خاکسپاری یک انسان نادر.

اجازه بدهید از فضایل بی‎مانند یک مرد صحبت کنم که خاکسترش در زیر این سنگ سرد به خواب رفته است. من او را می‎شناختم و آنچه را که حالا در باره او خواهم گفت خودم از دوستی با او تجربه کرده‎ام. فضایلی که بیشترین پیرایش را به انسان‎ها می‎بخشند در او به عالی‎ترین شکلی پرورش یافته و عادات ناشایستی که تقریباً تمام انسان‎ها بیشتر یا کمتر خود را به آنها تسلیم می‎سازند حداکثر برایش نامی آشنا بودند. او هرگز چاپلوسی کسی را نکرد و به چاپلوسی دیگران بی‎توجه بود. هیچ کلمه دروغی هرگز از لبانش خارج نگشت و به سخنان بدخواهانه احمق‎ها هرگز گوش نداد. او هرگز همنوعانش را با وعده‎های پوچ نفریفت و خودستائی بیهوده دیگران راه به گوشش نیافت. برای آگاهی از اسرار دیگران نه هرگز استراق سمع کرد و نه آنها را بدخواهانه و بی‎پروا فاش ساخت. او راه خود را می‎رفت، برایش بی‎اهمیت بود چه کسی و چه چیزی در باره او می‎گویند و ریاکارترین و منفورترین منافق هم نمی‌تواند ادعا کند که هرگز در نزد او گوش شنوا یافته است. او ضعف‎هایش را با کلمات زیبا نپوشاند و با لاف زدن در باره ویژگی‎هایش بیگانه بود. هرگز اجازه نداد که خشم حتی در هنگام شدیدترین شکلش او را به بیان ناشایست وادارد و وقتی کسی قصد داشت دوستانش را از قلب و احترام او جدا سازد در برابرش ناشنوا باقی می‎ماند. با اینکه دچار بزرگ‎ترین درد نقرس بود که او را متأسفانه خیلی زود از بشریت دزدید، اما با یک هجا هم شکنجه‎ای را که توسط این بیماری می‎کشید آشکار نساخت. و بنابراین در سکوت نزدیک گشتن مرگ را مشاهده کرد و در سکوت هم به یک جهان بهتر و زیباتر رفت. و این مرد نجیب که فضیلت‎های بزرگش را من در اینجا ذکر کردم اما یک نقص بزرگ هم داشت؛ او متأسفانه ــ کر و لال بود.

شکمو.

         
   توجه           توجه
رفت و برگشت به بهشت با نازلترین قیمت. 
آیا هنوز جوانید اما مایلید قبل از مرگ از بهشت دیدار کنید؟ تورهای روزانه ما شما را با تمام گوشه و کنارهای بهشت آشنا می‎سازد.
آیا به سنی رسیده‎اید که عزرائیل را هر روزه بر بالای سر خود در پرواز می‎بینید و نگران محل مناسبی در بهشت هستید؟ همکاران مجرب ما برای رزرو کردن هر گوشه از بهشت در خدمت شما عزیزان هستند.
آیا در روی زمین گناه بسیار کرده‎اید (آقایان و خانم‎های مرتکب به قتل و غارت نگران نباشند، وکلای ما در سال قبل موفق شده‎اند حکم بیگناهی یک میلیون قاتل را از دادگاه عدل دریافت کرده و قبل از مردنِ این افراد رفتن به بهشت را برایشان ممکن سازند.) و نگرانید شما را به جهنم ببرند؟ آسوده خاطر باشید. وکلای ما تعداد هزار گناه را که مانع ورود به بهشت می‎گردند به چالش کشیده و قانونگذارانِ بهشت را قانع ساخته‎اند که این جرم‎ها دیگر در روی زمین گناه به حساب نمی‎آیند و بنابراین فاقد ارزش قانونی‎اند. و اما این هزار گناه قدیمی از این قرارند: 1ـ کور کردن چشمِ چپ 2ـ شکاندن کمتر از ده دندان 3ـ فرو کردن مداد نوک شکسته داخل سر (وکلای ما برای مدادهای نوک تیز نیز مشغول بحث با قانونگذاران هستند.) 4ـ کر شدن فقط یک گوش در اثر سیلی 5ـ قطع دست راست از بالای آرنج 6ـ قطع پا تا قوزک 7ـ کندن دانه دانه موی ریش و سیبیل مردها و موی ابروی راست بانوان 8ـ زدن باطوم به سر و صورت، در صورتیکه مضروب خودش شفاهاً درخواست خوردن باطوم کرده باشد، و نهصد و نود و دو گناه بزرگ و کوچک دیگر.
آیا بیش از ده هزار نفر را قتل عام کرده‎اید و مرددید که به بهشت خواهید رفت یا نه؟ نگران نباشید، ربات‎های ساخت مؤسسه ما یک مو هم با شما تفاوت نخواهند داشت و شرکت مسافربری ما بهشت رفتن شما را ضمانت می‎کند. ما سال‎هاست که ربات‎های ساخت مؤسسه خود را بجای مشتریان‎مان به جهنم می‎فرستیم بدون آنکه مأمورین جهنم تا حال از این موضوع بوئی برده باشند. ما برای شما قاتلین عزیز در مطمئن‎ترین نقاط خوش آب و هوای بهشت محل‎هائی را در نظر گرفته‎ایم که پای هیچیک از فرشته‎ها هم به آنجا نرسیده است و شما می‎توانید با اطمینان خاطر مانند بقیه آدم‎های بیگناه از بودن در بهشت لذت ببرید.
آیا در عمرتان هیچ گناهی نکرده‎اید اما فکر می‎کنید چون بدشانسید به جهنم فرستاده خواهید گشت؟ آیا بهشت و جهنم برایتان یکیست؟ هرچه می‎خواهید باشید، برای شرکت ما همه با هم برابرند. شرکت مسافربری <هفت آسمان> شما را صرفنظر از اینکه به کدام کیش و آئین و مذهب و فرقه تعلق داشته باشید با نازلترین قیمت به هر کجای بهشت که مایلید می‎برد. یک گیلاس شامپاین و یک بازدید دو ساعته در بهشت با راهنمائی فرشتگانِ زیبا انتظار شما مشتری عزیز را می‎کشند.
***
با خشمی ساختگی که کمی مسخره به نظر می‎آمد می‎گوید: شارلاتان، یک کمپرسی باید جلوش برونه و شکمشو به دنبال خودش بکشه! مردیکه در حالیکه از سیری داره می‎ترکه و غذای خورده شده از دهن گشاد و چشم و گوشش داره بیرون می‎زنه می‎شینه جلوی دوربین و برای ما از مردم گرسنه صحبت می‎کنه! از اینکه پول نداره تا بهشون کمک کنه اشگ می‎ریزه! از اینکه کسی بهش کمک مالی نمی‎کنه تا بتونه این کمک‎ها رو به مردم برسونه شکایت می‎کنه! این شکم‎پرستِ پست فقط می‎خواد من و تو رو رنگ کنه و پولِ ریختن غذا داخل خندق بلاشو از من و تو تلکه کنه! امیدوارم که جلوی دوربین بترکی شارلاتان تا لنزِ دوربینت نجس بشه!
بعد انگار که آخرین حرفش را قبل از اعدام بر زبان رانده باشد نفس عمیقی می‎کشد و سبکبار خود را کنارم می‎نشاند.
***
وقتی کوروش به خوابم آمد. (قسمت دوم)
کوروش پس از پایان حرفش به من نگاه می‎کند و منتظر پاسخم می‎ماند. در این لحظه گفته‎های او دوباره در گوشم طنین می‌اندازد: "نترس! من برای کشتن تو و غارت اتاقت نیومدم، من در کمال صلح به خوابت اومدم، اومدم بهت بگم این اتاق از این به بعد مال منه، البته تو هم می‎تونی در یک گوشه اتاق بچری و هر کاری که دوست داری بکنی، البته تهیه خوراک و پختن غذا با توست، چون من که خودت می‎دونی از این کارها نکردم و بلد نیستم! تهیه توتون برای قلیون هم وظیفه توست، من تو این اتاق تا وقتی که دلم بخواد می‎مونم و تو هم تا وقتی من اینجا هستم نباید هیچکدوم از حقوق بشر رو زیر پا بذاری، وگرنه عصبانی می‎شم، و بعد مجبور می‎شم بهت بگم که نباید دیگه از این کارا بکنی! قبوله؟ اگه قول می‎دی بزن قدش!"

من به رقص شعله شمع روی میز خیره شده بودم و همزمان به گفته های او فکر می‎کردم. یک احساس به من می‎گفت که طرف اشتباهی به خواب من آمده است، اما چون دیگر کار از کار گذشته و جا و مکان دیگری ندارد و مجبور است اینجا پیش من در رویایم بماند بنابراین برای محکم کاری می‎خواهد از شهرتش استفاده کند تا من با ماندنش مخالفت نکنم. و چون مغرور است بجای آنکه خواهش کند و بپرسد که آیا می‎تواند مدتی پیش من بماند چاره‎ای ندیده بجز آنکه بگوید <این اتاق از این به بعد مال منه>. اما چون من نه اهل پخت و پز هستم و نه قلیان در اتاق دارم، بنابراین می‎توانستم امیدوار باشم که او بخاطر فقدان این دو جنس فکر ماندن طولانی در پیش من و قناری‎هایم را از سر به در کند و مجبور شود به دنبال رویای دیگری بگردد. اما در هر صورت شرط مهمان‎نوازی قانعم ساخت که به او قول بدهم در مدت اقامتش در اتاقم هیچکدام از حقوق بشر را زیر پا نخواهم گذارد!

از آنجا که تصویر خوشایندی از درس تاریخ در ذهن من نقش نبسته است، و فقط جنگ و فتح کشورها و قتل و فروش برده و تقسیم غنائم در ذهنم جای دارند، و در دوران دبستان و دبیرستان هم در درس تاریخ بجز تاریخ تولد و مرگ پادشاهان، تعداد فرزندانشان، تاریخ ایجاد یک سلسله پادشاهی و تاریخ انقراضش توسط یک سردارِ دیگر و گاهی هم نام زنان و فرزندان پادشاهان چیز بیشتری یاد نگرفته بودم بنابراین برای اطمینان از اینکه او پادشاه خوبی بوده است یا نه با کنجکاوی از او می‎پرسم: "یعنی می‎خوای بگی که تو در عمرت هیچکس رو نکشتی؟"
کوروش با تعجب نگاهی به من می‎اندازد و با دلخوری می‎گوید: نه جون تو، فکر نکنی الکی جون تو رو قسم می‎خورم! جونت برام عزیزه، وگرنه هرگز نمی‎اومدم به خوابت. می‎خوای باور کن می‎خوای باور نکن، برای من مهم نیست، من حتی تو عمرم سر یک مرغ رو هم نبریدم.
من به شوخی می‎گویم: سر خروس رو هم نبریدی؟
کوروش طوریکه انگار از این شوخی بدش نیامده است می‎گوید: "ای بابا من چی می‎گم تو چی می‎گی! من وقتی جسد می‎بینم، می‎خواد جسد حیوون باشه یا جسد انسان، از ناراحتی دو/سه روز مثل مار به خودم می‎پیچم. من در تمام مدت عمرم حتی یک تیکه کوچک گوشت هم نخوردم چه برسه بخوام سر مرغ و خروس رو ببرم و با جسدشون فسنجون درست کنم. تا حالا اینو برای کسی تعریف نکرده بودم ولی به تو می‎گم؛ من و بودا خیلی رفیق بودیم و هر موقع فرصت می‎کردیم با هم قدم می‎زدیم و گفتگو می‎کردیم، من یه روز از اینکه بودا جلوی چشمم یک میمون زبون بسته رو کشت و کباب کرد خیلی ناراحت شدم، موقع خداحافظی بهش گفتم: <ببین، اگه بخوای از این به بعد گوشت بخوری دوستیمون بهم می‎خوره!>. اون بیچاره هم از علاقه‌ای که به دوستیمون داشت دیگه نه گوشت خورد و نه ماهی! اما فقط به این شرط که من  هم دیگه دروغ نگم. بعد زدیم قدش و اون دیگه گوشت نخورد و من هم دستور دادم با میخ روی گِل بنویسن: <خدایا دروغ را از سرزمینم دور کن.>"
من با تعجب می‎پرسم: "چرا نگفتی دروغ رو از تو دور کنه؟"
کوروش سینه‎اش را صاف می‎کند و انگار که قصد دکلمه کردن داشته باشد می‎گوید: "چه خوش گفت اشینتنِ ــ منظورش انیشتن بود ــ نامدار، که گر دور شود دروغ از وطن از تو هم دور باد."
من که  غافلگیر شده بودم با تعجب می‎گویم: "به به! شاعر هم که هستی!"
کوروش با خجالتی ساختگی می‎گوید: "ریا نباشه گاهی یه چیزائی می‎سرائیم!"
بعد به چشم‎هایش حالتی نوستالژی می‎دهد و می‎گوید: "باید بودی و می‎دیدی که برده‎ها وقتی دستور آزادیشون رو دادم چقدر خوشحال شدن، البته من خودم مثل شماها که نوکر و کلفت تو خونه‎هاتون دارین تو کاخ چند نفری رو داشتم که به من خدمت می‎کردن. ولی نباید فراموش کنی که فقط هشت ساعت در روز کار می‎کردن و بعد از ده سال بازنشسته می‎شدن و به اندازه حقوق رئیس جمهور شما حقوق بازنشستگی دریافت می‎کردن."
من به خودم می‎گویم: "چه شاه خوبی، به این می‎گن پادشاه و نه به شاه اسپانیا که چون نتونست حقوق خدمتکاراشو پرداخت کنه مجبور شد از پادشاهی استعفا بده." و برای اینکه بگم خیلی قبولش دارم از او می‎پرسم: "کوروش راستشو بگو، اگه می‎تونستی راضی می‎شدی بیای شاه مردم ما بشی؟"
کورش چشمانش حالت غمزه به خود می‎گیرد و می‎گوید: "آیا مردم اینجا راستگو هستن؟ تو می‎دونی که من فقط پادشاه مردم راستگو می‎شم."
من بلافاصله بدون لحظه‎ای مکث می‎گویم: "مردم ما اصلاً نمی‎دونن دروغ چیه، یعنی این کلمه را اصلاً نمی‎شناسن، این کلمه تا حالا تو هیچکدوم از کتابای ما نیومده، و اگر هم گاهی در روز اول ماه آپریل یا سیزده‎ بدر این کلمه تصادفاً به گوش بعضی‎ها بخوره فکر می‎کنن گوینده اشتباه لپی کرده و منظورش همون دوغ خودمون بوده!"
با این حرف ناگهان کوروش یاد دوران خوش گذشته‎اش می‎افتد، آه عمیقی می‎کشد و می‎گوید: "باید بودی و می‎دیدی که وقتی دستور دادم به زن‎های حامله حقوق ماهیانه پرداخت بشه چه خوشحالی‎ای تو چشماشون موج می‎زد. وقتی این خبر به گوش زن‎های بابل رسید دسته دسته برای به دنیا آوردن بچه‎هاشون میومدن سرزمین ما تا فرزنداشون تو کشور ما رشد کنن و تربیت بشن. البته بعضی از زن‎های بابلی فقط برای گرفتن حقوق ماهیانه به دروغ می‎گفتن که حامله‎ان. و وقتی مأمورای ما بهشون می‎گفتن که شکمتون کوچیکه و حامله نیستین، می‎گفتن: "اوا، مگه اندازه بچه یک ماهه چقدره که شکمم نشون بده حامله‎ام!" و بنابراین مأمور مجبور می‎شد بگه: "حرف حق جواب نداره!" و به این ترتیب زن‎هائی هم که حامله نبودن از این امتیاز بهره می‎بردن. تحصیل هم رایگان بود، مردم به اندازه‎ای سالم زندگی می‎کردن که ما اصلاً به دکتر و بیمارستان و دارو احتیاج نداشتیم! طبیعت‎دوستی در سرزمین‌های من به درجه‎ای رسیده بود که وقتی مورچه‎ها از خط عابر پیاده عبور می‎کردن شیرها مواظب بودن که پای هیچ بنی بشری به نزدیک خطوط عابر پیاده نرسه. اگه از بچه‎های مدرسه می‎پرسیدی کویر را تعریف کن به قول شماها مثل خر تو گل می‎موندن. چرا؟ چونکه ما اصلاً کویر و بیابون نداشتیم، چشمه‎ها و رودها از کنار خونه‎های مردم رد می‎شدند و ماهی‎ها از آب می‎پریدن بالا و از دست مردم نون می‎خوردن. در سرزمین‌های من نه قاتل داشتیم و نه پلیس. هر سه رئیس قوه ما زن بودن، من بجز برقرار کردن تساوی حقوق بین زن و مرد خیلی کارهای دیگه هم کردم، اگه بخوام همه رو یک به یک برات بگم خداد سال طول می‎کشه!"
من که حرفش را باور نکرده و مطمئن نبودم که او واقعاً این کارها را انجام داده باشد می‎گویم: "خالی نبند، من خودم خدای خالیبندا هستم! انگار آقا پیغمبره که بتونه این همه کار رو یک تنه انجام بده! نکنه تو هم می‎خوای با این حرفا برای خودت یک امامزاده بسازی! خودتم بشی کلیددارش! نگفتی از اینکه می‎رفتی برای ارشاد مردمِ کشورایِ دیگه چه سودی می‎بردی؟ مردمی که کشورشون و حاکمانشونو دوست داشتن چی می‎گفتن؟ سربازای اون سرزمین‎ها دفاع نمی‎کردن؟ چند تا کشور رو به این ترتیب ارشاد کردی؟ چند دفعه جنگیدی؟ اصلاً نجنگیدی؟ اَی خالیبند!"
چهره کوروش مانند سیاستمدار مجربی جدی می‎شود و پس از چند سرفه کوتاه و صاف کردن گلو می‎گوید: "برای اینکه ساده تعریف کنم باید بهت بگم که سیاست من درست مثل سیاست آمریکا بود، با این اختلاف که من اجازه نمی‎دادم خون از دماغ کسی بریزه، یک دفعه سرباز یک کشور تسخیر شده در اثر گرما خون‎دماغ شده بود، من فوری دستور دادم دستمال آوردن و خون دماغشو پاک کردن تا دشمنامون فکر نکنن سربازای من کشیده زدن تو گوشش و دماغشو خونین کردن! این کار روی سرباز اِنقدر تأثیر گذاشت که تا آخر عمر از کنارم تکون نخورد! شده بود محافظ شخصی من!"
(ناتمام)

مرگ یهودا.

شب است.
سرانجام در محل اجرای حکم اعدام سکوت برقرار شده بود. با تاریک شدن هوا جمعیت به تدریج ناپدید می‎گردد. ابتدا سربازها، بعد افراد کنجکاو، در نهایت حواریون و آخرین نفر مریم.
جسد را از صلیب پائین آورده بودند. یکی از زنان پارچه سفیدی بر روی جسد کشیده بود ــ سربازها جامه او را برده بودند ــ سپس دیگر به مرده توجه‎ای نکردند. او فردا به گور سپرده خواهد گشت، او می‎تواند شب در فضای آزاد قرار داشته باشد. سربازی را که برای نگهبانی باقی گذارده بودند مخفیانه پست نگهبانی را ترک کرده بود. تا تعویض نگهبانی دو ساعت کامل طول می‎کشید و می‎شد از این دو ساعت بهتر استفاده کرد.
ابرهای تاریک و سنگینی آسمان را پوشانده‎اند، چشم قادر نیست چیزی را در فاصله یک متری تشخیص دهد. تاریکی خود را مانند یک دست در مقابل چشم‎ها قرار داده و در این حال شب چنان ساکت است که صدای واضحِ نفس نفس زدن انسانی که در بیست قدمی محل اعدام بر روی شکم دراز کشیده است شنیده می‎شود.
او یهودا است.
او روز وحشتناکی را پشت سر گذارده بود. او جسارت ظاهر گشتن در محل اعدام استادش را نداشت. بزرگترین بخشنده برای او بخشش نداشت. بخشنده او را خائن نامیده بود. خائن ــ و آیا این تقصیر او بود؟
اجازهُ قدم گذاردن در مقابل استاد را نداشتن، در این آخرین ساعت، زمانیکه عزیزان برای دریافت دعای خیر خود را در اطرافش جمع ساخته‎اند، و او باید از دور مانند یک حشره بید که نور را دور می‎زند دزدکی کوه را دور بزند. روحش چه عذاب وحشتناکی به این خاطر کشیده بود!
اما او هنوز یک امید داشت. مطمئناً وقتی خطر در بالاترین حد باشد ناجی قدرتش را نشان خواهد داد. پادشاهی خدا تحقق خواهد یافت و با یک ضربه ستمگران نابود خواهند گشت. چقدر مایل بود که سپس او هم نابود شود! به عنوان ستمگر، به عنوان یک ملعون، بی‎تفاوت است ــ اگر فقط استاد عزیز نجات می‌یافت.
اما نجات نیافته بود. او مرده بود، و جمعیت ایستاده به دور صلیبْ داوریِ خدا را ندیده بودند. انگار هیچ چیز خاصی اتفاق نیفتاده بوده است، چقدر بی‎تفاوت بودند این مردمی که عیسی را به محل اعدام حمل کرده و بعد به تدریج دوباره از آنجا رفته بودند.
سپس هوا تاریک شده بود، و حالا یهودا عاقبت جرأت جلو رفتن به خود می‎دهد. ابتدا سریع. و وقتی بالاتر می‎رسد آهسته‎تر. نه به خاطر شیب تند کوه، بلکه چون هرچه بیشتر کورمال پیش می‎رفت جرأتش کمتر می‎گشت. عاقبت خود را به زمین می‎چسباند تا مانند یک سگ که از شلاق می‎ترسد چهار دست و پا بخزد و نزدیک شود.
صورتِ رنگ پریده‌اش از توده تاریک موهای سر و صورت به جلو خیره شده بود. با لب‎های بی‎خون و مانند از سرما لرزان، با چشم‎های کاملاً فرورفته و ناآرام، مانند چشم دیوانه‎ها: به این ترتیب او نزدیک‎تر می‎خزد.
طنین جوشش خون در گوشش طنین می‎انداخت. او فکر می‎کرد صداهائی می‎شنود. کلماتی گنگ و معمولی، کاملاً  معمولی ــ آه و چنین وحشتناک ویران کننده.
او به شب خیره می‎شود. به نظر می‎رسید که تاریکی خود را در برابر چشمانش می‎شکافد. اما آنچه در پشت تاریکی قرار داشت دوباره شب بود. نگاهش مرتب عمیق‎تر به جلو نفوذ می‎کرد اما چیزی بجز شب نمی‎یافت، شبِ تاریکِ سنگینی که مانند یک وزنه بر روی جمجمه‎اش فشار می‎آورد.
حالا او به اندازه کافی نزدیک بود که بتواند کفن را ببیند، نامشخص، مانند یک سراب کم نور. قلبش سریع‎تر می‎زد و تمام اعضای بدنش می‎لرزیدند.
با یک صدای خاموش، ناصاف، اما همزمان بی‎نهایت مهربانانه و ملتمسانه می‌گوید: "عیسی" و خود را نزدیک‎تر می‎سازد. سپس دوباره متوقف می‎شود. به نظر می‎رسید که چشم‎هایش می‎خواهند از حدقه خارج شوند، دندان‎هایش به هم سائیده می‎گشت و با انگشت‎هایش زمین را می‎خراشید.
او با صدای محکم‎تر اما از هیجان لرزانی تکرار می‎کند: "عیسی" و در چهره‌اش ترس حیوانِ جوانی که درمانده به سمت مادرِ تیر خورده‎اش می‎خزد نشسته بود.
در این وقت از عمق تاریکی پشت سرش سر و صدای نامشخصی در کنار گوشش نفوذ می‎کند. او گوش می‎دهد.
یک باد سنگین در میان شب می‎غلتید. با دشواری به توده‎های ابر مقابلش فشار می‎آورد و وقتی به محل اعدام می‎رسد، طوریکه انگار می‎خواهد بازی کند پارچه سفید را از روی جسد دور می‎سازد و سپس از سمت دیگر در درون شب به رفتن ادامه می‎دهد. از فاصله دورتر آدم صدای وزوز و سوت کشیدن ضربه شلاق را می‎شنید که باد با آن ابرها را از مقابلش می‎راند.
دوباره سکوت برقرار شده بود.
حالا یهودا به سمت جسد می‎خزد.
او وقتی با چشمان خود سایه زخم‎های میخ را می‎بیند با فریاد وحشیانه‎ای شکایت می‎کند: "عیسی!". تشنجی که روحش را گرفتار ساخته بود خود را می‎گشاید و او خود را در دردی رام نگشتنی بر روی جسد می‎اندازد. چهره سوزانش را محکم به سینه سرد مرده می‎فشرد، دست چپ را در موی از خون چسبنده فرو می‎کند و با دست راست بازو را در چنگ می‌گیرد. او می‎خواست استادش را نگاه دارد، محکم نگاه دارد، و می‎خواست کسی را که استادش را از پیش او ببرد پاره کند.
بنابراین این پایان بود! و او مقصر در همه چیز. او عیسی را کشته بود! کسی را که او غیرقابل وصف دوست داشت و همه چیز را مدیون او بود، کسی که او را تازه انسان ساخته بود!
یک انسان ــ او قبلاً انسان نبوده است. مأمور گمرک، این خون‎آشام بی‎رحم، ابزار بی‎روح و بی‎اراده یک قدرت استبدادی خارجی، این یک موجودی بود که آدم فقط می‌توانست به او مانند یک حیوان لگد بزند و خوار بشمرد. تحقیر، تحقیری بی‎حد تمام چیزی بود که آدم می‎توانست برای او داشته باشد. به اندازه‎ای می‌گذارند این تحقیر را احساس کند که او عاقبت خود را متقاعد می‎سازد یک موجود پست است، یک موجود از نوع پائین‎تر که می‎توانست وقتی یک انسان واقعی با یک ضربه لگد از او یاد کند خوشحال شود.
حالا او آمده بود، زاهد بزرگ از ناصره. یهودا هنوز او را نمی‎شناخت. وقتی در یک روز داغ تابستانی گروه کوچک استاد و حواریون از جاده خاکی به آنجا رسیده بودند او با ترشروئی به پیشواز آنها می‎رود. او باید وظیفه‎اش را انجام می‎داد و خود را آماده کلمات نفرت‎انگیزی می‎کند که آنها به عنوان سلام به او خواهند گفت.
اما این چه بود؟ مرد بیگانه رنگ‎پریده با چشمان عمیقاً متفکر و حالت جدی چهره از او درخواست آب آشامیدنی کرد؟ آیا می‎خواست در خانه او استراحت کند؟ و با چه لحنی با او صحبت کرد! آیا با او مانند یک انسان رفتار نکرد؟ بله، مانند یک انسان نجیب؟ یهودا بی‎حرکت آنجا ایستاده بود. مرد بیگانه باید احتمالاً راه را گم کرده باشد.
اما مرد بیگانه راه را اشتباه نیامده بود. و وقتی مأمور گمرک این را متوجه می‌گردد خود را به سینه او می‎آویزد و در حال گریستن از او اجازه می‎خواهد به همراهشان برود.
او از آن زمان به بعد فقط یک آرزو را می‎شناخت: به استاد و حواریون ثابت کند که فرد مفیدی است.
او آخرین فرد در میان شاگردان بود. بقیه از مدت‎ها قبل استاد را همراهی می‎کردند و آموزه‎هائی را که یهودا هنوز درک نمی‎کرد عمیقاً آموخته بودند. بنابراین حواریون هم برای او موجودات بالاتری به نظر می‎رسیدند. او باور نمی‎کرد بتواند هرگز مانند آنها شود.
اما با این حال: آنها نباید زمانیکه او را مانند یکی از خودی‎ها پذیرفتند اشتباه کرده باشند. یک نکته وجود داشت که او بهتر از بقیه می‎دانست: آن نکته پول بود. او به عنوان مأمور گمرک در تمام مسائل عملی مهارت به دست آورده بود. حواریون اما به عنوان شاگردان استاد آخرین درک برای چنین چیزهائی را از دست داده بودند. بنابراین او می‎توانست در این نکته کمک کند. و او این را می‎خواست! او می‎خواست مانند یک مادر خانه‎دار خستگی‎ناپذیر از آنها مراقبت کند. مانند یک برده، مانند یک حیوان می‎خواست هر توهین و خشونتی را تحمل کند، فقط به این خاطر که نگذارد آنها از تنگدستی رنج بکشند.
تحقیرها از خارج نباید کم بوده باشند. او همه چیز را به آرامی تحمل می‎کرد. اما حواریون هم معنای عمل او را درک نمی‎کردند. حتی عیسی به ندرت کلمات تحسین‌آمیز برای آخرین شاگردش می‎یافت.
این هم او را آشفته نمی‌ساخت. او می‎دانست که با تلاش‎هایش کار خوبی انجام می‎دهد، و آن را ادامه می‎داد.
همت صادقانه‎اش تا اشتیاقی بیمارگونه‎ای صعود می‎کند. او به تمام چیزها فقط با این فکر که آیا ثمربخش‎اند یا نه توجه می‎کرد. اما وقتی او یک روز می‎خواست مانع زنی شود که قصد داشت برای تدهین از روغن گرانبها استفاده کند عیسی جدی او را سرزنش می‎کند. عیسی هیچ چیز بجز یک حرص و آز اصلاح‎ناپذیر در او نمی‎دید و یک بیگانگی رو به رشد خود را میان او و مأمور سابق گمرک با فشار جا می‎داد.
در این زمان فریسیان عیسی را آزار و تعقیب می‎کردند. آنها ضعف‎های یهودا را می‎شناختند و به او در برابر لو دادن محل اختفای عیسی پول پیشنهاد می‎کنند. او خشمگین این پیشنهاد را رد می‎کند.
اما وقتی او تنها بود یک فکر به ذهنش خطور می‎کند. چطور است که او پول را بگیرد و به دروغ چیزی اظهار کند؟ ــ او بلافاصله این فکر را از سر دور می‎سازد. عیسی در این باره چه خواهد گفت! ــ اما این فکر دوباره می‎آید. عیسی به هیچ وجه برای چیزهای عملی درکی نداشت. مطمئناً انجام دادن این کار کاملاً صادقانه نبود. اما آیا مگر او این کار را برای عیسی نمی‎کرد؟ آیا با انجام این کار رفتار عیسی با او بهتر نمی‌گشت؟
او شروع می‎کند به سنجیدن امکانات. ابتدا بازیگوشانه، با این اندیشهُ ثابت که فقط در تخیل به آن عمل کند. اما این تصورات همیشه شکل‎های ملموس‎تری به خود می‎گرفتند. و هرچه آنها ملموس‎تر می‎گشتند وجدانش را هم آرامتر می‎ساختند.
بنابراین او به خود می‎گوید: "عیسی در کلبه‎ای در سمت شرق کوهِ زیتون ساکن است. او پس از غروب خورشید به آنجا می‎رود. اگر توقفش در شهر بطور غیرعادی طول بکشد بنابراین مستقیم به خانه می‎رود. اما اگر هنوز دیر نباشد، هنوز شب نباشد، بنابراین او به باغی در آن نزدیکی می‎رود و مدتی به تنهائی در آنجا می‎ماند. عید پسح نزدیک است. او حتماً در روز عید پسح مدتی طولانی در شهر باقی خواهد ماند. سپس رفتن به باغ دیگر انجام نمی‎شود. بنابراین اگر من ..."
یهودا نقشه‎اش را طراحی می‎کند.
هنگامیکه او به فریسیان صادقانه اطمینان می‌داد که می‎شود عیسی را در شب عید پسح در باغ جتسیمانی یافت آنها تیز به چشمانش نگاه می‌کردند. اما او نگاه را تحمل می‎کند و به این ترتیب آنها پول را به او می‎دهند. البته با این شرط که او خودش باید سربازانی را که به آنها دستور دستگیری داده می‎شود هدایت کند.
او این شرط را می‎پذیرد. البته شرط نامطلوبی بود. شاید وقتی آنها ببیند که عیسی در باغ نیست بخواهند پول را دوباره از او پس بگیرند. اما او می‎توانست پول را به موقع در جای امنی ببرد. سپس آنها حداکثر می‎توانستند به او فحش بدهند و کتک بزنند.
نور لرزانِ تعدادی مشعل یک ردیفِ کوچک از مردان مسلحی را نمایان می‎ساخت که دیروقتِ شبِ عید پسح به سمت باغ جتسیمانی در حرکت بودند. یهودا آنها را هدایت می‎کرد. حالش عجیب و غریب بود. این گروه مزدور وقتی بفهمند فریب خورده‎اند در آن پشت با او چه خواهند کرد؟ اما سپس دوباره به این فکر می‎کند که پول برایشان بخصوص حالا چه ضروری بوده است، و از اینکه در این کلاه‎برداری موفق بوده است خوشحال بود. او سربازها را تقریباً با شادی به محلی می‎برد که عیسی باید در آنجا باشد. او می‎خواست سخنرانی عذرخواهیش را شروع کند و فقط برای اطمینان از نتیجهُ کار هنوز نگاه بی‎تفاوتی به منطقه می‎اندازد. اما ...
لعنت بر شیطان! آیا او درست می‎دید؟! آیا آنجا یک پیکر تکان نمی‎خورد؟ عیسی نباشد؟ نه، نه! پیکر خود را می‎چرخاند ــ نور مشعل‎ها در چهره او بازی می‎کردند ــ چه وحشتناک، او عیسی بود!!
یهودا متشنج در هم مچاله می‎شود. سپس با عجله به سمت عیسی می‎رود. اولین فکرش محافظت از عیسی بود و فدا کردن جانش قبل از آنکه او را دستگیر کنند.
اما عیسی او را به عقب هل می‎دهد و "خائن!" تنها چیزی بود که می‎گوید.
خائن! این کلمه چه طنینی در گوشش می‎انداخت، چطور او با شنیدن آن به عقب تلو تلو می‎خورد و در برابر چشمانش سیاه می‎شود. هشیاری او را تهدید به ناپدید شدن می‎کرد.
اما او باید بیدار می‎ماند، او اجازه نداشت حضور ذهن را از دست بدهد، حالا نه!
او به سمت سربازها فریاد می‎زند: "او عیسی نیست! نه، او نیست! ما باید به رفتن ادامه دهیم. او را می‎شود کمی دورتر پیدا کرد. این فقط ..."
اما عیسی با افتخار خود را راست می‎سازد و بدون آنکه به او نگاهی بیندازد به سمت سربازها می‎رود و با صدای محکمی دو کلمهُ شوم را اعلام می‎کند:
"عیسی منم!"
حالا او از دست رفته بود، همه چیز از دست رفته بود. یهودا احمقانه به صحنه نگاه می‎کرد. مانند از میان یک حجاب فقط هنوز متوجه می‎شود که حواریون پس از یک مقاومت کوتاه مانندِ باد فرار کردند و عیسی به آرامی اجازه داد دست‎هایش را ببندند و بعد مشعل‎ها راهِ برگشت را در پیش گرفتند.
سپس او بیهوش می‎شود و با ضربه کندی به زمین می‎افتد.
وقتی او دوباره به هوش آمد شب بود. خاطره در او زنده می‎شود. در این وقت او از جا می‎جهد و مانند یک دیوانه به بالای یک معدن سنگ در آن نزدیکی هجوم می‎برد. او خود را به لبه می‎رساند و به پائین به عمق سرگیجه‎آور نگاه می‎کند. یه نظرش می‎رسید که انگار آن پائین چیزی به او علامت می‎دهد. او می‎خواست گام نهائی را بردارد. اما دوباره فکری او را متوقف می‎سازد. آیا نمی‎توانست هنوز به استادش کمک کند؟
او تمام شب را در فضای آزاد سرگردان بود. اولین قدمش وقتی روز می‎شود به سوی فریسیان بود که به او پول داده بودند. در بین راه از خانه هرچه پول نقد داشت را برمی‎دارد و سپس به نزد آنها می‎رود. او از آنها خواهش می‎کند، التماس می‎کند، می‎نالد و می‎گوید که پول را پس‎آورده است، او را آزاد کنید.
آنها می‎خندند.
او می‎گوید می‎خواهد همه چیز بدهد، هرچه که دارد ... او می‎خواهد به آنها خدمت کند، بدون دستمزد، به عنوان برده ... او می‎خواهد بگذارد مانند گاو با او رفتار کنند ... او برای انجام پست‎ترین کارها آماده است ...
آنها در جلوی پایش تف پرتاب می‎کنند و او را تنها می‎گذارند. او در ناامیدی‎اش کیسه پول را پشت سرشان چنان با خشونت پرتاب می‎کند که سکه‎ها به بیرون می‌غلتند. او مانند یک سگ لگد خورده گریه می‎کرد و در حال کشیدن موهای خود با عجله از آنجا می‎رود.
یهودا هنوز هم بدون حرکت بر روی نعش قرار داشت.
حرارت صورتش سینه مرده را گرم ساخته بود. یهودا کمبود خنک کننده آرامبخش را احساس می‎کرد. آشفته سرش را بلند می‎کند.
ابرها پراکنده شده بودند. آسمان خود را  شفاف و عمیق بر روی محل اعدام قوس داده بود. یهودا خود را بر روی زانوها راست می‎سازد و به گنبد پر ستاره نگاه می‎کند.
این کار او را می‎لرزاند. آیا اینطور نبود که انگار یک چشم از آسمان رو به پائین به او نگاه می‎کند؟ چشمی که او خیلی خوب آن را می‎شناخت؟ بی‎اراده جرأت می‎کند در برابر پاهایش یک نگاه به جسد بیندازد. در این وقت او فریاد می‎کشد و با یک جهش بر روی پاهایش می‌ایستد. آیا عیسی هنوز زنده بود؟ چشم‎های شکسته چه نگاهی به او می‎کردند! آیا اطراف این لب‎های کبود تکان نخوردند؟ ... بله ... آنها تکان خوردند ... آنها زمزمه کردند ... اما چه گفتند؟ ... خا ... ئن؟
خائن!! ...
او به عقب تلو تلو می‎خورد. مرددانه و با یک نگاه پرسشگرانه دوباره گشتی در حالت چهره مرده می‎زند: چشم‎های شیشه‎ای هنوز هم به سمت او نشانه گرفته بودند.
این به خاطر او اتفاق افتاده بود. او ردایش را پرت می‎کند و با گام‎های بلند به سرعت از تپه پائین می‎رود.
در این بین سرباز نگهبان بازمی‎گردد و خود را سر راه او قرار می‎دهد تا شبگردِ عجیب را مورد بازجوئی قرار دهد. یهودا با یک ضربه مشت او را به زمین می‎اندازد و با سرعت از آنجا می‎گریزد.
باد در گوش‎هایش زوزه می‎کشید.
تمام شد!
یک مرغ شب در حال آواز در مقابل او بال می‎زند.
تمام شد!
یک خار پایش را خونین می‎سازد.
تمام شد! تمام شد!
او نمی‎دید که چه بر سر راهش قرار دارد. دو بار به سختی سقوط می‎کند. ابتدا در یک گودال، سپس بر روی توده‎ای از سنگ‎های کوچک. اما او به سرعت برق دوباره از جا برمی‎خاست و سریع به رفتن ادامه می‎داد.
عاقبت در برابر پاهایش معدن سنگ خمیازه می‎کشد.
او خسته متوقف می‎شود و می‎گذارد که سینۀ نفس‎ نفس زنش استراحت کند.
کف پاهایش می‎سوختند. از چهره‎اش خون می‎چکید و پیراهن توسط عرق محکم به بدنش چسبیده بود.
او هیچ چیز احساس نمی‎کرد. فقط یک اشتیاق بزرگ در او زنده بود. او می‎خواست از خیانتش انتقام بگیرد. او می‎خواست بمیرد، بمیرد، اما مانند یک مسیحی بمیرد. بنابراین او تا لحظه‎ای که زخم سینه‎اش خود را آرام سازد و ذهنش روشن‎تر گردد صبر می‎کند.
سپس زانو می‌زند، کف دست‎ها را به هم می‌چسباند و مشتاقانه‎تر از هر زمان دعای استادش را می‎خواند.
او با آرامش روح خود را به لبه ارتفاع بلند معدن سنگ نزدیک می‎سازد. یک نگاه دیگر به آسمان می‎کند. و وقتی دست‎ها را می‎گشاید اشگ در چشمانش جمع می‎شود، و او بدون آنکه تردید کند جسارتِ پرشِ وحشتناک را به خود می‎دهد.
پس از گذشت چند هفته مردم جسد خرد گشته را میان سنگ‎ها پیدا می‎کنند. آنها ابتدا توسط بوی تعفن متوجه جسد گشته بودند. وظیفه دفن کردن اعضای نیمه پوسیده به دو مجرم سپرده می‎شود.