عشق و عقل.

همیشه عاشق عشق بودن و یک شور اصیل داشتن امتیاز مردمی‎ست که هیچ کاری ندارند. این تنها مزیت طبقه بیکار یک کشور است.
باید همیشه عاشق بود. این دلیلی‎ست که چرا نباید هرگز ازدواج کرد.
وقتی آدم عاشق است ابتدا به خودش دروغ می‎گوید و در پایان پیوسته به دیگران.
تنوع طرح‎ها هیچ تغییری در منحصر به فرد بودن شور و شوق نمی‎دهند. فقط آن را عمیق‎تر می‎سازند. ما در زندگی خود در بهترین وجه می‎توانیم یک ماجرای بزرگ داشته باشیم، و راز زندگی این است که این ماجرا را اغلب تا آنجا که ممکن است دوباره تکرار کنیم.
در حقیقت فقط عشق قادر به زنده نگهداشتن است.
وقتی دوستت داشته باشند دیگر فقیر نیستی.
عشق به آدم برای همه چیز یک غریضه هدیه می‎دهد.
تفسیر صحیح این جهان عشق است و نه فلسفه آلمانی، تفسیر آن جهان هرچه می‎خواهد باشد.
من عادت داشتم جاه طلبی را از بزرگ‎ترین چیزها در جهان بدانم. این درست نیست. عشق از بزرگ‎ترین چیزهاست. چیزی بجز عشق وجود ندارد.
عشق از فانتزی‎ای تغذیه می‎کند که ما را خردمندتر از آنچه می‎دانیم می‎سازد، بهتر از آنچه احساس می‎کنیم و اصیل‎تر از آنچه هستیم. توسط عشق می‎توانیم زندگی را بعنوان یک واحد ببینیم. توسط عشق و فقط توسط عشق است که می‎توانیم دیگران را در روابط واقعی و ایده‎آل‎شان درک کنیم. فقط چیزهای زیبا می‎توانند خود را به عشق نزدیک سازند. اما به نفرت همه چیز خود را نزدیک می‎سازد.
نفرت انسان را بدون آنکه متوجه گردد کور می‎سازد. عشق می‎تواند در دورترین ستاره هم سنگ نبشه‎ای را بخواند، اما نفرت چشمانت را چنان سخت خیره می‎سازد که تو از بالای باغ تنگ و دیوار کشیده شده هوس نازل خود چیزی نخواهی دید.
اکثر مردم برای عشق و شگفتی زندگی می‎کنند، اما ما باید توسط عشق و شگفتی زندگی کنیم.
وقتی به ما عشق هدیه می‎گردد، بنابراین باید بدانیم که ما به کلی لایق آن نیستیم. هیچکس لایق آن نیست که دوست داشته شود.
همه لایق عشقند، فقط کسانی لایق عشق نیستند که خود را لایق آن می‎دانند.
عشق امر مقدسی‎ست و برای دریافتش باید زانو زد، و لب‎ها و قلب‎های کسانی که آن را دریافت می‎کنند باید این را بگویند:
".Domine, non sum dignus"
افراد ناکامل به عشق محتاجند و نه افراد کامل.
وقتی به دست خود و یا به دست دیگران زخمی می‎گردیم باید عشق ما را مداوا کند ــ وگرنه عشق چه معنائی می‎تواند داشته باشد؟
احساسات انسان‎هائی که آدم دیگر دوست‎شان ندارد همیشه چیزی مضحک در خود دارند.
عشق و درد بزرگ توسط افزونی خویش نابود می‎گردند.
فقط عشق در نگاه اول نیست که رضایت بخش  است، عشق در پایان فصل بسیار رضایت بخش‎تر است.
دوستی از عشق خیلی حزن انگیزتر است. دوستی طولانی‎تر از عشق دوام می‎کند.
در حقیقت عقل و بزدلی هر دو یکی‎اند.
عقل فقط نام تجاری شرکت است. و هیچ چیز دیگر.
من می‎توانم زور خشن را تحمل کنم اما عقل خشن کاملاً غیر قابل تحمل است، به کار بردنش بی شرمانه است و در زیر ذهن قرار دارد.
تنها ذهن فکور با روح هنر غریبه است.
من اعتراف می‎کنم که به اشخاص با ایمان معبد عقل متعلق نیستم. به نظر من خرد بشری غیرقابل اعتمادترین و فریبنده‎ترین فرمانده در زیر خورشید است، شاید به استثنای عقل زنانه. البته ایمان یک چراغ روشن در پای ماست و گیاه غریبی در تفکرمان که به مراقبت دائمی محتاج است.
همه فکرها غیر اخلاقی‎اند. ماهیت اصلی فکر تخریب است. وقتی شما در مورد چیزی فکر می‎کنید آن را می‎کشید. هیچ چیز از چنگ اندیشه جان سالم به در نمی‎برد.
علم هرگز نمی‎تواند بر چیزهای غیر منطقی غلبه کند، از این رو در این جهان آینده‎ای هم ندارد.
گوش کردن کار بسیار خطرناکی‎ست. گوش کردن می‎تواند متقاعدت سازد، و کسی که اجازه می‎دهد توسط برهانی متقاعدش سازند از اساس شخص نامعقولی‎ست.
من از این با ذوق بودن تا حد مرگ بیزارم. امروزه همه با ذوقند. تو نمی‎توانی جائی بروی بدون آنکه به مردم با ذوق برخورد نکنی. این به معنای واقعی کلمه یک بلای عمومی شده است. یکی از آرزوهای بزرگم این است که کاش بشود چند احمق هم برایمان باقی بمانند.
فکر کردن فوق‎العاده است اما فوق‎العاده‎تر از آن تجربه است.
جدیت در کند ذهنی بالغ می‎گردد.
از عادات غیر ظریفی که امروزه مردم دارند یکی هم این است: وقتی یک نفر فکری را بیان می‎کند می‎پرسند که آیا آن جدی‎ست یا نه. هیچ چیز بجز اشتیاق جدی نیست. عقل چیز جدی‎ای نیست، هرگز هم نبوده است. عقل آلت موسیقی‎ای است که آدم با آن می‎نوازد و دیگر هیچ.
آگاهی می‎تواند بداختر باشد. شبهه است که ما را به هیجان می‎آورد. یک مه تمام چیزها را شگفت انگیز می‎سازد.
امروزه اکثر مردم بخاطر نوعی از عقل سلیم خزنده می‎میرند و ابتدا وقتی آن را کشف می‎کنند که دیگر دیر شده است، و اشتباهات‎شان تنها اشتباهاتی‎اند که هرگز از آنها پشیمان نمی‎گردند.
انسان‎ انواع و اقسام چیزهاست اما منطقی نیست.
"تو خودت گفتی که یک سرما خوردگی شدید ارثی یا چیزی شبیه به آن نیست."
"می‎دانم، مراقب بود که نباشد ــ اما من مایلم ادعا کنم که حالا چنین است. علم مدام ترقی‎های حیرت‌انگیزی می‎کند."

جوانی و زیبائی.

خدایان به کسانیکه آنها را دوست دارند اجازه جوان ماندن می‎دهند.
جوانی تنها چیز با ارزش است.
جوانی! جوانی! هیچ چیز در جهان بجز جوانی وجود ندارد!
تنها چیزی که تصاحب کردنش ارزش دارد جوانی‎ست.
برای بدست آوردن دوباره جوانی خویش فقط لازم است که حماقت‎های آن دوران را تکرار کنیم.
راز جوان ماندن در این است که هرگز خود را به حسی ناگوار تسلیم نسازیم.
من برای بدست آوردن جوانیم حاضرم هر کاری بجز نرمش، صبح زود از خواب برخاستن و انسان صادقی گشتن انجام دهم.
از جهل جوانان صحبت کردن مهمل است. تنها کسانی که من به عقایدشان با احترامی خاص گوش می‎دهم مردمی از من خیلی جوان‎ترند. معتقدم که آنها از من پیشترند.
هیچ چیز با جوانی برابری نمی‎کند. افراد میانسال در گرو زندگی‎اند. سالخوردگان در اتاق زیر شیروانی زندگانی می‎زیند. جوانان اما آقا و سرور زندگی‎اند. یک پادشاهی در انتظار جوانان است. همه بعنوان پادشاه زاده می‎گردند و بسیاری از مردم مانند بسیاری از پادشاهان در تبعید می‎میرند.
جوانی زمان کامرانی‎ست.
جوانی قیل و قال نیست. جوانی یک هنر است.
امروزه پدر و مادر کمتری ملاحظه آنچه را که فرزندانشان به آنها می‎گویند می‎کنند. احترام دمده گشته به کودکان تقریباً منقرض شده است.
زندگی برای بعضی از انسان‎های جوان با یک استعداد طبیعی برای افراط شروع می‎گردد؛ اگر از این استعداد در محیطی مساعد و مطبوع مراقبت گردد بعد می‎تواند چیز واقعاً بزرگ و شگفت انگیزی بوجود آید. اما معمولاً چنین افرادی به جائی نمی‎رسند.
آرامش شرط اولیه کمال است. هدف کمال جوانی‎ست.
زودرس بودن یعنی کامل بودن.
تراژدی سالمندی این نیست که آدم پیر است، بلکه آدم جوان است.
من این تجربه را کرده‎ام، به محض اینکه مردم برای بهتر دانستن بقدر کافی پیر می‎شوند دیگر هیچ چیز نمی‎دانند.
هدف زندگی آرامش است و نه کار.
کسیکه تمام فکرش را متمرکز زیبائی فرم سازد بقیه چیزها برایش اهمیت کمتری می‎یابند.
زیبائی‎ای که حواسش را به هیجان آورده بود وجدانش را هم لمس کرد.
زیبائی درون هر زندگی چرت می‎زند و منتظر است بیدارش سازند.
شیک‎پوشی Dandytum اثبات مدرن گشتن کامل زیبائی‎ست.
من همیشه می‎خواهم باور کنم که قدرت و زیبائی از یک مسیر می‎گذرند.
تنها چیزهای واقعاً زیبا آنهائی هستند که به ما مربوط نیستند. تا زمانیکه چیزی مفید یا ضروری به نظر ‎برسد یا ما را به نحوی به حرکت اندازند، ما را با درد یا خوشی پر سازد، حس‎های‎مان را شدیداً برانگیزاند و تا زمانیکه بخش جدا نشدنی و ضروری از محیط‎مان را تشکیل دهد، بنابراین فراتر از حوزه هنری‎ست.
تمام چیزهای زیبا به زمان‎های زیبا تعلق دارند.
مفهوم‎های زیبائی همانقدر متعددند که حالت روانی انسان‎ها می‎باشند. زیبائی نماد تمام نمادهاست. زیبائی همه چیز را آشکار می‎سازد، زیرا که زیبائی هیچ چیزی را بیان نمی‎کند. زیبائی با نشان دادن خویش تمام جهان آتشین رنگ را به ما نشان می‎دهد.
از مشخصه‎های یک فرم زیبا یکی هم این است که آدم می‎تواند همیشه هرچه را که مایل است در آن قرار دهد، و مایل به دیدن هرچه باشد می‎تواند همیشه در آن ببیند؛ و زیبائی‎ای را که مایل است به اثر هنری ببخشد بدهد، سبب به خالق مبدل گشتن منتقدین گردد و از هزاران چیز مختلفی تعریف کند که در روح مجسمه ساز، نقاش یا تراش دهنده جواهرات زنده نبودند.
هیچ چیز سالمی در ستایش زیبائی قرار ندارد. زیبائی بیش از حد درخشنده است که بخواهد سالم باشد. کسی که زیبائی را فرم مسلط زندگیش می‎سازد همیشه در چشم جهان مانند یک رویائی ناب به نظر می‎آید.
آدم به محض محاصره گشتن توسط چیزهای زیبا می‎تواند بدون فلسفه هم خیلی خوب از عهده زندگی برآید.
وقتی آدم زیبائیش را از دست می‎دهد ــ از هر نوعی که می‎خواهد باشد ــ بعد همه چیزش را از دست می‎دهد.
زیبائی فرمی از نبوغ است ــ در واقع از نبوغ هم بالاتر است، زیرا که به توضیح محتاج نیست. زیبائی به بزرگ‎ترین حقیقت جهان تعلق دارد، درست مانند نور خورشید یا بهار یا بازتاب صدف نقره‎ای رنگ که ما آن را ماه می‎نامیم بر روی آب تیره. در این باره کسی نمی‎تواند مخالفت کند. زیبائی دارای حق الهی به حاکمیت است. زیبائی تصاحب کنندگان خویش را به شاهزاده تبدیل می‎کند.
وقتی یک انسان زیبائی هنرمندانه چیزی را می‎بیند احتمالاً خیلی کم از اهمیت اخلاقی آن خواهد پرسید. اما اگر اشتیاقش برای اخلاق حساس‎تر از تأثیرات زیبائی شناسی باشد به این ترتیب او در برابر سؤالات مربوط به سبک، به طراحی و از این دست سؤالات کور خواهد بود.
هیچ شیئی چنان زشت نیست که در زیر نور و سایه خاصی نتواند زیبا دیده گردد؛ هیچ شیئی آنچنان زیبا نیست که نتواند تحت شرایط خاصی زشت دیده شود. من فکر می‎کنم که زیبائی در تمام بیست و چهار ساعت یک بار زشت و زشتی یک بار زیبا دیده می‎شوند.
اما زیبائی، زیبائی واقعی، زمانی به پایان می‎رسد که بیان معنوی آغاز می‎گردد. معنویت در اصل نوعی اغراق است و هماهنگی هر چهره‎ای را نابود می‎سازد. در لحظه‎ای که آدم برای فکر کردن می‎نشیند کاملاً بینی یا کاملاً پیشانی یا چیز وحشتناکی شبیه به اینها می‎گردد. به مردان مؤفق در شغلی که آموخته‎اند نگاه کنید. ببینید آنها چه شنیع دیده می‎گردند! البته بجز روحانیت. اما روحانیت حتی فکر هم نمی‎کند.
از تمام چیزهای زشت گل‎های مصنوعی یقیناً زشت‎ترینند.

زندگی و اخلاق.(1)


من تفاوت بزرگی بین مردم قائلم. من دوستانم را بخاطر وضع خوب ظاهرشان انتخاب می‎کنم، آشنایانم را بخاطر اسم و رسم‎شان و دشمنانم را با توجه به عقل سالم‎شان. آدم نمی‎تواند بقدر کافی در انتخاب دشمنانش محتاط باشد. من دشمنی ندارم که احمق باشد. تمام دشمنانم انسان‎هائی برخوردار از توانائی‎های ذهنی‎اند و به این خاطر برایم حرمت قائلند.
من انسان‎ها را به اصول‎ها ترجیح می‎دهم و انسان‎های بدون اصول برایم بهتر از هر چیز دیگری در جهان می‎باشند.
فقط ابلهان توسط آنچه می‎بینند قضاوت نمی‎کنند. راز واقعی جهان قابل مشاهده بودنش است و نه نامرئی بودن آن.
بشردوستان هر نوع احساسی برای بشریت را از دست می‎دهند. این ویژگی ممتاز آنهاست.
فقط کیفیت‎های سطحی بیشتر دوام می‎آورند، طبیعت عمیق‎تر انسان زود افشاء می‎گردد.
در اصل من معمولاً آنچه را که واقعاً فکر می‎کنم بر زبان می‎آورم. امروزه این یک اشتباه بزرگ است. آدم وقتی درک شود در معرض خطر بزرگی قرار می‎گیرد.
این قاعده سخت و غیر قابل تردید که آدم چه باید بخواند و چه نخواند ابلهانه است. آدم باید همه چیز را بخواند. ما نیم بیشتر آموزش امروز خود را از چیزهائی داریم که نباید خوانده می‎گشتند.
البته من می‎دانم که رعایت نکردن یک قرار ملاقات تجاری وقتی آدم بخواهد حسی برای زیبائی زندگی حفظ کند چقدر مهم می‎باشد.
من تا یک گل برای سوراخ جا گلی روی یقه کتم نداشته باشم هرگز اشتهای غذا خوردن نخواهم داشت.
جدا شدن از کسیکه آدم برای زمان خیلی کوتاهی او را شناخته همیشه دردناک است. غیبت دوستان قدیمی را می‎توان با متانت تحمل کرد. اما یک لحظه جدائی موقت از فرد تازه شناخته شده تقریباً غیر قابل تحمل است.
من هرگز بدون دفتر خاطرات روزانه‎ام سفر نمی‎کنم. آدم باید همیشه در قطار چیز هیجان انگیزی برای خواندن داشته باشد.
هنرپیشه‎ها خیلی خوشبخت‎اند. آنها می‎توانند انتخاب کنند که آیا می‎خواهند در یک تراژدی بازی کنند یا در یک کمدی، می‎خواهند رنج ببرند یا خوش باشند، بخندند یا اشگ بریزند. اما در واقع زندگی طور دیگری‎ست. اکثر مردها و زن‎ها مجبورند نقش‎هائی را بازی کنند که مناسب‎شان نیست.
جهان یک صحنه نمایش است، اما بازیگران بدی در نمایش نقش دارند.
اولین تراژدی زندگی اعمالند و دومین تراژدی واژه‎ها می‎باشند. شاید واژه‎ها بدتر باشند. واژه‎‎ها بیرحمترینند ...
هرگاه من در پارک یا بی مقصد در پیکادلی Piccadilly قدم می‎زدم، عادت داشتم کسانی را که از کنارم می‎گذشتند با دقت تماشا کنم و از خودم با کنجکاوی دیوانه‎واری بپرسم که او زندگی را چگونه می‎گذراند. بعضی مرا مجذوب خویش می‎ساختند و بعضی دیگر در من وحشت ایجاد می‎کردند. زهر گوارائی در هوا پخش بود. من احساس میل شدیدی به یک حادثه شگفت انگیز می‎کردم ...
من از بستگانم بیزارم. احتمالاً این بیزاری از آنجا ناشی می‎شود که افرادی مانند ما نمی‎توانند تحمل کنند که کسان دیگری هم همان اشتباهاتی را داشته باشند که ما داریم.
کودکان ابتدا پدر و مادرشان را دوست دارند. بعد از گذشت زمان معینی در باره آنها قضاوت می‎کنند. و به ندرت ــ اگر نخواهیم بگوئیم هرگز ــ آنها را می‎بخشند.
عشق یک مادر البته بسیار مؤثر است، اما اغلب به طور عجیبی خودخواهانه می‎باشد.
مادر شما زنی خوش قلب است. اما زنان خوب دیدگاه محدودی از زندگی دارند، افق‎شان بسیار باریک و علایق‎شان ناچیز است.
یک بار در هفته با بستگان خود غذا خوردن کاملاً کافی‎ست.
حالا که من در باره آن فکر می‎کنم به یاد می‎آورم که هرگز نشنیدم مردی از برادرش ذکر کند. به نظر می‎رسد که اکثر مردها با چنین کاری منافات دارند.
من در زندگی هرگز برادری نداشتم و هیچ قصد هم ندارم در آینده دارای برادر شوم.
امروزه هیچ کس به بستگان دور خود توجه‎ای نمی‎کند. آنها سال‎هاست که از مد افتاده‎اند.
من آدم‎های زیادی را می‎شناسم که حاضرند برای داشتن یک پدر بزرگ صد هزار دلار بدهند، و بیشتر از آن هم برای شبح خاندان خود می‎پردازند.
من می‎ترسم که تو به مکالمه افراد مسن‎تر از خود گوش داده باشی. این کار همیشه مشکلات خود را دارد و اگر اجازه دهی که این کار از عاداتت گردد، بعد کشف خواهی کرد که چه اثر نامطلوبی بر تکامل شعور خواهد گذارد.
اخلاق نگرشی‎ست که ما در باره مردم داریم، مردمی که شخصاً شیفته‎شان نیستیم.
وحشت از جامعه که بنیان اخلاق است و وحشت از خدا که راز مذهب است ــ این دو چیز بر ما حاکمند.
هنر و اخلاق کاملاً متفاوت و مناطقی جدا از هم می‎باشند.
من نه چیزی را تأیید و نه رد می‎کنم. این یک رفتار بی مزه در مقابل زندگی‎ست. ما که به دنیا نیامده‎ایم تا با پیشداوری‎های اخلاقی لاف بزنیم.
سنگ محک طبیعت لذت است و نشانه رضایت او. وقتی ما خوشحالیم همیشه خوبیم، اما وقتی ما خوب هستیم همیشه خوشحال نیستیم.
من هرگز نتیجه اخلاقی نمی‎گیرم. معمولاً مردی که نتیجه اخلاقی می‎گیرد منافق است، و زنی که نتیجه اخلاقی می‎گیرد بدون شک زن زشتی‎ست.
تعمیم دادن‎های روشنفکرانه همیشه جذابند، اما تعمیم دادن‎های اخلاقی کاملاً بی ارزشند.
تنها تفاوت فرد مقدس و فرد گناهکار در این است که افراد مقدس یک گذشته دارند و افراد گناهکار یک آینده.
وقتی گناهکاران با مقدسین صحبت می‎کنند همیشه خشن هستند.
هنر رمانتیک خود را با استثناء و با فرد مشغول می‎سازد. چون انسان‎های خوب تیپ‎های معمولی می‎باشند بنابراین از نظر هنری بی ثمرند. انسان‎های بد از نظر هنری شیء شگفت انگیزی برای مطالعه هستند. آنها رنگارنگ‎اند، متفاوت و عجیب.
مردم خوب شکیبائی را می‎آزارند و شروران فانتزی را.
او همچنین این عادت بد را دارد که خود را به اخلاقیات عادی گشته تسلیم سازد. او به ما مرتباً اطمینان می‎دهد که خوب بودن یعنی خوب بودن و بد بودن یعنی بد بودن. گاهی هم او تأثیر تقریباً جذابی می‎گذارد.
معیار پاکدامنی و پرهیزکاری یک پدیده جالب روحی‎ست، و گرچه ژست اخلاقی از همه ژست‎ها زننده‎تر است، با این حال می‎خواهد چیزی نامیده شود که دارای ژست باشد.
با تمام نیات خوب یک فاجعه همراه است: زود تصمیم گرفتن در انجام آنها.
هر مشغله فکری با تصوری از رفتار خوب و بد وقفه در تکامل معنویت است.
نیات خوب مداخله در قوانین علمی تلاش‎های بیهوده‎ایند که سرچشمه‎شان خودخواهی خالص و حاصلشان یقیناً با صفر برابر است.
نیات خوب چک‎هائی هستند که به بانکی که آدم در آن حساب بانکی ندارد واریز می‎شوند.
وجدان همه ما را به آدمی خودخواه مبدل می‎سازد.
عشقبازی‎های شبانه موجب فجایع بسیاری می‎شوند.
فضائل! که می‎داند فضیلت چیست، نه تو میدانی، نه من و نه هیچ کس.
تمام تقلیدها در چیزهای اخلاقی و در زندگی زیانبارند.
هر همدردی شریف است، اما همدردی با درد و رنج کمترین شرافت را داراست، چیزی‎ست آمیخته با خودخواهی و هسته بیماری را در خود دارد. ترس خاصی بخاطر امنیت‎مان در آن قرار گرفته است. ما می‎ترسیم که خودمان هم به وضعیتی مشابه با جذامی یا نابینا دچار گردیم، و ما می‎ترسیم که سپس دیگر هیچ کس از ما مراقبت نکند.
اما احساس همدردی با درد البته همیشه وجود خواهد داشت.
همدردی ممکن است باری از دوش مردم فقیر کم کند اما خود فقر باقی می‎ماند.
من می‎توانم با همه چیز همدردی کنم بجز درد و رنج.
برای این هیچ همدردی ندارم. این بیش از حد کریه، بیش از حد وحشتناک و ناگوار است. امروزه دشمن زندگی بودن در همدردی با درد و رنج قرار دارد. آدم باید با رنگ‎ها، با زیبائی‎ها و با شادی‎های زندگی همدردی احساس کند. هرچه کمتر در باره غم‎های زندگی صحبت کردن خیلی بهتر است.
من به هیچ وجه این همدردی مدرن با بیماران را تائید نمی‎کنم. من آن را دشمن زندگی می‎دانم. سلامتی اولین وظیفه در زندگی‎ست.
چیزی مانند یک تأثیر خوب وجود ندارد.
هر تأثیری غیر اخلاقی‎ست ــ غیر اخلاقی از نقطه نظر علمی
چون تأثیر گذاردن بر یک انسان چنین معنا می‎دهد که انگار آدم روح خود را به او می‎دهد. او دیگر به افکار طبیعی‎اش یا در اشتیاق‎های طبیعی‎اش ملتهب نمی‎گردد. فضائل او در حقیقت به او متعلق نیستند. گناهانش ــ اگر چیزی مانند گناه وجود داشته باشد ــ وام گرفته شده‎اند. او پژواک موسیقی کس دیگری خواهد گشت، بازیگر نقشی که برای او نوشته نگردیده. هدف زندگی گسترش دادن خود و تحقق بخشیدن کامل به طبیعت خویش است ــ این چیزی‎ست که به خاطرش همه ما اینجائیم. امروزه انسان‎ها از خودشان می‎ترسند. آنها بالاترین وظیفه را از یاد برده‎اند، وظیفه‎ای که آدم به خودش بدهکار است.
مردم خود را بیش از حد جدی می‎انگارند. این گناه نخستین جهان است. اگر انسان غارنشین خنده را درک می‎کرد یقیناً تاریخ جهان متفاوت می‎بود.
او اصولاً دیر می‎آمد، زیرا معتقد بود: وقت شناسی وقت آدم را میدزدد
اعتدال چیزی‎ست کشنده. کافی بودن مانند یک وعده غذا خیلی بد است. بیشتر از کافی بودن مانند یک ضیافت است.
وظیفه چیزی‎ست که آدم از دیگران انتظار دارد و نه از خودش.
مقیاس چیزی‎ست مانند فاجعه.
هیچ چیز مانند افراط کامیاب نیست.
نه هنر موافقت و مخالفت اخلاقی می‎شناسند و نه علم.
اخلاق برای من تکیه گاهی نیست. من از بدو تولد یک آنتینومیست Antinomist هستم. من به کسانی متعلقم که برای استثناها خلق گشته‎اند و نه برای قاعده.
در حالی که می‎دانم در آن چیزی که آدم انجام می‎دهد هرگز بی عدالتی قرار ندارد، معتقدم که در آنچه آدم می‎گردد می‎تواند بی عدالتی قرار داشته باشد.
من هرگز با یک انسان پیرو اخلاق مواجه نشده‎ام که بی عاطفه، بی رحم، کینه جو، ابله و بدون کوچک‎ترین عشق به انسان نباشد. چنین انسان‎های به اصطلاح پیرو اخلاق حیوانات وحشی‎ای هستند. من ترجیح می‎دهم پنجاه گناه غیر طبیعی می‎داشتم تا یک فضیلت غیر طبیعی. زیرا فضیلت غیر طبیعی جهان را برای کسانی که رنج می‎کشند به جهنمی زودرس مبدل می‎سازد.