شش ناپلئون.(1)

من می‎پرسم: "جریان چیست؟"
"نمی‎دانم ــ می‎تواند هر چیزی باشد. اما به گمانم باید ادامه داستان مجسمه‎ها باشد. اگر حدسم درست باشد باید دوست بت شکن ما فعالیت خود را در ناحیه دیگری از لندن آغاز کرده باشد. واتسن، قهوه روی میز قرار دارد و درشکه جلوی خانه انتظارمان را می‎کشد."
نیم ساعت بعد ما به خیابان پیت Pitt Street رسیدیم، یک خیابان فرعی آرام در کنار یکی از سریع‎ترین جریان‎های زندگی در لندن. شماره 131 بخشی از یک ردیف خانه بود که همگی سیمائی صاف، قابل احترام و کاملاً غیر رمانتیک داشتند. وقتی ما ایستادیم، در کنار نرده‎های جلوی خانه جمعیتی کنجکاو جمع شده بودند. هلمز از تعجب سوت می‎کشد.
"جرجیس مقدس! حداقل باید قتلی انجام گرفته باشد. چیزی کمتر از قتل یک پسر جوان نامه رسان را به ایستادن وانمی‎دارد. شانه‎های آویزان و گردن کشیده این جوان در آنجا نشان می‎دهد که عمل خشونت آمیزی انجام گرفته است. واتسن، آیا می‎بیند؟ آخرین پله شسته شده و بقیه پله‎ها خشک هستند. به هر حال به اندازه کافی اثر پا! خوب، آنجا در کنار پنجره لسترد ایستاده است و ما فوری از همه چیز مطلع خواهیم گشت."
مأموری با چهره افسرده به اسقبالمان می‎آید و ما را به اتاق نشیمنی که در آن مرد مسنی کاملا آشفته و هیجانزده با روبدوشامبر به این سو و آن سو قدم می‎زد هدایت می‎کند. او را به عنوان صابخانه به ما معرفی می‎گردد ــ مستر هوراکه هرکر Horace Harker از سندیکای مرکزی مطبوعات.
لسترد می‎گوید: "مستر هلمز، جریان دوباره مربوط به مجسمه ناپلئون است. دیشب چنین به نظر می‎آمد که شما به قضیه علاقه‎مند شده‎اید، بنابراین فکر کردم حالا که موضوع جدی‎تر شده است شاید مایل باشید محل وقوع جرم را ببینید."
"ورق به چه سمت برگشته است؟"
"به سمت قتل. مستر هرکر می‎توانید لطفاً برای این آقایان دقیق تعریف کنید که چه اتفاقی افتاده است؟"
مرد با چهره کاملاً اندوهگینی خود را به سمت ما برمی‎گرداند و می‎گوید: "این عجیب است که من تمام عمر از دیگران گزارش نوشته‎‎ام، و حالا که برای خودم خبر واقعاً ارزشمندی برای گزارش کردن اتفاق افتاده است چنین آشفته و هیجان‎زده‎ام که قادر نیستم دو کلمه را کنار هم بنشانم. اگر من بعنوان خبرنگار به اینجا وارد می‎گشتم، با خودم مصاحبه‎ای می‎کردم و بعد می‎توانستم در هر روزنامه‎ای دو ستون برای گزارش داشته باشم. اما اینطور که من داستانم را دوباره و دوباره برای هر آدمی تعریف می‎کنم خبر ارزشمندی را هدیه می‎دهم و خودم هیچ نفعی از آن نمی‎برم. راستی مستر شرلوک هلمز من شما را می‎شناسم، و اگر شما پرده از این جریان عجیب بردارید برای زحمتی که برای تعریف کردن داستان می‎کشم انعامی مکفی خواهد بود."
هلمز می‎نشیند و گوش می‎کند.
"چنین به نظر می‎رسد همه چیز بخاطر این مجسمه نیمتنه ناپلئون باشد که من تقریباً چهار ماه پیش دقیقاً برای این اتاق خریدم. من آن را با قیمت ارزان در مغازه برادران هاردینگ Harding Brothers کشف کردم، دو خانه دورتر از High-Street-Bahnhof. قسمت بزرگی از کار خبرنگاری من در شب انجام می‎گیرد، و من اغلب تا نزدیک صبح می‎نویسم. امروز هم به همین ترتیب بود. من در اتاق کوچکم در آخرین طبقه پشت خانه نشسته بودم، تقریباً ساعت سه صبح بود که مطمئن شدم از پائین صدائی شنیده‎ام. اما بعد از گوش سپردن صداها دیگر تکرار نشدند و من به این نتیجه رسیدم که باید از بیرون بوده باشند. اما پنج دقیقه بعد ناگهان صدای فریاد وحشتناکی بلند می‎شود ــ وحشتناک‎ترین صدائی که من تا حال شنیده‎ام، مستر هلمز. این صدا تا وقتی زنده‎ام در گوشم خواهد پیچید. یک یا دو دقیقه همانطور مات و مبهوت نشستم. بعد میله اجاق را برداشتم و به طرف پائین رفتم. وقتی اینجا در این اتاق آمدم پنجره کاملاً باز بود، و من فوری متوجه شدم که مجسمه از روی طاقچه ناپدید شده است. اینکه به چه دلیل باید سارقی درست یک چنین چیزی را به سرقت برده باشد از فهمم فراتر است، زیرا آن فقط یک مجسمه گچی بود که ارزش چندانی نداشت. خودتان می‎توانید مشاهد کنید که هر کسی از میان این پنجره باز خارج بشود می‎تواند با یک گام بلند خود را به پله‎های جلوئی برساند. دقیقاً همین کار را هم سارق ظاهراً انجام داده است، بنابراین من به آن سمت رفتم و در را گشودم. هنگامیکه در تاریکی بیرون رفتم، نزدیک بود بر روی مرده‎ای بیفتم که آنجا افتاده بود. من به سرعت برگشتم تا یک چراغ بیاورم، و آدم بیچاره آنجا افتاده بود، یک بریدگی بزرگ در میان گلو و حمامی از خون. او رو به پشت افتاده بود، با زانوهائی به سمت شکم خم شده و دهانی به طرز وحشتناک باز. او مرا در خواب‎هایم تعقیب خواهد کرد. من فقط توانستم در سوت پلیسی‎ام بدمم و بعد باید بیهوش شده باشم، زیرا من هیچ چیز دیگری را به یاد نمی‎آوم اینکه پلیس در راهرو بالای سرم ایستاده بود."
هلمز می‎پرسد: "و مقتول چه کسی بود؟"
لسترد می‎گوید: "چیزی که به ما بگوید او چه کسی بوده است وجود ندارد. شما می‎توانید جسد را در سردخانه ببینید، اما ما تا حالا هنوز چیزی کشف نکرده‎ایم. او بلند قد است، برنزه، بسیار قوی، بیش از سی سال نباید سن داشته باشد. لباس خوبی بر تن ندارد، اما با این وجود به نظر نمی‎رسد که کارگر باشد. یک چاقوی تاشو با دسته استخوانی در کنارش در خون قرار داشت. اینکه آیا با آن قتل انجام گرفته یا به مقتول تعلق داشته را نمی‎دانم. داخل لباسش نامی وجود نداشت و بجز یک سیب چیز دیگری در جیب‎هایش نبود، کمی ریسمان، یک نقشه ارزان قیمت شهر لندن و یک عکس. این آن عکس است."
از عکس مشخص بود که با یک دوربین کوچک و بطور ناگهانی گرفته شده بوده است. عکس مردی هوشیار را نشان می‎داد شبیه به میمون، با ابروهائی پر پشت که نیمه پائین صورتش به طور فوق‎العاده زیادی مانند پوزه یک انتر بیرون زده بود.
هلمز بعد از مطالعه دقیق عکس می‎پرسد: "و مجسمه چه شده است؟"
کمی قبل از رسیدن شما به ما از مجسمه خبر داده شده که مجسمه در باغچه جلوی یک خانه خالی در جاده کامدین هاوس Camden House پیدا شده است. مجسمه خرد گردیده. من حالا برای دیدن آن به آنجا می‎روم، با من میآئید؟"
"حتماً. من فقط باید لحظه کوتاهی به اطراف نگاهی بیندازم." و بعد از بررسی فرش و پنجره می‎گوید: "مرد یا لنگ‎های خیلی درازی داشته و یا کاملاً ورزشکار بوده است. با این فاصله به لبه پنجره رسیدن و آن را باز کردن نمی‎تواند کار آسانی بوده باشد. اما بر عکس راه بازگشت در مقایسه با آن ساده بود. مستر هارکر، برای دیدن باقیمانده مجسمه خودتان با ما می‎آئید؟"
روزنامه نگار تسلی ناپذیر که خود را در پشت میزی نشانده بود می‎گوید: "من باید سعی کنم با این حادثه چیزی انجام دهم. گرچه شک ندارم که اولین نسخه روزنامه شب با جزئیات کامل منتشر شده‎اند. این با شانسی که من دارم کاملاً معمولی‎ست! شما به یاد می‎آورید وقتی در دونکاستر Doncaster جایگاه سقوط کرد؟ خوب، من تنها خبرنگار بر روی این جایگاه بودم، و مجله من تنها مجله‎ای بود که هیچ گزارشی از آن درج نکرد، زیرا من چنان مختل بودم که نتوانستم چیزی در باره آن بنویسم. و حالا برای نوشتن در باره قتلی که جلوی درب خانه خودم اتفاق افتاده هم دیر کرده‎ام."
وقتی ما اتاق را ترک کردیم صدای جیغ خراش قلمش بر روی ورق کاغذ را شنیدیم.
محلی که ما تکه‎های مجسمه را پیدا کردیم فقط چند صد متر از خانه هرکر فاصله داشت. برای اولین بار چشمان ما به مجسمه امپراطور بزرگ افتاد که در سر فرد ناشناس چنین نفرت خشمگین و ویرانگری ایجاد کرده بود. خرده‎های مجسمه شکسته گشته بر روی چمن پخش بودند. هلمز چند تکه از آن را برمی‎دارد و با دقت بررسی می‎کند. چهره جدی و با اراده‎اش مرا متقاعد ساختند که او عاقبت سرنخی یافته است.        
لسترد می‎پرسد: "و حالا؟"
هلمز شانه بالا می‎اندازد و می‎گوید: "ما هنوز راه طولانی‎ای در پیش داریم. با این وجود ــ با این وجود ــ ما حالا برخی از حقایق مهم را کشف کرده‎ایم که بر پایه آنها می‎توانیم عمل کنیم. مالکیت این مجسمه‎های ارزان ــ حداقل در چشمان این جنایتکار عجیب ــ ارزشمندتر از جان یک انسان بوده است. این یک امتیاز است. بعد این واقعیت عجیب که او آن را در خانه یا در کنار خانه نشکسته است، البته اگر که شکستن آن تنها قصد او بوده باشد."
"او بعد از برخورد با این مرد دیگر دستپاچه و هیجانزده بود. او به سختی می‎‏دانست که چه می‎کند."
"بله، این احتمال وجود دارد. اما من می‎خواهم توجه شما را بخصوص به موقعیت این خانه جلب کنم که در باغچه آن مجسمه خرد شده است."
لسترد به اطراف نگاه می‎کند و می‎گوید: "این یک خانه غیر مسکونی‎ست، و به این خاطر او می‎توانست مطمئن باشد که اینجا کسی برایش مزاحمت بوجود نخواهد آورد."
"بله، اما یک خانه غیر مسکونی هم بالای خیابان وجود دارد که او قبل از رسیدن به این خانه باید از آن عبور کرده باشد. چرا او مجسمه را در آنجا نشکسته است، در حالیکه مشخص است برای حمل مجسمه هر متر می‎توانست ریسک این را که کسی با او مواجه شود افزایش دهد؟"
لسترد می‎گوید: "من تسلیم می‎شوم."
هلمز با اشاره فانوس خیابانی بالای سرهای ما را نشان می‎دهد.
"او اینجا می‎توانست ببیند که چه می‎کند، و آنجا نمی‎توانست. دلیل او این بود."
کارگاه لسترد می‎گوید: "قسم به ژوپیتر! این درست است. حالا وقتی من به آن فکر می‎کنم: مجسمه دکتر بارنیکوت هم در نزدیک فانوس قرمز خرد گشته بود. مستر هلمز، حالا باید با این واقعیت چه کار کنیم؟"
"آنها را به یاد داشته باشیم ــ آنها را ثبت کنیم. امکان دارد که ما بعداً به چیزی برخورد کنیم که به اینها مرتبط گردد. لسترد، حالا قصد دارید برای حل ماجرا چه قدم‎هائی بردارید؟"
"عملی‎ترین روش به نظر من این باید باشد که مقتول را شناسائی کنیم. این کار مشکلی نمی‎تواند باشد. اگر ما اول بدانیم که او چه کسی‎ست و چه کسانی همدستان او می‎باشند، بعد می‎توانیم یک نقطه آغاز خوب داشته باشیم تا کشف کنیم که او در خیابان پیت چه می‎خواسته و چه کسی را آنجا ملاقات کرده که او را کنار درب خانه مستر هارکر به قتل رسانده است. آیا شما هم چنین نظری دارید؟"
"بدون شک؛ با این وجود این کاملاً آن روشی نیست که من در این مورد انجام می‎دادم"
"پس شما چه می‎کردید؟"
"اوه، شما به هیچ وجه نباید اجازه دهید که تحت تأثیر من واقع شوید. من پیشنهاد می‎کنم که شما راه خود را بروید و من هم راه خودم را. بعد می‎توانیم یادداشت‎های خود را با هم مقایسه کنیم، و هرکدام از یادداشت‎ها می‎تواند آن دیگری را کامل سازد."
لسترد می‎گوید: "بسیار عالی‎ست."
"شاید شما وقتی به خیابان پیت بازمی‎گردید بتوانید مستر هوراک هارکر را دوباره ملاقات کنید. به او از طرف من بگوئید من در این بین کاملاً مطمئن شده‎ام که شب قبل حتماً یک قاتل دیوانه با توهمات ناپلئونی در خانه او بوده است. این برای مقاله او مفید خواهد بود.
چشمان لسترد درشت می‎گردند.
"اما شما این را جدی باور نمی‎کنید؟"
هلمز لبخد می‎زند.
"نه؟ حالا، شاید نه. اما من مطمئنم که این برای مستر هوراک هارکر و مشتریان سندیکای مرکزی خبرنگاران جالب خواهد بود. واتسن، من فکر می‎کنم که ما احتمالاً یک روز کاری طولانی و تا اندازه‎ای پیچیده در پیش رو داشته باشیم. لسترد، من خوشحال خواهم شد اگر شما بتوانید طوری برنامه ریزی کنید که ما بتوانیم امشب ساعت شش در خیابان بکر هودیگر همدیگر را ملاقات کنیم. تا آن موقع من مایلم این عکس از جیب مقتول را پیش خود نگاه دارم. اگر نتیجه گیری من اثبات شود این امکان وجود دارد که من از شما برای سفر کوچکی که امشب باید انجام گیرد تقاضای همراهی و حمایت کنم. تا آن موقع خداحافظ و مؤفق باشید!"
ــ ناتمام ــ

شش ناپلئون.

این امری غیر عادی نبود که مستر لسترد از اسکاتلندیارد شب‎ها گاهی به دیدارمان بیاید، و دیدارهای او برای شرلوک هلمز خوشایند بودند، زیرا به او این امکان را می‎دادند که در باره تمام چیزهائی که در ستاد مرکزی پلیس رخ می‎داد آگاه گردد. هولمز نیز متقابلاً برای اخبار تازه‎ای که لسترد می‎آورد همیشه آماده بود تا با دقت به جزئیات هر موردی که کارگاه لسترد با آن درگیر بود گوش بسپارد، و گاهی اوقات او قادر بود که از گنجینه دانش و تجربه گسترده خویش بدون دخالت فعال او را راهنمائی کند یا به او یک پیشنهاد بدهد.
لسترد در این شب خاص در باره آب و هوا و روزنامه‎ها صحبت کرد. سپس به سکوت دچار شد و متفکرانه به سیگار برگش پک زد. هولمز او را با دقت زیادی تماشا می‎کرد.
هلمز می‎پرسد: "آیا چیز قابل توجه‎ای در حال حاضر وجود دارد؟"
"آه، نه، مِستر هلمز ــ چیز خاصی نیست."
"پس برایم از آن تعریف کنید."
لسترد می‎خندد.
"خوب بله، مِستر هولمز، انکار کردن اینکه چیزی ذهنم را به خود مشغول نساخته بی فایده است. اما بقدری جریان احمقانه‎ای‎ست که من مردد بودم شاید با تعریف آن سرتان را درد بیاورم. از سوی دیگر، گرچه جریانی بی اهمیت است اما در عین حال قطعاً جریانی عجیب است، و من می‎دانم که شما به هرچه غیر معمولی‎ست علاقه‎مندید. اما به نظر من این جریان احتمالاً بیشتر مربوط به قلمرو دکتر واتسن مربوط می‎گردد تا قلمرو ما."
من پرسیدم: "بیماری؟"
"در هر صورت دیوانگی. و بدتر از آن یک دیوانگی عجیب. آدم نمی‎تواند باور کند که امروزه کسی یافت شود و چنان از ناپلئون متنفر باشد که مجسمه‎هایش را خرد کند."
هلمز در صندلی خود فرو می‎رود و می‎گوید: "این در حوزه صلاحیت من نیست."
"دقیقاً. من که گفتم. اما وقتی این مرد برای از بین بردن مجسمه‎هائی که به او تعلق ندارند دست به سرقت می‎زند دیگر این موضوعی برای پزشک نیست، بلکه موضوعی است برای یک پلیس."
هولمز بار دیگر راست می‎نشیند.
"سرقت! این جالب‎تر است. جزئیات را برایم تعریف کنید!"
لسترد دفتر یادداشت رسمی‎اش را از جیب خارج می‎کند، از روی صفحات آن حافظه‎اش را تازه می‎سازد و می‎گوید: "اولین مورد چهار روز پیش گزارش شد. در مغازه مورس هودسون که در جاده کنینگتون یک مغازه برای فروش مجسمه و نقاشی دارد. فروشنده برای مدت کوتاهی مغازه را ترک کرده بود که صدای شکستن چیزی را می‎شنود، و هنگامیکه دوباره با عجله وارد مغازه می‎شود می‎بیند نیمتنه گچی ناپلئون که با تعداد دیگری از آثار هنری روی میز مغازه قرار داشت خرد شده است. او به خیابان می‎دود، و با وجود آنکه تعدادی رهگذر تعریف می‎کنند که آنها مردی را از داخل مغازه به خارج در حال دویدن دیده‎اند، اما او نتوانست کسی را ببیند و یا چیزی پیدا کند که بتواند با آن مرد خبیث را شناسائی کند. آنطور که به مأمور پلیس محل گزارش شده بود به نظر می‎آمد که باید یکی از این پرونده‎های خرابکاری بی اهمیتی باشد که هر از گاهی اتفاق می‎افتند. مجسمه گچی بیشتر از چند شلینگ ارزش نداشت و به این خاطر این ماجرا برای تحقیقات ویژه کودکانه به نظر می‎آمد.
دومین مورد اما جدی‎تر و همچنین عجیب‎تر بود. این مورد تازه شب قبل اتفاق افتاده بود.
در جاده کنینگتون و فقط چند صد متر دورتر از مغازه مورس هودسون پزشکی معروف به نام دکتر بارنیکوت زندگی می‎کند که مالک یکی از بزرگ‎ترین مطب‎ها در جنوب رود تایمز است. آپارتمان و دفتر اصلی‎اش در جاده کنینگتون قرار دارد، اما او دو کیلو متر دورتر در جاده بریکستون هم دارای یک مطب دیگر با داروخانه است. این دکتر بارنیکوت یک ستایشگر پر شور ناپلئون است، و خانه‎اش پر از کتاب‎ها، عکس‎ها و وسایل باقی مانده از امپراطور فرانسوی‎ست. در این اواخر او در نزد مورس هودسون دو مجسمه همشکل از نیمتنه ناپلئون خریداری کرده بود. او یکی از آن دو را در سالن ورودی خانه‎اش در جاده کنینگتون و دیگری را روی طاقچه گچ‎بری شده کنار بخاری مطب جاده بریکستون قرار داده بود. حالا، امروز صبح هنگامیکه دکتر بارنیکوت به پائین می‎آید با تعجب متوجه می‎شود که شب به خانه‎اش دستبرد زده شده اما چیزی بجز نیمتنه گچی از سالن ورودی خانه دزدیده نشده است. مجسمه به خارج از منزل برده شده و وحشیانه به دیوار باغ کوبانده و خرد گشته بود، جائیکه تکه‎های آن را بر روی زمین کشف کرده بودند."
هلمز دست‎هایش را به هم می‎مالد و می‎گوید: "این واقعاً چیز تازه‎ایست."
"من هم فکر می‎کردم که مورد علاقه‎تان قرار گیرد. اما من هنوز تمام نشده‎ام. در مطب دیگر ساعت دوازه انتظار دکتر را می‎کشیدند، و شما می‎توانید تعجب او را تصور کنید، وقتی او پس از رسیدن به آنجا متوجه می‎گردد که در شب پنجره را باز کرده‎اند، و اینکه خرده‎های دومین مجسمه‎اش در سراسر اتاق پخش شده بود. مجسمه در همانجائی که قرار داشت به قطعات ریزی تبدیل شده بود . در هیچکدام از موارد هیج ردی وجود نداشت که بتواند از مجرم یا دیوانه‎ای که مرتکب این عمل شده است سرنخی به ما بدهد. بله، مستر هلمز، اینها تمام جریانی بود که حالا شما از آن با خبر شده‎اید."
هلمز می‎گوید: "آنها اتفاقات خاصنی‎اند، اگر که نخواهم بگویم مضحک و عجیب. اجازه دارم بپرسم که آیا هر دو مجسمه خرد گشته دکتر بارنیکوت کپی دقیق مجسمه‎ای که در مغازه مورس هودسن خرد گشت بوده است؟"
"آنها از یک قالب بودند."
"این واقعیت ناچاراً این تئوری را که مردی تحت تأثیر یک نفرت کامل از ناپلئون مجسمه‎ها را می‎شکند نفی می‎کند. اگر دقت کنید می‎بینید که صدها مجسمه از امپراطور بزرگ باید در لندن وجود داشته باشد، بنابراین اغراق می‎شود اگر آدم آن را بعنوان رخدادی تصادفی در نظر آورد و فکر کند که شخص ناآرام بت شکنی به طور اتفاقی با سه نمونه یکسان مجسمه شروع کرده است."
لسترد می‎گوید: "من هم به این موضوع فکر کردم. از طرف دیگر این موس هودسن در این ناحیه از لندن فروشنده مجسمه‎ها است، و این سه سال‎ها تنها مجسمه‎هائی بودند که او در مغازه‎اش داشته است. بنابراین، اگر هم آنطور که شما می‎گوئید که در لندن باید صدها مجسمه وجود داشته باشد، اما احتمالش خیلی زیاد است که این سه تنها مجسمه‎های این منطقه بوده باشند. بنابراین باید یک متعصب محلی این کار را کرده باشد. دکتر واتسن، شما چه فکر می‎کنید؟"
من جواب می‎دهم: "شیفتگی امکانات بی نهایتی عرضه می‎کند. حالتی وجود دارد که روانشناسان مدرن فرانسوی آن را ایده فیکس می‎نامند، که از نوع غیر محسوس مونومانی و با سلامت کامل ذهنی همراه است. یک مرد که خیلی در باره ناپلئون خوانده یا خانواده‎اش شاید بخاطر جنگ بزرگ رنج برده باشد می‎تواند به آسانی یک چنین ایده فیکسی تکامل دهد و تحت تأثیر آن قادر به هر عمل جنون‎آمیزی گردد."
هلمز سرش را تکان می‎دهد و می‎گوید: "واتسن عزیز، این اما کافی نیست. زیرا هیچ ایده فیکسی، هرچه هم بزرگ باشد نخواهد توانست بیمار مونومانی را قادر سازد که بداند این مجسمه‎ها کجا می‎باشند."
من می‎گویم: "و شما آن را چگونه توضیح می‎دهید؟"
"من ابداً سعی نمی‎کنم آن را توضیح دهم. من فقط می‎خواهم توجه شما را به این نکته جلب کنم که در رفتار کاملاً غیر عادی این جنتلمن یک روش خاص قرار داد. برای مثال: در راهروی خانه دکتر بارنیکوت، جائی که سر و صدا می‎توانست افراد خانه را از خواب بیدار سازد، مجسمه را ابتدا قبل از خرد کردن به خارج از خانه می‎برد، در حالی که بر عکس مجسمه در مطب را، جائی که خطر شنیده شدن صدا کمتر بوده است، همانجا خرد می‎کند، درست در جائی که قرار داشته بوده است. قضیه احمقانه و بی اهمیت به نظر می‎رسد، اما با این حال من جرأت نمی‎کنم چیزی را پیش پا افتاده بنامم، مخصوصاً وقتی در نظر بیاوریم که برخی از موارد کلاسیک من در ابتدا حداقل امیدی از خود نشان نمی‎داده‎اند. واتسن، شما بخاطر می‎آورید که جریان وحشتناک خانواده آبرنتی ابتدا زمانی توجه مرا برانگیخت که جعفری در یک روز گرم خیلی عمیق در کره فرو رفته بود. در نتیجه لاسترد من نمی‎توانم به خودم اجازه مسخره کردن سه مجسمه شکسته شما را بدهم، و من خیلی سپاسگزار خواهم بود اگر شما هر گونه تحولات جدید از این اتفاق عجیب را به من اطلاع دهید."
تحولی که بخاطرتش دوستم خواهش کرده بود زودتر و در فرم بی نهایت غم انگیزی که او نمی‎توانست قادر به تصورش هم باشد فرا رسید. من روز بعد در اتاق خوابم در حال لباس پوشیدن بودم که تقه‎ای به در می‎خورد و هولمز با یک تلگراف در دست داخل می‎شود. او آن را بلند می‎خواند:
"فوری بیائید، پیت استریت 131، کنزینگتون.
لسترد."
ــ ناتمام ــ

در شهر صلح.

وقتی من به شهر صلح Friedenstadt رسیدم برای تلفن کردن به اشپرلینگ Sperling دیر وقت بود. ایستگاه راه‎آهن در تاریکی قرار داشت، و صحن کوچک جلوی آن از سکوتی پر بود که در شهرهای کوچک در ساعت یازده بر قرار می‎گردد. محاسباتم بار دیگر اشتباه بودند، درست مانند بازی بعد از ظهر که بر خلاف انتظارم در آن برنده نشدم، بلکه تمام پولم را باختم. در ساعت یازده به سراغ اشپرلینگ رفتن قطعاً می‎توانست باعث بی لطفی او گردد. این کنده درخت تقریباً دو متری با آن نام مسخره‎اش در این ساعت حتماً مانند برج سقوط کرده‎ای در خواب است و خرناس کشیدن وحشیانه او اتاق خواب کاملاً پوشیده‎اش را پر ساخته است.
در طول دو دقیقه‎ای که من مرددانه بر روی بالاترین پله در مقابل ساختمان راه‎آهن ایستاده بودم آن تعداد اندک مسافری که با من از قطار پیاده شده بودند ناپدید گشتند. من آهسته به سالن خفه و نیمه تاریک برگشتم. در آنجا بجز مردی که در باجه کنار نرده آهنی ورود به سکوی قطار نشسته و متفکرانه به سکوی قطار خیره شده بود هیچ آدم دیگری دیده نمی‎گشت. او با کلاه درخشنده‎اش تأثیری از استحکام بر جای می‎گذاشت. من به او نزدیک شدم، او سرش را بلند کرد و با چهره اخم آلودی به من نگریست ... 
من با لکنت گفتم: "آقای عزیز، من با شرمندگی دردناکی پیش شما آمده‎ام ..."
او حرفم را قطع می‎کند، خونسردانه منگنه سوراخ کنی بلیط را در نزدیک بینی‎ام در هوا حرکت می‎دهد و بی علاقه می‎گوید: "هیچ فایده‎ای ندارد، آنطور که شما مرا اینجا می‎بینید، مانند عدد صفری بی پولم". نگاه او مانند یخ بود.
من سعی کردم از نو شروع کنم: "با این وجود" ...
"من به شما گفتم که بی فایده است. من به غریبه‎ها پول قرض نمی‎دهم ...، اگر هم دارای پولی بودم. از این گذشته ..."
"در واقع ..."
او در حالیکه با آرامش تک تک هجاها را با یک وزن تقریباً سربی بیان می‎کرد ادامه می‎دهد: "از این گذشته، اگر هم من ـــ همانطور که اینجا ایستاده‎ام ــ میلیونر بودم به شما هیچ چیز نمی‎دادم، زیرا ..."
"خدای من ..."
"... زیرا شما مرا فریب دادید. نه، بایستید!" من دوباره برگشتم و نگاه کردم که او چگونه بلیط‎های جمع‎آوری کرده را از جیب اونیفورمش درآورد و طوریکه انگار آن بلیط‎های کوچک مقوائی را مانند پول می‎شمرد با دقت چیزی را در میان‎شان جستجو کرد ...
او می‎گوید "بفرما" و کارت آبی رنگی را به طرفم دراز می‎کند: "یک بلیط ورود به سکوی راه‎آهن، و این مال شما بود."
"آقای عزیز!"
"و این بلیط مال شما بود! شما باید خوشحال باشید که نمی‎گذارم شما را بازداشت کنند، اما در عوض ... در عوض شما سعی می‎کنید از من پول قرض بگیرید. بایستید!" و چون من سعی کردم خودم را دوباره در تاریکی گم و گور سازم با فریادی سرد و صریح می‎پرسد: "شما انکار نمی‎کنید؟"
من می‎گویم: "نه" ...
او دستش را روی شانه‎ام قرار می‎دهد، کلاهش را برمی‎دارد، و حالا می‎بینم که صورتش، خدا را شکر، چندان جوان هم نیست ...
او می‎گوید: "مرد جوان با من روراست باشید، با چه زندگی‎تان را می‎گذرانید؟"
من می‎گویم: "با زندگی."
او به من نگاهی می‎کند و می‎گوید: "هوم. آیا آدم می‎تواند با آن زندگی کند؟"
من می‎گویم: "البته. اما کار سختی‎ست، زندگی خیلی کم وجود دارد."
مرد کلاهش را دوباره بر سر می‎گذارد، به اطراف نگاه می‎کند، به تونل سیاه و ساکت و خالی که به سمت سکوه‎های قطار می‎رفتند هم نگاهی می‎اندازد. ایستگاه کوچک قطار کاملاً مرده بود. بعد او دوباره به من نگاه می‎کند، جعبه تنباکوی خود را از جیب درمی‎آورد و می‎پرسد: "می‎پیچید یا داخل پیپ می‎کنید؟"
من می‎گویم: "می‎پیچم."
او جعبه را باز کرده در برابرم قرار می‎دهد، و در حالیکه من چابک یک سیگار می‎پیچیدم او با انگشت پهن شصت دست خود تنباکوی درون پیپ‎اش را می‎فشرد.
من کنار درب باجه می‎نشینم و در حالیکه عقربه ساعت بر بالای سرهایمان خود را آرام می‎چرخاند ساکت مشغول کشیدن می‎شویم. صدای ظریف ساعت تقریباً مانند خر خر کردن یک گربه شنیده می‎گشت ... او ناگهان می‎گوید "بله، اگر شما صبر داشته باشید و بتوانید تا آمدن قطار ساعت یازده و سی دقیقه انتطار بکشید، من شما را دعوت خواهم کرد که در خانه‎ام بخوابید. به کجا می‎خواهید بروید؟"
"پیش اشپرلینگ."
"او چه کسی‎ست؟"
"یک مرد که گاهی برای خریدن زندگی به من پول می‎دهد."
"رایگان؟"
من می‎گویم: "نه. من به او یک قطعه از زندگی‎ام را می‎فروشم، و او آن را در روزنامه‎اش به چاپ می‎رساند."
او می‎گوید: "اوه، او یک روزنامه دارد؟"
من می‎گویم: "بله."
او می‎گوید "بله پس بنابراین ... پس بنابراین" و او کاملاً متفکرانه آب دهانش را با فاصله یک مو از کنار سرم رو زمین تف می‎کند: "... بنابراین ..."
ما دوباره در این مکان خفه و نیمه تاریک کاملاً ساکت که فقط از خرخر ظریف و مرتب عقربه ساعت پر بود تا به حرکت افتادن قطار سکوت می‎کنیم. یک زن سالخورده و یک زوج عاشق از نرده حائل می‎گذرند، بعد مرد نرده آهنی را می‎بندد، بازویم را می‎کشد و بلندم می‎کند ...
آسمان بر بالای شهر صلح کاملاً تاریک شده بود که ما به خانه کوچک او رسیدیم، و من می‎دانستم که حالا خرناس کشیدن وحشیانه اشپرلینگ به نقطه اوج خود رسیده و چنان غرشی در اتاق برپاست که شیشه‎ها را به لرزش انداخته است، اما من یک شب تمام وقت داشتم ...
_ پایان _