نقل قول و ضرب‌المثل‌هائی از برشت.


وقتی یک دوست می‎رود، باید در را بست، وگرنه خانه سرد می‎شود.
***
بانک‎زنی یک اقدام آماتورانه است. حرفه‎ای‎های واقعی یک بانک تأسیس می‎کنند.
***
کارمندان بانک دقیق‎‎تر از دوستداران‎‎ـ‎کتاب می‎خوانند ــ آنها این را بهتر می‎دانند که چه ضرری از خواندن سرسری می‎تواند ناشی گردد
***
اینهمه گزارش. اینهمه پرسش.
***
آنچیزی‎ که از پی مشکلات می‎آید و در جلوی عمل حرکت می‎کند را تفکر نامند.
***
فنلاندی‎ها دو زبانه سکوت می‎کنند.
***
بهار در راه است.
ای مسیحی، از خواب برخیز!
برف در حال ذوب شدن است.
مرده‎ها استراحت می‎کنند، و آنچه هنوز نمرده است حالا دست به کار می‎گردد.
***
اجازه فاسد شدن به کسی ندادن، همچنین به خود. برای همه شادی خواستن، همچنین برای خود. این خوب است.
***
جهان را تغییر ده؛ جهان به آن محتاج است.
***
کارتاژ Karthago بزرگ سه جنگ برپا ساخت. پس از اولین جنگ هنوز قدرتمند بود. پس از دومین جنگ هنوز هم قابل سکونت بود. پس از سومین جنگ اما دیگر چیزی از آن بر جای نبود.
***
بجای ترس از مرگ بهتر است از این زندگی ناکافی و ناقص ترسید!
***
از آقای کاف پرسیده شد: "وقتی شما یک انسان را دوست دارید چه کاری برایش انجام می‎دهد؟"
آقای کاف جواب داد: "من از او یک طرح می‎کشم و تلاش می‎کنم که شبیه‎اش گردد."
"کی؟ طرح؟"
آقای کاف جواب داد: "نه، انسان."
***
کسیکه A می‎گوید نباید حتماً B را هم بگوید. او می‎تواند این تشخیص را بدهد که گفتن A اشتباه بوده است.
***
یک نمایش مدرن نباید به این خاطر که تا چه اندازه از عادات مردم را ارضاء می‎سازد قضاوت شود، بلکه به این خاطر که چه اندازه این عادات را عوض می‎سازد.
***
وای بر آنانکه تحقیق نکرده حرف می‎زنند.
***
Me-ti به Tu-fu گفت: بهتر است بجای <جاودان> بگوئی <برای زمانی>، بجای <من می‎دانم> بگوئی <من امیدوارم> و بجای <من نمی‎توانم بدون این و آن زندگی کنم> بگوئی <من بدون این و آن سخت زندگی می‎کنم>. بعد با اطمینان زندگی می‎کنی و می‎گذاری که دیگران هم مطمئن‎تر زندگی کنند.
***
مردی که چیزی برای گفتن دارد و شنونده‎ای نمی‎یابد روزگارش خوب نیست. روزگار مردمی که کسی را نمی‎یابند که به آنها چیزی بگوید سخت‎تر است.
***
آیا این ساده‎تر نیست که دولت مردم را بر کنار و مردم دیگری را انتخاب کند؟
***
برای پیروزی بر کارهای سخت باید آنها را آسان پنداشت.
***
حقیقت را فقط با فریب می‎توان گسترش داد.
***
وقتی حقیقت برای اثبات خویش ضعیف است باید دست به حمله بزند.
***
باید عادت به بحث و گفتگو در باره مسائلی که نمی‎شود با صحبت کردن در باره‎شان تصمیم گرفت را ترک کرد.
***
کسی که حقیقت را نمی‎شناسد احمقی بیش نیست. اما آنکه حقیقت را می‎شناسد و آن را یک دروغ می‎نامد تبهکار است.
***
وظیفه علم گشودن دری به سوی حکمت نامتناهی نیست، بلکه نشاندن مرزی میان خطاهای بی‎نهایت است.
***
آدم دارای لباس‎هائی‎ست که می‎شوردشان. آدم دارای واژه‎هائی‎ست که هرگز شسته نمی‎گردند.
***
خانم‎ها و آقایان، بجنبید، پایان داستان را خودتان بیابید! باید پایان خوبی آنجا باشد، باید، باید، باید!

زمان خواب در شرق.


برایش ‎نوشتم: پسرم، همانطور که دل پدرزنت برای دخترش مدام تنگ می‎‎شود، دل من هم اگر نه بیشتر اما به اندازه او برای تو تنگ می‎شود.
نوشته را اما برایش نفرستادم، پیش خود نگاه داشته‎ام تا آن را روزی به نوه‎ام نشان دهم، شاید او بتواند دلداریم دهد.
***
خون جلوی چشم‎هایم را گرفته بود. دلم می‎خواست می‎توانستم پتک‎ها را از دستان هر دو شقیقه‎ام به زور می‎گرفتم و به گوشه‎ای پرتاب می‎کردم، بعد شقیقه‎ها را مانند دندانی که درد می‎کنند می‎کندم و قرچ قرچ با دندان‎های سالم‎ام عین خرخره مرغ می‎جویدم.
داد می‎زنم و می‎پرسم: مگه آدم شدی، احمق!
از ترس میخکوب می‎شود و بی‎حرکت به چشم‎هایم خیره نگاه می‎کند.
دوباره داد می‎زنم: پرسیدم آدم شدی؟
با ترس می‎گوید: نه.
از خودم بخاطر رفتار و صدای بلندم کمی خجالت می‎کشم و آرام‎تر می‎پرسم: پس چرا این کارها را می‎کنی؟ مگه وقتی گفتی خونه می‎خوام، با اینکه پول به اندازه کافی نداشتم، نرفتم و برات خونه نخریدم؟
"آره، خریدی."
"پس چرا خونه خواهرتو می‎خوای غصب کنی؟ مگه نمی‎بینی تازه یه شکم زائیده؟"
"خوب منم دلم بچه می‎خواد."
"تو که خودت اینهمه تخم گذاشتی، بچه خواستن تو چه ربطی به خونه مریم داره؟!"
"آخه تخم‎ها فقط اونجا می‎تونن جوجه بشن."
با شنیدن این حرف باز عصبانیت مانند فشار خونم بالا می‎آید: کی گفته فقط تخم‎ها اونجا جوجه می‎شن؟"
"مریم."
قبل از آنکه فریاد بزنم و مریم را صدا کنم خودش سرش را از سوراخ لانه تخم‎گذاریش خارج می‎کند و شاکیانه می‎گوید: "هیس! چه خبرتونه؟ بچه خوابیده."
من هم فوری می‎گویم "آروم باشید دیگه، مگه نمی‎بیند بچه خوابیده!" و قبل از اینکه مریم سرش را دوباره تو بکشد می‎پرسم: ببینم، درسته که تو به خواهرات گفتی فقط تو خونه تو جوجه سر از تخم درمیاره؟"
"آره، من گفتم."
"این حرف‎ها چیه به اینا می‎گی، نکنه واقعاً شماها آدم شده باشید؟!
"خوب مگه دروغ می‎گم. اون دو تا از پنج ماه پیش تا حالا بیشتر از پنجاه تا تخم گذاشتن. پس چرا تا حالا یه جوجه هم از توشون در نیومده؟"
درست می‎گفت. من از چند هفته قبل از شروع عید خوشحال بودم که به جای سبزه یکی دو تا جوجه کوچولو سر سفره دلم می‎گذارم. هر دو خواهرش هر بار چند روز پس از تخم‎گذاری آنها را سوراخ کرده و از لانه به پائین انداخته بودند. و این کار تا امروز که تقریباً شش ماهی از عید می‎گذرد همچنان ادامه دارد.
برای نشان دادن اهمیت علم و زدودن خرافات از ذهن‎‎شان رو به شنگول کرده و می‎پرسم: از کی حامله شدی؟
"مثل همیشه از بابا و بقیه برادرها."
منگول هم بلافاصله می‎گوید: منم از بابا و بقیه برادرها حامله شدم!
برای اینکه به این موجودات زبان نفهم بفهمانم فرقی نمی‎کند که تخم کجا باشد، و اگر مادر از آن خوب پرستاری کند جوجه حتماً سر از تخم در خواهد آورد، می‎گویم: خوب مریم تو از کی حامله شدی؟
"از هیچ‎کس."
"یعنی چی از هیچ‎کس، مگه چنین کاری ممکنه؟!"
"کی می‎گه ممکن نیست؟ وقتی برام لونه تخم‎گذاری رو خریدی، رفتم توش و دیدم چه جای خوبیه. تو دلم گفتم کاش یه تخم هم توش بود و می‎تونستم همین حالا روش می‎شستم. بعد یکدفعه بدنم لرزید، سرم گیج رفت، و وقتی چشمم رو باز کردم دیدم زیرم یه تخم قرار داره."
نوزاد تازه متولد گشته سحیم نام دارد که همان مسیح قر و قاطی شده‎ است.
***
وقتی آفتاب در غرب غروب می‎کند، مردم در شرق به خواب می‎روند.

خرید ماشین دست‎ دوم در آمریکا.


آنچه نباید اتفاق می‎افتاد رخ داد. در یک صبح فاجعه‎آمیز تصمیم گرفتم برای خود یک موقعیت‎ـ‎دست‎دوم اجتماعی خریداری کنم و پیش یک فروشنده ماشین دست‎دوم به نام "اسمایلینگ جو Smiling Joe" (که ترجمه آن به "جوزف خندان" به کلی ناکافی‎ست) رفتم. اسمایلینگ جو هر روز چند کیلومتر مربع فضای تبلیغاتی روزنامه‎ها را مورد استفاده قرار می‎داد و مشتاقانه از ششصد ماشین دست‎دوم خود ستایش می‎کرد. او مردی جوان، قوی، بشاش و پر شور بود، و وقتی شنید که من از اسرائیل می‎آیم، دیگر شور و شوقش هیچ مرزی را نمی‎شناخت. خود او، همانطور که خودش تأکید کرد یهودی نبود، اما یک دوست داشت که فینکل‎اشتاین Finkelstein یا چیزی شبیه به آن نامیده می‎شد، و این برایش کافی بود.
اسمایلینگ جو شخصاً بیست ماشین دست‎دومش را نشانم داد و هر کدام از آنها را با شور و شوق ستود. هنگامیکه من از بقیه 580 ماشین از او پرسیدم، برایم محرمانه زمزمه کرد که آنها برای مهمان‎های مشهور از خاور نزدیک ــ بنابراین برای امثال من و پادشاه ابن سعود ــ در یک ملک مخفی پارک شده‎اند.
اسمایلینگ جو گفت "فقط پنج دقیقه با اینجا فاصله دارد. بفرمائید برویم آنجا" و مرا دعوت به سوار شدن در ماشین خود کرد.
بعد از تقریباً یک ساعت و نیم رانندگی از او پرسیدم، پس جریان پنج دقیقه چه شد. اسمایلینگ جو با خنده غرانی برایم اعتراف کرد که منظورش از پنج دقیقه با هواپیمای مافوق صوت بوده و حالا واقعاً ده دقیقه بیشتر تا مقصد نمانده است.
غروب در حال گستردن خود بود. بیابانی که ما از میانش می‎راندیم تمام ویژگی‎های گیاهان نیمه‎گرمسیری را نشان می‎داد. با این حال ما قبل از تاریک شدن کامل هوا به آریزونا رسیدیم. بر روی ملک مخفی که به راحتی قابل دیدن بود 9 ماشین دست‎دوم قرار داشت.
من پرسیدم: "پس ماشین‎های دیگر کجا هستند؟"
اسمایلینگ جو پوزخندی ‎زد: "فروخته شدند. ماشین‎ها مانند نان سفید کوچک داغی فوری به فروش می‎رسند. امروز صبح اینجا پانصد ماشین پارک بود. اگر راستش را بخواهید اصلاً مشتاق فروش بقیه ماشین‎ها نیستم. من در هر حال با پول نمی‎توانم هیچ کاری انجام بدهم."
بی اختیار این سؤال به لبانم نشست، که پس چرا او مرا به اینجا آورده است.
اسمایلینگ جو یک بار دیگر پوزخند ‎زد و گفت که پول برایش اهمیتی ندارد.
خیلی مهم‎تر از پول داشتن آوازه خوب است، "انصاف و صداقت" شعار ماست.
من در این بین از ماشین‎ها بازدید کردم و خوشبختانه یک شورولت خوب نگاه داشته شده را کشف کردم، با توجه به گچ‎نوشته بر روی شیشه جلو، قیمت ماشین فقط 299 دلار و 99 سنت بود.
من گفتم: "از این ماشین خوشم آمده. من این ماشین را می‎خواهم."
اسمایلینگ جو پنجه‎اش را به نشانه تأیید روی شانه‎ام گذاشت: "پسر، پسر! به این می‎گن یک چشم مطمئن! نگاه کن ــ و بهترین ماشینم را می‎خواهد! البته این ماشین به فرماندار رو به ترقی این ناحیه فروخته شده ــ اما اگر من با این کار می‎تونم شما را خوشحال کنم، باشه، پس 400 دلار بشمارید و بذارید رو میز و شورولت مال شماست."
"چرا 400؟ اینجا کاملاً واضح 299 دلار و 99 سنت نوشته شده؟"
"قیمت لیست، پسرم. بدون چرخ‎ها. اگر می‎خواهید برای 299 دلار و 99 سنت ماشینی بدون چرخ داشته باشید ــ من با آن مخالفتی ندارم. اما فراموش نکنید که شورولت یکی از گران‎ترین ماشین‎ها در آمریکاست."
من بدون حرف به چراغ‎های نئون تبلیغاتی کنار در ورودی اشاره کردم: "شورولت ــ ارزان‎ترین ماشین آمریکا!"
اسمایلینگ جو نه آرامش و نه پوزخندش را از دست داد:
"امروز دیگر چه کسی به چراغ نئون اهمیت می‎دهد؟ مدت‎هاست که منسوخ شده است!"
من در این بین از تمام جهات ماشین را بررسی کردم و بیشتر و بیشتر آن را مورد سلیقه‎ام یافتم.
من گفتم: "اوکی. میخرمش."
اسمایلیگ جو با حرارت دستم را فشرد: "عالیه! شما شیطان خوش اقبالی هستید! قبل از اینکه تصمیم‎ام عوض بشه سریع بپردازید! شما این ماشین را با 500 دلار سود می‎تونید دوباره بفروشید."
من گفتم: "شیطان خوش شانس خودتونید. کلیدها کجا هستند؟"
اسمایلینگ جو در حال دادن کلیدها پوزخند زد: "آیا چیزی از کلاژ اتوماتیک شنیدید؟ فرمان را هم می‎تونید با انگشت تا آخر بچرخونید."
من سعی کردم فرمان را با انگشت بچرخانم، اما وقتی متوجه گشتم که انگشت در حال دو قسمت شدن است فوراً از این کار دست کشیدم.
اسمایلینگ جو فاتحانه: "می‎بینید، اصلاً تکون نمی‎خوره. مانند فولاد محکمه. باید موتور ده سیلندری رو ببینید! پسر، پسر!"
من کاپوت را بالا زدم و توانستم فقط شش سیلندر بشمرم.
اسمایلینگ جو با شوق گفت: "درسته، معنی‎اش اما فقط صرفه‎جوئی در بنزین است! و استارت اتوماتیک!"
من بدون زحمت به او نشان دادم که استارت به هیچ‏وجه اتوماتیک نیست، بلکه باید با زحمت زیاد و با دست انجام گیرد. اسمایلینگ جو دوباره به من بخاطر شکاری که کردم تبریک گفت. استارت اتوماتیک مهم نیست و در مدل‎های جدید هم دیگر به کار گرفته نمی‎شوند.
"فکر می‎کنید که من به شما ماشین بدی می‎فروشم؟ من به شما؟ یک یهودی به یهودی دیگر؟ شما خود را در ماشین مانند پادشاهی حس خواهید کرد! و وقتی بخواهید موزیک گوش کنید فقط احتیاج دارید پیچ رادیو را بچرخونید."
اسمایلینگ جو پیچ رادیو را به من نشان داد و آن را چرخاند. فوری شیشه‎پاکن‎ها شروع به حرکت کردند.
اسمایلینگ جو سعادتمندانه پرسید: "کی دیگه به رادیو احتیاج داره؟ مگه رادیو چه چیز مهمی پخش می‎کنه؟ تمام روز موزیک. کاملاً غیر ضروری. خیلی مهم‎تر اما این است که شما عالی‎ترین صندلی راننده را دارید و می‎تونید حتی عقب و جلو هم بکشیدش."
من سعی کردم صندلی را حرکت دهم ــ و صندلی به جلو و عقب حرکت کرد. من یک بار دیگر این کار را تکرار کردم. چرا اسمایلینگ جو گفت که صندلی را می‎شود به جلو و عقب حرکت داد؟ این مشکوک است. من یک بررسی اساسی از ماشین انجام می‎دهم ــ تقریباً مانند ماشین نو دیده می‎گشت.
اسمایلینگ جو پوزخند می‎زند: "درست مثل ماشین‎های نو دیده می‎شه. بیشتر از 17000 مایل نرفته."
این غیر ممکن بود. من نگاهی به درجه می‎اندازم. عدد 3000 مایل را نشان می‎داد. بی اعتمادی من بیشتر می‎شود:
"پس چرا فقط 3000 نشان می‎دهد؟"
"توضیحش ساده است. صاحب قبلی ماشین یک نگهبان برج فانوس دریائی بوده که فقط می‎تونست به دور برج براند."
حالا دیگر کافیم شده بود. اگر تکنیک فروش اسمایلینگ جو را درست فهمیده باشم، باید ماشین پس از چند صد متر راندن از هم جدا شود.
من گفتم: "خوب. پس ما متأسفانه نمی‎تونیم با هم معامله کنیم. من اجازه نمی‎دم که کسی فریبم دهد."
"هر طور که مایلید."
برای اولین بار پوزخند از چهره اسمایلینگ جو از بین رفت.
"من چطور می‎تونم به خانه برگردم؟"
"با ماشین؟"
"نه، پیاده."
"مستقیم به طرف شرق، دوست من، مستقیم به طرف شرق ..."
من فکر کردم: وقتی اسمایلینگ جو <شرق> می‎گوید، باید احتمالاً <غرب> درست باشد. اما چون به برعکس شهادت دادنش هم نمی‎شود اطمینان کرد بنابراین از سمت جنوب رفتن بهتر است.
در مسیر راه از سمت شمال از میان زمین‎های کشاورزی حاصلخیزی گذشتم، از جنگل‎هائی با رودخانه‎ها و آبشارها رد شدم ــ و با این حال به خانه رسیدم. همسایه‎ام در سربالائی رو به خانه به من کمک کرد و به اطلاعم رساند (متأسفانه دیر) که آدم در آمریکا برای خرید ماشین دست‎دوم باید حتماً با ماشین خودش برود.
_ پایان _