پسر کو ندارد نشان از پدر ...

عاقبت دو ماه دوره کارآموزی‎ام که دو هفته دیگر هم به آن افزوده شده بود روز پنجشنبه به پایان رسید. من که معمولاً پیاده رفتن را به اتوبوس و مترو ترجیح می‎دهم باید حالا افرادی که به علتی ناتوان از استفاده این دو وسیله نقلیه هستند را به مقصدشان برسانم. در این مدت به اندازه‎ای نام ایستگاه‎های اتوبوس و قطارهای شهری و طریقه انتخاب نزدیک‎ترین مسیر از مقصدی به مقصد دیگر را تمرین کردیم که فکر کنم بتوانم احتمالاً برای گرفتن تصدیق تاکسی در امتحان قبول شوم!
من در این مدت به پدرم و ضرب‎المثل «پسر کو ندارد نشان از پدر، تو بیگانه خوانش مخوانش پسر» زیاد فکر کردم. البته نه به این خاطر که چون حالا در استخدام شرکت اتوبوسرانی شهر برلین درآمده‎ام خودم را پسر پدرم به حساب می‎آورم. پدر من کجا و من کجا! پدرم راننده اتوبوس شرکت واحد بود و روزانه چند صد نفری را به مقصدشان می‎رساند و من با زحمت دو سه نفر را با استفاده از وسائل حمل و نقل عمومی جابجا می‎کنم! آن کجا و این کجا! آن در تهران شصت هفتاد سال پیش بود، این در سال 2015 در برلین! اما با این حال من خودم را پسر پدرم می‎دانم. هرچند که البته آنوقت‎ها به علت شلوغی خانه‎ها از اطفال! خر صاحبش را هم نمی‎شناخت چه رسد به اینکه پدری فرزند دهم یازدهم خود را بشناسد و بخواندش پسر یا به قول رشتی‎ها بگوید: پسر پسر، تی بلا می سر!
معمولاً آدم در تشخیص چهار تا جوجه از هم مشکل پیدا می‎کند چه برسد به تشخیص ده دوازده تا خواهر و برادر از هم! حتماً اگر پدرم دهقان بود اسم یکی از فرزندانش را بیل می‎گذاشت تا تشخیصش آسان شود، یا حتماً اسم یکی از خواهرهایم بذر می‎شد، و برادر زرنگ‎ترم کود و خواهر حرف نشنوم شته و مادرم هم به نام خاک نایل می‎گشت. و احتمالاً اگر پدرم زن دومی اختیار می‎کرد او را آب یا بهار صدا می‎کرد!

در این مدت بجز احساس پسر پدر بودن کردن حس لطیف‎تری هم به سراغم آمد. ما، یعنی تعداد بیست و یک نفری که این دوره ده هفته‎ای را می‎گذراندیم باید همچنین روش هدایت افراد نابینا را می‎آموختیم. مسئول آموزش ما مردی نابینا بود که در اصل تا قبل از نابینا شدن در حرفه پرستاری از افراد سالخورده مشغول به کار بود. روزی با او به دیدن یکی از کتابخانه‎های نابینایان که مسئولش جوان نابینائی بود رفتیم و من در آنجا بود که با خط نابینایان بیشتر آشنا شدم.
پس از آنکه مسئول کتابخانه برایمان مدتی صحبت کرد و از کارهای روزانه‎اش گفت ما را به سالن موسیقی مدرسه نابینایان که در ساختمان دیگری قرار داشت هدایت کرد، برایمان چند دقیقه‎ای پیانو نواخت و ما در نهایت اجازه داشتیم به خط نابینایان چیزی به یادگار بنویسیم. من این را برای مسئول کتابخانه نوشتم: 

سرانگشتانت چشمند، می‎نوازند بر کلیدهای سیاه و سفید از باخ
می‎نویسند با سوزن
و می‎خوانند شعرم را که تو را می‎گویند.

او پس از خواندن نوشته‎ام و غلط‎گیری املاء آن مرا تشویق به آموختن جدی‎تر این خط کرد. پیشنهادش جالب بود و به آن عمل کردم.

دیروز آقای (الف) را که از کودکی دچار نابینائی‎ست و تنها قادر به تشخیص ردیف نازک بسیار کمرنگی از نور است از خانه توسط اتوبوس به کلینک چشم‎پزشکی برای معاینه همراهی کردم! و پس از نیمساعت انتظار مجداً با هم مسیر آمده را بازگشتیم. حرف زیادی بین ما رد و بدل نگشت. عصای سفیدش را هم به همراه نداشت، آرنج بازوی دست راستم برایش کافی بود و گام برداشتن مطمئن او برای من.
امروز هم خانم (ه) را که ماشاءالله 135 کیلو وزن دارد با ویلچر به کلینکی برای معاینه ماهانه پاهایش که اذیتش می‎کنند با اتوبوس بردم. خانم (ه) زنی مهربان بود، اما کتف‎هایم این را نمی‎دانستند و از فشاری که برای به جلو راندن خانم (ه) به آنها وارد می‎گشت عصبانی بودند و بجای غرغر کردن به خانم (ه) به من فحش‎های رکیک می‎دادند!
گاهی وقتی به پدرم فشار وارد می‎گشت (از نوع اقتصادیش) می‎گفت: بابا! دنده‎ای یک غاز!

من در این چند روزه دنده عوض نکردم، و فشار به کتف‎هایم کجا و فشار اقتصادی‎ای که با شش بچه به پدرم وارد می‎گشت کجا! اما با این حال هنوز نمی‎دانم که اگر پدرم واقعا کشاورز بود برای تشخیصم از بقیه چه اسمی رویم می‎گذاشت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر