پاهای خرگوش.


<پاهای خرگوش> از کنستانتین پاستائوسکی را در آذر سال ۱۳۹۱ ترجمه کرده بودم.

وینجا موژلین از دریاچه یِرشَنسکِر با یک خرگوش کوچکِ پیچیده شده در ژاکتِ ژندۀ پنبه‌ای پیش دامپزشک دهکدۀ ما می‌آید. خرگوش می‌گریست و با چشمانی سرخ شده از اشگ پشت سر هم و سریع پلک می‌زد ...
دامپزشک به او می‌گوید: "عجیبه، تو باید دیوانه باشی، حتماً دفعه دیگر برایم موش خواهی آورد، تو حقه‌باز کوچلو!"
وینجا با صدای گرفته‌ای زمزمه می‌کند: "خواهش می‌کنم دشنام ندید، این یک خرگوش خاصیه، اونو پدربزرگ فرستاده و می‌خواد که خرگوش مداوا بشه."
"چه بلائی به سرش آمده؟"
"پاش سوخته."
دامپزشک صورت وینجا را به سمت در می‌چرخاند، کمی او را هُل می‌دهد و از پشت به او می‌گوید: "تند برو! من نمی‌تونم او را درمان کنم. او را با پیاز سرخ کن، بعد پدربزرگت چیزی برای صبحانه خوردن دارد."
وینجا چیزی نگفت. او به راهرو رفت، پلک زد، هوا را به داخل بینی کشید و صورتش را به تیر چوبی دیوار تکیه داد. اشگ‌هایش از دیوار به پائین می‌لغزیدند. خرگوش درون ژاکت چرب و ژنده به آرامی می‌لرزید.
مادربزرگ آنیجا که تنها بُز خود را پیش دامپزشک می‌بُرد دلسوزانه می‌پرسد: "کوچلو چی شده، چته. عزیزانم چتونه، چرا شما هر دو اشگ می‌ریزید. آیا اتفاقی افتاده؟"
وینجا آهسته می‌گوید: "پاهای خرگوشِ پدربزرگ سوخته. در آتشسوزی جنگل پاهاش سوخت و نمی‌تونه راه بره. نگاش کن، داره می‌میره."
آنیجا آهسته و بریده می‌گوید: "او نمی‌میره، کوچلو. به پدربزرگت بگو اگر مایله که خرگوش مداوا بشه، بنابراین باید خیلی سریع خرگوشو به شهر پیش کارو پتروویچ ببره."
وینجا اشگ‌هایش را پاک می‌کند و از میان جنگل‌ها و از کنار دریاچه یِرشَنسکِر به خانه بازمی‌گردد. او راه نمی‌رفت، بلکه مسیرِ داغِ شنی را می‌دوید. آتشسوزیِ اخیرِ جنگل در نزدیک دریاچه به سمت شمال منحرف شده بود. هوا بوی سوختگی و بوی گل خشک شدۀ نرگس می‌داد.
خرگوش ناله می‌کرد.
وینجا در جاده برگِ کرکی با موهای نرمِ نقره‌ای می‌بیند، آن را می‌کَند و زیر درخت کوچکِ کاجی قرار می‌دهد و ژاکت را از روی خرگوش کنار می‌زند. خرگوش برگ را نگاه می‌کند، سرش را داخل ژاکت می‌کند و کاملاً آرام دراز می‌کشد.
وینجا آهسته می‌پرسد: "خاکستریِ کوچلو چته، بخور."
خرگوش ساکت می‌ماند.
وینجا یک بار دیگر می‌گوید: "بخور" و صدایش به لرزش می‌افتد: "یا اینکه می‎خوای آب بنوشی؟"
خرگوش یک گوش پاره شده‌اش را تکان می‌دهد و چشمانش را می‌بندد. وینجا او را در آغوش می‌گیرد و در میان جنگل می‌دود ــ باید به خرگوش سریع از آبِ دریا برای نوشیدن می‌داد.
یک گرمای باور نکردنی در آن تابستان بر بالای جنگل‌ها ایستاده بود. صبح‌ها توده ابرهای سفید شناور می‌آمدند. بعد از ظهرها با سرعت اوج می‌گرفتند و در مقابل چشمان ما به بالاترین نقطه آسمان پراکنده و جائی در پشت لبه‌های آسمان ناپدید می‌گشتند. بادِ داغِ طوفان‌مانندی دو هفته بدون وقفه می‌وزید. صمغی که از کنار شاخه‌های کاج به پائین می‌دوید خود را به کهربا مبدل ساخته بود.
پدربزرگ صبح جوراب تمیز و کفش حصیری‌اش را می‌پوشد، چوبدستی و قطعه‌ای نان برمی‌دارد و پیاده به سمت شهر براه می‌افتد. وینجا در پشت سر پدربزرگ خرگوش را با خود حمل می‌کرد. خرگوش کاملاً ساکت شده بود، فقط گاهی تمام بدنش حرکت تندی می‌کرد و بعد آهِ لرزانی می‌کشید.
بادِ سوزناک بر بالای شهر ابری از آردِ نرم فوت کرده بود که در آن کرک مرغ، نی و برگ‌های خشک در پرواز بودند و از دور مانند حریقِ بزرگِ بی‌صدائی بر بالای شهر دیده می‌گشت.
بازار شهر کاملاً آرام و مرطوب بود. اسب‌های درشکه‌ها خواب و بیدار در کنار محل آبنوشی ایستاده و کلاه‌های حصیری بر سر داشتند. پدربزرگ صلیبی بر روی سینه‌اش می‌کشد و می‌گوید: "نیمه‌اسب، نیمه‌زن ... اینجا به درد شیطان می‌خورد" و تُف می‌کند.
آنها مدت طولانی از رهگذران آدرس کارو پتروویچ را می‌پرسیدند، اما هیچکس به آنها جواب درستی نمی‌داد. آنها وارد داروخانه‌ای می‌شوند. یک پیرمردِ چاق با عینکی بی‌دسته که روپوش کوتاهِ سفیدی بر تن داشت شانه‌اش را با عصبانیت بالامی‌اندازد و می‌گوید: "خیلی خوشم میاد! سؤال خیلی عجیبی! کارو پتروویچ ... متخصص بیماری کودکان. از سه سال پیش او دیگر بازنشسته شده است. از او چه می‌خواهید؟"
پدربزرگ بخاطر احترام برای داروخانه‌چی و خجالت از او با لکنت ماجرای خرگوش را تعریف می‌کند.
داروخانه‌چی می‌گوید: "خوشم آمد! بیماران جالبی به شهر ما آمده‌اند. خیلی زیاد خوشم آمد!"
او با عصبیت عینکش را از روی بینی برمی‌دارد، آن را تمیز می‌کند و دوباره با فشار روی بینی‌اش قرار می‌دهد و به پدربزرگ خیره می‌شود. پدربزرگ ساکت بود و پا به پا می‌کرد. داروخانه‌چی هم ساکت بود. سکوت ناراحت‌کننده شده بود.
داروخانه‌چی ناگهان بطرز ترسناکی فریاد می‌زند: "خیابان پُست شماره 3!" و کتاب کهنه‌اش را می‌بندد و یک بار دیگر می‌گوید: "شماره 3!"
پدربزرگ و وینجا توانستند با زحمت و به موقع خود را به خیابان پُست بکشانند: بر بالای رود اوکا هوا منقلب و رعد و برق شدیدی درمی‌گیرد. تندر حامل در پشت افق می‌چرخید، طوریکه انگار یک غول خواب‌آلود شانه‌هایش را کِش داده و زمین را بی‌میل می‌جنباند. روشنائی خاکستری رنگی بر روی رود می‌دوید. رعدهای بی‌صدا پنهانی می‌زدند، اما مصمم و قدرتمند در سبزه‌زار اصابت می‌کردند. در آن دورها در پولجانی طویله‌ای در اثر رعد آتش گرفته و در حال سوختن بود. قطرات چاق باران بر روی جاده خاکی فرو می‌ریختند و خیلی سریع جاده مانند سطح ماه دیده می‌گردد: هر قطره در خاک دهانۀ کوچکِ آتشفشانی از خود باقی‌می‌گذاشت.
کارو پتروویچ با پیانو آهنگ غمگینی می‌نواخت که از پنجره ریش ژولیدۀ پدربزرگ نمایان می‌گردد. یک دقیقه دیرتر کارو پتروویچ عصبانی‌شده دست از نواختن می‌کشد و می‌گوید: "من دامپزشک نیستم" و همان لحظه در مراتع رعد و برق می‌زند. "من تمام عمرم کودکان را درمان کرده‌ام، و نه هیچ خرگوشی را!"
پدربزرگ سرسختانه زمزمه می‌کند: "یک کودک یا یک خرگوش ... اینها هر دو دقیقاً یکی‌اند، همه یکی‌اند! او را سالم کن، این لطف را به من بکن! دامپزشکِ ما برای چنین کارهائی مسئول نیست. او دکتر اسب است. این خرگوش، می‌توانم بگویم که او ناجی من است ... من زندگی‌ام را مدیون او هستم، من باید سپاسگزار بودنم را به او ثابت کنم، و تو می‌گوئی که من باید از او بگذرم!"
کارو پتروویچ ــ یک مرد مسن با ابروانی ژولیده ــ ناآرام یک دقیقه دیگر تعریفِ ناواضحِ پدربزرگ را گوش می‌دهد. سرانجام قبول می‌کند خرگوش را درمان کند. روز بعد پدربزرگ به خانه بازمی‌گردد، اما وینجا برای مراقبت از خرگوش نزد کارو پتروویچ می‌ماند.
تمام اهالی خیابان پُست که پوشیده از گیاهِ طبی برنجاسف بود یک روز بعد می‌دانستند که کارو پتروویچ یک خرگوش را مداوا می‎کند که در آتش وحشتناکی سوخته و یک مرد را نجات داده است. دو روز بعد تمام اهالی شهر کوچک از آن باخبر گشتند، و در روز سوم یک جوانِ خوشفکر با کلاه نمدی پیش کارو پتروویچ می‌رود، خود را بعنوان همکار یک روزنامه از مسکو معرفی و تقاضای یک مصاحبه در بارۀ خرگوش می‌کند.
خرگوش سالم می‌شود و وینجا او را لای یک پارچۀ پنبه‌ای ژنده می‌پیچد و به خانه حمل می‌کند. بزودی داستان خرگوش فراموش می‌گردد، و فقط یک پرفسور از مسکو مدت‌ها از پدربزرگ درخواست می‌کرد و می‌گفت که باید خرگوش را به او بفروشد. او حتی برای پدربزرگ نامه با تمبر برای برگشت می‌فرستاد. اما پدربزرگ تسلیم نمی‌گشت. او یک بار دیکته کرد و وینجا برای پرفسور نامه‌ای نوشت:
"خرگوش فروشی نیست، او یک روحِ زنده است و من امیدوارم که او در آزادی زندگی کند.
با احترام
لِریون موژلین."
من در این پائیز شبی را در کنار دریاچه یِرشَنسکِر با پدربزرگ لِریون گذراندم. عکس ستاره‌ها مانند برف و بارانِ سرد در آب شنا و نی‌های خشک خش خش می‌کردند، اردک‌ها در بوته‌ها می‌لرزیدند و تمام شب شکوه‌آمیز فریاد می‌کشیدند. پدربزرگ نمی‌توانست بخوابد. او کنار اجاق نشسته بود و یک تور ماهیگیری را تعمیر می‌کرد. سپس سماور را روشن کرد، و ناگهان پنجره‌ها شروع به عرق ریختن کردند و ستاره‌ها خود را از نقطه‌های آتشین به گلولۀ تار و کدری مبدل ساختند. در بیرون سگی پارس می‌کند، به سمت تاریکی می‌جهد، دندان‌قروچه‌ای می‌کند و بازمی‌گردد. او با شب اکتبر غیرقابلِ نفوذ می‌جنگید. خرگوش در راهرو خوابیده بود و گاهی در خواب با پاهایش محکم به تختۀ پوسیدۀ کنار دیوار می‌کوبید.
ما شب در انتظار سپیدۀ دور و مرددِ صبح چای می‌نوشیدیم، و در این هنگام عاقبت پدربزرگ داستان خرگوش را برایم تعریف کرد.
در ماه آگوست پدربزرگ در قسمت شمالی دریاچه به شکار رفته بود. درخت‌ها مانند باروت خشک بودند. یک خرگوشِ کوچک با گوشِ چپ پاره گشته در تیررس پدربزرگ قرار می‌گیرد. او با تفنگِ کهنه و قدیمی‌اش شلیک می‌کند، اما تیر به هدف نمی‌خورد و خرگوش می‌گریزد.
پدربزرگ به رفتن ادامه می‌دهد. اما ناگهان بی‌قرار می‌گردد: از سمت جنوب، از سمت لاپوخو بوی قوی آتش به مشامش می‌رسید. باد شروع می‌شود و دود ضخیمتر می‌گردد و مانند گیاه سفیدی در جنگل پیش می‌رود و بوته‌ها را احاطه می‌کند. نفس کشیدن سخت می‌شود. پدربزرگ می‌بیند که جنگل شروع به سوختن کرده و آتش به سمت او می‌آید. باد خود را به طوفانی مبدل می‌سازد. آتش با سرعتِ بیسابقه‌ای در حرکت بود. پدربزرگ گفت سرعتِ آتش آنقدر شدید بود که یک قطار هم نمی‌توانست از دست چنین آتشی فرار کند. پدربزرگ حق داشت: هنگامیکه طوفان  شروع شد آتش با سرعت سی کیلومتر در ساعت می‌دوید.
پدربزرگ بر روی چمنِ ناهموار می‌دوید، سکندری می‌خورد و می‌افتد، دود چشمانش را به دندان می‌گیرد، و او از پشتِ سر خود صدای ترق و تروق و غرش شعلۀ آتش را می‌شنید. مرگ از پدربزرگ پیشی گرفته و شانه‌اش را چسبیده بود. و در این لحظه یک خرگوش از کنار پایِ پدربزرگ بیرون می‌جهد. او آهسته می‌دوید و پاهایش را بدنبال خود می‌کشید. پدربزرگ ابتدا آنجا متوجه می‌گردد که پاهای او سوخته‌اند.
پدربزرگ با دیدن خرگوش خوشحال می‌شود، طوریکه انگار بهترین دوست خود را دیده است. او بعنوان ساکن قدیمی جنگل می‌دانست که حیوانات خیلی بهتر از انسان حس می‌کنند از کجا آتش می‌آید، و همیشه خود را نجات می‌دهند. آنها فقط در آن مواقعِ نادری که در محاصره آتش قرار می‌گیرند می‌میرند. او می‌دوید، از وحشت می‌گریست و فریاد می‌کشید: "صبر کن، عزیزم، انقدر سریع ندو!"
خرگوش پدربزرگ را از میان آتش به بیرون هدایت می‌کند و هنگامیکه آن دو از جنگل به کنار دریاچه می‌رسند هر دو از خستگی بر روی زمین می‌افتند. عاقبت پدربزرگ خرگوش را بلند می‌کند و با خود به خانه می‌برد. پاها و شکم خرگوش سوخته بودند. سپس پدربزرگ می‌گذارد درمانش کنند و او را پیش خود نگاه می‌دارد.
پدربزرگ می‌گوید: "بله" و با عصبانیت به سماور نگاه می‌کند، طوریکه انگار همه‌چیز تقصیر سماور بوده است. "مرد عزیز، من در حق این خرگوش گناه کردم و خیلی به او بدهکارم."
"چه گناهی کردی؟"
"برو خرگوشو نگاه کن، ناجی منو، بعد متوجه خواهی شد. فانوس را با خودت ببر."
من فانوس را از روی میز برمی‌دارم و به راهرو می‌روم. خرگوش در خواب بود. من خودم را خم می‌کنم و در نور فانوس متوجه می‌گردم که گوش چپِ خرگوش پاره شده است. در این وقت همه‌چیز برایم روشن می‌گردد.

از دفتر خاطرات یک مورچه.


<از دفتر خاطرات یک مورچه> از کورد لاسویتس را در اردیبهشت سال ۱۳۹۲ ترجمه کرده بودم.

مقدمه
ما کشف زبان و خط مورچه‌ها را مدیون تلاش‌های حشره‌شناس معروف آنتِنا می‎‎باشیم. همانطور که مشهور است در جوامع بسیار سازمان‌یافتۀ این حیوان نه تنها مردان، زنان، کارگرانِ بی‌جنسیت و به اصطلاح جنگاوران یا رهبران با سرهای بزرگتر زندگی می‎کنند، بلکه همچنین حیوانات خانگی، بخصوص یک سوسکِ کوچک (کلاویگر) که هیچکس نمی‌داند چه اهمیتی او برای مورچه‌ها داراست زندگی می‎کنند. آنتِنا موفق می‎شود ثابت کند که این سوسک کتابخانۀ زنده مورچه‌ها می‎باشد. قدرت ادراکِ مورچه‌ها متکی‎ست بر امواج اثیری با 800 تا 2000 بیلیون ارتعاش در ثانیه که در نتیجه سرعتشان فراتر از آنچیزیست که برای چشمان ما بعنوان نور قابل رویتند. آنتِنا ممکن ساخت تا توسط یک میکروسکوپِ فلورسنتی آن ارتعاشات اثیری را چنان آهسته سازیم که آنها برای ابزارهای حسی ما محسوس گردند. او به این وسیله نشان می‎دهد که مورچه‌ها با یک زبانِ شاخکی که او آن را شیمیائی کردن یا لمس کردن می‎نامد با همدیگر صحبت می‎کنند، و همانطور که ما امواج صوتی را بر روی صفحه گرامافون ضبط می‎کنیم آنها هم بر روی سوسکِ کوچکِ کور حرف خود را منتقل می‎کنند و سوسک‌ها هم به نوبه خود می‎توانند هرلحظه که مایل باشند آن حرف‌ها را تکرار کنند. بنابراین مورچه‌ها از انسان‌ها در فرهنگ تا این حد پیشی گرفته‌اند که حیواناتِ خانگی خود را نه تنها به کار بدنی، بلکه همچنین به کار روشنفکرانه آموزش می‎دهند. ما موفق گشتیم ترجمۀ دفترخاطرات یک مورچه را که بر 82 سوسکِ کوچکِ کور به روش شیمیائی ضبط گشته بود را به شما ارائه دهیم. ما اغلب باید در کار پیچیده نونویسیِ زبانِ مورچه‎ها اصطلاحاتی را که برایمان آشناست جانشین می‎ساختیم؛ البته این کار همیشه آنجاهائی انجام گشت که در اصل به تکرار اظهارات بشری مربوط می‎گردد.
برای آگاهی بیشتر در باره روند سختِ تکنیکیِ تماسِ شاخک‌ها با سوسک‌های کوچکِ کور باید به اثر اصلی آنتِنا که به زبان ایتالیائی تحت عنوان: "زبان و حروف مورچه‌ها" توسط برادران اِمزویند در فلاوزنهایم منتشر شده است رجوع کرد.
 
دفتر خاطرات
دهمِ تخم‌های خورشیدی
رُفت و روبِ بزرگ بهاری. کارگرها با کوچولوها در اولین تابش آفتاب بیرون رفته‌اند، طبقه تقریباً خالیست. ما رهبرها هنوز در سلول‌های زمستانی نشسته‌ایم و فکر می‎کنیم.
حالا زیباترین زمان در طبقه است، من می‎خواهم از این فرصت استفاده کنم و در ادبیاتِ نو نگاه دقیقی بیندازم. من شروع به مطالعه کتاب معروف "زندگی و فعالیت انسان‎ها" از س‎س‎رر کرده‎ام. البته این کتاب به زبان مورچه‎‎ـ‎قرمزی نوشته شده است، اما من این زبان را خیلی خوب می‎فهمم. کتابیست تا حدودی آرمانگرایانه و با فرضیه‌های بسیار ... خب، در هرصورت سرخ‌ها اینطورند. و چون برده نگاه نمی‎دارند چنین تصور می‎کنند که در قله تمدن به سر می‎برند.
اما ما همه در هرصورت مورچه‌ایم و فقط یک زمین زیر پای ما قرار دارد!
 
دوازدهمِ تخم‌های خورشیدی
س‎س‎رر واقعاً مدعیست که انسان دارای هوش است! و بعلاوه باید مغز هم داشته باشد. اما پس چرا شاخک‌هایش بجای روی سر کنار شانه‌هایش نشسته.
 
دومِ کرم‌های خورشیدی
من بیشتر و بیشتر به این معتقد می‎شوم که حق با س‎س‎رر است؛ به نظر می‎رسد که در حقیقت انسان در بین جانوران زمختی که حیوانات استخوانی نامیده می‎شوند رتبه اول را داراست. من تا حال پرندگان را طبقه ممتاز می‎دانستم، نه فقط به این خاطر که آنها برایمان از خطرناکترین حیوانات هستند، بلکه چون آنها در بسیاری از موارد بطور چشمگیری به مورچه‌ها نزدیکند. آنها لانه می‎سازند، دارای پوششی از پَر هستند که از آنها محافظت می‎کند، بال دارند و حتی تخم می‎گذارند. در این رابطه انسان به استثنای لانه‌سازی خیلی دورتر در پشتِ سر آنها ایستاده است. جای هیچ شکی نیست که انسان حتی مانند ما طبقه‌های مشترکی می‎سازد، البته این طبقات آنقدر جا ندارند تا یک کشور را در خود جا دهد، اما حداقل عملکرد قابل توجه‌ای را برای چنین حیوان بزرگی به نمایش می‎گذارد. به این ترتیب باید قبول کرد که انسانها می‎توانند تا حدودی با یکدیگر ارتباط برقرار کنند؛ ممکن است که این ارتباط ناکافی باشد، زیرا که شاخک‌هایشان چنین زمخت سازمان داده شده‌اند!
به نظر می‎رسد یکی از مشاهداتی که خود من قبلاً انجام داده‌ام این ادعا را اثبات کند. من یک انسان نابالغ را در زمین همسایه نشسته بر روی درخت سیبی دیدم که مشغول خوردن سیب بود. یک انسان بزرگتر آهسته و نوک پا خود را به درخت رساند، یکی از شاخک‌هایش را به بالا بلند کرد و پای آن دیگری را گرفت، طوریکه او از درخت به زمین افتاد. در این حال به نظر من رسید که شاخک دیگر انسان بزرگتر یک دنبالۀ نازکتر هم دارد که با سرعت در حرکت بود. هر دو انسان در این وقت خود را پُر جوش و خروش با شاخک‌هایشان لمس می‎کردند، بعد انسانِ کوچکتر با عجله از آنجا فرار کرد. آنها چه می‎توانستند برای گفتن به همدیگر داشته باشند؟ آیا آنها می‎توانند حرف بزنند یا اینکه همه‌چیز را بر حسب تقلید انجام می‎دهند؟ شاید که انسانِ کوچکتر در موارد قبلی این تجربه را کسب کرده است که فرار کردن به نفع اوست. یا اینکه باید مربوط به غریزه‌ای به ارث برده شده باشد؟ من کنجکاوم که س‎س‎رر در باره این سؤال چه نوشته است. در حال حاضر مشغول مطالعه فصل شرح اندامگانِ انسان هستم.
 
پنجمِ کرم‌های خورشیدی
جهان چه خردمندانه از موجودات کُندذهن خود مراقبت می‎کند! حتی در نزد انسان هم نجیبترین و شبیه‎ترین قسمتِ به مورچه یعنی مغز توسط یک سپر محافظِ استخوانی احاطه می‎گردد، در حالیکه در بقیه اندام محافظ‌های سخت در درون بدن قرار دارند. به این ترتیب سازماندهی حشراتی که کل بدنشان توسط سپر سخت کیتین احاطه شده است چه مقدار بالاتر از انسان است! جانورشناسانی که فقط ساختمان بدن را در نظر می‎گیرند می‎خواهند مورچه را واقعاً از دستۀ حیوانات بحساب آورند و به او فقط بالاترین مرحلۀ تکامل را اعطاء کنند. اما اجازه نخواهم داد اعتقادم به سرنوشتِ ابدیِ جنسِ مورچه را از من بربایند!
مورچه و انسان باید هر دو از تبار کرم خاکی باشند! چه مزخرفاتی!
 
نهمِ کرم‌های خورشیدی
آیا انسان‌ها احتمالاً برای چیزی هم مفید هستند؟ آیا نباید مور اولیهِ نامحدود هنگام خلقت برای آنها هم یک محل در فضا در نظر می‎گرفت؟ به نظر می‎رسد که او بطور قابل توجهی در از بین بردن چنین پرندگانِ مضری سهیم است. حتی اگر آنها مقصود دیگری بجز خدمت کردن به ما بعنوان وسیله مطالعات علمی نداشته باشند به این ترتیب باز هم بودنشان بیهوده نخواهد بود. گرچه آنها از آرمان‌های والایِ حسِ مشترکِ مراقبت از کرم و پیله بی‌نصیبند و فاقد <ناخودآگاهِ رفتار اجتناب‌ناپذیر> می‎باشند، اما مطمئناً دارای احساسند و از حضور خود در این جهان مانند ما خوشحال هستند. به این دلیل من نمی‎توانم با این دیدگاه که باید یک هیئت علمی برای تحقیق از مغز انسان فرستاده شود آشتی کنم. س‎س‎رر از ما طلب می‎کند که باید در جمجمه یک انسان زنده مستعمره‌ای ایجاد کرد تا توانائی‌های فکریش را مورد مطالعه و تحقیق قرار داد. اما به نظر من می‎رسد که در این کار قساوتِ قلبِ خاصی باشد. انسانِ مورد نظر در اثر این کار می‎تواند خیلی آسان رنج ببرد. البته او فقط یک انسان است و آسایش او در مقابل پیشرفتِ ادراکِ مورچگان نباید زیر سؤال برده شود. ــ در حالیکه من با شاخک‌هایم این یادداشت‌ها را به سوسکِ کوچکِ کورم منتقل می‎کنم، او سرش را برمی‎گرداند و مرا با شاخک‌هایش نوازش می‎کند. بدیهیست که می‎خواهد نشان دهد او هم درد و لذت را مانند ما احساس می‎کند. البته او یک حشره است و نزدیکتر از انسان به ما قرار دارد، اما با این حال من می‎گویم: انسان هم همچنین یک موجود زنده است، او هم حق دارد از محافظت کردن ما برخوردار شود!
که می‎داند که آیا آب و هوای مغز انسان به ما می‎سازد یا نه؟ شهروندان ما نباید خود را در معرض چنین خطرهائی قرار دهند؛ مورچه‌های قرمز باید سیاستِ ماجراجویانه خود را به تنهائی پیش ببرند!
 
هشتمِ کارگر خورشیدی
برده‌ها عصبانیت به بار آوردند. آنها گاوها را بد دوشیده بودند. شماره 18 و 24 که پنج بار شیر را به تنهائی نوشیده بودند اساسی تنبیه گشتند! واقعاً، گاهی آرزو می‎کنی که یک انسانِ بی‌منطق باشی و به شیوۀ روز‎ـ‎به‎ـ‎‏روز زندگی کنی. چنین انسا‌‎هائی کدام نگرانی را می‎شناسند؟ آنها نه تخم می‎گذارند، نه پیله دارند و نه کرم، و اینکه آنها آنطور که س‎س‎رر ادعا می‎کند باید واقعاً حیوانات خانگی و برده نگهداری کنند را من نمی‎توانم باور کنم. به چه خاطر می‎تواند انسان به آنها احتیاج داشته باشد؟ وقتی که آنها حتی نوجوانان خود را با شاخک‌هایشان می‎زنند، کاری که هنر ابتدائی خاصی از آموزش را نمایش می‎دهد، زیرا که هر کس فرزندان خود را دارد ... آن‎ها کودکان دولتی نمی‎شناسند. چه نقطه نظر پستی!
 
پانزدهمِ کارگر خورشیدی
من کاملاً شگفتزده و نگرانم! پس ذهن ما چه کشف کرده است! انسان‌ها واقعاً می‎توانند به همدیگر متقابلاً پیام دهند. اما البته احتمالاً یک زبان به معنای واقعی ندارند، وگرنه باید بر چنان امواج آهسته‌ای متکی باشد که اندام ظریف ما قادر به درک آن نمی‎باشد. از این گذشته حس‌هایشان باید بسیار زمخت شکل یافته باشد. برای مثال س‎س‎رر ثابت کرده است که انسان در شب ابداً چیزی نمی‎بیند و نمی‎تواند پیرامونش را تشخیص دهد. گاهی پیش می‎آید انسانی که در شب به خانه می‎رود راه ورود به طبقه خود را نمی‎یابد.
 
اولِ عروسک‌های خورشیدی
یک هیئت علمی برای تحقیق از انسان واقعاً در حال تجهیز گشتن است، اما از فرستادن آنها به مغز انسان منصرف شده‌اند، آنها باید خود را خیلی بیشتر به کشف زبان انسان مشغول سازند. زیرا که مشاهده بسیار جالب زیر انجام گرفته بود. وقتی یک انسان می‎خواهد برای انسان دیگری یک پیام بگذارد مانند ما روند تفکرش را توسط ارتعاشات شاخک‌ها بر ارگانیسم زندۀ یک سوسک شیمی‌نگاری نمی‎کند، بلکه او با کمک یک عصاره نقاط مخصوصی از سطح روئی یک وسیله روشن و مانند برگ را تغییر می‎دهد، طوریکه بر روی آن کم و بیش علامت‌های منظمی تشکیل می‎شوند. انسانِ دیگر آن را در برابر چشمان خود نگاه می‎دارد و به روشی که هنوز برای ما ناشناخته است قادر می‎شود از آن علامت‌ها عقیده دیگری را بشناسد. اما این روشِ اطلاع‌رسانی باید یک روشِ تقریباً ناقصی باشد، زیرا اغلب بعد از انجام این عمل می‎توان انسان‌ها را در حال تکان دادن سر خود که نشانه‌ای از ناخشنودیست مشاهده کرد. س‎س‎رر آن عصاره را <مرکب> می‎نامد، و باید در نزد انسان بسیار ارزشمند باشد و در غده مخصوصی به نام مرکب‌دان جداگانه نگهداری می‎شود. آن دسته از انسان‌هائی که بزرگترین مرکب‌دان‌ها را دارند باید دارای بالاترین شهرت باشند و بقیه انسان‌ها از آنها بترسند. من حدس می‎زنم که آن عصاره باید دارای خاصیت مشابهی مانند اسیدی که ما هنگام جنگ می‎پاشیم باشد. آیا اثری سمی هم دارد؟
 
سومِ عروسک‌های خورشیدی
می‎شود متوجه گشت که تابستان شده است. ما پیله‌های زیادی در طبقه داریم، من فکر می‎کنم که سال خوبی خواهد شد. تعدادی از مادرهایمان شروع به پیر شدن کرده‌اند. دو سال می‎شود که ایکس‎رر مهربان از طبقه خارج نشده است، او هرگز انسانی را ندیده و وجود چنین موجودی را یک خرافات می‎داند. وقتی به او گفتم که یک انسان می‎تواند با یک قدم از بالای یک درخت کامل بگذرد شاخک‌هایش را بر روی سرش زد، و فقط اینکه انسان تنها بر روی دو پا راه می‎رود او را تا اندازه‌ای آرام ساخت. او این کار را بسیار زشت یافت و نمی‎خواست دیگر چیزی از آن بشنود. اما با این حال بعد پرسید که آیا انسان‌های ماده هم در جوانی دو بال دارند که پس از ازدواج آنها را مانند ما دور می‎اندازند. من به یاد آوردم که در کتاب س‎س‎رر خوانده بودم انسان‌های بالداری وجود دارند که به آنها فرشته می‎گویند، و اینکه انسان‌های ماده جوان اغلب از طرف انسان‌های نر <فرشتۀ من> نامیده می‎شوند، اما وقتی آنها پیرتر می‎گردند دیگر چنین نامیده نمی‎شوند. از این می‎شود نتیجه گرفت که انسان‌ها هم بعد از ازدواج بال‌هایشان را از دست می‎دهند.
 
هفتمِ عروسک‌های خورشیدی
من هرگز باور نمی‎کردم که انسان‌ها اعتقادات مذهبی هم دارند. با این حال با توجه به تحقیقات س‎س‎رر شکی در آن باقی‌نمی‎ماند، هرچند احتمال دارد که فقط یک وظیفه جادوگرانۀ نسبتاً خام باشد. آنها یک نوع صفحۀ مدور از جنس سنگین و درخشانی دارند که تصویر سر یک انسان بر رویش است. انسان بعنوان بُتِ خود آنها را ستایش می‎کند و آنها را سکه می‎نامد. انسان آنها را بیش از هرچیز مقدس می‎شمرد و همیشه تعدادی از آنها را با خود حمل می‎کند. کسی که چنین بُت‌هائی را نداشته باشد و نتواند آنها را  نشان دهد بعنوان انسانی هرزه شناخته می‎شود و از اجتماع انسان‌ها اخراج می‎گردد. بعد او دیگر نمی‎تواند به موقعیت معتبری برسد و حتی ضروریترین مواد غذائی خود را بدست آورد. اما برعکس کسی که تعداد زیادی از آن بُت‌ها در خانه‌اش جمع کرده باشد مانند مردِ مقدسی محترم شمرده می‎شود، همه در برابر او تعظیم می‎کنند و او حتی می‎تواند با چند عدد از آن بُت‌ها مرکب‌دانِ پُر ارزش بدست آورد.
 
یازدهمِ عروسک‌های خورشیدی
یک روز پُر تحرک. من در حالیکه کارگرها مشغول دندان زدن به سر پیل‌هها و پاره کردن آنها و کمک به بیرون خزیدن نوبرهای امسالمان از درونِ پیله‌ها بودند دوباره نشسته و مشغول خواندن س‎س‎رر، بزرگ‌ترین محقق انسان‌ها که من هرچه بیشتر و بیشتر احترام گذاشتن به او را می‎آموزم بودم. او جهان تازه‌ای برایمان گشوده است، یک نگاه به درون ثروت غیرمترقبۀ طبیعت به اشکال عجیب و غریب، و مور اولیۀ بی‌پایان خردِ خود را در هرکدام از این شکل‌ها نشان می‎دهد. انسان، این حیوان بزرگ و دست و پا چلفتی چه خطرناک می‎توانست برای کشورمان باشد، اگر که او همراه با هوش مسلم خود همچنین غرایض آرمانی مورچه‌ها را هم دارا می‎بود! اما حالا او به ستایش از بُت‌های براقِ خود اکتفا می‎کند و تمام تلاشش متمرکز آن شده است تا حد امکان تعداد بیشتری از آنها را جمع کند. و این کار را نه بخاطر جامعه، بلکه هر کس فقط برای خودش انجام می‎دهد؛ درست در اینجا هوشمندی خالق خود را نشان می‎دهد، او نیروی این غول خطرناک را تکه تکه ساخته و به جنگ با انسانِ دیگر تشویق می‎کند. ما باید خیلی سپاسگذار باشیم که بعنوان مورچه به جهان آمده‌ایم!
من با چنین افکاری مشغول بودم که ناگهان تکان مهلکی در تمام ساختمان احساس کردم. از یک قسمتِ ساختمان نور خورشید به درون رخنه کرد. کارگرها به سمت پیله‌ها و نوزادها هجوم بردند تا آنها را به محل امنی ببرند، در حالیکه ما رهبران برای جلوگیری از حمله با عجله به بیرون رفتیم. ما متوجه شدیم که انسانی با یک درخت ــ آنها آن را چوبدستی می‎نامند ــ در ساختمان ما فرو کرده است. او کاملاً آرام ایستاده بود و ظاهراً تماشا می‎کرد که ما شروع به چکاری خواهیم کرد. فوری عده‌ای از کارگرها برای تعمیر می‎روند، در حالیکه عدهای‌ از رهبران دلیر بر روی پاهای انسان می‎پرند و از آن بالا می‎روند. ما توسط پارچه ضخیم روی پوست بیرونی‌اش از او بالا رفتیم و بقدری او را گزیدیم و سم پاشیدیم که انسان فوری پا به فرار گذارد. متأسفانه ما تلفات سنگینی دادیم، تنها تعداد اندکی از ما توانست خود را به موقع نجات دهد. زیرا، اتفاق بسیار عجیبی رُخ داد، به محض اینکه انسان چند قدم در بوته گذارد شروع به پوست انداختن کرد، سربازهای ما را می‎تکاند و با پا لگد مال می‎کرد. اما بعد دوباره داخل پوستش می‎شود و از آنجا می‎رود. ما هنگام بررسی میدان نبرد متوجه شدیم که انسان هم متحمل خسارت شده است. در میان برگ‌های پژمرده روی زمین در کنار اجساد سربازان دلیرمان دو بت درخشان و یک جعبۀ تَرک‌خورده که در آن شیئی نرم و زرد رنگ قرار داشت می‎یابیم، آنطور که به نظر می‎آمد یک حلقه موی انسان بود. بلافاصله تصمیم می‎گیریم اشیاء غنیمت گرفته شده را به درون ساختمان منتقل کنیم، اما آنها سنگین بودند و به این دلیل باید ابتدا برای کمک آوردن فردی را اعزام می‎کردیم. دراین بین اما ما حداقل حلقه مو را مقداری به جلو حمل کردیم. در حالیکه ما مشغول این کار بودیم انسان برمی‎گردد. او بر روی زمین دنبال چیزی می‎گشت، احتمالاً بُت‌هایش را می‎جست. از آنجائیکه ما برای نبرد کردن ضعیف بودیم بنابراین خود را مخفی ساختیم. پس از آنکه عاقبت انسان با آن چشم‌های احمقانه‌اش جعبه را می‎بیند، با خوشحالی به طرفش هجوم می‎برد، آن را برمی‎دارد و بلند می‎کند؛ اما وقتی او حلقه مو را در آن نیافت کاملاً ناخشنود گشت. با کمال تعجب اصلاً به بُت‌ها توجه نکرد. عاقبت حلقه مو را در جائیکه گذاشته بودیم کشف می‎کند. آن را از روی زمین برمی‎دارد و چندین بار به لبانش فشار می‎دهد، بعد آن را با دقت همراه جعبه در یکی از چروک‌های پوستش مخفی می‎سازد. من این ماجرا را نمی‎توانم برای خودم توضیح دهم. اندکی مو چه اهمیتی می‎توانست برای انسان داشته باشد، در حالیکه او خودش انبوهی مو بر سر داشت؟ باید در انسان‌ها هنوز اتفاقاتی در جریان باشند که برای ما قابل درک نیستند. غریزه یا تفکر؟
دیرتر بُت‌ها را که زیربنای یک موزه انسانشناسی را باید بسازند با زحمت زیاد به درون ساختمانمان منتقل کردیم.
 
چهاردهمِ عروسک‌های خورشیدی
اخبار از هیئت اعزامی. کاملاً غیرمنتظرانه کشف کرده‌اند که انسان‌ها در حقیقت علاوه بر وسیله ارتباطی مرکب با کمک آرواره‌هایشان دارای یک زبان دیگر هم هستند که در نزد انسانِ ماده قویتر از انسانِ مذکر تکامل یافته است. هر دو برجستگیِ خاصِ دو طرفِ پیشانی او در خدمت درک زبان است. ما اما نمی‎توانیم زبان او را درک کنیم، اما فیزیکدانان مشهور ما ه‌ل‌م‌ز و ک‌ر‌س‌ه دستگاهی اختراع کرده‌اند که ارتعاشات برخاسته از آروارۀ انسان را در هوا به ارتعاشات شاخکی تبدیل می‎سازد و از این طریق آن را برای ما قابل فهم می‎سازد.
حالا تمام امکانات در اختیار ما هستند تا با کمک شاخک مسلح خود بزودی کاملاً بر زبان انسان مسلط شویم. همچنین یک دوربین زیردریائی ساخته شده است که توسط آن اجسام دور را حتی در روشنائی روز هم تشخیص می‎دهیم.
 
هشتمِ بال‌های خورشیدی
در حال حاضر همه‌چیز در طبقه به شکل خندهداری پیش می‎رود! ما دوباره صاحب جوانان بالدار شده‌ایم. دخترها و پسرها در خارج خانه جولان می‎دهند، مراقبت از آنها کار ساده‌ای نیست. آنها در هوا آزادانه در نوسانند، ما رهبران پیر در این پائین به اطراف می‎چرخیم و قادر نیستیم آنها را لمس کنیم. حالا، لذت بردن برای زمان کوتاهیست ــ چند خورشید، و بال‌ها باید بیفتند!
 
نهمِ بال‌های خورشیدی
از هیئت اعزامی می‎شنوم که انسان‌ها حتی در باره مورچه‌ها کتاب هم نوشته‌اند. البته کلی مزخرفات! آنها از وسایل ارتباطی ما به کلی بی‌خبرند و چون همه‌چیز را با حس ناخالص خود می‎سنجند اعضای بدن ما را کاملاً اشتباه تفسیر می‎کنند. آنها نمی‎دانند که ارتعاشات شاخک‌های ما چه ظریف و قابل مدولاسیون هستند و اینکه سوسک‌های کور قادرند این ارتعاشات را ضبط و محافظت کنند و هرگاه مایل باشند دوباره آنها را پخش کنند. به این دلیل شگفتزده‎اند که چرا ما سوسک‌های کور را در طبقه خود نگاه می‎داریم و به آنها غذا می‎دهیم، زیرا آنها نمی‎توانند درک کنند که این سوسک‌ها کتابخانۀ زنده ما می‎باشند. بعد به فکر ساختن دستگاهی می‎افتند که یکی از آنها آن را اختراع کرده بود و صداها را ضبط و پخش می‎کند.
ما از چنین دستگاهی بر روی سوسکِ کوچکِ کورِ خود پیش از هزاران خورشید قبل استفاده می‎کردیم، و با این حال انسان‌ها می‎خواهند خود را جزء حیواناتِ با فرهنگ بحساب آورند!
 
دوازدهمِ بال‌های خورشیدی
امروز مورچه غریبه‌ای اشتباهاً به ساختمان وارد شده و در طبقه ما سرگردان بود. او تلاش می‎کرد خود را مخفی سازد، اما چند برده فوری شاخک‌های او را می‎گیرند. ما قبل از آنکه اجازه بدهیم او را بیرون کنند از ساخت و ساز ساختمان او تحقیق کردیم. ساختمانش در گودال‌های خیابان قرار دارد. جائیکه همه روزه انسان از آنجا می‎گذرد، و به نظر می‎رسد که اوضاع زیبائی در آنجا برقرار باشد. اگر به این نحو پیش برود آنجا از مورچه خالی خواهد گشت. آنها بال‌های نوزادان را برای اینکه نتوانند آزادانه در هوا بچرخند و جولان دهند بلافاصله پس از بیرون خزیدن از پیله می‎کنند. آنها همگی باید به دانشمندان و رهبرانی با سر بزرگ تعلیم و پرورش داده شوند و به این خاطر بعنوان غذا به آنها سیب لهیده می‎دهند تا در صورت امکان یک شیشه دوات‌دان مانند انسان‌ها بدست آورند. از صبح تا شب آنها را با پیله‌های خشکانده نسل پیشین که معتقدند از درونشان خردمندان نابغه‌ای به بیرون خزیده‌اند لمس می‎کنند. از نام‌های نوابغ ترانه‌ای می‎سازند و کودکان بال‌کنده‌شدۀ بیچاره باید آنها را بخوانند و بر روی سوسکِ کوچکِ کور ضبط گردد. یکی از آن ترانه‌ها چنین است:
 
بعنوان پیله‌ای جنگاور و اصیل توجه کن:
پ‌س‌ر، ک‌ل‌ایکس‌، م‌گ‌س، ش‌ن‌س، پ‌ر‌ب‌س، ه‌م‌س و زر‌ک.
ک‌ک‌س 25 برده گرفت،
گ‌رایکس 20 و 22 نفر ل‌ن‌گ.
 
و ادامه تربیت کردنشان اینطور پیش می‎رود. کودکان باید بدانند که هر رهبر سالخورده چه تعداد برده و پیله داشته و چه تعداد دشمن کشته است. من چنین روشی را مناسب نمی‎دانم، جوانک‌ها بال‌های خود را از طبیعت بدست آورده‌اند و خود بخود آنها را وقتی دیگر لازم نداشته باشند از دست می‎دهند. نباید قبل از زمانش کودکان را بی‌بال ساخت. شاید برای مدتی این روش خوب پیش برود، اما در سال بعد خواهند دید که چکاری انجام داده‌اند. در این وقت این موجود گستاخ جواب می‎دهد که در نزد انسان‌ها هم به همین ترتیب است. او از طبقه به بیرون انداخته می‎شود. باید از انسانی شدن پرهیز کرد!
 
سیزدهمِ بال‌های خورشیدی
هیئت اعزامی چند صد سوسک را که تجربیات دانشمندان در باره انسان‌ها بر رویشان ضبط شده بود پس می‎فرستند. حالا مطالبی برای مطالعه کردن وجود دارد. تک تک اصلاً قابل فهمیدن نیستند. در نزد ما هر کارگری فوری می‎داند که چکاری باید برای ساختمان انجام گیرد و بدون اتلاف وقت به همراه سوسکی مشغول به کار می‎گردد. در نزد انسان‌ها ــ و این را س‎س‎رر کشف کرد ــ هر کس یک عقیده متفاوت دارد؛ خیلی از آنها هر روز عقایدشان را عوض می‎کنند. دلیل آن برای ما هنوز کاملاً مشخص نیست، اما چنین به نظر می‎رسد که این تعویض عقیده با مسیر باد باید در ارتباط باشد.
گزارش زیر که بیان یک انسان است قابل درک نمی‎‏باشد: "همسر محبوبم، من 30000 مارک در قرعه‌کشی برنده شده‌ام، اما به کسی در این باره چیزی نگو وگرنه مالیاتمان را بالا می‎برند." ــ <مارک> ظاهراً همان بُتِ مشهور با عکسی از یک سر بر رویش است و <قرعه‌کشی> باید یک بازی ملی باشد که در آن برگزارکنندگان پاداش دریافت می‎کنند. بجز این اما همه‌چیز نامفهوم است. اولاً: همسر محبوبم! <عشق> چه است و <همسر> چه است؟ یک جنس ماده بدون بال؟ بنابراین باید یک مادر و ملکه باشد، پس چطور می‎تواند یک جنس مذکر جرئت کند و او را همسر محبوبم بنامد؟ و مالیات ــ مالیات چه است؟ باید حتماً یک چیز بدی باشد، زیرا که این مرد می‎خواهد از آن اجتناب کند. اما بنا بر توضیح دانشمندانمان باید مالیات در پیش انسان‌ها یکی از دلایل اصلی زندگی باشد ــ پس چگونه می‎تواند چیز بدی نامیده شود؟ اما آنچه بیشتر از هرچیز مرا متحیر می‎سازد این عبارت است: "به کسی نگو" چگونه می‎شود چیزی را که وجود دارد آدم نخواهد بگوید؟ چیزی که وجود ندارد را نمی‎شود اصلاً گفت و آنچه که وجود دارد نمی‎تواند توسط گفته شدن عوض گردد. یا اینکه می‎تواند در نزد انسان این امکان وجود داشته باشد که چیزی برای عده‌ای قابل دیدن باشد و برای عده دیگری چنین نباشد؟ به نظرم این تضادی حل ناشدنیست.
 
پانزدهمِ بال‌های خورشیدی
با تعدادی از رهبران و 56 نفر از کارگران به شکار رفتیم. در این وقت همان انسان مذکر را می‎بینیم که یک بار به ما حمله کرده بود، اما این بار یک انسان مؤنث هم همراه او بود. به نظر می‎آمد که آنها خیلی جدی در باره موضوعی با هم صحبت می‎کنند. مرد شاخک‌هایش را به دفعات به شاخک‌های زن نزدیک ساخت که زن اما آن را به عقب می‎زد. من خودم را با به یک دوربین زیردریائی اختراع ک‌ر‌س‌ه و یک شاخک ارتعاشی اختراع ه‌ل‌م‌ز مسلح می‎سازم و جسورانه تا موی زن بالا می‎روم. به نظرم آمد که مو از جنس همان حلقه موئیست که ما به تازگی پیدا کرده بودیم. من امیدوار بودم که با کمک دستگاهِ شاخکِ ارتعاشی بتوانم صحبت آنها را بفهمم، اما من فقط توانستم بفهمم که زن چند بار گفت: "نه، نه ... ما اجازه نداریم دوباره همدیگر را ببینیم؟ بعد مرد خیلی اندوهگین از آنجا می‎رود، اما قبل از رفتن کاغدی به زن می‎دهد که او آن را در پوستش، یا بهتر است آنطور که ما حالا می‎دانیم بگویم در پوست مصنوعی که انسان‎ها بر روی پوست طبیعی خود می‎پوشند فرو می‎کند. بعد از رفتن مرد چند قطره اشگ از چشمان زن به بیرون می‎غلطد و من چون زن به صورت و موی خود دست می‎کشید در خطر جانی بزرگی قرار گرفته بودم. بعد زن در زیر درختی می‎نشیند و کاغذ را در مقابل چشمانش نگاه می‎دارد. عاقبت آن را روی زانویش قرار می‎دهد و مدت درازی بی‌حرکت می‎نشیند. حالا من گردنش را نیشگون می‎گیرم. او از جا می‎جهد، کاغذ به پائین می‎افتد و باد آن را با خود به سمت بوته‌ها، جائیکه او به آن دسترسی نداشت می‎برد. کارگرهائی که کمک آورده بودند آماده گشته و 200 کارگر به حمل کاغذ به درون ساختمان می‎پردازند. ما باید موزه انسانشناسی خود را توسعه می‎دادیم. بر روی کاغذ یک شعر نوشته شده بود که ما با کمک چند دانشمند بازگشته از سفر تحقیقاتی آن را ترجمه کردیم. شعر این است:
 
من معشوقه‌ای انتخاب کرده‎ام،
که عشق و اشعارم به او تعلق دارند!
 
قطعاً عجیب است که چنین حیوان خامی مانند انسان می‎تواند یک چنین کار هنری‌ای خلق کند. اما البته معنائی نمی‎شود در آن یافت. اولاً بی‌معناست که یک رهبر ــ و یک چنین کسی اما باید انسان باشد، زیرا معمولاً حیوانات نر و کارگر نمی‎توانند شعر بگویند ــ اجازه دهد یک جنس مؤنث به او دستور دهد. و بعد، عشق اصلاً چه است؟ یک واژه که انسان با کمال میل آن را به کار می‎برد، اما من فکر نمی‎کنم که آنها خودشان هم در حال به کار بردن آن به چیزی فکر کنند. حداقل ما آن را نمی‎فهمیم. از کرم‌ها و پیله‌ها نگاهداری و برای رفاه دولت تلاش کردن، اما همه اینها طبیعی‌اند ــ و عشق؟ این باید یک غریزه انسانی باشد که ما در کنارش با توجه به شأن مورچه بودنمان در جایگاه بلندتری ایستاده‌ایم.
 
بیست و پنجمِ بال‌های خورشیدی
در تسلط بر زبان و خط انسان پیشرفت خوبی کرده‌ام. هیچ فرصتی را برای مطالعه انسانی که اغلب در نزدیک ما حضور دارد از دست نمی‎دهم.
 
بیست و ششمِ بال‌های خورشیدی
من هرچه بیشتر انسان‌ها را می‎شناسم بیشتر هم برای این مخلوق بیچاره باید متأسف شوم. آنها فقط چیزی را درک می‎کنند که حسشان مستقیم بر آن متمرکز شده باشد، و حس‌هایشان چه محدود است! زمین این حمل‌کنندۀ تمام زندگی جهان لطافت‌های بی‌پایانش را بر آنها می‎بندد تا چشمان ابله‌شان قادر به دیدن درون او نشوند. و اگر هم قادر به دیدن گردند باز هم فقط مقدار خیلی کمی از آن را می‎توانند تشخیص دهند! زیرا که تمام تنوع و پیچش سریع اِتر بدون هیچ ردی از کنار اعصابِ زمخت آنها می‎گذرد. آنها نه ضربان مغناطیسیِ نبض زمین را احساس می‎کنند، نه نیروی متبلور گشتن عناصر و نه خویشاوندی عصاره‌ها و هیجان سلول‌های گیاهان را. قادر به شنیدن رشد علف نیستند و از شنیدن موسیقی قارچِ شکافدار محرومند. فقط در نور بی‌حس‌کنندۀ روز قادر به پیدا کردن راهِ خود می‎باشند و پاهای پهن‌شان بر روی شگفتی‌های خلقت بی‌توجه کوبیده می‎گردند. سر آنها در هوایِ تو خالی و بی‌شکل که در آن هیچ تفاوت و فرآورده‌ای قابل تشخیص نمی‎باشد به بیرون زده است. چه نماد ظریفی طبیعت در این قرار داده که انسان سرش را در خالیِ پوچی راست نگه می‎دارد و مورچه‌ها اما سر خود را به سمت زمینِ پُر از زندگی و محل زندگی مورهای اولیه خم نگاه می‎دارند. و در حالی که ما اینجا از قوانین زندگانی با روش مدیریتی مطمئن پیروی می‎کنیم انسان سرگردان است، یک فرد منفرد رقت‎انگیز که متمایل بر غرایز لرزانش در عدم اطمینانی دائمی در اطراف سرگردان می‎‏چرخد! یکی از بزرگ‌ترین رهبران آنها گفته است: "دو چیز روح را با شگفتی و احترام همیشه تازه و افزایش یافته‌ای پُر می‎سازد: "آسمانی ستاره‌دار بر بالای سرم و قانون اخلاقی در درونم." ــ اگر این بهترین چیزیست که آنها دارند بنابراین قابل تأسف می‎باشند، زیرا که من هیچ معنائی در آن نمی‎بینم. بر بالای من، و وقتی من از بلندترین درخت بالا می‎روم آنچه را که آن‌ها ستاره می‎نامند نمی‎بینم؛ و در درونم ــ من فقط می‎دانم که همه‌چیز آنطور است که می‎باشد. این فرمان یعنی چه: که باید باشد؟ یا باید هنوز چیزی وجود داشته باشد که حتی خود ما هم قادر به درکشان نمی‎باشیم؟
 
بیست و دومِ طعمۀ خورشیدی
پس از یک وقفه طولانی دوباره به سراغ کتابم می‎روم.
عشق چیست؟ این سؤال راحتم نمی‎گذاشت. همیشه بازمی‎گشت، و من همیشه برای پیدا کردن جواب سرم را بی‌فایده به درد می‎آوردم. به نظرم می‎آمد که این یک سرشکستگی برای مورچه‌هاست اگر نتوانیم موفق به شناخت و توضیح مختصاتِ متفاوتِ انسانِ زمخت شویم، و از آنجائیکه موضوع عشق به وظایفی که صراحتاً برای هیئتِ اعزامی تعیین شده بود تعلق نداشت، بنابراین اشتیاق دانش مرا تحریک کرد ــ من فقط اعتراف می‎کنم، گرچه این تقریباً مانند سرایتِ انسان به نظر می‎رسد ــ همچنین یک نوع بلندپروازی باعث گشت که جواب سؤال را با خریدن خطر به جان به تنهائی انجام دهم. این یک بی‌مبالاتی بود! من با وحشت به این روزها فکر می‎کنم، روزهائی را که باید می‎گذراندم ــ اینکه توانستم جان سالم به در برم یک معجزه بود!
من اغلب تا آنجائیکه ممکن بود به محلی می‎رفتم که ما آن دو انسان را زیر نظر گرفته و شعرش را تصرف کرده بودیم. تقریباً هر روز انسان‌ها را آنجا نشسته بر روی تنه یک درخت می‎دیدم که از روی آب نهر کوچک به دوردست‌ها نگاه می‎کردند، بدون آنکه من قادر به کشف وسیله‌ای باشم که توجه یک انسان به آن برایم با ارزش به نظر آید. عاقبت، در روز دومِ شکار خورشیدی تقریباً کل طبقه در مسیرهای جنگی بودند، من دوباره بر بالای سر مرد در کنار محل قدیمی به سر می‎بردم ــ عاقبت در مسیر انسان‌ها در کنار ساحل آن سمت نهر متوجه آن زن می‎شوم، اما او تنها نبود؛ بلکه آنطور که من از گام برداشتن‌های آهسته‌اش متوجه گشتم یک زن مسنتر او را همراهی می‎کرد. مرد با دیدن او از جامی‎جهد، اما فوری با وحشت دوباره می‎نشیند و خود را پشت شاخ و برگ‌ها مخفی می‎سازد. مدتی او به این شکل باقی‌می‎ماند، سرش را به دست تکیه داده و غمگین نشسته بود. همیشه با دیدن زن ــ انسان‌ها یک دختر را چنین می‎نامند ــ سریع و شاد به سمتش می‎رفت، و حالا او خود را مخفی می‎سازد؟ این برایم غیرقابل توضیح بود. او ورق کاغذی را پیش می‎کشد. من بدون جلب توجه کردن خود را نزدیک می‎سازم، و چون من حالا دیگر تمرین کافی در خواندن خط انسان را دارا هستم موفق می‎شوم آنچه را که او کاملاً آهسته و با مکث می‎نوشت بفهمم. نوشته این بود:
 
من مسیر آن سمتِ نهرِ کوچک را پنهان می‎نگرم
که آیا تو، معشوقم، قدم‌زنان می‎آئی ــ
آه، شاخه‌های بیش از حد به زمین خم گشته
نگاهم را مانع می‎گردند!
 
تا ابد سطح تاریکِ حسود جدا می‎سازد
مسیر ما را از هم
و به این سمت فقط می‎لرزد
لرزش شبحِ تصویرت.
 
بله، اما چرا؟ کافیست که او به آن سمت نهر برود. ــ انسان‌ها چه ابله‌اند! من تصمیم می‎گیرم نهایتِ جرئت را به خرج دهم تا جواب این <چرا> را پیدا کنم. مرد خود را آماده رفتن می‎کند. من به روی او می‎روم، من می‎گذارم که او مرا با خود ببرد ــ به غربت، به ناشناخته‌ها و احتمالاً به سمت مرگ! اما من می‎خواستم بدانم: عشق چیست؟
راه طولانی بود، مورچه‌ها حتماً برای پیمودن این مسیر به یک روز احتیاج دارند. در این وقت ناگهان انسان چنان توقف می‎کند که من نزدیک بود به پائین پرت شوم. و بعد ناگهان دوباره به راه می‌افتد. هر دو زن به سمت او می‎آمدند. حالا او به آرزویش رسیده است، حالا او می‎توانست مانند همیشه با زن صحبت کند. و من انتظار داشتم که زن به سمت او بجهد. اما چه اتفاق افتاد؟ زن اصلاً به او نگاه نکرد. مرد دستش را در سکوت به طرف سرش بلند می‎کند ــ من تعادلم را از دست می‎دهم و در هوا معلق می‎شوم. وقتی دوباره به خودم می‎آیم بین مرد و آن دو زن مقداری فاصله افتاده بود و من بزودی مرد را از برابر صورتم گم می‎کنم. و حالا طوریکه متوجه شده بودم بر لباس دختر نشسته بودم. من خود را آنجا مخفی ساختم، نمی‎دانم چه مدت.
یک تکان قوی و ناگهانیِ لباس زن مرا بر روی زمین پرت می‎کند. وقتی قادر گشتم به اطراف نگاه کنم خود را در یک خانه انسانی یافتم. زن تنها بود، اما حالا یک لباس سفید بر تن داشت. اتاق تاریک بود و فقط بر روی میزی که زن در کنارش نشسته بود یک شعلۀ نورانی می‎درخشید. من ابتدا وحشتزده بدنبال پناهگاهی می‎گشتم اما بعد به یاد مأموریتم می‎افتم و با شجاعت به سمت نور می‌روم. به میز می‎رسم و خود را در دسته‌گلی که آنجا بود مخفی می‎سازم و می‎توانم زن را دقیقاً زیر نظر بگیرم. او عکسی ــ انسان‌ها بطور عجیب و ماهرانه‌ای هرچیزی را که می‎بیند تقلید می‎کنند ــ در دست داشت.
من با حیرت می‎بینم که عکس تصویر مردی را نشان می‎دهد که زن امروز از کنارش چنین سرد گذشته بود. و حالا ــ غیرقابل درک ــ آن را لمس می‎کرد و لبش را به آن می‎فشرد، درست همانطور که مرد با حلقه موی زن انجام داده بود. من حالا می‎دانم که این نشانه بزرگترین موافقت انسان‌هاست، اما چطور قابل توضیح است که حالا زن این کار را می‎کند در حالیکه همین حالا با او چنین بد رفتار کرده بود؟ و در این حال از چشمانش قطراتی می‎چکیدند. حالا او شروع به نوشتن می‎کند. برای خط او هم زمان کافی برای مطالعه داشتم:
 
دوست عزیز پُر ارزش!
از اینکه نامه‌ای از من بدست شما می‎رسد خوشحال نباشید، این نامه برای شما یک ناامیدی می‎آورد. اما من باید آن را می‎نوشتم. برایم روشن شده است که دیگر نمی‎توانم زندگی‌ام را که زندگی دروغینی می‎باشد تحمل کنم. من به پدر و مادرم بخاطر شما دروغ می‎گویم و به این خاطر در وحشت دائمیِ برملا گشتن آن زندگی می‎کنم. مادرم مشکوک شده است، من به این خاطر از شما اجتناب ورزیدم ــ هرچند برایم خیلی سخت بود. اما باید هنوز سخت‎تر هم شود، من اجازه ندارم شما را دوباره ببینم. من راه دیگری نمی‎شناسم. برملا گشتن برایم وحشتناک است، و ما را بعد با توهین و رسوائی از هم جدا خواهند کرد. من نمی‎توانم از عشق شما انتظار بیجا داشته باشم. بنابراین ما داوطلبانه از هم جدا می‎شویم. زیرا راه دیگری که ما در آن عشق خود را اعتراف کنیم، که ما همه‌چیز را قبول کنیم و بخاطر عشقمان با جهان مقابله کنیم درش به روی ما بسته است. هرگز غرورم به من اجازه نمی‎دهد که شما بخاطر من حرفه درخشانتان را که برایش آفریده شده‌اید از دست بدهید، که شما از وظایفتان که به زندگی مدیونید غفلت کنید، که شما تمام موانع را بشکنید و در جنگ با مشکلات و بدبختی‌ها یک هستی تازه ایجاد کنید ــ و شما خوب می‎دانید که طور دیگری ممکن نیست. و اینکه من هم اگر با شما، با یک غریبه، با شخصی که دارای دین دیگر است بیایم زندگی‌ام را برای همیشه از دست خواهم داد.
نه، این درست نیست، و خود شما اگر هم که می‎خواستید نمی‎توانستید این کار را بکنید. عشق شما ابدی نیست. شما لیدیا را بزودی فراموش خواهید کرد. من می‎دانم، زمان درازی نخواهد گذشت و عکس دیگری عکس مرا از قلبتان خواهد راند. ــ خوشبخت شوید، اینطور خیلی بهتر است.
من می‎دانم که چقدر گنهکارم، من اجازه نداشتم وقتی شما آنقدر مهربانانه صحبت می‎کردید به شما گوش بدهم ــ اما خدا شاهد است که در نزدیک شما همه‌چیز را، آنچه می‎خواستم بگویم و باید می‎گفتم را فراموش می‎کردم. مرا ببخشید. دیگر هرگز دوباره با یک مردْ مهربان نخواهم بود، این کفاره من است. من شما را دوست دارم، من می‎خواهم شما را مانند یک دوست و یک برادر دوست بدارم و تمام عمر از شما بخاطر ساعات خوش، ساعات بی‌نهایت خوشِ عشقِ شما سپاسگزار باشم. حالا ما آزاد هستیم، و با گفتن این حرف به شما یک خروار بار از روی قلبم می‎افتد.
دیگر برایم چیزی ننویسید، شما نمی‎توانید تصمیمم را تغییر دهید، نامه شما فقط می‎تواند به برملا گشتن منجر گردد.
لیدیا.
من همیشه فکر می‎کردم عشق غریزه‌ایست که آن را به همه‌چیز ترجیح می‎دهند؛ حالا می‎دیدم که عشق انسان‌ها را از هم جدا می‎سازد. چه‌کسی می‎تواند آن را درک کند! ــ من در هیجانِ تحقیقم در حالیکه لیدیا ــ از آن نام‌های انسان است که نمی‎شود اصلاً ادایش کرد ــ نامه را تا می‎کرد با شجاعت به روی میز رفته بودم. در این لحظه در اتاق بازمی‎شود. لیدیا فرصت نمی‎کند عکس و نامه را بردارد و درون گنجه کوچکی که به میز تعلق داشت مخفی سازد. زن سالخورده داخل اتاق شده بود. این زن آنطور که من بزودی متوجه گشتم <مادر> لیدیا بود؛ چون انسان‌ها هر کدام یک <مادر> دارند ــ یک مفهوم کاملاً ناروشن برای من. او از اینکه لیدیا هنوز مشغول نوشتن است خشمگین بود و می‎پرسد که او چه‌چیزی را با عجله مخفی می‎سازد؟ و دستش را به ورقی که روی میز جامانده بود دراز می‎کند، اما حالا چشمش به من می‎افتد و با فریاد می‎گوید: "یک مورچه! من از این حیوان تا سرحد مرگ بیزارم!" و به سمت من ضربه‌ای می‎زند. من به زیر وسیله نوشتن فرار می‎کنم، او آن را به کناری می‎زند و همچنان مرا تعقیب می‎کند، عاقبت اما موفق می‎شوم خودم را مخفی سازم و آنطور که توانستم از مخفیگاهم متوجه شوم لیدیا در این بین آخرین ورق را هم نجات داده بود. دوباره یک مثال دیگر از ویژگی‌های انسان که بعضی چیزها را از یکدیگر مخفی می‎سازند!
نور ناپدید شده بود. من توانستم بعد از استراحت کوتاهی جرئت خارج گشتن از پناهگاهم را بدست آورم و به سفر تحقیقاتیم ادامه دهم، زیرا که انسان‌ها در تاریکی هیچ‌چیز نمی‎بینند. هدف من گنجه بود که از سوراخ کلید به داخلش نفوذ می‎کنم. من جعبه کوچکی با زیورآلات، گل‌های خشک شده، کاغذ و نامه‌ها می‎یابم و تصمیم می‎گیرم در آنجا به تحقیقاتم ادامه دهم. اگر جائی برای کشف کردن اینکه عشق چیست وجود داشته باشد باید همینجا باشد، زیرا به نظر می‎آمد لیدیا دقیقاً بداند که عشق چیست.
بیهوده بدنبال غذا می‎گشتم. گرسنه‌ام شده بود و من دوباره گنجه را ترک می‎کنم. من فاصله‌ای طولانی را تحت مشقت و خطرات پیاده‌روی می‎کنم، من احساس تنهائی می‎کردم و بخاطر کنجکاویم متأسف بودم. روز نزدیک می‎گشت و من باید به مخفی ساختن خود فکر می‎کردم. ناگهان ــ نفس راحتی می‎کشم ــ در نزدیکی خود عسل را احساس می‎کنم. من از شکاف یک کمد نفوذ می‎کنم، من ذخیره بزرگی می‎یابم ــ اما مورچه‌های دیگری هم در آنجا بودند! آنها به من هجوم می‎آورند ــ من در جنگ حتماً شکست می‎خوردم و یا حداقل به بردگی گرفته می‎شدم! اما من می‎خواستم دلیرانه بمیرم و خودم را برای جنگیدن آماده کردم. اولی را با انبرهایم می‎گیرم، در این وقت شاخک‌هایم او را لمس می‎کنند و ــ من ر‌ل‌ف را می‎شناسم! آنها از قبیله خودمان بودند، افراد هیئت تحقیقاتی که در اینجا انبار ذخیره خود را داشتند. آنها با شادمانی مرا به مخفیگاه خود در زیر تخته کف اتاق می‎برند. آنها برایم از کشفیات خود تعریف می‎کنند، آنها تعداد زیادی سوسک‌های کوچکِ کور نشانم می‎دهند که کتابخانه باشکوهی را تشکیل می‎دادند، اما من قبل از هرچیز احتیاج به غذا و خواب داشتم که این هر دو را برایم فراهم می‎سازند.
من در شب بعد یک گروه از هیئت تحقیق و تعداد کافی سوسکِ کور را به گنجه مخفی لیدیا هدایت می‎کنم تا پرونده عشق را مطالعه و ضبط کنیم. ما شروع به ترجمه و ضبط کردن می‎کنیم و بخاطر هیجان و تلاش متوجه نمی‎گردیم که روز در بیرون  مدت‌هاست شروع شده است، و ما توسط صدای بلند مادر متوجه این موضوع می‎شویم. هنوز امیدوار بودیم که او ما را نبیند. ما توسط شاخک‌های مخصوص خود می‎شنیدیم که او با لیدیا دعوا می‎کرد و از او کلید گنجه را می‎خواست. ناگهان ما توسط نوری که با باز شدن در گنجه داخل می‎شود چشمانمان کور می‎شود.
مادر به داخل گنجه نگاه می‎کند و قبل از آنکه ما بتوانیم خود را نجات دهیم او دوباره در را می‎بندد و فریاد می‎کشد: "دوباره مورچه! یک لانه کامل! و به روی عسل‌ها هم رفته‌اند. الکل کجاست؟ ما می‎خواهیم آنها را درون الکل بیندازیم، الکل مورچه برای رماتیسم خوب است. من می‎روم یک قابلمه بیاورم."
الکل مورچه! وحشتناک است! می‎خواهند با ما چه کنند؟ می‎خواهند ما را له کنند؟ غرق سازند؟ و هیچ‌کجا ناجی‌ای نیست؟ ما به سمت سوراخ کلید بالا می‎رویم؛ راه عبور مسدود بود و کلید درون جاکلیدی قرار داشت ــ و سوسک‌های کوچکِ کور هم به زحمت می‎توانستند خود را با فشار از آن خاج سازند. هیچ‌کجا نه شکافی بود و نه شکستگی‌ای، همه‌جا صیقل داده شده بود ــ ما بدون فکر کردن به اینسو و آنسو می‎دویدم که در این وقت یک بار دیگر برای لحظه‌ای در باز می‎شود، دست لیدیا داخل می‎شود و پاکت کاغذها را برمی‎دارد و آنها را با سرعت داخل جیبش می‎کند. در این هنگام بعضی از ما به بیرون پرتاب گشته و می‎میرند. در دوباره بسته می‎شود. ما برگشتن زن سالخورده را می‎شنویم، او می‎پرسید که الکل کجاست ــ چون هنگام بیرون کشیدن کاغذها درِ جعبه‌مقوائی کوچکی کمی کنار رفته بود ما از شکاف تنگی داخل آن می‎خزیم. یک دستبند به شکل مارِ پیچ‌خورده از جنس پارچۀ براقی روی پنبه قرار داشت، چیزی که انسان‌ها به مچِ دستِ خود می‎بندند. مار بر روی سر دارای دو چشم بود که در یکی از آنها سنگ قرمزی قرار داشت و دیگری خالی بود. ما در درونِ خالی مار می‎توانستیم خود را مخفی سازیم! رهبر، کارگر و سوسک‌های کوچکِ کور، همه در پیچ‌های دستبند جامی‎گیریم. ما صدای مادر را در حال سرزنش کردن لیدیا می‎شنیدیم ــ او نه کاغذها را می‎یابد و نه ما را!
وحشتناکترین روزهای زندگی من فرا می‎رسند. گنجه بسته مانده بود و سوراخ کلید هم مسدود بود. برای ما فرار کردن ممکن نبود. هرگاه صدائی بلند می‎شد ما خود را در دستبند مخفی می‎ساختیم. اینجا خسته از گرسنگی و فشرده به هم نشسته بودیم. بعد از یک چنین فراری کاغذها را دوباره در گنجه پیدا می‎کنیم، ما با وجود وضع اسفناک به مطالعه ادامه می‎دهیم. کلید از جاکلیدی خارج شده بود، اما جسم سنگینی جلوی آن کشیده بودند که مانع از بیرون رفتن ما می‎گشت. هنوز هم هیچ چشم‌اندازی برای نجات نبود! ما تلاش می‎کردیم کاغذ را بخوریم، اما باب میلمان نبود.
در روز هفدهمِ طعمۀ خورشیدی یکی از رهبران به نام م‌ر‌س و پنج کارگر می‌‎میرند. سوسک‌ها هنوز تندرستند. در روز هجدهمِ طعمۀ خورشیدی یک رهبر و ده کارگر را از دست می‎دهیم. ما تصمیم می‎گیریم یک تلاش برای نجات خود انجام دهیم. جرئت بیرون رفتن از گنجه هنگام باز شدن در مرگ حتمی خواهد بود. ما اما متوجه می‎شویم در سمتی که در باز می‎گشت یک درز باریک ایجاد می‎شد. یک رهبر و ده کارگر مأمور می‎شوند که هنگام باز شدن در خود را از آن محل به بیرون برسانند. اگر این جسارت با موفقیت انجام می‎گرفت، به این ترتیب بقیه هم می‎توانستند تلاش کنند که از این راه خارج شوند. داوطلبین در نقطه مناسبی منتظر باز شدن در بودند، اما ــ هنگامیکه در باز می‎گردد، ما با وحشت شاهد له شدن ظالمانه آنها در بین لبه به جلو آمده در می‎گردیم! ما در ناامیدی به سر می‎بردیم و مأیوسانه آنچه در گنجه قرار می‎گرفت را بررسی می‎کردیم ــ کاغذهای جدید. حالا آنها به چه دردمان می‎خوردند؟ اما ناگهان یک بسته کوچک، با عطری شیرین ــ ما کاغذ را جویدیم ــ، یک توده سیاه و شیرین ــ ما آن را نمی‎شناختیم، اما طعم آن فوق‌العاده بود! ما موقتاً از مرگ در اثر گرسنگی نجات یافته بودیم.
 
بیست و سومِ طعمۀ خورشیدی
کلید گنجه به صدا می‎افتد، ما به داخل دستبند فرار می‎کنیم. اما، آه چه وحشتناک! در جعبه مقوائی گشوده می‎شود ــ ما خود را در دورترین پیچ مخفی می‎سازیم ــ، دستبند از درون جعبه برداشته می‎شود و لیدیا آن را به دست می‎بندد! ما همدیگر را محکم نگه می‎داریم. زمان آهسته می‎گذشت، ما به سختی تکان می‎خوردیم، اما هوای تازه از چشم مار به درون می‎وزید ــ هوای جنگل! عاقبت تکان خوردن ما به پایان می‎رسد ــ همه‌چیز آرام می‎شود. من جسارت به خرج می‎دهم و بعنوان مأمور اکتشاف بیرون می‎روم ــ ما در کنار نهر کوچک هستیم! لیدیا آنجا آرام می‎نشیند ــ شاید بتوانیم که فرار کنیم؛ من به رفقایم اشاره می‎کنم. در این لحظه قدم‌هائی نزدیک می‎شوند، او همان مرد است! لیدیا او را می‎بیند، از جا می‎جهد و با سرعت به سمت دیگر می‎رود، او از مرد فرار می‎کرد، و مرد با نگاه غمگینی خود را آماده رفتن می‎کند.
ناگهان ــ یک فریاد ــ، لیدیا دستبند را پرت می‎کند ــ ر‌ل‌ف بی‌احتیاط رفقا را به بیرون هدایت کرده بود، آنها می‎خواستند فرار کنند، اما لیدیا با اولین لمس کردن دستش متوجه می‎شود که مورچه‌ها از داخل دستبند بیرون می‎آیند ــ، زندانِ طلائی با تمام هیئت تحقیقاتی در چمن پرت شده است. من هنوز لیدیا را می‎دیدم که مانند سنگ ایستاده و به دستش خیره شده بود، من می‎بینم که مرد بازمی‎گردد و خود را نزدیک می‎سازد و از او می‎پرسد که آیا زخمی شده است، او دست لیدیا را می‎گیرد، به آن نگاه می‎کند و بعد به لبش می‎فشرد ــ حالا عاقبت به یاد لیدیا می‎افتد که قصد فرار داشته است. ــ رفقای من در حال رفتن به سمت طبقه‌اند، فقط من به لباس لیدیا چسبیده‌ام و نمی‎توانم تصمیم به فرار بگیرم، تا اینکه می‎شنوم:
مرد می‎گوید: "به من اعتماد کن. من از آن تو هستم، برای تمام عمر از آن تو خواهم ماند. من موفق شدم تمام موانع را بشکنم. یک سرنوشت متواضعانه، اما یک سرنوشت آزادانه. جهان بدون تو چه ارزشی برای من دارد؟ تو سعادت و امید من هستی، من فقط در عشق تو نیرویم را بدست می‎آورم. من بخاطر تو خواهم جنگید، از هیچ‌چیز نترس!" لیدیا ساکت است و آهسته گریه می‎کند. عاقبت زمزمه‌کنان می‎گوید: "من کار دیگری نمی‎توانستم انجام دهم. من برای تو و خودم خیلی تلاش کردم ... اما من ضعیف بودم. ولی حالا برایم مهم نیست. من دیگر چیزی بجز عشق تو نمی‎شناسم!" مرد خود را به سمت پای لیدیا خم می‎کند و من به زمین می‎افتم. حالا من هم باید بدنبال رفقایم بروم.
اما عشق یعنی چه؟ من جواب این سؤال را بدست نیاوردم. بالاترین سعادت و بالاترین بدبختی انسان‌ها؟ آنها عشق را دور می‎اندازند، و بعد همه‌چیز را بخاطر عشق فراموش می‎کنند؟ تمام دولت را برای یک مرد، جهان را بخاطر یک زن؟ چه جنسیت بیچاره و رقت‌انگیزی! چه خردمندانه است ترتیب‌های مورچه‌ها! و چه باشکوه است <ناخودآگاهِ رفتار اجتناب‌ناپذیر!>" ــ فردا روز اول عروس خورشیدیست. به این ترتیب یک سال مانند سال قبل می‎گذرد و این چیز خوبیست.
 
سومِ عروسی خورشیدی
دوباره در طبقه ساکن می‎شوم. آن دو انسان می‎توانند هرکاری که مایلند انجام دهند، من وظایف بالاتری از توجه کردن به مزخرفاتی که انسان آن را عشق می‎نامد دارم. در طبقه ما همه‌چیز نامرتب است. وقت آن رسیده که مردانِ خوراک‌خوارِ بی‌مصرف حذف گردند.
 
پنجمِ عروسی خورشیدی
در روز زیبای آفتابی فردا مراسم عروسی را جشن خواهیم گرفت. در حقیقت حیف است که دوست خوبم ک‌ل‌ایکس حیوان نری‌ست. تا چند روز دیگر همه‌چیز برای او به پایان خواهد رسید. اگر او بعنوان یک رهبر سر از پیله درمی‌آورد می‎توانست به جائی برسد؛ بعنوان یک حیوان نر بیش از حد فکر و خیال می‎کند. به نظر می‎رسد که انگار ما همگی واقعاً اندکی آلوده به بوالهوسی و نارضایتی انسان گشته‌ایم. به این خاطر ک‌ل‌ایکس از من پرسید که چرا بعد از عروسی باید بمیرد. چه سؤال احمقانه‌ای! زیرا که او پس از آن دیگر بی‌استفاده می‎گردد. و می‎پرسد بعد از مرگ برای او چه اتفاقی رُخ می‎دهد؟ و آیا این حقیقت دارد که او به زمین می‎رود، به طبقه بزرگ مورچه‌ها، جائیکه فقط رهبران وجود دارند و بی‌زمستان است؟ و اینکه در سال بعد دوباره حیوان نر وجود خواهد داشت؟ و اینکه آیا در پشت جنگل باز هم جنگل‌هائی وجود دارند که در آن‌ها فقط و فقط مورچه‌ها هستند؟ و چرا باید در آن جنگل‌ها اصلاً این همه مورچه نر وجود داشته باشد وقتیکه نمی‎توانند با هم بجنگند و پیله به غنیمت بگیرند؟ و اینکه اغلب وقتی فکر می‎کند که می‎‏داند همه‌چیز اینطور است و اینطور خواهد شد و اینطور به جلو خواهد رفت یک احساس عجیب در او پیدا می‎شود، گرچه او فکر نمی‎کند که برایش این اتفاق رُخ دهد، زیرا که او هنوز بال‌ها و شاخک‌هایش را دارد و بخاطر زندگیش خوشحال است. من به او گفتم که البته هر کس به نوعی آن را احساس می‎کند اما نباید در باره آن صحبت کرد، زیرا با هیچ کلمه‌ای نمی‎توان آنچه که قلبِ یک مورچه در خود تجربه می‎کند را بیان کرد، و اگر او بخواهد از دیگران با شاخک‌هایش سؤال کند بنابراین چیز دیگری از آنچه در درون خود حس می‎کند خواهد شنید و این کار باعث ایجاد صحبت‌های اشتباه و کشمک‌‎های بیهوده خواهد گشت و در نهایت بال‌هایش را خواهند کَند. اما بعد او می‎خواست بداند که آیا حیواناتِ نر در نزد انسان‌ها هم پس از عروسی می‎میرند ــ در این وقت به او فرمان دادم که شاخکش را نگهدارد و احتیاجی نیست که از انسان اصلاً چیزی بداند، زیرا که این مطلبی مربوط به آموزش و پرورش است و فقط به رهبران ربط دارد. و با این حرف او را بیرون فرستادم. تا جائیکه من می‎دانم حیواناتِ نر در نزد انسان‌ها پس از ازدواج زنده می‎مانند، آنها فقط کمی کندتر می‎گردند. آنجا باید وضعیت عجیبی برقرار باشد. احتمالاً جشن‌های بزرگِ عمومی هم دارند، اما به پای مراسم جشن عروسی ما نمی‎رسد. بخصوص به نظر می‎آید که مهمترین مسائل اجتماعی برایشان چیزیست شخصی. شگفت‌انگیز است!
 
پانزدهمِ عروسی خورشیدی
دیروز روز بزرگی بود. خورشید نرم و گرم می‎تابید. جنجال عروسی در هوا بود! ازدواجی مبارک، امروز زندگی و لذت و بعد همه‌چیز به پایان می‎رسد. امروز تقریباً همه افرادِ نر مُردند، همچنین مورچه‌های مادۀ زیادی را پرندگان شکار کردند. قسمت بزرگی از آنهائیکه باقی‌مانده‎اند را ما به سلول‎های زمستانی بردیم. برای آینده طبقه مراقبت کامل به عمل آمده است، و حالا این سال می‎تواند به پایان برسد.
 
اولِ زمستان خورشیدی
عاقبت بقیه هیئت علمی از مأموریتِ تحقیقاتی خود بازگشتند، هزاران سوسکِ کوچکِ کور با مطالب ضبط‌گشته بر رویشان را با خود به همراه آورده‌اند، ما باید فضاهای کتابخانۀ خود را توسعه دهیم. دانشمندانِ ما چند کتاب انسان‌ها را ترجمه کرده‌اند، من یکی از آنها را خیلی خواندم اما کم فهمیدم. باید بسیاری از انسان‌ها هم آن را نفهمیده باشند. انسان‌ها چه تصوراتی می‎کنند! آنها خود را سرور مخلوقات می‎نامند و نمی‎دانند که آنها فقط از زمین رشد کرده‌اند تا ما توسط آنها هوشمان را تمرین دهیم و ذهنمان را سرگرم سازیم. وگرنه من نمی‎دانستم که آنها اصلاً به چه دردی می‎خورند.
 
پنجمِ زمستان خورشیدی
حسابرسی کردن در باره فتوحاتمان به پایان رسیده است. امسال سال متوسطی بود، تلفات بسیار بود، اما برده‌های بسیاری هم گرفتیم و برعکس پیله کم تاراج کردیم. در دفتر خاطراتم هیچ‌چیز درباره جریان‌های جنگ نمی‎نویسم، ارزشش را ندارد. انسان‌ها از جنگ‌هایشان خیلی حرف می‎زنند، اما دلیل آن این است که چون آنها جنگ را بر ضد دوستان خود و نه بر ضد دشمنانشان هدایت می‎کنند. زیرا به آنها تأکید شده است که باید دشمنان خود را دوست بدارند. اما این واژه غیرقابل درک <عشق> دوباره آنجاست.
 
هشتمِ زمستان خورشیدی
امروز بار دیگر بیرون بودم، شاید برای آخرین بار. شاخ و برگ درخت‌ها می‎ریزند و عنکبوت‌های زمستانی در میان هوا معلقند. ما دوباره آن مرد را می‎بینیم، زن هم همراه او بود. خیلی دوستانه به نظر می‎رسیدند، زیرا که آنها همدیگر را نوازش می‎کردند و می‎بوسیدند ــ در حالیکه با وحشت بزرگی از آن صحبت می‎کردند که انسان‌های دیگر می‎توانند آنها را ببینند.
چرا انسان‌های دیگر نباید از آن چیزی بدانند؟ ناگفتنی‌ها را در برابر تجمعات بزرگی می‎گویند و از آنچه به رشد طبقه بستگی دارد می‎ترسند صحبت کنند، و فقط در تنهائی جرئت می‎کنند خود را ببوسند. با وجود تمام شباهت‌های مورچه‌گانه‌شان ــ اما آنها همیشه فقط انسان باقی‌می‎مانند!
 
شانزدهمِ زمستان خورشیدی
هوا سرد شده است. راه‌های ورود به طبقه را قفل و مسدود کردیم. امروز بال‌های آخرین مورچه ماده را کندیم و او را در سلولش قرار دادیم. حالا ما آرامش داریم!
من در کتابخانه در یکی از کتاب‌های انسان داستان عجیبی می‎خوانم که نمی‎توانم آن را باور کنم. یک انسانی بود، احتمالاً یک رهبر، که از دیگران بیشتر می‎دانست و به آنها همه‌چیز را می‎گفت، زیرا که او معتقد بود این کار برای جامعه خوب است؛ و من هم این کار را کاملاً طبیعی می‎دانم. اما رهبران دیگر از کار او خوش‌شان نمی‎آمد، زیرا که او برای برده‌ها هم صحبت می‎کرد و می‎گفت که آنها از رهبران کمتر نیستند. در این وقت او را می‎گیرند و به او می‎گویند اگر شاخک‌هایش را نگه ندارد بنابراین او را تاحد مرگ نیشگون خواهند گرفت. و این هم کاملاً درست است، زیرا کسی که به رهبران و به طبقه زیان برساند باید هم تا سرحد مرگ نیشگون گرفته شود. حالا اما چیزی اتفاق می‎افتد که من نمی‎توانم آن را درک کنم. این انسان اما نه تنها ساکت نمی‎شود بلکه به نگاه داشتن و اظهار عقیده خود ادامه می‎دهد. این چطور ممکن است که کسی نظری بجز نظر رهبر داشته باشد؟ و حالا در حالیکه او را نیشگون می‎گرفتند باز هم از حرف زدن دست نمی‎کشد، بلکه در برابر تمام انسان‌ها صدایش را بلند می‎کند و می‎گوید: "شماها نمی‎توانید در باره وجدانی که به من فرمان می‎دهد حقیقت را اعلام کنم قضاوت کنید. بالاتر از زندگی آزادیِ عقیده است. شماها می‎توانید مرا تا حد مرگ نیشگون بگیرید اما کلمات من باقی خواهند ماند، و من با کمال میل بخاطر آزادی می‌میرم!"
تمام اینها چه معنی دارد؟ آزادی؟ چه مزخرفاتی! من به درون سلول زمستانی‌ام می‎خزم.