؟
دادیار: وظیفه من فقط این است که وظیفه‌ام را اجرا کنم، در حالیکه شما وظیفه دارید بی‌گناهی خودتان را ثابت کنید. و من به شما توصیه می‌کنم، همانطور که قبلاً به خانم پروتاسوف توصیه کردم هیچ چیزی را که برای تمام جهان آشکار است پنهان نسازید، بلکه چگونگی جریان را همانطور که بود تعریف کنید، بخصوص اینکه آقای پروتاسوف یک اعتراف کامل کرده و احتمالاً در برابر دادگاه هم آن را تکرار خواهد کرد. من به شما توصیه می‌کنم ...
کارِنین: من از شما خواهش می‌کنم که خود را کاملاً در محدودۀ وظایف‌تان نگهدارید و توصیه‌هایتان را ذخیره کنید. آیا ما می‌توانیم برویم؟
به سمت لیزا می‌رود. لیزا بلند می‌شود و بازوی او را می‌گیرد.
دادیار: متأسفم که باید شما را هنوز اینجا نگهدارم. کارِنین متعجب سرش را به سمت او برمی‌گرداند. نمی‌خواهم بگذارم دستگیرتان کنند، اوه نه ــ گرچه این کار ممکن است اثبات حقیقت را آسان‌تر سازد. من می‌خواهم از این اقدام خودداری کنم. من فقط می‌خواهم شما را با آقای پروتاسوف روبرو کنم تا این فرصت را داشته باشید که سخنِ دروغ او را ثابت کنید. لطفاً بنشینید. به منشی. بگذارید آقای پروتاسوف داخل شوند.
فِدیا وارد می‌شود، کثیف، ویران گشته.
فِدیا رو به لیزا و کارِنین: یلیزاوتا آندرهیِونا! ویکتور! من مقصر نیستم. من بهترین‌ها را می‌خواستم. و اگر تقصیری متوجه من استْ بنابراین من را ببخشید، ببخشید!
او در برابر آن دو تعظیم عمیقی می‌کند.
دادیار: من از شما خواهش می‌کنم که به پرسش‌های من پاسخ دهید.
فِدیا: پرسش را شروع کنید.
دادیار: نام شما؟
فِدیا: شما که این را می‌دانید!
دادیار: لطفاً پاسخ دهید!
فِدیا: بسیار خوب ــ فئودور پروتاسوف.
دادیار: موقعیت؟ مذهب؟ سن؟
فِدیا بعد از سکوتی کوتاه: چطور می‌توانید چنین سؤال‌های زائدی را مطرح کنید! از چیزهای مهم بپرسید و نه از این چیزهای احمقانه.
دادیار: من از شما خواهش می‌کنم که عبارات خود را با دقت بیشتری انتخاب کنید و به پرسش‌هایم پاسخ دهید.
فِدیا: خوب، اگر شما از چنین سؤالاتی خجالت نمی‌کشیدْ پس پاسخ‌های من را بشنوید! موقعیت: داوطلب؛ سن: چهل سال؛ مذهب: ارتدکس. خوب ــ ادامه دهید.
دادیار: آیا آقای کارِنین و همسرشان وقتی شما لباس‌های‌تان را در ساحلِ رودخانه گذاشتید و خودتان را پنهان ساختید می‌دانستند که شما زنده بودید؟
فِدیا: آنها کوچک‌ترین خبری نداشتند. من قصد خودکشی داشتم، اما سپس ... اما نیازی به تعریف آن در اینجا ندارم. واقعیت این است که آنها هیچ چیز از آن نمی‌دانستند.
دادیار: اما شما در برابر افسر پلیس شهادت کاملاً متفاوتی دادید.
فِدیا: کدام افسر پلیس؟ اوه، شما منظورتان کسی‌ست که در پیشم پناهنده بود؟ آن موقع مست بودم و چیزی به دروغ به او گفتم ــ این دروغ چه بود را دیگر نمی‌دانم. همه این حرف‌ها مزخرفند. حالا من هوشیارم و تمام حقیقت را می‌گویم. آنها هیچ چیز نمی‌دانستند. آنها فکر می‌کردند که دیگر زنده نیستم. و من خرسند بودم که همه چیز به این شکل پیش رفت، و اینطور هم می‌توانست باقی‌بماند اگر که آرتِمیِف، این رذل، نمی‌بود. اگر باید در این بین کسی مقصر باشدْ بنابراین این فرد من هستم.
دادیار: من بخوبی درک می‌کنم که شما می‌خواهید بزرگوار باشیدْ اما قانون حقیقت را می‌طلبد. چرا برای شما پول فرستاده شد؟ فِدیا سکوت می‌کند. آیا شما توسط سیمانوف پولی را که برایتان به ساراتوف فرستاده می‌شد دریافت می‌کردید؟ فِدیا سکوت می‌کند. چرا پاسخ نمی‌دهید؟ در صورت‌جلسه خواهد آمد: "متهم به این پرسش پاسخ نداد" ــ این می‌تواند به شما و همچنین به دو متهم دیگر آسیب زیادی برساند. خوب، آیا هنوز هم نمی‌خواهید پاسخ دهید؟
فِدیا پس از مدتی سکوت: آقای دادیار، آیا احساس نمی‌کنید که چنین سؤالاتی چقدر شرم‌آورند؟ اینطور در کارهای افراد غریبه جاسوسی کردن چه فایده‌ای دارد؟ شما احساس قدرت می‌کنید و به این وسیله می‌خواهید نشان دهید که می‌توانید مردمی را که هزار بار بهتر و شریف‌تر از شما هستند تحت این شکنجۀ اخلاقی قرار دهید.
دادیار: من از شما خواهش می‌کنم ...
فِدیا: چه چیزی اینجا برای خواهش کردن وجود دارد؟ من آنچه فکر می‌کنم را می‌گویم، و شما ... به منشی ... این را بنویسید. به این ترتیب عاقبت یک چنین صورت‌جلسه‌ای محتوای معقولی خواهد داشت. با صدای بلند. بین ما که در برابرتان ایستاده‌ایم یک روابط پیچیده‌ای وجود داشت ــ یک نزاع بین خیر و شر، یک مبارزۀ روحی که شما نمی‌توانید هیچ تصوری از آن کنید. این نزاع عاقبت به فاجعه‌ای انجامید که راه حل خود را یافت. همه افرادِ این نزاع از این راه حل راضی بودند، همه آرام شده بودند. آنها خوشبختند، همدیگر را دوست دارند و من را فراموش کرده‌اند. و من در تباهی‌ام به این خاطر خشنود بودم که کاری را که باید می‌کردم انجام دادم، که آدم رذلی نبودم، که از زندگی جدا بودم تا در سر راه آنها که پُر از زندگی بودند نباشم. ما هر سه زندگی می‌کردیم ــ تا ناگهان یک آدم رذل در صحنه ظاهر می‌شود که می‌خواست من را به یک باجگیر تبدیل کند. من به او گفتم که راه خودش را برود ــ و او پیش شما آمد، پیش مبارز برای نظم و قانون، پاسدار اخلاق. و شما که در بیستم هر ماه حقوق‌تان را دریافت می‌کنید ــ بیست کوپک برای هر رذالتِ انجام گشته ــ، شما یونیفرم بر تن می‌کنید و شجاعت دارید افرادی را که نمی‌توانید به گَرد پایشان هم برسید، افرادی که حتی شما را به اتاق انتظارشان هم راه نمی‌دهندْ با وجدانی آسوده مسخره کنید.
دادیار: من دستور می‌دهم شما را بیرون ببرند ...
فِدیا: من از هیچکس نمی‌ترسم، زیرا من یک جسدم و هیچکس نمی‌تواند به من آسیب برساند؛ وضعم نمی‌تواند بدتر از آنچه هست گردد. بنابراین بفرمایید؛ دستور دهید من را بیرون ببرند!
کارِنین: آیا ما اجازه رفتن داریم؟
دادیار: ابتدا صورت‌جلسه را امضاء کنید!
فِدیا: چقدر مضحک خواهد بود اگر شما اینطور نفرت‌انگیز نمی‌بودید!
دادیار: من شما را بازداشت می‌کنم ... او باید برده شود.
فِدیا به کارِنین و لیزا: تا بعد. من را ببخشید!
کارِنین به سمت فدیا می‌رود و به او دست می‌دهد: احتمالاً باید اینطور می‌شد ...
لیزا از کنار فِدیا که تعظیم عمیقی می‌کند رد می‌شود.
پرده می‌افتد
ــ ناتمام ــ

جسد زنده. (9)



دهمین صحنه
تراسِ پوشیده از پیچکِ یک خانۀ روستایی. آنا دیمیتریِونا کارِنین، لیزا که آبستن است، پرستار بچه با میشا.
 
لیزا: حالا او از ایستگاه در راهِ خانه است.
میشا: کی؟
لیزا: پاپا.
میشا: پاپا از ایستگاه میاد!
لیزا به زبان فرانسوی: شگفت‌انگیز است که چقدر او را دوست دارد، درست مانند پدرش.
آنا دیمیتریِونا به زبان فرانسوی: این خوب است. آیا او پدر واقعی خود را بیاد می‌آورد؟
لیزا آه می‌کشد: من در این مورد با او صحبت نمی‌کنم. من بخودم می‌گویم چرا باید او را گیج کنم؟ و سپس دوباره فکر می‌کنم باید این را به او بگویم. مامان، شما در این باره چه فکر می‌کنید؟
آنا دیمیتریِونا: لیزا، من فکر می‌کنم که این یک موضوعِ احساسی‌ست. به این صدا گوش کن، قلب تو در زمان مناسب برایت زمزمه خواهد کرد که باید به او چه بگویی. اما با چه تأثیرِ آشتی‌پذیری مرگ عمل می‌کند! من اعتراف می‌کنم برایم زمانی وجود داشت که فِدیا را که از زمان کودکی‌اش می‌شناسم کاملاً ناخوشایند می‌یافتم. اما حالا او را فقط بعنوان پسرِ عزیزی در برابرم می‌بینم، بعنوان دوستِ ویکتور و بعنوان انسانی پُرشور که به شیوۀ خودش با دین و رسوم مخالفت می‌کرد و خود را فدای کسانی کرد که دوست‌شان داشت. به زبان فرانسه: چگونه گفتن مهم نیستْ بلکه عمل کردن زیباست ... من امیدوارم که ویکتور کاموا را فراموش نکرده باشد، توپِ کاموای من فوری تمام خواهد شد. می‌بافد.
لیزا: او دارد می‌آید! آدم صدای چرخیدن چرخ‌های واگون را می‌شنود. او بلند می‌شود و به سمت لبۀ تراس می‌رود. یک خانم همراه اوست ــ آه، ماما! چه مدت می‌گذرد که من او را ندیده‌ام! او به سمت در می‌رود.
کارِنین و آنا پاوونا وارد می‌شوند. آنا پاووناْ لیزا و آنا دیمیتریِونا را می‌بوسد.
ویکتور به من برخورد کرد و بلافاصله من را با خود برد.
آنا دیمیتریِونا: این کارش بسیار عاقلانه بود.
آنا پاوونا: من او را در خیابان دیدم ــ اوه؛ فکر کردم که می‌داند چه وقت دوباره چنین اتفاقی بیفتد، و بدون فکر کردنِ طولانی با او آمدم. اگر شماها من را بیرون نکنید تا نوبت قطار شبانه اینجا می‌مانم.
کارِنینْ همسرش، مادرش و میشا را می‌بوسد: فکرش را بکنید چه خوش‌شانسی‌ای: من دو روز تعطیلی دارم! فردا باید بدون من کارها انجام شوند.
لیزا: این فوق‌العاده است! دو روز! مدت درازیست که این اتفاق نیفتاده بود. ما به یک سفر می‌رویم، درست می‌گم؟
آنا پاوونا: چقدر او شبیه پدرش است! چه زیبا و چه پُرانرژی! اگر او فقط شخصیت پدرش را به ارث نبَرد!
آنا دیمیتریِونا: بله، این ضعف!
لیزا: شباهت کاملاً چشمگیر است، در همه چیز. ویکتور هم اینطور فکر می‌کند. اما اگر او از همان ابتدا درست پرورش یابد ...
آنا پاوونا: من هنوز نمی‌توانم تمام این چیزها را درک کنم. هربار وقتی به یادش می‌افتم اشگ در چشمانم جمع می‌شود.
لیزا: وضع ما هم بهتر نیست ــ چقدر او در خاطرات ما رشد کرده است!
آنا پاوونا: بله، واقعاً.
لیزا: همه چیز برای مدتی بسیار مأیوس کننده بنظرمان می‌رسید، تقریباً غیرقابل حل ــ و سپس کاملاً ناگهانی و غیرمنتظره تصمیم گرفته شد.
آنا دیمیتریِونا: ویکتور، آیا کاموا را آوردی؟
کارِنین: البته، البته. کیفش را برمی‌دارد و در آن جستجو می‌کند. اینجا کاموا است، اینجا شیشۀ آب از کُلن و اینجا هم مکاتبات. به لیزا. یک نامه رسمی به آدرس تو در بین نامه‌هاست. به لیزا یک نامه می‌دهد. خوب، آنا پاوونا اگر بخواهید خود را کمی تر و تازه سازید شما را همراهی می‌کنم. من هم باید خود را کمی تمیز کنم و سپس فوراً نهار خواهیم خورد. اتاق طبقه پایین برای مادرت آماده است، اینطور نیست لیزا؟ رنگ لیزا پریده است، نامه را در دست‌های لرزانش نگهداشته و می‌خواند. لیزا، چی شده؟ در نامه چه نوشته شده است؟
لیزا: او زنده است! خدای من، چه وقت او من را آزاد خواهد کرد؟ ویکتور، این چه است؟ با صدای بلند اشگ می‌ریزد.
کارِنین نامه را می‌گیرد و می‌خواند: این وحشتناک است!
آنا دیمیتریِونا: چی شده؟ خوب حرف بزنید!
کارِنین: این وحشتناک است. او زنده است و لیزا یک زنِ دو شوهره است و من یک جنایتکار. قاضیِ تحقیق در این نامه لیزا را برای بازجویی دعوت کرده است ...
آنا دیمیتریِونا: یک انسان وحشتناک! چرا او این کار را کرد؟
کارِنین: فقط دروغ، دروغ!
لیزا: اوه، من چقدر از او متنفرم! من نمی‌دانم چه بگویم ...
در حال گریستن خارج می‌شود. کارِنین بدنبالش می‌رود.
آنا پاوونا: او زنده است؟ این چطور ممکن است؟
آنا دیمیتریِونا: من می‌دانستم که وقتی ویکتور در این کثافت قدم بگذارد سپس در آن غرق خواهد گشت. حالا زمانش فرارسیده است. همه چیز فریب، همه چیز دروغ!
پرده می‌افتد
ــ ناتمام ــ

جسد زنده. (8)



نهمین صحنه
اتاقی کثیف در یک میخانه. در پشت یک میز مهمان‌هایی که چای یا براندی می‌نوشند. در پیش‌زمینه یک میز کوچک؛ در پشت میز فِدیا با ظاهری رو به زوال و ژنده‌پوش، و پِتوشکوف، یک انسان مؤدب و ملایم، با موهای بلند که مانند یک روحانی دیده می‌شود. هر دو کمی مست هستند.
 
پِتوشکوف: می‌فهمم، می‌فهمم. من این را عشقی واقعی می‌نامم. خب، بعد چی شد؟
فِدیا: من چیزی نمی‌گفتمْ اگر که یک دختر در حلقۀ ما چنین احساسی را آشکار می‌ساخت و برای مردی که دوستش داشت همه چیز را فدا می‌کرد ــ اما دختر کولی‌ای که از همان ابتدا اینطور تربیت شده که فقط به کسب و سود فکر کند ــ آیا یک چنین عشقِ پاک و فداکارانه‌ای به معنای واقعی کلمه تقریباً تعجب‌آور نیست؟ او همه چیز را می‌بخشد، هیچ چیز را برای خودش نمی‌خواهد. بخصوص این تضاد را!
پِتوشکوف: دقیقاً. ما نقاش‌ها چنین چیزی را "ارزش" می‌نامیم ــ همانطور که رنگ سرخ ابتدا وقتی معتبر می‌گردد که در اطرافش رنگ سبز غالب باشد. می‌فهمم، می‌فهمم.
فِدیا: بله، و فکر می‌کنم که این تنها عمل خوبی‌ست که انجام داده‌ام: که از عشقش سوءاستفاده نکردم. و می‌دانید، چرا؟
پِتوشکوف: از روی ترحم؟
فِدیا: نه، آنچه برایش احساس می‌کردم از روی ترحم نبود. او برایم همیشه چیزی مقدس بود که جرأت لمس کردنش را نداشتم، و وقتی او آواز می‌خوانْد ــ آه، و او چه خوب آواز می‌خوانْد، و هنوز هم چه خوب آواز می‌خوانَد! ــ، در آن وقت من فقط با ستایش زیادی به او نگاه می‌کردم. من فقط به این خاطر که او را خیلی دوست داشتم سیه‌روز نساختم. بله، من او را واقعاً دوست داشتم ــ و این خاطره برایم خیلی خیلی زیباست. می‌نوشد.
پِتوشکوف: می‌فهمم، می‌فهمم ــ خیلی ایده‌آل!
فِدیا: من می‌توانم این را به شما بگویم: من عشق‌های کوچک خود را هم داشتم. یک بار عاشق یک بانوی نجیب و زیبا بودم، و من او را بطرزی زشت و سگ‌گونه دوست داشتم، و او به من یک قرار ملاقات داد. اما من به آنجا نرفتم، زیرا من این کار را در حق شوهرش یک رذالت می‌دانستم. و این عجیب است: هنوز امروز هم هر بار به آن فکر می‌کنم خوشحال می‌شوم و مایلم خودم را بخاطر این عملِ شرافتمندانه تحسین کنم؛ اما در حقیقت در این باره احساس پشیمانی می‌کنم، طوریکه انگار یک گناه مرتکب شده‌ام. اما در نزد ماشا قضیه برعکس است. من خوشحالم، بسیار خوشحال که احساسم برای او را توسط هیچ تقصیری بی‌حرمت نساخته‌ام. من می‌توانم هنوز عمیق‌تر غرق شوم، من می‌توانم کاملاً نابود شوم ...
پِتوشکوف: می‌فهمم، می‌فهمم. حالا همسرتان کجاست؟
فِدیا: آن را نمی‌دانم. و نمی‌خواهم هم بدانم. تمام اینها چیزهایی هستند که به یک زندگی دیگر تعلق دارند. من نمی‌خواهم آن را با زندگی فعلی‌ام مخلوط سازم.
در پشت میزِ پشتی صدای فریاد یک زن شنیده می‌شود. میخانه‌چی با یک پلیس ظاهر می‌شود و زن را می‌برند. فِدیا و پِتوشکوف در سکوت صحنه را تماشا می‌کنند.
پِتوشکوف بعد از برقرار گشتن سکوت در میز پشتی: بله، شما یک زندگی عجیب را گذراندید.
فِدیا: برعکس، من یک زندگی بسیار ساده را گذراندم. کسی که در حلقه‌هایی که من از آنها می‌آیم متولد شده باشد فقط سه امکان برای انتخاب دارد. یا او می‌تواند یک مقام دولتی بعهده گیرد، می‌تواند پول دربیاورد و کثافتی را که در آن زندگی می‌کنیم افزایش دهد ــ این برایم نفرت‌انگیز بود، یا شاید هم آن را نمی‌فهمیدم، اما بیش از هر چیز برایم کاری نفرت‌انگیز بود. یا اینکه او می‌تواند با این کثافت مبارزه کند، اما او باید برای این کار یک قهرمان باشد و من هرگز قهرمان نبوده‌ام. یا اما سومین را: او سعی می‌کند فراموش کند، بداخلاق می‌شود، می‌نوشد و آواز می‌خواند ــ من این کار را کردم و تا این حد پیش آمده‌ام.
پِتوشکوف: خب، و زندگی خانوادگی؟ من سعادتمند می‌گشتم اگر دارای همسری بودم که مرا دوست می‌داشت. همسرم من را نابود ساخت.
فِدیا: شما می‌گویید زندگی خانوادگی: بله ... همسرم یک خانم ایده‌آل بود. او هنوز زنده است. اما چه می‌توانم به تو بگویم: مویزها در کیک مفقودند. در زندگی زناشویی ما هماهنگی نبود، می‌فهمی ــ برایم چیزی در آن مفقود بود ــ موسیقی، بازی، زیرا من می‌خواستم فراموش کنم. و در آنوقت شروع کردم به زیاده‌روی کردن و غافل شدن از همسرم. خب، اما ما همیشه فقط وقتی مردم را دوست داریم که نیت خوبی برایشان داشته باشیم و بخاطر نیت بدیِ که برایشان خواهانیم از آنها متنفریم. و من در حق همسرم کارهای خیلی خیلی بدی انجام دادم، در حالیکه بنظر می‌آمد که او دوستم دارد.
پِتوشکوف: چرا می‌گویید «بنظر می‌رسید»؟
فِدیا: زیرا برایم هرگز روشن نبود، همسرم هرگز مانند ماشا عمیقاً به درون قلبم نگاه نکرد. اما چطور هم می‌توانست: او یک فرزند در زیر قلبش حمل می‌کرد و به او شیر می‌داد ــ و من روزها در اطراف پرسه می‌زدم و مست به خانه برمی‌گشتم. و به همین دلیل، بخاطر ظلمی که من در حقش می‌کردم کمتر و کمتر او را دوست می‌داشتم. با لحنی پُر شور. همین حالا این از سرم می‌گذرد؛ به همین دلیل هم ماشا را از صمیم قلب دوست دارم: زیرا من همیشه فقط برایش کار خوب انجام دادم و نه کاری بد. بله، به این خاطر او را دوست دارم. و همسرم را عذاب دادم ــ نه به این خاطر که او را دوست نداشتم ... اما نه، من او را دوست نداشتم. من حسود بودم، بله ــ اما این هم گذشت.
آرتِمیِف، یک مرد با نقش یک دایرۀ سرخ بر روی کلاهش، سبیل رنگ کرده و کت و شلوار رفو شده به آن دو نزدیک می‌شود.
آرتِمیِف: نوش جان! در برابر فِدیا تعظیم می‌کند. خب، آیا با هنرمند ما آشنا شدید؟
فِدیا سرد: بله، ما همدیگر را می‌شناسیم.
آرتِمیِف به پِتوشکوف: پُرتره را تمام کردی؟
پِتوشکوف: نه، من نتوانستم با آن کنار بیایم.
آرتِمیِف کنار آنها می‌نشیند: من که مزاحم نیستم؟
فِدیا و پِتوشکوف سکوت می‌کنند.
پِتوشکوف: فئودور وازیلیِویچ از زندگی‌اش تعریف می‌کرد.
آرتِمیِف: اسرار؟ پس مزاحم نمی‌شوم. من مشتاق جمع شما کله گوسفندها نیستم. پشت میز کناری می‌نشیند و یک لیوان آبجو سفارش می‌دهد و با متمایل ساختن خود به سمت آنها تمام گفتگوی فِدیا و پِتوشکوف را پنهانی گوش می‌کند.
فِدیا: من نمی‌توانم این مرد را تحمل کنم.
پِتوشکوف: او رفتار ما را بد برداشت کرد.
فِدیا: مهم نیست. من طور دیگر نمی‌توانم. من اینطورم. وقتی چنین آدمی آنجا نشسته باشد کلمات از زبانم خارج نمی‌شوند. با شما با کمال میل حرف می‌زنم و برایم لذتبخش است. من حرفم در کجا متوقف شد؟
پِتوشکوف: شما گفتید که حسود بودید. چطور شما سپس از همسرتان جدا گشتید؟
فِدیا: آه ... متفکر ... این یک داستان عجیب است. همسرم دوباره ازدواج کرده است.
پِتوشکوف: شما طلاق گرفتید؟
فِدیا: نه لبخند می‌زند. او بیوه شده بود.
پِتوشکوف: چطور باید این را بفهمم؟
فِدیا: به معنای واقعی کلمه: او بیوه شده بود. من دیگر وجود نداشتم.
پِتوشکوف: چرا؟
فِدیا: خب ــ همینطوری! من دیگر زنده نیستم. من یک جسدم.
آرتِمیِف خود را بیشتر به جلو خم می‌سازد و گوش‌هایش را تیز می‌کند.
ببینید ... به شما می‌توانم این را تعریف کنم! از این موضوع مدت زیادی می‌گذرد، و نامم را هیچکس نمی‌داند، شما هم نمی‌دانید. موضوع اینطور بود: وقتی همسرم را به خط پایان نارضایتی رساندم، وقتی همه چیز از کنترل خارج گشت و همسرم دیگر نتوانست من را تحمل کندْ سپس مدافع او در صحنه ظاهر گشت! شما نیازی ندارید فوری به چیز بدی فکر کنید ــ نه، این مرد دوست من بود و انسانی بسیار خوب و عزیز، فقط در همه چیز برعکس من. و چون در من خیلی بیشتر بدی وجود دارد تا خوبیْ بنابراین طبیعتاً او یک انسان بسیار خوبتر از من بود: یک مرد شرافتمند، یک مرد با شخصیت و با تواضعِ شدید، در اصل آدمی با فضیلت. او همسرم را از کودکی می‌شناخت، و او همسرم را دوست داشت، و وقتی همسرم با من ازدواج کرد او سرنوشت خود را با آرامش تحمل کرد. اما وقتی نسبت به همسرم بد بودم و عذابش می‌دادمْ او بیشتر پیش ما می‌آمد. من خودم مایل به این کار بودم. همسرم نسبت به دوست دوران جوانی تمایل پیدا کرد، و من آن زمان کاملاً غرق شده بودم و از همسرم جدا زندگی می‌کردم. و بعد ماجرای ماشا هم به این اضافه می‌شود. من خودم به آنها پیشنهاد کردم که با هم ازدواج کنند. آنها نمی‌خواستند چیزی از آن بدانند، اما من مرتب بدتر می‌شدم، و پایان داستان، اینکه ...
پِتوشکوف: داستان قدیمی ...
فِدیا: نه، به هیچ وجه ــ من مطمئنم که آنها پاک مانده‌اند. او مردی‌ست با اعتقاد دینی و ازدواجِ بدون دعای خیرِ کلیسا را گناه می‌داند. آنها از من خواستند که با طلاق موافقت کنم، من باید همه تقصیرها را به گردن می‌گرفتم و در تمام این مراسمِ کمدیِ دروغین شرکت می‌کردم. و من نمی‌توانستم این کار را انجام دهم. خدا می‌داند که خودکشی برایم ساده‌تر از دروغ گفتن بود. و من براستی قصد کشتن خود را داشتم، تا اینکه یک انسان خوبی آمد و به من گفت: "چرا خودکشی؟ این اصلاً لازم نیست!" سپس همه چیز را برنامه‌ریزی کرد و نامۀ خداحافظی را فرستاد، و فردای آن روز لباس‌ها و کیف پولم همراه با انواع سند و نوشته را در ساحل پیدا کردند.
پِتوشکوف: اما شما را پیدا نکردند؟
فِدیا: هشت روز بعد جسدی را از آب بیرون می‌کشند که به شدت تجزیه شده بود. همسرم را آوردند و پرسیدند که آیا این جسدِ شوهر شماست، و او به سختی به جسد نگاه می‌کرد، احتمالاً از هیجان زیاد، و گفت: "بله این جسدِ اوست." و جسد به نام من باقی‌می‌ماند. من به گور سپرده می‌شوم، و آن دو بعد از ازدواج در سعادت و خوشی زندگی می‌کنند. خب، و من ــ من هم زندگی می‌کنم و به نوشیدن ادامه می‌دهم. دیروز از کنار خانه‌شان گذشتم. پنجره‌ها بخوبی روشن بودند و یک سایه در کنار پرده شناور بود. گاهی اوقات واقعاً احساس بدی دارم و گاهی حالم خوب است. اما بدترین چیز وقتی‌ست که پول ندارم. می‌نوشد.
آرتِمیِف نزدیک‌تر می‌شود: با اجازه. من داستان شما را شنیدم. یک داستان بسیار زیبا و مفید. شما می‌گویید بدترین چیز وقتی است که پول‌تان تمام شده باشد. و حق با شماست. بدتر از این وجود ندارد. اما شما با چنین شرایطی نباید پولتان تمام شود! شما یک جسدیدْ بنابراین می‌توانید ...
فِدیا: اجازه دهید ــ من داستان را برای شما تعریف نکردم و به پیشنهاد شما احتیاجی ندارم.
آرتِمیِف: و من در هر حال مایلم این پیشنهاد را به شما بدهم. شما یک جسدید ــ وقتی شما حالا هنوز زنده‌ایدْ پس آن دو چه هستند، همسرتان و آقای مورد نظری که حالا در سعادت و خوشی زندگی می‌کنند؟ آنها به جرم "زن با دو همسر" محکوم هستند و در بهترین حالت باید به جایی نه چندان دور از سیبری تبعید شوند.
فِدیا: من از شما خواهش می‌کنم که راحتم بگذارید.
آرتِمیِف: فقط کافی‌ست که شما یک نامه بنویسید. یا اگر بخواهید من آن را می‌نویسم، فقط شما باید آدرس را به من بدهید. شما بعداً از من حتماً سپاسگزار خواهید گشت.
فِدیا: بلند شوید و اینجا را ترک کنید. من چیزی برای گفتن به شما ندارم.
آرتِمیِف: چرا دارید! دوست نقاش شما در اینجا شاهد است. و همچنین گارسون هم شنیده است که شما گفتید یک جسد هستید.
گارسون: من هیچ خبری ندارم.
فِدیا: رذل!
آرتِمیِف: من ــ یک رذل؟ هی، پلیس! اینجا بوی زندان می‌دهد!
فِدیا بلند می‌شود و می‌خواهد برود. آرتِمیِف او را محکم می‌گیرد.
یک پلیس وارد می‌شود.
پرده می‌افتد
ــ ناتمام ــ

جسد زنده. (7)



هشتمین صحنه
اتاق پذیرایی در نزد خانوادۀ پروتاسوف. کارِنین و لیزا.
 
کارِنین: او چنان قاطعانه قول داد که من مطمئنم به قولش وفا خواهد کرد.
لیزا: گفتن این موضوع برایم ناگوار است ــ اما باید اعتراف کنم که پس از شنیدن خبر ارتباطش با این زنِ کولی خود را از درون آزاد احساس می‌کنم. من فکر نمی‌کنم که این حسادت باشد ــ این واقعاً فقط یک احساس رهایی‌ست. چطور می‌توانم آن را به شما توضیح دهم ...
کارِنین: دوباره "به شما"!
لیزا لبخند می‌زند: بسیار خوب "به تو". اما بگذارید ... بگذار به تو بگویم که من چه احساس می‌کنم. آنچه من را واقعاً زجر می‌داد این بود که احساس می‌کردم انگار عشقم بین دو نفر تقسیم شده است. این معنایی بجز این ندارد که من یک زن غیراخلاقی هستم.
کارِنین: تو ــ یک زن غیراخلاقی؟
لیزا: اما از زمانی که می‌دانم او با یک زن دیگر است، که او دیگر به من نیازی ندارد، این احساس رهایی‌بخش را دارم، و من می‌توانم بدون آنکه مجبور به دروغ گفتن باشم بگویم که قلبم به شما تعلق دارد ... ... به تو تعلق دارد. حالا روحم روشن شده است و فقط این وضعیت من را هنوز تحت فشار قرار می‌دهد. این طلاق ... این خیلی عذاب‌آور است ... این انتظار ...
کارِنین: دیر یا زود همه چیز حل خواهد شد. ما موافقت او را داریم ــ و من از سکرترم هم خواهش کردم که با تقاضانامه پیش فِدیا برود و تا وقتی آن را امضاء نکرده باشد او ترک نکند. اگر من فِدیا را بهتر نمی‌شناختم باید تصور می‌کردم که او این به تأخیر انداختن را عمداً می‌کند.
لیزا: نه، چنین نیست. او همیشه اینطور است: ضعف‌ها و صداقتش. او نمی‌خواهد دروغ بگوید. شاید پول فرستادن برایش درست نبود.
کارِنین: اینطور بهتر بود ــ در غیراینصورن می‌توانست این کار براحتی به تأخیر افتد.
لیزا: همیشه در مورد پول چیز بدنامی وجود دارد.
کارِنین: اما او نباید در این مورد چنین سختگیر باشد.
لیزا: ما چه آدم‌های خودخواهی هستیم!
کارِنین: بله، من خودم را چنین آدمی می‌شناسم. اما تو خودت مقصر آن هستی. من حالا بعد از این انتظار طولانی و ناامید کننده خیلی خوشحالم. و سعادت خودخواه می‌سازد. تو، فقط تو مقصری.
لیزا: فقط تو نیستی که چنین احساسی داری ــ من هم چنین سعادتی را احساس می‌کنم، من از این فراوانی شادی لذت می‌برم. میشای من دوباره سالم است، و مادرت من را دوست دارد، و تو من را دوست داری ــ و من بیش از همه ــ من، من عاشقم!
کارِنین: واقعاً؟ و تو پشیمان نخواهی گشت؟ نظرت عوض نخواهد شد؟
لیزا: از آن روز به بعد همه چیز در من تغییر کرد.
کارنین: و این نمی‌تواند دوباره تغییر شکل دهد؟
لیزا: هرگز. من فقط یک چیز آرزو می‌کردم: که گذشته برای تو و همچنین برای من کاملاً تمام شود.
پرستار بچه با کودک ظاهر می‌شود. کودک بسوی مادر می‌رود، او کودک را بر روی زانویش می‌نشاند.
کارِنین: اما ما چه انسان‌های ناخشنودی هستیم!
لیزا: چطور؟ کودک را می‌بوسد.
کارِنین: وقتی تو با او ازدواج کردی و من هنگام بازگشت از خارج از این خبر آگاه شدم و تو را برای همیشه از دست رفته پنداشتم، در این هنگام بسیار ناخشنود بودم. و بسیار خوشحال‌تر شدم وقتی بعد فهمیدم که تو هنوز به من فکر می‌کنی. من به این راضی بودم. سپس وقتی رابطۀ ما دوستانه گشت و احساس کردم که تو به من نیت خوبی داری و در دوستی ما جرقۀ کوچکی از احساسی شعله‌ور شد که بیشتر از دوستی بود، در این وقت من تقریباً سعادتمند بودم. تنها چیزی که عذابم می‌داد صادق نبودنم در برابر فِدیا بود. اما از طرف دیگر سخت به آن معتقد بودم که بین ما، همانطور که من خود را و تو را می‌شناسم، هر رابطۀ دیگری بجز یک رابطۀ صادقانه محال است. و بنابراین در مورد آن اصلاً فکر نمی‌کردم و کاملاً با آنچه سهم من شده بود کنار آمدم. سپس وقی فِدیا شروع به آزار تو کرد و احساس کردم که من برایت یک پشتیبان هستم و تو در مقابلِ دوستی‌ام می‌ترسی، در این وقت واقعاً خوشحال بودم و یک امیدِ مبهم در من شروع به جوانه زدن کرد. و سپس وقتی فِدیا کاملاً غیرممکن گشت و تو تصمیم گرفتی او را ترک کنی، وقتی من برای اولین بار به تو همه چیز را اعتراف کردم و تو "نه" نگفتیْ بلکه گریان از پیشم رفتی، در این وقت سعادتم مرزی نمی‌شناخت، و اگر از من پرسیده می‌شد که هنوز چه آرزویی دارم، سپس دلم می‌خواست پاسخ دهم: هیچ چیز. اما حالا این امکان خود را نشان داد که ما زندگی‌مان را متحد کنیم، مادرم دوستدار تو شد، این امکان شروع به تحقق کرد، تو به من گفتی که من را دوست داشته‌ای و دوست داری، سپس به من گفتی، مانند همین حالا، که او برایت وجود ندارد، که تو فقط من را دوست داری ــ  آدم باید چه فکر می‌کرد ــ، آیا چه چیزی هنوز از شادیِ کامل زمینی کم داشتم؟ و حالا ــ حالا من را گذشته عذاب می‌دهد، من مایلم که این گذشته نمی‌بود، که آنچه گذشته را به یاد می‌آورد وجود نمی‌داشت ...
لیزا ملامت‌بار: ویکتور!
کارِنین: لیزا من را ببخش! آنچه می‌گویم به این خاطر است که نمی‌خواهم در من حتی یک فکر وجود داشته باشد که برایت پنهان بماند. همه اینها را من عمداً گفتم تا به تو نشان دهم که چه بد هستم، من خیلی خوب می‌دانم که آدم خودخواهی هستم، و باید با خودم بجنگم و بر خودم غلبه کنم.
لیزا: اینطور درست است! از طرف من همه چیز اتفاق افتاده است: قلب من فقط برای تو می‌تپد و فقط تو در قلبم جا داری، همه چیز در قلبم بجز تو ناپدید شده است.
کارِنین: همه چیز؟
لیزا: بله، همه چیز، همه چیز. تو می‌توانی این را باور کنی.
خدمتکار مرد: آقای ووسنِسِیِنسکی!
کارِنین: آه ــ او پاسخ فِدیا را می‌آورد.
لیزا به خدمتکار: بگذارید به اینجا بیایند!
کارِنین بلند می‌شود و به سمت در می‌رود: عاقبت یک پاسخ!
لیزا بچه را به پرستار می‌سپارد: عاقبت! ویکتور، آیا حالا همه چیز تعیین می‌شود؟ او را می‌بوسد.
ووسنِسِیِنسکی وارد می‌شود.
کارِنین: خب؟
ووسنِسِیِنسکی: او در خانه نبود.
کارِنین: در خانه نبود؟ و او تقاضانامه را امضاء نکرد؟
ووسنِسِیِنسکی: تقاضانامه امضاء نشدهْ اما یک نامه آنجا بود. یک نامه از جیب درمی‌آورد و به کارِنین می‌دهد. وقتی من به خانه‌اش رسیدم به من گفته شد که او در رستوران است. من به آنجا رفتم، و در آنجا فئودور وازیلیِویچ به من گفت که اگر یک ساعت بعد پیشش بروم سپس یک پاسخ پیدا خواهم کرد. من بعد از یک ساعت به آنجا رفتم و به من این نامه داده شد ...
کارِنین: باز هم بهانه؟ نه، این دیگر قشنگ نیست. او واقعاً غرق شده است.
لیزا: خوب، بخوان ــ او چه نوشته است؟
کارِنین نامه را باز می‌کند.
ووسنِسِیِنسکی: هنوز به من احتیاج دارید؟
کارِنین: نه، از شما متشکرم. به امید دیدار ... مبهوت، در حالیکه نامه را می‌خواند.
لیزا: خوب، چه نوشته است؟
کارِنین: این وحشتناک است!
لیزا دستش را به سمت نامه می‌برد: بخوان!
کارِنین می‌خواند: "لیزا و ویکتور، این نامه برای شما است. من نمی‌خواهم به دروغ شما را «عزیز» یا «ارزشمند» بنامم. من نمی‌توانم بر این احساسِ تلخی و خشم غلبه کنم ــ خشم از خودم که با فکر کردن به شما، به عشقتان و به سعادتان مرا در بر می‌گیرد و عذابم می‌دهد. من همه چیز را می‌دانم. من می‌دانم که بعنوان یک شوهر حرف آخر را می‌زنم و چنین بنظر می‌رسد که انگار شماها را مدام با درخواست‌های مختلف معطل می‌کنم. من اضافه‌ام. اما نمی‌توانم احساس تلخ و سرد علیه شماها را از خودم دور سازم. من از نظر تئوری هر دو نفر شما را دوست دارم، بخصوص لیزا را ــ اما در واقع من بیشتر از سرد بودن هستم. من می‌دانم که حق ندارم، اما نمی‌توانم کار دیگری انجام دهم."
لیزا: او اصلاً چه می‌خواهد؟
کارِنین به خواندن ادامه می‌دهد: "اما موضوع اصلی. اتفاقاً این احساس که قلبم را به دو نیم ساخته باعث می‌شود که ــ و در واقع به روشی متفاوت از آنچه شماها می‌خواهید ــ، درخواست شما را برآورده سازم. دروغ گفتن، اجرای یک کمدی احمقانه و به مردم در مجمع کلیسایی رشوه دادن ــ تمام این ابتذال‌ها برایم بسیار نفرت‌انگیزند. هرچقدر هم عمیق در رابطۀ دیگر قرار داشته باشم اما در این فرومایگی نمی‌توانم شرکت کنم، من نمی‌توانم آن را انجام دهم. اما راهِ دیگری وجود دارد که بسیار ساده است و آن را می‌خواهم انتخاب کنم: شماها می‌خواهید ازدواج کنید تا سعادتمند شوید، و من در سر راه ایستاده‌ام، بنابراین باید خودم را از سر راه بردارم."
لیزا بازوی کارِنین را می‌گیرد: ویکتور!
کارِنین به خواندن ادامه می‌دهد: "... از سر راه بردارم. و من این کار را می‌کنم. وقتی شماها این نامه را در دست دارید من دیگر نیستم. پی‌نوشت: درست نبود که شماها برای انجام دادن طلاق برایم پول فرستادید. این برای من بسیار نامطبوع بود، و این کار برای شما مناسب نبود. اما خوب حالا اتفاقیست که افتاده. من بارها اشتباه کرده‌امْ چرا شماها نباید یک بار اشتباه کنید؟ این پول دوباره برایتان فرستاده می‌شود. راه خروج من کوتاه‌تر، ارزان‌تر، ساده‌تر و مطمئن‌تر است. از شماها یک خواهش دارم: از من عصبانی نباشید و من را با خاطرات خوب در ذهن نگهدارید. و در آخر هنوز یک خواهش: در اینجا یک ساعت‌ساز به نام یِوگِنتو زندگی می‌کند، آیا نمی‌توانید به او کمک کنید که بر روی پاهایش بایستد؟ او انسان ضعیف اما بسیار خوبی‌ست. بدرود.
فِدیا."
لیزا: او خود را کشته است! آره ...
کارِنین زنگ را بصدا می‌آورد و با عجله به اتاق انتظار می‌رود: آقای ووسنِسِیِنسکی را برگردانید!
لیزا: من می‌دانستم، می‌دانستم! فِدیا، فِدیای عزیزم!
کارِنین: لیزا!
لیزا: این حقیقت ندارد، حقیقت ندارد که من او را دوست نداشتم و دوست ندارم. فقط تنها او را دوست داشتم و هنوز هم او را دوست دارم. و من او را به بدبختی و مرگ کشاندم! راحتم بگذار!
ووسنِسِیِنسکی وارد می‌شود.
کارِنین: فئودور وازیلیِویچ کجاست؟ به شما چه گفته شد؟
ووسنِسِیِنسکی: به من گفتند که او صبح بیرون رفته، این نامه را آنجا گذاشته و دیگر بازنگشته است.
کارِنین: من باید دقیق‌تر بدانم ــ لیزا، من حالا تو را ترک می‌کنم.
لیزا: منو ببخش، اما من هم نمی‌توانم دروغ بگویم. حالا من را تنها بگذار. برو، بپرس چه اتفاقی افتاده است!
پرده می‌افتد
ــ ناتمام ــ