مرگ برمکیان. (1)

مادر خودخواه
یک انفجار ناب ــ و ابرها ناپدید می‌شوند.
و اروپائی‌ها به داخل کاخ جعفر نگاه می‌کنند.
جعفر ابن یحیی ابن خالد ابن برمکِ قادر متعال، باشکوهترین جوانۀ برمکیان، بر روی مخدۀ سرخ آتشینشش دراز کشیده و چای می‌نوشد.
دختران سیاهپوست کاملاً جوانی ــ سه نفر ــ هوای خنک به صورت صاحبِ گرانمایه باد می‌زنند.
و صورت باید بخندد ــ سعادتمندانه بخندد ــ او با خوشحالی در اطراف به داخل یک جهانِ نفیسِ ــ وحشتناک نفیس ــ گل نگاه می‌کند.
گل‌های عجیبی زمین را می‌پوشانند ــ گل‌هائی که کاسبرگ‌هایشان از مروارید و یاقوت‌های واقعی تشکیل شده است. از چوب‌های سیاه درخت عنبر سائل شکوفه‌های درخشان ظاهر می‌شوند. شاخه‌های نازک زیبائی از مادرمروارید با برگ‌های کوچک طلائی خود را به دور یاقوت‌ها و مرواریدها می‌پیچانند.
و میوه‌هائی از مروارید و یاقوت ــ همچنین پیچانده شده توسط شاخه‌های مادرمروارید ــ در کنار دیوارها می‌درخشند.
پارچه‌های کتانی کاملاً با ذائقه ایرانی بافته شده است ــ سبک و صاف بدون هیچ خم گشتگی.
سقف تاریک است. در چوب‌های سیاه عنبر سائل فقط چند ستاره طلائی می‌درخشند. آدم در پشت جعفر خندان از میان یک پنجره بلندِ پهناور رود آبی تیره دجله را از میان ستون‌های نازکی می‌بیند که از بالا تا پائین فقط از مرواریدهای زرد تشکیل گشته است.
این یک اتاق در کاخ جعفر است.
از سمت راست و سمت چپ زنان رقصنده هندیِ معبد داخل می‌شوند ــ با خنجرهای طلائی کوچک و سپرهای دستی طلائی کوچک.
رقاصه‌ها یک رقص جنگ می‌کنند، خشمگینانانه با خنجرهایشان به یکدیگر حمله می‌برند و با سپرهایشان شجاعانه دفاع می‌کنند. در این حال خود را با چنان محاسبۀ دقیقی ماهرانه کش می‌دهند، می‌چرخانند و می‌لرزانند که همیشه دوباره موقعیت‌های تازه جنگی دیدنی تشکیل می‌دهند. هر جار و جنجالی فوری دوباره به یک تصویر زیبا تبدیل می‌شود. جذابیت شجاعت را مسخره می‌کند. جعفر به این جنگِ زنان از ته گلو می‌خندد. جنگ تنها چیزیست که او از آن لذت می‌برد. برمکی باهوش جنگِ جدی مردها را مسخره می‌کند. رقاصه‌هایش که همین کار را می‌کنند، با ضربۀ خفه طبل‌ها می‌جنگند. اما طبل‌ها ناگهان از صدا می‌افتند.
یک برده پیر نزدیک می‌شود و در گوش صاحب عالی‌مقام بسیار  با حرارت زمزمه می‌کند.
رقاصه‌ها ناپدید می‌شوند، طبل‌زن‌ها و برده‌ها هم می‌روند ــ دختران سیاهپوست هم بدنبالشان می‌روند.
جعفر تنها است. او با عصبانیت از جا می‌جهد و حالا پُر از انتظار در لباس کفتان ابریشمی زرد رنگش آنجا ایستاده است. کفتان زرد از نخ‌های سیاه مروارید پوشیده شده است. همچنین بر روی عمامۀ زرد جعفر مرواریدهای سیاه نشسته‌اند.
و یحیی، پدر پیر، آهسته نزدیک می‌شود، در پشت او فضل باهوش، برادر جعفر.
در دست چپ فضل انگشتر پیروزی بزرگ خلیفه می‌درخشد، که در آن بزرگترین قدرت مخفی است: فضل وزیر هارون است.
خادمانِ چابک دیوان سرخ را بیرون حمل می‌کنند و بر روی کف گرانبهای زمین سه پوستِ بُز گردِ سفید رنگ قرار می‌دهند، که بر رویشان یحیی با هر دو پسرش با وقار می‌نشینند. پدر پشت کرده به پنجره در وسط می‌نشیند.
بعد از یک مکث ناگوار یحیی ابن خالد ابن برمک پیر شروع می‌کند:
"جعفر، پسر عزیزم، ما برای یک موضوع مهم آمده‌ایم."
جعفر با خستگی جواب می‌دهد: "شما کی بخاطر یک موضوع مهم نمی‌آئید؟ این نگرانی‌های دولت! حرفی برای گفتن نیست! مردمی که می‌خواهند بر دیگران حکومت کنند، همیشه برده این دیگران هستند و برده دیگران هم باقی‌می‌مانند. هیچ چیز خطرناکتر از خواست حکمرانی نیست. فرمانروایان با این حال پادشاهان در قلمرو برده‌ها هستند، زیرا آنها سنگین‌ترین زنجیرها را حمل می‌کنند. چرا شما مانند من زندگی نمی‌کنید ــ بی‌خیال، گستاخ و عالی؟ اگر این کار را بکنید، بنابراین برایتان دیگر موضوع مهم وجود نخواهد داشت."
یحیی و فضل به یکدیگر معنی‌دار نگاه می‌کنند، و یحیی ادامه می‌دهد:
"جعفر، پسر عزیزم، مادرت به تو سلام رساند و از تو خواهش کرد آن کاری را بکنی که ما به تو می‌گوئیم."
جعفر هوشیار می‌شود و می‌خواهد بداند که دوباره چه خبر است.
حالا پدر صحبت می‌کند:
"تو عاباساه، خواهر خلیفه را می‌شناسی، و می‌دانی که او چقدر این زن را دوست دارد. حالا او اما تو را هم دوست دارد، پسر عزیزم! و او می‌خواهد همزمان با زنش و با دوستش باشد. تو می‌دانی که او اغلب از آن صحبت می‌کند. حالا ما دیگر نمی‌توانیم بهانه بیاوریم. به این خاطر مادرت به تو توصیه می‌کند، خودت را ... با عاباساه ... ... بطور صوری ... به ... ... ازدواج درآوری. اگر ما می‌خواهیم قدرت را در دست‌هایمان نگاه داریم باید این ازدواج صوری را انجام دهی. فراموش نکن چه کسی از تو خواهش می‌کند نقشه ما را اجرا کنی، مادرت از تو خواهش می‌کند!"
فضل هم می‌گوید:
"ببین، مادرت از تو خواهش می‌کند!"
و جعفر در حال خندیدن پاسخ می‌دهد:
"این یک چنین نقشه زنانه درستی است! مادر خودخواه! البته! من همه چیز را قبول می‌کنم! بی‌خیال، گستاخ و عالی مانند همیشه. داستان فوق‌العاده خواهد شد. اما برایم کاملاً بی‌تفاوت است که نتیجه چه خواهد شد. این را به یاد داشته باشید!"
همه بلند می‌شوند. دست جعفر را با احساس فشار می‌دهند، او را در آغوش می‌گیرند و با کلمات زیادِ پُر احساسی تشکر می‌کنند. پدر به پسر شاد توضیح می‌دهد که چقدر سعادتمند او باید خود را احساس کند ... و ... و ... و اینکه او خود را حالا همچنین قدردان باید نشان دهد.
عاقبت پیرمرد می‌گوید:
"جعفر، پسر عزیزم، ما اغلب از تو خواهش کردیم کاخ خود را به هارون هدیه کنی. این کاخ بدون شک باشکوه‌تر از تمام کاخ‌های هندی و ایرانی است. این به گوش خلیفه رسیده است. فقط ببین، تو از ازدواجی که خواهی کرد خوشحال هستی؛ آدم این را در تو می‌بیند. بنابراین خود را قدردان ما نشان بده؛ تو اقبال تازه خود را فقط مدیون ما هستی! بنابراین از این خانه بگذر! تو می‌توانی یک خانه دیگر بسازی."
جعفر طوری پا به زمین می‌کوبد که چند یاقوت درخشان به گوشه‌ای پرواز می‌کنند، او دندان‌قروچه می‌کند و دست‌هایش را مشت می‌کند. بزودی اما رفتارش دوباره مانند همیشه سست می‌شود. او شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و آهسته زمزمه می‌کند:
"قبول! شماها من را گیر انداختید! این ازدواج صوری من را هیجانزده می‌کند! من می‌خواهم در تمام حرمسراها پیروز شوم. من می‌خواهم با زن‌ها بجنگم. نه در جبهه‌های نبردِ شما، همچنین نه در امور دولتیِ شما نقش مرد بزرگ را بازی نخواهم کرد. هرگز! من برای این کار ساخته نشده‌ام. خدا را شکر! به این دلیل می‌گذارم که فریبم دهید. من از دست شماها عصبانی نیستم. بسیار خوب! بردارید، آنچه را که می‌توانید بردارید! فقط انجام بدهید! من کاخم را به هارون هدیه می‌کنم ... من، ثروتمندترین فرد برمکی، من جعفر ابن یحیی ابن خالد ابن برمکِ باشکوه کاخم را با احترام به خلیفه‌ام هدیه می‌کنم. بله، هدیه کردن هم سرگرم کننده است! من می‌خواهم هدیه کنم! جعفر هرگز یک خسیس نبود. هیچ شاهزاده‌ای هرگز بیشتر از این به شما نمی‌دهد."
او بازوی چپ خود را بالا می‌آورد و با افتخار آنجا می‌ایستد، مانند کسی که با خوشحالی از سخاوتش شگفتزده است.
و دوباره بغل گرفتن‌ها! و دوباره تشکر داغ! آدم بطور جدی احساساتی شده است. اشگ‌های مردانه ــ صادقانه ــ بر روی گونه‌های قهوه‌ایِ برمکی می‌غلتند.
مرواریدها می‌درخشند، و یاقوت‌ها می‌گدازند.
پدر هنوز با انگشت اشارۀ بالا گرفته شده صحبت می‌کند: "جعفر، پسر عزیزم، مواظب باش! هرگز فراموش نکن که ازدواج تازه تو فقط یک ازدواج صوری است!"
برمکیِ سخاوتمند در حال خندیدن فریاد می‌زند: "بله بله! شاد بودن بهترین وسیله در برابر غمگین بودن است. سر شاد جعفر تکان می‌خورد. آیا می‌توانید یک سر دیوانه با گردن سفت و سخت تصور کنید؟ اوه، تمام زندگی در تمام زمان‌ها خطرناک است."
هر سه در میان خنده بلند و با حالی بسیار شاد از سمت راست می‌روند.
ضربه یک صاعقه قوی طنین می‌اندازد ــ و سریع مانند رعد و برق کاخ جعفر به یک کوه سخت سنگی تبدیل می‌شود.
*

شیرها چنگگ کاه را دور می‌اندازند؛ سالاد خیار بالاخره خورده شده است.
اروپائی‌ها دوربین‌های تماشای اپرا و سمعک‌های قیفی شکل خود را روی زانوهایشان قرار می‌دهند و فریاد می‌زنند "براوو!" و دست می‌زنند، زیرا نمایش همه را مشعوف ساخته بود.
با این حال ــ شیرها شروع می‌کنند به یک غرش کردن وحشتناک.
چاق‌ترین شیر فریاد می‌زند: "ساکت! شماها اینجا در اروپا نیستید. دست زدن احمقانه شما به اینجا تعلق ندارد."
و آنها فوری ساکت می‌شود ــ مانند یک موش ساکت!
شیرها دوباره طوری می‌درخشند که کوهِ سنگی بهتر دیده می‌شود.
چاق‌ترین شیر تنبلانه با دُم می‌کوبد و می‌گذارد صدایش دوباره به شرح زیر شنیده شود:
"اروپائی‌ها! شماها ظاهراً هنوز نمی‌دانید که ما چه کسانی هستیم! ما فرزندان رعد و برق هستیم، و نام من پیکس است. در سمت چپ من برادرانم فریم و اُلی ایستاده‌اند، در سمت راستم برادرانم کِناف و پلوسا. بنابراین ما پیکس، فریم، اُلی، کِناف و پلوسا نامیده می‌شویم! این را بخاطر بسپارید!"
زمزمه‌های آهسته در میان اروپائی‌ها شروع می‌شود. شیرها آهسته بالا و پائین می‌روند و می‌درخشند.
*
سومین نمایش شروع می‌شود:
 
سه نفر!
کوه سنگی با صدای بلند ترک می‌خورد و به دو تکه تقسیم می‌شود. صخره‌ها به سمت راست و چپ می‌افتند ــ و رود دجله آنجا است.
جریان پهنِ رود غرغره‌کنان شُر شُر می‌کند و آب می‌پاشاند، آهسته و موقراه از سمت راست به سمت چپ.
رودخانه تاریک است. رود در وسط توسط یک نوار پهنِ براق که به صورت عمودی از پشت به سمت جلو می‌آید به دو قسمت تقسیم می‌شود.
در آن بالا در وسط آسمان ماه کامل ایستاده است؛ ماه درخشان  نوارهای درخشنده می‌تاباند.
ساحل که در پس‌زمینه آسمان و آب را جدا می‌سازد، فقط یک خط باریک را تشکیل می‌دهد ــ یک خط مورب سیاهِ دراز.
و کشتی بزرگ دولتی هارون از سمت چپ نزدیک می‌شود ــ آهسته در حال تاب خوردن مانند یک شتر مغرور یک کوهان.
در وسط نوارهای درخشنده بادبان بر روی عرشه کشیده می‌شود و لنگر در اعماق رود می‌افتد.
و دکل سیاه ماه و درخشش را تقسیم می‌کند.
در سمت چپ دکل برده‌ها نشسته‌اند، در سمت راست دکل خلیفه با عاباساه نشسته است، با زنش، و با جعفر، دوستش. این سه با هم هستند و مهتاب را ستایش می‌کنند. جعفر ازدواج جدیدش را ازدواج مهتابی می‌نامد.
عاباساه لبخند می‌زند، و هارون می‌خندد.
آنها با جام‌های طلائی شراب باستانی می‌نوشند.
و جعفر جام در دست و با صدای خسته می‌گوید: "در واقع کل زندگی هیچ چیز نیست بجز تلاش غیرضروری. همچنین نوشیدن هم بی‌فایده است. این هم فقط تلاش غیرضروریست. من همه جا فقط کارهای بی‌فایده می‌بینم. بالاخره حتی پُرشکوهترین زندگی هم یکنواخت است. آدم می‌نوشد و با روحیه خوب و شجاعت عاشق می‌شود ــ اما آدم می‌تواند همچنین آن را انجام ندهد. می‌دانید، در پایان هیچ لذتی دیگر لذتبخش نیست. هارون، اینقدر نخند! خندیدن هم دیگر فایده‌ای ندارد."
مرغ‌های سفید دریائی بال‌زنان می‌گذرند، آنها هم در درخشش ماه سیاه دیده می‌شوند ــ چنان سیاه مانند بادبان متزلزل کشتی دولتی.
هارون دیگر نمی‌خندد، او با حرارت جامش را بلند می‌کند و بلند فریاد می‌کشد:
"جعفر! این چه مزخرفاتی است که می‌گوئی! این زندگی بی‌اعتدال باید هیچ هدفی نداشته باشد؟ ما اما با تمام رگ‌ها و ماهیچه‌ها از آن لذت می‌بریم. ما اما بسیار خشنودیم! جعفر، ما امروز دوستی‌مان و عشق‌مان را جشن می‌گیریم! تو نباید غمگین باشی! ما باید بنوشیم و خوشحال باشیم! من تو را بی‌اندازه دوست دارم! عشق من به تو از تمام پادشاهی‌های جهان قوی‌تر است ــ اوه، قوی‌تر از بازوی خدا ــ چنان گاوانه وحشی مانند عشق من به عاباساه، به زنم ــ دقیقاً! دقیقاً!"
و خلیفه پیشانی زنش را می‌بوسد و بعد مدتی طولانیِ طولانی می‌نوشد و گریه می‌کند.
اروپائی‌ها در سمت چپ دکل سر برده‌ها را در حرکت عجیبی می‌بینند، طوریکه انگار گردنشان را کش می‌دادند.
جعفر آهسته پاسخ می‌دهد: "تو باید قوی باشی!" او جام عاباساه را پُر می‌سازد و خودش آن را می‌نوشد. هارون بدون گفتن یک کلمه از کار او تقلید می‌کند.
عاباساه دچار تشنج خنده می‌شود.
عاباساه وقتی خنده‌اش تمام می‌شود می‌گوید: "احتمالاً نباید دیگر من برای نوشیدن شراب داشته باشم. هارون، جامم را به من بده! تو قوی‌ترین میگسار جهانی. نوشیدن را می‌توانی؛ اما آنچه تو می‌گویی خیلی مهم نیست."
خلیفه به زنش شاد و لبخندزنان نگاه می‌کند، جام پُر را به او می‌دهد و می‌بیند که او چطور آهسته آن را جرعه جرعه می‌نوشد.
در همین حال بر روی رودخانه از سمت راست یک آواز زنانۀ چند صدائی ــ یک آواز دردناک و غم‌انگیز ــ یک آهنگ قدیمی محلی در باره خیانت و مرگ طنین می‌اندازد.
دوباره در چشمان هارون اشگ جمع می‌شود ــ او به تلخی می‌گرید.
جعفر جدی می‌گوید: "کل زندگی چیزی بیشتر از یک پریشانی بزرگ نیست. آنچه ما می‌خواهیم بدست نمی‌آوریم. ما حتی نمی‌دانیم که اصلاً چه می‌خواهیم ــ  حتی اگر بدانیم که ما چیزی می‌خواهیم."
عاباساه سرزنده می‌گوید: "تو می‌خواهی بگویی که ما همیشه احساس نارضایتی می‌کنیم. بله، هیچ چیز ما را راضی نمی‌سازد. ببین، قوی‌ترین فرمانروای جهان زیر پاهایم قرار دارد، صدها برده مرد و زن اگر بخواهم بسوی مرگ می‌دوند. همه چیز آنطور که من می‌خواهم اتفاق می‌افتد. اما فکر می‌کنی که این مرا خوشحال می‌سازد؟ به هیچوجه! من فقط مرتب زودرنجتر می‌شوم و احساس می‌کنم چیزی می‌خواهم که آن را نمی‌شناسم ــ چیزی جدید ــ چیزی ناشنیده ــ چیزی زیبا و افسانه‌ای که می‌تواند من را کاملاً آرام سازد. تو، جعفر، حق با توست! تمام زندگی هیچ اهمیتی ندارد. هارون همیشه نیمه‌مست است، به این خاطر او عذاب‌های این زندگی را که ما به اندازه کافی احساس می‌کنیم بندرت احساس می‌کند. آیا من تو را درست درک نکردم، جعفر؟ بله! من تو را کاملاً درک می‌کنم!"
هارون اشگ‌هایش را با آستین دست راستش خشک می‌کند ــ صدای آواز در دوردست محو می‌شود.
جعفر دست عاباساه را می‌بوسد. خلیفه از او تقلید می‌کند.
خط مورب تیرۀ ساحل دور تیره‌تر می‌شود، ماه روشن‌تر می‌شود و رگه‌های درخشنده بر روی آب مانند میلیون‌ها الماس می‌درخشند. سر اژدها، در سمت راست قسمت جلویی کشتی متفکرانه مانند یک پاگودا احمقانه تکان می‌خورد. دکل از سمت راست به سمت چپ تکان می‌خورد. آدم نمی‌داند که آیا این تکان سر و تلو تلو خوردن می‌خواهد ارزش زندگی را تأیید یا نفی کند. آب در هر دو سمت کشتی دولتی مانند قبل تیره است. در آسمان چون ماه بسیار روشن می‌درخشد ستاره‌ها کاملاً کوچک هستند. 
جعفر به آرامی زمزمه می‌کند:
"خطوط تیره سنگین از زندگی ما می‌گذرند ــ آنها خوشبختی ما را قطع می‌کنند!"
ناگهان عاباساه فریاد می‌زند: "دستت را به من نشان بده!"
خلیفه دستور می‌دهد فوری یک مشعل روشن کنند. و مشعل حالا بر سه نفر می‌درخشد؛ عاباساه لباس سفید بر تن دارد، هارون سبز و جعفر زرد.
خطوط در دست جعفر بسیار تیره، اسرارآمیز و خطرناک به نظر زن که همه چیز را درک می‌کند می‌رسد. اما چنین به نظر جعفر می‌رسد که انگار آدم می‌خواهد فاجعه بزرگی را برایش پیش‌بینی کند و شادمانی قدیمی دوباره برمی‌گردد.
او با بلند کردن جامش می‌گوید: "این چه سودی دارد که ما نگران این زندگی بینوا باشیم؟ این زندگی را بهتر نمی‌سازد. جام‌هایتان را بلند کنید! بگذارید بنوشیم! هارون، من به تو حق می‌دهم: ما باید بنوشیم و شاد باشیم. جام‌ها را به هم بزنیم! ما می‌خواهیم دوباره سر شوق بیائیم! شوق واقعاً تنها چیزیست که به زندگی ارزش می‌دهد. البته این کاملاً بی‌اهمیت است برای چه ما سر شوق می‌آئیم."
در این هنگام، در حالیکه این سه نفر به نوشیدن غیرطبیعی ادامه می‌دهند، از سمت راست یک ترانه عاشقانه بر روی آب تیره رود دجله طنین می‌اندازد.
هارون زنش را در آغوش می‌گیرد و طوریکه انگار با او تنهاست او را می‌بوسد.
او به برده‌ها فریاد می‌کشد: "برمی‌گردیم!"
لنگر به سرعت بیرون کشیده می‌شود.
و کشتی بزرگ می‌چرخد و دوباره به سمت چپ می‌راند.
چرخ‌های کشتی در میان آب رود می‌چرخند.
اما قبل از آنکه کشتی ناپدید شود، آدم یک بار دیگر صدای بلند و قدرتمند خلیفه را می‌شنود:
"جعفر، دوست من! بهترین و تنها دوست من! تو هم زنم را ببوس! تو هم زنم را ببوس! من این را می‌خواهم! من این را دستور می‌دهم!"
کشتی ناپدید می‌گردد، طنین ترانه خاموش می‌شود، و همه چیز در سکوت فرو می‌رود.
ابرهای تیره بالا می‌آیند و ماه را کاملاً تاریک می‌سازند. درخشش روی آب‌ها از بین می‌رود. آب‌ها بی‌حرکت می‌شوند. ناگهان چنین دیده می‌شود که انگار آنها منجمد شده‌اند. آنها رنگ زردی به خود می‌گیرند.
و سپس نقطه‌ای که بر رویش ماه ایستاده بود بتدریج روشن‌تر و روشن‌تر می‌شود ــ مانند خورشید روشن!
خورشید داغ ناگهان در آسمان ظاهر می‌شود.
و در پائین، جائیکه آب شُر شُر می‌کرد، حالا شن زردِ کویر می‌گدازد.
به نظر می‌رسد که خورشید مشرق زمین بر روی یک کویر ساکتِ بی‌حرکت می‌تابد.
حرارت داغ و سوزان ظهر در همه جا!
و هیچ صدایی مزاحم تصویر خیره‌کننده نمی‌شود.
هیچ موجود زمینی در این هوای شرجی زندگی نمی‌کند.
*

شیرهای آبی رنگ یال‌هایشان راتکان می‌دهند.
و اُلی پس از غلبه بر یک تشنج کوتاهِ سرفه متذکر می‌شود می‌گوید:
"خوب، این یک داستان زیبای جنائی می‌شود! اروپائی‌ها، مراقب مواظب باشید دقت کنید! شیشه دوربین‌های تماشای اپرا و سمعک‌های قیفی شکل خود را تمیز کنید تا چیزی را از دست ندهید! حالا آنتراکت است! وقتی ما صحبت می‌کنیم همیشه وقت آنتراکت است! این را فراموش نکنید!"
اروپائی‌ها بلند می‌شوند و تعظیم می‌کنند؛ آن‌ها می‌خواهند به این وسیله تشکر کنند.
هیچ یک از تماشاگران جرأت صحبت کردن ندارد؛ شیرها به اندازه کافی حرف می‌زنند.
کِناف می‌غرد: "کاملاً باورنکردنیست! این صداقت خلیفۀ احمق مضحک است. اینکه این جعفر یک اغواکنندۀ حیله‌گر است باید بلافاصله برای هر فردی از لاپلند روشن باشد. اما خلیفۀ ابله هیچ چیز متوجه نمی‌شود. کاملاً باورنکردنیست!"
فریم اضافه می‌کند: "من فکر می‌کنم که در حال حاضر هنوز ضروری نباشد، در مسیر نمایش مداخلۀ فعال کنیم. به نظرم این کار به اندازه کافی محترمانه نیست. ما دیرتر به اندازه کافی فرصت خواهیم داشت سخنان خردمندانه و آموزنده بپاشانیم. بنابراین: فعلاً آرام دراز بکشیم!"
شیرهای آبی رنگ موقتاً بی سر و صدا دراز می‌کشند.
اروپائی‌ها پُر از انتظار نفس عمیقی می‌کشند.
*
چهارمین نمایش شروع می‌شود:
ــ ناتمام ــ

مرگ برمکیان.


خاور زمین بزرگ است.
و ارواح خاور زمین هم بزرگند. آنها وقتی ماه تازه است بر روی کوه دماوند گرد هم جمع می‌شوند و در آنجا با صدای خیلی بلند رفتار می‌کنند ... خیلی بلند.
جن‌ها جیغ می‌کشند. اژدهاها می‌غرند و خُر خُر می‌کنند. پری‌ها صداهای غم‌انگیز ایجاد می‌کنند. کوتوله‌ها سرفه و عطسه می‌کنند. ارواح شریر عرق می‌نوشند و مستانه بلند صحبت می‌کنند. احمق‌هایِ قدرتمند همدیگر را کتک می‌زنند. و خدایان بزرگ تخته سنگ‌های عظیم در داخل دره‌های تاریک پرتاب می‌کنند، طوریکه همه چیز خُرد می‌گردد.
بر روی کوه دماوند صدای زوزه، غر و لند و ترق و تروق شنیده می‌شود. کوه‌های محکم تکان می‌خورند و با صدای بلندی منفجر می‌شوند.
ناله‌های نامرئی شادی‌کنان سنگ‌ها را خُرد می‌سازند و با عجله نفس نفس‌زنان می‌گذرد ــ و از راه دور می‌نالند.
پیرمردان ریش خاکستری سخنرانی‌های طولانیِ طولانی می‌کنند.
و در آن میان طوری رعد و برق می‌زند که تمام کوهستان منفجر می‌شود. بلافاصله بعد از آن از پائین ناقوس‌ها روشن و زیبا رو به بالا به صدا می‌افتند ــ ارواح خوب با صدای ناقوس زمزمه می‌کنند و آواز می‌خوانند.
و سپس ناگهان همه در هم فریاد می‌زنند.
سر و صدائی وحشیانه! سر و صدائی وحشیانه! ــ ــ ــ
در این بین و در این هرج و مرج غول بزرگ رایفو نشسته است.
رایفو ساکت است.
موهای قرمز در هم ریخته در اطراف صورت زردِ زشتش تکان می‌خورند.
او در آنجا در پالتوی مانند برف سفیدی که هزار فرسنگ دراز است و پهنای وحشتناکی دارد نشسته است ــ مانند یک یک کوه یخ سفیدِ غول‌پیکر.
ریش قرمز وحشی‌اش از کنار به عمق یک دره تاریک به پائین می‌وزد.
و دوازده جادوگر سیاهپوش به دور سر غول در ازراف گوش او قدم می‌زنند.
این دوازده نفر بسیار کوچک دیده می‌شوند ــ آنها چوب‌های جادوی آهنی سنگین بر شانه‌های پهن خود حمل می‌کنند. سیاهپوشان در میان هوا حرکت می‌کنند با گام‌های یکنواخت؛ و وقتی هر یک از آنها از کنار گوش چپِ غول می‌گذرد در گوش او چیزی فریاد می‌کشد.
و هر یک از آنها فریاد یکسانی می‌کشد.
هر یک فریاد می‌کشد:
"آقا، شیرها را اینجا بگذار!"
اما پیشانی غول مرتب تیره‌تر می‌شود، شیارهای قوی‌ای در پیشانی فرو می‌روند؛ و در این حال قسمت پائین صورت کج می‌شود، طوریکه انگار می‌خواهد بخندد.
و غول بزرگ در حال پوزخند زدنِ غضبناکی صحبت می‌کند:
"نه! پنج شیر من باید حالا اتفاقاً با من بیایند. پنج شیر من قورباغه‌های ترشروئی هستند، اما آنها می‌توانند بخندند؛ و وقتی من خنده شدید قورباغه‌های ترشرو را می‌شنوم این حالم را خوش می‌سازد. همان که گفتم، آنها با من می‌آیند!"
بعد از این کلمات پنج شیر چنان غرش وحشتناکی از شادی می‌کشند که تمام طاق آسمان می‌لرزد ــ که حتی ستاره‌های قدیمی پیر شروع می‌کنند به تلو تلو  خوردن.
این پنج شیر البته شیرهای معمولی نیستند؛ شیرهای معمولی را رایفو اصلاً دوست ندارند. این پنج شیر، شیرهائی به رنگ آبی روشن هستند ــ شیرهائی درخشان!
آنها تمام کوه دماوند را روشن می‌سازند ــ مانند فانوس‌های زنده.
نور آنها مانند نور اشباح رعد و برق می‌درخشد ــ رعد و برق آبی!
این پنج شیر هم ارواح هستند ــ پسران اشباح رعد و برق! هر یک از پسرها مانند چهل فیلِ چاق بزرگ است.
شیرهای آبی بر روی نوک پنج کوه ایستاده‌اند و می‌غرند ــ و غرش آنها رعد و برق می‌زند ــ و این رعد و برق یک خنده است ــ یک خندۀ افسانه‌ای جنون‌آمیز. و آنها در این حال با دُم‌هایشان می‌کوبند و صدای انفجار درمی‌آورند.
افراد دیگر ارواح مانندِ دماوند در مقابل این خنده بزرگ و این انفجار بزرگ لال می‌شوند.
دوازده جادوگر دیگر در اطراف سر غول قدم نمی‌زنند ــ آنها حالا در موهای فرفری قرمز رنگ او نشسته‌اند و خود را به تار مو با تمام قدرت محکم نگاه داشته‌اند ــ زیرا یک بادِ طوفانی از گلوی شیرها خارج می‌گشت؛ طوفان در درختان صنوبر خش خش می‌کند، در میان موهای رایفو ترق و تروق می‌کند و سنگ‌های غلتان با سر و صدا به دره سازیر می‌شوند.
شیرها طوری می‌خندند و می‌غرند که درد می‌آورد! سر و صدای گوشخراش!
غوغایِ جهان!
حتی وحشی‌ترین ارواح باید در برابر این موسیقی شیرها لال شوند. ــ ــ ــ
اما ناگهان رایفو می‌گذارد صدایش را بشنوند، و این صدا حالا از همه چیز قویتر است.
غول فریاد می‌زند: "سکوت کنید، جانوران وحشی!"
و شیرهای آبی رنگ فوری پوزه خود را می‌بندند. باد طوفانی کاهش می‌یابد.
رایفو ریش خود را طوری نوازش می‌کند که دیگر خش خش نمی‌کند. بر روی کوه دماوند کاملاً ساکت می‌شود ــ کاملاً ساکت مانند موش.
همچنین آسمان هم ساکت می‌شود ــ لرزش ستاره‌های پیر قدیمی متوقف می‌شود.
بدن شیرها در میان شب ساکت مانند شبح می‌درخشد.
و در این شبِ ساکت رایفو آه کشان آهسته زمزمه می‌کند:
"بله! من بیش از حد بزرگ هستم! بزرگی من مقصر همه چیز است. من اصلاً اجازه ندارم تعجب کنم که من هرگز یک زن پیدا نکرده‌ام، که می‌توانستم دوستش بدارم و او بتواند من را دوست داشته باشد. چنین زن بزرگی که من احتیاج دارم اصلاً وجود ندارد. احمقترین کوتوله ساحرۀ خود را پیدا می‌کند، اما رایفو بیچاره هیچ ساحره‌ای پیدا نمی‌کند ــ نه حتی یک زن. این نفرینِ بزرگی من است. غول‌های واقعی باید احتمالاً در همه زمان‌ها بیهوده در آرزوی عشق بوده باشند. اما اروپائی‌های لعنتی ــ آنها باید کفاره آن را بدهند. من می‌خواهم برایشان یک نمایش اجرا کنم که باید عشق را برایشان برای همیشه تباه کند. هِی! آیا همه چیز آماده است؟ جادوگرها به من بگید: آیا همه چیز آماده است؟ آیا نمایش می‌تواند شروع شود؟ با من حرف بزنید!"
و جادوگرها از فرهای قرمز چالاک بیرون می‌جهند و مانند قبل در اطراف سر غول قدم می‌زنند ــ با گام‌های یکنواخت.
دوباره در گوش چپ غول فریاد می‌زنند.
و سپس رایفو بزرگ بلند می‌شود و از کوه به امپراتوری ایران پائین می‌آید.
شیرها با جهش‌های بسیار بزرگ از پیش می‌پرند، و تمام افرادِ ارواح دماوند در چرخشی وحشی مانند یک طوفان پیچنده بدنبال آنها می‌روند.
و در حالیکه جادوگرها با حرارت در اطراف سر رایفو قدم برمی‌دارند به سمت سرزمین قدیمی سوریه پائین می‌روند.
آنجا اروپائی‌ها نشسته‌اند و منتظر نمایش بزرگ ارواح هستند که رایفو به آنها وعده داده بود.
اروپائی‌ها که به خوبی می‌دانند که ارواح می‌توانند کاملاً عالی بازی کنند، بر روی سمت غربی سرزمین سوریه نشسته‌اند ــ پُر از انتظار.
در سمت شرق موقتاً منظره توسط یک پردۀ بزرگ خاکستری برایشان مسدود می‌شود، که در پشت آن حالا رایفو با ارواحش ناپدید می‌شوند.
اروپائی‌ها آنجا نشسته‌اند ــ با قلبی تپنده.
شیرهای آبی روشن در جلوی پرده خاکستری رنگ با وقار بالا و پائین می‌روند ــ و می‌درخشند.
اروپائی‌ها از ترس به بلیط‌های بزرگ تئاتر چین می‌اندازند.
و سپس سر رایفو با جادوگرها در مو در بالای پرده خاکستری رنگ ظاهر می‌شود و بلند فریاد می‌کشد:
"شیرها، پرده را دو تکه کنید!"
شیرهای آبی روشن چابک مشغول می‌شوند ــ با سرعت برق با پنجه و دندان پارچه خاکستری را خُر خُر کنان به سمت شمال و جنوب از هم می‌درند، طوریکه شرق کاملاً آزاد آنجا قرار دارد.
*
اولین نمایش شروع می‌شود:
 
خلیفه بزرگ
در دوردست در شرق روز می‌شود.
در پشت بغداد در کنار رود دجله خورشید طلوع می‌کند ــ کاملاً آهسته. و قصرهای بزرگ خلیفه بزرگ هارون‌الرشید ــ همچنین کاملاً آرام ــ در پیش‌زمینه دیده می‌شوند.
همه چیز در خورشید صبحگاهی می‌درخشد، همانطور که جواهرات سنگ‌های قیمتی هند می‌درخشند.
و محوطه بزرگ پارک هارون با قصرهای بی‌شمارش، برج‌ها و کیوسک‌ها، با گل‌ها و دریاچه‌هایش، با درختان نخل و موزهایش مانند یک چرخ‌فلک بزرگ می‌چرخد، طوریکه اروپائی‌ها می‌توانند چیزهای بی‌شماری را ببینند.
از دروازه‌های عظیم تالار زن‌هائی که لباس‌هائی با رنگ‌های تند پوشیده‌اند بیرون می‌آیند. و همه جا پُر از برده‌های سیاه است.
ناگهان چرخ و فلک توقف می‌کند، و یک ایوان بلند خود را به جلو می‌کشاند ــ که از آن آدم می‌تواند به راحتی به بیرون به رودِ وسیع دجله نگاه کند.
بر روی ایوان ــ در زیر گیاهِ مورد ــ خلیفه بر روی یک مخده نشسته است و شراب می‌نوشد.
در سمت راست و چپِ خلیفه حدود صد زن در اطراف دراز کشیده‌اند ــ زن‌های سیاه، قهوه‌ای، زرد و سفید ــ در لباس‌های ابریشمی رنگی. همه بر روی خزهای سفید دراز کشیده‌اند.
برده‌ها در فاصله دور مناسبی ایستاده‌اند، اما کاری برای انجام دادن ندارند.
بوته‌های گیاهِ مورد در آفتاب صبحگاهی می‌درخشند.
رود دجله هنوز بیشتر می‌درخشد.
و هارون هم می‌درخشد ــ سرمست از شراب در حال لبخند زدن.
یک مانتو ابریشمی به رنگ سبزِ علفی اندام قدرتمندش را شُل می‌پوشاند. اژده‌های قرمز گیلاسی رنگ در ابریشم بافته شده است.
بر صورت پهن خاکستری تیره با چشمان بزرگ سیاه براق و ریش کوتاه سیاه توسط یک عمامۀ بزرگ سبز ابریشمی طاق زده است.
هارون نفس عمیقی می‌کشد، طوریکه سینۀ پهنش به شدت متورم می‌شود و گردن کلفتش کلفت‌تر می‌گردد.
در کنار شاهزاده باشکوه ــ در سمت راست ــ خواهر محبوش عاباساه دراز کشیده است، یک زن قهوه‌ای آهو رنگ، که همچنین با چشمان سیاه براق به داخل این جهان نگاه می‌کند.
خلیفه می‌گوید: "عاباساه! این صبح باشکوه‌تر از شب است! برایم شراب بریز و با چنگ تازه‌ات برایم بنواز! اما شما برده‌های تنبل، شما برایم یحیی ابن خالد را به اینجا می‌آورید! من باید چیزی به او بگویم."
چهار جوان سیاهپوست مانند سگ‌های شکاری از آنجا هجوم می‌برند، عاباساه شراب را به خلیفه می‌دهد و با چنگِ جدیدش که مزین به الماس‌های زیادیست می‌نوازد.
اما زن قهوه‌ای آهو رنگ ناگهان عصبانی می‌شود و چنگ‌اش را خُرد می‌کند.
هارون سرش را برمی‌گرداند، پشت عاباساه را نوازش می‌کند و نگران می‌پرسد:
"کودک، تو را چه می‌شود؟"
عاباساه لباس ابریشمی آبی یاقوتی‌اش را پاره می‌کند، سپس دمپائی چرمی قرمز رنگش را درمی‌آورد و با این اسلحه قدیمیِ زن‌ها به خلیفه بزرگ چنان شدید می‌زند که او به سختی می‌تواند از خود دفاع کند.
بعد از این بازیِ خشنِ عاشقانه خواهر عزیز کاملاً ملایم و هوشیارانه می‌گوید:
"هارون! آیا می‌توانی آنجا بر روی رود دجله مرغ‌های فراوان سفید دریائی را ببینی؟ بله؟ می‌بینی؟ می‌دانی، من خیلی دوست دارم که یک مرغ دریائی باشم و بر روی امواج آبی رنگ کاملاً آزاد شناور باشم ... کاملاً ... کاملاً ... آزاد!" و اگر من یک مرغ دریائی باشم ... می‌دانی بعد چه خواهم کرد؟ خوب؟ حدس بزن! آه، تو نمی‌توانی آن را حدس بزنی. من خیلی ساده خودم را دوباره تغییر می‌دادم. ببین، من خود را به یک ابر سفید بزرگ تغییر می‌دادم و بعنوان ابر سفید تمام مردها را که مورد علاقه‌ام هستند در آغوش می‌گرفتم. بعنوان ابر سفید دیگر چنین حالات عصبی نخواهم داشت، دیگر چنین تحریک‌پذیر نخواهم بود."
عاباساه با چشمان تغییر شکل داده شده و درخشان به آسمان آبی تیره نگاه می‌کند.
هارون گوش کوچک او را نوازش می‌کند و جدی زمزمه می‌کند:
"کودک، تو خیلی باذوقی!"
او برای زن‌های دیگر دست تکان می‌دهد، و آنها حالا یک ترانه عاشقانه کاملاً غم‌انگیزی را می‌خوانند که به درخواست هارون در شب شش بار برایش خوانده بودند.
با کاهش صدای ترانه، یحیی ابن خالد ابن برمک ظاهر می‌شود و در برابر حکمران قدرتمندش با ریش سفید خود تعظیم کاملاً عمیقی می‌کند.
زن‌ها و برده‌ها دور می‌شوند.
عاباساه هم می‌رود.
هارون با یحیی تنها است؛ او همیشه وقتی در مورد مسائل مهم دولتی گفتگو می‌شود با او تنها است.
فرمانروای برجسته می‌گوید: "گوش کن! دیشب فوق‌العاده بود، مورد علاقه‌ام واقع گشت. ستاره‌ها و زن‌ها مرا خوشحال ساختند. شراب خیلی خوشمزه بود. و عاباساه ... او باشکوه‌تر از همیشه بود. با این حال چیزی کمبود داشتم. دلم برای دوستم جعفر، پسر شوخ تو تنگ شده بود. من درک نمی‌کنم که چرا او باید تبعید باشد وقتی عاباساه در نزدیک من است. من مایلم از این به بعد با دوستم و همسرم همزمان مشروب بنوشم."
یحیی پیر تعظیم عمیق‌تری از قبل می‌کند و با تردید پاسخ می‌دهد:
"اوه سرور! عرف قصر اما ممنوع می‌کند وقتی خلیفه بزرگ یک زن در نزدیک خود می‌پذیرد یک مرد حضور داشته باشد."
هارون خشن فریاد می‌زند: "یعنی چه! عرف قصر چه اهمیتی برای من دارد؟ من آداب و رسوم آزاد می‌خواهم! من می‌خواهم جعفر و عاباساه را با هم ببینم. دوست من باید دوست زنم هم باشد. تو آنطور که می‌خواهی انجام بده! اما من مایلم که آرزوی من برآورده شود. من آن را دستور می‌دهم! دیگر هیچ حرفی نباشد! برو و با زن باهوشت صحبت کن. از عرف قصر اجتناب کنید! خشم من را بیدار نکن! من این را به شماها توصیه می‌کنم!"
یحیی زانو می‌زند، با احترام لبه مانتو را می‌بوسد، دوباره آهسته بلند می‌شود و آهسته از آنجا می‌رود ــ در افکار عمیق.
هارون یک قطعه از چنگ شکسته را برمی‌دارد و با دقت به الماس بزرگی که هنوز محکم بر روی چوب نشسته است نگاه می‌کند.
ابرهای سفید می‌گذرند ــ مرتب ابرهای سفید بیشتری می‌گذرند. و آنها هارون و تمام تراس را طوری می‌پوشانند که اروپائی‌ها دیگر بزودی هیچ چیز بجز ابرهای سفید نمی‌توانند ببینند.
*
 
از میان نور آبی رنگی که حالا شیرها دوباره قوی‌تر پخش می‌کنند ابرهای سفید هم بتدریج آبی رنگ می‌شوند.
شیرها با پنجه‌های عقبِ بر روی هم قرار داده شده راحت بر روی زمین کویری نشسته‌اند.
در جلوی حیوانات بزرگ یک کاسه بزرگ کم عمق قرار دارد که بر رویش هزار و پانصد کیلو سالاد خیار انباشته شده است.
سالاد خیار سبز را شیرهای آبی رنگ با چنگگِ کاه می‌خورند تا ترس اروپائی‌ها را از بین ببرند.
اروپائی‌ها باید ببینند که شیرهای رایفو با وجود بزرگی‌شان همچنین از غذای گیاهی خود راضی هستند و به هیچوجه خونخوارتر از انسان‌ها نیستند.
سالاد خیار ظاهراً به دهان شیرهای آبی کاملاً خوشمزه می‌آید؛ آدم بزودی متوجه می‌شود که هر یک از آنها به بزرگی چهل فیل هستند.
هر پنج شیر با هم در یک نیمداره نشسته‌اند.
صورت شیر وسطی به سمت اروپائی‌ها چرخیده است. بطری بزرگ سرکه و همچنین بطری بزرگ روغن از یک پنجه به پنجه دیگر منتقل می‌شود.
شیرها بدون به بالا نگاه کردن غذا می‌خورند.
*
دومین نمایش شروع می‌شود:
ــ ناتمام ــ

سوباکا.


تصویر فرهنگی از روسیه.
(طبق یک رویداد واقعی.)
ملک سوباتچنیکوف یکی از زیباترین املاک در استان اسمولنسک است. این نام از اولین صاحب ملک از خانواده سوباتچنیکوف گرفته شده است و البته معمولاً <سوباکا> نامیده می‌گشت، که چیزی شبیه به سگ معنی می‌دهد. و او یک سگ بود.
کشاورزان فقط به این دلیل که او مانند تمام زمیندارانِ قبلی مشروب نمی‌نوشید و قمار بازی نمی‌کرد علیه او بودند، زیرا آدم هرگز اجازه نداشت چیزی از حالِ خوشش توقع داشته باشد. او اصلاً خُلق نداشت و فقط دارای یک حرص و طمع شکست‌ناپذیر بود. همچنین یک زن زیبا از روستا باید به او تعلق داشته باشد مانند زمین خوب کشت گشتۀ یک کشاورز. بنابراین برای رسیدن به هدف استفاده از همه وسائل را برای خود مجاز می‌دانست. او به کشاورزها بدون آنکه مانند یهودیِ مهمانخانه‌چی بهرۀ بالا بگیرد پول قرض می‌داد، اما وقتی کشاورزها نمی‌توانستند بدهی خود را بپردازند او آنها را بی‌رحمانه از خانه می‌راند یا سخت‌ترین شرایط را برایشان تعیین می‌کرد.
نیمی از روستا به این ترتیب به تصرف او درآمده بود و اکثر کشاورزها مانند برده‌ها رعیت‌های او بودند. تنها تفاوت این بود که آنها از او شلاق نمی‌خوردند. در عوض اما همچنین هیچکس در زمستان به کشاورزان رسیدگی نمی‌کرد و آنها باید کارشان را به تنهائی پیش می‌بردند. وقتی سپس گرسنگی بدنشان را مانند معتادانِ به آب باد می‌کرد و آنها از سطل زباله زمیندار مقداری آشغال برای خود بیرون می‌کشیدند، سپس برخی برای یک بشقاب سوپ کلم داغ چند ضربه شلاق بر خود هموار می‌کرد.
بعلاوه سوباکا به ندرت دیده می‌شد. شاید این سیاست بود. اما بچه‌ها گاهی در میان روستا می‌آمدند، در درشکه، با معلم فرانسوی و انگلیسی‌شان، در پشت آنها یک دسته سگ به بزرگی گرگ. وقتی درشکه چهار اسبه با صدای زنگوله‌های آویزان به اسب‌ها و پارس سگ‌ها از میان روستا با سرعت می‌گذشت، سپس کودکان خود را صاف بر روی زمین می‌انداختند و بینی کثیف‌شان را بر روی زمین فشار می‌دادند، زن‌ها با ترس بر سینه صلیب رسم می‌کردند و مردها کلاهِ پوست گوسفندیشان را از سر برمی‌داشتند. گاهی وقتی بچه‌های ارباب سکه‌های مسی از درشکه پرتاب می‌کردند سپس یک فریاد و کشمکش وجود داشت که اغلب به نزاع‌های خونین تبدیل می‌گشت. رفتار بزرگترها مانند بچه‌ها می‌شد، و بچه‌ها از سکه‌های به غنیمت گرفتۀ خود مانند یک غول دفاع می‌کردند. برخی بدنبال درشکه می‌دویدند تا اینکه نفس نفس‌زنان، نیمه‌مُرده از خستگی در هم می‌شکستند.
مرد فرانسوی به زبان فرانسوی می‌گفت: "این شیاطین بیچاره" و زن انگلیسی تحقیرآمیز می‌گفت: "این واقعاً افتضاح است."
این یک شادی کوتاه برای بچه‌ها بود و برای روستا یک رویداد؛ فرصتی برای یک خوشبختی، یک موضوع گفتگو برای هفته‌ها، یک امید به آینده، یک خاطرۀ زیبا. در طول سال‌ها این هم متوقف و در روستا کاملاً ساکت می‌شود. دوشیزه‌های کوچک سوباکا به موسسه‌های سلطنتی در پترزبورگ و ارباب جوان به دانشکده افسری فرستاده شده بودند. تا زمانی که صدای خنده بچه‌های ارباب شنیده می‌گشت آدم نمی‌خواست از دلسوزی پدرشان ناامید شود، این خنده برای مردم فقیر یک پُل به نظر می‌رسید که آنها می‌توانستند بر رویش مسیرِ به سمت فردِ مخوف را پیدا کنند. وقتی با رفتن فرزندان سوباکا به پترزبورگ خنده برای آنها متوقف می‌گرددْ امید هم دیگر جرأت نمی‌کرد ظاهر شود.
سوباکا مرتب حریص‌تر می‌گشت، مرتب خشن‌تر. حالا زیباترین دهان دختر هم نمی‌تواست توسط خواهش چیزی بدست آورد. طوری بود که انگار او می‌خواست تمام روستا را از گرسنگی بکشد، هر چوب حصار و هر زمین خوب را برای خود چنگ بزند، گوئی هر خوشه گندم که در زمین او رشد نمی‌کند یک ننگ است. برخی از کشاورزها چندین شب در کمین او نشسته بودند تا او را با چماق بزنند، اما این فاش می‌شود، و حالا آنها خودشان در اداره پلیسِ نزدیک‌ترین شهر با پنجاه ضربه شلاق مجازات می‌شوند. این آنها را رام می‌کند و برای مدتی طولانی هوس انتقام‌گیری را از ذهنشان دور می‌سازد.
از آن زمان سوباکا احتمالاً گستاخ‌تر می‌شود، چنان گستاخ که او حتی معمولی‌ترین احتیاط را رعایت نمی‌کرد. پول او را مست می‌ساخت، بیشتر از مشروبی که باعث مستی کشاورزها می‌گشت. او دیگر هیچ چیز نمی‌دید و دیگر هیچ چیز نمی‌شنید. بدبختی در روستا مرتب بزرگ‌تر می‌گشت ...
سال‌ها می‌گذرند. پسرانِ نوجوان تبدیل به مردان بالغ می‌شدند. آنها از مردم پیر باهوش‌تر بودند، به خوبی می‌دانستند که با زور و خشونت هیچ کاری نمی‌شود کرد. بنابراین منتظر می‌ماندند. آنها انتظار فرصتی را می‌کشیدند، انتظار یک تصادف را ... آنها به خدا و به عدالت ایمان داشتند.
در این وقت، در یک روز تابستان، یک مرد جوانِ دانشجو در پیش کشاورزی یک اتاق اجاره می‌کند. اغلب اتفاق افتاده بود که مردم شهرنشین فقیر و بیمار در پیش کشاورزان بهبودی جستجو کرده بودند. آنها غذای ساده خود را تقسیم می‌کردند، به همراه کشاورز به مزرعه می‌رفتند، بد کار می‌کردند و باعث سرگرمی پنهانی روستائیان می‌گشتند و تلاش می‌ورزیدند خود را در هیچ چیز از کشاوزان متمایز نسازند. البته اکثر کشاورزان بدگمان و ناباور رفتار می‌کردند، لباس آلمانی شهرنشینان را که نه برای افراد نظیر خودشان و نه برای مردم منظم شایسته می‌دانستند مسخره می‌کردند، و با آنها با اهانتی ساده‌لوحانه اما حداقل مهربانانه رفتار می‌کردند، همانطور که سگ‌های بزرگ عادت دارند با سگ‌های کوچک رفتار کنند. همچنین با دانشجو هم در ابتدا بهتر رفتار نمی‌شد، اما شاید به این خاطر که او زبان آنها را صحبت می‌کرد، شاید هم به این خاطر که در انطباقش اصلاً هیچ چیز از ژست قرار نداشت موفق شده بود اعتماد آنها را جلب کند. او در نور کم غروب برای آنها از کتاب کوچک قرمز با جلد سبز رنگ می‌خواند که در چمدانِ کوچک با خود آورده بود. و در این کتاب کوچک حتی کلمات تسلی‌دهنده در مورد حقوق بشر، برادری و آزادی وجود داشت. مردها در حال نالیدن آه می‌کشیدند، و زن‌ها نهرهای اشگ می‌ریختند، زیرا در باره آنها هم در کتاب کوچک نوشته شده بود. زن‌ها نباید دیگر برده باشند، بلکه کمک‌رسانان مردها، مرد نباید دیگر زن را با شلاق به اطاعت کردن مجبور سازد، بلکه در آنها مادر نسل تازه‌ای را ستایش کنند که برای نجات خلق بدبخت روسیه از فقر و زحمت مأمور شده بود. همچنین برای جوانان هم کلمات طلائی وجود داشت: جوانان باید پدر و مادر و خاک گرانبهای وطن را از تمام استبدادها آزاد سازند، باید خواهرانشان و عروس‌ها را در برابر مشت خشن ارباب محافظت کنند!
هنگامیکه دانشجو عزیمت می‌کند تمام موارد اتهام علیه سوباتچنیکوف را در دست داشت، و نیمی از روستا با هزاران دعای خیر او را بدرقه می‌کنند.
یکشنبۀ بعد سوباکا کاملاً برخلاف عادتش در میخانه ظاهر می‌شود. صورت زرشکی رنگش از میان قابِ یقه سیاه بیدسترانی‌اش مانند گویِ آتشین به بیرون می‌درخشید، و صدایش مانند طوفان بر روی کشاورزان وحشتزده می‌غرید.
"شما سگ‌های حقه‌باز لعنتی، شما می‌توانید مشروب بنوشید، اما نمی‌توانید به تعهداتان عمل کنید! باند راهزن‌ها، بی‌خداها! و این چه آدم آنارشیستی بود که شماها به او جا دادید، هان؟ فتنۀ سیاسی هم که می‌کنید؟! من به شماها یاد خواهم داد! همه را به زندان می‌فرستم! باید آنقدر به شما شلاق بزنند که دیگر نتوانید حرکت کنید! آیا فکر می‌کنید که من به شماها احتیاج دارم؟ همین را کم داشتم! من صدها کارگر تابستانی بدست می‌آورم، صدها نفر از شهرستان می‌آیند، من می‌توانم شما را با یک عطسه از بین ببرم! شما می‌توانید از گرسنگی بمیرید! من مانند شن خوردتان می‌کنم، می‌فهمید؟ زیر پا له‌تان می‌کنم، فهمیدید؟ شما پدرسگ‌ها!"
کشاورزها با ترس و لرز به خانه می‌روند. همه چیز از دست رفته بود، دانشجو آنها را لو داده بود، حالا باید آنها با بدبختی از بین بروند!
زمستان شروع می‌شود ... تسلی‌ناپذیرتر از معمول، بعد از یک برداشتِ بدِ محصول، با برف بی‌پایان و بیست درجه زیر صفر. حوالی کریسمس اولین گاو می‌میرد، سپس دومین گاو ... مردم شروع می‌کنند قرص‌های نان را یک هفته زودتر تقسیم کنند. قحطی شروع شده بود.
بدتر از همه حال پدر آنتون بود، پرورش‌دهندۀ زنبور عسل، که بیرون از روستا در حاشیه جنگل در کنار جاده بزرگ، با یک زن ضعیف و شش فرزند در یک کلبه نیمه‌ویران ساکن بود. یک بار دیگر نعمت صاحب بچه شدن به او داده شده بود، و بنابراین پیرمرد فرزند کوچکش را بر روی زانو تکان می‌داد. وقتی آخرین تکه نان خانگی خورده شده بود او یک گونی برزنتی بر پشتش می‌اندازد تا نان برای هفته بعد در روستا گدائی کند. ظاهر گشتنش ترس و نگرانی برمی‌انگیزد: وقتی ابتدا کشاوزها گدائی کنند سپس کار تمام شده بود، سپس آدم می‌توانست بگذارد خود را دفن کنند. در حالیکه گونی‌اش را پُر می‌ساختند از او از اخبار جدید می‌پرسند ــ او در کنار جاده بزرگ زندگی می‌کرد، آنجا همیشه چیزی برای دیدن وجود داشت، گاهی همچنین چیزی برای شنیدن از تاجرین مسافر. او گزارش می‌دهد که در این اواخر درشکه‌های زیبای زیادی از آنجا رانده بودند که در آنها آقایان در اونیفورم و صورت‌های جدی دیده می‌شدند؛ که همه به سوی خانه مالک راندند و بعد از یکی دو ساعت دوباره برگشتند. او یک بار در حال گذر گفتگوی دو کارمند اسب‌سوار را شنیده بود ــ آنها در این مورد نزاع می‌کردند که اگر در مذاکره با سوباتچنیکوف همه چیز خوب پیش برود چه کسی باید ملک را بدست آورد، سپس در باره نامه‌ها و گزارش‌های زیادی که باید به پترزبورگ فرستاده می‌شدند ناسزا می‌گفتند."
کشاورزان نگاه‌های معنی داری رد و بدل می‌کردند. آیا باید واقعاً نجات نزدیک باشد؟ آنها دیگر به سختی جرأت می‌کردند به آن امیدوار باشند ... با دست‌های لرزان هرچیزی را که می‌توانستند از آنها صرفنظر کنند در گونی پیرمرد می‌انداختند. شاید حالا بزودی از بلای شیطانی‌شان رهائی می‌یافتند، شاید حالا زمان‌های بهتری شروع می‌گشت. کلمات پیرمرد به آنها دوباره مقداری شجاعت داده و آنها را سپاسگزار و خوش‌قلب ساخته بود.
دو هفته بعد پدر آنتون دوباره به راه می‌افتد. برف چنان بلند نشسته بود که بیرون رفتن خطر مرگ را افزایش می‌داد. اما کودکان گرسنه بودند، او چاره دیگری نداشت.
اولین کلبه‌ای که او وارد می‌شود حاوی یک جسد بود. یک پسر پانزده ساله قربانی بیماری گرسنگی شده بود. کسی با اشاره می‌گوید که او باید به رفتن ادامه دهد ــ اینجا محلی برای بخشندگی نبود. در یک کلبه دیگر یک زن در آخرین نفس‌ها دراز افتاده بود، در کلبه سوم مادری که دیگر قادر نبود شیر دهد برای نوزاد مُرده‌اش می‌گریست. مرگ بزرگ از میان روستا می‌گذشت. و آنقدر ناگهانی مرگ آمده بود که بر روی همه مانند وحشتی فلج کننده قرار داشت، طوریکه تازه‌ترین اخبار آنتون به زحمت می‌توانست مردم را از رخوت‌شان تکان داده و بیدارشان سازد. سوباکا کارش تمام است؛ مطمئناً تمام، همچنین پریستا (ستوان پلیس) بی‌پروا از آن صحبت می‌کرد: تمام فسادهای سوباکا کشف شده بود، دیگر هیچ چیز نمی‌توانست او را نجات دهد ــ او به سیبری فرستاده خواهد شد، برای ده سال، شاید هم بیشتر. ارباب جوان هم از پترزبورگ آمده بود، و اگر نه امروز، بنابراین فردا پدر را توقیف خواهند کرد، تحت اسکورت، با حداقل صد قزاق!
حالا زندگی به مردم وارد می‌شود. امروز باید او را توقیف کنند، امروز! و آنجا به هیچ قزاقی احتیاج نبود، خود آنها با شلاق به صف خواهند ایستاد، او از دست آنها نمی‌تواند فرار کند. چرا فقط اینقدر طول می‌کشید؟ برای دستگیر کردن یک مرد فرومایه اینقدر تشریفات لازم نیست!
آنتون می‌گوید: "خواست خدا" و مومنانه بر سینه صلیب می‌کشد. هفته بعد یکی از فرزندانش می‌میرد، چند روز دیرتر زنش. از آنجا که او باید برای خاکسپاری کودک پنجاه کوپک بپردازد و حالا هیچ سکه مسی در خانه نداشت، بنابراین جرأت نمی‌کرد به کشیش مُردنِ زنش را گزارش کند. او می‌خواست صبر کند تا اینکه به نحوی مقداری پول کسب کند و زن را تا آن زمان در زیر برف پنهان سازد. در این وقت وحشت او را در برمی‌گیرد، وقتی او به روباه‌ها که انگار جنازه را بو کشیده باشند به دور خانه می‌چرخیدند فکر می‌کند.
او تصمیم بزرگی می‌گیرد. از آنجا که کشاورزان دیگر نمی‌توانستند به او کمک کنند، می‌خواست به صاحب ملک مراجعه کند؛ شاید حالا، زمانیکه خودش هم ترس دستگیر شدن را شناخته است مهربان‌تر شده باشد.
اما خدمتکاران به او اجازه عبور از آستانه در را نمی‌دهند: "راهت را بگیر و برو! تو فقط اینجا کم بودی!"
او مانند حیوان زخمی بلند زوزه می‌کشد و خود را بر روی برف پرتاب می‌کند.
یک مرد جوان با صورت رنگپریده و تاریک به سراغ پیرمرد می‌آید. آنتون در او پسر صاحب ملک را می‌شناسد و زانویش را محکم می‌گیرد: "ارباب نان‌آور، رحم کن! فرزند من مُرده است، زن من مُرده است! هیچ نانی و نمکی در خانه ندارم!"
"تو که هستی؟"
"آنتون، ارباب عزیز! آنتون پرورش‌دهندۀ زنبور عسل! من تمام عسل‌های شیرین را به پدرت فروختم ... عسل بسیار شیرین و ارزان! مدت بیست سال تمام!"
مرد جوان ابتدا دست در جیب می‌برد، سپس فکر می‌کند:
"تو دروغ می‌گوئی!"
"باید استخوان‌هایم بخشکند! باید زمین من را ببلعد اگر من دروغ بگویم!"
مرد جوان متفکر به روبرو خیره می‌شود؛ پیرمرد اما ناامیدانه و آهسته برای خودش زمزمه می‌کند.: "من نمی‌توانم آنها را دفن کنم، زنم را! دو روز است که آنجا دراز قرار دارد ... باید او را کجا ببرم؟"
"خوب، من خواهم دید چه کاری می‌شود برایت انجام داد! من یک ساعتِ دیگر پیش تو خواهم بود ــ برو بالا و چیزی برای خوردن بردار!" با این حرف به خدمتکاران که پرسه می‌زدند یک علامت می‌دهد، و آنها با عجله به پیرمرد مواد غذائی می‌دهند.
برای اولین بار بعد از ماه‌ها در کلبۀ آنتون نهار خورده می‌شود. اما چند ساعت می‌گذرد و ارباب جوان دیده نمی‌شود. آنتون در پیش همسر مُرده‌اش نشسته بود و در حالیکه قطرات بزرگ اشگ از گونه‌اش جاری می‌گشت یک استخوان ژامبون چرب زیر بینی زن نگهداشته بود.
"بو بکش، پیرزن، بو بکش! این چیز خوبیست، چیزی عالی!"
و چون این او را به شدت آزار می‌داد که زنش از تمام این چیزهای خوب هیچ چیز نداشت، او یک قطعه ژامبون میان لب‌های آبی زن قرار می‌دهد و آن را به داخل دهان فرو می‌کند.
"بخور، پیرزن، بخور! به سلامتی!"
بچه‌ها بر روی اجاق گرم دراز کشیده و خوابیده بودند؛ همچنین آنتون خستگی زیادی در اندامش احساس می‌کرد. ارباب خوبِ جوان نیامده بود؛ اما اگر او به کشیش دو تخم مرغ سفت پخته شده و استخوان‌های ژامبون برای یک سوپ ببرد، بنابراین شاید زنش را دفن کند و برایش یک دعا بر سر گور بخواند، یک دعای کاملاً کوتاه، و ظرف صَمغ کُندر را یک بار تکان دهد، یا حداکثر دو بار ... سه بار، اما این کار را واقعاً نمی‌توانست از او درخواست کند!
ناگهان کسی آهسته به پنجره می‌کوبد. آنتون با عجله به سمت در می‌رود. در بیرون در طوفانِ برف اربابِ جوان ایستاده بود.
پیرمر فریاد می‌زند: "ای نیکوکار!" و می‌خواست به پایش بیفتد.
مرد جوان توسط یک حرکت سختِ دست هر کلمه دیگر را قطع می‌کند و بدنبال پیرمرد به اتاق وارد می‌شود.
یک تراشه چوب کاج سوزان نور کمی پخش می‌کرد. مرد جوان در اثر دود سُرفه می‌کند.
آنتون متواضعانه می‌گوید: "ارباب، زنم آنجا قرار دارد" و روی میز را نشان می‌دهد که بر رویش زن مُرده‌اش قرار داشت و طبق رسوم قدیمی باید قرار می‌داشت تا اینکه او را در خاک دفن کنند.
ارباب جوان مدتی دراز به حالتِ سفت و سخت شدۀ مُرده نگاه می‌کند، سپس ــ بدون آنکه به آنتون نگاه کند ــ می‌پرسد: "آیا مردم می‌دانند که زنت مُرده است؟"
پیرمرد اندوهگین سر را تکان می‌دهد: "چه کسی باید بداند؟ من به هیچکس نگفته‌ام، و مردم در روستا با مشکلات خودشان مشغول هستند ــ آنجا کسی می‌تواند آخرین گاوش و آخرین فرزندش را از دست بدهد اما هیچکس به آن اهمیت نمی‌دهد. البته فردا باید پیش کشیش بروم، باید اطلاع دهم که زنم مُرده و یک خاکسپاری مسیحی التماس کنم."
"من می‌خواهم ترتیب خاکسپاری را بدهم. جسد را به من بده ــ من سیصد روبل برای آن به تو می‌دهم. تو باید اما به صلیب قسم بخوری که به هیچکس یک کلمه نخواهی گفت. همچنین نخواهی گفت که زنت را از دست داده‌ای. بعد از چند روز می‌توانی منطقه را ترک کنی و در محل دیگری ساکن شوی. من می‌خواهم بعداً هزینه فرزندانت را به عهده بگیرم. تو فقط باید سکوت کنی. اگر سکوت نکنی به سیبری فرستاده خواهی شد، اگر کاری را که از تو خواهش می‌کنم انجام ندهی با فرزندانت بدبخت خواهی شد. بسیار خوب، تصمیم خودت را بگیر!"
پیرمرد مدت زیادی فکر نمی‌کند؛ او خداپسندانه بر سینه صلیب رسم می‌کند و در برابر جسد زانو می‌زند:
"می‌بینی زن، حالا تو باشکوه دفن خواهی شد! بچه‌ها اجازه دارند هر روز نهار بخورند، و سیصد روبل هم سود برایم آورده‌ای. این سیصد روبلی است که پدرت برای تو بعنوان جهیزه باید می‌داد، اما قبلاً آن را برای می‌گساری خرج کرد! هیچ مهم نیست! ــ من نگذاشتم تو آن را جبران کنی! در عوض تو هم باید حالا به من اجازه بدهی ــ به من و بخاطر بچه‌ها!"
او سه بار صلیب بر سینه رسم می‌کند، سپس بلند می‌شود و پیشانی مُرده را می‌بوسد.
"خوب، ارباب، حالا خداحافظی کردم. او همچنین شسته شده است و یک پیراهن تمیز هم بر تن دارد. احتیاج ندارد خجالت بکشد. حالا من می‌توانم بچه‌ها را از خواب بیدار کنم که از مادرشان خداحافظی کنند."
مرد خشن دستور می‌دهد: "این کار را نکن! بچه‌ها احتیاج ندارند هیچ چیز بدانند! من در بیرون بر روی جاده سورتمه کوچکم را دارم. جسد را بگذار پشت‌ات و او را به بیرون حمل کن. بقیه کارها را خودم انجام می‌دهم."
مرد جوان وقتی دویست روبل اسکناس و صد روبل سکه نقره و مس را می‌شمرد سبز کمرنگ بود، و دست‌هایش شدیداً می‌لرزید. "بله، و سپس آنچه من می‌خواستم هنوز بگویم: که تو به میخانه نمی‌روی یا خریدهای بزرگ نمی‌کنی! و ... وقتی تو دو روز دیگر به مراسم خاکسپاری پدرم می‌آئی ..."
پیرمرد در هم می‌شکند: "ارباب، پدرت مُرده است؟"
سوباتچنیکوفِ جوان چشمان سیاهش را تهدیدآمیز به پرورش‌دهندۀ زنبور عسل می‌دوزد: "بله، پدرم مُرده است. امروز. کاملاً ناگهانی. در اثر یک تب مُسری، و هیچ انسانی آن را هنوز نمی‌داند! اما مطمئناً بسیاری از روستا برای خاکسپاری خواهند آمد. تو احتیاج نداری غایب بمانی. فقط زیاد صحبت نکن."
پیرمرد دستپاچه سر را خم می‌کند: "بسیار خوب، ارباب، ... بسیار خوب."
و در حالیکه او اندام سفت و سخت شدۀ زنش را در پوست گوسفند می‌پیچید طوری آهسته زمزمه می‌کرد که نمی‌توانست دیگران را بشنود: "پیرزن، آرزوهای بدْ تابوتِ تو را به گور دنبال خواهند کرد! اما من می‌خواهم بگذارم برایت دو شمع بزرگ و ضخیم در کلیسا روشن کنند و بچه‌ها باید برایت دعا کنند ... خدایا گناهان من را ببخش!"
"خب آنتون، آیا تمام شده‌ای؟"
"بله، ارباب."
مردها آهسته اتاق را ترک می‌کنند، در حالیکه شعلۀ دود کنندۀ تراشه چوب کاج در جریان هوا با شعلۀ نامنظم می‌سوخت و بر بچه‌های به خواب رفته می‌تابید که از عید پاک، از نان سفید، ژامبون و تخم‌مرغ خواب می‌دیدند.
*         

مرگ ناگهانی بوباکایِ پیر یک وجد واقعی در روستا به راه می‌اندازد. کشاورزها به سختی هنوز گرسنگی کاوش کننده در دل و روده را احساس می‌کردند. این خبرِ شاد آنها را سیر ساخته بود، چشم‌هایشان دوباره می‌درخشید، گونه‌هایشان به خود رنگ گرفته بود. یک گاری بزرگ پُر شده با انواع مواد غذائی از ملک زراعتی به سوی روستا می‌راند و در مقابل هر کلبه‌ای می‌ایستد؛ نان، شیر و تخم‌مرغ توزیع می‌گشت. می‌خواستند مردم را خوش خلق سازند و از سخنان خصمانه در گورستان جلوگیری کنند، زیرا باید این یک تدفین باشکوه می‌گشت، و اسقف برای برکت دادن جنازه پیشنهاد شده بود.
البته در تابوت بر خلاف عرف قدیمی بسته بود، تا ــ آنطور که گفته شد ــ از خطر واگیر جلوگیری شود. مردم اما پچ پچ می‌کردند که سوباکا خودکشی کرده است، او برای جلوگیری از دستگیری زخم‌های وحشتناکی به خودش زده بود و ده سال سیبری، این حداقل مجازاتی بود که بعد از بسیاری از اعمال شنیع‌اش می‌توانست انتظار او را بکشید.
نیمی از روستا در مراسم خاکسپاریِ باشکوه شرکت کردند؛ همچنین آنتون هم در آن غایب نبود. آدم تا حدودی شگفت‌زده بود که او چنین زیاد مشتاقانه دعا می‌کرد، که قطرات درشت اشگ در ریش ژولیده خاکستری‌اش می‌چرخیدند. او بچه شده بود، پیرمرد! اما البته ... نیازِ آخرین ماه‌ها موهای سیاه را سفید کرده بود، چشمان روشن را کدر و حتی ممکن است به عقل این و آن نیز صدمه رسانده بوده باشد! ــ ــ ــ
بعد از خاکسپاری خانواده سوباتچنیکوف ملک را ترک می‌کند و مدیریت آن را به یک آلمانی سختگیر اما عادل می‌سپارند. بزودی کشاورزها خود را از ویرانی‌ای که بیماری گرسنگی باعث گشته بود بهبود می‌بخشند و طی چند سال بعد دوباره به قدرت و رفاه می‌رسند. سوباکا اما فقط بعنوان شخصیت افسانه‌ای در داستان‌هائی که آنها برای کودکانشان تعریف می‌کردند زنده بود. ــ ــ ــ
در دو تابستان قبل سوباتچنیکوف‌های جوان دوباره به ملک بازگشته بودند. آنها مردمی با محبت و خوشپوش هستند که یک زمین بزرگ در اطراف خود دارند، مهمانی‌های زیادی می‌دهند و کشاورزها را با <شما> خطاب می‌کنند.
در قسمت قدیمی قصر یکی از اقوام قدیمی آنها زندگی می‌کند ــ یک مرد کوچک، در واقع یک مرد خشکیده. در روزهای گرم آدم او را می‌دید که ساعت‌ها در مزارع راه می‌رود و خوشه‌های گندم را می‌شمرد. شب‌ها باید او اغلب توسط یکی از خدمتکاران مانند یک پسر کوچکِ بازیگوش گرفته شود، بار دیگر او را در گورستان می‌یافتند. او در آنجا بین گورها قدم می‌زند، نوشته روی سنگ قبرها و تاریخ مرگ را می‌خواند و در مقابلِ گور سوباکای پیر مدت درازی توقف می‌کند. گاهی صلیب بزرگ سفید مرمری گور را نوازش می‌کند که نام مالک مُرده بر آن حک شده است، و مانند احمق‌ها برای خودش می‌خندد.
کشاورزها در روستا می‌گویند که او یک <مرد ساده> است، و آنها برایش متأسف هستند، زیرا او حتی یک مرد کوچک بیچاره و وحشت کرده است. فقط پریستا (ستوان پلیس) گاهی با پیرمرد شوخی می‌کند، با تعظیم بلند بالایِ اغراق‌آمیزی از او می‌خواهد یک لیوان کوچک عرق با او بنوشد. این سرگرم کننده است و کنجکاوی در کمین نشسته‌اش را ارضاء می‌کند. آقای پریستا حدس‌های خود را دارد. اما اینطور نمی‌شد به پیرمرد نزدیک شد و از زیر زبانش حرف کشید ... او هنوز هم براندی نمی‌نوشد! در عوض خوشه‌های گندم را می‌شمرد! اما او فقط تا 173 می‌شمرد، سپس افکارش مشوش می‌شوند و او دست‌هایش را باز می‌کند، طوریکه انگار مایل است شکوه و جلال شکوفای آنجا را در آغوشش فشار دهد، آنها برای همیشه دارائی او محسوب می‌شوند.
یک بار دیگر آقای پریستا آن را طور دیگر سعی می‌کند.
او می‌گوید: "صبح بخیر، آقای سوباتچنیکوف! مدت درازی مسافرت بودید."
مرد کوچک رنگش می‌پرد و شروع به لرزیدن می‌کند.
او با لکنت می‌گوید: "نه، نه، من مُرده‌ام ... واقعاً، آقای پریستا، من قسم می‌خورم ... من مُرده‌ام! فقط روی صلیب سفید را بخوانید، آنجا نوشته شده است!" و او می‌دود، چنان سریع تا جائیکه پاهایش می‌توانستند او را حمل کنند.
از آن روز به بعد این راز فاش گشت.
سوباکا زنده است.
پریستا آرام می‌گوید: "بگذار زنده بماند." این برای او فقط یک سرگرمی بود!
اما به کشاورزها باد مانند نسیم سردی از یک سردابه می‌وزد، و وقتی آنها به <مرد ساده> برخورد می‌کنند، با ترس سلام می‌دهند و با فشار از کنارش رد می‌شوند.
آنها او را دیگر سوباکا نمی‌نامند بلکه مرد مُرده.

شاهزاده آکاب .

شاهزاده آکاب پسر شاهزاده دونار آکاب، و شاهزاده دونار آکاب خدمتکار در نزد گراف ریمیتجف در مسکو بود.
شاهزاده دونار آکاب که به اختصار <کِنای> نامیده می‌گشت یک روش فوق‌العاده برای درخشان کردن پارکت با برس داشت. این راز او بود، رازی که نه گراف ب ... برای یک سکه بیست مارکی و نه زن جذابِ اولین رایزن سفارت فرانسه برای یک لبخندِ فریبنده نمی‌توانست آن را بخرد. شاهزاده دونار فسادناپذیر بود. او به زبان تاتار/روسیِ شکسته می‌گفت: "من خود را نمی‌فروشم." و منظورش 50000 روبلی بود که دولت روس به او پیشنهاد داده بود، تا او از ادعای مضحکِ وارث تاج و تختِ یک امپراتوری کوچکِ تاتارِ تحت حمایت قفقاز انصراف دهد.
تقریباً چهل سال پیش قزاق‌های دُن در قفقاز بسیاری از شاهزادگان تاتار را از تاج و تختِ چوبی جارو کرده و دور ریخته بودند. به افرادی که مایل بودند پول داده شده بود تا به سمت شهرهای بزرگ نقل مکان نموده و بتوانند یک مغازه باز کنند و با پارچه‌های ابریشمی کم نظیر، فیروزه‌های گرانبها و اسلحه‌های با سنگ‌های قیمتی تزئین شده به تجارت بپردازند.
پدربزرگ شاهزاده آکاب اما مایل نبود. و به این خاطر در قلمرو کوچک او دست به قتل و آتشسوزی زده می‌شود، خانواده شاهزاده را با ننگ و شرمندگی و چند ضربه تازیانه بر پشت بیرون می‌رانند. اما مدتی بعد چون شاهزادۀ خشمگین موفق شده بود یک نبرد کوچک را طراحی و رهبری کند که به نفع او پایان یافت، بنابراین مجبور به مذاکره با او می‌شوند. آنها آماده بودند به شرطی که او از ادعای وارث تاج و تخت بودن انصراف دهد به او 50000 روبل بپردازند.
شاهزاده می‌گذارد برادر کوچکش به <تزار بزرگ> سلام برساند و در یک میدان بزرگ تمام اولاد خود را تا ششمین نسل نفرین می‌کند، اگر که آنها به ذهنشان خطور کند از سرزمین و تاج و تخت پدرانشان دیگر محافظت نکنند. این یک نفرین وحشتناک بود ــ زن‌ها تارهای موی خود را می‌کشیدند و می‌کندند، و مردها لباس‌های خود را پاره می‌کردند. اما قزاق‌ها می‌خندیدند، می‌گذاشتند نوارهای چرمی تازیانه‌شان با خوشحالی در هوا زوزه بکشد و  سرزمین را <پاکسازی> می‌کردند.
خانواده سلطنتی فقیرانه زندگی می‌کرد، اما مغرور از سودِ صد لیتر شیر اسب و طراحی کردن برنامه‌های ماجراجویانه برای بدست آوردن دوباره املاک قلمرو کوچک خویش.
پسر یاغی ــ شاهزاده دونار ــ همانطور که او خود را می‌نامید، ابتدا دیرتر ازدواج می‌کند، پس از مرگ پدر گله اسب‌ها و کلبه چوبی را می‌فروشد و در یک تفریحگاه ساحلی جذاب و کوچک قفقازی سکنی می‌گزیند، جائیکه او بزودی بعنوان راهنمای غریبه‌ها، خدمتکار و گارسون درآمد خوبی بدست می‌آورد.
همچنین در آنجا او خود را با افتخار <شاهزاده دونار> می‌نامید، و به ذهن هیچکس خطور نمی‌کرد به این عنوان اعتراض کند. او بزودی یک شخصیت شناخته شده و محترم می‌شود و مانند آب گرم، سنگ مالاکیت و خیابانِ درختان خاس به دیدنی‌های محل تعلق می‌گیرد.
گراف ریمیتجف، یک مرد محترم اهل مسکو، به تاتار اصیل علاقه‌مند می‌شود و به او پیشنهاد می‌کند بعنوان خدمتکار در خانه‌اش مشغول شود. دونار این پیشنهاد را می‌پذیرد. او اخیراً بیوه شده بود، و بزرگترین آرزویش این بود که بگذارد پسر کوچکش یک آموزش خوب ببیند. هنگامیکه گراف حالا قول می‌دهد که برای تحصیل <شاهزاده آکاب> کوچک یک جای خالی در دبیرستان فراهم کند، در این وقت برای پیرمرد دیگر جای هیچ شکی باقی نمی‌ماند.
شاهزاده دونار بطرز باشکوهی به موقعیت شغل غیرمعمولی‌اش عادت کرده بود و با وقار بی‌نظیر و خوشپوشی طبیعی فراک سیاه رنگ می‌پوشید ــ او هرگز خود را بعنوان یک دربان هتل به حساب نمی‌آورد. خدمتکاران او را <کِنای> می‌نامیدند و اربابش هم هرگز او را طور دیگر خطاب نمی‌کرد. او اتاق خود را داشت و به تنهائی پشت میز چیده شده‌ای غذا می‌خورد.
شاهزاده آکاب حالا در دبیرستان تحصیل می‌کرد. او یک جوان بسیار زیبا، با استعداد، با یک حالت کوچکی از بیرحمی بر دهان خوش ترکیب بود. او یکشنبه‌ها در مقابل پدرش پشت میزِ با رومیزی سفید پوشیده شده می‌نشست. سپس آنها پیلاو (پلو با گوشت قرمز) می‌خوردند، که پدر خودش طبق دستورالعمل بومی آن را می‌پخت، و پدر از سرزمینی صحبت می‌کرد که در آن شیر و عسل جاری بود، و اینکه آنجا به آنها تعلق داشت، که از آنجا آنها را غیرقانونی بیرون رانده بودند، و باید آنها آنجا را دوباره پس می‌گرفتند، اگر هم که به قیمت جانشان تمام شود.
شاهزاده آکاب کوچک با چشمان درخشان گوش می‌کرد، زیرا او در سنی بود که آدم می‌خواهد یا درشکه‌چی شود یا ژنرال.
سپس او به اتاق بازیِ گراف ریمیتجف‌های کوچک برده می‌شد، و او در آنجا جنگ بازی می‌کرد. کاکو و تاتا قزاق‌ها بودند، مبل چربی بزرگ ــ شاهزاده‌نشین تهدید شده‌اش. او با شمشیر چوبی تا زمانی به اطراف خود ضربه می‌زد تا اینکه کاکو و تاتا پُر از ترس و لرزان در یک گوشه می‌خزیدند؛ سپس او خود را تمام قد بر روی مبل چرمی فتح گشته می‌انداخت و فریاد می‌زد:
"من از هیچ قزاقی نمی‌ترسم، من همه آنها را می‌کشم، همه را ... زیرا پدرم یک شاهزاده بزرگ است ... بله، یک شاهزاده بزرگ ..."
یک روز تاتا و کاکو خیلی متفاوت‌تر از همیشه بودند. اصلاً ترسی نداشتند. آنها به تهدیدهای بلند آکاب می‌خندیدند، و وقتی او قصد داشت خود را با عصبانیت بر رویشان پرتاب کند تا آنها را به زانو زدن مجبور سازد، در این وقت آنها برایش شکلک درمی‌آورند و فریاد می‌زنند:
"تو اصلاً شاهزاده نیستی، پدر تو اصلاً شاهزاده نیست، این فقط یک شوخی سرگرم کننده است. کِنای فقط خدمتکار ما است ..." آکاب ساکت می‌شود و رنگش می‌پرد. او بدون آنکه دیگر به کودکان نگاه کند خارج می‌شود.
شاهزاده دونار در اتاق کوچکش پشت میز نشسته بود و قرآن می‌خواند. این یک کتاب قدیمی و کاملاً پاره بود که قبلاً آن را پدربزرگش می‌خواند.
"پدر، آیا تو یک شاهزادۀ واقعی هستی؟"
پیرمرد تکان تندی می‌خورد. سپس بلند می‌شود:
"البته که من شاهزاده هستم. این چه سؤال احمقانه‌ای است؟ و تو وارث تاج و تخت هستی. این چه سؤالی است که تو می‌پرسی؟"
"من می‌پرسم، چون آنها تو را در اینجا خدمتکار می‌نامند. خدمتکار بودن خیلی پست است."
صورت دونار تا لب‌ها رنگپریده می‌شود.
او کوتاه می‌گوید: "خود را فروختن کار پستی است." ناگهان اما عصبانیت بر او مسلط می‌شود، و رگ‌های پیشانی‌اش تهدیدکنان متورم می‌گردند.
"ما از شاهزادگان نسل قدیمی هستیم. این را هرگز فراموش نکن ــ هرگز، می‌شنوی! قسم به نفرین پدرم!"
او در چشم‌هایش چیزی تازه و بی‌رحمانه برق می‌زد، بله چنان بی‌رحمانه که دانش‌آموز بافرهنگِ کوچک دبیرستانی خود را در حال لرزیدن در یک گوشه پنهان می‌سازد. او همانجا ایستاد تا اینکه پدر دست او را گرفت و به مدرسه فرستاد.
"حالا برو، پسرم، و بیاموز. تو باید یک شاهزاده بزرگ شوی، یک شاهزاده قدرتمند ... بیاموز ...!"
شاهزاده آکاب با کمال میل به مدرسه می‌رفت، زیرا او شاگرد اول کلاس بود، و شاگردها با آنکه او تاتار بود برایش احترام قائل بودند. آنها از زبان تیز و مشت‌های قوی‌اش می‌ترسیدند.
آنها اما یک روز مطلع می‌شوند که پدرش در نزد ریمیتجف بعنوان خدمتکار استخدام شده است، و حالا جسارتِ مهار شده خود را نشان می‌دهد. یک دانش‌آموز در خوابگاه از آکاب می‌خواهد که چکمه‌های او را از پا دربیاورد، همانطور که کِنای دونار چکمه‌های گراف ریمیتجف را درمی‌آورد. نتیجه آن یک نزاع بود که باعث هشت روز بازداشت آکاب می‌شود، اما او را یک بار برای همیشه از تمسخر بیشتر نجات می‌دهد.
بعلاوه دیگر هیچ چیز نمی‌توانست او را وادار سازد که با کودکان گراف بازی کند، و وقتی گراف ناگهان می‌میرد و پدرش شغل دیگری را در خانۀ یک تاجر ثروتمند شروع می‌کند او احساس می‌کرد که واقعاً نجات یافته است.
همچنین آنجا هم پدر کِنای دونار نامیده می‌گشت، یک عنوان که مانند طنینِ تمسخر در گوش آکاب می‌پیچید. به همان خوبی آدم می‌توانست او را پیتر یا پائول بنامد. دیگر این یک عنوان نبود، بلکه یک نام بود که با آن هیچ تصور معینی پیوند نداشت. با وجود این، گرچه دونار اتاق مخصوص به خود نداشت، بلکه اتاق خدمتکاران را با درشکه‌چی و آشپز تقسیم کرده بود، اما غیرقابل دسترس بودن و آگاهی تزلزل‌ناپذیر شاهزاده‌گی‌اش را حفظ کرده بود. او وضعیت فعلی خود را فقط بعنوان یک زمانِ امتحان در نظر می‌گرفت. او یک پسر داشت، یک پسر که تلاش خواهد کرد تمام حقوق او را بگیرد، سرزمینش را به او پس دهد. و هر روز او دعا می‌کرد: امیدوارم الله قلب آکاب را تصفیه کند، ذهنش را بالغ و بازویش را قوی سازد ...
آکاب افتخار دبیرستان بود. وزیر آموزش و پرورش که تصادفاً در آخرین امتحانات شرکت داشت متوجه او می‌شود، از مقامات مسئول شرایطش را پرس و جو می‌کند. عجب که اینطور ... آکاب دونار ... بله، بله، در بایگانی پترزبورگ یک قضیه مضحک وجود داشت ... و پول واقعاً موجود بود ... البته ... البته ... آنجا باید چند صد هزار روبل وجود داشته باشد.
"مرد جوان، من به شما تبریک می‌گویم، با استعدادتان و ثروت همۀ درها به روی شما باز است. فقط بزودی به پترزبورگ بیائید و قضیه را مرتب کنید. من می‌خواهم شما را به یاد آورم و حل قضیه را در پیش مقامات مسئول تسریع کنم."
آکاب تعظیم عمیقی می‌کند، چنان عمیق که لرزش گوشه دهانش را نمی‌شد دید.
چگونه او باید قضیه را مرتب کند؟ پدر هرگز رضایت نخواهد داد. اما او به سن قانونی رسیده، آیا اجازه ندارد بدون اطلاع پدر برای خود عمل کند؟
او به نفرین پدر بزرگش آکاب دونار فکر می‌کند و کمی می‌لرزد.
این هنوز خون تاتاری در او بود که او از آن تنفر داشت، که او را در چشم دیگران پَست می‌ساخت، آیا مگر تربیت مدرنی که از آن برخوردار شده بود این قدرت را نداشت او را از تمام پیشداوری‌ها نجات دهد؟ او مدت‌ها بود که دیگر نماز نمی‌خواند. از سال‌ها پیش، البته بدون اطلاع پدرش در کلاس‌های مذهبی همشاگردی‌هایش شرکت می‌کرد. و حالا او تصمیمش را گرفته بود: او به دانشگاه پترزبورگ نقل مکان می‌کند.
پدر هنگام خداحافظی به او می‌گوید: "بزرگ و قدرتمند برگرد. دشمنان ما در پترزبورگ زندگی می‌کنند، از آنها قویتر باش، به سرزمینمان فکر کن."
شاهزاده دونار صبورانه ده سال انتظار بازگشت پسرش را می‌کشد. او می‌دانست: کارهای بزرگ محتاج زمان بودند. او در این بین پیر و خاکستری می‌شود، اما دلسرد نبود. برعکس، او با گذشت هر سال مغرورتر و امیدوارتر می‌گشت.
روزی فرا می‌رسد که در آن دونار دست‌هایش را برای برکت دادن بر روی سر پسرش قرار می‌دهد، زیرا او بازگشته بود، قدرتمند و بزرگ، همانطور که پدر به او دستور داده بود. آکاب با درشکه شخصی‌اش پدر را از خانه غریبه به همراه خود می‌برد. او را از پله‌های باشکوه خانه‌ای به دو اتاق روشن هدایت می‌کند که پدر از آن به بعد باید در آن زندگی می‌کرد.
در یک صندوقچه ارزشمندِ حکاکی گشته لباس‌های سنگین ابریشمی قرار داشتند، که مانندش را شاهزادگان تاتار می‌پوشیدند. در میان اتاق یک فرش ابریشمی ایرانی پهن شده بود. بر روی یک میز کوتاه از چوب برزیلی با عاج تزئین گشته یک قرآن تازه قرار داشت که گوشه‌های جلدش با فلز نقره پوشیده شده بود.
شاهزاده دونار به خانه پسرش نقل مکان کرده بود.
او آماده بود برای نقل مکان کردن به سرزمین پدرانش هنوز ده سال دیگر انتظار بکشد ...
پسرش طفره‌آمیز می‌گوید: "آن زمان هم فرا خواهد رسید."
تنها چیزی که دونار در باره‌اش تعجب می‌کرد این بود که پسرش هرگز او را وقتی به محلۀ فقیرانه تاتارها می‌رفت همراهی نمی‌کرد. و تنها چیزی که او را می‌رنجاند این بود که هیچکس در محلۀ تاتارها از پسر او نمی‌پرسید، گرچه او خیلی مایل بود این پرسش را از جعفر پیر بشنود.
جعفر هم یک شاهزاده رانده شده بود که اما حالا تجارت فرش می‌کرد و در بین هموطنانش از احترام زیادی برخوردار بود. سال‌ها این رویای دونار بود که پسرش را با دختر زیبای جعفر، کاتیچا پاکدامن به ازدواج هم درآورد. اغلب به این خاطر او دعا کرده بود، هم در زمانیکه که او در نزد مردم غریبه خدمت می‌کرد، و هم اکنون، جائیکه او بر روی فرش ایرانی ارزشمند به سوی خدا فریاد می‌کشید.
اما به نظر می‌رسید که آکاب اشارات او را درک نمی‌کند، یا با یک شوخی از آن عبور می‌کرد. بنابراین شاهزاده دونار یک روز تصمیم می‌گیرد که اصل ماجرا را  کشف کند. او سوار درشکه می‌شود، در بین راه یک فیروزه بزرگ می‌خرد، او می‌خواست آن را طبق رسوم کهن پدران به دختر جوان هدیه کند، تا رضایتش را به او نشان دهد، و به سراغ جعفر پیر می‌رود. او بعد از سلام و احوالپرسی معمولی می‌گوید:
"پسر من، شاهزاده آکاب، باید حالا بزودی ازدواج کند."
جواب این بود: "آرزوی خوشبختی و آرامش برایش دارم، دونار."
"جعفر، دختر تو کاتیچا مورد علاقه‌ام است، این سنگ را به او بده، تا اینکه حلقه‌اش را پسرم به او هدیه کند."
تاتار پیر با عصبانیت به دونار نگاه می‌کند، سپس کوتاه می‌گوید: "شوخی را کنار بگذار، شاهزاده. پسر تو با هیچ دختر تاتاری ازدواج نمی‌کند، همانقدر کم که یک دختر تاتاری با پسر تو ازدواج می‌کند."
دونار آهسته بلند می‌شود.
"این یعنی چه؟"
جعفر او را از پائین رو به بالا نگاه می‌کند.
"آیا تو این را نمی‌دانی؟ آیا تو تنها کسی هستی که آن را نمی‌داند؟"
"نه ... چه چیز را ...؟ خب صحبت کن."
جعفر با تندی می‌گوید: "پسر تو روسی شده است، به کلیسای روسی می‌رود و صلیب بر سینه‌اش رسم می‌کند."
دونار تلو تلو می‌خورد.
"چی ... این کار را پسر من می‌کند ...؟ میراث سرزمین من؟"
مرد تاتار شانه بالا می‌اندازد و می‌گوید: "از او بپرس سرزمین تو کجا است! ــ ... سرزمین تو در بانک است، خانه او سرزمین توست، دو اتاقت سرزمین توست، فرش ایرانی‌ات که تو از آن برایم تعریف کردی، قرآن تازه که جلدی با گوشه‌هائی از فلز نقره دارد ... این سرزمین توست! آنجا، آنجا ... درشکه در بیرون و اسب جلوی آن ... این سرزمین توست! ..."
"بس کن ... بس کن ..."
دونار بر روی زمین دراز افتاده بود، کلمات از لب‌های آبی‌اش با ناله خارج می‌گشتند.
شدیداً بیمار او را به خانه می‌برند. پسر درِ اتاقش را به صدا می‌آورد.
پیرمرد فریاد می‌کشد: "اگر داخل شوی، مانند یک سگ هار می‌کشمت."
"پدر، به من گوش کن ..."
"من دیگر پدر تو نیستم ... نفرین به تو برخورد کرده است ... نفرین! ..."
آکاب تکان شدیدی می‌خورد، سپس کوتاه می‌خندد. "داستان بچه‌گانه! اگر آدم همه چیز را باور کند! ..." او با گام‌های سریع خود را دور می‌سازد و منتظر رسیدن فردا می‌شود. پیرمرد تا فردا خود را آرام خواهد ساخت. و بعد او می‌تواند همه چیز را به پدر توضیح دهد و توهم‌اش را از بین خواهد برد. بله پدر باید پی ببرد که او کار درستی کرده است. او هیچ لحظه از آنچه انجام داده پشیمان نیست. او توانست تحصیل کند، به سفر برود ... ... نامش در دنیای علم طنین خوبی دارد ... نه، او از هیچ چیز متأسف نیست.
تمام شب صدای نفرین‌های وحشتناکی در میان خانۀ ساکت طنین‌انداز بود. نفرین‌هائی به زبان تاتاری، نفرین‌هائی چنان وحشتناک که انگار باید از نفرین‌های پدربزرگ آکاب دونار پیر بوده باشند.
نوه در تختخوابش دراز کشیده و گوش‌هایش را گرفته بود.
صبح روز بعد دونار بدون هیچ ردی ناپدید شده بود. او هیچ چیز از خانه لعنتی با خود نبرده بود، نه حتی قرآن تازه را.
آکاب می‌دانست که جستجوی پدر و دعوتش به بازگشت به خانه بیفایده است. بنابراین در همان خانه به تنهائی زندگی می‌کند.
او یک سال بعد ازدواج می‌کند. زنش جوان بود، زیبا، ثروتمند، از یک خانواده معروف تاجر روسی. بزودی بعد از آن به او مقام پروفسور برای شیمی در دانشگاه مسکو پیشنهاد می‌شود، و وقتی زنش بعد از یک سال به او پسری هدیه می‌کند دیگر هیچ کمبودی از نظر خوشبختی نداشت، و وقتی به نفرینِ بربرمنشانۀ پدرش فکر می‌کرد یک لبخند دلسوزانه از صورتش پاورچین می‌گذشت.
کودک دو ساله بود، وقتی پرستار یک روز باناامیدی به خانه آمد و فریاد کشید که کودک را گم کرده است. کودک در باغ بزرگ آلکساندر بازی می‌کرد، مدام در مقابل چشمان او با کودکان دیگر بازی می‌کرد، و ناگهان، او کمتر از یک دقیقه برای چیدن گل سرش را برگردانده بود، سپس کودک ناپدید شده بود.
یک گروه قوی از پلیس برای یافتن کودک فراخوانده می‌شود ــ بیهوده. مادر بیمار می‌شود و یک هفته بعد در اثر سکته قلبی می‌میرد.
پروفسور مرخصی می‌گیرد و به خارج سفر می‌کند. او از درد نیمه‌دیوانه شده بود.
در این هنگام در روسیه انقلاب شروع می‌شود. یک تلگراف او را به بازگشت فرامی‌خواند. به نظر می‌رسید ثروتش که او عمدتاً در اوراق بهادر سرمایه‌گذاری کرده بود بطور جدی به خطر افتاده است.
او در میان غرش توپ و تیربار وارد مسکو می‌شود؛ او بیست و هشت ساله بود و موهای کاملاً سفیدی داشت. گام‌هایش او را بطور غریزی به سوی محلۀ تاتارها هدایت می‌کنند. درهای خانه‌ها مسدود شده بودند، او فریاد کودکان و خندۀ کودکان را می‌شنید. ضربان قلبش متوقف می‌شود؛ حالش طوری بود که انگار از پشت یکی از درهای بسته صدای فرزندش را شنیده است. او با مشت مانند دیوانه‌ها بر در چوبیِ با آهن پوشانده شده می‌کوبد، تا اینکه پلیس‌ها و سربازها به سمت او می‌جهند و او را به رفتن وامی‌دارند.
او فریاد می‌زد: "پدرم در این خانه است ... کودکم در آنجاست."
مردم به او می‌خندیدند، زیرا او یک آقای لباس شیک پوشیده بود با عینک بدون دستۀ نشسته بر روی بینی و یک ساعت با زنجیر طلائی. او چگونه می‌تواند یک پدر و یک کودک در محله کثیف تاتارها داشته باشد؟ او احتمالاً بیش از حد الکل نوشیده یا ترس از توپ‌ها او را دیوانه ساخته است!
او تلوتلو می‌خورد، بدون آنکه به فریادهای ایست نگهبانان توجه کند در میان مردمِ در حال فرار، قزاق‌های سوار بر اسب و بی‌حس در برابر ضربات و فشارها می‌دوید ... او پیوسته می‌دوید، مستقیم به سمتی که سر و صدای شلیک گلوله‌ها وحشتناکتر بود.
صداهای خشن به او فریاد می‌کشیدند: "به کجا ... به کجا؟ برگرد!"
و او واقعاً رو به عقب تلو تلو می‌خورد.
از خانه زیبا و روشنش شعله‌های آتش به آسمان زبانه می‌کشیدند و ابرهای دودِ سیاه به بالا صعود می‌کردند.
او هیچ چیز در این لحظه بجز قرآن که هنوز در اتاق پدر قرار داشت به یاد نمی‌آورد. او باید قرآن را نجات می‌داد، کتاب مقدس را که او از آن روی برگردانده بود. بیست سال آخر عمرش چه خاموش شده بود: او دوباره آکابِ کوچکی بود که برای شاهزاده دونار، پدرش، با خجالتی مقدس کتاب مقدس را آورده بود، برای مرد مسلمان مؤمنی که به آداب و رسوم مردمش وفادار بود و جان خود را برای ایمانش فدا می‌کرد.
"به من اجازه بدهید ... این خانۀ من است!"
او به جلو هجوم می‌برد و خندۀ ناهنجار قزاق‌ها او را همراهی می‌کرد.
آنجا ... حالا او در اتاق پدر بود، دود چشم‌هایش را می‌سوزاند و او را به خفه شدن تهدید می‌کرد. او از آن صبح، بعد از ناپدید گشتن پدر دیگر به این اتاق داخل نشده بود. اما او گذاشته بود آنجا را منظم نگاه دارند، طوریکه انگار پدر می‌تواند هر لحظه بازگردد. آنجا هنوز فرش ایرانی که بر رویش دونار اغلب برای او دعا می‌کرد پهن بود، و اینجا بر روی میز قرآن قرار داشت. او به سمت کتاب هجوم می‌برد و آن را پیروزمندانه بلند می‌کند. از میان پنجره فریاد و ندا به داخل اتاق نفوذ می‌کرد و خود را با طنین توپ‌ها در هم می‌آمیخت، صدای ترق ترق مسلسل‌ها ، سر و صدای تیرک‌های چوبی سقف و ــ ناگهان ... سقف با حرکت وحشیانه‌ای فرومی‌ریزد.
شش ساعت بعد جسد پروفسور در زیر آوار سیاه کشف می‌شود. او در میان تیرک‌های سنگین له شده، اما نه تغییر شکل یافته دراز افتاده بود، سر بر روی قرآن نیمه سوخته قرار داشت.
نفرین شاهزادگان قدیمی برآورده شده بود.