هنر به خواب رفتن.


یک هنر بزرگ وجود دارد: خواب کافی کردن؛ اما هنر بزرگ‎تر و سخت‎تری هم وجود دارد: هنر به خواب رفتن.
این هنریست که فقط در خواب می‎توان آن را آموخت و هنگامیکه آدم بخاطر آموختنش تمام شب را بیدار بماند آن را اصلاً نمی‎آموزد! هنر خوابیدن چیزی نیست بجز هنر خود را خسته ساختن! بزرگ‎ترین نشانه خودپسندی انسان گفتن "نمی‎توانم در شب بخوابم!" است و این چیزی نیست جز اثبات این موضوع که چه خوب انسان‎ها می‎توانند با خودشان همصحبت شوند، که چه بامزه و پر معنی افکارشان را می‎یابند. وقتی آدم در جمع بزرگی حضور دارد اغلب این خطر او را تهدید می‌کند که فوری به خواب رود، اما وقتی در تختخواب تنهاست چیزی نمی‌شنود بجز آنچه را که او در افکارش یا در گفتگو با خویش به خود می‌گوید، در این لحظه آدم آنجا به طرز وحشتناکی بیدار و سر حال است! آه خودپسندی و از خود راضی بودن غیر قابل فهم!
قلب و ریه در خواب به کار خود ادامه می‎دهند؛ ممکن است که قلب در طول روز خوب یا بد فعالیت کرده باشد اما این در خوابیدن تغییری ایجاد نمی‌کند و با این حال یک قلب ناآرام به سختی می‌تواند اجاره خوابیدن به آدم بدهد! فقط یک قلب سالم ابداً نمی‌خوابد ــ یک قلب سالم فقط گاهی اوقات خرناسه می‌کشد!
بنابراین هنر به خواب رفتن ایجاب می‎‌کند که اولاً آدم دارای قلب نباشد: قلب بی قراری در انسان است و با قلبی ناآرام نمی‌توان به خواب رفت. دوماً اینکه آدم اصلاً فکر نکند: زیرا فکر کردن هجوم تأثیرات ویران ساز اعضای بدن و زندگانی به سوی سر است و برای آسان و سبک به خواب رفتن داشتن سری آرام و سازگار و خالی از افکار زمینی و آسمانی ضروری‎‌ست. سوماً اینکه آدم نباید مالک چیزی باشد، نه در قلب، نه در سر و نه حتی در چمدان. آدم اصلاً نباید در تمام جهان دارای چیزی باشد؛ مالکیت، هر نوع مالکیتی، خواه یک دوکات Dukat باشد یا یک خانه، یک قلب یا همچنین فقط یک استعداد ــ این اسلحه قتال ــ تأثیر آزاد روح به سمت درون را خنثی و آن را به جهان خارج متوجه می‎سازد و هرچه خواب است ویران می‌کند.
شرط قادر به آرام و سبک خوابیدن در هر لحظه قبل از هر چیز مالک پول و زمین و همچنین بورس باز نبودن است؛ و دیگر اینکه آدم نباید هیچ چیز و هیچ کس را در سراسر جهان دوست داشته باشد و برایشان نگرانی به خرج دهد و درد و خوشی هیچ بشری برایش مهم جلوه دهد؛ باید بی خبر از هر استعدادی بود و این اطمینان کامل را داشت: "فردا صبح زود وقتی از خواب برخیزم چنان جوان ابله و موجود بی استعدای خواهم بود که نظیرش در زیر خورشید مهربان هرگز دیده نگشته است." اگر آدم علاوه بر تمام اینها هیچ چیز نخورده و فقط یک لیوان آب شیرین نوشیده باشد، خود را با لحاف سبکی پوشانده و یک تشک نرم داشته باشد و ــ قادر به خواندن نباشد، بعد آدم می‎تواند خود را به دست امید بسپارد و آسان به خواب رود.
روش‎های گوناگونی برای سریع به خواب رفتن وجود دارند و ژان پل Jean Paul آنها را می‎‌شمرد: شمردن شیشه پنجره‎‌ها؛ آموختن جدول ضرب؛ شمردن نقطه‎های روی کاغذ دیواری، زمزمه کردن مرتب یک ملودی خاص و واداشتن انگشتان دست به راه رفتن بر روی صورت و غیره.
اما این روش‎ها مانند داروی خانگی‎اند: تمام آنها خوبند، اما هیچکدامشان فایده‎ای نمی‎رسانند!
این فاجعه بزرگی‎ست که انسان می‎تواند با خودش خیلی خوب گپ بزند! آدم وقتی همصحبتی بجز بالشت نداشته باشد روحش شاد است! بالشت در برابر چهره‎ات خمیازه نمی‎‌کشد، بالشت با صبوری به ما گوش می‎سپارد و بهترین همراه کسی‎ست که بهتر از همه توانا به گوش دادن است!
انسان با بالشت در مورد چه چیزی صحبت می‎کند؟ از خودش! از خودش! از خودش! آیا آدم می‎تواند در حین چنین گفتگوی جالبی به خواب رود؟ این یک بی احترامی به خود می‎باشد و هیچ انسانی خود را چنین زود بی حرمت نمی‎سازد!
من نویسندگانی را می‎شناسم که با خواندن آثارشان تمام حاضرین را به خواب برده‎اند؛ اما آنها همه شب همان نوشته را برای خود می‎خوانند و هیچ چرتی به چشمان‎شان راه نمی‎یابد! من کسانی را می‎شناسم که معتاد تعریف کردن لطیفه‎اند: وقتی آنها لطیفه‎هایشان را تعریف می‎کنند خدمتکاران در حین به این سو و آنسو رفتن ناگهان چرت می‎زنند، حتی طبیعت شروع به خمیازه کشیدن می‎کند و خواب مرگ در اطراف حاکم می‎گردد؛ و آنها تمام شب این لطیفه‎ها را برای خود در تختخواب تعریف می‎کنند و چنان از آن لذت می‎‌برند که دیگر قادر به خوابیدن نمی‎گردند!
حالا من می‎توانم ادعا کنم که خودپسندی ناپسند دشمن خواب انسان است.
من انسان‎هائی را می‎شناسم که وقتی در خیابان با آنها مواجه می‎شوم چنان تأثیر بیهوش کننده‎ای بر جای می‎گذارند که باید به دیوار اولین خانه تکیه دهم و تا عبور کردنشان چرت بزنم، و این انسان‎ها هم شکایت می‎کنند که نمی‎توانند بخوابند! آنها باید شب‎ها الزاماً کاملاً از خود خارج شوند و خود را بعنوان موجود دیگری به حساب آورند.
می‎گویند که باید برای زود به خواب رفتن چراغ را خاموش کرد؛ حرف پوچی‎ست! در محل‎هائی هم که چراغی وجود ندارد می‎توان این شکایت "من اصلاً نمی‎توانم بخوابم" را شنید. نور مانعی برای به خواب رفتن به حساب نمی‎آید، زیرا که اولین انسان بلافاصله پس از خلق نور بزرگ و نور کوچک به خواب رفت: اینکه اما اولین انسان چنین سریع و آسان به خواب رفت دلیلی‎ست بر درستی ادعای من: آدم نباید ابداً مالک چیزی باشد، نباید هیچ کس را دوست داشته باشد و نباید هیچ چیز بداند، نباید قادر به خواندن باشد و ــ باید مجرد باشد تا سریع و زود به خواب رود.
سد نبودن نور در برابر خواب اثبات این واقعیت است که برخی از مردم به احتمال زیاد فقط با بودن نورهای قوی می‎توانند راحت‎تر به خواب روند! آری، از اثبات مساعد بودن مطلق نور برای به خواب رفتن می‎توان این نتیجه را گرفت که هرچه نور نافذتر باشد انسان هم می‎تواند خیلی زودتر به هزاران هزار چیز اجازه به خواب رفتن بدهد!
من فکر می‎کنم اتفاقاً آدم در تاریکی اصلاً نتواند بخواب رود، زیرا خوابیدن متوقف و قطع ساختن احساس معنا می‎دهد و در تاریکی احساسات از قضا بیشتر از هر لحظه بیدار نگاه داشته می‎شوند.
من به سهم خود دیگر بجز به هنگام چراغانی و آتشبازی هرگز میل به خوابیدن پیدا نخواهم کرد، و کوه‎های مرتفع بعضی از مناطق بجز در هنگام آتش‎سوزی روشنی هرگز مبتلا به خواب عمیق‎تری نگشته‎‎اند.
یک فرد مست بلافاصله به خواب می‎رود، و او هنوز هم روشن ِ روشن است.
هرچه قدرت تخیل انسان سبک‎تر باشد به همان نسبت زودتر هم به خواب می‎رود؛ هرچه قدرت تخیل بی رنگ‎تر باشد به همان نسبت هم خواب کمتر است؛ به این دلیل جوان‎ها زیاد می‎خوابند اما سالمندان کمتر! من می‎دانم که این یک کاربرد واقعی‎ست، ولی حالا فقط من تلاش می‎کنم در خواب حرف بزنم ــ زیرا این مقاله را در رختخواب می‎نویسم. ــ من فکر می‎کنم می‎شود راحت پی به این موضوع برد که قادر به خواب رفتن نیستم!
من هیچ چیز ندارم، نه دوکات دارم، نه عشق، دارای استعداد هم نیستم، من مجردم، خلاصه مالک تمام الزامات مورد نیاز به خواب رفتنم و با این حال نمی‎توانم بخوابم!!
بله؟ باید من هم از همصحبتی با خود لذت ببرم؟ این ناممکن است! من کمی از نوشته‎ام را برای خود خواندم اما با این حال به خواب نرفتم! در این وقت فکر کردم که اینها چیزهائی قدیمی‎اند و تأثیر چندانی نمی‎کنند، روش‎های تازه مؤثرترند، و من این افیون تازه را برای خودم می‎نویسم. همه خوانندگان اطرافم به خواب رفته‎اند و فقط من هنوز بیدارم، کاملاً بیدار! این وحشتناک است! تا حال سه بار نوشته خود را مرور کرده‎ام و هیچ خوابی به چشمانم راه نیافته است! من در موقعیتی نیستم که خودم را خسته سازم. من باید امشب تا صبح بیدار بمانم، اما خواننده گرامی، تو به خواب رفته‎ای، یک دل سیر بخواب!

365 روز از زندگی من.(9)


درد دل.
می‎گویند درد دل کردن و به تعبیری سفره دل را گشودن باعث می‎گردد که انسان خود را سبک احساس کند و درد و رنجش کمی التیام یابد، اما انسان‎هائی که توانا به صحبت کردن نیستند چگونه این آرامش پس از گشودن سفره دل را باید به دست آورند!؟
این پرسش شاید خط بطلان بر بسیاری از باورهای علم روانشناسی بکشد! شاید هم نکشد! اما از آنجائیکه هیچ سؤالی نمی‎تواند بی اهمیت باشد بنابراین تمام جواب‎ها هم دارای اهمیتند. از این رو نباید بدون اندیشیدن به هیچ سؤالی پاسخ داد. جواب‎های سریع بدون پشتوانه علمی اغلب مانند تف سر بالائی‎اند که به هنگام بازگشتن اگر نتوانی به موقع جاخالی دهی مانند نیزه تیزی بر چهره‎ات خواهد نشست!
یکی از رنج‎های بسیار نامطلوب بشر قادر به نشستن نبودن است! در اثر هل دادن ویلچر و کمک به دراز کشیدن و بلند شدن همنوعان سالخورده‎ام از روی تختخواب دوباره ستون فقراتم کج و کوله شده و میل به نشستن را در من کشته است!
این روزها وقتی مجبور به نشستن می‎شوم باید هنگام بلند شدن ده پانزده دقیقه درد وحشتناکی را برای راست کردن کمرم تحمل کنم، بعد باید نیم ساعت تمام رگ و پیه‎هائی را که در اثر فشار قاطی پاطی شده‎اند توسط ماساژ دوباره سر جایشان بنشانم و سپس مانند مورچه راه بروم تا دوباره درد شروع نشود. ده روزی می‎شود که من کارهایم را ایستاده انجام می‎دهم (البته هر کاری را نمی‎توان ایستاده انجام داد و در این مواقع باید زجر دوباره از جا برخاستن را به جان بخرم!) و برای دراز کشیدن و خوابیدن باید حرکاتی به پاها و کمرم بدهم که باعث خنده می‎شوند و کمرم هر بار در اثر خندیدن تکان ناخواسته‎ای می‎خورد و من در حین خندیدن آخی هم می‎گویم. وضعیت تراژدی کمیکی‎ست. اما عجیب اینجاست که وقتی هر بار چشم‎های خواهر و مادرم در چهره خانم‎های سالخورده این مرکز بر من ظاهر می‎گردند درد خودش را مخفی می‎سازد و مزاحم گفتگوی چشمان ما نمی‎گردد.

امروز از خانم <پ> پرسیدم چرا پوشکی که می‎شود مانند شورت به پا کرد تهیه نمی‎کند؟ (خانم <پ> اکثراً فراموش می‎کند که قبل از بالا کشیدن شورتش باید پوشکی درون آن قرار دهد و وقتی متوجه این موضوع می‎گردد که کار از کار گذشته است و خیسی صندلی و بوئی که در اتاق پخش می‎شود او را از ماجرا با خبر می‎سازد.)
خانم <پ> بعد از آنکه خود را بر روی صندلی کمی جنباند در جواب سؤالم گفت: "اون پوشک‎ها مال بچه‎هاست!" 

تفاوت جهان حقیقی با اینترنت.

پس از ده روز محروم بودن از اینترنت به علت اختلال در خط تلفن محله‎ام به این نتیجه رسیدم که جهان واقعی و جهان اینترنت بی شباهت به هم نیستند.
پرتاب گشتن از اینترنت احتمالاً با یک کلیک شدنی باید باشد و یا اختلال اندکی در خط تلفن می‎تواند آدم را از این جهان تبعید و دروازه را برویش قفل سازد، درست مانند آنکه در جهان واقعی مرده باشی و جسدت را به گور و یا به دست آتش بسپارند!

اما از آنجائیکه ده روز برای فقط به این نتیجه رسیدن کمی طولانی‎ست، بنابراین با کوشش فراوان به دومین نتیجه هم رسیدم:

بیهوده جسمت را با تیر سوراخ سوراخ می‎کنند،
بیهوده جسمت را زنده زنده در آتش می‎سوزانند،
تو همیشه زنده خواهی ماند،
نه گلوله، نه نار، نه خنجر تاریک قلبی؛
نه، نمی‎کشد نامت را، نمی‎کشد یادت را.
خاطره‎ها می‎مانند، خاطره‎ها در یادها و در کتاب‎ها می‎مانند،
نه، نه گلوله، نه خنجر، نه آمپول هوا!
تا جهان برجاست خاطره‎ها می‎مانند.

در اینترنت هم به همین ترتیب است. ممکن است که تو را با یک کلیک از جهانت به بیرون پرتاب کنند، اما با نوشته‎هایت که با یک کلیک باز ظاهر می‎گردند می‎خواهند چه کنند!؟

در این ده روز صبوریم را هم امتحان کردم، نمره‎اش بد نشد، به کلاس بالاتر رفت. عشقم به تو اما ذره‎ای از طعم و رنگش را از دست نداد. مزه انتظار دیدارت رایحه سیب گلاب می‎دهد.

جنگ صلیبی کودکان.

هنگامیکه در یک صبح تابستان گله را در شبنم و مه به چرا برده بودم و خورشید در حال بالا آمدن از کوه‎های آبی مایل به خاکستری بود یک فرشته جوان مو فرفری، درست به همان شکلی که او بر روی اوراق کلمات قصار آیین عشای ربانی به تصویر کشیده شده است بر من ظاهر گشت. او از میان تنه دو درخت توس جلو آمد، به بز نر پیشرو گله نزدیک شد و به آرامی میان دو شاخش را لمس کرد. بز سر ریشدارش را بالا آورد و با چشمان سبز و آرامش با تعجب به او نگاه کرد. هر دو سگ گله به جلو پریدند و بدون پارس کردن و با تکان دادن دم در کنار غریبه که شروع به خندیدن کرده بود به بالا و پائین جهیدند.  مرد جوان غریبه اینطور شروع به صحبت کرد: "اشتفان Stephan، خدا تو را مانند زمانی که موسی شبان را به پیامبری و تبلیغ کردن برگزید انتخاب کرده است. دیده‎ای چگونه در جنگل‎های سرزمینت لشگری از کرم‎ حرکت می‎کنند؟ فقط یک نفر راه را می‎شناسد و بقیه او را کور و کورکورانه دنبال می‎کنند. تو باید آن یک نفر باشی. عصایت را بلند کن، بگذار فلوت چوپانی‎ات به صدا آید، برادران و خواهرانت، کودکان و دختران تمام خلق‎ها به دنبالت خواهند آمد. زیرا بدان که خدا گفته است: <بگذار کودکان به سوی من آیند>، بنابراین نجات جهان جدید ما هم فقط بدست کودکان انجام خواهد گرفت. افراد سالمند مانند درختان بی ریشه پژمرده‎اند و فقط ارزش سوزانده شدن در شعله‎های آتش را دارند و زنانشان نیز نابارورند. زهدان یک باکره نه ساله مانند مریم باکره در نه ماه دیگر ناجی تازه‎ای به دنیا خواهد آورد. اشتفان، تو پیامبر و منادی او خواهی گشت. من تو را به جنگ صلیبی بر علیه تمام رذیلت‎ها، بر علیه تنبلی، دروغ، قتل، حسد و شرارت می‎خوانم. ندای جنگجویان صلیبی را در روحت بپذیر: خداوندا، مسیحیت را افزایش ده! کافران را به جهنم بفرست! خدایا! صلیب واقعی را دوباره به ما عطا فرما!" ــ بعد فرشته با بیرون آمدن خورشید صبحگاهی خود را در مه ناپدید می‎سازد. سگ‎ها پارس می‎کردند. بز نر پیشرو گله شاخ‎هایش را رو به زمین خم کرده بود و با صدای بلند نفس می‎کشید. من حیوان‎ها را به چراگاه هدایت کردم، از چوب بید یک فلوت ساختم و ترانه شادی در صبح ماه ژوئن سال 1212 نواختم. ــ شب پیش کشاورز رفتم و گفتم: "کشاورز، مرا مرخص کن. من باید تو را ترک کنم، من دیگر نمی‎توانم چوپان تو باشم." کشاورز گفت: "تو هم درست مانند یکی از این گوسفندهائی هستی که به چرا می‎بری. من هزینه زندگیت را تأمین می‎کنم، همچنین نیمتنه و کفش چرمی‎ات را از من داری و در کریسمس یک تالر Taler هم از من می‎گیری: چرا می‎خواهی مرا ترک کنی؟ آیا مگر در این سیزده سال که برایم کار کردی سختی کشیده‎ای؟" من گفتم: "من باید خدا را جستجو کنم و توسط او باکره‎ای را پیدا کنم که جدیداً برای به دنیا آوردن ناجی جدید انتخاب شده است. فرشته‎ای در کنار جنگل مرا از آن با خبر ساخت." کشاورز از تعجب چشمانش گرد گشت. "کدام فرشته تو را از چه چیز با خبر ساخت؟" من به کشاورز آنچه رخ داده بود را تعریف کردم. اما او مرا مسخره کرد. من در شب با فلوت و عصای چوپانیم از آنجا رفتم. اما خیلی تعجب‎آور بود: دو سگ و بز نر پیشرو و تمام گله به دنبالم آمدند. و درب همه طویله‎ها باز گشتند و از تمام خانه‎ها بره‎ها و بزها به دنبالم می‎آمدند. ستاره‎ها روشن می‎درخشیدند. هوا گرم بود. اما من سردم شده بود و با گام‎های سریع به پیش می‎رفتم. صبح به روستای بلویز Bloies در وندوم Vendôme رسیدم. هزاران حیوان به دنبالم می‎آمدند و با پیوستن سگ‎ها به لشگرم به تعدادشان مدام افزوده می‎گشت. در این وقت کشاورزان مرا در یک برج زندانی می‎کنند. گوسفندها راه را می‎بندند، بزها غرغر می‎کنند، سگ‎ها پارس می‎کنند. اما وقتی من بر بالای برج رفتم آنها ساکت گشتند. من علامت صلیب را از آن بالا بر آنها کشیدم و گفتم: "به پیش صاحبان‎تان برگردید و به آنها خدمت کنید! خداوند بزودی صلیب حقیقی‎اش را خواهد افراشت و شماها سپس در سایه‎اش علف خواهید خورد! بروید خدا با شما!" ــ و آنها با سرهای به زیر انداخته رفتند، سگ‎ها اما با دمی لای پاهای خود قرار داده رفتند. ــ بعد کشاورزها با شگفتی تمام مرا از برج خارج کردند. در این لحظه من فلوتم را در آوردم و شروع به نواختن یک ترانه کردم:

ماریای آسمانی،
ماریای مهربان؛
در خدمت به آنچه تو می‎پنداری
ما را سرافراز ساخته‎ای.

در این لحظه درب خانه‎ها باز می‎گردند و مانند زن و مردی با هم اسپانیائی می‎رقصند: و پسرها، دخترها، کودکان به سمت من می‎دوند و به دورم جمع می‎گردند. من برایشان ترانه را می‎نوازم و آنها آواز خوان و خوشحال به دنبالم می‎آیند. هیچ یک از تهدیدهای سالمندان، پدر و مادرها و کشیش‎ها ابداً کمکی نکرد. راهپیمایان در بین تک تک ترانه‎ها فریاد می‎کشیدند: "خدایا، بر مسیحیت بیفزا! کافرین را به جهنم بفرست! خدایا، صلیب حقیقی را دوباره به ما عطا فرما!". ما از میان روستاها و شهرها می‎رفتیم و هرچه بر تعداد ما افزوده می‎گشت مردم هم با کمال میل بیشتری به ما اجازه عبور می‎دادند. صد هزار جنگجو هم قادر نگشتند گور مقدس را به زور از کافرین بگیرند. خدا آنها را شکست داد، زیرا که او قلب‎های سیاه‎شان را دیده بود. او در قلب‎شان می‎دید که به خاطر چه چیز آنها واقعاً می‎جنگند: دلیل آنها بدن مقدس و استخوان‎های شهدا نبود، زمین مقدس بی حرمت گشته و برج و باروی ویران گشته و سوخته اورشلیم نبود. عده‎ای صلیب را بر روی پالتوهایشان حمل می‎کردند، زیرا فکر می‎کردند با پیروزی بر سلطان غنائم بزرگی بدست خواهند آورد، و عده‎ای را هم زن‎های قهوه‎ای رنگ و داغ کفار ترک به جنگ جلب می‎کرد. دسته سوم اما فکر می‎کردند می‎توانند در بین راه به نام عیسی مسیح توسط دزدی و قتل و غارت به نان و نوائی برسند. ما جوان‎ها و کودکان اما خدا را در قلب‎هایمان حمل می‎کردیم و می‎خواستیم گور مقدس را با قلب‎هایمان فتح کنیم. هیج خونی نباید به راه می‎افتاد، هیچ قتلی نباید انجام می‎گرفت، هیچ جرمی و هیچ فکر ناشایستی. روستاها و شهرها بدون هیچ حرف و کلمه‎ای از ما شکست خوردند: ما فقط راهپیمائی می‎کردیم، مانند ملخ‎ها پرواز می‎کردیم، مانند باد می‎وزدیم و مانند ماهی‎ها در دریا می‎گذشتیم. مردم به ما بزرگوارانه کمک می‎کردند، ما شب را در کلیساها می‎گذراندیم و جائی که ما نهار می‎خوردیم آنجا هم شهرداران، اشراف، آوازخوانان و اسقف‎ها غذا می‎خوردند. پادشاه فرانسه با فرستادن یک پیک سلطنتی با پرچم‎های کوچک نیلوفری به ما دستور داد به نزد پدر و مادرهای خود بازگردیم. اما ما هیچ پادشاهی از فرانسه و هیچ پدر و مادری نمی‎شناختیم، زیرا که افکار ما فقط از خدا پر بود.

ما از میان فرانسه می‎گذریم و از کنار دریای مدیترانه به سمت ایتالیا می‎رویم. ما به پیاچنسا Piacenza و جنوا Genua می‎رسیم و از آنجا به رم Rom می‎رویم. من چند روز قبل از رسیدن به رم گنبد کلیسای سن پتر را در ابرها در حال درخشیدن می‎دیدم. من با پسران و دختران راهپیما در میدان واتیکان از پله‎های سن پتر بالا می‎رویم. مردم رم که همیشه شلوغ هستند ساکت جمع می‎گردند. پاپ اینوسنس Innozenz در بالای تالار ایستاده بود. او دستش را طوریکه قصد دور کردن ما را دارد بلند می‎‏کند. در این لحظه من صلیبی برای او می‎کشم و برایش دعای خیر می‌‎کنم. سپس ما که تعدادمان به سی هزار نفر می‎رسید زانو زدیم و من شروع به صحبت کردم: "پدر مقدس، برای ما و برای افرادمان بر روی دریا دعای خیر بفرما!" و پاپ رنگ پریده و خاموش برایمان دعا می‎کند. من اما کلمات آهسته‎ای را که به مشاورش می‎گفت می‎شنیدم: "ما در خوابیم. این کودکان بیدارند. ببین چه خوشحال به سمت گور می‎روند." ــ در این وقت بود که من برای اولین بار وحشت‎زده گشتم. من در این شب در یکی از سالن‎های واتیکان خوابیدم، جائیکه با عکس‎های مجلل تمام مقدسین تزئین شده بود. در این شب سباستین Sebastian مقدس بر من ظاهر گشت، مرا بغل کرد و بوسید. ما به راهپیمائی خود از میان کامپانیا Campagna به سمت بریندیزی Brindisi ادامه دادیم. در کامپاگنا در کنار خرابه یک قنات با دختر نه ساله‎ای به نام ماریا مواجه می‎شوم. دختر به محض مشاهده من در رأس صف راهپیمانان به سمتم می‎آید، در برابرم زانو می‎زند، پاهایم را می‎بوسد و فروتنانه به دنبالم می‎آید. در این وقت من مطمئن شده بودم که مادر ناجی جدید را پیدا کرده‎ام و چشم‎های گریانم را در موهای سیاهش که مانند انجیر بوی شیرینی می‎داد مخفی ساختم. میل و اشتیاق بی حد و مرزی بر من مستولی می‎‏گردد در برابر دیدگان تمام زائرین که بر روی زمین زانو زده و سر را بر خاک گذاشته بودند به خدا قسم یاد کنم که او را شناخته‎ام. ــ از روم انواع و اقسام اراذل و اوباش به صفوف ما پیوستند: کشیش‎های ناشی، گداها، مزدوران از کار برکنار شده مزارع و زنان و مردان دلال محبت. عاقبت ما به بریندیزی می‎رسیم و دریائی که باید از میانش عبور می‎کردیم در برابرمان قرار داشت. من با عصایم ضربه‎ای به دریا می‎زنم ــ اما امواج آنطور که خود را در برابر موسی گشوده بودند راهی برای عبور ما باز نمی‎کنند. دو نفر از صاحبان کشتی در بریندیسی اما اعلام کردند که بخاطر هدف مقدس‎مان و برای پاداش گرفتن از خدا ما را به اسکندریه  Alexandriaمی‎برند. ما با هفت کشتی حرکت می‎کنیم. دو کشتی در نزدیک ساردنی  Sardinienدر جزیره سن پیترو San Pietro واژگون و غرق می‎گردند. در دو کشتی غرق شده فقط چمدان‎های راهبان گدا، مزدوران و دلالان محبت قرار داشت و این به نظرم نشانه خوبی آمد. ما با فریاد بلند "خدایا بر مسیحیت بیفزا!" به ساحل آفریقائی که از میان مه نقره‎ای رنگ پدیدار گشته بود سلام دادیم. ما کف زنان و آواز خوان از میان اسکندریه گذشتیم و هنگامیکه به بازار رسیدیم ناگهان تمام خیابان‎هائی که به بازار منتهی می‎گشتند را در محاصره ملوانان مسلح یافتیم. در بازار اما هوگو فررویس Hugo Ferreus و گلموس پورکوس Guilelmus Porcus با تپانچه‎ای به کمر، با صورت‎های چاق و در حالیکه پوزخند می‎زدند ایستاده بودند، پورکوس واقعاً مانند خوکی که لباس بر تن کرده باشد دیده می‎گشت. فررویس با تپانچه در هوا شلیک می‎کند و در سکوت عمومی که برقرار بود فریاد می‎کشد: "حراج می‎تواند شروع شود! چه کسی اول شروع می‎کند؟" ــ ما به موقع به حراج بزرگ سالانه فروش برده رسیده بودیم و فرستاده خلیفه تعداد ده هزار نفر از ما را به قیمت هشتاد هزار سکه طلا از صاحبان کشتی‎‏ها خریداری کرد. خلیفه ابتدا سعی می‎کرد که ما  ایمانمان را انکار کنیم، اما چون ما تزلزل ناپذیر ایستادگی کردیم او از نقشه‎اش دست کشید. پورکوس روح فروش ماریا دختر کوچک از کامپانیا، مادر ناجی آینده را برای خود نگاه داشت. دختر، طوری که من توانستم بعد بفهمم در حرمسرای او یک کودک به دنیا آورد که نمی‎دانم چه بر سرش آمده است. خلیفه‎ای که من پیشخدمت مخصوصش شده بودم یک بار اجازه دیدار از گور مقدس را به من داد. گور ویران و نامرتب در خارج از شهر اورشلیم در یک زمین متروک و خشک قرار دارد. یک گله گوسفند بر روی زمین مشغول چریدن بودند و یک چوپان در فلوتی که خود ساخته بود ترانه خنده‎داری در نور سبز پریده رنگ صبح سحر می‎دمید. چون مسیح آنطور که انجیل به ما می‎گوید از مرگ برخاسته و باید به سمت آسمان صعود کرده باشد بنابراین من فکر می‎کردم گور خالی‎ای را خواهم یافت. اما اینطور نبود. بلکه یک جمجمه خوب حفظ گشته، انواع مفصل‎ها و استخوان‎های لگن خاصره اسکلت یک انسان در آن قرار داشت. من جمجمه را در دست گرفتم و مدت درازی در حدقه‎های خالی چشم‎ها نگاه کردم. البته من با خود چنین اندیشیدم از آنجائیکه تو هم مانند بقیه انسان‎ها مرده‎ای و پس از مرگ به سوی خدا صعود نکرده‎ای و در کنار او بر تخت الماس نشان ننشسته‎ای بنابراین به من هم نمی‎توانی در مسیر سفرم کمک کنی. فرشته فریبائی بر من ظاهر گشت که اغفالم می‎کرد و به من می‎گفت که باید دیگران را فریب دهم. حالا خدا در من مرده است و من دیگر هیچ چیز از ‎او نمی‎دانم. کاش همانطور که من برایش دل می‎سوزاندم او هم به من رحم می‎کرد! حالا من ایمانم به مسیحیت را انکار کرده‎ام، صلیب آویزان به گردنم را شکسته‎ام و مانند خلیفه، سرور مهربانم یک بت پرست شده‎ام. هنگامیکه من در سر سفره غذا تصمیمم را با خلیفه در میان گذاشتم بسیار خوشحال گشت. او مرا مانند سباستین مقدس در سالن واتیکان بغل کرد، بوسید و گفت: "تو نباید دیگر اشتفان نامیده شوی. من تو را همانطور که اولین پسر محمد نامیده می‎گشت به نام علی غسل تعمید می‎دهم." وقتی من از تنگ بلور سفید رنگ شراب قرمز برایش می‎ریختم دستانم می‎لرزیدند و یک قطره اشگ از میان مژه‎ام درون جامش افتاد و او در سکوت شرابش را نوشید.

من تحت فرمان خلیفه مهربانم ال‎ـ‎کامل Al-Kamil در صفوف عرب‎ها بر علیه فریدریش دوم Friedrich و ارتش مسیحی او جنگیدم. من تعدادی از مسیحیان را توسط چماق خار دار کشتم و بطور اتفاقی آن دو روح فروش، هوگو فررویس و گلموسپورکوس را که این بار لباس سربازان مسیح را با این اندیشه که به سود بیشتری دست یابند بر تن کرده بودند اسیر ساختم. من گذاشتم که آن دو سودجو را در اورشلیم بر روی کوه زیتون به صلیب بکشند و در میانشان سومین صلیب را نصب کنند و جمجمه و اسکلت مسیح را به آن آویزند، من گذاشتم مسیح را برای دومین بار به صلیب بکشند.
ــ پایان ــ