معشوق.

کشیش ِ کم حرفِ کوچک اندام با فانوسی در دست از جلو می‎رفت و به <آقای گروهبان> که ظاهراً آگاهیش از زبان روسی او را به یک ترس و احترام عمیق مجبور ساخته بود خانه‎هائی که ساکنینش فرار کرده یا توسط روس‎ها برای پارچه و دیگر وسائل زخم‎بندی جستجو شده بودند را نشان می‎داد، اما ریشنر به او مشکوک بود که شاید می‎خواهد فقط افراد تحت‎الحمایه مخصوص خود را در برابر او حفظ کند. زخمی‎ها در سالن‎های مدرسه و شهرداری ساعت به ساعت نزدیک‎تر به هم بر روی کاه دراز می‎کشیدند.
با این حال او حالا به یکی از این خانه‎ها که فکر می‎کرد از آن صداهائی شنیده است ــ یکی از آن خانه‎های رعیتی کنار جنگل در آن سوی رودخانه ــ داخل می‎گردد، اما تمام اتاق‎ها را ویران و ترک گشته می‎یابد و قصد داشت دوباره به رفتن ادامه دهد که در انتهای یک راهرو در مقابل درب بسته‎ای دختر جوانی را نشسته بر روی یک چمدان سفر می‎بیند، بی‎حرکت با سر پائین گرفته، طوریکه انگار در خواب است. او با چراغ در برابر دختر می‎رود. دختر چشمانش باز بودند و اندیشناک به یک تکه زمین کوچک برابر خود نگاه می‎کرد. گرچه آن دو او را صدا می‎زدند و با همدیگر با صدای بلند از او صحبت می‎کردند، اما دختر هنوز متوجه حضور آنها نگشته بود.
به نظر می‎رسید که کشیش صادقانه متحیر و بخاطر حضور او کاملاً نگران گشته است، از دختر می‎پرسد پس چرا با افراد خانواده‎اش نگریخته و از آن زمان اینجا خود را پنهان نگاه داشته است، و هیچ انسانی در دهکده خبر ندارد که او آنجاست؟ او طوری ملایم و با ملاحظه با دختر صحبت می‎کرد که انگار با یک کودک بیمار صحبت می‎کند، او را با نام کوچک صدا می‎کرد و صبورانه منتظر نوعی واکنش از او می‎گشت و عاقبت وقتی صورت لاقید و گنگ رو به پائین نگاه داشته دیگر قابل تحمل نبود چانه دختر را بالا می‎آورد.
دختر با چشمان بزرگ شگفت‎زده به او طوری نگاه می‎کرد که انگار از خواب برخاسته و او را احتمالاً فوری به جا نیاورده است. سپس لرزشی بر چهره‎اش می‎لغزد، دختر دستپاچه لبخند می‎زند و با لحن کاملاً طبیعی مؤدبانه می‎پرسد که آقایان اینجا چه می‎خواهند؟
ریشنر قصد داشت چیزهائی را که لازم داشت بشمارد، اما کشیش با اشاره او را متوجه می‎سازد که این کار بی‎معنی‎ست، سؤال دختر را بی‎جواب می‎گذارد و سعی می‎کند او را متقاعد سازد که آنجا تنها باقی نماند و بهتر است با او پیش دوستان خوبش برود.
دختر فقط لبخند خسته و دردناکی می‎زند و نگاهش را خاموش از او به سمت مرد آلمانی می‎چرخاند. دختر در زیر مژه‎های بسیار دراز دارای چشمانی سیاه و کمی مورب بود. صورت رنجور بی‎خبر از اطرافش به طرز عجیبی بر اندام پهن و کوتاه دهقانی او نشسته بود. توده موی روشن روی سر به خاطر نامنظم بودن انبوه‎تر به نظر می‎رسید.
نگاه دختر کنجکاو و گنگ با ترس رو به رشدی چهره ریشنر را می‎کاوید. حالا به سمت او می‎رود و متفکرانه می‎گوید: "یک انسان غریبه خوب!" بعد سرش را آرام تکان می‎دهد و اضافه می‎کند: "یک چنین چهره‎ای نمی‎تواند دروغ بگوید!"
کشیش دست‎های دختر را می‎گیرد و می‎خواهد او را با خشونت ملایمی به رفتن هدایت کند. اما یک تکان تند شبه به انزجار در اندام دختر می‎دود و با عصبانیت خود را از مرد کوچک اندام خلاص می‎کند و از ریشنر می‎پرسد: "چه مدت هنوز اینجا می‎مانید؟"
ریشنر شگفت‎زده از این سؤال پاسخ می‎دهد: "شاید هنوز یکی دو هفته دیگر، تا اینکه چیزی‎های جزئی شفا یابند." و به محل‎های زخم‎بندی شده اندامش اشاره می‎کند.
دختر سرش را با رضایت تکان می‎دهد: "خب، دو هفته هم بد نیست، شما جائی که نیاز باشد با کمال میل کمک می‎کنید، درست می‎گم؟ و حتی اگر هم مریوط به یک دختر بدبخت گردد؟ چیزی که از آن صحبت می‎کنم بسیار مهم است." او صدایش را پائین می‎آورد: "آیا برای جویا گشتن از آن با من می‎آئید؟ اما تنها!"
کشیش کاملاً ناآرام با دست به ریشنر اشاره می‎کند که اصلاً جواب ندهد، با حرارت به او علامت می‎دهد، شانه بالا می‎اندازد و از جلو به سمت درب خروج می‎رود.
دختر زمزمزه کنان به ریشنر می‎گوید: "من دیوانه نیستم، بیائید!"
سپس وقتی آنها بیرون از خانه به رفتن ادامه می‎هند کشیش تعریف می‎کند که دختر تا همین اواخر شاد و سالم و بسیار زیباتر از حالا بوده است. نامزدش در بهار ناپدید شده بود، احتمالاً از جبهه جنگ فرار کرده. او خداحافظی کرده بود تا به هنگ خود برود و از آن پس هر ردی از او  از بین می‎رود. دختر اما نمی‎خواست این را باور کند و به طور مستمر انتظار شنیدن خبر از او را می‎کشید. ترس او، نگرانی و بی‎قراریش مانند یک جسم خارجی مدام عمیق‎تر در جسم و روحش نفوذ می‎کرد. جدائی غیر قابل پیش‎بینی، عدم اطمینان پایان ناپذیر و تنهائی غیر قابل بیان برای دختر بیش از حد بود و طبیعت دیواری در برابر این چیزهای غیر قابل تحمل می‎کشد و ذهن دختر مشوش می‎گردد.
وقتی ریشنر صبح روز بعد، نه کاملاً بر حسب تصادف، از کنار آن خانه می‎گذرد دختر را در باغ می‎بیند که تنبلانه در حال کار با خاک است. او به نرده نزدیک می‎شود و او را تماشا می‎کند. 
در این وقت دختر سرش را بالا می‎آورد و فوری او را می‎شناسد، خود را راست می‎کند و با تکیه دادن به بیل و تماشای او می‎گوید: "آقا، شما شبیه به نامزد من هستید!"
ریشنر در هم فرو می‎رود، با شنیدن این لحن پر اعتماد غیر قابل توصیفی که درد به شدت سرکوب شده نامشخصی در آن موج می‎زد بدنش به لرزش می‎افتد.
کشیش دیروز برایش تعریف کرده بود که دختر مدتی در نزد هر نفر یک شباهت با نامزدش می‎دیده است. احتمالاً نامزدش را همیشه در برابر چشم داشته و او را همه جا در اطراف خود می‎دیده و تصویرش هر چهره و هر شکلی دیگری را از دختر مخفی می‎داشته است.
دختر به سوی او به کنار نرده می‎آید و با خجالت می‎پرسد: "آیا نمی‎خواهید داخل خانه شوید؟ من اینجا خیلی تنها هستم!"
ریشنر مردد، بررسی کنان به چهره جدی و رنگ‎پریده دختر که از هیجانی پر انتظار کاملاً سردرگم بود نگاه می‎کرد.
دختر بازوی او را می‎گیرد و با کمی کج کردن خود از پائین رو به بالا به چشمان او نگاه می‎کند: " آه درست می‎بینم، شما می‎آئید؟ شما پیش من خواهید ماند؟ تا ــ تا ــ اینجا در خانه تنهائی خیلی وحشتناک است! تا اندازه‎ای تنهائی یا در واقع بسیار بدتر از آن! و تا جائی که چشم می‎بیند همه جا فقط خانه‎های خالی! من نمی‎دانستم که انتظار کسی را می‎کشم، ابتدا با دیدن شما این به یادم افتاد. و شما برای من هم کاری انجام خواهید داد، درست می‎گم؟ اگر از شما خیلی خواهش کنم به من کمک می‎کنید. می‎کنید، می‎کنید؟" التماس مضطربِ کودکانه در چشمانش درماندگی ناامیدانه غیر قابل بیانی داشت.
اشگ در چشمان ریشنر جمع می‎شود و با عجله می‎گوید: "بله، بله، البته! با کمال میل!"
دختر رقت‎انگیز سر تکان می‎دهد و بازوی او را نوازش می‎کند و آهسته و شرمگین می‎پرسد: "هر کاری؟ حتی اگر سخت‎ترین کار در جهان باشد؟"
ریشنر جدی پاسخ می‎دهد: "هر کاری" و موجی سرشار از خودگذشتی صمیمانه‎ای او را بلند می‎کند، او در این لحظه قادر بود واقعاً هر کاری برای این موجود غریبه انجام دهد.
دختر لحظه‎ای می‎ایستد و نفس‎های عمیق می‎کشد. بعد مصمم با اشاره دست به او نشان می‎دهد که به دنبالش برود و با عجله از طریق باغ به سمت خانه می‎رود.
ریشنر به جستجوی درب باغ می‎گردد. بله، درب کاملاً در آن نزدیکی قرار داشت اما بسته بود. دختر سرش را بی‎صبرانه به سمت او می‎چرخاند. او با وجود پای زخمی به دشواری از روی نرده باغ داخل می‎گردد. دختر در مقابل خانه می‎ایستد و منتظر او می‎شود.
حالا او در برابر دختر ایستاده بود.
دختر نومیدانه می‎گوید: "من نمی‎دانم که آیا این سودی داشته باشد" و با چشمانی نیمه بسته به فکر فرو می‎رود: "اما باید آن را حتماً انجام داد! باید انجام داد!". یک ناامیدی غیر قابل سرکوب در صورت سفیدش می‎دود. دهانش، سوراخ‎های بینی و پلک‎هایش به شدت تکان می‎خوردند.
ریشنر برای اینکه حضورش را به یاد دختر بیندازد پس از لحظه‎ای نسبتاً طولانی می‎پرسد: "در چه موردی باید به شما کمک کنم؟"
دختر به بالا نگاه می‎کند: "من اول آن را برای شما تعریف می‎کنم" و بدون آنکه خود بنشیند به نیمکت کنار درب خانه اشاره می‎کند: "می‎دانید، من می‎توانستم خیلی راحت از کسی در دهکده کمک بگیرم. کشیش هم حتماً به من کمک می‎کرد. اما من باید یک غریبه را برای این کار داشته باشم. آیا شما این را درک می‎کنید؟ من نمی‎توانم تحمل کنم که کمک کننده یک دوست یا حتی یک آشنای قدیمی باشد. نه به این خاطر که می‎ترسم آنها بتوانند مرا سنگسار کنند. یا شاید بله، همچنین اندکی وحشت هم دارم!" او به سمت خانه استراق سمع می‎کند. آنجا هیچ چیز نمی‎جنبید. دختر به طرز مرموزی می‎گوید: "او نرفته است، نه، او اصلاً نرفته بوده است. آه، شما هنوز نمی‎دانید که من نامزد داشته‎ام؟ حالا، من نگذاشتم که او برود. جنگ در آن زمان مدتی زیادی طول کشید. او در جائی در دور دست به جنگیدن خاتمه می‎داد و هیچکس فکر نمی‎کرد که او بتواند اینجا بگندد. این فکر ابتدا وقتی نامزدم به جبهه احضار گشت شروع شد. او در آخرین شب تا نزدیک صبح پیش ما بود. و من مرتب جام شرابش را پر می‎ساختم. من این کار را بدون قصد انجام می‎دادم. او بسیار غمگین بود! بله، بله، او نمی‎تواند آن را انکار کند. و من، آه، من در آن شب چه بودم! البته هیچکس در من نمی‎دید که چه دیوانه‎ای من بودم. همه بیشتر از من گریه می‎کردند. سپس بعد از خداحافظی، هنگامیکه او می‎رفت من هم با او از درب خارج می‎شوم، از پله‎ها پائین می‎روم و داخل کوچه می‎شویم. هیچکس از اینکه نمی‎توانستم از او جدا شوم تعجب نمی‎کرد. او اما نمی‎دانست که کجا می‎رود و تقریباً چه کسی با او صحبت می‎کند. او می‎خندید و آواز می‎خواند و اجرای نقشه‎ام از آنچه که فکر می‎کردم آسان‎تر بود. من او را به پائین به انبار زغال‎مان هدایت می‎کنم". دختر صدایش را پائین می‎آورد و با خشوت به شدت بازوی مرد را می‎گیرد. نوک تیز انگشتان خود را در بازو فرو می‎کنند: "نه در انبار دیگر، جائیکه تمام ذخیره اندوخته ما قرار داشتند و هر لحظه کسی داخل آن می‎گشت! در این مورد خوب فکر کرده بودم. من دست‎ها و پاهای او را می‎بندم، شما می‎توانید این را از من باور کنید. یک دستمال کلفت هم به دور دهانش می‎بندم. من فکر کردم اگر کسی بر حسب تصادف از کنار انبار بگذرد می‎تواند یک فریاد غیر عمدی یا بانگ از روی تعجب به وقت بیداری باعث جلب توجه‎‎اش شود. و این احتیاط خود را از آنچه من فکر می‎کردم ضروری‎تر اثبات کرد، اما به دلیلی که من واقعاً نمی‎توانستم قادر به پیش‎بینی‎اش باشم. من فقط فکر می‎کردم اگر ما قبلاً در این باره گفتگو می‎کردیم و تصمیم می‎گرفتیم او جرإت این کار را نمی‎کرد، بنابراین می‎خواستم او را به این کار مجبور سازم. اما او از این وسیله نجات ناراضی بود، فقط فکرش را بکنید! هنگامیکه او صبح در اثر خواب مستی‎اش پریده بود یک نزاع واقعی میان ما شروع می‎شود. ــ من زودتر از همه از خواب بیدار شده بودم. نه به خاطر احتیاط و وحشت. من نمی‎توانستم از شادی تمام شب را بخوابم، از شادی بخاطر ایده و اجرای موفقیت‎آمیزش. با احتیاط از خانه به خواب رفته بیرون می‎روم. من خلق و خوی خوشی داشتم، حالم طوری بود که انگار دزدکی به یک میعادگاه ممنوعه می‎روم. من فکر می‎کردم که او برای این الهام عاشقانه از من بسیار سپاسگزار خواهد بود. او باید خود را انگار که زندگی پیش‎بینی نشده جدیدی یافته است احساس کند! بجای اجبار به رفتن به جبهه جنگ در آغوش معشوق باقی بماند، در خانه او و از طرف او پرستاری گردد! و من برای خود نقاشی می‎کردم که چگونه می‎خواهم برای او زندگی را در آن پائین در آن فضای تنگ کسل کننده راحت و زیبا سازم، بدون آنکه حتی پدر و مادرم را در جریان قرار دهم، چون این کار بیش از حد خطرناک بود. اما او، ــ هنگامیکه من او را با بوسه از خواب بیدار می‎سازم، هنگامیکه او متوجه می‎شود که من چه در پیش دارم، ــ او بخاطر انتظار بی‎جایم از خشم دیوانه می‎شود. من باید فوری او را آزاد می‎ساختم تا بتواند به قطار برسد. من بدون آنکه به حرف‎هایش گوش کنم چاپلوسانه و نوازشگرانه التماس می‎کنم که لااقل از روی محبت و همدردی با من آنجا بماند، زیرا که این کار شدنی بود. او می‎توانست خیلی ساده مفقودالاثر شود. هیچکس او را اینجا جستجو نخواهد کرد. من جلوی او زانو زدم و با دستانی درهم کرده گریان از او خواهش کردم. او اما من را با فشار از خود دور ساخت و با خشم به من گفت باید خجالت بکشم که موضوع چنین جدی‎ای را مسخره می‎پندارم. گفت که من از چنین مسائل هیچ چیز نمی‎فهمم. مردم در روستا و رفقای گروهانش در باره او چه خواهند گفت؟ ــ او در جائیکه به زندگی و مرگش مربوط می‎گشت به این چیزها فکر می‎کرد! در واقع، مردها نمی‎دانند که زندگی چیست! ــ و چون من نمی‎خواستم به هیچ وجه بندهایش را باز کنم، بنابراین برای کمک خواستن با تمام نیرو شروع به فریاد کشیدن می‎کند، در این وقت من بخاطر حماقتش عصبانی می‎شوم و پارچه‎ای در دهانش فرو می‎کنم و آن را محکم می‎بندم. حالا می‎توانست هرچه مایل است گاز بگیرد و خود را پرت کند. من فکر کردم حالا که او چنین احمق است بنابراین او را برای خوشبختی‎اش مجبور خواهم ساخت. او روزی از من سپاسگزاری خواهد کرد. اما این وحشتناک بود که او، کسی که من در برابرش همیشه فروتنانه لرزیده بودم چنین درمانده و کاملاً تحت تسلطم بود." وحشت چهره دختر را از شکل طبیعی می‎اندازد و چشمانش را از اشگ پر می‎سازد: "آیا حق با من نبود؟ آیا او به من هم تعلق نداشت؟ آیا او اصلاً اجازه داشت هنوز به تنهائی در مورد خود تصمیم بگیرد؟ حالا، ــ حالا شما درک می‎کنید که چرا من نمی‎خواستم فرار کنم. من وقتی همه رفته بودند خیلی خوشبخت بودم. برای من آسان نبود همه نیازمندی‎های زندانیم را بدون آنکه کسی مشکوک نشود فراهم کنم. اما من باهوش بودم. من حتی مؤفق شدم بدون جلب توجه بخشی از زغال‎ها را از انبار بیرون ببرم. من برای او غذاهای مورد علاقه‎اش را می‎پختم، برایش هر روز گل و شاخه‎های تازه کاج می‎بردم، چون هوا در آن پائین خیلی سنگین و زشت بود، اما هیچ یک از این چیزها او را خوشحال نمی‎ساخت. او مدتی طولانی غذایش را لمس نمی‎کرد و می‎خواست از گرسنگی بمیرد. اما برای فریاد کشیدن یا به طریقی از سوراخ بیرون رفتن دیگر جرأت نداشت. او نمی‎خواست بعنوان فراری از جنگ تیرباران شود. او از من نفرت داشت. بله! او وقتی من داخل انبار می‎گشتم پشتش را به من می‎کرد، او وقتی به او نزدیک می‎گشتم من را به عقب هل می‎داد. وقتی من خود را چاپلوسانه در آغوشش می‎انداختم، از امیدهای شیرین صحبت می‎کردم، از پایان قریب‎الوقوع جنگ و روزهای زیبای آینده‎مان، در این وقت او بقدری عجیب می‎خندید که عرق سردی بر پشت آدم به راه می‎افتاد یا وحشی می‎گشت و مرا می‎زد.
گاهی وقتی من به انبار می‎رفتم او گریه می‎کرد. او می‎گفت <آه، چه زیباست در هوای آزاد روی چمن‎ها خوابیدن و در بین رفقا از میان جنگل‎ها راهپیمائی کردن یا در جبهه جنگ حمله بردن!>
او بیمار نبود، اصلاً! البته فقط اندکی ضعیف بود. برای همیشه در سوراخ پر از گرد و غبار ذغال بودن با نور ضعیف چراغ نفتی کوچک! چه کسی اما می‎توانست بداند که جنگ مدت زیادی طول خواهد کشید؟
من آرزو می‎کردم که او آنطور شود که قبلاً بود، آرزوی یک کلمه خوب و نوازش ملایم از او می‎کردم. اما او مانند درخت خشکیده‎ای کند و بیجان شده بود و مرتب کندتر و بیجان‎تر می‎گشت.
چندین ماه به این نحو گذشت.
هنگامیکه نارنجک‎های آلمانی‎ها اینجا در اطراف ما منفجر گشتند من از شادی گریان و خندان پیش او به پائین رفتم، رقصیدم و بالا و پائین جهیدم: حالا، حالا اسارت وحشتناک برای او به پایان رسیده بود، حالا او می‎توانست بیرون بیاید و نجات مهر و موم شده بود. <می‎بینی، می‎بینی، حالا تو کجا بودی اگر می‎گذاشتم که بروی؟> و من او را فریاد کشان در آغوش می‎گیرم و می‎خواستم با او در اطراف تا جائیکه فضا اجازه می‎داد برقصم. در این وقت چیز وحشتناک رخ می‎دهد!". یک لرزش در اندام دختر می‎افتد و خود را به جلو متمایل می‎سازد، انگار چیزی را که تعریف می‎کرد می‎بیند: "او مرا از خود به عقب پرتاب می‎کند، من تا درب انبار پرتاب می‎شوم. <تو چطور می‎تونی وقتی که دشمنان می‎آیند خوشحال باشی؟ تو بی‎شرم، بی‎مغز، تو حیوان از اصطبل!>، دهانش از خشم کف کرده بود و با دست مشت کرده به من هجوم می‎آورد. من ابتدا از ترس و حیرت فلج شده بودم. سپس فرار کردم، در پشت سرم درب را بستم و آن را قفل کردم. من به دلیل آن فکر نکردم، اما این کار از وحشت بخاطر خودم نبود، واقعاً! در آن بالا جنگ شدت گرفته بود و من فکر کردم او حالا نمی‎داند چه می‎کند و به سمت گلوله‎ها می‎دود. آیا نباید این فکر را می‎کردم؟ کجا، کجا تقصیر من است؟" دختر دست‎هایش را جلوی صورتش می‎گیرد، آنها را مشت می‎کند و به گونه‎هایش می‎فشرد. قفسه سینه دختر به سختی نفسش را تحمل می‎کرد و پس از سکوتی طولانی خیلی آهسته ادامه می‎دهد: " در برابر درب بسته، انگار که بسیار دویده باشم بر روی پله‎ها بی‎نفس زانو می‎زنم و استراق سمع می‎کنم. من نمی‎دانم که آیا او با سر به دیوار می‎کوبید یا اینکه در هنگام خشم چنین به زمین سقوط می‎کرد. این قابل تشخیص نبود! من بلافاصله پس از شنیدن صدای سقوط داخل شدم. من او را معاینه کردم و فکر کردم: خدا را شکر، چیزی برایش اتفاق نیفتاده است. هیچ خونی از او جاری نبود، جائی زخم نشده بود." دختر با نیروی اراده کدری آهسته خود را راست می‎کند: "خب بیائید!" و به سمت خانه می‎رود.
او با دقت به دختر نگاه می‎کند: "کجا؟"
دختر با تعجب می‎پرسد: "مگر نمی‎خواهید به من کمک کنید؟ شما به من قول دادید!" و از جلو می‎رود.
او نگران فکر می‎کند: "من قول چه چیزی دادم؟"
دختر او را از میان کریدور طولانی‎ای هدایت می‎کند، یک فانوس کوچک که آنجا در گوشه‎ای آویزان بود برمی‎دارد و از پله‎های پیچ در پیچ باریکی پائین می‎رود. در آخرین پله متوقف می‎شود، خود را می‎چرخاند و زمزمه کنان می‎گوید: "من به تنهائی نمی‎توانم او را بالا بکشم! او سنگین است!" دختر فانوس را روی زمین قرار می‎دهد و در جیبش جستجو می‎کند. سپس کلید را در قفل فرو می‎کند، قفل دو بار به صدا می‎افتد و درب کوتاه و قدیمی کهنه انبار به شدت به دیوار سقوط می‎کند. بوی غیر قابل تحملی که از روی پله‎ها قابل استشمام بود با هجوم به استقبال‎شان می‎آید. دختر فانوس را بالا می‎برد. دایره نور به پهنای اندام یک مرد می‎رسد که عمودی به دیوار تکیه داده بود. این یک جسد نبود.
دختر زمزمه می‎کند: "او از آن زمان اینطوری‎ست."
یک صورت با ریش بسیار بلند با نگاهی شیشه‎ای مانند نگاه حیوانات خود را جلو داده بود، صدای سخت نامفهومی دهانش را به حرکت می‎انداخت و دست‎های لاغر با ناخن‎های بسیار بلند به سمت نور چنگ می‎انداخت.
دختر با رنج التماس می‎کند: "پس چرا نمی‎گیرید؟ بعد من به شما کمک می‎کنم!"
ریشنر بطور مکانیکی دستش را به سمت شانه مرد دراز می‎کند.
مرد با دهان بسته غرش عمیقی می‎کند و دست‎ها و پاهایش را به سمت خود می‎کشد و بدنش را لجوجانه به دیوار می‎چسباند.
ممکن است که حالا بوی موجود در فضا یا گسترش زوزه تهدید کننده سگ‎ها از راه دور و یا لمس نوک انگشت‎ها با گردن مودار که چنین خنک و مرطوب مانند دیوار بود دلیل آن شده بود که بر ریشنر وحشتی مقاومت ناپذیر غالب گردد. او به بیرون می‎جهد. یک خنده تیز به دنبالش از پله‎ها بالا می‎آید.
او در خیابان ایستاده بود. چیزی بر پشتش نشسته و او را مانند کودکی در تاریکی شلاق می‎زد که آن پائین به میان خانه‎های مسکونی برود، در میان انسان‎ها!
زمانیکه او از روی پل فرار می‎کرد بر روی چمنزار آفتاب ظهر قرار داشت و خود را در آب رودخانه منعکس می‎ساخت.
چی؟ آیا مگر همه زن‎ها اگر چنین ایده‎ای می‎داشتند اینطور عمل نمی‎کردند؟ ــ و او تمام مردهای جهان را بجای جنگ با یکدیگر بخاطر کسب قدرت و افتخار برای خلق خود در قفس ِ بدون نور ِ انبار خانه‎های‎شان ضعیف و زندانی می‎دید.
او در پشت پل متوقف می‎شود و به عقب نگاه می‎کند. او هنوز نرده‎های چوبی حصار باغ را تشخیص می‎داد.
او مایل نبود برای شرح ماجرا پیش کشیش برود، اما چه کاری بجز این باید انجام می‎داد؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر