وافور.

چگونه من حبِ تریاک را بدست آوردم؟ این موضوعی فرعی‎ست. دانستن اینکه حبِ تریاک در دسترس بود کافی‎ست، و من حتی اجازه دارم فاش سازم که امروزه می‎توان تریاک را آسان‎تر از تنباکو خریداری کرد. سریع یک محل زیبا برای نشستن بر روی کاناپه انتخاب می‎شود، و گازهای بخار از جسم کوچکِ کُروی شکلِ گداخته می‎توانست تأثیرش را آغاز کند.
در ابتدا باید یک اشتباه تصحیح شود. همۀ تریاک‎کش‎هایِ قبلی گزارشات خود را با وصفِ پولک‎های بنفش رنگی شروع می‎کنند که رقصِ تند و تیزشان در مقابلِ چشمانِ مه‎آلود باید توهمات بسیار دلپذیری ایجاد کند. خیر، در نزدِ من هیچ ردِ پائی از آن نبود. توهم من خود را کاملاً متفاوت نشان می‎دهد. به جای پولک‎های بنفش رنگ ــ که برایم اتفاقاً جذابیت زیادی نداشت ــ یک انسان در مقابلم ظاهر می‎شود. من که تصویرش را قبلاً دیده بودم فوراً او را شناختم و برای سلام دادن از جا جهیدم، زیرا این به یک بازدیدِ فوق‎العاده استثنائی مربوط می‎گشت.
"آقای لایبنیتس، بفرمائید بنشینید، و اول از هر چیز به من توصیح دهید که چه چیز باعث افتخار دادن‎تان به من شده است ..."
او پاسخ می‎دهد: "ما نمی‎خواهیم وقت خود را به وراجی بگذرانیم، بلکه می‎خواهیم بدون تأخیر به اصل مطلب بپردازیم. من برای این گمان که شما امروز دیگر با سیستم‌ام موافق نیستید دلیل کافی دارم."
"اگر منظور شما نظریه‎تان از <بهترینِ جهان ممکن> باشدْ بنابراین جرأت نمی‎کنم با فرضیه‎تان مخالفت کنم. اما شما در حال حاضر با تعدادِ اندکی از شهروندانِ جهان برخورد خواهید کرد که با خوشبینیِ بی‎حد و حصر شما موافق باشند."
لایبنیتس پاسخ می‎دهد: "شما واقعاً بسیار پُرمدعا هستید. همچنین ممکن است که شما از دیدنِ آخرین تحولاتِ جهان غفلت ورزیده یا خواب مانده باشید."
"منظورتان کدام تحولات است؟"
"تکامل مربوط به زمین‎شناسی، به آب و هوا، به سیاست و خلاصه به تمام تکاملات."
"استاد، از شما خواهش می‎کنم از جهان خودتان، از جهان خودمان صحبت کنید و نه از جهانِ فاخته‎ها بر روی ابرها. آیا شما اصلاً شرایطِ واقعی را می‎شناسید؟"
"من بله، اما اینطور که به نظر می‎رسد شما هنوز نه. بنابراین همراه من از خانه خارج شوید، تا با نشان دادن جهان واقعی به شما آن را برایتان توضیح دهم."
"غیر ممکن است، در این هوایِ سگی!"
"بله درست حدس زده بودم. شما تغییراتِ عالم هستی را کاملاً خواب مانده‎اید. بنابراین بدیهی‎ست ندانید که جهان مدت‎های طولانی‎ست در ماهِ مِه، ماهِ لذت و شادیِ بیوقفه به سر می‎بَرد."
او دستم را می‎گیرد و من را به دنبال خود می‎کشد. ما مستقیم از میان دیوارهای اتاق و دیوارهای دیگری که خود را مانند پرده می‎گشودند می‎گذریم. یک منظرهُ ایده‎آلِ بهاری با گل‎های سحرآمیزِ مستی‎آور من را احاطه کرده بود. یک منظرۀ رویائیِ غوطه‎ور گشته در رنگ‎های درخشانِ بوکلینی. "خوب، این جهان را چطور می‎یابید؟"
من می‎گویم: "بسیار مسرت‎بخش. اما کاملاً افسون گشته؛ بدون شک در اینجا یک حس دروغین موجود است."
"به هیچ وجه. فقط یک انقلاب جهانی، که شما تا حال به آن هیچ توجه‎ای نکرده‎اید. یک جابجائیِ محور زمین، که من آن را قبلاً پیغمبرانه پیشبینی کرده بودم، زمانیکه بانگ برداشتم که جهان از تمام چیزهایِ قابل تصور بهتر است. توجه داشته باشید: حالا در اروپای مرکزی اینطور دیده می‎شود. و این تازه اولش است. شما آنجا یک ازدحام می‎بینید، به نظر شما این چه می‎تواند باشد؟"
"به نظر می‎رسد که یک جشن ملی برقرار است."
"کاملاً درست است، فقط با این تفاوت که این یک جشنِ گهگاهی نیست، بلکه یک جشن دائمی‎ست. اینجا همیشه یک جشن ملی برقرار است. و مردم با داشتن دلیلِ کافیْ بدون توقف جشن می‎گیرند."
"در این اوضاع گرانی؟ با وجود این مشکلاتِ هستی‎مان؟"
"شما به اصطلاح از چیزهای قبل از طوفان نوح صحبت می‎کنید، از پدیده‎هائی که روح جهان قبلاً عملیاتی ساخته بوده است تا جهان را برای شادی بالغ سازد، امروزه مفاهیمی مانند نیاز و بدبختی مانند بت‎پرستی و محاکمهُ جادوگران به تاریخ پیوسته‎اند و آدم باید برای یافتن آنها به اعماقِ آثارِ مکتوب رخنه کند. برای مثال این جشن ملی بخاطر سالگردِ یادآوریِ مقرراتِ مالیاتیِ معتبرِ فعلی‎ست ..."
"با چند درصد از درآمد؟"
"اوه، درصد اندک نیست، فقط اینطور می‎توان آن را درک کرد که مردم دریافت می‎کنند و دولت می‎دهد."
"زنده باد وزیر دارائی که چنین فکری کرد! او باید صاحب چاپخانۀ اسکناس بسیار سودبخشی باشد."
"او چیز بهتری در اختیار دارد، یعنی طلای خالص. مشکلات مالی جهان می‎توانست تنها در زمانی وجود داشته باشد که تکنیک هنوز قادر به قابلِ عرضه ساختنِ گنجینه‎های موجود در بازار نبود. همانطور که می‎دانید در آبِ دریا طلا وجود دارد، گرچه طلایِ بسیار رقیق، با این حال در چنان حجمی که آدم می‎تواند با آن از لحاظ مالی تمامِ زمین را به بهشت تبدیل سازد. تا اوایلِ عصر مدرنْ با یک محاسبهُ خوبْ تقریباً 5000 بیلیون مارک طلایِ به سکه تبدیل نگشته در دامنِ سیل‌ها شنا می‌کردند. این موضوع تا اندازهای مانندِ پرتوهای خورشید است که گرمایشان بدون استفاده به داخل اتاق‌ها می‌تابد. بنابراین طبیعت به ما وسیله‌ای را در شکل الکترولیزهایِ بهبود یافته ارائه کرد تا ما را برای همیشه از هر نوع نیاز به پول رها سازد. البته دولت دارای انحصارِ استخراجِ فلز است، و ادارات مالیاتی‌اش فقط دارای این هدف‌اند که یک قسمت از مازادِ بودجه را هر سه ماه به سه ماهْ به موقع در میان مردم توزیع کنند.
"کاملاً بطور مساوی؟"
"اما نه، این منجر به یکنواختی‎ای می‎گردد که در یک چنین سَبک زندگیِ رنگارنگی باید از آن اجتناب ورزید. بنابراین در اینجا هم طبقِ سوگندنامۀ مالیاتی به اصطلاح یک نوعِ خفیف از وظیفه و اجبار وجود دارد، به اینگونه که مردم در سوگندنامۀ مالیاتی خواسته‎ها و نیازهایشان را اعلام می‎کنند و نه درآمدشان را."
"لایبنیتس، ممکن است که آنجا یک ازدحامِ زیبا برقرار باشد!، بیائید، ما می‎خواهیم به آنها بپیوندیم: آنجا مطمئناً بخاطر مالیاتْ رقص پولونزیِ شاد و موزونی برپاست."
"شما در اشتباهید، آنچه شما می‎بینید محل ورود به یکی از پارک‎های بیشمار تفریحی و سرگرمی‎ست."
"می‎توانم تصورش را بکنم: سرگرمی فراوان و همه چیز مجانی."
"این دوباره نامناسب و ضد اجتماعی خواهد بود. باید در نظر گرفت که مردم دوست دارند پول خرج کنند. قیمت یک محلِ خوبِ نشستن برای سمفونی شماره نُه یک مارک است."
"چطور سمفونی شمارۀ نُه در محل تفریحی و سرگرمی می‎آید؟"
"از طریق داشتن آموزش بالایِ مردم! امروزه مردم حتی برای چرخ و فلک‌سواری و تاب خوردن هم موسیقیِ معمول تفریح‎گاه‎هایِ عمومی را نمی‎خواهند، بلکه اُپرای پارسیفال از واگنر یا شبیه به این را گوش می‎کنند."
"آیا مگر همۀ مردم وقت دارند که مشغول اینهمه سرگرمی شوند؟"
"البته. مکانیزاسیون جهان تا آنجا پیش رفته که تمام دستگاه‎ها خودشان را به تنهائی به کار می‎اندازند. این پایۀ لذت بردن از شادی را تشکیل می‎دهد، و یک بهداشتِ بهبود یافته به انسان‎ها اجازه می‎دهد که اعصاب‎شان لذت‎های بی‎پایان را تحمل کند."
"من مایلم تقریباً حدس بزنم که این جهانِ رشک‎آورْ خود را بدون بیماری‎ها مدیریت می‎کند."
"به هدف زدید. از زمانیکه طبیعت خود را به تعهداتِ اقلیمی‎اش متوجه ساختْ دیگر پزشکان کار چندانی برای انجام دادن پیدا نمی‎کنند، و آن تعداد کمی هم که هنوز وجود دارندْ رشتۀ جدیدی از نو آموخته‎اند، اگر هم گهگاهی هنوز مواردِ خفیف آنفولازا یا آسم خود را نشان دهدْ بنابراین برای مقابله با آن سیگارهای ملایم تجویز می‎شود. زیرا مشخص شده است که علت اصلیِ بیماری‎های مختلفِ بدنِ زمان ماقبل تاریخ این بوده است که به انسان‎ها به اندازۀ کافی نیکوتین عرضه نمی‎گشت. در آن زمان همچنین مردم را به جنوب تبعید می‎کردند، اما پس از آنکه طبیعتِ جنوب به خود زحمت داد و خود را به ما رساندْ بنابراین این تنبیه هم منسوخ گشت."
"و جریان مسافرت چگونه است؟"
"پاسخ آن را خودتان می‎توانید بدهید. مسافرت یعنی از موهباتِ اینجا فرار کردن، تا در جای دیگر آدم برای همین موهبات به زحمت افتد. اما وقتی اینجا تمام جلال و شکوه را عرضه می‎کندْ بنابراین چگونه جای دیگر می‎تواند جذاب باشد؟ در حقیقت انگیزۀ سفر در دورانِ ماقبل تاریخ که فقط نشانهُ یک ناخشنودی بود تا حدی کاهش یافته است که امروزه دولت یک سالنِ ویژه در اختیار هر مسافرِ قطار قرار می‎دهد. همچنین حمل و نقلِ بار به ندرت انجام می‌گیرد، زیرا ما خودمان تقریباً تمامِ مواد مورد نیاز را به وفور و کاملاً نزدیک به خود داریم."
"چه جهانِ سعادتمندی که تحت چنین شرایطی فعالیت می‎کند، وقتی من به زمانی فکر می‎کنم که کالاهای‎مان هنوز جییره‎بندی می‎گشت ..."
"دست نگهدارید. جیره‎بندی به خودی خود هیچ بدبختی نیست، فقط پرسش در این است که چه چیز توزیع می‎شود. اینجا را بخوانید."
ما در برابر یک اعلامیه ایستاده بودیم که به تنۀ یک درختِ نارگیل وصل شده بود. این اعلامیه لیستِ اجناسی بود که هر نفر در طول هفتۀ جاری می‌گرفت: دو کیلو خاویار، یک آناناس، ده متر پارچۀ زربفت، یک نَنو از پارچۀ ابریشمی، بیست تخم خروس کولی، یک کاسه سوپِ خرچنگ دریائی، یک شال زنانۀ چهار متری از جنس خز، یک جعبه عطر ریویرا، پنج پاکت آبنبات کارنوال، یک بلیط لُژ برای تئآتر و دو جفت کفش رقص.
حالا یک دسته تظاهرکننده در حال خواندنِ دسته‎جمعیِ یک قصیده به شادی از کنار ما می‎گذرند. من هم در تشویقی مستانه در داخل این گرداب می‎افتم، در مغزم چکش زده می‎گشت: "بهترینِ جهان ممکن!" من یک چوبدستی تیرسوسِ ساخته گشته از درختچۀ عشقه را که علامت مشخصۀ دیونیسوس است در دست می‎گیرم تا آن را در حال خلسه دور سرم بچرخانم، این کار به شکست می‎انجامد، من همراه با چوبدستی سکندری می‎خورم، سقوط می‎کنم و ...
و در کنار کاناپه‌ام وافور شکسته در دست قرار داشت. من با سری سرخوش بلند می‎شوم. از بیرون به پنجره ضربه می‎خورد، باران بطرز غیر قابل توصیفی مشغول تنبک زدن بر روی شیشۀ پنجره بود. من مضطرب اجازه می‎دهم نگاهم بر روی میز تحریر سیاحت کند. در آنجا هنوز رسالۀ خوشبینانۀ لایبنیتس قرار داشت، در کنار آن روزنامه‎های تازۀ عصر با جدیدترین خشم‎ها از سراسر جهان. آه، شما ترانه‎های شیرینِ روزنامه‎هاْ همچنان ادامه دهید. اشگ جاری می‎شود، زمین دوباره من را دارد!

کرم خاکیِ آموزش دیدهُ من.

برای پرورش دادنِ یک کرم خاکی باید اول یک کرم خاکی داشت، اما داشتن یک کرم خاکی آنطور که به نظر می‎رسد چندان آسان نیست. البته گاهی پیش می‎آید که آدم بر روی آسفالت خیابان‎های برلین یک مارماهی پیدا کند، اما فقط به این خاطر که قبلاً از سبدِ خرید یک آشپز بیرون افتاده است. در حالیکه خیلی کم اتفاق می‎افتد که یک خدمتکار اجازه دهد کرم‎های خاکی از سبدِ خریدش در خیابان به بیرون بخزند. اساساً عوضی گرفتن مارماهی با کرم خاکی منجر به گمراهی می‎گردد.
مدتی طولانی بیهوده سعی می‎کردم در مغازه‎های مختلف کرم خاکی بخرم و در یک فروشگاه بزرگْ فروشندهُ بسیار نازدارِ اهلِ شهر کمنیتس پاسخ پرسشم را اینطور می‎دهد: "نه. ما کرم خاکی نمی‎فروشیم، اما دستکش‎های ما قیمت بسیار ارزانی دارند، مایلید دستکش بخرید؟" اما من برای خریدن کرم خاکی اصرار داشتم، و چون فروشندهُ جوان کنجکاو بودْ بنابراین برایش واقعیت امر را توضیح می‎دهم:
"دوشیزهُ عزیز، البته شما باید بدانید که این مربوط به یک کار علمی می‎شود. جدیدترین آزمایشاتِ علوم طبیعی این نظریه را به اثبات رسانده‌اند که کرم خاکی موجودِ بسیار باهوشی‎ست، و حالا من می‎خواهم این آزمایشات را گسترش داده و تکمیل کنم."
من در این توضیح به شدت از حقیقت پیروی کردم. در واقع دانشمندِ آمریکائی یرکز به تازگی توانائی تعلیم دیدنِ کرم خاکی را به این صورت تحقیق کرده بود: یک کرم خاکی در یک لابیرنتِ خاکی قرار داده می‎شود که یکی از شیارهایش توسطِ سیم الکتریکی مسدود شده است. کرم خاکی پس از چند بار احساس کردنِ شوک الکتریکی دیگر از خزیدن از میان این شیار خودداری می‎کند. بنابراین او دارای حافظه است، حافظهُ مکانی و ژرف‎نگری، دقیقاً مانند انسانی که یک بار در خیابانِ ریتر مورد ضرب و جرح قرار گرفته باشد و سپس برای اینکه دوباره در آن خیابان کتک نخوردْ بیراهه رفتن از خیابانِ اورانین را ترجیح می‎دهد. در این آزمایش ابتدایِ قدرت فراگیریِ کرم نشان داده شده است، و من مایل بودم در این مسیر به تحقیق ادامه دهم.
اما از آنجا که من در برلین چنین حیوانی را نمی‎توانستم بدست آورمْ بنابراین به توصیهُ یک دوستِ خوب به شهرِ بندری شوینوایشچه می‎رانم. راهنمائی او کاملاً درست بود، زیرا کرم‎های خاکی می‎دانند که آنها آنجا برای ماهیگیری مورد نیاز هستند و به این دلیل در این شهر وجود دارند. البته کرمی را که با چانه زدن خریداری کردم خیلی گران بود، اما او یک تأثیر بسیار خوب می‎گذاست و توسط یک آموزشِ محبت‎آمیز بهترین نتایج را وعده می‎داد.
اولین کاری که من با او کردم تعیین یک نام برایش بود. من نام ماکس را بر او نهادم، و خیلی زود متوجه گشتم که او با این نام موافقت دارد. سپس مشغول آزمایشات می‎شوم، و در حقیقت ابتدا آزمایش شنوائی؛ زیرا همانطور که معروف استْ موسیقی برای هر تربیتِ حیوانی دارای یک ارزش اخلاقی‎ست.
پذیرفتن اینکه حیواناتِ پَست هیچ صدائی تولید نمی‎کنند یک پیشداوری کاملاً متداول است. اما با قرار دادنِ ماکس بر روی یک جعبهُ کوچکِ رزونانس و مرتبط ساختن آن با یک میکروفونْ به زودی خلافِ آن بر من اثبات می‎شود. او در روز سوم به وضوح به صداها واکنش نشان می‎داد. البته من اجازه نداشتم برایش پیانو بنوازم، و بیتفاوت از اینکه برایش موسیقی رقص می‎نواختم یا سونات از خود نشانه‎هائی از بی‎صبری بروز می‎داد؛ بله، حتی وقتی انگشتم به پدال برخورد می‎کرد او افسرده می‎گشت و خود را خم می‎ساخت. اما وقتی ویولن می‎نواختم با خوشحالی گوش می‎سپرد. و سپس با بالا بردن قسمتِ بالایِ بدنش این گرایش را نشان می‎داد که می‎خواهد با کمک گرفتن از پائین بدنِ خود سرپا بایستد. و چند ساعت بعد به حدی به وجد می‎آمد که کلِ اندامِ کرمانه‌اش را به شکل یک کلید ویولن در برابرم قرار می‎داد.
من البته قصد داشتم به او آموزش رقص دهم. اما قصدم شکست می‎خورد، چونکه ماکس مانند تمام کرم‎های خاکی دارای پاهای درستی نبود، بلکه بجای پا فقط برآمدگی‎هائی در نتیجهُ گسترش حفرهُ بدن در پهلویش داشت. در ابتدا چنین به نظر می‎رسید که او می‎خواهد به این خاطر از من عذرخواهی کند. اما ناگهان به خود تکانی سریع و ناگهانی می‎دهد و تلاش می‎کند بر خلاف سرشتِ طبیعی‎اشْ با پاهای جایگزین به اجرا کردن حرکاتِ رقص. صادقانه بگویم، او بد می‎رقصید، اما عدالت می‎طلبد اعتراف کنم که او از ویولن نواختن من بهتر می‎رقصید. من حتی فکر می‎کنم که آشکار شدنِ تحولاتِ او برای افراد دیگر بتواند او را بعنوان معروف‎ترین کرمِ آموزش دیده وارد دنیایِ مُد سازد.
روشن کردن میکرفون هدف خاصی را دنبال می‎کرد. از زمانیکه داروین کشف کرد که ماهیانِ آوازخوان وجود دارندْ من به این باورِ جزمی معتقد شده‎ام که همچنین گُنگیِ کرم‎ها باید فقط یک افسانه باشد. حالا من با خرسندی این نظر را ثابت گشته می‎یافتم. ماکس خود را به موجودی قادر به ادایِ صوت تکامل می‎دهد. البته او در ابتدا فقط قادر به یک پارس کردنِ ناهنجار بود. به زودی اما موفق می‎شود با تکامل دادن آن در گام دیاتونیک آواز بخواند، و البته همیشه چند نیم‎پرده پائین‎تر؛ اما این برای بهترین تنورخوانِ اپرا هم رخ می‎دهد.
همانطور که معروف است، آدم می‎تواند حلقه‎هایِ مختلف بدن کرم خاکی را قطع کندْ بدون آنکه کرم کشته شود یا حتی این کار او را به خشم آورد، و این خصوصیت برای ادامهُ آموزش مفید واقع می‎گردد. ماکسِ من خود را چنان باهوش نشان می‎داد که حلقه‎هایِ قطع گشته‎اش را نه فقط مانند سگ‎ها توسطِ فرمانِ سوت دوباره برمی‎گرداند، بلکه حتی مانند یک هنرمندِ سیرک از میان حلقه‎های قطع گشته می‎پرید. او این کار را بخصوص وقتی برای برانگیخته گشتن چند قطره لیکورِ نعناع می‎نوشید بسیار عالی انجام می‎داد. من حالا در پی آنم که در پارکِ تفریحی یک غرفه اجاره کنم تا ماکس شگفت‎انگیزِ آموزش دیده را به همگان نشان دهم. فقط امیدوارم که او دچارِ ترسِ رفتن بر روی صحنه نشود.

سرگذشت جووانی بوکاچو.

بوکاچو اولین رفتار بی‎پروایش را در لحظهُ تولّد مرتکب گشت، چونکه او در سال 1313 بعنوان پسر نامشروعِ یک بازرگانِ فلورانسی و یک زن فرانسوی به دنیا آمد. احتمالاً او خودش شخصاً بخاطر ناقابل شمردنِ آمار دولتیْ مانع از ازدواج قانونیِ والدینش گشت، زیرا از یک فردِ خارجیِ قرن چهاردهم می‎توان هر چیزی انتظار داشت. یکی از شرارت‎هایِ دیگرش این بود که طبق مقرارت باید در پاریس به دنیا می‎آمد و نه در فلورانس، جائیکه بجز او تعدادِ زیادی آپاچی‎های دیگر هم چشم به نور جهان می‎گشودند.
پدر تصمیم می‎گیرد که او بازرگان شود. اما از آنجا که او به درستی از دادگاه‎های بازرگانان وحشت داشتْ بنابراین شش سالِ تمام <قانون کلیسائی> تحصیل می‎کند، با این هدف که بتواند بعداً با روشی مؤثرْ روحانیون را بدنام سازد. در بارهُ اینکه چه زمان او برای اولین بار با پلیس درگیری پیدا کرد تحقیق نشده است؛ با این حال باید او بعنوان یک پسربچه اشعارِ کوچکی سروده باشد.
در سال 1338 عشقِ او به فیامِتا آغاز می‎شود، که در نامشروع به دنیا آمدنش احتمالاً از جووانی پیشی می‎گرفت، زیرا او دختر طبیعی پادشاه رابرت از نپال بود. وانگهی فیامِتا برای تکمیل کردن رسوائیْ متأهل هم بود. جای تعجب نبود که در نتیجهُ این رابطهُ غیرمجازْ مشکوک‎ترین غزل‎واره‎ها، اشعار قافیه‎دارِ حماسی و رمان‎های نثر پدید آیند.
در میان این آثار به ویژه نمایشنامهُ <ترویلوس و کرسیدا> قابل ذکر است، نمایشنامه‌ای که دیرتر شکسپیر را به یک سرقت ادبی فریفت، زیرا سرمشق‎هایِ بدْ آدابِ خوب را فاسد می‎سازند.
او چند سال بعد در نوشته‎هایش خود را ناگهان دشمن سرسخت زنان و عشق معرفی می‎کند؛ مطابق دستورالعمل همهُ قلدرهائی که همین حالا دزدی کرده‎اند و فریاد می‎زنند: دزد را بگیرید!
او در سال 1351 همراه با همدستش پتراکاْ بنیانگذارِ آن عصرِ برهنگی می‎گردد که تحت نام <رنسانس> یک شهرتِ غم‎انگیز بدست آورد. او در میان دیگر ادبیاتِ قابلِ سوختن در کتاب‎سوزانی‎هایِ اروپایِ دوران کلاسیکْ هومِر را نیز زنده ساخت. متأسفانه یک ارادهُ مصمم در ایتالیا کاملاً غایب بود تا نوشتنِ چنین یاوه‌هائی در ابیاتِ حماسی را سرکوب کند، و بنابراین رنسانس توانست به رشد خود ادامه دهد.
در همین زمان بوکاچو چندین بار در حرفهُ دیپلمات با مردانِ معروفی ملاقات می‎کند. برای مثال با مارک‎گراف لودویک، با پاپ اینوسنسِ ششم و با پاپ اوربانِ پنجم. رویدادنامه‎ها گزارش می‎دهند که او در این مقام از اعتمادِ شهروندانش برخوردار بود، و این دلیلی‎ست که این به اصطلاح شهروندان نیز مانند او کاملاً فاسد بودند. البته همه به خوبی می‎دانند که قوانین مالباتِ گمرکی شامل حال سفیران نمی‌شود، و بنابراین این احتمال باقی می‎ماند که بوکاچو فقط به این خاطر سفیر گشت تا بدون پرداختن مالیاتِ گمرکی سیگار قاچاق کند.
بوکاچو قلهُ گستاخی را زمانی فتح می‎کند که با خود طاعون را به فلورانس می‌آورد تا از آن یک بهانه برای اثرِ بی‎پروایِ خود <دکامرون> به دست آورد. البته طاعون (همچنین مرگِ سیاه نیز نامیده می‎شود) به اندازهُ رنسانس بد نبود، اما با این حال در فلورانس هر روز صدها نفر می‎مردند و با مرگ خود این فرضیه را تأیید می‎کردند که در آنجا یک وضعیت ناسالم وجود داشته است. آرزویِ افرادِ شایسته‌ای که مایل بودند نام خودِ بوکاچو نیز به زودی در لیست مرگ و میر قرار گیرد متأسفانه به حقیقت نپیوست، بلکه برعکس این موجودِ وحشتناک آنقدر زنده ماند که توانست صد نوول بنویسد و توسط آنها ادبیات را آلوده سازد. اکثر این نوول‌ها چنان هرزه‌اند که برای ریشه کردن‎شان باید آنها را به تمام زبان‎های زندهُ جهان ترجمه می‎کردند.
این هتاک عاقبت به سرنوشتِ شومش می‎رسد. چندین دادگاهِ آلمانی تشخیص می‌دهند که چون <شاملِ مروز زمان گشتن> تقریبا حدود 600 سال دیگر هم قانونی نخواهد گشتْ بنابراین فروش کتابِ <دکامرون> و دیگر نشریات را طبق قانونِ مبارزه با خطرات الکل متیلیک ممنوع می‌کنند. در دستگیری کتابفروشان مخصوصاً قانونِ <لکس هاینس> که اعمالِ غیر اخلاقی را در آثار هنری ممنوع می‎ساخت و فِلوت، سگِ پلیس عالی‌ترین خدمات را انجام دادند. فِلوت به تنهائی حداقل به پنجاه خُرده‎فروش پارس کرد. از آن زمان جووانی بوکاچو مُرده است و فقط اجازه دارد در تعداد زیادی از نسخه‎های لوکس فروخته شود. با سی در صد تخفیف برای خریدِ بیش از سه کتاب. باشد که بر همهُ آثارِ ماندگار چنین رَوَد!

دو درب گشوده گشته.

فردی در بارهُ یکی از این رمان‎های جدید صحبت می‎کرد. دکتر اسنایندر اعتراف می‎کند که آن را نخوانده است: برای این کار کمبود وقت داشتم، من به اندازه کافی برای احیایِ رمان‎های مثله شدهُ قدیمی کار دارم، و منبع من آرشیوهایِ کلاسیک هستند. آقایان عزیز، در آنجا برای آفرینشْ هوای تازه وجود دارد! ابتدا امروز دوباره یکی از شگفت‎انگیزترین داستان‎ها به دستم افتاد، یک رویدادِ واقعی که من آن را شش سال پیش در کتابخانهُ شهر راونا رونویسی کردم. این داستانِ یک مرد جوان، یک زن و یک ببر است.
یک از حاضرین این داستان را به یاد می‎آورد: آیا این داستان اثر استوکتن نیست؟
اتفاقاً مربوط به همین مورد است. استوکتن یک معما طرح کرد و من حل معما را می‎آورم. او داستانش را بیش از یک نسلِ پیش با سؤالی به پایان رساند که پاسخ آن را نه خودش و نه یکی از خوانندگانش می‎دانست، و دقیقاً اهمیت داستان در پاسخ دادن به این پرسش است؛ درونمایهُ داستانِ واقعی را این پاسخ تشکیل می‎دهد. البته این داستان کمی متفاوت‎تر از داستانی‎ست که شما در فُرم رقیق و مبالغه‌آمیزش می‎شناسید.
که اینطور، خوب تعریف کنید! جریان در اصل چطور بود؟
داستان در رُم در زمان امپراتور دومیتیان بازی می‎شود. در آنجا یک شاعر جوانِ نحیف به نام کوئینتوس ‎آگریکولا زندگی می‎کرد؛ کاملاً معنوی، کاملاً رویائی و بر این اساس سایه‎وار لاغر. دختر امپراتور، پرنسس الدوکسیا، تصادفی با اشعار او آشنا می‎شود، با این نتیجه که مایل می‎شود این نویسندهُ درخشان را در مجاورت خود ببیند. متأسفانه پرنسس طبق مقرراتِ دربار رفتار نکرد، بلکه روشِ دیدار رمانتیکِ پنهانی را برگزید. یک زن جذابِ درباری به نام بومباستا پیغام‎بر می‎شود، و ملاقات در باغ‎های وسیعِ تپهُ پالاسیوم در ساعت گرگ میش شب انجام می‎گرفتْ که فقط تا بوسیدنِ خجالتی دست پیش می‎رفت. خلاصه، یک عشق افلاطونی بین آن دو برقرار می‎شود که با وجود تمام پاکی اما باید دیر یا زود به یک فاجعه منجر می‎گشت؛ زیرا شکاف طبقاتی بین شاعر پلبی که از اهالی غیر بومی رُم به شمار می‎آمد و دختر امپراتور چنان عمیق بود که او توسط استناد به افلاطون هم نمی‎توانست پل ارتباطی برقرار سازد.
آگریکولا از خوشی در آسمان شنا می‎کرد، بدون آنکه نزدیک شدن فاجعه‎ای را احساس کند که در بومباستا جان می‎گرفت. زن درباری یک آدم شرور به معنای واقعی کلمه بود، و در حقیقت غریزه‎های سگانه در مناطق گستردهُ بدن چاقش غوطه‎ور بودند. عاشقِ شاعر جوانِ اثیری گشتنِ او هم می‎توانست طبق قوانینِ تضاد قابل بخشش باشد؛ اما در نزد او این یک عشق شهوانی بود، تیز گشته توسطِ حسادتِ بیش از حد به پرنسسِ ظریفِ خوش قلب و توسطِ هوسی شیطانی تا انفجار خشم هدایت گشته.
بنابراین بومباستا خبرچینی می‎کند. او به نزد امپراتور دومیتیان می‎رود و رازِ لطیفِ گذرگاه طاقدارِ باغ‎هایِ تپهُ پالاسیوم را گزارش می‎دهد. دومیتیان از خشم دهانش کف می‎کند و قصد داشت ابتدا شاعر گناهکار را طبق الگوی آزمایش پس داده شدهُ نِرون تبدیل به یک مشعل زنده کند. اما زن فتنه‎جویِ درباری می‎دانست که چطور به یک نقشهُ خاص که خودش طراحی کرده بود اعتبار بخشد، و امپراتور این نقشه را چنان هوشمندانه می‎یابد که به زن درباری برای تحقق بخشیدن به پروژهُ عالی‎اش وکالت تام می‎دهد.
یک جشن ملی اعلام می‎گردد که همزمان توسط ظرافتِ ایدهُ اصلی و همچنین توسط شقاوتِ برنامه از تمام جشن‎های گذشته پیشی می‎گرفت. هشتاد هزار زن و مرد رُمی به پله‎های کولوسئوم که در آمفی‌تئاترش فقط یک انسان وجود داشت هجوم می‎برند. شاعر ‎آگریکولایِ گمگشته مانند یک نقطه در فضا آنجا ایستاده بود و انتظار سرنوشتی را می‎کشید که باید خودش آن را تعیین و خودش آن را تحمل می‎کرد. آیا باید او با یک گلادیاتور وحشی بجنگد؟ این ممکن نبود، زیرا برای چنین هدفی باید به دستِ شاعر بی‎بنیه یک سلاحی داده می‎گشت. نه، برای او چیزی خطرناکتر در نظر گرفته شده بود.
دو درب آهنی، یکی به رنگ سفید و دیگری به رنگ سبز، که هر دو بسته و توسطِ طاق‎های کنارهُ آمفی‌تئاتر پوشانده شده بودندْ توجه را به خود جلب می‎ساخت. محکوم باید پس از لحظهُ کوتاهی فکر کردن یکی از این دو درب را با انگشتِ دراز کرده انتخاب می‌کرد؛ سپس درب گشوده می‎گشت و یک ببر غول‎پیکرِ نیمه گرسنه و یا یک زن تزئین گشته اجازه خروج می‎یافت؛ اما انتخاب کاملاً آزادِ محکوم برای نشان دادنِ درب با انگشتْ دارای هیچ پشتیبانی بجز تصادف محض نبود.
اگر او دربی را که ببر از آن خارج می‎گشت نشان می‎دادْ بنابراین در چند دقیقه خُرد و بلعیده می‎گشت. اگر خدایان به دادش برسند که او به دربِ دیگر اشاره کندْ بنابراین زنده می‎ماندْ و در حقیقت بعنوان شوهرِ زنی که باید از درب خارج می‎گشت. کاهنان آماده ایستاده بودند تا فوراً به این پیمانِ ازدواج رسمیت بخشند.
آگریکولا در حال لرزیدن فکر می‎کرد، نگاهش با ترسِ فراوان در فضایِ آمفی‌تئاتر می‎چرخید تا خود را به جایگاه امپراتوری ثابت نگاه دارد. پرنسس الدوکسیا آنجا در کنار امپراتور نشسته بود. البته پرنسس را از راز آگاه ساخته بودند، و از آنجا که او شاعر را دوست می‎داشتْ بنابراین حتماً به او علامتِ بی سر و صدائی می‌داد، اما کدام علامت؟ آیا پرنسس می‎توانست نابودی معشوق را آرزو کند؟ این بعید بود؛ آیا می‎توانست او را برای زن دیگری بخواهد؟ این هم بعید بود. بنابراین این کار فقط منجر به یک خیره نگاه کردنِ عذاب دهنده بین شاعر و دختر امپراتور می‎شود، و داستانِ قدیمی با این سؤالِ بی‎پاسخِ <چه خواهد گشت؟> به پایان می‎رسد، که محصولِ واقعی آن اینجا برای اولین بار گزارش می‎شود.
مهلت فکر کردن تمام شده بود و آگریکولا باید تصمیم می‎گرفت. هر دو درب کاملاً همشکل بودند، درب سفید رنگ می‎توانست با همان ضریبِ احتمالِ درب سبز رنگْ ببر را استفراق کند. مرد بیچاره با ترسی ناشناخته بازوهایش را برای کمک گرفتن به سمتِ خدایان بلند می‎کند، هر دو بازو را همزمان. نگهبانانِ آمفی‌تئاتر اما این بالا بردن بازوان را اشتباه می‎فهمند، و آن را برای علامتِ مورد انتظار به حساب می‎آورند، و در نتیجهُ این اشتباه هر دو درب همزمان باز می‎شوند.
عروسِ از قبل تعیین گشته از درب سبز رنگ قدم بیرون می‎گذارد، و او خودِ بومباستا بود، خودنمایِ مکاری که به دلیل داشتن وکالتِ تام از طرف امپراتور این نمایشِ دراماتیک را ترتیب داده بود. از درب سفید رنگ ببر عظیم‎الجثه با نفس نفس زدنِ خشنی به بیرون می‎جهد تا بی‎درنگ به ماجرا چرخشی بر خلاف تصمیمِ مسبب این نمایشِ متأثر کننده بدهد. زیرا انتخاب برای ببر سختیِ کمتری از سختیِ شاعر در انتخابِ یکی از دو درب داشت. ببر شاعرِ لرزان را شایسته هیچ نگاهی نمی‎یابد و حواسش آشکار متوجه گوشت پُر چرب بود. ببر بخاطر تفریح هشتاد هزار تماشگرْ با جهشی ناگهانی به زنِ فربهُ درباری هجوم می‎برد و از او یک غذای خوشمزه برای خود فراهم می‎سازد.
جانورِ راه راهْ اشباع شده و راضی به زیر طاق سرپوشیده‎اش بازمی‎گردد. اما جمعیت حالا برای شاعر بخاطر استقامت در برابر وحشتِ مرگْ خواستارِ جبران خسارت به اندازه کافی می‌شود. دومیتیان از جایگاه خود با تکان دست موافقش را اعلام می‎کند. البته مقرراتِ سختِ دربار اجازهُ پا از حد فراتر نهادن را نمی‎داد، مقرراتی که ورود به کلوبِ خانوادگی طبقاتِ بالا را حتی برای فرماندهان سپاه مجاز نمی‎شمرد، چه رسد به یک شاعر با منشاء تیره. اما آنها به یک وسیلهُ جایگزین متوسل می‎شوند: آگریکولا توسط انتصابِ ویژهْ کتاب‎خوانِ دربارِ پرنسسِ هنردوست می‎گردد.
منبع من در کتابخانهُ شهر راونا حتی بیشتر آشکار می‎سازد و به این موضوع اشاره می‎کند که آن دو خود را به خواندن و گوش سپردن اشعار و لذت بردن از آنها راضی نساختندْ بلکه آنها تصمیم گرفتند مشترکاً یک کار کوچک به سبکِ <هنر عشقورزیِ> اووید منتشر سازند.