خاخام عزرا.


"موسی، موسی، من از این کارت خوشم نمیاد. اگه تو در سن بیست و پنج سالگی قصد ازدواج کردن داری پس چرا می‎خوای در سن بیست سالگی نامزد کنی؟" ــ  عزرای سالخورده از میان مژه‎هایش به پسر خود طوری نگاه می‎کند که انگار می‎خواهد در داخل سرْ یک نوشته آتشین کابالا را کشف کند.
"من ربه‎کا را دوست دارم."
"تو ربه‎کا را دوست داری؟ از کجا می‎دونی که ربه‎کا را دوست داری؟ من می‎تونم قبول کنم که تو عاشق یک پای کوچک، یک پوست سفید، یک چهرۀ بی‌ریش هستی؛ اما از کجا می‎دونی که این ربه‎کا است؟ تو حقوق روم و حقوق مسیحی رو مطالعه کردی اما زن‎ها رو مطالعه نکردی. آیا من بیست سال با دقت تو رو تربیت کردم که زندگیتو با یک دیوانگی شروع کنی؟ موسی، مگه چند زنو می‎شناسی که تو می‎تونی پیش پدر پیرت بیای و بگی که عاشق هستی؟"
"من فقط یکی را می‎شناسم و او را با تمام قلب دوست دارم."
" یعنی چه با تمام قلب؟ ــ آیا تمام قلبتو می‎شناسی؟"
"پدر عزیز، من از تو جداً خواهش می‎کنم، احساسم را مسخره نکن."
"موسی، موسی، برای من لجبازی نکن. من به تو می‎گم برای من لجبازی نکن. اجازه بده برات یک داستان تعریف کنم. بیا در کنارم روی مبل مخملی بشین. من می‎خوام از پدرم برات تعریف کنم که وقتی من بیست ساله بودم به من چه گفت. او به من گفت، عزرا، وقتی می‎خوای ازدواج کنی با یک زن ثروتمند ازدواج کن. بگذار که از جانب پدر پیرت به تو گفته بشه که زن زودگذره. اما عزرا یک تالرِ براق می‎تونه تا چندین نسل معتبر باشه! ــ من پیش خود فکر کردم که او یک مرد سالخورده است و من براش قسم خوردم که همسرم سی هزار تالر با خود خواهد آورد. موسی، اما من می‎خوام برات تعریف کنم که چرا من عاشقش بودم، که چرا من با له‎آ کوچک ازدواج کردم، که چرا من در بدبختی تا زمانی که مانند برفی بر روی دست محو گشت با او زندگی کردم. زیرا که من زن‎ها را نمی‎شناختم، زیرا که من خودم را، عزرا را نمی‎شناختم.
موسی، من مرد پیری هستم و از جهان بجز خوب بودنِ حال تو دیگه چیزی نمی‎خوام. اما در بیست سالگی در من چیزی بود مثلِ یک مرغدونی در صبح زود وقتی خورشید طلوع می‎کنه. وقتی من به خیابون می‎رفتم و یک دختر مسیحی یا یکی از دخترهای قبیله خودمون می‎آمد، بعد آن چیز رو در نوک انگشتام حس می‎کردم و آرزو داشتم که پادشاه سلیمان با پنج هزار همسر می‎بودم. اما آنها باید طوری دیده می‎گشتند که انگار خداوند برای خودش درست کرده است، موسی، خوب درکم کن، با تمام آن گنجینه‎هائی که یک زن می‎تونه داشته باشه. وقتی زنی کوچک و رنگ پریده و لاغر و چابک مثل یک موش صحرائی بود بعد من چترمو برای ندیدنش پائین‎تر می‎آوردم، چون چشمم با دیدنش به درد می‎آمد. اما وقتی زنی مثل سروهای لبنان رشد کرده بود بعد من چترمو بطرف دیگری خم می‎کردم و تصویرشو با خود به خونه می‎بردم و هنگام آموختن تلمود نگاهش می‎کردم، و صدای قدماشو در کلمات مقدس می‎شنیدم. و او شب‎ها در رویاهایم به سراغم می‎آمد، مثل موسی در کوه نِبو که سرزمین موعودو در برابرش داشت من هم تصویر زن رو در برابرم داشتم؛ اگر قادر به لمس زن می‎بودم می‎تونستم ببینم که شیر و عسل جاریند و نمی‎تونستم به اراده خداوند موفق به گذشتن از میان اُردن بشم. اما من در این وقت به خودم گفتم ــ موسی، تو می‎تونی فکر کنی که من به خودم چه گفتم؟ ــ خب، من به خود گفتم، تو یکی از فرزندان شیطانی، تو از زمانِ بودن در رحم مادر فرزند شیطان بودی. اگه بخوای خودتو تسلیم هوس‎هات کنی وقت عبور از اُردن خشم خدا به تو برخورد خواهد کرد و تو فرزند مرگ خواهی شد. تو نباید پیش زن‎هائی بری که مورد خوشایند حس‎هات باشند، بلکه باید پیش زن‎هائی بری که قلبت مایله، اگر نمی‎خواهی جسمت مثل جسم ایوب بشه، اگه نخواهی که کارهای روز و شبت لعنت بشن و اگه نمی‎خواهی مثل بخت‎النصر علف بخوری. و من پیش حزقیالِ سالخورده رفتم و به او گفتم که باید دخترش له‎آ رو به من بده، و براش قسم خوردم که می‎خوام دستامو زیر پاهای دختر قرار بدم. له‎آ دختری بود مثل یک سایه بر روی قاب پنجره، آدم می‎تونست مثل آباژور بلندش کنه، اما من له‎آ رو دوست داشتم، زیرا من با خود فکر کردم که او منو از خودم، از شیطون و از مرگ که شب و روز بالای سرم احساس می‎کردم نجات خواهد داد. له‎آ اول منو نمی‎خواست، چون من بلند قد و پهن بودم و او کوچک و لاغر، طوریکه از راه رفتن با من در خیابون خجالت می‎کشید. اما چون بجز من خواستگاری نداشت منو قبول کرد. حالا، موسی، از پدر پیرت بشنو که چطور ذهن انسان محدوده و چگونه تمام درک‎های ما پوچ هستند. موسی، من هم مثل تو هنوز شیرینی عشقو نچشیده بودم و مثل شبنم حبرون پاکدامن بودم، گرچه تو حقوق روم و حقوق مسیحی آموخته‎ای و موسی و ابنیا را نادیده گرفته‎ای. اما وقتی من با له‎آ شیرینی عشقو چشیدم، در این وقت فهمیدم که این در برابر خداوند یک معصیته و از خدا بخاطر دادن همسری که منو از ولگردی در مسیر کافران بازداشته سپاسگذاری کردم. من در شب‎های تنهائی خود خواب می‎دیدم که عشق جسم رو به عنوان رفع خستگی خرسند می‎سازه، اما این عشق برای من و له‎آ از شربتی که به بیماران داده می‎شه شیرین‎تر نبود. و ما عشقو مثل شربت با چشم‎های بسته و خفگی در گلو مصرف می‎کردیم و نه بیشتر از تجویز پزشک. و وقتی عشقو می‎چشیدیم بعد خودمونو در برابر قضاوت و لعنت خدا می‎یافتیم و مثل دزدها که در شب به هم برخورده و کارهای شیطانی کرده‎اند از هم جدا می‎شدیم. در این وقت من به خودم گفتم: تو درست فهمیدی عزرا، عشق جسمانی خدمت به شیطانه و شایسته نیست که انسان به آن مجبور باشه. ــ اما موسی، حرف پدر پیرتو باور کن، من خوشبخت نبودم.
... موسی، پسرم، من خوشبخت نبودم، خدا شاهد منه؛ چون من با له‎آی خودم همونطور که با لباسام یا با ناخونای دستم می‎تونستم حرف بزنم حرف می‎زدم. افکار او افکار من نبودند، زیرا که افکار من مال منند و زیرا که او دارای افکار نبود. بنابراین من به تنهائی رو آوردم، و تنهائی پر حرف‎تر از له‎آ بود، و من به خودم گفتم: عزرا، تو یک گربه در گونی خریدی و مسئولیت بر دوش داری. تو باید می‎تونستی اونو امتحان کنی، من به خودم گفتم، که آیا روح او برای روح تو درست شده؛ که آیا قلبش برادر قلب توست. عزرا، اجازه نده له‎آ متوجه بشه که اونو مثل گربه‎ای در گونی خریدی، زیرا او مثل بره‎ای که برای خوردن آب می‎ره بی تقصیره. چرا وقتی می‎خواستی زن بگیری با دقت جستجو نکردی، همونطور که برای خریدن یک کراوات به قیمت یک مارک در مغازه‎ای جستجو می‎کنی؟!
به این ترتیب من با او زندگی کردم و دو سال رنج بردم و خاموش موندم و هنوز هم له‎آی کوچکمو دوست داشتم، زیرا که او منو از وسوسه جسم محافظت کرده بود، تا اینکه قرار بود برام پسر کوچکی به دنیا بیاره، ولی خدا اونو همراه با کودک از من گرفت.
موسی، در این وقت حالم طوری بود که انگار دل و روده منو با آهن داغ سوزونده‎اند، انگار زمین سوخته و مرده و من برای تحمل لعنت تنها مونده باشم. در این وقت من به یَهُوَه خشم گرفتم، در این وقت فریاد کشیدم: لعنت بر نام تو! چرا زنی رو که من برای خدمت کردن به تو انتخاب کرده بودم از من گرفتی! آیا حماقت بر تو پیروز شده که تو کودکتو می‎کشی و دشمنانتو در امان می‎داری! آیا نمی‎تونی بره اغنیا رو برداری؛ باید حتماً از فقرا آنچه رو که همه چیزشونه برداری! لعنت به نام تو! تو باید منو به انکار خود واداری، باید منو به وسوسه و گناه بکشونی، باید منو بعد از اینکه با زحمت زیاد روحمو بخاطر خشم تو بهبود بخشیدم دوباره به دست‎های کافران بسپاری! لعنت به نام تو! لعنت به نام تو! و من در این وقت برای کشتن بدبختی‎ام پیش دختران کویر رفتم. بله، موسی، برای اینکه تو باید بدونی، من پیش دختران کویر رفتم. موسی، پسرم، نه اینکه بخوام بگم که تو هم پیش دختران کویر باید بری. هر کاری که مایلی بکن. اما من، پدر تو عزرا، من پیش دختران کویر رفتم. و همونطور که می‎رفتم به یَهُوَه لعنت می‎فرستادم: آقا، تو مقصری که من برای خفه کردن بدبختی‎ام پیش دختران کویر می‎رم. چرا له‎آی منو از من گرفتی!
موسی، و حالا گوشاتو باز کن تا خوب منو بفهمی. ــ من از دختران مسیحی چشیدم، از دختران یهودی چشیدم، از دختران حام چشیدم. من آنچه قلبمو خشنود می‎ساخت انتخاب نکردم؛ من آنچه که جسمم رو خشنود می‎ساخت انتخاب کردم، چون من رفته بودم تا بدبختی‎مو خفه سازم، چون من برای فراموش کردن له‎آی خودم رفته بودم. من زنی که مثل سروهای لبنان رشد کرده بود رو انتخاب کردم، با تمام گنج‎هائی که یک زن می‎تونه داشته باشه. و من احساس می‎کردم که او هرچه بیشتر حواسمو خشنود می‎سازه من هم قابل فهم‎تر می‎تونم با او صحبت کنم، هرچه بیشتر او می‎تونست قابل فهم‎تر با من صحبت کنه، بیشتر دوستانه‎تر به نظرم می‎رسید و قلبمو بیشتر خرسند می‎ساخت. موسی، پسرم، و من متوجه شدم که هرچه بیشتر حواسمو خرسندتر می‎سازه من هم کمتر احساس گناه می‎کنم و خودمو به خدای متعال نزدیک‎تر احساس می‎کردم. موسی، اگه تو به من نیم میلیون پیشنهاد می‎دادی، من با این شناخت عوضش نمی‎کردم. نه، من پول رو برنمی‎داشتم، چون شناخت بهره بیست در صدی، سی درصدی، صد در صدی با خودش حمل می‎کنه و بهره‎ها کودکان و نوه‎ها هستند. آدم می‎تونه با نیم میلیون ناخرسند باشه، اما با این شناخت که عشق جسمانی چیزی بجز خدمت به شیطون نیست، و وقتیکه انسان از مسیری می‎ره که خداوند بهش نشون داده نمی‎شه ناخرسند بود، چون او دو انسان را برای هم خلق کرده، در داخل و خارج، در بدن و در روح.
بعد من به زمین افتادم، به سینه‎ام کوبیدم، فریاد زدم: آقا، آقا، من نجوای تو رو شنیدم. تو دست حکیمان رو در زمان مکاری که باید روز را در تاریکی و ظهر را کورمال کورمال مانند شب راه بروند می‎گیری! ــ موسی، و سپس من رفتم، و با تمام حواسم یک زن انتخاب کردم. سارا دختر مردخآی را پیدا کردم، پر از زرق و برق، مانند زمینی تازه خلق گشته، و او مادر تو شد. من قلب و کلیه‎هاشو برسی کردم و دریافتم که قلبش برادر قلبم منه. و در شب عروسی، موسی، پسرم، در شبی که تو زندگیتو به آن مدیونی، در این شب فهمیدم که جسم او دوقلوی جسم منه، و من پروردگار رو که روحش دروغ نمی‎گه و حقیقتش در آثارش نموداره ستایش کردم." ــ
خاخام عزرا عرق پیشانیش را پاک می‎کند و نفس سختی می‎کشد. موسی با سری پائین آورده آهسته و دزدکی از آنجا می‎رود. 

مساوات.


فردا باید به خیابان بروم، شصت و سه گل سرخ بخرم، شصت و سه زن مبتلا به آلزایمر پیدا کنم، و با دادن یک گل سرخ به هر یک بگویم: فردا روز توست، یادت نرود! بقیه روزهای سال را مهم نیست اگر فراموش کنی.
***
زن عاقل و هشیار زنی‎ست که لاک زدن به ناخن‎های انگشت دست و پایش را در سالخوردگی هم فراموش نکند، و بداند اگر لاک نبود رنگ سبز روشن حنا هم زیباست، چه بجای لاک بر ناخن بنشیند چه بر کف دست و بر پیشانی!
***
وظایف یکسان برابری زن و مرد را تضمین می‎کند.
***
مرد بیکاری بر پلاکاردی چنین نوشته بود: تمام حقوق بشری‎ام را با دو روز حقوق ماهیانه شما شهروند محترم تاخت می‎زنم، باور کنید اگر گرسنه‎ام نبود محال بود که با یک ماه حقوق رئیس جمهور هم عوض‎شون کنم.

در اسمالند.


مهمانخانه روستا از مهمان‎ها زندگی نمی‎کند. مالک آن به سختی می‎داند چه مبلغی باید برای تختخواب تقاضا کرد؛ و تمایل برای به دست آوردن نهار او را به دستپاچگیِ ناگواری دچار می‎سازد.
او از فروش مشروبات الکلی زندگی می‎کند و با این امتیازش بر چندین کیلومترِ اطراف خود حاکم است.
سر ساعت هشت شب درِ مغازه‎اش را می‎بندد و به سمت خانه رعیتی‎اش که در آن نزدیکی قرار دارد یورتمه می‎رود. در حالی که او میهمانخانه را تحویل دخترش می‎دهد.  
یک شب من در ایوان نشسته بودم. دو دقیقه از ساعت هشت می‎گذشت. در این لحظه یک زن کوچک و جوان و کارگر روزمزدی را در حال آمدن می‎بینم که قصد خرید معجون فراموشی برای سرور و شوهرش داشت.
من در زندگی‎ام چهره‎های غمگین فراوانی دیده‎ام، اما وقتی که مرد کلید را در برابر بینی او در قفل چرخاند هیچ کدام از آن چهره‎ها اینچنین مانند چهره او غمگین نبودند.
مرد می‎گوید: "تو دیر آمدی."
زن رفتن مرد و آهسته دور شدنش را تماشا می‎کند. مرد برای کسب و کار خود اهمیت زیادی قائل نبود ... در هر حال رقیبی برای او وجود نداشت. شاید آگاهی از این مطلب او را اخلاقمند ساخته و او فکر می‎کرده: خوب شد که ما شوهر این زن کوچک و جوان را از این مستی در امان داشتیم. چنین چیزی اتفاق می‎افتد! اخلاقمندی از مسیرهای عجیب و غریبی در انسان‎ها وارد می‎شود.
من اما در چهره زن کوچک و جوان خواندم که بخاطر دیر به خرید رفتن کتک خواهد خورد. شاید زن وقت را پیش همسایه‎اش گذرانده بوده است. شاید که در مسیر طولانی جنگل درختان کاج خوابش برده باشد ...
من به دنبال مرد عرق فروش می‎دوم. من یک بطری شراب می‎خواستم ... از بهترین‎ها. او انگار خودِ مهربانی شده باشد با من بازمی‎گردد. و زن کوچک جوان از میان شکاف در می‎لغزد و با من داخل مغازه می‎شود؛ زن یک پیاله کنیاک می‎گیرد و با شتاب به خانه بازمی‎گردد.
من رفتن زن را در حالیکه تاریکی افزایش می‎یافت تماشا می‎کردم.
برایم کاملاً روشن بود که کار غیراخلاقی‎ای انجام داده‎ام. و من بسیار خوشحال بودم. برایم بی‌اهمیت بود که آندرس یا کارلِ او امشب تمام عقلش را در الکل غرق می‎کند ...
من گیلاسم را بلند می‎کنم و شراب وحشتناکم را به سلامتی ستمدیدگان می‎نوشم.

طرحی از سفر به هامبورگ.

1. کارشناس افتخاری اقتصاد.
او هر روز ــ با درشکه‌‎چی و خادم ــ تا محلی در کنار آوسن‎آلستر می‎راند. آنها آنجا او را پیاده می‎کنند و دوباره به حرکت می‎افتند؛ آنها این کار را خیلی با احترام و مصمم انجام می‎دهند. او تهدیدکنان سرِ طلائی عصایش را به دنبال آنها تکان می‎دهد، غرغر می‎‌کند و دشنام می‌دهد؛ و چشم‎ها در سر سرخش خیس می‎شوند. سپس او در چکمه‌های پارچه‌ای که پاهای نقرسی‌اش را در خود دفن کرده است لرزان از آنجا دور می‌شود.
موضوع از این قرار است: او باید پیاده به خانه برود.
و حالا باد کلاهش را برمی‌دارد و مستقیم به دریاچه آلستر می‌‎اندازد. سه دسته مو، هر یک به بلندی یک چهارم ساعد دست ــ هفت عدد مو در هر دسته ــ بر روی جمجمه‌‎اش به اطراف بال بال می‌زنند و او را کاملاً مشوش می‌سازند. من دسته‌های مو را به چنگ می‌آورم، آنها را آرام می‌سازم و کلاهم را بر سرش می‌گذارم.
او می‌گوید: "من از شما متشکرم ــ اما خودتان؟"
من می‌گویم: "مهم نیست، من کچلم."
او با لحنی سپاسگزارانه خود را معرفی می‎کند: "تاوزندمارک، کارشناس افتخاری اقتصاد.
از اینکه او با معرفی خود سرفرازم ساخته خوشحال می‎شوم، خیلی مایلم کلاهم را به احترام او از سر بردارم اما نمی‎توانم این کار را بکنم زیرا او کلاهم را بر سر دارد. او خود را به بازویم آویزان می‌کند و من او را تا پایان خیابان با خود می‌کشم. او از لهجه‎ام متوجه دانمارکی بودنم می‎گردد.
"دانمارکی‎ها مردم خوبی‎اند، اما ــ"
من می‎گویم: "موسیقیدان بدی‎اند."
او به زور می‎خندد، و من به کشیدن او ادامه می‎دهم. بعد او می‎ایستد و مرغ‎های نوروزی را تماشا می‌کند، می‌گذارد که من ماهی بخرم و برای پرنده‎ها پرتاب کنم و او با نشاط است.
او می‎گوید: "آن خیکی را نگاه کنید، اصلاً میلی به سیر غذا خوردن ندارد. ــ آیا شما هم در دانمارک مرغ نوروزی دارید؟"
من پاسخ می‌دهم: "البته. کارشناس افتخاری اقتصاد بودن نزد ما چیز عادی‎ای است."
این حرف من او را تکان کوچکی می‎دهد، اما بعد لبخند زورکی‎ای می‌زند و دوباره به بازویم آویزان می‎‌شود و می‎خواهد که به رفتن ادامه دهیم.
"دانمارکی‎ها موسیقیدانان خوبی‎اند ــ"
من می‎گویم: "اما مردم بدی‎اند. و حالا من باید بروم."
"شما می‎خواهید بروید؟ کجا می‎خواهید بروید ... چرا نمی‎توانید هنوز کمی از راه را همراهیم کنید ..."
من اظهار می‌‎دارم: "من می‌خواهم آن سمت به مغازه بروم و برای خودم یک کلاه بخرم."
"بله، اما ... آیا نمی‎خواهید ... اما معقول‎تر این است که ..."
"خیلی ممنون، هر طور میل شماست."
او آهسته و ناراضی کلاهم را پس می‎دهد و سپس بدون خداحافظی با پشتی که به بالا و پائین می‎‌رفت به سمت مغازه کلاهدوزی می‎رود.

2. عاشق قهرمانان.
در قطار برقی به گفتگو با او مشغول می‎شوم، ما با هم در یک ایستگاه پیاده می‎شویم و با هم در امتداد خیابان به راه می‎افتیم. او با دیدن هر پیشدامنی خوشحال می‎شود، می‎ایستد و به زن خیره می‎گردد.
او می‎گوید: "بُزکوهیِ قشنگیه."
اما به نظر من زن بیشتر مانند فیل دیده می‎شود، البته من نظرم را برای خود نگاه می‎دارم.
سپس زن بلند قامتی با سبد گلی آویزان به بازو نزدیک می‎شود. فرد همراه من کاملاً وحشی می‎گردد و به سمت او هجوم می‎برد.
آیا زن مایل است با او برود ... با او شام بخورد ...
زن بی میل نیست، اما توضیح می‎دهد که او باید اول گل‎هایش را بفروشد. آنها پس از اندکی چانه زدن به این توافق می‎رسند که تمام گل‎ها دو مارک و پنجاه سنت ارزش دارند. او گل‎ها را می‎خرد اما پول خرد ندارد. بنابراین به زن یک سکه ده مارکی می‎دهد، حالا زن نمی‎تواند بقیه پول او را پس بدهد. بنابراین زن برای خرد کردن سکه ده مارکی داخل مغازه‎ای می‎شود و ما در برابر درِ مغازه منتظر می‎مانیم.
همراهم با خوشحالی می‎گوید: "بُزکوهیِ خوبیه!"
اما بُزکوهکی برنمی‎گردد. ما پس از مدتی داخل مغازه می‎شویم و متوجه می‎گردیم که زن با ده مارک و تمام گل‎ها از طریق درِ دیگر مغازه فرار کرده است.
حالا او دچار وحشی‎ترین خشم‎ها می‎گردد و می‎خواهد از بُزکوهی پیش پلیس شکایت ببرد.
من به او می‎گویم: "این کار را نکنید. شما برای هفت مارک و پنجاه فنیگ عشقبازی ناراضیانه‎ای کردید و باید مانند یک مرد سرنوشت‎تان را بپذیرید. من آدم‎هائی می‎شناسم که شادی زندگی‎شان را به این خاطر از دست داده‎اند و با این وجود به پلیس مراجعه نکرده‎اند."
او زهرآگین پاسخ می‎دهد: "من از شما متشکرم. آیا شما می‎خواهید ده مارک مرا پس بدهید؟"
من او را تصحیح می‎کنم: "هفت مارک و پنجاه فنیگ. شما گل‎ها را فراموش می‎کنید. عشاق ناراضی با کمال میل اغراق می‎کنند. شما هفت مارک و پنجاه فنیگ از من دریافت خواهید کرد. من عضو باشگاه رادیکال کپنهاگ هستم و عادت دارم در محراب ایده بدون در نظر گرفتن کوچک‎ترین نفعِ شخصی قربانی کنم."
من به او یک سکه ده مارکی می‎دهم.
او می‎گوید: "شما که می‎دانید من نمی‎توانم بقیه پول‎تان را پس بدهم."
من می‎گویم: "بنابراین به مغازه بروید و بگذارید پول را برای‎تان خرد کنند."
او می‎رود. یک ایده خوب به ذهنم خطور می‎کند، و من تا جائیکه پاهایم مرا می‎کشند به سرعت شروع به دویدن می‎کنم.

3. مشکل اجتماعی.
من در میان آشنایانی که اینجا به دست آورده‎ام امتیاز بدون قید و شرط را به سگ‎های بزرگی می‎دهم که جلوی گاری‎های شیرفروشیِ شهر بسته شده‎اند. یک سگ گاری را می‎کشد، یک مرد از پشت گاری را هل می‎دهد و سگ را با صدای بلندی به کشیدن تحریک می‎کند. و بعد از داخل شدن مرد به خانه‎ها سگ از شیرها پاسداری می‎کند. او تهدیدکنان و هار به نظر می‎رسد، اما او یک پوزه‎بند دارد، زیرا که او اجازه گاز گرفتن ندارد.
من همه جا به این سگ‎ها برخورد می‎کنم و اغلب به این می‎اندیشم که آیا آنها از سرنوشت‎شان ناراضی‎اند، که آیا آنها یک انجمن حرفه‎ای دارند و غیره. اما تمام این سؤال‎ها چه سودی دارند! یک آقای شیکپوش از یک سگ کارگر چه می‎تواند بیشتر مطلع گردد.
من یک روز به بندر می‎روم.
حدود پنجاه گاری شیرفروشی در توده متراکمی کنار هم ایستاده‎اند. پخش کردن شیر انجام گرفته است، مردها در میخانه‎هایشان پشت شیشه نشسته‎اند. سگ‎ها اما دراز کشیده‎اند، هر یک در مقابل گاری خودش.
من تا حال هرگز این تعداد سگ با هم ندیده بودم. چشم‎هایشان نیمه بسته است، زبان‎ها از پوزه‎شان بیرون آمده و آویزان است، دندان‎های قوی‎شان می‎درخشند. آفتاب بهاری بر آنها و سطل‎های براق شیر می‎تابد.
در این لحظه آنها ناگهان کاملاً بیدار می‎شوند، همه، همانطور که آنجا هستند.
یک سگ کوچک قهوه‎ای مایل به زرد ــ خدا می‎داند از کجا ــ در میدان ظاهر می‎شود. او بسیار تمیز و ظریف است، بسیار بی‌فایده و مسخره. به دور گردن روبان ابریشمی آبی رنگی دارد، پنجه‎هایش را با لطافت بر محل‎هائی از زمین که تمیزند می‎گذارد؛ با پوزه کوچکش به سمت همنوعانش بو می‎کشد ...
فوراً پنجاه سگ کارگر با خشم به سویش هجوم می‎آورند. گاری‎ها با جغ جغ با هم تصادف می‎کنند، سطل‎ها تلق تلق می‎کنند و از گاری به پائین می‎افتند، تمام بندر از عو عو سگ‎ها پر می‎شود.
اما آنها پوزه‎بند دارند و نمی‎توانند گاز بگیرند. تعدادی از مردها با عجله از میخانه‎ها خارج می‎شوند و خود را آنجا می‎رسانند، بارانی از فحش و شلاق مانند باران می‎بارد، سگ کوچک با ترس و لرز و دمی میان پا قرار داده شده دزدکی به رفتن ادامه می‎دهد و صلح دوباره به میدان بازمی‎گردد.