رؤیا.

شیطان در جهان می‎چرخد. نه مانند گذشته در حال به اطراف نگریستن و زیر نظر گرفتن در خیابان‎ها، جاده‎ها، بازارها، خانه‎ها، و در شکل‎های مختلف به عنوان گدا، تاجر، رامشگر، یا هر شکل دیگری که دلش می‎خواست. او با تمام وسائل نقلیه‎ای که ساختنش را به انسان‎ها آموخته بود سریع و فعال در جهان به سرعت می‎گذرد. او مانند گذشته در مناطق کوچکِ مسکونی توقف نمی‎کند، بلکه هدف و شادی‎اش مجتمع‎های بزرگ صنعتی و کارخانه‎هاست، جائیکه مردان، زنان و کودکان کار می‎کنند و تا حد مرگ جان می‎کَنند. اما دیدن این چیزها هم شیطان را راضی نمی‎سازد. خیر، او در حال پوزخند زدن به صاحبان کارخانه‎ها آموزش می‎دهد که چگونه می‎توانند از طریق یک ترکیب شیطانی از حرارت شدید، سرما، فولاد، برق و انواع ترفندهای هوشمندانه و تردستی‎ها انسان‎های شکنجه شده را غیرضروری ساخته و حذف کنند. در این وقت مردان و زنان کارگر یک بار دیگر برای آخرین بار از دروازه کارخانه خارج می‎شوند، و حالا تازه شیطان یک لذت جهنمی حقیقی می‌برد که برای شاد بودن به آن محتاج است. او در کنار دروازه کارخانه‎ها می‎ایستد و به انسان‎هائی که وجودشان دیگر در کارخانه ضروری نیست اعلامیه پخش می‎کند. زنان و مردان کارگر آن را با کمال میل می‎گیرند و درست نمی‎دانند چه اتفاقی برایشان می‎افتد.
آنها چون دیگر نه کار داشتند و نه دستمزد خاموش می‌گردند و به زودی گرسنگی می‌کشند. برخی در کشوهای آشپزخانه نان جستجو می‎کردند و در آنجا اعلامیه شیطان را می‎یابند که در آن چیزهای کاملاً عجیب اما بسیار جالب نوشته شده بود. جملات، کلمات و اعدادی که ابتدا کاملاً بدون ارتباط به نظر می‎رسیدند: چه تعداد انسان زندگی می‎کند، چه تعداد زنان، چه تعداد مردان، چه تعداد مزدوج و چه تعداد مجرد، چه تعداد کودک متولد گشته‎اند؛ چه تعداد انسان‎ها چند روز و چند ساعت کار می‎کنند، دستمزدشان تا زمانیکه وجودشان ضروری بود چقدر بوده و چگونه دستمزد کمتر گشته است، زیرا دستگاه‎ها چنان شیطانی تکامل یافته بودند که هیچ دستی، هیچ پائی، هیچ مهارتی، هیچ مغزی با بازدهی این دستگاه‎های تکامل یافته نمی‎تواست برابری کند. در پشت اعلامیه به روش‎ها و دستورالعمل‎هائی اشاره شده بود که چگونه انسان می‎تواند بدون کار و دستمزد پول اندکش را همراه با لذت بردن افزایش دهد. سیگار و الکل باید برای بی‌حس کردن گرسنگی ارزان نگاه داشته شوند. برای کاهش رقابت باید کودکان متولد نگشته کشته شوند، دستمزدها افزایش یابند و از بسیاری کارگران غیرضروری تعداد کمی کارگر ضروری بوجود آیند. زنانی که خود را تسلیم غریزه طبیعی و احساسی مرد نکنند، و کسانی که با غریزه طبیعی مسئولانه زن برای مادر شدن مخالفند باید به جهنم بروند.
مردم به زودی طبق دستورالعمل‎های شیطان زندگی خود را می‎گذراندند، اما با اینهمه احساس می‎کردند که نیرویشان کاهش می‎یابد، و آنها فقط در همه‎گیر شدن‎های خام و وحشی می‎توانستند هنوز سر و صدا به راه اندازند و خشمگین شوند. جریان نجیب زندگانی در آنها از بین رفته بود.
حالا همانطور که شیطان با تکامل یافته‎ترین ماشین در حال راندن سریع در کشور بود می‎بیند که انسان دیگر با اطاعت از دستور پر برکت الهی، در عرق چهره‎اش خوشه‎های طلائی را نمی‎برد و گاری‎های پُر بار را به انبار هدایت نمی‎کند، بلکه ماشین و تراکتورها با اطاعت از دستور پُر برکت شیطانی بر روی مزارع نفس نفس می‎زدند، تا در اینجا هم انسان‎ها را غیرضروری سازند، که آنها فقط بخاطر به سختی گذراندنِ بیمزۀ زندگی لُختشان راهزن و دزد گردند. در این وقت شیطان طوری می‎خندد که فرمان ماشین از دستش لیز می‎خورد و به یک سنگ بزرگ کیلومتر شمار کنار جاده برخورد می‎کند.
او سریع دوباره بر روی پاهای آسیب دیده‎اش بلند می‎شود. در این وقت او یک هیکل در کنار خود می‎بیند که داسی بر دوش داشت؛ لاغر و استخوانی فرو رفته در یک پالتوی گشاد. شیطان با شناختن عزرائیل می‎گوید: "هی، پدرخوانده، از من نمی‎توانی هیچ بُرِشی بدهی، اما، سوار ماشینم شو و از من بخاطر برداشت محصولی که روش عقلانیت اقتصادی‎ام در میان انسان‎های احمق برای تو آماده می‎سازد سپاسگزاری کن."
عزرائیل می‎گوید: "لعنت بر شیطان، این حرف‎های ابلهانه چیست که تو می‌گوئی! من خودم بهتر می‎دانم، من از قدیم مصرف کننده هستم، و چون فکرم منطقی‎تر از توست می‎خواهم همین حالا پیش سرور جهان بروم و از تو شکایت کنم."
در این وقت شیطان خیرخواهانه می‎خندد: "سوار شو عزرائیلِ پیر، من تو را با کمال میل نزد سرور جهان که لذتم را مانند تو سپاسگزارش هستم می‎برم." عزرائیل سوار وسیله نقلیه می‎شود، آنها در در چشم بهمزدنی تا کنار حیاط سرور جهان می‎رانند. آنجا عجیب و پر سر و صدا بود. جمعیت بی‎حسابی از انسان‎های غیرضروری گشته از مردان و زنانِ خشمگین در حال فریاد کشیدن و شکایت کردن در میان فضای گسترده موج می‎زد. برای فرشتگان با محبتِ خدمتکار سرور جهان ممکن نبود هیجان را کاهش دهند. شیطان و عزرائیل بازو در بازو ناشناخته در میان گروه ناراضیان پرسه می‎زدند. در این هنگام ناگهان یک نمایندۀ مخصوص سرور جهان ظاهر می‎شود و می‎گوید:
"شما انسان‎ها، شما را چه چیز ناآرام و ناراضی ساخته است؟ شماها باید آن را به سرور جهان اعلام کنید."
بلافاصله یک مرد لاغر رنگ‎پریده که لب‎هایش احتمالاً خنده را باید فراموش کرده باشند بر دوش دو نفر از رفقایش، طوریکه مسلط بر حاضرین گشته بود به جلو می‎آید و فریاد می‎زند:
"مرگ و شیطان، این دیگر زندگی نیست که انسان‎ها می‎گذرانند. ما آن را در دردی وحشی به پایان رساندیم، اما بشریت، بیچاره و غمگین و بدون هدف در زندگی بر روی سیاره زمین می‎لولد. توسط یک دستورالعمل شیطان سه چهارم از بشریت غیرضروری گشته است. آنچه بقیه عینی و منطقی با رسوائی و شرم تولید می‎کنند مورد نیاز نیست و مصرف نمی‎شود، ــ نه مادی و نه معنوی. تحقیر احمقانه نیروی انسانی در برابر مکانیزاسیون عمیقاً بلعیده گشته است. انسان، انسان غیرضروری گشته، تمرین نیرویش، اراده‎اش و هدف زندگیش را از دست داده است. ما نابارور شده‎ایم! بدون هیچ ترقی، هیچ  کنجکاوی، هیچ موفقیتی، هیچ شادی‎ای، هیچ انتظاری، هیچ تحققی، هیچ امیدی و هیچ عشقی! این را به سرور جهان بگو، این بر روی زمین نه دیگر زندگی‎ست و نه مرگ؛ هیچ مرگی، زیرا دیگر هیچ زندگانی‎ای وجود نخواهد داشت."
جمعیت موافقانه فریاد می‎کشید. مرگ و شیطان آهسته از میان کلافِ مردم فریادکش می‎گذرند و در نزدیک سخنران و یک ردیف از فرشتگان که راه ورود به جایگاه سرور جهان را محافظت می‎کردند می‌ایستند. در این هنگام نمایندۀ مخصوص سرور جهان می‎گوید: "صحبت‎هایتان تکاندهنده و پسندیده است. اما شماها نمی‎توانید همگی در مقابل صندلی قاضی جهان ظاهر شوید. نماینده‌ای انتخاب کنید که شکایت بشریت را در برابر او بیان کند."
فریادها به تدریج خود را از امواج جدید صدا بلند می‎سازند: "شاوا باید برود! شاوا باید برای بشریت صحبت کند! شاوا! شاوا!" در این هنگام در میان جمعیتِ فریادکش راه باز می‎شود و یک زن ظاهر می‎گردد، اندوهگین، با چهره نجیب، در خود فرو ریخته. پارچه گسترده سیاه رنگی سر و بدنش را پوشانده بود. در چین‎های این پالتو یک دختر کوچک تکیه داده و یک پسر کوچک با دست‎های به جلو دراز کرده در کنار او محکم به مادر چسبیده ایستاده بود؛ زن در آغوش خود یک بچه کوچک حمل می‎کرد. همه رنگ‎پریده، بی‎حرکت، و چنین به نظر می‎رسید که انگار در یک حالتِ خوابِ شبیه به مرگ‎اند. دوباره و دوباره نام چاوا فریاد زده می‎شود. زن تکان می‎خورد، خود را به سمت مردم هیجانزده راست می‎سازد و چین‎های پارچه سر و اندامش را برای دفاع و محافظت محکم‎تر به دور کودکانش می‎پیچد.
"شاوا، تو باید پیش سرور جهان بروی و به او بگوئی که چه بر سر ما آمده است. تو می‎توانی، هیچکس بهتر از تو نمی‎تواند. تو تمام سرنوشت را تجربه و تحمل کرده‎ای: عشق، گرسنگی و مرگ را."
در این هنگام زن چشم‎هایش را که به نظر می‎رسید به سر تا سر جهان می‎نگرند می‎گشاید و در حالی که فرزندانش را با آرامشی طبیعی به سمت خود می‎کشانَد و آنها را با خود یکی می‎سازد از میان جمعیت که برایش با احترام راه گشوده بودند به سمت نمایندۀ مخصوص سرور جهان قدم برمی‎دارد. همه متوجه گشته بودند که او با فرزندانش هنوز یک امیدواری حمل می‎کند. از دور یک صدا به گوش می‎رسد که پژواکش در فضا طنین می‎اندازد. همه چیز به ارتعاش می‎افتد.
سرورفراخوانده بود.
زن آهسته به رفتن ادامه می‎دهد و ناپدید می‎گردد. سکوت در میان فضا می‎لرزید. شیطان با شنیدن صدای سرور جهان خود را به زمین انداخته بود. مرگ بی‎اضطراب همانطور ایستاده باقی می‎ماند. هیچکس نمی‎توانست زمان را بسنجد. و بعد زن دوباره با کودکانش ظاهر می‎شود. اندام‎های انسانی در هیجانی نفس‎گیر با نگاه از او استقبال می‎کردند.
"آیا با سرور جهان صحبت کردی؟"
"من صحبت کردم. من به او نیتِ خلقتش را یادآور شدم، و به اینکه او کار و عشق و تمایل برای خوبی و برای زندگی به جهان داده است. و همانطور که من با فرزندانم لرزان ایستاده بودم یک صدای ترسناک و مهربان طنین انداخت و گفت: <تو و تمام مادران آمرزیده شده‎اید، و هیچ انسانی دیگر در کار و عشق غیرضروری نخواهد گشت.>"
سکوت برقرار می‎گردد. همه چیز محو می‌شود و نورهای درخشان در تاریکی غرق می‎گردند.

حقوق زنان.

بازیگران:
دکتر مارتین شول، سردبیر.
آلیس، همسر دکتر مارتین شول.
وایدمَن، دوست قدیم شول.
دختر خدمتکار در نزد دکتر شول.
سوزانه هِلفریش، کارگر.
مارتا، دختر پنج ساله سوزانه.
کارگران زن:
کاتارینا پوزینگر.
آپولونیا کرامر.
آنا برانت.
الیزابت برانت.
لیزا شوک.
کِتشن مایبرگر.
زنان و دختران. کودکان.
پرستار کلارا.
کمیسر.
پلیس.
محل: یک شهر مدرن جنوب آلمان.
پرده دوم و سوم چهار ماه بعد از پرده اول اتفاق می‎افتد.

پرده اول.
یک اتاق زیر شیروانی. سمت راست یک تختخواب بزرگ و یک تختخواب کودکانه. در مقابل تختخواب‌ها یک اجاق کوچک و یک کمد. در وسط یک میز کوچک با یک چراغ نفتی. سوزانه هِلفریش مشغول کار با چرخ‎خیاطی بدون قطع کار با کودک صحبت می‎کند. مارتا بر روی یک چهارپایه در کنار چرخ‎خیاطی نشسته است و با یک عروسک بازی می‎کند.
مارتا: مامان، من گشنمه.
سوزانه: تو باید هنوز یک کم صبر کنی، چون اگر حالا سیب‎زمینی را از قابلمه بیاوری بعد قبل از خواب دوباره گرسنه می‎شوی، و سپس دیگر چیزی وجود ندارد.
مارتا (در حال رفتن به سمت کمد که بر رویش یک بروتشن قرار دارد). اما آنجا یک بروتشن قرار دارد!
سوزانه: نمی‎دانی که آن برای چه زمانی در نظر گرفته شده است؟
مارتا: آه بله، برای فردا صبح زود.
سوزانه: و اگر تو آن را امروز بخوری باید مامان فردا چکار کند؟
مارتا: باید یکی دیگر بخرد.
سوزانه: به شرطی که پول به اندازه کافی داشته باشد. تو که بلدی بشماری. آن فنیگ‎هائی که آنجا در فنجان قرار دارند را بشمار.
مارتا (سکه‎های پول را از یک فنجان که بر روی کمد قرار دارد برمی‎دارد). یک سکه با عدد ده و یکی با عدد پنج بر رویشان و پنج سکه قهوه‎ای رنگ یک فنیگی.
سوزانه: آنها بر روی هم بیست فنیگ هستند. می‎دانی آنها برای چه کاری مصرف می‎شوند؟
مارتا: بیست فنیگ شهریه برای مهد کودک.
سوزانه: می‎دانی قیمت یک بروتشن چند است؟
مارتا: سه فنیگ.
سوزانه: بله، برای بروتشن تازه، اما ما فقط بروتش خشک شده می‎خریم، قیمت آنها چند است؟
مارتا: دو فنیگ.
سوزانه: چون ده بروتشن به اندازه شهریه مهد کودک تو ارزش دارد، پس اجازه نداری هر شب یک بروتشن بخوری، در غیراینصورت نمی‌توانی هر روز به مهد کودک بروی. تو اما باید به مهد کودک بروی؛ تو اجازه نداری در خیابان ول بگردی و بی‎ادب شوی و کلمات زشت یاد بگیری و در کثافت بازی کنی. آیا این را می‌فهمی؟
مارتا: بله، اما من خیلی دوست دارم بروتشن را بخورم.
سوزانه: مارتا، با این حال تا آمدن دخترها چیزی بخوان!
مارتا: مامان، تو هم با من بخوان.
سوزانه: بچه؛ من دیگر نمی‎توانم بخوانم. من گلودرد دارم و سینه‎ام تیر می‎کشد. من ترجیح می‎دهم به تو گوش کنم.
مارتا (می‎خواند):
یک پرنده پروازکنان می‎آید،
بر روی پایم می‎نشیند،
یک نامه در منقار دارد
و از پدر یک درود! ...

پدر کی برمی‎گردد؟       
سوزانه (دست از کار می‌کشد): من این را نمی‎دانم. ... من می‎شنوم که کسی می‎آید، برو در را باز کن تا راهرو خیلی تاریک نباشد.
(مارتا در را باز می‎کند و پیش عروسکش برمی‌گردد).
کاتارینا (با تعدادی زن و دختر): امروز هنگام تحویل کارم می‌تونستم بزنم همه چیز را خُرد کنم.
آپولونیا و زن‎ها: شب بخیر.
سوزانه: شب بخیر همگی.
آنا و الیزابت (شیک‎تر از بقیه لباس بر تن دارند، اندکی زینت‎آلات): شب بخیر.
سوزانه: آیا قرار است کس دیگری هم بیاید؟
کاتارینا: بله. لیزا و مایبرگر هم گفتند که می‎آیند و چند نفر را همراه خود می‎آورند. احتمالاً آنها را سرکارگر عزیز کارخانه‎شان هنوز نگهداشته است. آیا از برلین خبرهائی داری؟
سوزانه: خبرهای مستقیمی ندارم و همچنین هیچ جواب مثبت خاصی از کمیته برلین، اما یک روزنامه، آن هم چه روزنامه‎ای. (از زیر متکایش یک روزنامه خارج می‌سازد.) اوضاع خطرناک است. تو به رفقای کارخانه‌ات اطمینان داری؟
کاتارینا: بیشترشان از وقتی فهمیدند امروز برایم چه اتفاقی افتاده است از من حمایت می‎کنند.  آنا، الیزابت! شما دو آلامد بهتر است بجای مرتب در آینه نگاه کردن گوش کنید.
آنا: به تو چه مربوطه که ما به کجا نگاه می‎کنیم!
الیزابت: ما با به آینه نگاه کردن بیشتر از تو با آن موی ژولیده‎ات پیشرفت کرده‎ایم. اگر مردی تصادفاً تو را ببیند دوباره نگاهش را سریع برمی‎گرداند. اما افرادی مانند ما وقتی رقبا نان را از مقابل دهانت می‎دزدند هنوز یک پشتیبان دارد.
کاتارینا: ما پشتیبان و اینکه چه مدت پشتیبانی‎شان ادامه می‎یابد را خوب می‎شناسیم.
سوزانه: بله، متأسفانه. بنابراین ما باید به هم وفادار و با هم متحد باشیم و نگذاریم کارمان و شرافت‎مان را بی‎ارزش سازند.
آنا: خب، فقط آرام بگیرید. ما اینجا هستیم و می‎خواهیم همکاری کنیم. ما هم ناراضی هستیم و اعتصاب می‎تواند تحت شرایط خاصی حتی کاملاً سرگرم کننده شود.
الیزابت: اگر این اعتصاب با پشتیبانی کمیته به نوعی تداوم تعطیلی روز یکشنبه شود.
سوزانه: الیزابت، این چه فکری است! ما به این خاطر کنار هم جمع نشده‎ایم تا از تنبلی و چیزهای احمقانه صحبت کنیم.
آنا: حق با توست، ما می‎دانیم تو کلمات عالی و روش‎های زیبای سخن گفتن را از کجا داری. تو آخرین نفری هستی که اجازه دارد از حرف‎های احمقانه صحبت کند، تو خودت هم بهتر نبودی.
الیزابت: اما وقتی آدم سال‎ها یک چنین ارتباط خوب و فاضلانه‎ای با یک دکتر داشته باشد، کتاب بخواند و به تئاتر برود، بنابراین همیشه چیزی به او آویزان می‎ماند که بوی کشیش می‎دهد.
سوزانه (در حالیکه یک ظرف شیر به دست کودکش می‎دهد او را با فشار از در بیرون می‎فرستد): مارتا، سریع برو و برای فردا صبح شیر بخر. خانم دیل آن را نسیه خواهد داد.
آنا: این اما دلیل نمی‎شود که افرادی مانند ما احتیاج داشته باشند اجازه دهند آنها را به احمق و تنبل بودن متهم کنند.
کاتارینا: اما حالا برایم بیش از حد غیرقابل تحمل می‎شود. ما بخاطر تداوم تعطیلی روز یکشنبه و حمایت کمیته از آن اینجا نیستیم. اگر شما دو غاز برفی فقط اینجا آمده‎اید تا در تفریحات پاک‎تان تنوع ایجاد کنید، بنابراین برای من رفتن شما به جائی که فلفل رشد می‎کند بی‌مانع است. اینطور کار ما بهتر پیش می‎رود تا اینکه شماها اینجا بی‎کار بایستید، و چرند بگید و قیافه زیبایتان را در آینه نگاه کنید. و آنچه حالا به سکوتِ سوزانه در باره حرف‌های شماها مربوط می‎شود، باید بدانید که او دوست من است، و اینکه من به این خاطر نمی‎توانم سکوت کنم. شماها ارزشش را ندارید نام او را از دهان خارج کنید. سوزانه بخاطر بدبختی‌اش گناهکار نیست، اما شماها ... شماها فاحشه‎های خیابانی هستید!
آنا: من فکر می‌کنم که اینجا دارد نامطبوع می‎شود.
الیزابت: حق با توست. ما می‎خواهیم برویم، اما شماها از ما خواهید شنید. خداحافظ <رفقا>.
(کاتارینا درِ خانه را برای آن دو باز می‎کند. آنها در حال رفتن به لیزا شوک و مایبرگر که با عده دیگری می‎آمدند برخورد می‎کنند).
افراد تازه از راه رسیده: شب بخیر، شب بخیر!
کاتارینا: چرا به این دیری آمده‎اید؟
لیزا: مایبرگر دوباره حالش بد شده بود.
(کِتشن مایبرگر بر روی لبه تختخواب سوزانه می‎نشیند. سوزانه در کنار اجاق برایش یک فنجان قهوه می‎ریزد و کِتشن آن را خسته و حریصانه می‌نوشد.)
لیزا: رذالت را ببینید! سرکارگر، که خودش یک مرد تنبل است اغلب ما را ساعت‎ها حبس می‎کند. او می‎گوید، برای اینکه در زمانِ کار که به اربابش تعلق دارد تقلب نشود، اما او در همین حال در میخانه می‎نشیند. حالا دوباره در بین کار حال کِتشن بسیار بد و خون دماغ می‌شود. پیراهنی که او مشغول دوختنش بود خونی می‎شود و چون بخاطر بسته بودن در نمی‎توانست به طرف شیر آب برود بنابراین زمین هم خونی می‎شود.
آپولونیا: و حالا سرکارگر می‌گوید که کِتشن باید تاوان پیراهن را بپردازد.
یک دختر دیگر: اما پیراهن لک شده را اجازه ندارد برای خود نگهدارد.
یکی دیگر: او درخواست نود فنیگ برای خسارت کرده و کِتشن باید همچنین تمام زمین را بشوید.
آپولونیا: ما زمین را بجای کِتشن شستیم، اما نتوانستیم نود فنیگ را روز پنجشنبه تهیه کنیم.
کِتشن مایبرگر (آهسته): و حالا او مرا اخراج کرده است و من چون خیلی رنگ‎پریده دیده می‎شوم به سختی می‎توانم کار دیگری پیدا کنم.
کاتارینا: تو چه کاری می‎کنی؟
کِتشن: سوراخ دگمه می‎دوزم، برای هر صد سوراخ دگمه چهار فنیگ می‌گیرم. من نمی‎تونم بیشتر از شش و نیم فنیگ درآمد داشته باشم، چون اگر تندتر کار کنم سرم گیج می‎رود و بعد نمی‎توانم درآمدم را حتی به شش و نیم فنیگ برسانم.
کاتارینا: تو لااقل برای کار کردن می‎تونی بیرون بروی، من با مادر بیمارم و لوره دیستر با شش بچه چه باید بکنیم؟ ما فقط می‎تونیم کارهای در خانه را قبول کنیم، دوازده کُرست برای یک مارک و بیست فنیگ. و حالا رذالت را ببینید، من امروز وقت تحویل دادن کُرست‎ها به این خون‎آشام دلم می‎خواست بزنم تو گوشش و همه کسانی که آنجا ایستاده بودند کاملاً ناراحت شدند وقتی او می‎خواست به من برای سی و شش کُرست بجای سه مارک و شصت فنیگ فقط سه مارک و سی فنیگ بدهد، زیرا زن یک کارمندِ پُست می‌خواهد برای دوازده کُرست از او یک مارک بگیرد. البته، این زن می‎تواند این کار را بکند! او وضع مالی‎اش خوب است، چون شوهرش اول هر ماه حقوق زیبایی می‎گیرد و ما باید با مالیات‎مان همچنین برای لباس کار با دگمه‌های طلائی‎اش بپردازیم.
سوزانه (هیجانزده جلو می‌آید): به این خاطر، درست به این خاطر، چون ما این ننگ و بی‎عدالتی‎ها را نمی‎خواهیم دیگر تحمل کنیم، بنابراین باید برای تغییر آن کاری انجام دهیم. اما چون ما هیچ کجا یک پشتیبان نداریم، بنابراین باید خودمان به همدیگر کمک کنیم. البته یک نفر به تنهائی توانا به این کار نیست، همینطور بیست نفر و همچنین کارگران از یک کارخانه یا از یک شهر هم نمی‎توانند. همه جا، در سراسر جهان، در انگلستان، در سوئیس، اینجا و در برلین باید ناگهان شروع شود و به آقایان صاحب کارخانه‎ها ثابت گردد که آنها بدون ما هیچ هستند و نمی‎توانند هیچ کاری انجام دهند، و اگر ما نخواهیم دیگر برایشان کار کنیم باید آنها نابود شوند.
همه: ما می‎خواهیم این را به آنها ثابت کنیم.
سوزانه: این حقیقت ندارد که ما ادعاهای نامناسب درخواست می‌کنیم، آنطور که آقایان همیشه می‎گویند. بانوانِ لطیف باید فقط یک بار امتحان کنند و از صبح زود تا شب مانند یک یابوی بارکش کار کنند و به زحمت نمک برای روی نان بدست آورند! و وقتی ما تا حد نیمه مرگ کار کنیم، وقتی سپس کودکان باید لباس‎های ژنده بر تن کنند و در خیابان ضایع شوند، سپس بانوان با همدردی و نیکوکاریشان می‎آیند و قبل از آنکه با بیست و پنج کیلو سیب‎زمینی موافقت کنند از سیر تا پیاز ما می‎پرسند. اما ما نمی‎خواهیم هیچ چیزی به ما هدیه شود، به ما باید برای کارمان دستمزد کافی پرداخت شود. ما حق خود را می‎خواهیم. من حق خود و حق فرزندم را درخواست می‎کنم ... و حق تمام کودکانی که پدرانشان آنها را فراموش  و انکار می‎کنند ... من امروز شماها را به اینجا خواندم تا چیز مهمی را بگویم. یک اعتصاب عمومی بزرگ برنامه‎ریزی شده است، ما باید آماده باشیم تا بتوانیم آن را به مرحله اجرا درآوریم و قابل تحمل سازیم. ما باید هر فنیگ را پس‎انداز کنیم تا بتوانیم با آن وقتی اعتصاب چهار هفته دیگر شروع شود مقداری پول داشته باشیم. همه خود را آماده نگاه دارید، تبلیغ کنید و توضیح دهید، و آنچه را که نمی‎توانید بگوئید و توضیح دهید در اینجا پیدا می‎کنید. (او یک دسته جزوه از تختخوابش می‎آورد و آنها را تقسیم می‎کند.) بخوانید، جزوه‎ها را پخش کنید، مخفیانه، مراقب باشید. بفرما، بفرما.
کاتارینا: به من بیشتر بده، چون من خیلی‎ها را که می‎توانیم به آنها احتیاج داشته باشیم می‎شناسم.
(در مقابل درب صدای گام برداشتن شنیده می‎شود. یک کمیسر و یک پلیس داخل می‎شوند.)
کمیسر: من می‎بینم که اظهارات دو خانم در کلانتری بر اساس حقیقت است. اینجا یک جلسه از زنان کارگر تشکیل شده که به پلیس گزارش نشده است. من پایان جلسه را اعلام می‎کنم. (او از دست اولین خانمی که در کنارش بود اعلامیه را می‎گیرد و می‎خواند) "فراخوان از کارگران! مرگ بر ستمگران." (به پلیس.) نام و آدرس تمام حاضرین را یادداشت کنید. همه جا را برای یافتن جزوه‎ها و نوشته‎های دیگر و هر چیزی که مشکوک به نظر می‎رسد جستجو کنید. چه کسی صاحب این خانه است؟
سوزانه (در حال جلو آمدن): من.
کمیسر: شما بازداشتید. آیا شما اینجا تنها زندگی می‎کنید؟
سوزانه: با فرزندم. (مارتا با ظرف خالی شیر برمی‎گردد.) مارتا، مارتا، (کودک را در آغوش می‎گیرد). این حق ما است!
کاتارینا: بخاطر بچه نگران نباش، من از او مراقبت می‎کنم.

پرده دوم.
(دکتر شول پشت میز تحریر نشسته است و کار می‎کند. وایدمَن در لباس بسیار مدرن و بدون آنکه بعد از در زدن منتظر جواب بماند داخل می‎گردد).
وایدمَن (بی‎دقت با آرنجِ به بیرون خم کرده در حال دست دادن به شول): سلام!
شول: آه، آلکس زیبا! چه چیز باعث لذت بردنم از بازدید تو شده است؟
وایدمَن: باید دوستان یک دلیل داشته باشند ...
شول (با خنده): خب، خب، به خودت زحمت نده آلکس. چه شده است که تو بعد از هفته‎ها ناگهان دوباره به من افتخار داده‎ای تا آخرین آفرینش مُد تو را با شگفتی تحسین کنم؟
وایدمَن (می‎نشیند): در اصل هیچ خبری نیست. حالا جدی بگو که کراواتم را در ارتباط با برش جلیقه‎ام چطور می‎بینی؟ همساز کردن این دو با کت کار راحتی نبود ... (پائین کتش را لمس می‎کند.) وانگهی من چند نامه هم همراه دارم ... یعنی ... نامه‎های اعتراضی که مایلم در فرصت مناسب آنها را به تو نشان دهم.
شول: خب نشان بده.
وایدمَن: خب بله، حقیقتاً ... زیرا من اینجا هستم ... (به مارتین تعدادی کاغذ می‎دهد).
شول: بده به من. خدا! چه صورتحساب‎های زیادی.
وایدمَن: بله، اما بیشترشان باعث خجالتم نمی‎شوند. مردم کوچک، خیاط بوهِمی با آن زبانِ تا حد مرگ خنده‎دارش و همدردی کردن افسانه‎ایش با ایده‎های من، زن رختشو، عطرفروشان زیبا، آنها منتظرند، زیرا آنها به من محتاجند. اما اخیراً در کلوب ... من نمی‎دانم، چطور اتفاق افتاد. من شرط بسته بودم که سنجاق‎سینه لباس روواتی کوچولو اصل نیست. من واقعاً نمی‎دانستم که او آن را از گراف ترولزکوی هدیه گرفته است. ترولزکوی من را پیش خود خواند، ما قدم زدیم و به عنوان دوست از هم جدا شدیم. اما شرط‎بندی با ستوان از زاوریتس را من باختم و چند هزار بی‎اهمیت باید پرداخت می‎گشت. همانطور که تو می‎بینی من به این خاطر مقداری پول قرض گرفتم، اما این مرد از شرایط من سوءاستفاده می‎کند، و در این وقت من فکر کردم ممکن است که تو ...
شول: من واقعاً هیچ علاقه‎ای به سنجاق‎سینه روواتی ندارم و دوستی مدرسه‎ای خودمان تحت وقفه‎های طولانی چنان صدمه دیده‎اند که فقط می‎توانم به تو توصیه کنم به پدرت مراجعه کنی.
وایدمَن: بله، جریان اینطور است. پیرمرد پس از آخرین مسابقه اسبدوانی واقعاً دیگر نمی‎خواهد به خوبی به آن بپردازد. حتی از من قول شرف گرفته که بطور منظم به مغازه بروم. خوشبختانه قول شرف خانوادگی، در غیر اینصورت نمی‎توانستم حالا آنجا باشم. بنابراین تو نمی‎خواهی؟
شول: نه.
وایدمَن: بنابراین در باره چیز دیگری صحبت کنیم. همسرت کجاست؟ حالش چطور است؟
شول: ممنون، خوب است. (کمی عصبی.) اما زن من چه ربطی به تو دارد؟ او بیرون رفته است و هنوز به خانه بازنگشته و هوا در حال تاریک شدن است. (چراغ گازی روی میز تحریرش را روشن می‎کند.) یا شاید به او برخورد کرده‎ای؟
وایدمَن: متأسفانه نه. مارتین آیا می‎دانی، من فکر می‎کنم که در پشت این زن کوچک خیلی بیشتر از آنچه تو فکر می‎کنی پنهان است.
شول: و من فکر می‎کنم بهتر است که قضاوت را به من واگذار کنی.
وایدمَن: من همیشه از صحبت کردن در حضور او در باره چیزهای به اصطلاح جدی لذت زیادی می‎برم. در حالیکه او کاملاً ساکت و بی‎علاقه آنجا می‎نشیند، بعد با شنیدن کلمه‎ای چشمش می‎درخشد، او لب‎هایش را طوری که انگار می‎خواهد چیزی بگوید باز می‎کند، سپس آن را می‎بندد ... خلاصه، خیلی به او می‎آید.
شول: من با این وجود مایلم از تو خواهش کنم که مشاهدات و مطالعات خود را با زن‎های دیگری بجز همسر من انجام دهی. من همچنین فکر می‌کنم که <قول شرف خانوادگی> باید باعث شود که تو ساعات اداری پدرت را رعایت کنی.
وایدمَن: تو واقعاً دلیلی نداری به من حسادت کنی. من همسر کوچکت را در واقع فقط کاملاً عینی مشاهده کردم، زیرا من فکر می‎کنم که زن‎ها حالا عموماً یک روش کاملاً متغیر می‎پذیرند. آدم باید در نزد بعضی از آن‎ها سیم‎ها را کاملاً متفاوت‎تر از همیشه کوک کند. من به تازگی بر حسب تصادف شبی در خیابان با یک زن کارگر آشنا شدم، من به تو می‎گویم، نه بخاطر به دست آوردنش. من او را واقعاً شایسته به حساب می‎آورم. این به زن یک جذابیت می‎دهد! این کاتارینا گاهی نمی‎خواهد اصلاً از فکرم خارج شود.
شول (به کنار پنجره می‎رود و بی‎تاب به خیابان نگاه می‎کند.): چنین دختران عامی‎ای اغلب گاهی بیشتر از آنچه برای آدم عزیز است دارای احساس عمیق هستند.
وایدمَن: کاتارینا همچنین دارای مغز و یک قضاوت عجیب و حاضرجواب است. چندین بار وقتی نگذاشتم من را از مشایعت کردن براند، البته فقط بیرون در حومه شهر، آنجا من تقریباً فکر می‎کردم که او قادر است از من در باره تمام چیزها و شرایطی که نمی‎توانستند برایش جالب باشند سبقت بگیرد.
شول: او باید یک دوست پسر سوسیالیست داشته باشد.
وایدمَن (تندخو): کاتارینا پوزینگر دوست پسر ندارد، من شرط می‎بندم!
شول: همان اندازه که بر روی سنجاق‎سینه روواتی شرط بستی؟
وایدمَن (تذکر را ناشنیده می‎گیرد): من باید این موضوع را دقیقاً تحقیق کنم، و اگر هم مجبور شوم که دختر را در خانه‎اش ملاقات و از همسایه‎ها بپرسم.
شول: کدام کراوات را در این سفر تحقیقاتی انتخاب خواهی کرد؟
وایدمَن: به نظرم می‎رسد که تو امروز روز خوبی نداری. خداحافظ مارتین.
شول: خداحافظ. (آنها به همدیگر بی‎تفاوت دست می‎دهند. وایدمَن می‎رود.)
آلیس (با عجله و هیجانزده از بیرون به خانه بازمی‎گردد. در حال صحبت کردن کلاه خز، دستکش و ژاکتش را درمی‎آورد): مارتین، من چقدر خوشحالم که تو را می‎بینم، من فکر می‎کردم که تو به هیئت تحریره رفته باشی.
شول: تا زمانیکه تو بیرون بودی نمی‎توانستم این کار را بکنم، تو می‎دانی که بدون یک خداحافظی کوچک راضی نمی‎شوم. اما تو هیجانزده‎ای کوچولو، آیا چیز نامطلوبی برایت اتفاق افتاده؟ هوا تاریک می‎شود. من نمی‎خواهم که تو در غروب تنهائی بیرون بروی.
آلیس: من می‎خواستم قبل از تاریک شدن هوا خانه باشم ... اما ...
شول: آیا کسی جرأت کرد مزاحمت تو شود؟
آلیس: نه، مطمئناً نه ... اما این مهم نیست ... آه مارتین، من فقط می‎خواهم از تو بخاطر چیزی خواهش کنم.
شول: خدا را شکر که داستان‎های شیرین کودکانهُ همسر کوچلویم کسی را به افکار گناهکارانه تحریک نمی‎کند، خواهش تو پذیرفته ...
آلیس: مارتین اینطور صحبت نکن. من در حال حاضر قادر به شوخی کردن نیستم. کار بسیار مهمی بستگی به تحققِ خواهشم دارد.
شول: آلیس عزیز، وقتی می‎شنوم که پرنده کوچولوی نغمه‎سرایِ بامزهُ من ناگهان صداهای جدی خارج می‎سازد احساس کاملاً ترسناکی به من دست می‎دهد.
آلیس: لطفاً صد مارک به من بده.
شول: اوه، صد مارک! برای چه کاری عزیزم؟
آلیس: مارتین، من می‎ترسم که به من بخندی. من ترجیح می‎دهم آن را نگویم. لطفاً به من صد مارک از پولم بده، منظورم از پولی‎ست که پدرم به تو برای من داده است.
شول: طفل نادان، منظورت پول جهیزه است! این پول محکم و مطمئن در بانک گذاشته شده است، من که نمی‎توانم با سه شماره از کمد برایت صد مارک خارج کنم، آنطور که تو به سراغ جعبه صندوق بودجه خانگی‎ات می‎روی و به زن تخم‎مرغ فروش پول می‎پردازی.
آلیس: و من نمی‎توانم اصلاً از پول داشته باشم؟
شول: نه، حداقل بدون رضایت من نه، و اینکه من فقط وقتی رضایت می‎دهم که بدانم برای چه کاری آن را می‎خواهی.
آلیس: مارتین، من فقط می‎خواهم آن را در راه خیر به کار ببرم، می‎خواهم به یک زن فقیر کمک کنم.
شول (با اشاره گذرا به روی کاغذهائی که بر روی میز تحریرش قرار دارند): اینها اما آقایان عاقلی هستند که قوانین را می‎نویسند. زنِ فروتن یک سردبیر نمی‎تواند برای کمک کردن به خانواده‎های فقیر صد مارک خرج کند. و این خوب است که زن کوچولوی من بدون همسر محتاطش نمی‎تواند یک فنیگ هم از حساب برداشت کند. قلب دلسوزت می‎تواند به زودی تو را به نقطه هدف استثمار مردم بی‎وجدان تبدیل کند.
آلیس: اما مردم همیشه می‎گفتند که من یک دختر ثروتمندم و پدر هم در باره پولم صحبت می‎کرد ...
شول: البته، اما حق تصرف پول همراه با شخص کوچولویِ شیرین تو به من واگذار شده است.
آلیس: و حالا باید ناگهان اینطور فقیر باشم که نتوانم به یک زن فقیر هیچ چیز بدهم؟
شول: خانم دکتر شول در باره چنین چیزهائی فکر نکنید، چون شما از آنها چیزی نمی‎فهمید! آیا برایت کافی نیست که تو زن من هستی، که من به تو اسمم را داده‎ام، که تو آنچه لازم است را داری و تا حد معینی حتی آنچه را که مایلی داری؟ که همچنین در غیر اینصورت همه چیز درست پیش می‎رود و تو می‎توانی در میان مردان شرافتمند خود را آسوده‎ خاطر احساس کنی. پدرت و من در امور ضروری مربوط به ازدواج که اما برای تو در اصل می‎توانند بیتفاوت باشند مطابق قانون توافق کرده‎ایم.
آلیس: من هم همین فکر را می‎کردم و فقط جرأت نداشتم که با آن مخالفت کنم، تا اینکه امروز خانم‎ها از این صحبت کردند که زن دارای حقوق نیست.
شول: محض رضای خدا اما حالا به من بگو کجا بودی که با چنین آرزوها و افکاری پیش من برمی‎گردی.
آلیس: من در جلسۀ انجمن زنان مددکار بودم.
شول: و این خاله‎ها چه صحبت می‎کردند؟ آیا پارلمان بازی شد با رئیس، صورت جلسه و رأی تصمیم نهائی؟
آلیس: تو خوب می‎دانی که من تازه مدت کوتاهی‎ست عضو انجمن هستم و فقط در جلسات کمی شرکت کرده‎ام. من به تو اعتراف می‎کنم که بسیاری از چیزها برایم عجیب و غریب و اغلب خیلی خنده‌دار به نظر می‎رسند. اما وقتی هر یک از خانم‎ها بطور بسیار ساده، شفاف و واضح از نیاز و گرفتاری و وظیفهُ کمک کردن صحبت می‎کنند، سپس تمام چیزهای خنده‌دار در برابر چشمانم غرق می‎شوند و من احساس می‎کنم که زن‎ها می‎خواهند کاری بزرگ و خوب انجام دهند.
شول: بله، بله، ممکن است تا حد خاصی اینطور باشد. تا زمانیکه آنها به تقسیم کردن شیر و پوشکِ بچه به انسان‎هایِ نیازمند اکتفا کنند من هیچ مخالفتی با فعالیت پُر بار خانم‎های انجمن ندارم. اما چیزهائی وجود دارند که نباید زن‎ها خود را در آنها مخلوط کنند. برای ما مردان سخت‎کوش با دادخواست‎هایشان کارهای غیرضروری درست کنند، برای مثال غیرممکن است بتوانم این را تایید کنم.
آلیس: بله، ما یک دادخواست به رایشستاگ فرستایم، که در باره‎اش خیلی هم با هیجان صحبت شد و من هم حتی آن را امضاء کردم.
شول (با خنده): خب این اما فوق‎العاده است! من در روزنامه‎ام برای اولین نسخه از قانون مدنی تا آنجا که به قانون خانواده مربوط می‎شود می‎نویسم، من حقوق مردان را که قدمت صدها ساله دارد نمایندگی می‎کنم، و همسر من نامه دادخواستِ به رایشستاگ برای اصلاح پاراگراف‎های قابل تردید را امضاء می‎کند! بنابراین تو نظرات حقوقی متفاوتی با من داری؟
آلیس: من در چنین مواردی اصلاً نظر ندارم. من هیچ چیز از یک کتاب قانون جدید و از قانون حقوق خانواده و این چیزها نمی‎دانستم. ما در مدرسه اصلاً چنین چیزهائی یاد نمی‎گیریم و وقتی در خانه از چنین مواردی صحبت می‎گشت ــ آقایان همیشه دور هم جمع می‎گشتند و آنچه آنها صحبت می‎کردند به نظر من بسیار عالمانه به نظر می‎رسید ــ اگر مامان و یا من به آنها نزدیک می‎گشتیم صحبت‎شان را آگاهانه قطع می‎کردند، طوریکه من فکر می‎کردم حتماً در باره چیزهای بسیار زشتی صحبت می‎کنند، بخصوص وقتی تو قبل از آنکه ما ازدواج کنیم همیشه می‎گفتی که این چیزها برای خانم‎ها مناسب نیستند.
شول: خب، حالا هم همین نظر را دارم.
آلیس: خانم دکتر هلموت اما می‎گفت در قانون چیز‎های زیادی وجود دارد که زنان باید آن را درک کنند تا بتوانند در موارد بسیار متعددی به حقوق‎شان برسند.
شول: که اینطور، که اینطور.
آلیس: برای مثال وقتی زنی پول به ارث می‎برد و می‎خواهد طبق خواسته خود از آن استفاده کند ــ شاید برای آموزش فرزندانش ــ سپس مرد می‎تواند مانع او از این کار شود و پول را برای خود استفاده کند، حتی اگر برخلاف منافع خانواده باشد. این اما بیعدالتی‎ست!
شول: بدون شک چنین چیزهای رخ می‎دهند، اما با این وجود من فکر نمی‎کنم که یک تغییر در قانون آن را عوض کند. در اغلب موارد مرد بنیانگذار و نگهدارنده خانواده است و حق اوست که برای مهمترین مشکلات تصمیم بگیرد.
آلیس: و بعد مارتین، من باید اعتراف کنم که این جریان پول میان مرد و زن اصلاً دلیل نبود که باعث شد نامم را ...
شول: نام من را.
آلیس: ... بر روی کاغذ بنشانم، بلکه ...
شول: چه حکمت دیگری خانم دکتر هلموت در سر کوچکت کاشته است؟
آلیس: ... بلکه یک بیعدالتی خیلی وحشتناک‎تر ... پاراگراف 1589 کتاب قانون جدید.
شول: خب، بنابراین شما خانم‎ها در باره پاراگراف 1589 صحبت کردید. من از خانم دکتر هلموت برای بذر نافرمانی‎ای که در ذهن همسرم می‎کارد بسیار سپاسگزارم. من به زودی شخصاً از او تشکر خواهم کرد. اما در حال حاضر ‎از تو خواهش می‎کنم که ارتباط با این خانم و نشست‎های انجمن را قطع کنی.
آلیس (با هیجانی رو به افزایش): مارتین، یک بار به من بگو که آیا این حقیقت دارد، آیا ممکن است قانونی نوشت که در آن گفته شود پدر با فرزندش خویشاوند نیست؟ مارتین، اگر من روزی مجبور شوم چنین فکر کنم که فرزندمان پدر ندارد، که تو حق داشته باشی بگوئی این زن و کودکش را نمی‎شناسم، زنی که خود را با روح و جسمش به تو بخشیده است ... آه مارتین، تو می‎توانی به من بخندی، بگو آنچه را که زن‎ها گفتند من اشتباه درک کرده‎ام.
شول: من نمی‎توانم به تو بگویم که صحبت زن‎ها را اشتباه فهمیدی. پاراگراف 1589 که تو ذکر می‎کنی باید بدون شک در حقوق خانوادهُ ما گنجانده شود ... اما آنچه تو نمی‎فهمی و همچنین در حال حاضر فعلاً با جوانیت نیاز به درک آن نداری شرایطی هستند که یک چنین پاراگرافی را مطلوب و در واقع ضروری می‎سازند. مجموعه‎ای از روابط زیبا و آرام و ایده‎آل‎های خانوادگی از هم فرو خواهند پاشید یا هرگز پا نخواهند گرفت، اگر هر مردی بخواهد روابطی را که شور و شوق جوانی او را به سمت آنها کشانده است تا آخر دوران سالخوردگی حفظ کند.
آلیس: اما زنی که این شور و شوق جوانی بخاطرش بوده و در آن شور و شوق سهیم گشته و یک کودک که زندگیش را مدیون چنین شور و شوقی است نباید دارای حقوق باشند؟ باید زن و کودک به عنوان گناهکار زندگی کنند، بنابراین شور و شوق گناهکار بوده است و باید اعتراف کند و کفاره پس بدهد، یا اگر شور و شوق به درستی در سینه انسان قرار دارد بنابراین باید پیامدها هم شامل هر دو قسمت، مرد و زن، شود.
شول: خانم دکتر هلموت به تو خوب آموزش داده است. (درِ خانه زده می‎شود.)
آلیس: نه، نه، آنچه را که من همین حالا گفتم خانم دکتر هلموت نگفته است. در راه رفت و برگشت به پیش زن فقیر ــ من باید یک ساعت راه می‎رفتم ــ در این زمان این افکار در سرم می‎چرخیدند. آنها حالا تازه وقتی برای بیان فکرم تلاش می‎کردم برایم شفاف گشتند. همه این چیزها چه وحشتناکند! من را از این تصور وحشتناک آزاد کن. به من بگو که تمام چیزها اینطور نیستند و طور دیگرند، بگو که ظالم نیستید!
شول: من به تو گفتم که به مصلحتِ خوشبختی و آرامش خانوادۀ آن لایه از جامعه که حاملین واقعی تمدن‎اند ...
دختر خدمتکار خانه: یک دختربچۀ گدا آنجاست، و قبول نمی‎کند برود.
شول: فقط بگوئید که من عضو انجمن بر علیه گدایانِ خانگی هستم.
آلیس: نه، نه، ماری، بگذارید کودک داخل شود، من به او گفتم به اینجا بیاید.
دختر خدمتکار خانه (گستاخانه): حیاط تازه تمیز شده است.
آلیس: بعد بگذارید دختر به آشپزخانه برود و به او یک فنجان قهوه و یک بروتشن بدهید.
دختر خدمتکار خانه: قهوه تمام شده است.
آلیس: (با ژستی ناخشنود در حالیکه دختر خدمتکار به دنبالش می‎رفت از در خارج می‎شود. مارتین یک سیگاربرگ روشن می‎کند و آهسته در اتاق به اینسو و آنسو می‎رود. آلیس دوباره با عجله برمی‎گردد): دختر بیچاره تا حد آبی رنگ شدن یخ زده است.
شول: آلیس، حالا به من بگو که تمام این چیزها چه معنی می‎دهد. آیا می‎خواهی شروع کنی ایده‎های بشردوستانه را عملی سازی و انواع بی‎سر و پاها را به خانه بکشانی؟ من با خدمتکارمان احساس مشترکی در باره پاکیزگی دارم و اعصاب بویائی‎ام بسیار عالی تکامل یافته است. بوی مردم فقیر برایم وحشتناک است.
آلیس: اما فقط دلیلش را گوش کن که چرا به دختر گفتم به اینجا بیاید و مطمئنم که تو در همه قسمت‎ها به من حق خواهی داد.
شول (بی‎صبرانه): خوب شروع کن!
آلیس: انجمن زنان مددکار برای خانواده‎هائی که درخواست کمک می‎کنند یک پرسشنامه می‎فرستد. وقتی این پرسشنامه‎ها تکمیل گشته به انجمن فرستاده می‌شوند، در جلسه تصمیم می‎گیرند که چه نوع حمایتی باید برای متقاضی تعیین شود. حالا در این روزها یک خانم به انجمن نامه‎ای می‎نویسد که در آن برای یکی از همسایه‎هایش تقاضای کمک کرده بود. یکی از خانم‎ها که چنین تحقیقاتی را به عهده گرفته بود به دیدار زن در یکی از خیابان‎های دورافتاده بندر می‎رود. خانم بعد از چند روز خبر می‎آورد که زن بسیار بیمار است و ظاهراً در شرایط بسیار فقیرانه‎ای زندگی می‌کند؛ او اما با تأکید خاصی دادن هرگونه اطلاعات در باره خودش را رد می‎کند و می‎گوید که هیچگونه حمایتی را نمی‎پذیرد، و همچنین اینکه نامۀ نوشته شده توسط همسایه به انجمن کاملاً بدون خبر او و بر خلاف اراده‎اش نوشته شده است. هیئت مدیره با این استدلال که نمی‎توان برخلاف خواست زن به او کمک کرد، و احتمالاً زن دارای منبع پشتیبانی‎ای است که مایل به نام بردن از آن نیست، این مورد را تمام شده اعلام می‎کند.
شول: این کار کاملاً درستی است.
آلیس: بله ممکن است درست باشد، اما این ایده که زن بیمار به دلیل خوبِ واقعی ترجیح می‎دهد بجای پر کردن یک پرسشنامه با خانواده خود بدبختی‎شان را تحمل کند، مرا واداشت که پس از جلسه به سمت بندر بروم تا ببینم شاید با نصیحت کردن زن کمک من را بپذیرد.
شول: و او فوری صد مارک تقاضا کرد. در هر حال این عملی‎تر از این بود که شیر و گوشت یا ذغال از انجمن بپذیرد.
آلیس: تو در حق زن ظلم تلخی می‎کنی. اگر تو می‎دیدی و می‎شنیدی که من آنجا چه دیدم و چه شنیدم، بنابراین تو هم طور دیگر فکر می‎کردی و می‎گفتی.
شول: احتمالاً مقداری گرد و خاک، تباهی معمولی، از کار گریزانی و مستی را می‎دیدم، که به نظر من با حساسیت‎های مدرن و بشردوستانه کاهش نمی‎یابند.
آلیس: من در طبقه سوم یک خانه زنی را که می‎جستم یافتم. راه ورود، راه پله که آن بالا شبیه به یک نردبان می‌گشت و بویِ در راهرو چنان وحشتناک بودند که یک ترس عجیب و غریب بر من غلبه کرد. من باید رسماً شجاعت به خرج می‎دادم که آن بالا در را بزنم و با یک داخل شویدِ دو صدائی وارد خانه شوم. یک اتاق کوچک زیر شیروانی را تصور کن که در آن یک تختخواب که بر رویش یک فرد جوان لاغر گشته با چشمان گداخته دراز افتاده است، یک تختخواب کودکانه که در آن یک کودک با لباس نشسته است، یک اجاق که بر رویش یک قابلمه قرار دارد که داخلش لباس پخته می‎گردد، لباس‎های ژنده برای خشک شدن میان اجاق و پنجره بر روی طناب آویزانند و آنچه از هوای قابل تنفس هنوز آنجا است توسط دو زن که هر یک یک کودک بیمار در آغوش دارد مصرف می‎شود، در حالیکه آنها بلند و خشن با بچه‎های بیچاره حرف می‎زنند. من ابتدا اصلاً نمی‎دانستم چه باید بگویم. من خود را با روبرو شدن با این فقر فلج احساس می‎کردم.
شول: خانم عزیز، تو شاعرانه می‎شوی.
آلیس: آنچه را که من ابتدا پس از پوزش خواهی بخاطر نفوذ کردنم به منزل مردم غریبه گفتم به یاد ندارم. هر دو زن به زودی بسیار فصیح می‎شوند، در حالیکه فرد بیمار ساکت و تقریباً خصمانه خیره نگاه می‎کرد. به تدریج توسط یکی از زن‎ها، همان کسی که برای انجمن نامه نوشته بود، متوجه شدم که زنِ بیمار دوزندهُ یک لباس فروش بوده است و اینکه بیماری پستان دارد. او نمی‎تواند کار کند، اجاره خانه‎اش عقب افتاده است، نانوا دیگر نمی‎خواست نسیه بدهد، و زن چنان کله‎شق است که نمی‎خواهد هیچگونه پشتیبانی را قبول کند. من متوجه شدم که زن بیمار می‎خواهد صحبت کند، اما حملهُ یک سرفه وحشتناک مانع او می‎گشت. من از در خارج شدم، یکی از همسایه به دنبالم آمد و هنوز برایم چیزهای زیادی تعریف کرد که از آنها من فقط وحشتناکترین‎شان را به خاطر سپرده‎ام؛ زن هیچ همسری و کودک هیچ پدری ندارد! ...
شول: خب بله، کودک یک فرزندِ نامشروع است. این اغلب اتفاق می‎افتد. چرا از آن به من می‎گوئی؟ اینها چیزهای ناخوشایندی هستند که آدم دوست ندارد از آنها صحبت کند و بشنود، تو نباید ذهن خود را با آنها مسموم سازی و اجازه سرقت شادی‎ات را بدهی. شادی کودکانه تو تنها چیزی‎ست که حال من را در زندگی پر کارم خوش می‎سازد. آدم نباید به چیزهائی که نمی‎تواند تغییر دهد فکر کند.
آلیس: من خوب می‎دانم که نمی‎توانم به همه انسان‎ها کمک کنم. اما وقتی به یک مورد برخورد می‎کنم، جائی که امکان کمک کردن است، جائی که مانند این مورد نیاز زیادی به کمک است، در این وقت اما این وظیفه من است که کمک کنم. به این دلیل گذاشتم دختر یکی از آن زن‎ها به اینجا بیاید. من می‎خواهم برای زن بیمار مقداری پول بفرستم تا حداقل امروز از آزاردهنده‎ترین نگرانی خلاص شود و بتواند مقداری مواد غذائی بخرد. اجاره عقب افتاده چهل و سه مارک است، نانوا هجده مارک می‎گیرد، داروخانه دو مارک و پنجاه فنیگ ...
شول: آیا مگر آنها بیمه درمانی ندارند؟
آلیس: من این را نمی‎دانم.
شول: حالا می‎بینی که تو چه بد اطلاع داری و چه آسان می‎توانی فریب بخوری. من می‎بینم برای آرام ساختن قلب تو باید جریان را در دست بگیرم.
آلیس (سرزنده و خوشحال گشته): مارتین، من می‎دانستم که تو خوب هستی. می‎خواهیم چکار کنیم؟ چه مقدار می‎خواهیم بدهیم؟
شول: فعلاً هیچی. چنین چیزهائی باید در کمال خونسردی اساسی تحقیق شوند. من باید حالا به هیئت تحریه بروم. در روز زیبای بعد با هم یک پیاده‎روی به سمت بندر می‎کنیم و تو من را پیش خانم فقیرت هدایت می‎کنی. آیا حالا از من راضی هستی؟ آیا نمی‎خواهی به من بوس بدهی؟ خب، پس من یک بوس برای خودم می‎گیرم! (او را می‎بوسد و می‎رود.)
آلیس: در روز زیبای بعد! و تا آن زمان؟ (او به سمت یک کمد کوچک می‎رود و یک جعبه فلزی خارج می‎سازد) همه پولی که می‎توانم داشته باشم بیست و پنج مارک است! بهتر از هیچ چیز. مارتین باید فردا با من به آنجا برود. (پول را در یک تکه کاغذ می‎پیچد و به آشپزخانه می‎رود.
دختر خدمتکار خانه (از میان درِ میانی داخل می‎شود، به یکی از اتاق‎های مجاور می‎رود و با یک ژاکت در دست بازمی‎گردد): ژاکت بهتر از مردم گدا مناسب من بود. اما امروز به مادام نمی‎شود چیزی گفت. به نظر می‎رسد که با پای چپ از خواب بیدار شده باشد. او کوتاه دستور می‎دهد و طوری دیده می‎شود که انگار به اندازه یک سر رشد کرده است.

پرده سوم.
(صحنه نمایش فضای زیر شیروانی یک خانه کوچک را نشان می‎دهد و طوری تقسیم شده است که آدم در سمت راست اتاق کوچکی را می‎بیند که از آن یک درب کوتاه به راهرو وصل می‎شود. یک راه‎پله باریکِ نردبانی شکل طوری به راهرو منتهی می‎گردد که به سختی می‎شود به بالا صعود کرد. دیوارهای کج. در سمت چپ یک پنجره سقفی؛ جعبه‎ها، اجناس و وسائل کهنه خانگی در اطراف قرار دارند. طناب‎های لباس چپ و راست بسته شده‎اند. در کنار در یک سبد با رخت‎های شسته شده قرار دارد. در اتاق انباریِ کنار دیوار در زیر پنجرۀ سقف یک تختخواب بزرگ و یک تختخواب کوچک گذاشته شده است. در کنار در یک کمد و در وسط اتاق یک اجاق آهنی قرار دارد که همزمان وسیله غذاپزی‎ست و یک لوله دراز گسترده دارد. چرخ‎خیاطی، یک میز کوچک با تعدادی بشقاب و فنجان، یک چراغ کوچک نفتی، یک قطعه نان بریده شده. در کنار پایه‎های تختخواب یک چمدان کوچک. تختخواب بدون ملافه است. تخت فنری است. سوزانه لاغر گشته در وسط اتاق نزدیک اجاق در یک صندلی راحتی چرمی کهنه نشسته و صورتش را به سمت در چرخانده است. پرستار کلارا تختخواب را صاف می‎کند و در حال نظم دادن در اتاق به اینسو و آنسو می‎رود. کاتارینا در کنار اجاق ایستاده است. یکی از همسایگان با یک بچه در آغوش و یک بچه که دامنش را در دست گرفته است داخل می‎شود. مارتا در گوشه اتاق بازی می‎کند).
همسایه (پرچانه): می‎بینید خانم همسایه که چطور در برابر پرستار کلارا مقاومت می‌کردید، و حالا مانند یک شاهزاده خانم آنجا نشسته‎اید و می‎توانید خیلی بهتر نفس بکشید. من همیشه این را می‎گویم که خدای عزیز خدایِ خوبی است. آدم حالا فکر می‎کند که او پوزینگر پیر را فقط به این خاطر پیش خود خوانده است تا شما بتوانید حالا در صندلی او بنشینید و کاتارینا بتواند از شما مراقبت کند. درست می‎گم، بله؟!
خواهر کلارا (زن را به آرامی با فشار از در بیرون می‎فرستد): ساکت، ساکت، خانم همسایه. خانم سوزانه باید حالا آرامش کامل داشته باشد و بخوابد، در غیر اینصورت دوباره دچار حمله سرفه می‎شود.
سوزانه (آهسته): از شما متشکرم، پرستار کلارا.
پرستار کلارا: خانم سوزانه، فقط آرام بمانید. من امشب دوباره می‎آیم و بعد خواهیم دید که آیا شما در تختخواب بهتر می‎خوابید یا بر روی صندلی راحتی. (به پشت صندلی راحتی می‎رود و به کاتارینا اشاره می‎کند تا بدون آنکه زن بیمار آن را ببیند به او تعدادی تخم‎مرغ و یک بطری شیر از زنبیلش بدهد. سوزانه با چشمان بسته به پشتی صندلی تکیه داده است. پرستار کلارا خود را برای رفتن آماده می‎سازد.)
کاتارینا (زمزمه‎کنان): پرستار کلارا، آیا حال او واقعاً خیلی بد است؟ (پرستار قاطعانه سر تکان می‎دهد.) من می‎دانستم که او نمی‎تواند بخاطر اقامت در زندان برای روزهای بیشتری زنده بماند. سه ماه بدون نور و هوا ... و کودکش را نبیند و وقاحت و بیعدالتی. (دستش را مشت می‎کند.)
پرستار کلارا: ساکت، ساکت. از بیعدالتی اجازه ندارید صحبت کنید. در حقیقت این قابل توضیح و انسانی است که چگونه خانم سوزانه مجبور گشت بنا به تعریفِ نظم بورژوایی مرتکب یک جرم شود. اما موعظه کردن نافرمانی یک جرم است که باید مجازات شود تا به این وسیله هر چیز خوبی در جهان نابود نشود.
کاتارینا (با صدای بلندتر): آیا ستم کردن بر ضعفا و بهره‎کشی از آنها جرم نیست؟
پرستار کلارا: ساکت، ساکت، به خاطر خدا. دیگر هیچ کلمه‎ای که بتواند بیمار را به هیجان آورد نگوئید.
کاتارینا (با صدای خفه): پرستار، به من صادقانه بگوئید، من می‎توانم آنچه را باید بشود تحمل کنم، چه مدت می‎تواند زندگی کند؟
پرستار کلارا: شاید چند روز ... شاید هم فقط چند ساعت. من شب دوباره برمی‎گردم.
کاتارینا: اجازه دارم جرأت کنم حالا بروم و کارم را تحویل بدهم؟ ما به پول نیاز داریم و من نمی‎خواهم امروز دیرتر از خانه خارج شوم. چندین شب است که یکی از این مردان آلامد دنبالم می‎افتد، و من امروز کمتر از همیشه در حالتی هستم که بتوانم به صحبت‎های احمقانه‎اش گوش دهم.
پرستار کلارا: بیمار احتمالاً تا چند ساعت بعدی هیچ چیز لازم ندارد. او از ضعف خوابیده است. خداحافظ.
(آدم او را می‎بیند که از میان راهرو می‎گذرد و با احتیاط از پله‎ها پائین می‎رود.)
کاتارینا (یک پارچه به دور سر می‎بندد و یک پاکت بزرگ در بغل می‎گیرد): مارتا، من می‎روم کارم را تحویل دهم. مراقب باش وقتی مادرت چیزی می‎خواهد. (از در آهسته خارج می‎شود، سبد با رخت‎های شسته را کنار در می‎بیند.) حالا پرستار کلارا حتی رخت‎ها را هم شسته است! (پاکت را به کناری می‎گذارد و رخت‎ها را برای خشک شدن طوری آویزان می‎کند که یک گوشه کوچک در کنار پنجره را می‎پوشاند.)
سوزانه (آهسته در اتاق صدا می‎زند): مارتا. (کودک به سوی مادر می‎رود) مارتا، آیا همیشه دختر خوبی خواهی بود، حتی اگر مادر آنجا نباشد؟
مارتا: من دوست ندارم که تو را پلیس دوباره با خود ببرد. (خود را به مادر می‎چسباند.)
سوزانه: مارتا، تو یک دختر بسیار منطقی هستی، به من قول بده که تو هرگز بیعدالتی نخواهی کرد ... و همچنین هرگز ظلم را تحمل نخواهی کرد.
مارتا: مادر، من می‎خواهم همیشه دختر خوبی باشم.
سوزانه خود را به پشتی صندلی تکیه می‎دهد، کودک در کنار پاهایش نشسته باقی می‎ماند.
در حالیکه کاتارینا هنوز با آویزان کردن رخت‎ها مشغول است، وایدمَن در حال سکندری خوردن در یک بارانی سیاه بر روی پله ظاهر می‎شود.
کاتارینا (کمی به وحشت می‎افتد، اما آرامشش را از دست نمی‎دهد): چه چیزی باعث آمدن شما به اینجا شده است؟
وایدمَن: کاتارینای کوچولو، رسیدن به شما کار آسانی نبود. خب، من امیدوارم که شما این را تصدیق کنید و به من خوشامد بگوئید ...
کاتارینا: خب شما می‎توانستید بجای بالا آمدن آن پائین بمانید. من حتی اصلاً نمی‎توانم تصور کنم که شما اینجا چه می‎خواهید. آنجا در اتاق یک زن بسیار بیمار در بستر بیماری افتاده است و من برای شما هیچ وقت ندارم. (پاکت را برمی‎دارد و می‎خواهد از پله‎ها پائین برود.)
وایدمَن (با ژست سمجانه‎ای راه را بر او سد می‎کند): نه، کاتارینای کوچولو! ما اینطور شرط‎بندی نکردیم. حالا که من واقعاً با خطر جانی به اینجا صعود کرده‎ام، بنابراین پاداشی را که سزاوارش هستم می‎خواهم.
کاتارینا: اگر شما فوری راه را باز نکنید، آنچه را که مستحقش هستید به دست خواهید آورد.
وایدمَن (در حال باز کردن راه): چرا چنین خشن، کاتارینای کوچولو؟ آیا نمی‎توانم با دوست پسرت رقابت کنم؟
کاتارینا: من دوست پسر ندارم و همچنین هیچ دوست پسری نمی‎خواهم.
وایدمَن: من هم با دست خالی نیامده‎ام. (دست داخل جیب می‎کند) بفرما، یک قلب کوچک طلائی برای قلب کوچولوی من.
کاتارینا: چرندگوئی احمقانه! بگذارید من بروم.
وایدمَن (سمجانه و عجول): کاتارینا، فقط گوش کنید. من پس از طی کردن این مسافت طولانی و این راه‎پله مناسب مرغ‎ها فقط به این خاطر به اینجا آمده‎ام که شما را شخصاً امشب دعوت کنم. بعد می‎توانم به شما بهتر ثابت کنم که چقدر دوست‎تان دارم.
(کاتارینا در حال خنده تمسخرآمیز به وایدمَن نگاه می‎کند.)
وایدمَن: امشب تو به اتاق مجردی من می‎آئی، آنجا را هیچکس نمی‎شناسد، و آنجا با هم می‎نشینیم و گپ می‎زنیم، و تو مانند یک بانوی خوب چای دم می‎کنی، و ما چای می‎نوشیم و گپ می‎زنیم ... و (از راه‌پله صدای صحبت کردن شنیده می‎شود) به نظرم می‎رسد کسی می‎آید!
کاتارینا (بیتفاوت): ممکن است. البته نمی‎دانم چه کسی.
شول (از پائین): ممکن است تحول انسانی تو بر روی این پله‎ها برای ما گران تمام شود.
آلیس (ظاهر می‎شود، آهسته و با لمس کردن دیوار بالا می‎آید): مارتین، من از جلو می‎روم تا زن بخاطر مهمان وحشت نکند. او من را قبلاً دیده است.
وایدمَن (وقتی آلیس را می‎بیند وحشت‎زده می‎شود): همسر مارتین! (او خود را سریع در پشت رخت‎ها در گوشه پنجره مخفی می‎سازد.)
کاتارینا توقف می‎کند. آلیس او را نمی‎بیند. شول هم با یک سیگاربرگ روشن در دست ظاهر می‎شود.
آلیس: مارتین، تو که نمی‎خواهی در اتاق یک زن سخت بیمار سیگار بکشی؟
شول: این البته یک گیاه خوب است که من مخصوصاً برای تسکین دادنم روشن کرده‎ام، اما عزیزم چون تو مایلی بنابراین به دنبال محلی می‎گردم که بتوانم بدون آنکه این آلونک آتش بگیرد آن را جائی بگذارم.
(کاتارینا آهسته وارد اتاق می‎شود. چون زن بیمار با چشمان بسته آنجا نشسته است بنابراین در کنار در می‎ایستد. مارتا انگشتش را بر روی لب قرار می‎دهد.) (شول برای گذاشتن سیگاربرگ به دنبال محل مناسبی می‎گردد، متوجه کاتارینا می‎شود.)
کاتارینا: سیگار برگ را فقط بر روی کناره سقف مقابل پنجره بگذارید، آنجا نمی‎تواند هیچ اتفاقی بیفتد. (او به گوشه‎ای اشاره می‎کند که وایدمَن مخفی شده است.)
شول (به پشت رخت‎ها می‎رود): آلکس، تو اینجا؟
وایدمَن: من هم می‎توانستم این سؤال را از تو بپرسم (طعنه‎آمیز) و آن هم همراه با همسرت در یک چنین خانه‎ای!
کاتارینا: در مورد خانه و ساکنینش هیچ چیز بجز آنچه شما داخل می‎آورید ناصاف نیست.
شول: این احتمالاً کاتارینای معروف شماست، اما به نظر می‎رسد که هنوز کاملاً رام نشده باشد.
وایدمَن (خیلی سریع صحبت می‎کند): کاتارینای من؟ بله، یعنی نه. مارتین، من فقط از تو یک خواهش دارم، به همسرت نگو که من اینجا بودم! آبرویم می‎تواند در چشمانش از بین برود، و تو می‎دانی که قضاوتش چقدر برایم مهم است. من یک بار دیگر به تو خواهم گفت که چرا به اینجا آمده‎ام. اما حالا باید به سر کار برگردم، به پدرم قول شرف داده‎ام. (با سرعت از پله‎ها پائین می‎رود.)
کاتارینا (پشت سر او فریاد می‎زند): بزدل حقه‎باز!
شول: اینجا اما زن فقیری زندگی می‎کند که حمایت انجمن زنان مددکار را رد کرد؟
کاتارینا: بله.
شول: آیا شما برای او به انجمن نامه نوشتید؟
کاتارینا: نه.
(شول بدون مراعاتِ سکوت داخل اتاق می‎شود، کاتارینا به دنبال او می‎رود.)
سوزانه (از چُرت زدن بیدار می‎شود، برای یک لحظه به شول خیره می‎شود): مارتین، مارتین، عاقبت آمدی ... آمدی برای کودکت حقش را بیاوری! (بی‎روح به عقب فرو می‎رود.)
آلیس: مارتین، به خاطر خدا، آیا این زن را می‎شناسی ... کودک را؟؟!
شول (مشوش): من ... من او را می‎شناسم ... من او را زمانی می‎شناختم. آلیس برو، برو پائین منتظر من باش ... من فوری می‎آیم ... من فقط می‎خواهم ...
آلیس (خود را بر روی زن در حال مرگ خم می‎سازد): خانم هِلفریش، صدایم را می‎شنوید! من از رنج‎های وحشتناکی که شما برده‎اید هیچ چیز نمی‎دانستم. اما باورم کنید، من به جان فرزندم قسم می‎خورم که کودک شما را پیش خود ببرم ...
کاتارینا (خود را مصمم نزدیک می‎سازد): نه، شما این کار را نخواهید کرد. کودکِ سوزانه هِلفریش سهم میراث من است، من او را طوری پرورش می‎دهم که دشمن دشمنانش شود. (خود را با کودک پیش پای سوزانه می‎اندازد.) سوزانه، سوزانهُ بیچاره! (آلیس بی‎حرکت دیده می‎شود و به اطراف خیره نگاه می‎کند.)
شول (در آمیزه‎ای از شرم و خشم می‎خواهد بازوی او را بگیرد): آلیس، بگذار برویم. من می‎خواهم ببینم چه می‎توانم بکنم. دیرتر ... فردا ...
آلیس (خود را از لمس کردن او خلاص می‎کند): مارتین، من باید با تو بروم. و تو فکر می‎کنی پس از آنچه من حالا متوجه شده‎ام می‎تواند بین ما همه چیز آنطور که بود باقی بماند؟ نه. من با تو می‎روم، اما تا آن حد که وظیفهُ مادر فرزندمان بودن به آن دستور می‎دهد، و به این خاطر که دخترم را از دچار شدن به سرنوشتم نجات دهم. من دیگر زن تو نیستم ... این حق زنانه من است. (او شول را قدرتمندانه پس می‎زند و تنها به سمت در می‎رود.)
(پرده می‎افتد.)