خروس درون سبد.

اینکه حضورش در شهر کوچک هیاهو بر پا خواهد ساخت را البته هانس اشتامفل فکر کرده بود. اما نمی‎توانست تصورش را بکند که به چه جار و جنجالی منجر می‎شود.
هانس اشتامفل در شهر کوچک هرگز دارای اهمیت مهمی نبود. مردم می‎دانستند که او همه چیزش را، آنچه که او آموخته و آنچه که او بود را به پدرخوانده‎اش، داروساز محترم ایگناتس مارسونر مدیون بود. او بعنوان چرخ پنجم گاری در خانه او رشد کرده بود. نیمه مستخدم و نیمه خویشاوند.
داروساز در این مورد که هانس در کدام درجه از خویشاوندی نسبت به او ایستاده است هرگز سخنی بر زبان نیاورد. وقتی از آقای مارسونر در این باره سؤال می‎گشت، او نیمه مهربان، نیمه عصبانی دست تکان می‎داد و با لحن بسیار شیک می‎گفت: "یک پیازچه از سوپ صدم! من خودم هم نمی‎دانم که چطور به این خویشاوندی رسیده‎ام."
تأکید شدید بر <او> تحقیر غیر قابل توصیفی را از دهان آقای مارسونر خارج می‎ساخت. و این باعث شده  بود که مردم در آن شهر کوچک عادت کرده بودند با نوعی شفقت و شکیبائی با هانس اشتامفل رفتار کنند.
هانس اشتامفل، که معمولاً او را به این نام می‎خواندند، ظاهرش هم اصلاً جذاب یا با شهامت نبود. یک جوان خجالتی با موی بور روشن که مانند دختران جوان فوری سرخ می‎گشت و سپس از شرمندگی زبانش به لکنت می‎افتاد.
او در داروخانه پدرخوانده خود یک نوع کارمند لابراتوار بود. پسرها او را بی سر و صدا مسخره می‎کردند، دخترها اما همیشه آن اندازه بلند که او می‎توانست کلمات مسخره آمیز را واضح بشنود. به این خاطر او مشوش‎تر می‎گشت، نیمی از روی شرم و نیم دیگر بخاطر خشم. اما او نمی‎داست که چگونه باید از خود دفاع کند. او فقط درمانده به مسخره‎ کنندگان‎ می‎نگریست و در حال انجام دادن سفارش آنها بسیار ناشیانه رفتار می‎کرد.
سپس دخترها رفتار او را چنان سرگرم کننده می‎یافتند که به زحمت قادر به پنهان نگاه داشتن خنده خود می‎گشتند. و قبل از آنکه پنجره شیشه‎ای کوتاه داروخانه پشت سرشان بسته شود یک خنده شاد آمیخته به تمسخر و اغلب پایان نیافتنی آغاز می‎گشت. دختران جوان اغلب فقط بخاطر تفریح به داروخانه مراجعه می‎کردند.
این معمولاً شب‎ها رخ می‎داد، هنگامیکه روشنائی نور از داروخانه خیره کننده به خیابان می‎افتاد. دخترها بازو در بازو در حال شوخی و خنده قبل از گذشتن از آنجا ابتدا پس از انجام عملیات اکتشافی دزدکی به داخل داروخانه نگاه می‎کردند، در حالیکه هانس اشتامفل مو بور خجالتی در پشت شیشه ایستاده بود.
هانس به خوبی می‎دانست که همه او را دست می‎اندازند، و این اغلب او را به تلخی اندوهگین می‎ساخت. او می‎دانست که هیچ چیز نیست و هیچ اهمیتی ندارد، نه در خانه ناپدری‎اش و نه در شهر کوچک.
ایگناتس مارسونر داروساز خودش دارای دو پسر و دو دختر بود. پسرها در شهر دیگری مشغول تحصیلات دانشگاهی بودند، و وقتی یک بار به شهر کوچک می‎آمدند و محل کسب و کار پدر را با حضور خود مفتخر می‎ساختند، سپس رفتار جماعت دختران جوان در خیابان و مقابل درب مغازه فوراً بسیار متمدنانه‎تر می‎گشت. زیرا که آنها هر دو پسر ایگناتس داروساز را بعنوان کاندیدای جدی ازدواج در نظر می‎گرفتند. طعنه زدن به آنها و تمسخر کردنشان مجاز نبود. آنها می‎تواستند از این کار برنجند.
هانس اشتامفل هنوز جوان‎تر از آن بود که قادر باشد خود را با یکی از فلسفه‎ها تسلی بخشد. او جهان را نمی‎شناخت، و او زندگی را هم نمی‎شناخت. تمام جهان او امپراطوری کوچک داروخانه ایگناتس مارسونر بود.
در ضمن این خانه داروساز یک قطعه جهان دلربا و جذاب بود. در خیابان اصلی شهر کوچک کوهستانی و قدیمی در کنار برج بلند و تقریباً کج شهر که با طنینی آهنین ساعات را اعلام می‎کرد قرار داشت. و یک درگاه ورودی قوسی شکل خیابان و شهر را به دو نیمه تقسیم می‎کرد.
منظره این شهر مانند باقیمانده‎ای از قرون وسطی دیده می‎‏گشت. خانه‎ها در کنار هم قرار گرفته بودند، هر کدام با پنجره‎های جلو آمده و شیروانی، هر یک متفاوت از دیگری اما یکسان در ساخت و ساز و نصب. بعضی از درب‎های ورودی ساخته گشته از چوب سنگین بلوط  هنوز هم با قفل‎های هنری تزئین شده بودند. ناقوس برج با کنگره‎اش محله جنوب را به خاطر می‎آورد، و مغازه‎های کوچکِ خیابان مخلوطی از شمال و جنوب را به نمایش می‎گذاشتند.
بعضی از این مغازه‎ها تنگ و کم ارتفاع بودند و تابلوها و نام‎های عجیب و غریبی داشتند. تابلوهای آهنی و قدیمی مغازه‎ها نیمه زنگ‎زده بالای درب ورودی به سمت زمین آویزان بودند. از طرف دیگر بعضی از مغازه‎ها روشن و نورانی بودند و رنگ‎آمیزی مدرن‎شان تناسبی با منظره قدیمی خیابان نداشت.
سنگفرش خیابان اصلیِ پهناور ولی کوتاه از سنگ‎های مربع شکل کوچک بود. صدای گام‎های رهگذران در سکوت طنین می‎انداختند. گهگاهی یک سگ غوطه‎ور در تفکری سوداوی در مقابل درب خانه‎ای نشسته بود و تلاش می‎کرد متشنج وظیفه نگهبانی خود را انجام دهد. فقط یکنواختی اطرافش اغلب طوری بر او غلبه می‎کرد و کسلش می‎ساخت که خمیازه می‎کشید و اندامش را کش می‎داد تا بعد خود را بدون مقاومت به دست درونی‎ترین اشتیاق طبیعی‎اش بسپرد. او می‎خوابید، با چهار دست و پای به اطراف گشوده گشته مدتی طولانی و گوارا می‎خوابید، تا اینکه پارس عصبی یک همکارِ به خواب نرفته او را دوباره از آسایشش بیدار می‎ساخت.
فیپس Fips، پودل سیاه رنگ مارسونر داروساز یکی از باهوش‎ترین و هوشیارترین سگ‎های شهر بود. شعورش به سطح عقل انسان می‎رسید، بله حتی در برخی از موارد خاص از عقل انسان نیز پیشی می‎گرفت. این را لااقل بعضی از مردم ادعا می‎کردند که در میان‎شان همچنین دختران جسوری یافت می‎گشتند که با کمال میل از این نوع شوخی‎ها با هانس اشتامفل می‎کردند.
به ویژه هیلده ویزر دختر دکتر شهر توجه خاصی به هانس جوان داشت. او از دست انداختن هانس خسته نمی‎شد و دوباره و دوباره شوخی‎های تازه به نظرش می‎رسید. هیلده ادعا می‎کرد که فیپس دقیقاً درجه احترامی را که به هانس اشتامفل مقروض است می‎شناسد.
فیپس بزرگ‎ترین بخش از روز را در مقابل درب مغازه داروساز می‎نشست. ناظرین هوشیار می‎توانستند از رفتار سگ با اطمینان مطلع شوند که چه کسی در حال حاضر محافظ مغازه است.
وقتی ایگناتس مارسونر شخصاً در داروخانه حضور داشت، بنابراین فیپس خود را در خواب زمستانی کاملی می‎یافت. پوزه را بر روی دو پنچه پاهای جلوئی قرار می‎داد و تصویری از بیتفاوتی‎ای تزلزل ناپذیر و غیر حساس به هر چیز که در اطرافش رخ می‎داد می‎گشت. تنها چشمانش گهگاهی اتفاقاتی را که در نزدیکیش صورت می‎گرفتند مشکوکانه تعقیب می‎کردند. با هیچ کلمه چاپلوسانه‎ای قابل دسترس نبود و او آن را با یک دندان قروچه بی‎ادبانه پاسخ می‎داد.
اما رفتار فیپس وقتی هانس اشتامفل در مغازه خدمت می‎کرد کاملاً متفاوت بود. در این وقت فیپس بیدار و هوشیار، انگار که مسئولیت تمام حوادث داخل مغازه را به عهده دارد در مقابل درب سر پا می‎ایستاد.
او جسارت دختران بی سر و پائی را که اغلب با صدای بلند و خنده کنان از روی آن چند پله مغازه به خیابان می‎پریدند خیلی خوب می‎فهمید. او دندان قروچه نمی‎کرد و دمش را هم نمی‎جنباند، بلکه آرام و جدی می‎ماند. فقط چشمان بزرگ و هوشمندش آنچه را که در روحش جریان داشت بیان می‎کردند. و آن این بود که او، یعنی فیپس، به خوبی درک می‎کند که آنها خودشان را توسط هانس اشتامفل سرگرم می‎سازند. توسط یک چنین ... اصلاً نمی‎شد او را ارباب نامید!
اما پسران داروساز، اربابان جوان او، کاملاً متفاوت بودند. وقتی آنها در مغازه بودند! سپس فیپس نمی‎توانست هیجان شادیِ افتخار بزرگی را که آنها با بودن خود نصیب مغازه می‎ساختند اصلاً باور کند. سپس مدام در مقابل درب مغازه به این سو و آن سو می‎دوید. و مرتب بو کشان و دم جنبان و پر از محبت و اطمینان. طوریکه انگار باید به هر کس که از آنجا می‎گذشت از خوشبختی‎ای بزرگ تعریف کند.
مردم در شهرهای کوچک از رویدادهای کوچکِ روز زندگی می‎کنند. و رویدادهای کوچک توسط اغراق بزرگ می‎گردند، و بعد این رویدادهای بزرگ به قله یک درام یا کمدی می‎رسند. اما مردم شهرهای کوچک در نادرترین موارد درکی برای مضحک بودن یک وضعیت دارند. آنها تمایل دارند که همه چیز ... حتی وضعیت‎های طنز را هم به جدی ترجمه کنند ...
جنگ جهانی بزرگ شروع می‎گردد و آسایش شهر کوچک کوهستانی را تکان می‎دهد. پدران و پسران به جبهه می‎روند ... بسیار دور. فقط گهگاهی یکی به خانه بازمی‎گشت، و در شهر همه به گرمی از او استقبال می‎کردند؛ و او از جنگ بزرگی که در بیرون سر و صدا به راه انداخته و از کشورهای خارجی‎ای که راوی در آنها به سر برده بود تعریف می‎کرد. و هر کدام از این بازدیدکننده‎ها یک رویداد و یک خاطره عزیز برای ساکنان شهر کوچک بودند.
اما هنگامیکه هانس اشتامفل از جبهه به مرخصی می‎آید، آمدنش برای مردم بزرگ‎ترین رویداد پس از مدت‎های طولانی می‎گردد. هانس اشتامفل، این شاگرد خجالتی داروخانه، بالاترین مدال افتخاری که پادشاه تا حال به سرباز شجاعی می‎توانست بدهد را به دست آورده بود. مدال شجاعت طلائی بزرگی سینه‎اش را تزئین می‎کرد، و هانس اشتامفل این مدال افتخار را به خاطر یک عمل فوق‎العاده شجاعانه در کارپاتین به دست آورده بود.
چندین ماه هانس بخاطر زخم برداشتن سختی در بیمارستان صحرائی بستری بود و پزشکان او را تقریباً از دست رفته به حساب می‎آوردند. حالا او دوباره تا آن اندازه‎ای سالم شده بود که اجازه داشت بقیه زمان بهبودیش را در خانه سپری کند.
وقتی هانس در اواخر شب به شهر کوچکی که برایش یک وطن شده بود می‎رسد برف عمیقی بر روی کوه‎ها و دره‎ها نشسته بود. کلاه سفیدی از برف بر شیروانی‎های کجی که از لبه‎شان قندیل‎های کوچک و بزرگ یخی آویزان بودند نشسته بود. قندیل‎ها در زیر روشنائی کمرنگ نور ماه مانند کریستال می‎درخشیدند و برف منجمد در زیر گام‎های اندک مردمی که از ایستگاه قطار می‎آمدند و مسیر به سمت شهر را می‎رفتند سر و صدا می‎کرد.
خانواده داروساز برای بدرقه از هانس اشتامفل در ایستگاه قطار جمع شده بودند. فقط دو پسر، اروین و پُل غایب بودند،  آن دو هم در جبهه به سر می‎بردند، اما به دفعات متعدد برای مرخصی به خانه آمده بودند. فیپس، هم حضور داشت و شادیش را با پارس کردن پی در پی که بیشتر به زوزه منجر می‎گشت نشان می‎داد.
هانس اشتامفل اصلاً نمی‎دانست چه شده است. خانواده مارسونر بسیار با عشق و محبت با او رفتار می‎کردند. هانس در تمام زندگیش از این اندازه عشق و توجه‎ای که حالا پس از ورودش به او ابراز می‎گشت برخوردار نشده بود.
همسر داروساز که بخاطر احساساتی شدن مکرراً چشم‎هایش را می‎مالید او را مانند پسر خود در آغوش می‎گیرد و می‎بوسد. هانس می‎بایست در زمان‎های گذشته با احترام کامل دست وی را می‎بوسید.
هنگامیکه او امروز هم قصد انجام این کار را داشت زن چاق و کوتاه قد رئوفانه مقاومت می‎کند و می‎گوید: "هانس، این کار با افتخار بزرگی که تو برای ما آفریدی دیگر هرگز ضروری نیست." و سپس گونه‎اش را ملطفتانه برای بوسیدن پیشنهاد می‎کند. هانس کاملاً دستپاچه می‎شود، خجالتزده به دو دختر جوان داروساز می‎نگرد و با حالتی آشفته با آنها دست می‎دهد.
دختر مسن‎تر با خنده می‎گوید: "هانس، ما به تو بوسه نمی‎دهیم! لازم نیست بترسی!" و رو به خواهرش می‎گوید: "مگه نه میسی؟"
این لحنِ کمی تمسخر آمیز دختر برای هانس خیلی آشناتر بود و واقعاً به او کمک کرد تا او بر اولین خجالت شرم‎آور خود غلبه کند.
داروساز با تأیید بر شانه هانس می‎کوبد. "مایلی بازویم را بگیری، پسرم؟" او با تواضع و حامیانه بازویش را برای تکیه در اختیار هانس قرار می‎دهد. "تو هنوز می‎لنگی ... پسر، عالی عمل کردی!" سپس وقتی مشایعت کنندگان مسیر به سمت شهر را در پیش می‎گیرند او را ستایش می‎‌کند. "بله، بله! تو از جنس خود مائی. از خانواده ما انتظار دیگری نمی‎رود!"
هر دو دختر داروساز خنده آهسته و استهزاءآمیزی می‎کنند و اِما که جسورتر از خواهرش بود گستاخانه می‎گوید: "اروین و پاول اما تا حالا هنوز هیچ مدالی نگرفته‎اند، پاپا! و آنها هم اما به خانواده تعلق دارند."
زن داروساز چهره جریحه‎دار شده‎ای به خود می‎گیرد. به یاد آوردن اینکه حالا باید هانس در چشم مردم از هر دو پسر خودش بیشتر اهمیت داشته باشد را به عنوان یک توهین شخصی احساس می‌کند.
هانس اشتامفل در میان داروساز و زنش تکیه داده به چوبی آهسته می‎لنگید. در جلوی آنها فیپس با شادی و در حال جنباندن دم و پارس کردن می‌جهید. در پشت سر آنها بازو در بازو دو دختر قدم زنان می‎رفتند، و هر لحظه بدون آنکه دلیلی برای خندیدن وجود داشته باشد آماده خندیدن بودند.
خانم مارسونر برای نفس تازه کردن یک لحظه متوقف می‎شود، آهسته و با وقار خود را به سمت دخترانش می‎چرخاند و سرزنش کنان می‎گوید:  "اِما، من چند بار تا حالا به تو گفتم که نباید چنین اظهارات گزنده‎ای بکنی!" و در حال رفتن ادامه می‎دهد "هانس، می‎دونی ... اِما، درست یک دوشیزه قدیمی‎ست. همیشه چیزی برای شکایت کردن و غر زدن دارد. انگار که جنگ تمام شده است! تو خوب می‎دونی که اروین حالا یک ستوان یکم است، او قطعاً یک مدال طلا خواهد گرفت. در این هیچ شکی وجود ندارد. پاپا، درست می‎گم؟" سپس برای تصویب حرفش به شوهر خود نگاه می‎کند.
داروساز چینی بر پیشانی می‎اندازد و حالت جدی‎ای به چهره‎اش می‎دهد. در پشت سر او دوباره صدای خنده شرورانه دخترها قابل شنیدن می‎شود.
آقای مارسونر با صدای بلندی می‎گوید: "البته، بدون شک! و بعد ... هانس، با افتخار به تمام شجاعتت. من نمی‎خواهم احساست را جریحه دار کنم، اما خودت بگو ... تصادف هم در گرفتن مدال کمی سهم دارد."
و لب‎های رنگ پریده هانس اشتامفل به صورت دردناکی می‎لرزند. او جواب نمی‎دهد، و آقای مارسونر هم انتظار جوابی نداشت. داروساز و همسرش آویزان افکار خود بودند. آنها بیش از حد با امور خود مشغول بودند و نمی‎توانستند بخاطر احساس هانس اشتامفل نگران باشند.
همسر داروساز به این می‎اندیشید و از آن هم سخن گفت که قصد دارد فردا چند خانم را برای نوشیدن قهوه به خانه دعوت کند. زن شهردار باید بیاید و زن آقای دکتر، زن محضردار و زن آقای قاضی. آنها باید همگی هانس را ببینند و مقام او را تحسین کنند.
زن داروساز با غرور و افتخار می‎گوید: "و سپس شب با پاپا به کرونه خواهی رفت، قبول داری هانس؟ تو می‎دانی که در آنجا آقایان دور هم کنار میز می‎نشینند. و پاپا تو را به آنها معرفی خواهد کرد!"
از پشت صدای سرزنده اِما به گوش می‎رسد: "هانس، و سپس کلاهت را از سر برمی‎داری و بخاطر نشان دادن خود! به جمع‎آوری پول می‎پردازی!" حالا باید هانس می‎خندید. بلند و صمیمانه. اِما واقعاً دختر زیبائی شده بود.
زن داروساز لب‎هایش را به دندان می‎گزد. او بخاطر جسارت دختر از عصبانیت سبز و زرد می‎گردد. آنها حالا از خیابان اصلی گذر می‎کردند و او نمی‎خواست سر و صدا بلند شود. او دقیقاً می‎دانست که با وجود دیر وقت بودن شب مردم برای دیدن تازه وارد مخفیانه از پشت شیشه پنجره‎ها نگاه می‎کردند.
او امروز بعد از ظهر به زحمت می‌توانست خود را از شر سؤالات کنجکاوانه مردم خلاص کند. در همه جا او را متوقف می‎ساختند و می‎خواستند از زبانش بشنوند که آیا هانس اشتامفل واقعاً امروز با آخرین قطار خواهد آمد؟ و آیا حقیقتاً مدال شجاعت بزرگ طلائی را کسب کرده و معاون افسر شده است.
این را البته مردم از ماه‎ها پیش می‎دانستند. اما حالا، از آنجائیکه هانسِ مدال گرفته باید می‌‎آمد، شنیدن دوباره آن برایشان جذابیت خاصی داشت. و می‎خواستند که همه چیز را دقیق برایشان تعریف کند. مردم می‎خواستند نوع زخمی شدن و گزارش کامل بیماری‎اش را بدانند و اینکه تحت چه شرایطی هانس اشتامفل مدال را به دست آورده است.
و زن داروساز بارها و بارها خستگی ناپذیر جواب پرسش‎های آنها را می‎داد و خود را کاملاً در نقش مادر یک قهرمان احساس می‎کرد. و بعد چنان دچار هیجان می‎گشت که جزئیات را خودش می‎بافت و به رویدادها تزئین می‎داد.
و به این طریق او سهم خود را در افزودن به هیجان انتظار ورود هانس اشتامفل اجرا می‎کرد. مردمِ کنجکاو ترجیح می‎دادند که به ایستگاه قطار بروند تا اتفاقی را نادیده نگذارند. اما این کار عملی نبود. زیرا که مردم باید نزاکت را در ظاهر رعایت می‎کردند. البته در پنهان در پشت پنجره‎ها ایستاده بودند و کوچک‎ترین حرکتی در گروه خانواده مارسونر از نظرشان پنهان نمی‎ماند.
زن داروساز همشهریانش را می‎شناخت و دقیقاً می‎دانست که آنها تحت نظرند. از این رو خشم خود به دختر بزرگش را سرکوب می‎کند و تصمیم می‎گیرد نظرش را قبل از وقت خواب به او بگوید. او می‎خواست چنین اظهاراتی، و آن هم در حضور هانس اشتامفل را برای همیشه برای دخترش ممنوع سازد.
خانواده داروساز پس از این اتفاق نسبتاً ساکت مسیر کوتاهی را که هنوز آنها را از خانه جدا می‎ساخت پشت سر  می‎گذارند. خیابان اصلیِ خلوت شهر مانند یک زیبای خفته در برف عمیقی قرار داشت. از تک تک پنجره‎ها چراغ‎های کم نوری روشنائی می‎دادند. فانوس‎هایِ اندک خیابان از برف پوشیده شده بودند.
ماه کامل با شکوهی تقریباً افسانه‎ای می‎درخشید. برج شهر مانند یک ویرانه جادو گشته از افسانه‎های باستانی آنجا ایستاده بود و کوه‎ها در پشت آن چسبیده به شب آبی و سیاه رنگ بزرگ جلوه می‎کردند. کوه‎ها غول پیکر و ناهموار نبودند، بلکه به آرامی افزایش می‎یافتند و از جلوداران یخچال طبیعی وسیعی بودند ...
هانس اشتامفل نمی‎توانست از دست سرنوشت خود فرار کند. او بلافاصله روز بعد مانند حیوان عجیب و غریبی توسط زن داروساز به نمایش گذارده گشت. بانوان همه برای نوشیدن قهوه جمع شده بودند، و هانس بخاطر سؤالات و اظهارات لطف فراوان آنها کاملاً گیج شده بود. هر یک از بانوان او را پیش خود دعوت می‎کرد و می‎گفت که او می‎تواند خانه آنها را مانند خانه خود بداند.
زن داروساز دچار نوعی احساس حسادت می‎گردد. او خود را تنزل یافته احساس می‎کرد. او در واقع در زندگی هانس که حالا خاطرخواهان زیادی داشت دارای رتبه اول بود. این باید در هر حال برای بانوان مشخص می‎گشت. او اصرار داشت که حالا هانس اشتامفل او را ماما خطاب کند و به داروساز پاپا بگوید ....
هانس اشتامفل به تدریج راه خود را در نقش جدیدش پیدا می‎کند. او همچنین خجالت خود را کنار می‎گذارد و شروع به بدست آوردن اعتماد به نفس بیشتری می‎کند.
اما او حالا واقعاً حالش هم بهتر شده بود. هر چند روز در نزد خانواده دیگری به قهوه دعوت می‎گشت. و داروساز  هر شب پس از خوردن شام زیر بغلش را می‎گرفت و او را با خود به مهمانخانه می‎کشید.
سپس آنجا دور میز مهمانخانه صحبت‎ها سیاسی می‎گشتند و از جنگ حرف می‎زدند، و مردان سالخورده و آقایان محترم نظر او را می‎پرسیدند، و نظرات او مورد تأیید و تشویق قرار می‎گرفتند. او همچنین دارای نظرات خوب و درستی بود، و او هرچه بیشتر از خود بیرون می‎رفت بسیار مؤفقیت آمیز آنها را نمایندگی می‎کرد. او احساس می‎کرد که مردم شروع به محترم شمردن او کرده‎اند؛ و داروساز مارسونر هم حالا به پسرخوانده‎اش بسیار افتخار می‎کرد.
به این ترتیب هانس اشتامفل زمان قابل توجهی رویداد این شهر کوچک باقی می‎ماند. زن‎ها و دخترها او را کاملاً ستایش می‎کردند. آنها سابقاً به او می‎خندیدند و تمسخرش می‎کردند، اما حالا اگر او به آنها سلام می‎داد و حتی با آنها صحبت می‎کرد به خود افتخار می‎کردند. و جای شگفتی بود که هانس اشتامفل نیز خود را در مقابل زنان جوان بسیار راحت احساس می‎کرد.
هرچه هانس اشتامفل سالم‎تر می‎گشت به همان نسبت نیز زیباتر به نظر می‎آمد. حداقل خانم‎ها بر این عقیده بودند که او در حال حاضر بسیار زیباست. بعضی‎ها حتی او را یک مرد خوشگل می‎نامیدند.
از طرف دیگر اما هیلده ویزر دختر دکتر شهر با حرارت کامل به این حرف اعتراض می‎کرد.  گرچه او تمام آن دست‎انداختن‎های گذشته را کنار گذاشته بود اما با این حال هانس را زیبا نمی‎یافت.
اما حالا وقتی آقای اشتامفل جوان با دیدنش می‎ایستاد و با او صحبت یا حتی مسافت کوتاهی وی را همراهی می‎کرد به هیلده هم احساس افتخار دست می‎داد. بعد بخاطر لذت و احساس خشنودی کاملاً سرخ می‎گشت. او دقیقاً می‎دانست که بقیه دخترها به این خاطر به او حسادت می‎ورزند.
اما حالا هانس اشتامفل واقعاً معروف شده بود. لباس نظامی معاون افسری بسیار عالی برازنده‎اش بود و اندام ظریف و کوچک او را خوب نمایش می‎داد. یک سبیل باریک صورتش را که حالا توسط خورشید برنزه شده بود تزئین می‎کرد و چشمان روشنش شاد و با اعتماد به نفس به اطراف می‎نگریستند.
اِما مانند همیشه قضاوتش نسبت به او را با اعتماد به نفس بیش از حد سریع بیان می‎کرد. یک بار هم به خود هانس کوتاه و خشن می‎گوید که او برای دلقک واقعی گشتن بهترین راه را درپیش گرفته است.
پس از مدت‎ها این اولین بار بود که صورت هانس اشتامفل از خجالت سرخ ِ سرخ گشت. برای او آنطور  که در ظاهر نشان می‎داد آنچه را که اِما در موردش فکر می‎کرد چندان بی‎تفاوت هم نبود. اما او جواب اِما را نداد. ساکت از او دوری می‎جوید و حالا درست و حسابی شروع می‎کند در برابر چشمان اِما به لاس زدن با دختران جوان شهر. و حتی خیلی بیشتر از قبل.
حالا مردم می‎توانستند او را هر روز با هیلده مو بور در حال قدم‎زدن ببیند. در شهر کوچک مردم شروع می‎کنند کاملاً بلند در باره این دو به صحبت کردن. که آنها با هم دوست شده‎اند و اینکه ... خب، مردم چیزهای زیادی می‎دانستند که مرموزانه آنها را پچ و پچ می‎کردند.
یک بار هم زن دکتر شهر بسیار تشریفاتی به نزد زن داروساز مارسونر به مهمانی می‎رود. دقیقاً ساعت یازده صبح درب خانه را به صدا می‎آورد. او بهترین لباس خود را بر تن داشت. آنطور که خود او فکر می‎کرد لباسش از جدیدترین مدها بود.
دیدار از زن داروساز به منظور یک تحقیق کامل و بیرون کشیدن تمام حرف‎ها انجام می‎گرفت. او می‎خواست بداند که خانم مارسونر در باره ازدواج احتمالی این دو جوان چه فکر می‎کند و هانس اشتامپل چه تضمینی می‎تواند برای یک زندگی امن ارائه دهد. زیرا که هیلده او واقعاً و حقیقتاً عاشق مرد جوان شده بود.
جریان غیر قابل تغییر بود. و خانم دکتر شهر به اندازه کافی هوشمند بود که نخواهد در آن چیزی را تغییر بدهد. آن هم در زمانه‎ای که امکان ازدواج دختران جوان نادر شده بود!
هانس اشتامفل در حال حاضر تقریباً تنها مرد جوان آن شهر کوچک بود. در هر حال مردم در این ایام دیگر اجازه نداشتند در انتخاب دامادشان مانند قبل از جنگ خیلی مشکل پسند باشند.
هر دو خانم، زن دکتر شهر و زن داروساز، همدیگر را خیلی سریع درک می‎کنند. زن کوچک و چاق داروساز ابتدا با وحشت به زن خوش تیپ دکتر شهر نگاه می‎کند. "خواهش می‎کنم خانم دکتر! چه حرف‎ها! هانس و ازدواج! او به محض سالم گشتن باید بلافاصله به جبهه برود."
زن دکتر پژوهشگرانه می‎پرسد: "بله. و سپس افسر خواهد شد؟"
زن کوچک اندام با اندوه می‎گوید: "بله البته. او افسر می‎شود. اما با حقوق افسری که نمی‎تواند خانواده تشکیل دهد!"
"البته که نمی‎شود. من هم فکر می‎کنم که نمی‎شود. اما من فکر کردم... که شما ... شوهرتون ... از آنجائیکه هانس یک فرزندخوانده است ..."
زن داروساز قبل از آنکه استعداد سخنرانیش را به کار برد نفس عمیقی می‎کشد: "خانم دکتر، شما اما اشتباه بسیار بزرگی می‎کنید ... دوست داشتن هم حدی دارد. من خودم دو فرزند پسر دارم. پائول و اروین را" و با دادن حالت مهمی به چهره گزارش می‎دهد: "و اروین هم در هر حال به همین زودی‎ها برای مرخصی به خانه می‎آید!"
زن دکتر چاپلوسانه می‎گوید: "خب، خب، که اینطور. اروین می‎آید. حتماً یک چنین افسر بی‎باکی مانند او باعث خوشحالی شما می‎شود!".
زن دکتر شهر، یک زن هوشمند بود و به اندازه کافی می‎دانست ... که هانس اشتامفل با تمام افتخارات و مدال‎ها زوج مناسبی برای دخترش نیست. و بعد ... آدم نباید فراموش می‎کرد که داروساز دارای دو پسر است.
در هر حال می‎خواست که دوستیش را با خانم مارسونر گرم نگاه دارد. و قصد داشت به هیلده بقبولاند که نباید دیگر با مرد جوان در اجتماع دیده شود.
هانس اشتامفل وقتی زن داروساز از گفتگویش به او گزارش داد باید بلند می‎خندید. پس هیلده عاشق شده است! او تا حال اصلاً متوجه این موضوع نشده بود. او اما حالا می‎خواست که هیلده را درست و حسابی عاشق خود سازد. فقط به خاطر انتقام برای تمام توهین‎های سال‎های قبل ...
هانس اشتامفل با گذشت زمان به یک دن خوآن واقعی تبدیل شده بود. نه تنها با هیلده ویزر ظهرها بین ساعت یازده و دوازده در خیابان اصلی گردش می‎کرد، بلکه با زنان و دختران دیگر هم لاس می‎زد. حتی بانوان هم برایش مقدس نبودند! چه کسی فکر می‎کرد که هانس اشتامفل خجالتی بتواند چنین کارهائی بکند!
در آنجا زن جوان و زیبای رئیس جنگلبانان بود که شوهرش بیشتر روزهای سال را در جنگل و مزرعه می‎گذراند. هانس اشتامفل و این زن جوان چندین بار در پارک شهر با هم ملاقات کرده بودند! چند زن پیر که در حال بافتن کاموا و صحبت کردن از کودکان به آنها سپرده گشته محافظت می‎کردند بارها این دو نفر را در کنار هم در حال قدم زدن دیده بودند. در روز روشن و در پارک شهر! اگر جنگلبان از آن با خبر شود!
زن‎ها با خوشی قبل از وقوع یک رسوائی که شاید بعدها پیش آید با انرژی مضاعف کاموا می‎بافتند و تصمیم قاطعانه داشتند خوب مواظب باشند تا نتواند کمترین چیزی از برابر چشم‎شان مخفی بماند. و به این ترتیب توانستند بزودی متوجه شوند که هانس اشتامفل حتی جوان‎ترین دختر پدرخوانده و حامی‎اش، میسی را هم راحت نمی‎گذارد.
او یک بار در حال قدم زدن با میسی دیده شده بود. و چیزی که جریان را به طور قابل توجه‎ای مشکل‎تر ساخته بود ... آنها حتی بازو در بازو قدم می‎زدند! هانس اشتامفل این حرکات را بارها در روز روشن انجام می‎داد! با گذشت زمان زنان سالخورده شهر کشف کردند که اصلاً دیگر هیچ زن و دختری باقی نمانده که با هانس اشتامفل دیده نشده باشد.
هیلده مو بور واقعاً عاشق هانس اشتامفل شده بود. اما دختر جوان خیلی شفاف احساس می‎کرد که او جواب عشقش را نمی‎دهد‎. و به این خاطر که هانس اشتامفل او را از توجه‎اش بیشتر و بیشتر محروم و خود را با دیگران مشغول می‎ساخت صدمه می‎دید.
هیلده اغلب با یک خشم درونی به دوران جسورانه و زیبائی می‎اندیشید که او با هانس مانند گربه با موش بازی می‎کرد ... به دورانی که او به خاطر خجالتی بودن هانس سرگرم می‎گشت و کودکانه لذت می‎برد.
اما حالا وضع فرق کرده بود، و هیلده علاوه بر آن تلخ‎ترین دردهای حسادت یک عشق بی فرجام را تجربه می‎کرد. چهره دختر شروع به بی‎رنگ گشتن می‎کند، و زن دکتر شهر نقشه می‎کشد که دختر را به جائی بفرستد تا افکار دیگری به سراغش بیاید.
به این نحو قضایا در اواخر بهار هنگامیکه اروین، پسر بزرگ‎تر داروساز هم برای مرخصی به خانه آمد از این قرار بودند. اروین یک افسر جوان و جذاب بود و همیشه کاملاً استادانه می‎دانست که چگونه دخترها را عاشق خود سازد. خانم و آقای مارسونر از اینکه او حالا هم قادر است هانس اشتامفل را در هر موردی مغلوب خود سازد کمترین تردیدی نداشتند. و هممچنین زن دکتر شهر هم کاملاً اطمینان داشت که هیلده‎اش با گذشت زمان مارسونر جوان را بر هانس اشتامفل ترجیح خواهد داد.
میان هانس اشتامفل و اروین مارسونر همیشه رابطه‎ای متشنج برقرار بود. اروین عادت داشت در هر فرصت مانند ارباب‎ها رفتار کند و هانس را مانند یک زیردست بپندارد.
هانس اشتامفل قبل از جنگ این را امری طبیعی می‎دانست. امروز اما وضع طور دیگر بود. موقعیتِ کاملاً تغییر یافته‎ای که مرد جوان در شهر ماه‎ها در تصرف خود داشت نه تنها در ظاهر او بلکه یک دگرگونی کامل درونی برای او به بار آورده بود.
هانس اشتامفل در ظاهر نقش یک مرد جوان بی باک را بازی می‎کرد، اما در درون برایش کاملاً روشن بود که مالک گشتن یک مدال که تا حال نظیرش در شهر کوچک هنوز به کسی داده نشده بوده است تنها علت واقعی توجه عمومی به او شده است.
مردم به عمل شجاعانه‎ای که او زندگیش را بر سر آن گذارده بود افتخار نمی‎کردند ... آن مدال بزرگ بود که مردم بخاطرش او را تحسین می‎کردند و وی را در چشمان آنها موجودی والاتر نشان می‎داد.
هانس اشتامفل قبلاً در زمان تحقیر گشتنش اغلب و سخت از اینکه چگونه مردم از تمام جهات با او اهانت آمیز رفتار می‎کردند رنج می‎برد. آنها نه تنها می‎گذاشتند که او جایگاه فرودستانه خود را احساس کند، بلکه کلاً با او به عنوان فرد پست‎تری رفتار می‎کردند.
حالا، پس از آنکه او به آنها ثابت کرد که همچنین فروتن‎ترین انسان نیز قادر به انجام یک عمل بزرگ است، حالا آنها خود عمل را مهم نمی‎دانستند، بلکه لطف پادشاه را مهم می‎دانستند که به خاطر آن عمل به او مدال داده بود.
با گذشت هر روز ریشه این اعتقاد در روح مرد جوان محکم‎تر می‎گشت و او را تلخ می‎ساخت. یک تحقیر عمیق برای مردم بر او غلبه می‎کند. این بی توجهی یا خیلی صحیح‎تر؛ ارزیابی درست افکار عمومی، او را از درون محکم می‎ساخت و به او به داشتن احساس برتری نسبت به مردم و دیدگاه‎هایشان کمک می‎کرد.
اما در این دگرگونی درونی یک موضوع هم به او کمک کرده بود. این آن زمانی بود که اِما به او سخت و بی پروا عقیده‎اش را گفته بود. او تنها موجودی بود که به حرف مردم توجه‎ای نداشت و قضاوت خود را در باره او شکل داده بود.
هانس مشتاقانه مایل به دانستن آنچه که اِما در باره او فکر می‎کرد بود. او آن زمان از آنچه اِما گفته بود کاملاً ناراحت شده بود. و با این وجود در خودش فرو رفته، فکر کرده و متوجه شده بود که حق با اِما می‎باشد.
بنابراین این اِما بود که آن زمان مانع از پست گشتن او گشته بود. اما دختر از دگرگونی درونی او بی خبر بود. ظاهر قضیه بر علیه او سخن می‎گفت، و اِما آنطور که به نظر می‎رسید دیگر اصلاً توجه‎ای به هانس نمی‎کرد.
از میان تمام زن‎ها و دخترهای شهر او تنها کسی بود که به هانس اهمیت نمی‎داد. اما هانس خیلی واضح احساس می‎کرد که او و مدالش برای اِما بی اهمیتند. و درست به همین دلیل فکرش بیش از آنچه که خود میل داشت به دختر مشغول بود.
اروین مارسونر پس از بازگشت به خانه همان رفتار همیشگی خود را که هیچ قلبی تاب مقاومت در برابرش را نداشت در پیش می‎گیرد. یک زندگی جدید به خانه قدیمی کنار برج شهر آمده بود.
ماما مارسونر به افتخار پسرش یک مهمانی قهوه پس از دیگری بر پا می‎کرد. او ترانه ستایش پسرش را در انواع صداها می‎خواند. طوری بود که انگار قهرمان روز اروین جوان است و نه هانس اشتامفل.
تا دیروقت شب از پنجره‎های طبقه اول خانه داروساز چراغ‎ها با نور شدیدی می‎درخشیدند. درون خانه یک جشن پس از جشن دیگر برپا می‎گشت و از برجستگان شهر در آن دعوت به عمل می‎آمد.
چند زن سالخورده کنجکاو کنار گذرگاه طاق‎دار برج پرسه می‎زدند و مشتاقانه به پنچره‎های روشن خیره نگاه می‎کردند. آنها خیلی مایل بودند بدانند که در آنجا چه می‎گذرد و چه صحبت‎هائی می‎شود.
به این ترتیب راهی برایشان باقی نمی‎ماند بجز آنکه مخفیانه سرک بکشند و زمزمه کنان عقاید و حدسیات خود را به اطلاع همدیگر برسانند. البته تخیل‎شان باشکوه شکوفا می‎گشت و مهمانی‎های معمولی خانه داروساز مارسونر به مهمانی‎ها و جشنواره‎های بیش از حد با شکوه افسانه‎ای تبدیل می‎گشت.
در اصل خانواده مارسونر حق داشتند با جلب توجه‎ای که حضور پسرشان در شهر کوچک ایجاد کرده بود کاملاً خشنود باشند. با این وجود اما خشنود نبودند.
در چند روز اول اینطور به نظر می‎رسید که انگار هانس اشتامفل به پس زمینه فرستاده شده باشد. بازگشت افسر جوان به خانه تنوع و موضوع جدید برای گفتگو در شهر کوچک پدید آورده بود. اما این فقط چند روز طول کشید. سپس اروین بطور واضح احساس می‎کرد که توجه عمومی جامعه فقط برای او نمی‎باشد و در هانس اشتامفل یک رقیب قدرتمند شکل گرفته است.
هر جا که اروین بود در آنجا هانس اشتامفل هم حضور داشت. در خانه به هنگام مهمانی، وقتی آقای شهردار و آقای قاضی شهر مشتاقانه به حرف‎های اروین گوش می‎دادند و می‎گذاشتند که او برایشان از جنگ بزرگ در خارج از کشور صحبت کند، می‎توانست چنین اتفاق افتد که زن محضردار یا زن وکیل شهر با یک سؤال ناگهانی از هانس اشتامفل جریان صحبت او را قطع کنند.
اروین مارسونر سپس ضربه‎ای که در این کار بود را بطور واضح احساس می‎کرد و می‎دانست که آنها خدماتی که او انجام داده است را نادیده می‎انگارند، زیرا که خدماتش بدون مدال مانده بودند. و او هر روز بیشتر از روز قبل متوجه این موضوع می‎گشت: خروس درون سبد در نزد خانم‎های شهر حالا هانس اشتامفل بود و نه او.
و با این حال اروین خواب آن را دیده بود که حالا در شهر کوچکِ خالی از مردان یک بار برای چند هفته تنها مرد آنجا بودن، و بدون رقیب در نزد دخترها و زن‎ها خروس درون سبد گشتن چه زیبا باید باشد.
اروین یک افسر جوان بی باک بود، لاغر و بلند قامت، صورت قهوه‎ای رنگ مایل به سرخ تیره داشت، مو و چشمانش سیاه بودند و سبیل کوچکی پشت لبش حمل می‎کرد. او می‎توانست مورد علاقه دخترها واقع شود، و او مورد علاقه آنها بود. با این وجود دخترها هانس اشتامفل را ترجیح می‎دادند.
چرا آنها این کار را می‎کردند را نه اروین می‎توانست تفسیر کند و نه خانواده او. تا اینکه آن را اِما یک بار به آنها می‎گوید. کاملاً واضح و بدون حاشیه بافی و با یک بدجنسی پنهانی بر علیه هانس اشتامفل. اِما می‎گوید چونکه هانس اشتامفل برای مدت طولانی‎تری در شهر می‎ماند، و به همین دلیل خانم‎ها نمی‎خواهند وقت‎شان را با اروین از دست بدهند. حالا، زمانی که مردها کمیابند یک مرد چاپلوس دو برابر برآورد می‎گردد.
"اروین ببین، کاری کن که گلوله بهت اثابت کند و بتونی برای چند ماه در خانه بمانی. بعد می‎بینی که چطور دخترها دنبالت می‎افتند." این را اِما هنگام صرف غذا می‎گفت، و وقتی صحبت به اینجا رسید او با تمسخر به هانس اشتامفل که در مقابلش در کنار میز نشسته بود نگاه می‎کند.
هانس اشتامفل دوباره مانند آن زمان که اِما او را دلقک نامیده بود سرخ می‎شود. او احساس می‎کند که تیزی حرف او را نشانه گرفته است و نمی‎توانست از خود در برابر آن دفاع کند. مشوش و عصبانی در سکوت دستمال سفره‎اش را تا می‎کند، سپس از جا برمی‎خیزد و با تعظیمی به خانم‎ها ساکت می‎رود.
او هیچ کلمه‎ای بر زبان نیاورد، و سکوتی که حالا در اتاق راحت غذاخوری برقرار بود به حاضرین فشار می‎آورد.
عاقبت زن داروساز می‎گوید: "اِما، تو او را رنجاندی." و در لحن صدایش یک به رسمیت شناختن بی قید و شرط قرار داشت.
مارسونر جوان با روحیه‎ای بد لبش را به دندان می‎گزد، عصبی با چنگال به بشقابش می‎زند و پس از مدتی کینه‎توزانه می‎گوید: "دلقک!"
در این وقت خواهر جوان‎ترش میسی او را مسخره می‎کند: "چون تو حسود هستی، تو مرد زیبا!"
اروین می‎خواست شعله‎ور شود: "من ..."
داروساز برای آرام ساختن‎شان می‎گوید: "کافیه! فقط دعوا نکنید، بچه‎ها! دعوا نکنید!"
فیپس، در کنار زن داروساز دراز کشیده بود و با نگاه سگانه پر اشتیاقی با افکار فلسفی خود مشغول بود. ظاهراً در ذهن سگانه‎اش این فکر وجود داشت، که مهر انسان‎ها در کل و به ویژه در نزد خانم‎ها چه تغییرپذیر است. هانس اشتامفل که فیپس هرگز از او انتظار کار بخصوص دلیرانه‎ای را نداشت حالا حتی ارباب جوان او را هم زخمی می‎ساخت!
حتی فیپس هم اختلاف میان حالا و گذشته را متوجه شده بود. حالا وقتی او با اروین در خیابان اصلی به گردش می‎پرداخت فقط تک و توک خانم‎ها از درون مغازه‎ها به بیرون نگاه می‎کردند. و در گذشته آنها خیلی کنجکاو بودند و همیشه به اربابش با شادی فراوان سلام می‎دادند. حالا طور دیگر بود. همه به هانس اشتامفل لبخند می‎زدند. مطلقاً همه. فیپس با خود می‎اندیشد: چه جهان عجیبی.
ماما مارسونر پس از مدتی دوباره شروع به صحبت می‎کند: "اینطور نمی‎تونه پیش بره! هانس مزاحم آسایش خانه ما است. هانس باید برود!"
میسی وحشت زده اعتراض می‎کند: "اما، ماما! چرا؟"
زن داروساز قاطعانه می‎گوید "من می‎گم، باید برود!" و شاهانه باشکوه به جمع می‎نگرد. "چون من مایل نیستم مرتب عصبانی بشوم و چون برادرت باید استراحت کند!"
اِما با بدجنسی می‎گوید: "رفع خستگی! این یعنی خودستائی ..."
اروین به جوش می‎آید: "من اجازه نمی‎دهم ..."
پدر با چنان صدای بلندی می‎غرد "آرام، بچه‎ها، آرام!" که فیپس عصبی می‎شود و شروع به پارس می‎کند.
آنها در بهترین مسیری بودند که با یک مرافعه خانوادگی نهارشان را به پایان برسانند. حالت روحی عمومی به حداکثر تحریک پذیری‎اش رسیده بود. ماما مارسونر اما لحن صحیح را می‎یابد و به این ترتیب آنها را آرام می‎سازد.
او بعد از سکوت کوتاهی می‎گوید: "پاپا، من فکر می‎کنم که باید یک بار با آقای دکتر شهر صحبت کنی. او می‎تواند به تو توصیه خوبی کند ... که هانس را برای استراحت کجا می‎شود فرستاد ..."
میسی با چهره‎ای لجوج اعتراض می‎کند: "من فکر می‎کنم که هانس پیش ما خیلی خوب استراحت می‎کند! شماها فقط می‎خواهید او را از سر راه بردارید!"
اروین عصبانی می‎گوید : "بخاطر من احتیاج ندارید او را از سر راه بردارید! تعطیلات من ده روز دیگر تمام می‎شود ..."
اِما طعنه‎آمیز حرف او را کامل می‎کند: "و بعد پاول می‎آید!"
زن داروساز این بار نمی‎گذارد که او را متزلزل سازند و آرام می‎گوید: "من فکر می‎کنم که خانم دکتر هم با رفتن هانس به خاطر دخترش هیلده موافق باشد."
اِما اضافه می‎کند: "و بازرگان شوف هم بخاطر ایدا موافق این کار است!"
و میسی گستاخانه می‎گوید: "و شیرینی‎پز اینرلاکنر هم بخاطر رزا!"
داروساز با عصبانیت می‎گوید: "این پسر یک دن خوآن درست و حسابی‎ست!"
اروین در حالیکه بی خیال سیگاری روشن می‎کرد خود را با نوعی طنز ِ پایِ چوبه‎داری به میان می‎اندازد: "پاپا، آقایان دور میزت راضی نخواهند شد که تو آنها را از دیدن هانس محروم کنی! هانس چنان در بین‎شان شهرت دارد که انگار یک نور سیاسی است."
زن داروساز پر انرژی می‎گوید: "اروین، تو خیلی در اشتباهی! آقایان دور میز آنطور که تو فکر می‎کنی اصلاً مفتون هانس نیستند. پاپا، درست نمی‎گم؟ می‎دونید، زن قاضی چند بار من را متوجه این موضوع ساخته که هانس اصلاً مناسب جمع آقایان نیست."
اِما شوخی می‎کند: "آها! چون ترجیح می‎دهد هانس را برای خود داشته باشد! من او ر ا می‎شناسم!"
میسی سرزنش کنان می‎گوید: "اما، اِما"
زن داروساز قاطعانه می‎گوید: "خیر، نه به این خاطر! آقایان دوست ندارند که یک جوان شپشو بخواهد باهوش‎تر باشد ... و هانس ..."
اِما خشک اظهار می‎دارد: "و هانس باهوش‎تر است!"
چنین به نظر می‎رسید که قرار نیست امروز یک هماهنگی در جمع خانواده داروساز مارسونر برقرار گردد. آنها پس از صرف غذا تقریباً عبوسانه از هم جدا می‎گردند، و همه این احساس را داشتند که در واقع هانس اشتامفل فقط مقصر این وضع است ...
به تدریج تغییر حال جزئی‎ای در شهر رخ می‎دهد که مرتب دامنه‎اش گسترده‎تر می‎گشت. آقایان شهر که همه افراد مسنی بودند به این توافق ضمنی می‎رسند که هانس را بطرز خوشایندی به جای دیگری بفرستند. هر یک از آنها دلیل مخصوص خود را داشت و نمی‎خواست به آن اعتراف کند ... و داروساز و زنش حداکثر تلاش‎شان را می‎کردند که تا این تغییر حال را ترویج دهند و این فکر را به انجام برسانند.
کار اصلی اما به داروساز محول می‎گردد. خانم مارسونر با مقاومت شدید زنان شهر مواجه می‎شود و در واقع فقط در خانم دکتر شهر یک متحد واقعی می‎یابد.
بقیه خانم‎ها چنان محکم به هانس اشتامفل چسبیده بودند که برای شوهران‎شان مشکوک به نظر می‎رسید و آنها را در این قصدشان که هانس اشتامفل را به جائی دیگر بفرستند تقویت می‎کرد. این کار برای اینکه خانم‎ها و دخترها آشوب برپا نکنند باید با هوشمندانه‎ترین شکل انجام می‎گرفت.
خانم دکتر شهر بر این عقیده بود که هانس اشتامفل را باید به یک تفریگاه تابستانی بفرستند.  او به زن داروساز می‎گوید: "می‎دانید، باید کاری کرد که هانس خودش به ایده رفتن از اینجا برسد. وگرنه این کار شدنی نخواهد بود."
اروین دوباره به جبهه برگشته بود و زمان به مرخصی آمدن پسر دوم نزدیک بود. ماما مارسونر هرآنچه را که می‎توانست انجام می‎داد، و شوهرش را تحت فشار می‎گذاشت که بالاخره هانس اشتامفل را به جای دیگری بفرستد. اما هانس اشتامفل نمی‎خواست که او را به جای دیگری بفرستند. او آرام توضیح می‎داد که شهر کوچک را دوست دارد و مایل است آنجا بماند.
پدران و شوهران با افزایش سوءظن و نارضایتی سرباز جوان را زیر نظر داشتند. آنها رسماً شروع به زیر نطر گرفتن پنهانی او می‎کنند. آنها می‎شنیدند و می‎دیدند که چگونه شایعات جوانه می‎زدند و رونق می‎گرفتند. اما آنها فقط شایعه بودند، و آقایان نمی‎توانستند هانس اشتامفل را در حال انجام کار اشتباهی غافلگیر سازند. هانس مانند قبل خود را در نزد خانم‎ها محبوب می‎ساخت. اما همه چیز در مراکز عمومی و در مقابل چشم جهان اتفاق می‎افتاد.
هانس اشتامفل با رضایتی درونی متوجه این موضوع می‎گردد که چگونه آقایان شروع به فاصلبه گرفتن از او می‎کنند. او حالا احساس می‎کرد که بعضی از آنها پنهانی دشمن او شده‎اند. و خیلی خوب می‎دانست که بزرگ‎ترین آرزوی زن داروساز دور ساختن او از خانه است. اما او می‎ماند. و درونش از ناراحتی رو به افزایش خانم مارسونر، آقای داروساز و تمام مردان شهر شاد بود.
او بتازگی دوباره شروع کرده بود وقت خود را بیشتر به هیلده مو بور اختصاص دهد و به او بیش از تمام دخترها توجه می‎کرد. بنابراین تنها متحد زن داروساز نیز ناپدید می‎گردد.
هانس اشتامفل باید می‎رفت. این برای آقایان شهر همیشه روشن‎تر می‎گشت. آنها برای حفظ صلح در خانه‎شان جرأت نمی‎کردند آشکارا بر علیه هانس اقدام کنند، اما آنها همه با هم متفق‎القول بودند که او باید از آنجا برود.
آقای قاضی شهر اولین کسی بود که با یک پیشنهاد شفاف به هانس نزدیک می‎شود. او چند بار با لحن پدرانه از پیشرفت سلامتی هانس جویا می‎گردد.
"به دست آوردن سلامتی کمی به درازا کشیده، اینطور نیست آقای اشتامفل؟ اینطور که شما استراحت می‎کنید درست نیست. آقای اشتامفل، شما باید به یک استراحتگاه بروید. به ایشِل، به مارینباد یا ..."
هانس اشتامفل می‎خندد. "یک استراحتگاه! اما آقای قاضی! کسی مانند ما و در یک استراحتگاه! از کجا باید مخارج آن را تهیه کنم؟"
"پول؟ بله! هوم! آها! سؤال ناگوار ِ پول ... درست نمی‎گویم؟ همینطور است!" آقای قاضی شهر به فکر فرو می‎رود و در این حال چانه‎اش را بر روی دسته نقره‎ای عصایش می‎گذارد و بعد آهسته می‎گوید: "بله ... بنابراین باید آقای مارسونر ..."
هانس اشتامفل در حال خندیدن می‎گوید: "او این کار را نخواهد کرد! وقتی حرف پول به میان آید عشق به پایان می‎رسد."
به نظر قاضی چنین می‎آمد که انگار از میان خنده شاد هانس لحن تلخی برمی‎خیزد. او با نوعی صبوری و مهربانی به صحبتش ادامه می‎دهد ... "بله! هوم! البته بدیهی‎ست. کاملاً صحیح است. یک کار پر هزینه است، یک چنین تفریحگاه ساحلی. اما شاید بتوانید به جای دیگری بروید. کمی جلوتر به محل‎های کوهستانی. به اشتوبایتال یا اوتستال ..."
هانس به شوخی می‎گوید: "یا به اورتلر یا حتی به ونیز بزرگ!" او حالا دقیقاً می‎دانست که قاضی شهر چه می‎خواهد بگوید. "نه، نه، آقای قاضی! من از جائیکه هستم خیلی خوشم می‎آید. مردم همه نسبت به من خیلی مهربانند. این حالم را خوب می‎کند. می‎دانید، آنها قبلاً به من توجه‎ای نمی‎کردند. حالا کمی لوس کردنم توسط آنها حالم را بهتر می‎سازد."
در این حال هانس اشتامفل چنان شاد دیده می‎گشت و چنان چهره بدخواهانه‎ای به خود گرفته بود که آقای قاضی دقیقاً احساس کرد نمی‎توان او را به حرکت واداشت.
آقای قاضی پی می‎برد که نمی‎تواند در نزد هانس اشتامفل کاری از پیش ببرد. بنابراین این کار را به محضردار می‎سپارد تا هانس را از طریق دیگری راضی به رفتن سازد.
محضردار یک بار وقتی آن دو در پارک با هم قدم می‎زدند شروع می‎کند با او محرمانه صحبت کردن: "هانس، می‎دانید، در اصل باید برای شما از کاسه خویشاوندان خود غذا خوردن وحشتناک باشد."
هانس کوتاه می‎پرسد: "به چه دلیل؟". او تا اندازه‎ای به خاطر سؤال بی نزاکت محضردار شگفت‎زده و خجالت‎زده شده بود. "من سهمَم را می‎پردازم، از این گذشته ... من هم اما به خانواده تعلق دارم."
مرد جوان این بهانه را کاملاً ناشیانه و با تردید بیان  می‎کند.
"بله، عزیزم!" محضردار نفس عمیقی می‎کشد. او مردی کوچک و بی‎قرار با ریش و موی سیاه بسیار خاکستری گشته بود. صورت چاق و شدیداً سرخی داشت، و یک عینک با قاب کلفت بر نگاه‎های حیله‎گرانه چشمان کوچکش سایه می‎انداخت. او تحقیرانه می‎گوید: "خویشاوند! هرچه بر سر آدم می‎آید از خویشاوند می‎آید!". محضردار عینک روی بینی‎اش را جابجا و تنظیم می‎کند و به مرد جوان نگاه می‎کند. "هانس، خودتان بگوئید، آیا خویشاوندان‎تان قبل از جنگ اینطور به شما افتخار می‎کردند؟ حالا بدیهی‎ست. حالا باد از سوراخ کاملاً متفاوتی می‎وزد. حالا آنها به شما مفتخرند. حالا خویشاوندی برایشان کاملاً خوشایند است، اگر هم که شما فقط یک پیازچه از این سوپ باشید! اما ..."
هانس اشتامفل با تمسخر ملایمی حرف او را قطع می‎کند: "حق کاملاً با شماست آقای محضردار، به نظر می‎رسد که من حالا هم برای آنها کسی نباشم! من این را خیلی خوب احساس می‎کنم."
محضردار با عجله از او می‎پرسد: "بله، پس چرا از پیش‎شان نمی‎روید؟ اگر من به جای شما بودم، این کار را فوراً انجام می‎دادم!"
هانس اشتامفل با انرژی تمام توضیح می‎دهد: "اما من مایل به رفتن نیستم! من همینجا که هستم می‎مانم! و این به هیچکس ربطی ندارد، فهمیدید؟"
هانس اشتامفل تقزیباً کلمات آخر را در حال فریاد زدن از دهان خارج ساخت، طوریکه محضردار کوچک اندام یک چهره کاملاً وحشتزده به خود می‎گیرد و با نگاه گیجی می‎گوید: "هانس، شما اما می‎توانید خوب خشن شوید!" و در این حال چند بار سرش را به علامت مخالفت با این رفتار او تکان می‎دهد. ولی بعد کمی ملایم‎تر می‎گوید: "اما اگر شما از بودن در پیش ما بسیار خوش‎تان می‎آید بنابراین نمی‎شود کاری انجام داد." و بعد کاملاً آهسته و با تأسف برای خود می‎گوید:  "هیچ کاری!"
تمام پیشنهادات کم و بیش پنهان آقایان شهر به هانس بی نتیجه می‎مانند. این پیشنهادها در مقابل مقاومت سرسختانه هانس با این اظهار که هیچ کجای جهان را مانند آنجا به این زیادی دوست ندارد شکست می‎خوردند.
زن داروساز در ناامیدی به سر می‎برد. او شکایت می‎کرد: "این انسان بالاخره مرا به زیر خاک می‎فرستد! من برای رفتن او حاضرم یک هزاری بدهم!"
داروساز با تصور چنین مبلغ زیادی به وحشت می‎افتد. "یک هزاری! تو باید دیوانه شده باشی! یک هزاری!"
خانم مارسونر با عصبانیتی حق به جانب توضیح می‎دهد "سه هزار هم برایم زیاد نیست! البته اگر که بعد آرامشم را در این خانه دوباره به دست آورم! حالا دو دخترم بخاطر هانس با هم نزاع می‎کنند. حالا دیگر این نزاع تا زمانیکه آنها زندگی می‎کنند از میان نخواهد رفت!"
داروساز با تردید می‎گوید: "اما اِما که تحت تأثیر این انسان نیست! او هر چیزی را که فکر می‎کند رک و راست به هانس می‎گوید!"
زن داروساز حق را به او می‎دهد: "اِما کارش درست است! او چندان هم دیوانه نیست. اما میسی از او دیوانه‎تر است! من هرگز فکر نمی‎کردم که او یک چنین غازی باشد!"
داروساز تلاش می‎کند از زنش دلجوئی کند: "حالا وقتی پاول بیاید وضع بهتر خواهد شد!"
زن داروسار شاکیانه می‎گوید: "نه. بدتر خواهد شد. پاول و هانس! خدای بزرگ! این دو اصلاً از هم خوش‎‌شان نمی‎آید. این پایان خوبی نخواهد داشت! در جائیکه این پسر هر روز بیشتر مغرور می‎گردد."
زن داروساز غیر منتظره یک متحد پیدا می‎کند. او اِما بود که همراه با مادر بخاطر دادن مبلغ بزرگ‎تری به هانس برای رفتن به محل استراحتگاه تابستانی به پدر حمله‎ور گشت.
مارسونر ساخورده مرددانه می‎گوید: "اگر او با این وجود ما را ترک نکند؟ او انسان بسیار کله‎شقی‎ست! بعد او پول زیبایم را دارد و من ضررش را!"
اِما سعی می‎کند پدرش را متقاعد سازد: "پاپا، تو لازم نیست پول را به او ببخشی، آن را به او قرض بده!"
"بله ... و بعد؟ چه وقت من دوباره پول را خواهم دید، هان؟"
اِما به فکر فرو می‎رود. خیلی عمیق. عاقبت به نظر می‎رسد که ایده فوق‎العاده‎ای به سراغش آمده باشد. بشاش می‎گوید: "پیدا کردم، پاپا!" و از شادی صورتش سرخ سرخ می‎گردد. "پیدا کردم! تو به هانس شش هزار کرون می‎دهی ..."
داروساز کاملاً وحشتزده به دخترش نگاه می‎کند: "شش هزار ..." و بی آهنگ تکرار می‎کند "شش هزار ..."
ماما مارسونر با انرژی فراوان می‎گوید: "مگر دیوانه‎ای! او  ارزش شش هزار کرون را ندارد! هزار کرون هم زیاد است!"
اِما لجبازانه می‎گوید: "من گفتم شش هزار کرون! این را پاپا می‎تواند به او قرض بدهد." و با یک بی‎گناهی ساختگی ادامه می‎دهد: "این که کار سختی نیست!"
زن داروساز نفس نفس زنان از خشم تکرار می‎کند "چیز مهمی نیست؟" و دست‎هایش را به باسن کوتاهش می‎گذارد: "چیز مهمی نیست؟"
"بله ... و ... " داروساز قصد داشت سؤال کند. اما اِما به او اجازه صحبت نمی‎دهد.
"پاپا، این خیلی ساده است! تو حالا به هانس شش هزار کرون قرض می‎دی و در عوض او باید پس از پایان جنگ در مغازه تو مشغول شود و ..."
"اِما!" خانم داروساز تمام هیکل خود را از جا بلند می‎کند، که البته چشمگیر نبود. در عوض نیرویش عمیق‎تر احساس می‎گشت و به خودش زحمت می‎داد که آن را نشان دهد و با غضب می‎گوید: "اِما! حالا اما دیوانه شده‎ای!"
دختر با چشمانی خندان اول به مادر و بعد به پدر نگاه می‎کند و می‎گوید: "من؟ من اصلاً دیوانه نشده‎ام، ماما! من خودم را کاملاً طبیعی احساس می‎کنم."
زن داروساز با آرامشی غیر طبیعی می‎گوید: "این کار را همه احمق‎ها انجام می‎دهند!" و با لحن شدیدی رو به شوهرش می‎گوید: "پاپا، دخترتو بفرست برای خوابیدن بره به رختخواب!"
داروساز با کمروئی می‎گوید: "حالا در هوای روشن روز!"
زن داروساز دوباره با لحن پر شکوه یک فرمانده می‎گوید: "بفرستش به رختخواب!"
اِما می‎پرسد "پاپا، آیا تو هم فکر می‎کنی که من دیوانه‎ام؟" و بازوی خود را بازیگوشانه به دور گردن پدرش می‎پیچد.
"نصف و نیمه ... اما ..."
"اما؟"
داروساز به پیشانیش چین می‎اندازد: "چیزی پشت این جریان مخفی‎ست!" و سپس دستور می‎دهد: "حرف بزن!"
اِما اخم کنان می‎گوید: "هی ... هی ...هی! فقط نه اینطور خشن! نقشه من چندان ابلهانه هم نیست. اروین قصد دارد در ارتش بماند. و پاول دکتر می‎شود. بنابراین ... چه کسی داروخانه را به دست می‎آورد؟"
زن داروساز با عصبانیت می‎گوید: "به هر حال هانس آن را به دست نمی‎آورد! من این را می‎گویم!"
داروساز با تمسخر می‎گوید: "پس این بی چیز با چه چیز باید کاری انجام بدهد؟"
اِما کاملاً آرام و خویشتن‎دار می‎گوید: "با پول من!"
"آه ... نگاه کن!" خانم مارسونر نتوانست بیشتر از این چیزی از دهان خارج سازد. مانند برق‎زده‎ها از جا برمی‎خیزد. او تلاش می‎کرد تا آرامش خود را کاملاً از دست ندهد. او دست‎هایش را محکم‎تر به باسن گِردش می‎فشرد، صورتش مانند خون قرمز شده بود و برای نفس کشیدن به شدت تلاش می‎کرد.
داروساز اولین نفر بود که به زبان آمد.
او طعنه‎آمیز می‎گوید: "که اینطور، که اینطور! پس جریان از این قرار است! این روباه مکار!" سپس با عصبانیت می‎گوید: "اما این اتفاق نخواهد افتاد، فهمیدی؟ و حالا او را از خانه بیرون می‎اندازم، فهمیدی؟ همین امروز باید از اینجا برود، این ... این ..."
اِما با صدائی آهسته و آرامشی کنترل شده می‎گوید: "پاپا، پس من هم با او می‎روم!"
زن داروساز با خشم و با لکنت می‎گوید: "تو ... تو با او می‎روی؟"
"بله، ماما، من با او می‎روم، چونکه ما می‎خواهیم با هم ازدواج کنم. و چونکه ما چند هفته‎ای است با هم نامزد شده‎ایم. و به این دلیل اینجا در نزد ما به او خوش می‎گذشت. او برای اولین بار در زندگی عاشق شده است و یک قلبی پیدا کرده که او را دوست دارد. او را ... این آدم بیچاره را. و اگر شماها به من چیزی ندهید، حتی یک پنی ... اصلاً مهم نیست. من از پیش شماها می‎روم و برای خودم یک کار پیدا می‎کنم. سپس ازدواج می‎کنیم ... من و هانس. خب، حالا شماها می‎دونید که کجا ایستاده‎اید. و اینکه من این کار را خواهم کرد ... شما من را خوب می‎شناسید!"
پس از این توضیح یک نزاع بیابانی آغاز می‎گردد که مانندش هرگز در خانه بسیار آرام داروساز مارسونر شنیده نشده بود. سر و صدا حتی از میان پنجره‎های دولایه هم قابل شنیدن بود.
همسایگان مایل بودند بدانند که به چه خاطر خانواده مارسونر با هم دعوا می‎کنند. برخی خود را به خانه آنها نزدیک ساخته و از اطراف برج شهر مخفیانه به پنجره‎ها نگاه می‎کردند. سپس از میان درب به داخل خانه نگاه می‎انداختند. هیچکس دیده نمی‎شد.
فقط فیپس استثنائاً امروز در داخل خانه دراز کشیده بود و گهگاهی زوزه‎ای می‎کشید. زیرا که از طبقه بالا صدای عصبانی ارباب و زنش و در میان داد و فریاد آنها صدای بلند گریه هر دو دختر را می‎شنید.
از هانس اشتامفل نه چیزی دیده و نه چیزی شنیده می‎شد. بنابراین مردم بسیار سریع و صحیح حدس زدند که کل نزاع باید به خاطر او باشد ...
با این حال اما اِما به خواسته‎اش جامه عمل می‎پوشاند. هیچ چیز نمی‎توانست مارسونر را به راضی گشتن مجبور سازد بجز تهدید کردن دخترشان برای یافتن کار و کسب نان. آنها ترجیح دادند که برای تجربه نکردن چنین وضعی با ازدواج دخترشان موافقت کنند ...
مردم شهر مدت چند هفته موضوع تازه‎ای برای شایعه سازی داشتند. هانس اشتامفل و اِما مارسونر باید ازدواج از نوع دوران زمان جنگ می‎کردند.
شایعات شکوفه انبوهی دادند. اما کوچک‎ترین مزاحمتی برای خوشبختی آن دو به همراه نداشتند. بر عکس منجر به این شده بودند که داروساز و زنش حالا درست و حسابی از انتخاب دخترشان خرسند باشند.
و هنگامیکه روزی هیلده مو بور دختر دکتر از شهر کوچک ناپدید گشت، در  این وقت زن داروساز از خوشحالی می‎درخشید. او نمی‎توانست مقاومت کند، بر حسب تصادف سر راه خانم دکتر شهر قرار می‎گیرد و کاملاً از ته و توی قضیه رفتن دخترش پرس و جو می‎کند.
خانم دکتر شهر بسیار خونسرد و با وقار بود و با بی‎تفاوت‎ترین لحنی تعریف می‎کند که دخترش پیش خاله خود در گراتس Graz به مهمانی رفته است.
زن داروساز شگفت‎زده می‎گردد و می‎گوید "به گراتس!" و واقعاً نگران بخاطر سرنوشت هیلده مو بور می‎پرسد: "بله، راه خیلی دوری‎ست و آن هم در زمان جنگ! خانم دکتر، آیا شما این اجازه را به او دادید؟"
جواب همسر دکتر شهر طعنه‎آمیز بود: "بعضی از پدر و مادرها حتی اجازه کارهای دیگری را می‎دهند!". و در این وقت زن داروساز خیلی خوب متوجه می‎گردد که خانم دکتر بخاطر دامادش به او حسادت می‎ورزد. و این او را کاملاً خشنود می‎سازد.
از حالا به بعد زن داروساز مارسونر تلاش می‎کند تمام مادران دارای دخترهای دم بخت را ببیند. و متوجه می‎گردد که در نزد هر یک از آنها کم و بیش حسادت وجود دارد.
این به اندازه‎ای زن داروساز را شاد می‎سازد که شروع می‎کند دوباره به لاف زدن در باره دامادش. درست مانند وقتی که او با افتخار و یک مدال طلائی از جبهه بازگشته بود. حتی حضور جوان‎ترین پسرش هم نتوانست او را از این کار بازدارد. زیرا که هیچ چیز انسان را به خاطر حسادت دیگران به سعادتش خوشحال نمی‎سازد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر