معنای تاریخی بهشت.

شعر سرودن غذای روح شاعر است. کاش هیچ شاعری روحش احساس سیری نکند.
***
من دلم می‎خواهد در جهانی زندگی کنم که هنرمندش از فقر گوش خود را برای هدیه دادن نبرد.
***
از آنجا که نیاکانم بیابان‎گرد بودند، بنابراین هر محلی را که یکی دو درخت در آن یافت می‎گشت و نهر آبی از آن می‎گذشت بهشت می‎نامیدند. آنها برای یافتن بهشت همیشه در راه بودند و هر جا درخت و آبی می‎دیدند برای فتحش سخت می‎کوشیدند! گاهی بهشت‎نشینان قبلی را می‎کشتند و صاحب بهشت می‎گشتند، گاهی زنان و دختران آنجا را حوریان بهشت می‎پنداشتند! و گاهی هم مردان و پسران را به غلامی می‎گماشتند!
نیاکان بیابان‎گردم کاشف هم بودند! برای اولین بار وقتی یک بهشت را در فصل زمستان فتح کردند و آب نهر آنجا را منجمد یافتند، حیرت‎زده مشغول شکستن یخ گشتند تا ببینند زیر کاسه چه نیمکاسه‎ای پنهان است! و به این ترتیب یخ در بهشت را کشف کردند!
حیف که دیگر وقت شمردن بقیه کشفیات نیاکان بیابان‎گردم را ندارم، وگرنه با شنیدن کشف از پی کشف دهانت از تعجب هفته‎ها و ماه‎ها باز می‎ماند!

قدرت شورشیان.

سوسک‎ها بر روی گرد و غبار گل‎ها نشسته‎اند. خورشید گداخته بر باغ‎های قلعه خلیفه می‎تابد. لاکپشت‎های چاق در مسیرهای شنی قهوه‎ای رنگ تنبلانه زیر نور خورشید بی‎حرکت ایستاده‎اند. یک برده سیاه از میان بوته‎ها دزدکی به جلو می‎خزد. لُنگ زرد رنگ برده در بین گل‎های گیاه مورد و برگ‎بو به کرات می‎درخشد.
سر و صدا در خیابان‎های بغداد ساکت و ساکت‎تر می‎شود ــ زیرا که خورشید کاملاً بالا کنار آسمان ایستاده است. هوا مانند هوای صحرا سوزان و بطور خفقان‎آوری شرجی است.
کشتی‎های بادبانی چینی با بادبان‎های چرب بر روی دجله پهناور از کنار قلعه خلیفه می‎گذرند و به سمت جزیره انبار غله آهسته سر می‎خورند.
در قلعه خلیفه زنان حرمسرا فریاد می‎کشند، شاهزادگان پنهانی دست‎های خود را می‎فشرند، برده‎ها با نگاهی وحشت‎زده زمزمه می‎کنند، فقط درباریان لبخند می‎زنند ــ مکارانه ــ مسلط ــ سرد. و از کاخ به کاخ پیک‎ها با نامه‎های مهم می‎شتابند، بر تمام حیاط قلعه با باغ‎های رنگارنگش، با تالارها و بیشه‎هایش، با قصره و ویلاهای بی‎شمارش ــ ترسی بزرگ نشسته است ــ ــ زیرا یک خشم بزرگ در سرزمین‎های وسیع مسلمان آغاز گشته بود. مردم از اطاعت خلیفه امین سرپیچی می‎کردند. و شورشیان توسط مأمون برادر خلیفه رهبری می‎گشتند. شورشیان خود را به دروازه‎های بغداد نزدیک می‎کنند. هیچکس جرأت ایستادگی در برابر مأمون را نداشت، انبوه مزدوران هم به شورشیان می‎پیوندند ــ ــ ــ و مأمون مرتب نزدیک و نزدیک‎تر می‎آید، و با او اراذل و اوباش افسار گسیخته و جنگجویان وحشی تشنه به خون می‎آیند، ــ آنها به قلعه خلیفه نزدیک می‎شوند. شهروندان بغداد به خانه‎های خود عقب‎نشینی می‎کنند. در حدود ظهر در تمام خیابان‎ها دیگر هیچ انسانی دیده نمی‎گشت.
اما در کاخ ماهی در کنار دجله، جائیکه خلیفه امین از یک سال قبل ترجیحاً بیشتر وقتش را می‎گذراند برده‎ها در کنار درب‎ها ایستاده‎اند و خیره به روبرو نگاه می‎کنند، هیچ یک از آنها جرأت نمی‎کند به خود حرکت دهد. خلیفه دستور داده بود همه برده‎ها باید کاملاً ساکت بایستند. امواج دجله به دورادور دیوارهای قصر کوچک آب می‎پاشند و قایق باشکوه بزرگ تاب می‎خورد. امین در سرسرائی که تا نزدیک رودخانه امتداد دارد آهسته این سو و آن سو می‎رود، گاهی می‎ایستد، به آب خیره می‎شود، قفسه سینه‎اش را بر روی نرده چوبی تکیه می‎دهد و با پای راست مانند یک اسب به پشت لگد می‎زند ...
قایق باشکوه بزرگ نه چندان دور از سرسرا که نرده‎های چوبی‎اش به رنگ قرمز و آبی بودند تاب می‎خورد. خلیفه عبای ابریشمی سبز پوشیده و یک عمامه سفید بر سر دارد که در زیرش صورت قهوه‎ای تیره با سبیلی کوچک و چشمان درخشان بطور وحشتناکی جلو آمده است. امین کف دست‎هایش را به هم می‎چسباند ــ و چشمانش حالت احمقانه‎ای به خود می‎گیرند.
امین امروز دوباره نمی‎داند که اول چه کاری باید انجام دهد، او دیروز می‎خواست بر روی دجله برود. اما در شب به یادش می‎افتد که باید به یک فرش فروش هندی یک نامه بنویسد. خلیفه صبح با یک طرح جدید از خواب بیدار می‎شود؛ او می‎خواست از این به بعد در نوک درختان بلند زندگی کند، زیرا از آنجا چشم‎انداز عالی دیده می‎گشت. حالا همانطور که او به نرده‎های چوبی تکیه داده بود تعدای از کارهای دولتی به یادش می‎آید. در این لحظه همچنین فکر می‎کند که آیا بهتر نیست یک بار یک جنگ آغاز کند. او غرغر می‎کند: "البته! من باید در واقع به عنوان خلیفه جنگ هم به راه اندازم، من تا حالا هرگز جنگی به راه نینداخته‎ام. کاش این همه کار نداشتم. مدام باید کار کنم. من بزودی دیگر به هیچ کار دیگری نمی‎رسم، و من چیزهای زیادی را فراموش می‎کنم. هی، برده‎ها!"
دو برده‎ای که در کنار اولین درب ایستاده بودند خود را ترسان و لرزان نزدیک می‎سازند؛ امین می‎پرسد:
"من چه چیز را فراموش کرده‎ام؟"
برده بزرگ‎تر ــ یک ارمنی با صورتی روشن و ریشی سیاه ــ دست‎هایش را آهسته روی سینه می‎گذارد، تا روی زمین تعظیم می‎کند و می‎گوید:
"ماهیگیری! سرور!"
خلیفه می‎گوید "صحیح! صحیح! صحیح!" و با شکوه از طریق درب به سالون غذاخوری‎اش که شش دختر باکره ایرانی مشغول تزئین مجلل آن بودند قدم می‎گذارد. بر روی فرش‎ها گل رز و گل میخک قرار داشتند. در کاسه‎های طلائی صمغ می‎سوخت. و در وسط بر روی یک پوست بز سفید بیضی شکل یک گوساله کباب شده قرار داشت ــ که بوی خوب می‎داد. دختران باکره زانو می‎زنند، گل‎های رز را به هوا پرتاب می‎کنند و یک ترانه رزمی عربی که خلیفه همیشه هنگام صرف صبحانه عادت به شیدنش داشت می‎خوانند. خلیفه حالا بر روی پوست بز می‎نشیند و غذا می‎خورد ــ  دخترها آواز می‎خواندند و گل‎های رز به هوا پرتاب می‎کردند، صمغدان دود می‎کرد، و امین ناگهان دوباره به فکر فرو می‎رود؛ او دوباره به تمام کارهای دولتیش می‎اندیشید، به جنگ و به تاجر فرش هندی. ــ در این وقت اما برده ارمنی می‎آید و دوباره می‎گوید:
"ماهیگیری! سرور!"
آنگاه حاکم جهان اسلام لبخند زنان می‎گوید "آه درست است" و شتابزده‎تر غذایش را می‎جود، چاقو را در گوشت گوساله کباب شده فرو می‎کند و از جا می‎جهد. دخترها دیگر نمی‎خواندند، با یک اشاره برده ارمنی مانند سگ‎های بادپا چهار نعل برای آوردن لوازم چوب ماهیگیری می‎روند. از هر سو برده‎ها با عجله می‎آمدند، به پای قادر مطلق می‎افتادند و فرشی را که سرور قصد پا گذاشتن بر رویش داشت می‎بوسیدند ــ ــ ــ اما با این حال هیچ برده‎ای، هیچ مرد درباری و هیچ شاهزاده‎ای جرئت نمی‎کرد بگوید که شورشیان خود را به قلعه خلیفه نزدیک ساخته‎اند، و اینکه مأمون، برادر خلیفه، چندین پیروزی بر جنگجویان امین بدست آورده است ــ ــ ــ نه، نه ــ امین فقط گاهی می‎شنید که در مرز جنگ آغاز گشته، و همچنین می‎شنید که این چیز مهمی نیست ــ همیشه اینطور بوده، و این اصلاً حتی یک جنگ واقعی هم نیست ــ آدم‎های دربار وقتی که یک بار در برابر خدای زمین اجازه صحبت داشتند تقریباً اینطور می‎گفتند. اما آنها اغلب چنین اجازه‎ای نداشتند.
و امین با غرور وارد تالار برکه‎اش می‎گردد ــ تمام کف زمین آنجا از نوع سنگ آلاباستر بود، و در آلاباستر ستاره‎های آبی رنگی از لاجورد منبت‎کاری شده بود. در مقابل پنجره‎های تالار طلاکاری شده فقط شاخ و برگ روشن درختان سبزی دیده می‎گشت که مانند پرده سبز رنگی نور را کاهش می‎داند. در وسط تالار برکه بزرگی وجود داشت که توسط لوله‎ها به جریان آب دجله وصل می‎گشت. اینجا خلیفه بزرگ ماهیگیری می‎کرد. او بر روی متکای بسیار بسیار نرمی کنار برکه‎اش پشت به پنجره‎ها می‎نشست و ماهیگیری می‎کرد. وقتی برگ‎های سبز مقابل پنجره‎ها حرکت می‎کردند، بعد لکه‎های نور سبز بر روی کف آلاباستر هم به حرکت می‎افتادند. ستاره‎های آبی لاجوردی حتی تأثیر کاملاً اسرار آمیزی در میان لکه‎های نور سبز می‎گذاشتند.

حالا برده‎ها همه جا در کنار درب‎ها دوباره کاملاً ساکت ایستاده بودند و مستقیم به جلو خیره نگاه می‎کردند، زیرا که سرور خانه ماهیگیری می‎کرد. شگفت‎انگیز بود ــ امروز هیچ چیز به قلاب لب نمی‎زد. اما امین به آب خیره نگاه می‎کرد و چوب ماهیگیری را رها نمی‎ساخت. او جنگ، هند و دولت را کاملاً فراموش کرده بود.
در باغ قلعه خلیفه یک برده سیاه دزدکی با لنگ زرد از یک تپه کوچک بالا می‎رود. او دست‎هایش را به هم می‎زند، و ببینید ــ در این وقت جنگجویان از بوته‎زار بیرون می‎آیند، وحشی شکل با شمشیرهای براق ــ احتمالاً حدود یکصد مرد. برده سیاه رودخانه را نشان می‎دهد و با عجله به رهبر تعریف می‎کند که او در قصر چه خواهد دید ــ عمدتاً، اینکه آنجا همه باید ساکت بایستند و مستقیم به روبرو نگاه کنند.

شورشیان با چند زورق از کنار قایق‎هایی باشکوه خود را به تالار برکه می‎رسانند.
برده‎ها با دیدن آنها پا به فرار می‎گذارند، و جنگجوها حالا تمام قصر را جستجو می‎کنند، در سالون غذاخوری گوشت گوساله کباب شده را می‎خورند و به کنار درب تالار برکه می‎آیند.
و در این وقت خلیفه امین با صدائی روشن فریاد می‎کشد و شروع به خندیدن می‎کند، طوریکه اشگ‎ها بر روی صورت قهوه‎ایش می‎غلطند ــ زیرا که او یک مارماهی بزرگ صید کرده بود؛ مارماهی آویزان به قلاب خود را با شدت به جلو وعقب تکان می‎دهد، با دمش به همه سو ضربه می‎زند، و امین از این بابت خوشخال می‎شود.
هر دو برده در کنار درب به گوشه‎ای از تالار پناه می‎برند. شورشیان وحشی شگفت‎زده به تماشا می‎ایستند، آنها هم مانند امین شروع به خندیدن می‎کنند، بعد اما وحشی‎ترین آنها سریع شمشیرش را می‎کشد، آن را بالا می‎برد و با ضربه سختی سر خندان خلیفه را جدا می‎سازد. سر همراه با عمامه در برکه پرت می‎شود ــ و چوب ماهیگیری هم همراه با مارماهی در آب می‎افتد. مارماهی چوب ماهیگیری را با خود به عمق آب می‎کشد و از میان لوله‎ها وارد آب دجله گسترده می‎گردد.
خون قرمز خلیفه کشته گشته در برگ‎های سبز با شکوه می‎درخشد. همچنین آلاباستر کنار برکه سرخ رنگ می‎شود، و یک ستاره آبی از لاجورد هم کاملاً رنگ سرخ به خود می‎گیرد. لکه‎های نور سبز بر روی آلاباستر سفید در کنار خون سرخ دارای تأثیر باشکوهی می‎گردند. اما دو برده مخفی گشته در گوشه تالار به این بازی باشکوه نادر رنگ‎ها توجه‎ای نمی‎کردتد. هوای گرگ و میش سبز رنگ غروب در تالار برکه می‎لرزد ــ و تالار مرتب تاریک‎تر می‎گردد.

قدرت شاعر.

شب بود. ستاره‎ها بر بالای بیابان مهجور چشمک می‎زدند. گهگاهی در میان آن متروکه باد می‎وزید. سوسک‎های بزرگ در هوا همهمه و وزوز می‎کردند ــ و یک کاروان دراز بر روی شن گرم آرام به پیش می‎رفت. پسران قهوه‎ای صحرا که از راهی دور، از دمشق می‎آمدند، به سمت مکه می‎رفتند.
یک شترسوار به اسب‎سواری که در جامه زرد خود بر اسب سیاه نری راست نشسته بود و مدام با چشمان درخشانش مستقیم به تاریکی گسترده خیره نگاه می‎کرد می‎گوید: "ما قبل از سپیده صبح در مکه‎ایم". فقط نوک تیز ریش چانه و بینی ظریف خمیده قهوه‎ای اسب‎سوار خود را در طرح تیزی از شال پشمی زرد رنگ واضح نشان می‎دادند. او در دست راست نیزه در رکاب نشسته‎ای را نگاه داشته بود. مرد نشسته بر اسب سیاه شاعر آشا بود. اسب حالا فشار کوچک مهمیز را احساس می‎کند و در حال آهسته یورتمه تاختن شاعر را از کنار شترها می‎گذراند. اسب‎سوار در رأس کاروان در کنار بزرگ‎ترین شتر باربر اسبش را مهار می‎کند؛ خود را کاملاً به جلو خم می‎سازد و با دقت به دوردست که از تاریکی اسرارآمیزش سایه‎های نامشخصی صعود می‎کردند نگاه می‎کند. شهر قدیمی مکه در تاریکی قابل مشاهده می‎گردد.
شهروندان مکه فقیر بودند، آنها هنوز از شهرت و ثروت بعدی شهر پدریشان چیزی حدس نمی‎زدند. پیامبر هنوز به دنیا نیامده بود. و فقر شهروندان قدیمی مکه شاعر آشا را به آه کشیدن واداشت.
آشا می‎خواست به سمت اوکاز برود تا آنجا در مسابقه شاعران شرکت کند. اما سکه‎های طلایش که از دوستان در دمشق دریافت کرده بود همه ناپدید شده بودند؛ سفر طولانی بیشتر از آنچه او فکر می‎کرد هزینه برداشته بود. آشا ساعات شادی را که در بازارها و میخانه‎ها گذرانده بود به یاد می‎آورد. چشمان درخشان گداخته زنان دوباره در یادش می‎درخشند؛ او غمگین شروع به شمردن دست‎های زیبا و زشتی می‎کند که سکه‎های طلایش را گرفته و نگاهداشته بودند. چشمان شاعر مدت طولانی مضطرب به زمین دوخته باقی می‎ماند. شاعر بیچاره بجز اسب، لباس و نیزه چیزی نداشت ــ در جیب‎های لباس پشمی پر چینش حتی یک سکه نقره هم نبود. و فقر شهروندان قدیمی مکه بارها شاعر را به آه کشیدن واداشت.
با این افکار غمگین شاعر ستاره‎ها به تدریج رنگ می‎بازند. آسمان روشن شده بود. همزمان با رسیدن کاروان به اردوگاه خورشید در پشت مکه طلوع می‎کند. چنین به نظر می‎رسید که تابش پر شکوه رنگ‎های آسمان آشا را دوباره زنده ساخته است، زیرا او اسبش را در اطراف مراتع بامزه می‎دواند، او گنبد رنگی معابد قدیمی را تماشا می‎کرد، نگاهش مانند همیشه می‎درخشید، و به زودی در زیر درختان بلند نخل شادمانه به سمت خانه دور از جاده قرار گرفته‎ای می‎تازد که در مقابل درب آن پتوهای قرمز رنگی برای خشک شدن آویزان بودند.
ایشاک، یک شهروند فقیر، که خانه قهوه‎ای کوچک ساخته شده از گِل به او تعلق داشت می‎دانست چگونه باید مؤدبانه به سوارکار باشکوه خوشامد بگوید، طوریکه شاعر آه کشیدنش را کاملاً فراموش کرد. اما وقتی مهمان گفت که او شاعر آشا است، در این وقت ایشاک سالخورده نتوانست شوقش را پنهان سازد؛ اشگ در چشمانش جمع می‎شود و خوشحال آستانه ‎درب را که شاعر عرب برای داخل گشتن به خانه باید از آن وارد می‎گذشت ستایش می‎کند. پیرمرد آشا را از میان یک اتاق کم ارتفاع به حیاط پشت خانه که یک دیوار گِلی بلند آن را محاصره کرده بود هدایت می‎کند.
پتوی پشمی پهن سبز رنگی مانند سقف انحنادار یک چادر از پیشآمدگی بام خانه به پائین آویزان بود، و لبه آن توسط چوب درازی بالا برده شده و به این وسیله بر روی سکو سایه می‎انداخت. اینجا ایشاک دوباره به مهمان ارجمندش صمیمانه خوشامد می‎گوید و فوری یک کاسه بزرگ آب سرد می‎آورد که آشا می‎توانست پاهایش را در آن بشوید؛ ایشاک قصد داشت در این بین برای اسب غذا ببرد.
وقتی شاعر خود را تازه و شاداب بر روی فرش کهنه پهن شده بر روی سنگ‎های سیاه می‎نشاند، دختر باکره‎ای با یک کوزه شراب خرما از خانه خارج می‎شود؛ به مهمان مؤدب و فروتنانه سلام می‎کند و شراب را در برابر او قرار می‎دهد. پیرمرد بازمی‎گردد و کنار غریبه می‎نشیند، یک دختر دیگر نان می‎آورد، سومین دختر با کاسه پر از میوه ظاهر می‎شود و چهارمین دختر با گوشت تازه بز.
در حالیکه آن دو مرد غذای ساده را می‎خوردند، آشا بخاطر تعداد زیاد دختران در خانه میزبانش شگفتزده بود. حیرت او اما وقتی پنجمین و ششمین دختر باکره با عجله نزدیک می‎شوند تا باقیمانده غذا را دور سازند بیشتر می‎گردد. به این پرسش که دخترها فرزندان چه کسی هستند پیرمرد می‎گوید که آنها دختران خود او هستند. شاعر حالا با کنجکاوی می‎پرسد که آیا او فرزندان دیگری هم دارد. پدر سالخورده با صدای لرزانی پاسخ می‎دهد: "زنم سال‎ها پیش مرد و برای من هشت دختر به جا گذارد". سپس آنها سرزنده از دمشق و مکه حرف می‎زنند، از ازمیر و اسکندریه، از بازار بزرگ عکاظ و از شاعران عرب، از فرش‎ها و پارچه‎های ابریشمی گلدوزی شده. آشا در این وقت مطلع می‎گردد که هشت دختر میزبانش با ابریشم گلدوزی و با درآمد حاصل از آن خرج خانه را تهیه می‎کنند، چون پیرمرد دیگر قادر نبود فقط از راه رنگرزی پشم هزینه خانه را بپردازد.
حالا سه روز از زندگی کردن شاعر معروف در خانه رنگرز پشم می‎گذشت. او شب‎ها برای تنها بودن با افکارش در میان خیابان‎های مکه می‎تاخت. اما افکار آشا از ابیاتش لذت کامل نمی‎بردند، چیزی اجازه نمی‎داد رویاها و حواسش مانند همیشه به بیرون به سمت ارواح بیابان، به سمت جن‎های سیاه یا به سمت خدایان ستاره‎های آسمان پرسه زند؛ فقط هرچیزی که می‎دید به او از سفر به سمت اوکاز گوشزد می‎کرد؛ به نظر می‎آمد که هر ساربانی به او ندا می‎دهد: " شاعر بزرگ، با پول چه کسی می‎خواهی به سفرت ادامه دهی؟" و فقر ایشاک برای آشا اسفناک‎تر از همیشه می‎گردد. آیا باید مهمان از پیرمرد آخرین پس‎اندازش را درخواست کند؟ آشا به علامت «خیر» با غرور سرش را به عقب خم می‎سازد، اما آن را بعد دوباره رو به پائین خم می‎کند؛ او به این نتیجه رسیده بود که در هر صورت به چند قطعه سکه طلا برای ادامه سفر نیاز دارد. اسب‎سوار بیچاره بلند می‎گوید: "آیا باید فقرم مرا از شرکت کردن در رقابت شاعران در اکاز بازدارد؟" و دهانه اسبش را می‎کشد، توقف می‎کند، لب پائینش را به دندان می‎گیرد و سوگند می‎خورد که هر طور شده از ایشاک سالخورده طلا را اخاذی کند. او آهسته با خود زمزمه می‎کند: "اگر آشا از رقابت شاعران دور بماند بعد مردم تمام کشورهای عربی چه خواهند گفت؟ هیچکس نمی‎تواند افسون آهنگ زبان را مانند من با بیانی گیراتر و تأثیری درخشان‎تر انجام دهد." یک لبخند حیله‎گرانه چین و چروک کوچک مضحکی در چهره‎اش بر جای می‎گذارد؛ آشا چهارنعل از آنجا می‎تازد.
هنگامیکه اسب‎سوار در زیر درختان نخل خود را به خانه رنگرز سالخورده نزدیک می‎سازد مدت‎ها از غروب کردن خورشید گذشته بود. پتوهای پشمی قرمز در محاصره بوته‎های سبز مقابل خانه گِلی مانند پالتوی خونین جنگجویان می‎درخشیدند، و ماه آسمان آبی تیره از میان درختان نخل رو به زمین نور می‎تاباند. شاعر مصمم به اطراف نگاه می‎کند، دهانه اسبش را در کنار درب به یک تیرک چوبی می‎بندد و از میان خانه به حیاط می‎رود، در زیر سقف سبز چادر متفکرانه می‎ایستد و دست‎هایش را در جلوی سینه در هم فرو می‎برد. نور مهتاب دیوارهای گِلی، گل‎های شقایق سیاه خشخاش در وسط حیاط، پرچین‎ها و درختان میوه را روشن می‎ساخت؛ دو درخت نخل در پشت دیوار خود را توسط باد شبانه به سمت ستاره‎ها کش می‎دادند.
صدای گوش‎نوازی می‎گوید: "آقا، شام آماده است."
شاعر با وحشت سرش را به عقب می‎چرخاند. سلما، بزرگ‎ترین دختر ایشاک در مقابل او خجول ایستاده بود. او به دختر دست می‎دهد و از او تشکر می‎کند، اما دختر ادامه می‎دهد: "آقا، به نظر می‎رسد که بدبختی بزرگی برای شما رخ داده باشد، شما مدتی‎ست که بسیار مغموم دیده می‎شوید. این سؤال کنجکاوانه را بر من ببخشید، اما خواهرهایم از من خواهش کردند بپرسم که به شما چه چیزی فشار می‎آورد. پدر رفته است، و ما در غیب او اجازه نداریم با شما صحبت کنیم. آیا ما باید کاری انجام می‎دادیم و کوتاهی کردیم؟ ما خیلی فقیریم و نمی‎توانیم بیش از این از شما پذیرائی کنیم. شما نباید به این خاطر عصبانی شوید." 
آشا با این کلمات یک نگرانی احساس می‎کند، او فقط فکر کرد چگونه می‎تواند مطلع شود که ایشاک سالخورده چه مقدار سکه طلا دارد. سلما منتظر ایستاده بود. ماه بر حیاط نیمه تمیز و فرش کهنه نور می‎تاباند. در این وقت ایده‎ای به ذهن شاعر می‎رسد و خیلی جدی می‎پرسد: "سلمای عزیز، آیا اغلب خواستگار به خانه‎تان می‎آید؟ آیا پدرت یک داماد برای تو یا برای یکی از خواهرهایت پیدا کرده؟" در این وقت دختر غمگین می‎شود؛ سر قاب شده در موی سیاه قیرگونش را طوری تکان می‎دهد که رشته‎های مو بر سینه‎اش روی هم می‎افتند، آه دردناکی می‎کشد و ساکت پاسخ می‎دهد: "آقا، ما بیش از حد فقیریم، ما هیچوقت نمی‎توانستیم امید داشته باشیم که یک خواستگار داخل خانه ما شود." آشا حالا در حالیکه از روی شیطنت لبخند می‎زد می‎پرسد که آیا مگر دخترها چیزی پس‎انداز نکرده‎اند، و سلما سپس می‎گوید: "ما فقط بیست سکه طلا پس‎انداز کرده‎ایم، چون برای گلدوزی پول خوبی پرداخت می‎شود، اما این کار پر زحمت و خسته کننده‎ای است، علاوه بر این ابریشمی که از چین برای ما فرستاده می‎شود آنقدر گران است که ما حتی با چنین زندگی خسیسانه‎ای باز هم فقط مبلغ کمی می‎توانیم پس‎انداز کنیم."
"بیست سکه طلا حتی برای جذب کردن یک داماد هم کافی نیست. اگر شهر مکه ثروتمندتر بود بعد احتمالاً می‎تونستید امید بیشتری داشته باشید ــ." سلما با این کلمات آشای باهوش شروع به گریستن می‎کند، اما شاعر لبخند می‎زند، گونه دختر جوان را نوازش می‎کند و با چشمان درخشان پیامبرانه می‎گوید: "با این وجود هر یک از شما یک داماد پیدا خواهید کرد، غمگین نباشید! در پایان سال شماها ــ هر هشت نفر! ــ همسران سعادتمندی خواهید بود، حتی اگر یک سکه طلا هم پس‎انداز نداشته باشید. سلما، این را آشا به تو اعلام می‎کند، شاعری که بیشتر می‎داند و بیشتر از آنچه تو حدس می‎زنی تواناست."
در این وقت اشگ‎های سلما خشک می‎شوند، او با اطمینان کامل تشکر کنان به شاعر دست می‎دهد و با هیجان می‎گوید: "پس من هم می‎خواهم پیشگوئی کنم. من پیش‎بینی می‎کنم که شما در رقابت شاعران بالاترین جایزه را دریافت خواهید کرد، و اشعار شما همانطور که رسم است با نخ طلائی بر پارچه سفید سوزندوزی می‎شود. و من همچنین می‎دانم انگشتانم این سعادت را خواهند داشت که اشعار شما را با نخ طلائی تا ابدیت جاودانه سازند."
سلما پس از به پایان رسیدن پیشگوئیش خاموش می‎ماند و مدتی طولانی یک سکوت بزرگ بر قرار می‎گردد؛ فقط مهتاب بر روی دیوار گِلی می‎تابید، گل‎های شقایق سیاه در نور کم می‎درخشیدند و درختان نخل خود را در باد شبانه تاب می‎دادند. ناگهان آشا سر سلما را بر روی سینه‎اش احساس می‎کند، و سلما کاملاً آهسته صحبت می‎کرد اما نه دیگر پیامبرانه: "آیا نمی‎تواند آشا یکی از دامادها باشد؟" در این وقت از عمق روح آشا یک آه بزرگ کشیده می‎شود، و او بدون لبخند زدن کاملاً آهسته می‎گوید: "آشا یک شاعر است و بنابراین یک مرد فقیر، اما پسران ثروتمند از اوکاز انتظار تو را می‎کشند." سلما زمزمه می‎کند: "اما آشا جایزه رقابت شاعران را برنده می‎شود و سکه‎های طلای فراوانی به خانه می‎آورد."
آشا می‎گوید: "بله، او برنده خواهد گشت. اما او همه جایزه را در همان روز خرج خواهد کرد و فقیرتر از همیشه خواهد بود. زیرا بدان که آشا یک شاعر است و یک شاعر حتی زمانی هم که پول دارد بی پول است، اما در عوض دارای غم و اندوهی بزرگ، مستی، درد عشق و در انتها بدهکاری‎ست."
سلما آهسته‎تر صحبت می‎کند: "اوه، این البته چیز دیگری است، من این را نمی‎دانستم. بنابراین باید سلما انتظار داماد دیگری را یکشد." اما سرش هنوز هم بر روی سینه آشا قرار داشت. و آشا خود را خم می‎کند و چند بار او را می‎بوسد، طوریکه دختر نمی‎توانست مانع شود. و دوباره گریه می‎کند و می‎گوید: "آشا، آشا، چرا نمی‎تونی تو داماد باشی؟" در این وقت بازوان قوی آشا محکم‎تر او را در آغوش می‎گیرد، بوسه‎هایش مانند شعله می‎سوزاندند، و او می‎گوید: "سلما، دامادت به تو سکه‎های طلا خواهد داد، من اما به تو بوسه می‎دهم، برای هر سکه طلا یک بوسه." و پس از مدتی اضافه می‎کند: "حالا آشا داماد تو بود. اما حالا تمام شد. آشا چیز بیشتری ندارد. در صلح برو."
سلما آهسته می‎گوید: "بله، در صلح برو. خدایان بزرگند و سرنوشت شاعران را بهتر می‎سازند."
و چون باید در این ساعت ایشاک پیر به خانه بازمی‎گشت بنابراین آنها در صلح از هم جدا می‎شوند. آشا مدتی کاملاً ساکت می‎ایستد و با آرامش بزرگی به ماه نگاه می‎کند. اما زمانیکه صدای کشیده شدن دمپائی ایشاک را می‎شنود با خود در درونش صحبت می‎کند: "قدرت شاعر بزرگ است، و عشق یک گربه است. اما بوسه‎های تو سکه‎های طلا نبودند. و حالا فقط باید اندیشید که چطور می‎شود این بیست سکه طلای پس‎انداز شده را از این مردمان خوب گرفت."
و نیم ساعت بعد از آن آشا و ایشاک سالخورده ساکت و چهارزانو بر روی فرش کنار هم نشسته بودند. این سکوت مدتی طول می‎کشد، اما بعد، وقتی کوزه شراب خرما تا نیمه خالی بود و ماه بر روی دیوار درخشان می‎تابید شاعر با صدای آهسته شروع به صحبت می‎کند:
"ایشاک هشت دختر دارد، همه زیبا مانند ماه کامل وقتی بر روی بیابان می‎تابد، اما خانه این بیچاره‎ها باز است بدون آنکه یک خواستگار داخل شود."
در این هنگام یک آه طولانی در سکوت شب شنیده می‎شود و سر ایشاک سالخورده عمیق‎تر به سمت سینه‎اش پائین می‎رود.
و پس از مدتی آشای بزرگ از نو آغاز می‎کند:
"خدایان بر آشا آشکار ساخته‎اند که هشت داماد خود را به خانه ایشاک نزدیک خواهند ساخت، همه در زرق و برق و صاحبان شتر و گوسفندهای بی‎شمار. و این در روزی اتفاق خواهد افتاد که شاعر در اوکاز به سر می‎برد و آهنگ اشعارش در کوچه‎های آنجا طنین‎انداز است."
ایشاک سالخورده با شنیدن این کلمات سرش را آهسته بالا می‎آورد و با احترام زمزمه می‎کند:
"خدایان قادر به هر کاری هستند."
آشا با تکان دادن سر به عقب و جلو تکرار می‎کند "قادر به هر کاری هستند" و بعد از مدتی ادامه می‎دهد: "و اما با وجود این قلب شاعر از تردید سختی نسبت به قدرت خدایان ناآرام شده است. من پرسیدم: شما خدایان، پس چطور باید به اوزکا بیایم وقتی برای این سفر اما به بیست سکه طلا احتیاج دارم و حتی کوچک‎ترین سکه‎ای هم در جیب ندارم؟"
ایشاک سالخورده در حالیکه یک هیجان آرام در صدایش می‎لرزید می‎پرسد: "و چه جوابی خدایان به تو دادند؟"
در این وقت طوری بود که انگار چشم‎های شاعر روشن‎تر می‎درخشیدند و همچنین صدایش هم از هیجان می‎لرزید. او با صدای یک پیشگوی مقدس می‎گوید: "خدایان به من پاسخ دادند که تو امروز فقیری، و همین امروز هم غنی خواهی گشت. اما،" او پس از مکثی اندوهگین اضافه می‎کند: "اما امروز در حال به پایان رسیدن است و من هنوز رسولی نمی‎بینم تا آنچیزی را که مقدسین برایم فاش ساختند تحقق بخشد."
ایشاک سالخورد با شنیدن این کلمات در حالیکه یک حالت باشکوه بر تمام وجودش نشسته بود آهسته از جا برمی‎خیزد. دست‎هایش را روی شانه آشا قرار می‎دهد و می‎گوید: "پسرم! هرگز به قدرت خدایان شک نکن. در نزد خدایان هیچ چیز غیر ممکن نیست، و ببین، رسول شما آمده است." و آهسته با کشیدن پا به زمین از آنجا به نزد دخترانش می‎رود و بزودی با بیست سکه طلای چاق دوباره بازمی‎گردد و آن را موقرانه به غریبه می‎دهد. غریبه تشکر می‎کند و با دستانی لرزان پول را با عجله در جیب قرار می‎دهد. او بیشتر در آنجا نمی‎ماند. از جا بلند می‎شود و خداحافظی می‎کند.
آن دو مرد در مقابل درب یک بار دیگر خود را در آغوش می‎گیرند و شاعر سریع سوار اسب نر سیاهش می‎شود، و مغرور و راست نشسته بر پشت اسب در روشنائی ماه می‎تازد.
بازار بزرگ اوکاز توسط مسافران بیشماری بازدید می‎گشت؛ ایرانی‎ها و ارامنه، هندی‎ها و سوری‎ها آنجا با هم ملاقات می‎کردند. بسته‎های بزرگ بار در کنار شترهای در حال استراحت قرار داشتند. فرش فروش‎ها با صدای بلند نقش‎های جدید فرش‎شان را تبلیغ می‎کردند، و ابریشم‎های زرق و برق دار در کنار پتوهای ضخیم پشمی می‎درخشیدند. از چادرهای بزرگ و رنگارنگ صدای غریبه زبان‎های مختلف بیرون می‎آمد. کودکان برهنه با سر و صدا بر روی چمن بازی می‎کردند، زن‎ها کوزه‎های آب را به سمت چشمه‎ای که در آن آبی روشن مانند نقره جاری بود حمل می‎کردند ــ شادی پر سر و صدای بازار تمام شهر را زنده ساخته بود.
آشا بسیار ناآرام با کاغذ پهن لوله کرده‎ای در دست در اطراف باغ‎های نخل قدم می‎زد. او بیهوده تلاش می‎کرد حالت چهره دختران ایشاک را در ذهنش تصور کند، وجود و ویژگی‎شان را هم دیگر اصلاً به یاد نمی‎آورد. اینکه اما حافظه‎اش او را تنها گذارده است برای شاعر اهمیت چندانی نداشت، شاعری که پیشترها فقط یک فکر فریبنده او را در محاصره داشت؛ او می‎خواست امتحان کند و ببیند قدرت یک شاعر عرب تا چه حد می‎تواند باشد. او اغلب با خود زمزمه می‎کرد: "پادشاه بیزانس باید به ما شعرا بخاطر قدرت‎مان حسادت کند!"

حالا هنگامیکه عاقبت روز مسابقه فرا می‎رسد و آشا با صدای بلند روشنی اشعارش را می‎خواند، جماعت با دقت گوش می‎دادند؛ و حتی خیلی زود سکوتی احترام‎آمیز برقرار می‎گردد. آشای بزرگ در هشت آواز باشکوه فضائل زنان عرب را می‎ستاید. نام سلما اغلب در اشعارش تکرار می‎گشت. در انتها عظمت آینده مکه از طرف آشا با صدای بلندی پیشگوئی می‎شود و این باعث حیرت فراوان جماعت می‎گردد. اما وقتی شاعر در ابیاتی دوستداشتنی اعلام می‎کند این هشت دختری که او فضائل ستودنی‎شان را تجسم کرده واقعاً بر روی زمین زندگی می‎کنند بر حیرت‎شان افزوده می‎گردد. و وقتی شاعر ادعا می‎کند که از محل زندگی این زیبایان با خبر است غرشی از تشویق به راه می‎افتد. اما در نظر همه به زحمت قابل باور می‎آید وقتی می‎شنوند که دختران در مکه‎ای که تا کنون فقط بخاطر فقرش معروف بود در خانه ایشاک رنگرز فقیر زندگی می‎کنند. و وقتی آشا با شوق می‎گوید کسیکه اجازه داشته باشد یکی از این هشت دختر باکره را به همسری برگزیند می‎تواند خود را تا آخرین روز عمرش سعادتمند بداند، شادی غیر قابل وصفی همه را در بر می‎گیرد. شاعر زیرک اما دیگر در روز رقابت شاعران چیزی بیشتر نمی‎گوید.
اما تعداد زیادی جوان شریف همه چیز را شنیدند، جوانانی که همگی بلافاصله در عشقی سوزان می‎سوختند در همان شب یک کاروان بزرگ آماده می‎سازند و برای اینکه کسی زودتر از آنها به مکه نرسد بدون تأخیر به حرکت می‎افتند.
و شاعر آشا برنده جایزه می‎گردد. به جوانان مسافر به سمت مکه این مأموریت پر افتخار داده می‎شود اطمینان حاصل کنند که اشعار آشا توسط دست متخصص در مکه با نخ طلائی تا حد امکان سریع سوزندوزی شود. هشت جوان هشت پوست‎نبشه را در زیر لباس‎های پشمی بر روی سینه‎شان پارسامنشانه محافظت می‎کردند. حاضرین همه از درخشش زبان آتشین آشا، این شاعر بزرگ مجذوب شده بودند. نامش دهان به دهان می‎چرخید و توسط مهاجرین تا سواحل رود گنگ، تا بیزانس و اسکندریه برده می‎گشت.
هنگامیکه آشا بعد از چند ماه دوباره در مکه مقابل درب خانه ایشاک از اسب پائین می‎جهد، به نظرش می‎رسد که خانه خالی‎ست. کسی درب را باز نمی‎کرد. او دهانه اسب را به تیرک چوبی می‎بندد، درب چوبی سنگین را باز می‎کند و از طریق اتاق فقیر به حیاط می‎رود، جائیکه او همه چیز را بدون تغییر می‎یابد. در حالیکه دست‎هایش را بر روی سینه در هم فرو کرده بود دوباره به زیر سقف سبز چادر، به گل شقایق سیاه، به درخت نخل بزرگ و به دیوارهای گِلی نگاه می‎کند ــ در این وقت پشت سرش صدای خش خش می‎شنود. شاعر فکر می‎کند یکی از ارواح سیاه بیابان دزدکی به دنبالش آمده و پشت سرش مانند موش خش خش می‎کند، زیرا پس از لحظه کوتاهی صدا دوباره کاملاً ساکت می‎شود، تا اینکه یک صدای آشنای زنانه روشن و واضح می‎گوید:
"سلام بر شما آقای شریف، سلام یک زن فقیر که مایل است تا ساعت مرگ کنار پاهایتان بیارامد بر شما. شاعر آشا برای هر دختر ایشاک یک داماد پیش‎بینی کرده بود، و هشت جوان آمدند و از ما همانطور که از دختران پادشاهان هند خواستگاری می‎شود خواستگاری کردند. آقای شریف، من اما نمی‎توانستم از این محل که شما در کنارش بر من ظاهر شدید جدا شوم. ابیات شما توسط من بر روی ابریشم سوزندوزی شده‎اند، و دامادم هنگام سوزندوزی با شادی به من کمک کرد. پدر ما همراه با جوان‎ترین دخترش به فاصله دوری نقل مکان کرد، به این دلیل باید سلما، دختر ارشد ایشاک، به شاعر سلامی محترمانه برساند. آشا، ما چطور می‎توانیم از شما تشکر کنیم. نام شما هرگز فراموش نخواهد گشت، شما نشان دادید که قدرت شاعر همواره بزرگ و عظیم بوده و خواهد ماند."
در این وقت مرد بزرگ مشهور می‎خندد، خود را می‎چرخاند، هر دو دست سلمای گریان را می‎گیرد و پیشانی زن جوان را می‎بوسد.
هنگامیکه آشا، شاعر بسیار ستایش گشته ــ غنی از انواع گنج‎ها ــ دوباره با یک کاروان بزرگ به سمت دمشق می‎تاخت ــ در این وقت ساربانان از اینکه اسب‎سوار نجیب بر روی اسب سیاهش در حال زمزمه کلمات غیر قابل درک از میان ریش تیزش مرتب حیله‎گرانه لبخند می‎زند و در بین آن دوباره آه می‎کشد تعجب می‎کردند. اما یک شب وقتی هوا دوباره بسیار تاریک بود آنها متوجه کلمات غیر قابل درک می‎گردند، کلمات نامفهوم این صدا را می‎دادند: قدرت شاعر ... قدرت شاعر ...