365 روز از زندگی من.(14)


باران نم نم می‎بارید. چراغ‎های خیابانی هنوز روشن بودند و همراه با نور چراغ ماشین‎ها منظره دلخواهم را به شهر می‎دادند. من راضی از شروع روز پیاده به سمت محل کارم به راه افتادم.
وقتی برای خوراندن صبحانه به خانم <ن> که نود و سه سال از عمرش سپری گشته وارد اتاقش می‎شوم بدون جواب دادن به سلامم با نگرانی می‎پرسد: شوهرم را دیدی؟
من لحظه کوتاهی به این می‎اندیشم که اگر بجای شوهر خانم <ن> بودم حالا به کجا می‎رفتم؟ بعد مرددانه پرسیدم: "شوهرتون رفت سر کار؟"
خانم <ن> جواب می‎دهد: "نه، رفته برای صبحانه نون بخره."
من بلافاصله می‎گویم: "بله، من دیدمش، در نانوائی برای خریدن نان تو صف ایستاده بود!"
خانم <ن> می‎گوید: "کاش برای آوردن نون‎ها کمکش می‎کردی!"
من دلداریش می‎دهم و می‎گویم: "حمل چند عدد نان برای شوهرتون مثل آب نوشیدن آسونه!"
خانم <ن> می‎گوید: "ولی دستش خیلی درد می‎کنه!"
برای کم کردن نگرانی خانم <ن> می‎گویم: "ناراحت نباشید، من یک کیسه خرید قهوه‎ای رنگ روی شانه شوهرتون دیدم، نون‎ها را داخل کیسه قرار می‎ده و روی شانه حمل می‎کنه و دستش درد نمی‎گیره."
خانم <ن> سریع می‎گوید: "رنگ کیسه خرید سیاهه و نه قهوه‎ای!"
در دلم می‎گویم: "سیاه یا قهوه‎ای، چه اهمیتی دارد. مهم آن است که تو مرگ شوهرت را که بیست و پنج سال از آن می‎گذرد فراموش کرده‎ای اما درد دستش را هنوز هم به خاطر داری!" و با گفتن "می‎بخشید، حق با شماست، رنگ کیسه خرید سیاه بود!" فنجان قهوه را به دهانش نزدیک می‎سازم.

در یک چنین مکان‎هائی که من در آن مشغول کارم اخبار خوب و بد سریع از پی هم می‎آیند.
دیروز خانم <ک> از اینکه پولی ندارد تا برای خود لباس و کفش تازه بخرد از دست زندگی شکایت می‎کرد. من به او گفتم: "شما که از این ساختمان خارج نمی‎شوید، به کفش نو چه احتیاجی دارید! لباس‎هایتان هم که پاره نیستند و پاک و مرتبند، پس دیگر غم خوردن‎تان برای چیست؟!"

امروز بازی مار و پلکان را روی میز جلوی خانم <ک> و خانم <ز> که هفته پیش دخترش فوت کرده قرار دادم تا با بازی کردن افکار بیهوده به ذهنشان خطور نکند. پس از لحظه کوتاهی می‎شنوم که خانم <ک> با بی حالی به خانم <ز> می‎گوید "برای من هم تاس بریز". من سرم را برمی‎گردانم تا ببینم منظور خانم <ک> از گفتن این حرف چیست که ناگهان می‎بینم دست راست از آرنج خم شده خانم <ک> با چهل و پنج درجه فاصله از بدن رو به سمت بالا رفته و دست چپش با پانزده درجه رو به زمین خشک و بی حرکت مانده است و سرش به سمت راست شانه خم گشته و مردمک چشمانش که نیمی از آنها زیر پلک‎های بالائی مخفی شده بودند بی حرکت به سقف اتاق نگاه می‎کنند.
در حال گفتن "بازگشت همه به سوی خداست!" بودم که بر خود مسلط می‎شوم، به خانم <ح> که توان دیدنش از یکی دو در صد بیشتر نیست و در کنار خانم <ک> نشسته بود می‎گویم: "مواظب باشید خانم <ک> از روی صندلی نیفته" و سریع مانند برق یکی از پرستارهای با تجربه را خبر می‎کنم.
خانم <ک> به بیمارستان منتقل می‎شود و من چند ساعت بعد در فرصتی که بدست آورده بودم مشغول واکس زدن کفش کهنه‎اش می‎شوم تا پس از بازگشت از بیمارستان با دیدن آن شاید غمش کمی کمتر گردد!
و خبر خوش امروز اما این بود که بلافاصله پس از انتقال خانم <ک> به بیمارستان خانم <ج> از تیمارستان مرخص و دوباره به خانه بازگردانده می‎شود.
من پس از ابراز خوشوقتی بخاطر بازگشتش از او می‎پرسم: "خوب استراحت کردید؟!"
خانم <ج> نگاه عاقل اندر سفیه‎ای به من می‎اندازد و می‎گوید: "استراحت؟! انداخته بودنم تو یک اتاق کوچک. امروز هم موقع مرخص کردن به من گفتند: "دیگه حالت خوب شده، حالا می‎تونی بری و خودتو بکشی."
البته من فکر نمی‎کنم که کسی به او چنین حرفی را زده باشد، اما برای احتیاط تمام وسائل تیز و برنده داخل اتاقش را مخفی ساختم!

یک زندگینامه کوچک.


من، حالا که این را می‎نوسم بیست و هفت ساله‎ام. اما همچنین می‎توانستم بنوسیم سه ساله یا پنجاه هزار ساله‌ام. من اهل جائی از مارک Mark و یک پرویسه‎ایم Preuße. و رنگ‎های مورد علاقه‎‌ام که شما می‎شناسید سیاه و سفیدند. سیاه رنگ شب و سفید رنگ روز. من روزم و شبم. من در مارک متولد گشتم، در گذشته اما زمانی در چین زندگی می‎کردم و با یک عینک قاب شاخی ابیات کوچکی بر روی نوارهای بزرگ می‎نگاشتم. راهم هنوز طولانی‎ست و اگر بخواهد کسی مرا یک ساعت همراهی کند باید به او خوشامد گویم. من باید دوباره و دوباره متولد گردم. من هنوز هم می‎توانم خوب به خاطر آورم که یک بار یک خرگوش بودم و بر روی چمنزار جست و خیز می‎کردم و کلم می‎خوردم. بعدها یک کرکس بودم و کارم درآوردن چشم‎های خرگوش بود. به این ترتیب من خودم را می‎کشتم. من خوب بودم. من بد بودم. من زیبا و زشت بودم؛ جذاب و وحشتناک، بزدل و شجاع، ریاست طلب و حقیر. من انسان‎ها را دوست دارم. من اما آنها را از حیوانات و ستاره‎ها بیشتر دوست نمی‎دارم و با آنها همانگونه که با تو همنوعم صحبت می‎کنم حرف می‎زنم. من زن‎ها را دوست می‎دارم و بیشتر از همه عزیزترین زنی را که برایم دختر و مادر خدا بود. او مدت‎هاست که به سوی تاج و تخت خدا بازگشته است. او آنجا ایستاده، با گل زنبق در دست، و برایم از آن بالا لبخند می‎زند و می‎گرید. ــ آنچه شما می‎شناسید، تنها بخشی از آنچه سروده‎ام می‎باشد. باد اغلب برگ‎هائی را که بر رویشان می‎نوشتم پراکنده است. من در یکی از سیاحت‎های فراوانم دو نسخه کامل از یک درام گم کرده‎ام. کسی که آنها را یافته باید برای خود نگاه دارد، شاید بتواند با آن اتاقش را کاغذ دیواری کند یا آن را پس از خوردن شام برای زنش بخواند. دوباره و دوباره باید با تیغی داغ با طنین جنگ‎های درونم تا انتها نبرد کنم. نبرد گل‎های رز سرخ و سفید. اگر من یک بار در اثر زخم شمشیر مردم و بر زمین افتادم میل دارم گل رز سرخ و سفید بر خاک گورم پرتاب کنند. گورم باید مانند حجله‎ای تزئین گشته باشد و دو عاشق بتوانند خود را مانند بارانی از طلا بر رویش پرتاب کنند. و من حتی در زمان مرگ هم برای زندگی تازه دعای خیر خواهم کرد.

هیرونیموس.


هیرونیموس Hieronymus در وسط صحرا یک خانقاه و یک کلیسا می‎سازد. سپس یک روز شیری به کنار درب کلیسا می‎آید. او یک پایش می‎لنگید و محزونانه می‎غرید، او مانند یک شیر نمی‎غرید، بلکه مانند یک گربه میو میو می‎کرد. راهبان وقتی شیر را می‎بینند پا به فرار می‎گذارند. اما هیرونیموس مقدس پیش او می‎رود. در این وقت شیر پنجه پای چپش را به او نشان می‎دهد و هیرونیموس می‎بیند که یک خار در پای شیر فرو رفته است. او خار را بیرون می‎کشد و تکه‎ای از کتش را جر می‎دهد و با آن پای شیر را پانسمان می‎کند. از آن زمان به بعد دیگر شیر از کنار او به جای دیگری نمی‎رفت.
شیر از جانب هیرونیموس مأمور محافظت خرها شده بود. او آنها را صبح زود به چمنزار هدایت می‎کرد و شب دوباره به خانه بازمی‎گرداند. یک روز خر گاری‎کشی را به چراگاه هدایت می‎کند؛ شیر اما چون هوا بسیار گرم بود دراز می‎کشد و خوابش می‎برد. در این وقت قافله‎ای از راه می‎رسد، الاغ را تنها می‎بیند و او را با خود می‎برد. وقتی شیر از خواب بیدار می‎شود و الاغ را نمی‎بیند به وحشت می‎افتد، به این سو و آن سو می‎دود و می‎گذارد غرشش در صحرا انعکاس یابد. اما هیچ خری به سؤال خفه و گرفته "کجا؟ کجا؟ کجا؟"ی او پاسخ نمی‎داد. او در این هنگام سر مغرور با یال زردش را به زیر می‎اندازد و به زحمت به سمت خانه گام برمی‎دارد. زیرا خجالت می‎کشید که مأموریت سپرده شده به او را اینچنین سهل انگارانه انجام داده است. راهبین نمی‎خواستند او را راه بدهند؛ زیرا آنها فکر می‎کردند که او خر را خورده است، چیزی هم برای خوردن به او نمی‎دادند و می‎گفتند: "اول خری را که بلعیده‎‎ای هضم کن!"
اما هیرونیموس مقدس معتقد به بی گناه بودن شیر بود و اجازه داد او را به خانقاه بیاورند و به او دستور داد که بجای خر گاری را بکشد. حالا شیر سرافراز با یوغ خر گام برمی‎داشت. هنگامیکه او دوباره یک روز در چراگاه بود قافله‎ای که خر را دزدیده بود در راه بازگشت از آنجا می‎گذشت و در رأس آن خر ربوده شده با بار سنگینی از اسانس و جواهرات چهار نعل در حرکت بود. در این لحظه شیر چنان بلند می‎غرد  که دزدها ــ کاروان از چنین افرادی شکیل شده بود ــ وحشت کرده و از آنجا می‎گریزند. در این وقت شیر تمام کاروان را با خر در رأس‎شان ــ احتمالاً صد قاطر و شتر بار شده با هزاران گنجینه ــ به مقابل خانقاه هدایت می‎کند، و راهبین وقتی کاروان فوق‎العاده را در حال نزدیک شدن می‎بینند بسیار شگفتزده می‎گردند. آنها دروازه را می‎گشایند و تمام حیوانات و آخر همه اما شیر که مانند سگ کوچکی دمش را تکان می‎داد داخل می‎شوند. راهبین بخاطر هدایای عجیب مسیح بسیار خوشحال بودند ــ زیرا که اتفاقاً شب کریسمس بود. هیرونیموس اما دستور داد که از اموال خوب مراقبت کنند و وقتی صاحب اصلی آنها پیدا گشت آنها را سالم به او برگردانند. اما دزدها از ترس شیر خود را نشان ندادند و به این ترتیب پس از یک سال تمام گنجینه به صومعه تعلق می‎گیرد. شیر اما از اینکه خرش را دوباره بدست آورده است خوشحال بود. آنها دیگر چشم از هم برنمی‎داشتند، و چنین گفته می‎شود که مرد مقدس اغلب بعنوان سومین فرد در پیش آن دو بود و با آنها به زبانی صحبت می‎کرد که دیگران نمی‎فهمیدند. دوستی او با شیر و خر مانند دوستی با انسان‎ها بود، و وقتی او می‎میرد شیر و خر هم با او می‎میرند و مردم آن سه را در یک گور به خاک می‎سپرند. هیمریوس Himerius کشیش از آملیا Amelia هنگام اعلام مقدس بودن هیرونیموس پیشنهاد می‎کند که همچنین شیر و خر را هم مقدس اعلام کنند. من نمی‎دانم پیشنهادش جدی بود و یا از روی بدجنسی.

افسانه.
من با عصای پیاده‎روی‎ام در انبوهی مورچه فرو کرده بودم. مورچه‎ها وحشی و وحشتزده قاطی و درهم فرار می‎کردند. من ناگهان عصایم را بیرون کشیدم و از آنجا رفتم. مورچه‎هائی که ناپدید گشتن عصا در هوا را دیده بودند فریاد کشیدند: "چه پرنده عجیب و غریبی!" ــ یک مورچه سمج از عصا بالا آمده بود و من باید با تکان دادن عصا از شرش راحت می‎شدم. او کاملاً هیجانزده خود را به بقیه مورچه‎ها می‎رساند و نفس نفس زنان می‎گوید: "پرنده یک انسان را در چنگال خود داشت، او انسان‎ها را می‎خورد!" ــ سپس او می‎رود، عمیقاً فکر می‎کند و یک کتاب می‎نویسد: "سرشت، منشاء و ارگانیسم پرنده‎چوبی تازه کشف شده" و به استادی در رشته جانورشناسی دانشگاه مورچه‎ها منصوب می‎گردد.

ضرب‎المثل.
وزغ با خود فکر کرد این خوب نیست که انسان تنها باشد. زیرا او در تمام طول روز و شب دراز و دوستداشتنی تنها بود. هیچکس او را دوست نداشت، هیچکس با او قدم نمی‎زد، هیچکس در قهوه‎خانه با او ورق‎بازی نمی‎کرد، هیچکس او را درک نمی‎کرد.
این زندگی وحشتناکی بود.
مانند مار در کنار بار، جائیکه بد خلق بر روی چارپایه بلندی چمباته زده و شرابی که هیچگاه برایش خوشمزه نبود می‎نوشید فشی می‎کند: "صورت حساب!" و بعد پوست‎بارانی خود را می‎پوشد و خارج می‎گردد. در خیابان کلاه مخملی قهوه‎ایش را مؤدبانه می‎تکاند و بر سر می‎گذارد.
"خوب نیست که انسان تنها باشد." و بعد گریان و غمگین ادامه می‎دهد: " آیا به کسی آزار رسانده‎ام؟ مگر تقصیر من است که اینطور دیده می‎شوم."
خدای مهربان می‎گوید: "معذرت می‎خواهم، من شما را خوب درک نمی‎کنم ــ شما همین حالا یک ضرب‎المثل نقل قول کردید. آیا مگر شما یک انسانید؟"
وزغ کمی فکر می‎کند و عاقبت آهسته می‎گوید: "نه."
خدای مهربان می‎گوید: "آها."
وزغ همچنان در تنهائی به زندگی ادامه می‎داد. مگر چاره دیگری هم داشت؟ او برای اسلوب فلسفی خدای مهربان هنوز رشد نکرده بود.

یکی بود یکی نبود.


مانند آدم‎های خل خندید و بریده بریده گفت: "بیماری فراموشی نرم‎افزاری‎ست که خداوند برای بندگان برگزیده‎اش مجاناً ارسال می‎دارد" و پس از چند لحظه چین به پیشانی‎اش افتاد و پرسید: "چی می‎گفتم؟"
***
آنقدر شوت بود که به وقت دروغ گفتن برای در رفتن از زیر بار تقصیر بجای "من نبودم تو بودی" می‎گفت "یکی بود یکی نبود!"
***
پرنده‎های مهاجر جاسوسان خدا بر روی زمینند.
***
با شوخی بهش می‎گم انقدر مطالعه نکن کمی هم جای خالی یادگیری برای دیرترت بذار!
صورتش را به طرفم می‎چرخاند، نگاهی به چشمانم می‎اندازد و می‎گوید: "برای کی؟"
در حال خواندن نگاهش می‎گم: "برای چند سال دیگه‎ت!"
چشم‎هایش کمی می‎خندند، لبانش اما از هم باز می‎شوند و جدی می‎گوید: "تو هم دلت خوشه! ... چند سال دیگه! ... همین  فردا قراره حافظه ده هزار گیگابایتی بهم وصل بکنند!"

درخت کریسمس کودکان فقیر.


کودکان مردم عجیب و غریبی‎اند: آنها خود را در افکار و رویا فرو می‎برند. من قبل از عید کریسمس و بعد دوباره حتی در شب عید در گوشه مشخصی از خیابان مرتب با پسر کوچکی روبرو می‎گشتم. او با وجود سرمای سخت لباسی تقریباً تابستانی بر تن داشت. او با <دست> می‎رفت، این اصطلاح فنی آن و معنیش گدائی کردن است. این اصطلاح را این پسرها خودشان اختراع کرده‎اند. کودکانی مانند او به تعداد فراوان وجود دارند، آنها همه جا جلوی آدم را می‎گیرند و جملات از حفظ کرده‎ای را زار می‎زنند. این کودک اما زار نمی‎زد، معصومانه و استثنائی صحبت می‎کرد و چشمانش به من با اعتماد نگاه می‎کردند.
یک چنین پسر وحشی‎ای اغلب اصلاً هیچ چیز نمی‎داند، نه می‎داند در کدام کشور زندگی می‎کند و نه به کدام ملت تعلق دارد و نه می‎داند که تزار و خدائی وجود دارند یا ــ آری، مردم چنان از جهل زیاد این دسته از کودکان صحبت می‎کنند که به سختی می‎توان آنها را باور کرد. و با این حال آنها حقیقت دارند.
من یک نویسنده هستم و باور دارم که این <داستان> را خود خلق کرده‎ام. اما به نظرم چنین می‎آید که این داستان زمانی در شب کریسمس در یک شهر بزرگ و در سرمائی گزنده واقعاً رخ داده است.
من پسر کوچکی را می‎بینم که در آن روز در زیرزمین نمناک و سردی از خواب بیدار می‎شود. او یک بالاپوش کهنه بر تن داشت و از سرما می‎لرزید. او به بخار نفسی که از دهانش جاری بود نگاه می‎کرد، و چون نشستن بر روی چمدان در گوشه زیرزمین کسل کننده بود بنابراین مرتب نفسش را به شدت از دهان به بیرون می‎داد و سپس به گلوله شدن بخار و ناپدید گشتنش می‎نگریست.
اما او گرسنه بود و می‎خواست چیزی بخورد. او چند بار به استراحتگاه رفته بود، جائیکه بر روی یک کیسه خواب کهنه و نازک مادرش خوابیده و یک بقچه مانند بالش زیر سرش قرار داشت. چطور او به اینجا آمده بود؟ احتمالاً او همراه پسرش از شهر دیگری آمده و اینجا بیمار شده بود. زن کرایه دهنده آن گوشه زیر زمین دو روز قبل توسط پلیس دستگیر شده و بقیه کرایه کنندگان آن محل خود را گم و گور ساخته بودند.
پسر در دالان چیزی برای نوشیدن می‎یابد اما هیچ جا تکه نانی پیدا نمی‎گشت، و او دوباره سعی می‎کند مادرش را از خواب بیدار سازد. عاقبت تاریکی او را به وحشت می‎اندازد: مدت‎ها از تاریک شدن هوا می‎گذشت اما هیچکس چراغ را روشن نمی‎کرد. او با دست صورت مادرش را لمس می‎کند و از اینکه مانند دیوار سرد است تعجب می‎کند. او با خود فکر می‎کند "اینجا اما هوا خیلی سرد است!" و در این وقت به یاد کلاه کوچک خود که در محل خوابش قرار داشت می‎افتد. او آن را بر سر می‎گذارد و تصمیم می‎گیرد زیرزمین را ترک کند. و حالا او در خیابان ایستاده بود.
آه خدای من، اینجا دیگر چه شهری‎ست! جائی که او از آن با مادرش آمده بود مانند شب تاریک بود و پنجره خانه‎های کوتاه به محض غروب آفتاب با کرکره بسته می‎گشتند و دیگر کسی در خیابان دیده نمی‎شد. در عوض آنجا گرم بود و به او غذا می‎دادند. اما در اینجا ــ آه، کاش فقط چیزی برای خوردن می‎داشت! و این سر و صدا و همهمه چیست، و چه زیاد نور و انسان و اسب و ارابه وجود دارد ــ  و سرما! از سوراخ بینی حیوان‎ها که مجبور به تند رفتنند بخار سفیدی بیرون می‎زند، سم‎هایشان از میان برف نرم و شل گاهی با آهنگی روشن بر سنگفرش خیابان کوبیده می‎شوند. و چگونه انسان‎ها همه همدیگر را هل می‎دهند! و، خدای مهربان، چه میلی به خوردن غذا خوردن دارد، حتی اگر هم فقط یک تکه کوچک از هرچه می‎خواهد باشد. و چه زیاد انگشت‎هایش از سوز سرما درد می‎کنند.
و آنجا دوباره یک خیابان دیگر است. اما خیابان واقعاً زیبائی‎ست. اما آن چه است؟ آه، چه پنجره بزرگی، و در پشت پنجره یک اتاق است، و در این اتاق یک درخت به بزرگی سقف قرار دارد، یک درخت کریسمس، یک درخت بزرگ کاج، و بر رویش شعله‎های کوچک فراوانی سوسو می‎زنند، چه زیاد سیب و چیزهای طلائی به آن آویزانند، و در اطرافش اسب و عروسک‎های کوچک قرار دارند، و بچه‎ها در اتاق می‎دوند، و همه لباس‎های تمیز و زیبای جشن بر تن دارند، و آنها می‎خندند و بازی می‎کنند و می‎نوشند و خوردنی‎های قشنگی می‎خورند. و از آنجا صدای موسیقی هم به گوش می‎رسد، آدم می‎تواند آن را از میان پنجره‎های بزرگ کاملاً شفاف بشنود. پسر کوچک نگاه می‎کرد و  شگفتزده شده بود، اما بعد درد دستش را احساس می‎کند و به رفتن ادامه می‎دهد.
دوباره او از طریق یک پنجره اتاقی را می‎بیند. در آنجا تعدای از همان درخت کریسمس قرار دارند، اما نه به آن بلندی، و بر روی میزها شیرینی‎های زیادی قرار دارند، قرمز و زرد و سفید و قهوه‎ای، و در پشت میز طویلی چهار خانم شیک‎پوش ایستاده‎اند و به هر که کنار میز می‎آید از شیرین‎های قشنگ‎شان می‎دهند. درب مرتب بازمی‎گشت و مردم زیادی از خیابان پیش آن خانم‎ها می‎رفتند. پسر ایستاده است و نگاه می‎کند و وقتی درب دوباره باز می‎گردد او هم همراه بقیه مردم داخل می‎شود.
آه، چقدر مردم از دست او عصبانیند، سرش فریاد می‎کشند و می‎خواهند بیرونش کنند! یکی از آن سه خانم سریع به سمتش می‎آید، به او یک کوپک Kopeke می‎دهد، و بعد درب را هم برایش باز می‎کند و او را دوباره به خیابان می‎فرستد ... او چه وحشتی کرده بود! کوپک از دستش با سر و صدا روی پله‎ها می‎افتد، اما او برای برداشتن پول دیگر قادر به خم کردن انگشتان به رنگ آبی و سرخ گشته‎‎اش نبود.
او تا جائیکه می‎تواند سریع به رفتن ادامه می‎دهد. اما به کجا؟ او به این خاطر که خود را تنها و رها گشته احساس می‎کرد خیلی غمگین است، خیلی تلخ غمگین، و اضطراب می‎خواهد دوباره به سراغش آید. اما ناگهان ــ باز آنجا دیگر چه چیزی دیده می‎شود؟ آنجا مردم تنگاتنگ هم ایستاده و شگفتزده‎اند: در پشت شیشه بزرگ سه عروسک کوچک با لباس‎های قرمز و سبز نشسته‎اند و یک مرد سالخورده با یک ویولن بزرگ و دو پیرمرد دیگر با ویولن‎های کوچک می‎نوازند و سرشان را با ریتم تکان می‎دهند. پسر ابتدا فکر کرد که آنها همگی واقعاً زنده‎اند، اما وقتی حدس زد و مطمئن گشت که آنها عروسکند باید می‎خندید. پسر کوچک تا حال چنین عروسک‎هائی را ندیده بود.
او ناگهان احساس کرد که کسی یقه کتش را از پشت گرفته است: یک پسر بزرگ پشت سرش ایستاده بود، ناگهان بر سرش می‎کوبد، کلاه را از سر او برمی‎دارد و لگد محکمی به او می‎زند. پسر به زمین می‎افتد. اما چون همه چیز رنگ به رنگ می‎گشت و در گوشش چیزی فریاد می‎کشید بنابراین مضطرب و هراسان می‎گردد، از جا می‎جهد و می‎دود و می‎دود تا اینکه خیابان‎های روشن پشت سرش قرار می‎گیرند. او از زیر یک دروازه به  درون می‎خزد و وارد یک حیاط غریبه می‎شود و آنجا در پشت دسته‎ای چوب چمباته می‎زند و با خود فکر می‎کند: "اینجا مردم پیدایم نمی‎کنند، و هوا هم تاریک است."
و به این ترتیب او آنجا خود را کاملاً آرام مچاله می‎کند و چمباته می‎زند و به زحمت می‎تواند نفس بکشد. اما ناگهان، کاملاً ناگهانی، حالش خیلی خوب می‎شود، پاها و دست‎هایش دیگر از سوز سرما درد نمی‎کردند و او چنان گرمش می‎شود که انگار بر روی نیمکت کنار اجاق نشسته است. "من اینجا چند لحظه خواهم نشست و بعد دوباره برای دیدن عروسک‎ها می‎روم"، او در حال فکر کردن به عروسک‎ها لبخند می‎زند. و بعد ناگهان به نظرش می‎رسد که صدای آواز مادرش را می‎شنود، کاملاً آهسته، اما او آن را می‎شنید. "مامان، من خوابیده‎ام ــ آه، اینجا خوابیدن چقدر خوب است."
"بچه، کریسمس شده است، بیا پیش من، به سمت درخت کریسمس."
او فکر می‎کند که این مادر او بوده است، اما نه، آن صدای مادرش نیست. پس چه کسی او را صدا می‎زد؟ پسر او را نمی‎دید، اما کسی خود را روی او خم می‎سازد و تاریکی او را در بر می‎گیرد و پسر دستش را به سوی او دراز می‎کند ــ در این وقت ناگهان ــ آه، چه روشنائی زیادی! چه درخت کریسمسی! همه چیز در اطرافش نور می‎دادند و می‎درخشیدند، همه جا عروسک‎های زیبای فراوان ــ اما نه، آنها پسران و دختران واقعی کوچکی هستند. آنها در هوا معلقند، آنها او را می‎بوسند و با خود می‎برند. او احساس می‎کند که در نوسان است ــ و آنجا، آری، مادرش آنجاست و برایش سر تکان می‎دهد و با مهربانی به او لبخند می‎زند.
پسر بلند می‎گوید "مامان! مامان! آه، چقدر اینجا زیباست، مامان!". او کودک‎ها را در آغوش می‎گیرد و می‎خواهد سریع برایشان از عروسک‎ها بگوید. او خنده‎کنان از آنها می‎پرسد "کدامتان پسر و کدامتان دخترید؟" و همه آنها را دوست داشت. آنها به او جواب می‎دهند: "اینجا در نزد کودکان مسیح کریسمس است. اینجا در آسمان همیشه برای تمام کودکانی که در روی زمین درخت کریسمس ندارند جشن کریسمس بر پا می‎شود". و او می‎فهمد که همه پسرها و دخترها زمانی بر روی زمین مانند او بوده‎اند.
مادران این کودک‎ها هم آنجا ایستاده‎اند. آنها می‎گریند، و پسرها و دخترهایشان را که حالا به سمتشان در پروازند و آنها را می‎بوسند در بین کودکان می‎شناسند.  آنها با دست‎های خود اشگ از گونه مادرشان پاک می‎کنند و از آنها خواهش می‎کنند که گریه نکنند، زیرا که حالا دیگر وضعشان خیلی خوب است ...