ماجرای شاعر دزد.

سردبیر بعد از سکوتی طولانی می‎گوید: "گاهی اوقات چیزها کاملاً طوری دیگر دیده می‎شوند. اغلب آدم درست نمی‎داند که آیا این وجدانِ بد است یا شاید خودپسندی و یک نیاز خاص به نمایش. مطمئناً این یا آن مجرمِ حرفه‎ای خیلی ساده می‎شکست اگر که نمی‎توانست بگذارد اینجا و آنجا بخاطر اعمالش در بارهُ او صحبت شود. من فکر می‎کنم بسیاری از جرایم انجام نمی‎گشتند اگر که جامعه آنها را فقط نادیده می‎گرفت. همدردی عمومی یک چنین متخصصِ با تجربه‎ای را مطمئناً گرم می‎سازد. من نمی‎خواهم بگویم که انسان‎ها فقط بخاطر چنین افتخاری دزدی و غارت می‎کنند. آنها این کار را بخاطر پول انجام می‎دهند، از بی‎مبالاتی، تحت تأثیر دوستانِ بد. اما وقتی شما یک بار این رایحه را استشمام کرده باشید سپس در شما یک جنون خاص در انجام کارهای بزرگ بیدار می‎گردد؛ این در پیش سیاستمداران و دیگر اشخاصِ مشهور هم طور دیگر نیست.
من سال‎ها پیش هفته‎نامهُ بسیار عالیِ محلی <رسولِ شرق> را ویرایش می‎کردم. من در واقع از غرب برخاسته‎ام، اما شماها نمی‎توانید تصور کنید که چه پُر شور برای منافعِ محلیِ بوهم شرقی جنگیدم. این بوهم شرقی یک سرزمین تپه‎ای ملایم است، و خیابان‎های مشجر درخت آلو و نهرهای آرام آن مانند یک نقاشی‎ست؛ اما من هفته به هفته مردم خشن کوهستانی خودمان را که مجبورند با طبیعتِ خشن و با تبعیض دولتی کُشتی بسیار سختی بگیرند بیدار و آگاه ساختم. آقایان گرامی، این بسیار راحت از قلم جریان می‎یافت و واقعاً از قلب سرچشمه می‎گرفت. من فقط دو سال در آنجا مشغول به کار بودم. اما این دو سال برایم کافی بود تا به انسان‎ها در آنجا این اعتقاد را آموزش دهم که آنها ساکنین خشنِ کوهستانی‎ای هستند که زندگی‎شان قهرمانانه و سخت است، و اینکه کشورشان در واقع فقیر اما از یک زیبائی ملانکولی برخوردار است. من فکر می‎کنم که یک روزنامه‎نگار نمی‎تواند بیشتر از این کاری بکندْ بجز اینکه اطراف شاسلاو را به یک نوع نروژ تبدیل سازد. یک مثال برای آنکه نشان داده شود که یک روزنامه قادر به حل کردن چه وظیفهُ عظیمی است.
آقایان گرامی، شماها می‎دانید که یک سردبیرِ شهرستانی قبل از هر چیز باید به رویدادهای محلی توجه کند. یک بار کمیسر پلیس من را متوقف می‎سازد و می‎گوید:
<شب قبل یک حقه‎باز از مغازهُ خواربارِ آقای واشاتا سرقت کرده است. و آقای سردبیر در این باره چه می‎گوئید، این فرومایه در آنجا یک شعر نوشته و آن را بر روی پیشخوانِ مغازه قرار داده است؛ آیا تا حال از یک چنین وقاحتی شنیده بودید؟>
من سریع خواهش می‎کنم: <شعر را به من نشان دهید! این چیز خوبی برای روزنامهُ ما است. شما تعجب خواهید کرد که چطور مطبوعات این مرد را در دستان شما قرار خواهند داد. و سپس می‎توانید تصور کنید که این داستان چه حادثهُ قابل توجه‎ای برای شهرمان و برای کل منطقه خواهد گشت!>
او پس از یک بحث طولانی شعر را به من می‎دهد، و من آن را در <رسولِ شرق> چاپ می‎کنم. من می‎خواهم آن را تا آنجائیکه می‎توانم هنوز امروز به یاد آورم برایتان بخوانم:

<یک، دو، سه، چهار، پنج، شش،
هفت، هشت، نه، ده،
یازده، دوازده بار ساعت طنین می‎اندازد،
ساعتی که در آن سارق به هیجان می‎آید.
به محض باز کردن درب،
از خیابان صدای پا به گوش می‎آید.
من اگر دزد نبودم ترس را احساس می‎کردم.
صدایِ گام‎ها دوباره گم می‎شوند.
اگر انسان در تاریکی گوش بسپرد، جائیکه همه چیز بی‎حرکت است،
بنابراین او می‎شنود که با چه صدای بلندی قلبش می‎زند.
قلبم مانندِ من یک کودک یتیم است،
اگر مادرم زنده بود حتماً برایم می‎گریست.
بعضی از انسان‎ها می‎توانند در این جهان فقط تیره‎بخت باشند،
یک موش خش‎خش  می‎کند، ما تنها هستیم.
دو دزد آنجا هستند، من و موش،
من برایش مقداری خرده نان می‎ریزم.
او خود را نشان نمی‎دهد؛ من نمی‎دانم او کجا ماند.
دزد حتی از دزد هم می‎ترسد.>

و در این سبک در پایان سروده شده بود:

<آه من می‎توانستم هنوز اینجا چیزهای بسیاری بنویسم،
اما شمع‎ام تا آخر سوخته است.>

بنابراین من این شعر را چاپ کردم و یک تحلیل دقیقِ روانشناسی و ادبی در مورد آن نوشتم. من شیوهُ افسانه‎سرائی او را برجسته ساختم و فصیحانه به روحِ لطیف شاعر اشاره کردم. این جریان یک حادثهُ قابل توجه از نوع خاص بود. روزنامه‎های گروه‎های مخالف و شهرهای دیگرِ منطقه ادعا می‎کردند که تمام جریان چیزی بیشتر از فریب و جعل نیست. بقیهُ دشمنانِ بوهم شرقی به نوبهُ خود توضیح می‎دادند که شعر یک دزدیِ ادبی و یک ترجمهُ بد از انگلیسی‎ست و خدا می‎داند دیگر چه چیزهائی. اما هنگامیکه من در وسطِ زیباترین بحث و جدل به نفعِ دزد شاعر محلی خودمان مشغول بودمْ کمیسر پلیس در نزد من ظاهر می‎شود و می‎گوید: <شما، آقای سردبیر، حالا شما می‎توانید از نوشتن در بارهُ دزد لعنتی‎تان دست بکشید! فقط تصورش را بکنید، در این هفته او دوباره دو آپارتمان و یک مغازه را غارت کرده است، و هر بار در محل جرم یک شعر طولانی قرار داشت!>
<براوو! ما آن را فوری چاپ می‎کنیم!>
کمیسر غرغر می‎کند: <آقا، این می‎تواند برای شما مناسب باشد، اما این به معنی تهیهُ خوراک برای این مرد است! او فقط بیشتر از روی جاه‎طلبیِ ادبی سرقت می‎کند! حالا به این کار پایان داده خواهد شد، فهمیدید؟ بنویسید که اشعارش آشغالند، که فاقد فُرم یا فضا هستند یا هرچه که شما می‎خواهید! من فکر می‎کنم که این رذل سپس دست از سرقت خواهد کشید.>
من می‎گویم: <هوم، این کار خوبی نخواهد بود، چون ما یک بار بسیار زیاد برای او موضع گرفته‎ایم. اما ما دیگر شعری از او چاپ نمی‎کنیم و به این وسیله مشکل حل خواهد گشت.>
در روزهای بعد پنج سرقتِ دیگر رخ می‎دهد با اشعار مربوطه. اما <رسولِ شرق> مانند یک گور خاموش بود. تنها ترس من این بود که دزد ما بخاطر اهانت به غرور نویسندگی‎اش با تغییر مکان به مناطق تورناو یا تابور بتواند اشعارش را به مطبوعاتِ محلی آنجا تحول دهد. بعد اشخاص بی فرهنگ در آنجا چه بادی به غبغب خواهند انداخت!
به نظر می‎رسید که سکوت ما دزد را کمی آشفته ساخته باشد. سه هفتهُ تمام آرامش برقرار بود. بعد اما سرقت‎ها دوباره شروع می‎شوند، فقط با این تفاوت که اشعارِ مربوطه حالا مستقیم به دفتر تحریرهُ <رسولِ شرق> فرستاده گشتند. اما روزنامه سخت باقی می‎ماند. از یک طرف <رسولِ شرق> مایل نبود با مقاماتِ محلی درگیری پیدا کند، و علاوه بر اینْ اشعار مرتب ضعیف‎تر و ضعیف‎تر می‎گشتند. نویسنده شروع می‎کند به تکرار کردن خود و عذاب دادن خویش با انواعِ زیورِ رمانتیک. در یک کلام، او شروع می‎کند مانند یک نویسندهُ واقعی رفتار کردن.
من یک بار هنگام شب از غذاخوری به خانه برمی‎گردم، در حالیکه برای خود سوت می‎زدم کبریتی آتش می‎زنم تا چراغ نفتی‎ام را روشن کنم. در این لحظه از پشت سرم یک نفر به کبریت فوت می‎کند و آن را خاموش می‎سازد.
یک صدای کُلفت می‎گوید: <چراغ روشن نکنید! من هستم!>
من می‎گویم: <اوه! و جریان چیست؟>
صدای کُلفت می‎گوید: <من آمده‎ام بپرسم که چه بر سر اشعارم آمده است.>
من در حالیکه هنوز نمی‎دانستم جریان چیست می‎گویم: <حالا وقت آمدن پیش هیئت تحریره نیست. فردا ساعت یازده بیائید!>
صدا به تلخی می‎گوید: <بله، تا شما بگذارید من را دستگیر کنند! این شدنی نیست! چرا دیگر اشعارم را چاپ نمی‎کنید؟>
حالا عاقبت متوجه جریان می‎شوم. او دزدِ خودمان بود. من پاسخ می‎دهم: <در این مورد حرف زیاد است، مرد جوان بنشینید! من اشعار شما را چاپ نمی‎کنم چون آنها ارزشی ندارند!>
صدا دردناک می‎گوید: <من فکر می‎کردم که آنها ... که آنها بدتر از شعر اولی نیستند.>
من جدی توضیح می‎دهم: <اولین شعر بد نبود، هنوز حس حقیقی در آن بود، می‎فهمید، یک طراوت حسی داشت، یک بیواسطه‎گی خاص و نیروی تجربه، گیرائی و تمام چیزهای ممکن. اما بقیهُ اشعار، آنها آشغال بودند!>
مرد در تاریکی آه بلندی می‎کشد: <اما من آنها را ... من آنها را کاملاً ... کاملاً مانند اولین شعرم نوشتم.>
من خونسرد می‎گویم: <درست به همین دلیل، شما خود را تکرار می‎کنید. در اشعار دیگرتان دوباره آمده بود که شما از بیرون صدای پا شنیده‎اید ...>
صدا از خود دفاع می‎کند: <اما من واقعاً صداهای پا می‎شنیدم، آقای سردبیر، آدم در هنگام سرقت باید گوش‎هایش را تیز کند که آیا از بیرون صدای پا می‎آید یا نه.>
من ادامه می‎دهم: <و یک موش هم دوباره آنجا بود.>
صدا دلسرد صحبت می‎کند: <بله، موش، من چه می‎توانم بکنم وقتی همیشه یک موش آنجا است؟ اما من فقط در سه شعر چیزی در بارهُ یک موش نوشتم.>
<در یک کلمه، اشعار شما به یک روالِ ادبی خسته کننده تبدیل شده است. بدون اصالت، بدون الهام، بدون نوسازیِ احساسات. دوست عزیز، این درست نیست! یک شاعر اجازه ندارد خود را تکرار کند.>
صدا لحظه‎ای سکوت می‎کند.
سپس صدا می‎گوید: <آقای سردبیر، اما وقتی همیشه یکسان است! خودتان یک بار به دزدی بروید ... یک سرقت مانند سرقت دیگر است.> او آه می‎کشد: <این کار سختی است.>
من می‎گویم: <کاملاً درست است. شما باید این کار را یک بار از سمت دیگر امتحان کنید!>
صدا پیشنهاد می‎کند: <شاید سرقت کلیسا؟ یا اینکه باید در گورستان‎ها کار کنم؟>
من سرم را به شدت تکان می‎دهم: <نه، این منجر به هیچ چیز نمی‎شود. عنصر اهمیت زیادی ندارد، مهم اما تجربه است. اشعار شما فاقد کشمکش است. اشعار شما مرتب به توصیف ظاهری یک دزدیِ معمولی مربوط می‎شوند. شما باید به دنبال یک انگیزهُ درونی‌گشته باشید! برای مثال وجدان یکی از آنها خواهد بود.>
صدا فکر می‎کند: <منظورتان ناراحتی وجدان یا چنین چیزی‎ست. آیا فکر می‎کنید که اشعار سپس بهتر خواهند گشت؟>
من می‎گویم: <بدون شک، رفیق! این به شما ابتدا ژرفای روانشناسی و تحرک می‎بخشد.>
صدا متفکرانه می‎گوید: <من آن را امتحان خواهم کرد. اما نمی‎دانم که آیا بعد بتوانم هنوز سرقت کنم. آدم در آنجا ایمنی خود را به راحتی از دست می‎دهد، می‎دانید؟ و وقتی آدم امنیت نداشته باشد به راحتی گرفتار خواهد گشت.>
من بلند می‎گویم: <خب، این چه اهمیت دارد! پسر، مگر چه خواهد شد؟ آیا نمی‎توانید تصور کنید که چه اشعار شگفت‎انگیزی شما در زندان خواهید نوشت؟ من می‎توانم به شما یک شعر نشان دهم که در زندان نوشته شده است، شما شگفت‎زده خواهید گشت!>
صدا مشتاقانه می‎پرسد: <و یک روزنامه آن را چاپ کرد؟>
من می‎گویم: <پسر، پسر، این یکی از مشهورترین شعرهای ادبی جهان است. چراغ را روشن کنید، من آن را برایتان می‎خوانم!>
مهمانم یک کبریت آتش می‎زند و چراغ نفتی اتاق را روشن می‎کند. مشخص می‎شود که مرد یک جوان رنگ‎پریده، با صورت جوش‎دار بود، همانطور که دزدان و شاعران معمولاً هستند. <صبر کنید، من آن را پیدا می‎کنم. من ترجمهُ اسکار وایلد <قصیده زندان ریدینگ> را بیرون می‎کشم. آن زمان این شعر باب روز بود.
من هرگز در زندگی‎ام با چنان احساس فراوانی مانند آن زمان شعر نخوانده بودم. شما اما این شعر را می‎شناسید: <بنابراین هر کس بکُشد، همانطور که او می‎تواند ...> مهمانم چشم از من برنمی‎داشت. هنگامیکه من به جائی از شعر رسیدم که چطور مرد به سمت چوبهُ دار هدایت می‎شودْ او صورتش را با هر دو دست می‎پوشاند و زار زار می‎گرید.
هنگامیکه من شعر را تا پایان خواندم در اتاق کاملاً سکوت برقرار بود. من نمی‎خواستم مزاحمِ عظمتِ لحظه شوم. من بعد از مدتی پنجره را باز می‎کنم و می‎گویم: <نزدیک‎ترین راه آنجا از روی حصار می‎گذرد. شب بخیر!> و چراغ را خاموش می‎کنم.
<شب بخیر.> صدایش مانند انسانی به گوش می‎رسید که عمیقاً منقلب شده است. <من متشکرم.> سپس او ناپدید می‎شود، بی‎صدا مانند یک خفاش. من فکر می‎کنم که او یک دزد واقعاً ماهری بود.
دو روز بعد او را در مغازه‎ای که نفوذ کرده بود دستگیر می‎کنند. او را نشسته در کنارِ یک میز در حال دندان زدن به تهِ یک مداد می‎یابند. بر روی کاغدی که در برابرش قرار داشت نوشته شده بود:
<بنابراین هر کس می‎دزدد، هرطور که او می‎تواند ...>
بجز این دیگر هیچ چیز. مطمئناً باید یک واریاسیون از <قصیده زندان ریدینگ> می‎گشت.
او را بخاطر سرقت‎های مختلف به هجده ماه زندان محکوم می‎کنند. چند ماه بعد از زندانی گشتنش برایم یک دفتر شعر فرستاده می‎شود. اشعاری وحشتناک: هیچ چیز بجز <سیاهچالِ زیرزمینی و مرطوب>، <مکانی با دیوارهای بلند>، <نرده>، <صدای جرنگ جرنگ زنجیرهای بسته به پا>، <نان کپک‎زده>، <مسیرِ به سمتِ چوبهُ دار> و خدا می‎داند چه چیزهای دیگر. من شوکه شده بودم که این مرد شرایط زندانِ مربوطه را چنین وحشتناک توصیف می‎کند.
اما شما می‎دانید وقتی آدم روزنامه‎نگار است در همه چیز بینی‎اش را داخل می‎کند. بنابراین توانستم کاری کنم که مدیر زندان من را برای بازدید از زندان دعوت کند. و من می‎توانم به شما بگویم که این موسسهُ کاملاً شایسته‎ای بود، تقریباً نوساز، طبق اصولِ مدرن و انسانی ساخته گشته؛ من دزد خود را نشسته در مقابل یک کاسه حلبی عدس ملاقات می‎کنم.
من می‎پرسم: <مشکل شما چیست؟ پس زنجیرهای جرنگ جرنگ کنی که شما نوشته بودید کجا هستند؟>  
دزدِ من سرخ می‎شود و خجالت زده به مدیر نگاه می‎کند و با لکنت می‎گوید: <آقای سردبیر، آدم نمی‎تواند در بارهُ چیزهائی که واقعاً اینجا هستند هیچ شعری بنویسد. و این سخت است ...>
<و شما راضی هستید؟>
او خجالت زده غر غر می‎کند: <آه بله ... فقط متأسفانه هیچ چیز وجود ندارد که آدم بتواند در باره‎شان بنویسد ...>
من دیگر هرگز این مرد را ندیدم. نه در <دادگاه> و نه در <شعر>."

دادگاه آقای هاولینا.

آقای براون می‎گوید: "اگر از روزنامه‎ها صحبت استْ بنابراین من هم مایلم چیزی برایتان تعریف کنم: شما خوب می‎دانید که اکثر خوانندگان وقتی روزنامه‎هایشان را در دست می‎گیرندْ قبل از هر چیز صفحهُ <از تالار دادگاه> را می‎گشایند. هنور تا امروز مشخص نشده است که آیا این کار از غرایزِ جنائیِ مخفیِ انسان‎ها یا از نیازشان برای راضی ساختنِ اخلاق و احساسِ عدالت‎شان سرچشمه می‎گیرد.
اما این مسلم است که هیچ چیز مانند گزارشاتِ محاکمات چنین با شور و شوق خوانده نمی‎شود. بنابراین روزنامه‎ها اجازه ندارند یک روز بدون گزارش دادگاه منتشر شوند. حالا همانطور که شما می‎دانید برای دادگاه هم زمان تعطیلات وجود دارد. اما با وجود تعطیل بودن دادگاه‎هاْ ستونِ <از تالار دادگاهِ> روزنامه‎ها اجازهُ غایب بودن ندارند. سپس گاهی هم چنین پیش می‎آید که حتی در فصل کارِ دادگاهْ در یک روز یک مورد جالب هم وجود ندارد، اما گزارشگرِ جلساتِ دادگاه باید موضوعِ جالب خود را داشته باشد، اینکه او از کجا آنها را می‎آورد سئوال نمی‎شود. یک چنین مردی چه باید بکند؟ او باید ماجراهایش را واقعاً از سرانگشت‎ها بمکد. اما یک بورسِ واقعی برای چنین گزارشاتِ ساختگی از دادگاه وجود دارد که در آنجا فروخته می‎شود، خریده می‎شود، قرض گرفته می‎شود، مبادله می‎شود و نرخِ قرض دادن بیست نخ سیگار یا شبیه چنین چیزی است. من این کسب و کار را می‎شناسم؛ در پیش صاحبخانه‎ام یک بار یک چنین گزارشگرِ دادگاهی زندگی می‎کرد؛ او یک می‎خواره بود، یک انسان نامنظم، اما در غیر اینصورت بسیار بااستعداد و با دستمزد بسیار بد.
یک روز در کافه‎ای که معمولاً گزارشگرانِ دادگاه می‎رفتند یک مردِ جدید ظاهر می‎شود، یک مرد عجیب و غریب، با لباس نخنما، کثیف و پف کرده. او هاولینا نامیده می‎گشت و یک دانشجوی حقوقِ وقت تلف کن بود، یک وجود ضایع گشته. هیچکس نمی‎دانست که او در واقع از چه چیز زندگی می‎کرد، حتی او خودش هم نمی‎توانست این را بگوید. بنابراین این هاولینا، این آدم ولگرد، مخلوطِ عجیبی از استعداد برای جرم‎ها و برای دانشِ نظریِ حقوق بود. وقتی یکی از روزنامه‎نگاران به او یک پیک ویسکی و یک آبجو می‎داد او چشم‎هایش را تنگ می‎بست، چند حالت به چهره می‎داد و زیباترین و جنجالی‎ترین موردِ جزائی را تعریف می‎کرد که فقط آدم می‎تواند تصورش را بکند. سپس او موضعگیری‎های اصلی وکیل و دادستان را ترسیم می‎کرد و در پایان به نام جمهوری حکم را اعلام می‎نمود. وقتی او به پایان می‎رسید طوریکه انگار از یک رویا بیدار گشته چشم‎هایش را می‎گشود و می‎غرید: <و حالا به من پنج کرون قرض بدهید.>
یک بار مردم با او یک آزمایش انجام می‎دهند. و او واقعاً در یک جلسه بیست و یک موردِ جزائی اختراع می‎کند، یکی زیباتر از دیگری. ابتدا هنگام تعریف آخرین مورد یک لحظه فکر می‎کند، سپس می‎گوید: <صبر کن، این پرونده نه در مقابل یک قاضی تعلق دارد و نه در مقابل مجلس سنا؛ برای این مورد دادگاهی با هیئت منصفه دارای صلاحیت است، و مواردِ مربوط به دادگاه با هیئت منصفه را من انجام نمی‎دهم.> او یک مخالفِ اساسی دادگاه‎هایِ با هیئت منصفه بود. اما باید آدم اعتراف می‎کرد: احکامش شدید اما قانوناً باشکوه بنا گشته بودند. و بزرگ‎ترین جاه‎طلبی او در این قرار داشت.
وقتی روزنامه‎نگاران این هاولینا را کشف و مشاهده کردند که موضوع‎های او از آنچه در واقعیت در دادگاه بازی می‎گشتند بسیار کمتر عادی‎اندْ بنابراین با او یک قرارداد می‎بندند: آقای هاولینا برای هر موردِ اختراعی‎اش به اصطلاح هزینهُ دادگاه دریافت می‎کرد، یعنی یک پیک ویسکی و ده کرون. بعد از آنکه هاولینا شروع به تحویل دادن موردهای اختراعی‎اش می‎کندْ گزارشگرات تالار دادگاهِ روزنامه‎ها با ولع بیشتری خوانده می‎گشت. امروز روزنامه‎ها مدت‎هاست دیگر آن چیزی نیستند که آن زمان بودند؛ حالا در روزنامه‎ها چیزی بیشتر از سیاست و درگیری‎های مطبوعات پیدا نمی‎کنید. چه کسی باید آن را بخواند؟
حالا یک بار این موردِ جزائی به خاطر هاولینا می‎رسد ــ او چیزهای خیلی بهتری اختراع کرده بود، اما آنها پیامدی به دنبال نداشتند، در نزد این مورد اما داستان فاش می‎شود. خلاصهُ داستان این بود: مردِ مجردِ سالخورده‎ای با یک خانم بیوهُ محترم که در یک راهرو و مقابل آپارتمانش زندگی می‎کرد در نزاع بود. مرد یک طوطی می‎خرد و به او می‎آموزد که همیشه وقتی زنِ بیوه در راهرو ظاهر می‎گردد از تهِ گلو <تو زن شلخته!> فریاد بکشد. زن از مردِ مجرد بخاطر توهینِ به شرافت شکایت می‎کند. دادگاهِ بخش تشخیص می‎دهد که متهم توسطِ طوطیْ شاکی خصوصی را در انظار عمومی تمسخر کرده و او را به نام جمهوری به چهارده روز حبسِ تعلیقی و هزینهُ دادگاه محکوم می‎سازد. هاولینا با گفتن <من ده کرون و یک پیک ویسکی دریافت می‎کنم> معامله را به پایان می‎رساند.
این موردِ آقای هاولینا در پنج یا شش روزنامه چاپ می‎شود، البته در بزک‎های متفاوتِ روزنامه‎نگاری. در یکی از روزنامه‎ها تیتر زیر را داشت: <در خانهُ خاموش.> در دومین روزنامه تیتر چنین آمده بود: <صاحبخانه و زن بیوهُ بیچاره.> سومین روزنامه می‎نویسد: <اتهام طوطیِ متهم گشته> و غیره. یک روز اما تمامی روزنامه‎هائی که این مورد را چاپ کرده بودند از وزارت دادگستری یک نامه دریافت می‎کنند: <وزارتخانهُ امضاء کنندهُ مطلبِ زیر به اطلاع می‎رساند، حکم دادگاه محلی که توهین به شرافت در آن انجام گشته است در روزنامهُ شمارهُ .... محترمِ شما درج گشته. مطلب درج گشتهُ مربوط به تقصیر و همچنین به قضاوت بی‎معنی و غیرقانونی است، زیرا این متهم نبود که  بخاطر اظهار مجرمانه مقصر شناخته گشت، بلکه طوطی. بنابراین به هیچ وجه نمی‎توان اثبات کرد که اظهار پرندهُ نام برده شده بدون هیچ ابهامی به شاکی مرتبط بوده ... بنابراین> نامه اینطور ادامه می‎یابد: <اظهار نام برده شده نمی‎تواند بعنوان توهین به شرافت در نظر گرفته شود، بلکه در بهترین حالت بعنوان رفتار بی‎ادبانه یا بعنوان مزاحمت عمومی، که هر دو جرم فقط با یک هشدار پلیس، با یک جریمهُ نقدی و یا با یک درخواست که پرندهُ نامبرده شده از راهرو به جائی دیگر منتقل شودْ قابل مجازات است. بنابراین وزارت دادگستری مایل است برای آغازِ یک تحقیقات مناسبْ بررسی کند که کدام دادگاه محلی خود را با این پرونده مشغول ساخته است ...> و غیره. درست همانطور که در یک رسوائی نهادِ دولتی باید پیش برود.
گزارشگرانِ دادگاه به تأمین کنندهُ خود حمله می‎کنند: <مریم مقدس، برایمان چیز زیبائی پخته‎اند، آقای هاولینا! بفرما، فقط ببینید، قضاوت شما در ماجرای رسوائی‎آور طوطی بی‎معنی و همچنین غیرقانونی است!>
هاولینا مانند گچ سفید می‎شود. او فریاد می‎زند: <چی؟ آیا باید قضاوت من غیرقانونی باشد؟ لعنت بر شیطان، وزارتخانه جرئت می‎کند چنین ادعائی کند؟ از من؟ از هاولینا؟!> روزنامه‎نگاران برایم تعریف می‎کردند، آنها هرگز یک انسان دلخورتر و هیجانزده‎تر ندیده بودند. هاولینا عصبانی فریاد می‎کشد: <به آنها نشان خواهم داد که آیا قضاوت من غیرقانونی است یا نه! من نمی‎توانم این را تحمل کنم!>
او از غم و اندوه بلافاصله تا حد مستی می‎نوشد، سپس می‎گذارد به او یک ورق کاغذ بدهند و از موردِ تخیلی درج شده در روزنامه‎ها یک تجزیه و تحلیل مفصل قانونی می‎نویسد که باید به حکم داده شده از طرف او خدمت می‎کرد: از آنجائیکه این آقا به طوطی‎اش آموخت که به زنِ همسایه فحش بدهدْ بنابراین به روشنی این قصد را اعلام نموده که به زن همسایه توهین کند و شخصیتش را نزول دهد؛ بنابراین ارتکاب جرم جای تردیدی باقی نمی‎گذارد؛ طوطی در واقع فاعل نیستْ بلکه فقط وسیله‎ای برای وقوع جرم بوده است ... و غیره. این باید عالی‎ترین و موشکافانه‎ترین نوشتهُ حقوقی بوده باشد که روزنامه‎نگاران در زندگی‎شان با آن مواجه شده بودند. او این شکایت‎نامه را امضاء می‎کند و آن را به وزارت دادگستری می‎فرستد. او اعلام می‎کند: <من تا زمانیکه این کار به پایان نرسیده باشد دیگر هیچ حکمی نخواهم داد؛ من اعاده حیثیت می‎کنم.>
البته وزارت دادگستری به این فکر نمی‎کرد که به نامهُ هاولینا واکنش نشان دهد. هاولینا در این بین ناراضی و با خلق و خوی بد در اطراف پرسه می‎زد، او حتی وزن از دست می‎داد و مرتب خراب‎تر می‎گشت. هنگامیکه با گذشت زمان از پاسخ دادن وزارت دادگستری ناامید می‎شودْ ظاهرش تقریباً وحشتناک می‎گردد. او با یک نگاهِ دیوانه در سکوت برای خود مانندِ اشباح پرسه می‎زد، سخنرانی‎های هیجان‎انگیز انجام می‎داد، و عاقبت اعلام می‎کند: <دقت کنید، حالا به مردم نشان خواهم داد که حق با چه کسی‎ست.>
او دو ماهِ تمام خود را جائی نشان نمی‎داد، سپس اما ناگهان با نگاهی شاد و درخشان ظاهر می‎شود و اطلاع می‎دهد: <بسیار خوب، عاقبت شکایت بر علیه من تنظیم گشت. پیرزن لعنتی. آه، واداشتن او به این کار مشکل بود! آدم نمی‎تواند باور کند که یک چنین پیرزنی می‎تواند اینطور مسالمت‎آمیز باشد! من باید حتی برایش یک سند امضاء می‎کردم که در هر صورت هزینه‎های دادگاه او را به عهده خواهم گرفت ... اما حالا، بچه‎ها، جریان به دادگاه کشیده شده است!>
روزنامه‎نگاران می‎پرسند: <کدام جریان؟>
هاولینا می‎گوید: <البته که منظورم داستان طوطی است، من به شماها گفتم که اجازه نمی‎دهم این جریان به دست فراموشی سپرده شود. بنابراین من یک طوطی خریدم و صد بار برایش تکرار کردم: "تو زن شلخته! تو پیرزن زشت!" بچه‎ها، این کار بسیار سختی بود! شش هفتهُ تمام هیچ کلمهُ انسانی نگفتم بجز: "تو زن شلخته! تو پیرزن زشت!" حالا طوطی این را بسیار عالی می‎تواند بگوید، فقط اینکه این گاو لعنتی اصلاً نمی‎خواهد آن را متوقف کند؛ و او اصلاً نمی‎خواهد عادت کند که آن را فقط به پیرزن همسایه‎ام و نه به کس دیگری رو به سمتِ حیاط فریاد بکشد. پیرزن یک معلم موسیقی و از یک خانوادهُ محترم است، یک شخص خیلی خوب. اما در خانهُ ما زن دیگری زندگی نمی‎کند و بنابراین من باید فقط او را برای هدفم انتخاب می‎کردم. می‎دانید، خلق کردن یک چنین موردی کار بسیار ساده‎ای است، اما انجام آن، خدای من، این کار سختی است! من نمی‎توانستم به این طوطی بیاموزم که او فقط باید به پیرزن فحش بدهد. او به همه فحش می‎دهد. من فکر می‎کنم که او از بدجنسی این کار را می‎کند.>
هاولینا لیوان ویسکی‎اش را تا قطرهُ آخر می‎نوشد، نفس عمیقی می‎کشد و ادامه می‎دهد: <من مجبور بودم مشکل را طور دیگر حل کنم. من به محض اینکه پیرزن خود را کنار پنجره یا در حیاط نشان می‎دادْ بلافاصله پنجره را باز می‎کردم و طوطی فریاد می‎کشید: "تو زن شلخته! تو پیرزن زشت!" و من دوباره پنجره را سریع می‎بستم، و به این ترتیب طوطی فقط به او توهین می‎کرد. اما پیرزن به این کار می‎خندید و فقط بلند می‎گفت: "آه، آقای هاولینا، شما چه پرندهُ دلپذیری دارید!">
هاولینا دوباره می‎غرد: <رعد و برق باید به جان پیرزن بزند! من باید چهارده روز تمام متقاعدش می‎ساختم تا موافقت کند که از من شکایت کند. اما کل خانه شاهد است. و حالا جریان در دادگاه بررسی خواهد گشت!> آقای هاولینا کف دست‎هایش را به هم می‎مالد و ادامه می‎دهد: <غیر ممکن است که آنها من را بخاطر توهین به شرافت محکوم نکنند! من به آقایان در وزارتخانه چنین هدیه‌ای نمی‎دهم!>
هاولینا تا روز شروع دادگاه مشروب بسیار می‎نوشید و هیجان و بیقراری‎اش غیر قابل تحمل بود. اما او در دادگاه بسیار شایسته رفتار کرد، خودِ او سخنرانی‎ای مانندِ یک چاقویِ تیز بر علیه خودش ایراد می‎کند، با ارجاع دادن به مزاحمتِ عمومی و با اشاره به شهادتِ تمام اهالی خانه برای خود شدیدترین مجازات را درخواست می‎کند. قاضی، یک آقای سالخوردهُ درستکار به نام رات، ریشش را می‎خاراند و اعلام می‎کند که باید طوطی را هم بشنود. بنابراین او جلسه دادگاه را به وقت دیگر موکول می‎کند و متهم را موظف می‎سازد که طوطی را بعنوان مدرک جرمِ احتمالی بعنوان شاهد در تاریخ بعدی با خود بیاورد.
بنابراین آقای هاولینا در جلسهُ بعدیِ دادگاه با قفس و طوطی ظاهر می‎شود. هنگامیکه طوطی خانمِ منشی وحشتزدهُ دادگاه را می‎بیندْ چشمانش را می‎چرخاند و از ته گلو فریاد می‎زند: <تو زن شلخته! تو پیرزن زشت!>
آقای رات می‎گوید: <برای من کافی‎ست، از شهادت لوری، طوطی شما، نتیجه گرفته می‎شود که فحش‎های او نه مستقیم و نه به نوعی صریح به شاکی خصوصی ربط پیدا می‎کند.>
طوطی قاضی را نگاه می‎کند و فریاد می‎زند: < تو زن شلخته!>
قاضی ادامه می‎دهد: <خیلی بیشتر مسلم است که او کلماتِ مجرمانه را حتی بدون تفاوت از جنسیت در برابر همهُ اشخاص به کار می‎برد. آقای هاولینا، قصد توهین در اینجا نمی‎تواند مطرح باشد.>
هاولینا مانند رطیل گزیده‎ای از جا می‎جهد.
او هیجانزده اعتراض می‎کند: <آقای رات، ارتکاب جرم در این است که من پنجره را همیشه باز می‎کردم تا طوطی فرصت داشته باشد مستقیم و منحصراً به خانم شاکی خصوصی فحش بدهد!>
آقای رات توضیح می‎دهد: <جریان ساده نیست، در این باز کردن پنجره ممکن است ارتکابِ جرم خاصی قرار داشته باشد، اما باز کردن یک پنجره به خودی خود مدرک جرمِ توهین کردن نمی‎باشد. من نمی‎توانم شما را به این دلیل که گاه به گاه پنجره را باز کرده‎اید محکوم کنم. آقای هاولینا شما نمی‎توانید بطور قطع ثابت کنید که طوطیِ شما منظورش واقعاً خانم شاکی خصوصی بوده است.>
پاولینا به جنگ ادامه می‎دهد: <اما منظور من این خانم بود.>
آقای رات می‎گوید: <ممکن است، اما هیچ شاهدی نمی‎تواند در این باره چیزی بگوید، ببینید، از دهان شما هیچکس اظهارات مجرمانه نشنیده است. آقای هاولینا، هیچ چیز کمک نمی‎کند> و با گذاشتن کلاهش بر سر ادامه می‎دهد: <هیچ چیز کمک نمی‎کند، من باید شما را تبرئه کنم.>
هاولینا فریاد می‎زند: <من این حکم را نمی‎پذیرم و بر علیه تبرئه شدنم درخواست تجدید نظر می‎کنم!> او قفس پرنده را برمی‎دارد و خشمگین از اتاق دادگاه به بیرون می‎دود؛ یک معجزه که او گریه نمی‎کرد.
ما پس از آن او را هنوز گاهی می‎دیدیم، همیشه مست و همیشه در ناامیدی‎ای عمیق. او هق‌هق می‎کرد: <آقا، بگوئید، آیا این هنوز عدالت نامیده می‎شود؟ آیا در جهان هنوز یک حق وجود دارد؟ اما من آنها را راحت نمی‎گذارم. من جریان را تا بالاترین مرحلهُ قضائی پیش می‎برم! من اعاده حیثیت می‎کنم. بله، آقایان عزیز! و اگر هم مجبور شوم تا آخرین ساعات عمرم این شکایت را دنبال کنم ... نه به خاطر خودم، بلکه به خاطر حق!>
من نمی‎دانم که جریان اعتراض چگونه پیش رفت. من فقط می‎دانم که سرانجام دیوان عالیْ پرونده را در مرحلهُ تجدید نظر رد کرد.
حالا هاولینا طوریکه انگار زمین او را بلعیده باشد ناپدید شده بود. افرادی پیدا می‎شوند که او را مانندِ سایه‎ای در خیابان‎ها سرگردان دیده‎اند و ادعا می‎کنند که باید شنیده باشند او برای خود چیزی غرغر می‎کند. علاوه بر این گفته می‎شود که هنوز چند بار در سال شکایت‎نامه‎ای طولانی و آتشین مربوط به پروندهُ <توهین ارتکاب گشته توسط یک طوطی> به وزارت دادگستری فرستاده می‎شود. اما آقای هاولینا تحویل پرونده‎های کیفیری ساختهُ ذهنش به خبرنگاران دادگاه را کاملاً متوقف ساخت. احتمالاً چون ایمان او به حق و عدالت متزلزل شده بود."

گات‌های نو.

برای اولین بار از زبانش جملهُ هولناکِ "کاش جهان هرچه زودتر کن فیکون بشه" را می‎شنوم و شگفتزده می‎شوم. من به خود می‎گویم باید مشکلی جانش را به لب رسانده باشد. با این حال چون آرزویش بسیار خودخواهانه به نظر می‎رسید بنابراین می‎گویم: "می‎بخشی، اما من منطقی بینِ بی‎میلی تو به زندگی و کن فیکون شدنِ جهان نمی‎بینم!" او با خشم اما کمی خجل می‎گوید: "آخه من از ضرب‌المثلِ <دیگی که برای من نجوشه سر سگ توش بجوشه> اصلاً خوشم نمیاد".
این رفیق دیوانهُ از زندگی سیر گشتهُ من حامی حیوانات و دارای سه سگ است!
*
رفیق دیوانه‌ام با آخرین چوب‌کبریتش آتشی روشن کرده و بجای خریدنِ یک قوطی کبریتْ اتاقش را برای خاموش نگشتنِ آتش به یک آتشکده مبدل ساخته است.
*
دلم می‌خواهد شعر عاشقانه‌ای بسرایم و بکوبم سر هر معبرْ تا عابرین بدانند که از کوچهُ عشق می‌گذرند.

سعادت ساده می‌آید.

امروز برایم جلوه‎ای دیگر داشت. هوا همراهی می‎کرد، مهرِ مردم از چهره‎شان پیدا بود، همسایه‎ها با لبخند به هم سلام می‎کردند.
امروز چهارمین نوه‎ام ساعت چهارده به دنیا آمد و جهان را زیباتر ساخت. چهارمین نوهُ من دختر زیبائی‎ست و در رقابت با هر گلْ حتماً نفر اول خواهد گشت.

زندگی.

زندگی هر لحظه چیزی تازه می‎آموزد.
زندگی رایگان می‎آموزد.
زندگی چیزی‎های خوب می‎آموزدْ اما چیزهای بد هم می‎شود از زندگی آموخت.
زندگی گاهی دشمن است و گاهی مثل دوست.
زندگی گاهی بلندت می‎کند و گاهی بر زمینت می‎زند.
زندگی اصلاً شوخی سرش نمی‎شود.
زندگی وقتی بر زمینت می‎زندْ از روی دلرحمی می‎گوید: ناراحت نباش برایت تجربه خواهد گشت.
زمان دشمنِ خونی زندگی‎ست، گرچه می‎گویند زمان هرگز نمی‎میردْ اما مرگ دشمن اوست. زمان با مرگِ هر میرنده می‎میرد.
زندگی زیباست، هم برای چشم‎های شسته گشتهْ هم برای چشم‎های از نگاه محروم.