سعید از برلین برای نابینایان.



من در حال ترجمه شعری از خودم به خط نابینایان.
آزادی،
.. .. .. .. ..  ..

.. .. .. .. ..  ..

.. .. .. .. ..  ..

ای واژه جادوئی،
.. ..  .. .. .. ..  .. .. .. .. .. ..  ..

.. ..  .. .. .. ..  .. .. .. .. .. ..  ..

.. ..  .. .. .. ..  .. .. .. .. .. ..  ..

چه آسان بر زبان روان می‎گردی،
.. ..  .. .. .. ..  .. ..  .. .. .. ..  .. .. .. ..  .. .. .. .. .. ..  ..

.. ..  .. .. .. ..  .. ..  .. .. .. ..  .. .. .. ..  .. .. .. .. .. ..  ..

.. ..  .. .. .. ..  .. ..  .. .. .. ..  .. .. .. ..  .. .. .. .. .. ..  ..

چه سخت به دست می‎آیی،
.. ..  .. .. ..  .. ..  .. .. ..  .. .. .. .. ..  ..

.. ..  .. .. ..  .. ..  .. .. ..  .. .. .. .. ..  ..

.. ..  .. .. ..  .. ..  .. .. ..  .. .. .. .. ..  ..

چه بی‎تابی وقتی در بندی،
.. ..  .. .. .. .. .. ..  .. .. .. ..  .. ..  .. .. .. ..  ..

.. ..  .. .. .. .. .. ..  .. .. .. ..  .. ..  .. .. .. ..  ..

.. ..  .. .. .. .. .. ..  .. .. .. ..  .. ..  .. .. .. ..  ..

و چه سخت غمگین می‎گردی
وقتی باد نامت را از یاد می‎برد.
..  .. ..  .. .. ..  .. .. .. .. ..  .. .. .. .. .. ..

..  .. ..  .. .. ..  .. .. .. .. ..  .. .. .. .. .. ..

..  .. ..  .. .. ..  .. .. .. .. ..  .. .. .. .. .. ..

.. .. .. ..  .. .. ..  .. .. .. ..  .. ..  .. ..  .. .. ..   .. .. .. .. ..  ..

.. .. .. ..  .. .. ..  .. .. .. ..  .. ..  .. ..  .. .. ..   .. .. .. .. ..  ..

.. .. .. ..  .. .. ..  .. .. .. ..  .. ..  .. ..  .. .. ..   .. .. .. .. ..  ..

یک جنایت.

فصل اول
و در یک روز خوب زیبا، هنگام نهار، مادر به وانیوشکا کوشین Wanjuschka Kusin می‎گوید:
"وانیا، بهتره که تو به شهر بری."
وانیوشکا هیچ چیز نمی‎گفت، او یک سیب‎زمینی داغ را پوست می‎کند، به لب‎هایش شکل قیف می‎داد، با سر و صدای زیاد به انگشتانش فوت می‎کرد و ابروانش را با عصبانیت بالا و پائین می‎برد.
مادر به صورت گرد و جوانانه او نگاه می‎کند، آه می‎کشد و یک بار دیگر با صدای خفه‎تر و محتاطانه‎تری می‎گوید:
"برات بهتره که بری، واقعاً ..."
وانیوشکا می‎پرسد "و بعد؟" و سیب‎زمینی را از یک دست به دست دیگر می‎دهد.
"آره، همین حالا تَبرتو بردار و برو ..."
"اونجا آدم‎هائی مثل من با تَبر به اندازه کافی هستن ..."
"خب، پس تو بیل ببر ... آره، حالا یخ به انبارها برده می‎شه ... اینجا می‎تونی چوب خرد کنی، اونجا چیز دیگه‎ای برای خرد کردن پیدا می‎کنی ... می‎دونی، و اینطوری می‎تونی شکمتو سیر کنی. آره فقط برو، وانیا ..."
وانیوشکا برای رفتن به شهر تمایل زیادی داشت، اما او یک کلمه هم به پیرزن جواب نمی‎دهد. وانیوشکا در این دو هفته‎ای که از مرگ پدرش می‎گذشت آموخته بود که خود را کاملاً مانند مردی مستقل حس کند. در مراسم خاکسپاری پدر برای اولین بار مشروب می‎نوشد، بدون آنکه کسی او ا از این کار منع کند. و از آن زمان او در روستا می‎رفت، سینه‎اش را جلو می‎داد، ابروانش را با حالتی مهم و پر از نگرانی بالا می‎برد و با مادرش به سبک کوتاه و بریده‎ای که از پدرش می‎شناخت صحبت می‎کرد ...
مادر بعد از نهار مشغول وصله کردن پالتوی خود می‎شود، و وانیوشکا بر روی اجاق می‎خزد، نیم ساعتی بدنش را کش و قوس می‎دهد و عاقبت از مادرش می‎پرسد:
"چقدر پول داری؟"
"یک روبل و شصت کوپک ..."
"شصتا رو بده به من ..."
"پولو برای چی لازم داری؟"
"برای سفر."
"تو می‎ری؟"
"من باید برم ..."
"بسار خوب ... برو، وانیوشکا ... و کی می‎خوای بری؟"
"فردا."
با شروع سپیده دم مادر برایش توسط تصویر مقدس مرد خدا نیکولای Nikolai در قاب مسی دعای خیر می‎کند.
وانیوشکا تنبلانه تعظیم می‎کند، تبرش را در کمربند قرار می‎دهد، کلاهش را تا گوش‎ها پائین می‎کشد، دست‎هایش را که در دستکش بزرگی قرار داده بود به ران‎هایش می‎کوبد و می‎گوید:
"خب من می‎رم! خدانگهدار ..."
"وانیا، خدا حفظت کنه! فقط از خودت در برابر مردم شهر مراقبت کن ... مواظب باش ــ اونا باهوشند. و ودکا ننوش ... مراقب خودت باش!"
وانیا می‎گوید: "باشه" و کلاهش را سریع روی یک گوشش پائین می‎کشد و پا به خیابان می‎گذارد.
هوا هنوز تاریک بود. او هنوز ده قدم هم از کلبه دور نشده بود، اما وقتی خود را به سمت صدای مادرش که کنار درب ایستاده بود می‎چرخاند دیگر نمی‎توانست او را در تاریکی ببیند و فقط کلمات مادرش را که در سکوت شب بطور عجیبی بلند به گوش می‎رسیدند می‎شنید.
"وانیا، ودکا می‎تونه آدمو از بین ببره ... و از خودت در برابر زن‎ها در شهر مراقبت کن ... آدم می‎تونه خیلی آسون به بیماری بدی مبتلا بشه ..."
وانیوشکا با صدای بلند می‎گوید: "خدانگهدار!"
و در این وقت ناگهان قلبش به درد می‎آید، زیرا او باید از مادر دور می‎گشت، از دهکده‎اش، از کلبه مخروبه‎اش. او متوقف می‎شود و گوش می‎سپارد ... اما همه چیز دوباره ساکت بود، ــ مادر به داخل کلبه رفته بود. او آهی می‎کشد، سپس در امتداد تاریکی بی‎حرکت و بی‎صدائی که هنوز خبری از گرگ و میش هوا در آن نبود گام برمی‎دارد ...
هنگامیکه او از مزارع می‎گذشت به این می‎اندیشید که شاید در شهر مؤفق شود و بتواند مبلغ زیبائی پول کسب کند، سپس در فصل بهار به خانه بازگردد و با واسیلیسا شاموف Wassilissa Schamoff ازدواج کند. و او واسیلیسا را در برابر خود می‎دید، گرد، قوی، پاکیزه ... اما شاید بتواند همچنین کاری به عنوان خدمتکار خانه یک تاجر ثروتمند پیدا کند و بعد البته با واسیلیسا ازدواج نخواهد کرد، بلکه با یکی از این دخترهای شهری. به این نحو به سمت شهر می‎رفت و در پشت سر او آسمان مشتعل بود، سایه‎های متراکم اطراف به تدریج ناپدید می‎گشتند و بر روی برف پرتوهای زرد کمرنگ آفتاب زمستانی قرار داشتند. برف در زیر پاهایش با صدای بلندتر و خنده‎دارتری خرد می‎گشت، وانیوشکا مشغول خواندن ترانه‎ای می‎گردد. سه سکه بیست‎تائی در جیبش طین می‎انداختند و توسط صدای آهنگ‎شان افکار و رویای آینده به آرامی در سرش شنا می‎کردند.
راه رفتن بر روی برف خوب پیش می‎رفت، برف در جاده لغزان بود و در زیر پا گلوله نمی‎گشت، هوای سرد یخبندان در عمق سینه جاری می‎گشت و آن را از احساس نشاط پر می‎ساخت، و فاصله دور آبی رنگ خوب و دوستانه دراز کشیده بود و اغوا و اشاره می‎کرد. چند نفری که اینجا و آنجا با او برخورد می‎کردند ایوان را خوب و دوستانه نگاه می‎کردند. یخ از سبیل هنوز به زحمت قابل رویت وانیوشکا آویزان بود، و پسر جوان لب بالائی‎اش را جلو داده بود و با خوشی با چشمانی چپ شده به آن نگاه می‎کرد ــ سبیل به نظرش بلند و زیبا می‎آمد ... یک کلاغ بزرگ و مانند ذغال سیاه با وقار از پهلو در میان برف قدم می‎زد. وایوشکا سوت می‎زند. اما پرنده سیاه فقط با یک چشم به سمت او چشمک می‎‏زند و حتی اُردک‎وار خود را به جاده نزدیک‎تر می‎سازد. در این وقت ایوان دستکش‎هایش را به هم می‎کوبد، طوریکه صدائی مانند شلیک گلوله بلند می‎شود، اما این هم هیچ ترسی در پرنده ایجاد نمی‎کند ...
کوشین آهسته و نامفهوم می‎گوید: "شیطان!" و گام‎هایش را سریع‎تر برمی‎دارد.
حدود ظهر، وقتی او نیمی از مسیر را پشت سر گذارده بود توفانی از برف در مزارع درمی‎گیرد. ابرهای سبک و شفاف گاهی اینجا و گاهی آنجا از توده برف جدا می‌گشتند، به پرواز می‎آمدند و پس از برخورد با یکدیگر بصورت غبار سفید سردی می‎باریدند. گاهی درست در برابر پاهای ایوان دانه‎های برف به هوا بلند می‎گشتند، طوریکه انگار بخواهند مانع از پیشروی پسر جوان گردند؛ و بعد باد به پشت او می‎کوبید، طوریکه انگار می‎خواست او را به پیشروی وادارد. دوردست در ابرهای تاریک ناپدید می‎گردد، باد زوزه می‎کشید و بر بالای زمین می‎راند و رد پاها را پراکنده می‎ساخت، و در مسیر جاده در پرواز بود و صدای زوزه گسترده و غمگینش شنیده می‎گشت. انسان‎ها و اسب‎هائی که از روبروی باد می‎آمدند، ظاهر می‎گشتند و مانند سنگی در آب ناپدید می‎گشتند. وانیوشکا چشم‎هایش را می‎بندد و در تاریکی از میان سر و صدا و آهنگ غمگین طوفان برف به رفتن ادامه می‎دهد، تخت کفشش سنگین شده بود ... تلو تلو خوران برف‎ها را با پاهایش گلوله می‎ساخت و با عصبانیت به مادرش می‎اندیشید:
"او در جای گرم نشسته ... و من، من می‎تونم ..."
اما بعد او چنان خسته گشت که دیگر به هیچ چیز نمی‎اندیشید و فقط آرزو داشت که در اسرع وقت به شهر برسد، در یک اتاق گرم استراحت کند و یک استکان چای گرم بنوشد. او مانند یک گاو نر با پشتی خمیده و سری آویزان می‎رفت و متوجه هیچ چیز در اطراف خود نمی‎گشت، تا اینکه عاقبت از میان غرش طوفان برف زوزه محزون آژیر یک کارخاه را می‎شنود. در این هنگام او متوقف می‎شود، خود را راست می‎سازد و نفس عمیقی می‎کشد. و بعد پولش را از جیب خارج می‎سازد و آنها را برای اینکه سر و صدای‎شان مردم شهری را به وسوسه نیندازد در دهان میان گونه و دندان‎ها قرار می‎دهد ...
شهر از میان حجاب خاکستری برف مانند ابر سنگینی که خود را بر روی زمین نشانده باشد به نظر می‎آمد. ناقوس برای عبادت شامگاهی به صدا می‎آید. باد آهنگ پر سر و صدای ناقوس را حمل می‎کرد و ترانه مسین را می‎گستراند، وانیوشکا کلاهش را از سر برمی‎دارد، بر سینه‎اش صلیبی می‎کشد و زمزمه کنان می‎گوید:
"پس ما در اینجا سعادتمند خواهیم گشت ..."

فصل دوم
هنگامیکه وانیوشکا وارد میخانه می‎گردد، هوای مرطوب ضخیمی به صورتش ضربه می‎زند و مانند حوله مرطوب و گرمی احساس سوزش سرما را از گونه‎هایش پاک می‎کند. در زیر سقف کوتاه گنبدی شکل دود آبی سوزانی می‎رقصید و چشم را دندان می‎زد؛ بوی ودکا، تنباکو  و چربی سوخته بینی را می‎سوزاند؛ سر و صدا و رفت و آمد در میخانه چیزی تیره و کسل‎کننده داشت و سر وانیوشکا از همه این چیزها به دوران مطبوعی می‎افتد. او آهسته از میان میزها عبور می‎کرد و محل کوچکی می‎جست، اما میزی نمی‎یافت. همه جا درشکه‎چی‎ها با چهره‎های سرخ نشسته بودند، پیشه‎وران مست و نیمه لخت؛ اقسام ارازل با لباس‎های ژنده و با چشمان عبوس و کنجکاو دزدانه به ایوان نگاه می‎کردند. یکی، جوانی لاغر و بلند قد با سبیلی شبیه به سبیل  روباه به او چشمکی می‎زند، دستش را به سمت او دراز می‎کند و می‎گوید:
"سلام، بی دست و پا! رد شو ..."
وانیوشکا روی از او برمی‎گرداند و شانه‎اش یک زن کوچک تقریباً فربه و جوان را لمس می‎کند. زن چهره‎ای سرخ شعله‎ور و ابروهای سیاه به بزرگی یک سبیل داشت.
زن با صدای گرفته‎ای فریاد می‎زند: "مواظب باش، احمق!"
در گوشه‎ای از میخانه که نزدیک درب ورودی قرار داشت، در زیر لامپ کنار تصویر مقدس و در کنار میزی فقط یک نفر نشسته بود. وانیوشکا به سمت او می‎رود.
"صندلی خالیه؟"
"دائماً!"
کوشین خود را بر روی یکی از صندلی‎ها می‎نشاند، یقه شنلش را باز می‎کند و می‎گوید:
"آره، اینجا خیلی پُره!"
"اینجا هیچوقت خالی نیست ..."
"تو از روستائی؟"
"آره ..."
"کار می‎کنی؟"
"فکر کنم ..."
"نمیشه اینجا خوب پول بدست آورد ..."
"اوه؟ هیچ چیز. من حالا سه هفته می‎شه که اینجا هستم ..."
"هیچ کاری وجود نداره؟"
"هیچ چیز. آدم می‎تونه سقط بشه!"
گارسون مانند یک مارمولک به سرعت از کنار میز می‎گذرد.
وانیوشکا پشت سر او بلند داد می‎زند: "من یه چائی میل دارم" و شروع به تفتیش فرد مقابلش می‎کند. او جوانی بیست و پنج ساله بود، با جلیقه چرب و ژنده با آستر پنبه‎ای که زمانی به یک زن تعلق داشت. او انسانی بلند قد و لاغر بود و پشت میز طوری خمیده نشسته بود که انگار می‎خواهد چهره عمیقاً آبله‎گونش را که نه دارای سبیل بود و نه ابرو از مردم پنهان سازد. گاهی سر با تیغ تراشیده‎اش را با یک حرکت سریع و خشن گردن به بالا می‎آورد و کوشین را با چشمان بزرگ خاکستری بی‎قرار تفتیش می‎کرد، طوریکه انگار می‎خواهد چیزی را تحقیق کند. و وقتی متوجه می‎شود که فرد مقابلش هم گهگاهی او را با دقت نگاه می‎کند با لبان نازکش لبخند می‎زند و نیمه بلند می‎گوید:
"من یک پالتو و کلاه داشتم اما فروختم‎شون. اما چکمه‎ها هنوز باقی‎ موندن ..."
او یک پای دراز پوشیده شده با چکمه چرمی محکمی را از زیر میز بیرون می‎کشد و ادامه می‎دهد:
"اینا هم بزودی به فروش می‎رسن ... من اونا رو با پول خرد عوض می‎کنم ..."
وانیوشکا دلش برای غریبه می‎سوزد، و او نگران به این می‎اندیشد که ممکن است وضع خود او هم چنین شود.
او می‎گوید: "اما شاید، یک طوری ..."
"آدم چکار می‎تونه بکنه! اینجا افرادی مثل ما عین برگ زرد تو پائیز وجود دارن ... فقط آدما رو نگاه کن! و هر نفر می‎خواد چیزی برای خوردن داشته باشه ..."
وانیوشکا پیشنهاد می‎کند: "با هم یه چائی بنوشیم؟"
"ممنون! خیلی ممنون ... من به اندازه کافی چائی نوشیدم ... اما در پایان شاید یه ودکا ..."
و او آه سنگینی می‎کشد.
وانیوشکا با زبان پول‎ها را در دهانش لمس می‎کند، لحظه‎ای می‎اندیشد و سپس به گارسون اشاره می‎کند و با چهره مهمی می‎گوید:
"یک نیم‎بطری بیار ... دو تا گیلاس ..."
جوان آبله‎رو با خوشحالی لبخند می‎زند، اما حرفی نمی‎زند.
وانیوشکا می‎پرسد: "شبا کجا می‎خوابی؟"
"اینجا، همین نزدیکی ... برای سه کوپک ... و تو؟"
"من تازه رسیدم ..."
"آره! خب! هر دو به اونجا می‎ریم."
"باشه!"
"خب، این هم از جای خواب! اسمت چیه؟"
"ایوان کوشین ..."
"و من یرمه سالاکین Jeremé Salakin ..."
آنها در سکوت و با لبخند به یکدیگر نگاه می‎کنند. و هنگامیکه گارسون ودکا را می‎آورد و وانیوشکا گیلاس سالاکین را پر می‎سازد، سالاکین از جا برمی‎خیزد، گیلاسش را بلند می‎کند، به سمت کوشین نگاه می‎دارد و می‎گوید:
"به دوستی خوبی که از امروز شروع می‎شه می‎نوشیم!"
وانیوشکا از چنین سخنرانی فوق‎العاده خوشش می‎آید. او ودکایش را به سرعت می‎نوشد، آروغی می‎زند و با خوشحالی می‎گوید:
"دو نفری کار آسون‎تر پیش می‎ره!"
"البته!"
وانیوشکا می‎گوید: "من اصلاً برای اولین بار برای کار کردن به شهر اومدم ... البته به مغازه‎ها اومده بودم! اما بخاطر زندگی در اینجا برای اولین بار" و گیلاس‎ها را دوباره پر می‎سازد.
"منم همینطور ... من همیشه روی زمین مزارع کار می‎کردم. اما اونجا با مدیر دعوام شد، و منو بیرون کرد ... سگ، روباه قرمز!"
"و پدر من تازگی فوت کرد. حالا من خودم بالغم ..."
در کنار آنها در کنار یک میز دو درشکه‎چی نشسته بودند که از سر تا پای‎شان چیز سفید رنگی پاشیده شده بود. آنها با سر و صدا با هم مشاجره می‎کردند، و یکی از آن دو ــ یک مرد غول‎آسا و مسن ــ حالا با مشت بر روی میز می‎کوبد و فریاد می‎زند:
"آره، هرچی سرش اومد کاملاً حقش بود!"
مرد دیگر، یک مرد ریش سیاه با زخمی بر پیشانی می‎پرسد: "چرا؟"
"چرا؟ ... حالا می‎بینه! چه کارگری بود؟ کارگری درست ــ البته ــ اونها آردن، خمیرن، نون خدا! اما کسائیکه که نمی‎تونن کارشونو انجام بدن، اونا مثل علف هرزه هستن ... باید قطع بشن! ... خوراک دام هستن ... بدرد چیز دیگه‎ای نمی‎خورن ..."
مرد ریش سیاه می‎گوید: "همه یکسان سزاوار همدردین."
سالاکین به آنچه آن دو رد و بدل می‎کردند گوش می‎داد، و حالا می‎گوید:
"این حقیقت نداره..."
"چی حقیقت نداره؟"
"جریان همدردی. فقط منو در نظر بگیر ... مدیر ماتوه ایوانتچ Matwé Iwanytsch ــ اون دشمن منه ... به چه خاطر فقط به من گیر داده بود؟ من دو سال کار کردم ... هر چیزی که به کار مربوط می‎شد انجام دادم ... ناگهان با من بد می‎شه، من باید آشپز ماریا Marja رو ... و چنین چیزائی! و بعد ــ اخراج ... همیشه من ... اخراج ــ ماریا رفته بود! برو پیداش کن! و ناگهان: اسباباتو جمع کن! من به تو نیاز ندارم! ... این یعنی چی؟ او به من نیاز نداره ... اما من  به خودم خیلی نیاز دارم، اما خیلی ... من باید زندگی کنم! می‎بینی ــ آیا می‎تونم با اون همدردی کنم، با مدیر؟"
سالاکین مدتی سکوت می‎کند و سپس با اعتقاد عمیقی می‎گوید:
"من فقط می‎تونم با خودم همدردی کنم و نه با هیچکس دیگه!"
وانیوشکا می‎گوید: "ال‎ـ‎ب‎ـ‎ته!"
آن دو پس از نوشیدن سومین گیلاس آرنج‎های‎شان را روی میز تکیه می‎دهند، سر کنار سر، تحریک گشته توسط ودکا و هیاهو. و سالاکین شروع می‎کند ‎برای وانیوشکا طولانی، بی ربط و آتشین از زندگیش تعریف کردن.
او می‎گوید: "من یک بچه سر راهیم! من باید زندگی‎مو بعنوان مجازات بخاطر گناه مادرم بگذرونم ..."
وانیوشکا به صورت آبله‎گون و هیجانزده دوستش نگاه می‎کند و سرش را برای او با تأکید تکان می‎دهد و از این کار جهان در سرش به شدت به چرخش می‎افتد.
سالاکین با یک حرکت مأیوسانه و بی‎اعتنا دست می‎گوید: "وانیا! یک نیم‎بطری دیگه سفارش بده!"
وانیوشکا جواب پاسخ می‎دهد:
"ما‎ـ‎نع‎ـ‎ی ندا‎ـ‎ر‎ـ‎ه! ..."

فصل سوم
وقتی وانیوشکا از خوب بیدار می‎شود خود را بر روی یک تختخواب سفری در یک زیرزمین تاریک که طاق گنبدی‎اش مانند صورت سالاکین دارای فرورفتگی‎های فراوانی بود دراز کشیده می‎یابد. او با زبان در دهانش به جستجو می‎پردازد ــ در آنجا بجز بزاق تلخ و تند هیچ پولی نبود. وانیوشکا آه عمیقی می‎کشد و به اطراف نگاه می‎کند.
تمام زیرزمین با تختخواب‎های کم ارتفاع سفری پر شده بود، و بر روی آنها انواع هیبت‎های ژنده و تاریک انسان مانند انبوه کثافت قرار داشتند. بعضی‎ها بیدار بودند و با حرکات کُند از روی تختخواب سفری بر روی کف خاکی پائین می‎آمدند، دیگران هنوز در خواب بودند. صدای نه چندان بلند یک گفتگوی چند نفره خود را با خر و پف افراد در خواب مخلوط می‎ساخت؛ از یکجائی صدای شر شر آب می‎آمد. هیبت‎های ژنده انسانی در سپیده دم خاکستری صبح به ابرهای باریک در آسمان پائیزی شباهت داشتند.
"بیداری؟"     
سالاکین در کنار وانیوشکا ایستاده بود. صورتش قرمز بود، او باید صورتش را همین حالا با آب سرد شسته باشد. او یک نوع قوطی مسی حاوی تعداد زیادی چرخ‎های کوچک ساعت در دست داشت و به نظر می‎رسید که با یک چشم چرخ‎ها را زیر نظر دارد و با چشم دیگر با لبخند به وانیوشکا نگاه می‎کند. 
کوشین می‎گوید: "ما دیروز ماهرانه ..." و به صورت دوستش سرزنش‎گرانه نگاه می‎کرد.
سالاکین با لحن بسیار خرسندی می‎گوید: "کار درستی بود، روده رو کمی سیراب کردیم ..."
"تمام پولم را حیف و میل کردم ..."
"مهم نیست! ما مؤفق می‎شیم ..."
"آره، تو وضعت خوبه ..."
"نگران نباش ... من هفده کوپک دارم، و بعد چکمه‎هامو می‎فروشم ... ما مؤفق می‎شیم!"
وانیوشکا با نگاهی مشکوک به صورت دوستش می‎گوید: "آره، اما چطور؟ ..." و وقتی سالاکین سکوت می‎کند ادامه می‎دهد:
"تو باید حالا ... تو باید به من کمک کنی ... من پولمو با تو خرج ودکا کردم، بنابراین تو باید ..."
"درست می‎گی! آدم چی می‎تونه بگه ...؟ درد مشترک، شادی مشترک ... ما آدمای ثروتمندی نیستیم، ما در تقسیم کردن با هم دعوا نمی‎کنیم ... مبلغ کمی برای تقسیم کردن داریم!"
نگاه و لحن صدای او وانیوشکا را آرام می‎سازد و حالا از سالاکین سؤال می‎کند:
"چی تو دستت نگه داشتی؟"
"حدس بزن!"
کوشین به اطراف نگاه می‎کند و نیمه بلند می‎پرسد:
"این برای درست کردن پول تقلبیه، درسته؟"
سالاکین خنده‎کنان می‎گوید: "پسر دیوونه! تو هم چه ایده‎هائی داری! و جریان پول تقلبی رو از کجا می‎شناسی؟"
"من اینو می‎دونم! یک کشاورز هفت کارخونه کشتی‎سازی روستای ما رو اداره می‎کرد، اون هم چنین کاری می‎کرد."
"خب؟ و؟"
"هیچ چی. اونو به سیبیری فرستادن."
سالاکین به فکر فرو می‎رود، برای لحظه‎ای سکوت می‎کند، قوطی مسی را میان انگشتانش می‎چرخاند و با کشیدن آهی می‎گوید:
"آره، آدم برای چنین چیزی به تبعید فرستاده می‎شه ..."
وانیوشکا آهسته می‎پرسد: "پس قوطی چنین چیزیه؟" و با سر به سمت قوطی اشاره می‎کند.
"ن‎ـ‎ه! این قسمت داخلی یه ساعته ... بلند شو، بریم چائی بنوشیم!" ...
وانیوشکا از تختخواب سفریش به پائین می‎خزد، با دست‎ها مویش را صاف می‎کند و می‎گوید:
"خب بریم!"
اما قوطی مسی حس کنجکاویش را تحریک و در درونش چیزی مانند وحشت از آن ایجاد کرده بود. و وقتی می‎بیند که چگونه سالاکین آن را در جیبش قرار می‎دهد از او می‎پرسد:
"از کجا آوردیش؟"
"در بازار دستفروش‎ها خریدم، وقتیکه پالتومو معامله می‎کردم، هفتاد کوپک براش پرداختم ..."
وانیوشکا در ادامه می‎پرسد: "اما میخوای باهاش چکار کنی؟"
سالاکین خم گشته تا کنار گوش او مرموزانه شروع به گفتن می‎کند: "ببین، مدت‎ها بود که می‎خواستم بفهمم چنین ساعتی از کجا وقت رو می‎دونه که ظهرها فوری دوازده ضربه می‎زنه؟ ... این چطور ممکنه؟ این فقط یک مس ساده‎ست، اما اینطور ساخته شده که می‎دونه ساعت چند می‎تونه باشه ... یک انسان می‎تونه اینو توسط خورشید ببینه، گاو عزیز، خب، اون که اصلاً هیچ چیز نمی‎فهمه ... و فقط همینطور برای خودش زندگی می‎کنه! اما اینجا ــ این چرخ‎های کوچیک ... مس ..."
سر وانیوشکا به درد آمده بود. او در کنار دوستش می‎رفت، به صحبت‎های مبهم او گوش می‎کرد و افکار سنگینی در ذهنش می‎رقصیدند. سالاکین پس از فروش کفش‎هایش چه خواهد کرد؟ ... آیا او حداقل نیمی از پول ودکا را به او پس خواهد داد یا نه؟ و با نگاهی خیره به چشم‎های سالاکین می‎پرسد:
"کی می‎ری چکمه‎هاتو بفروشی؟"
"خب، اول چائی بنوشیم، بعد می‎ریم ... آهان، من در باره ساعت‎ها خیلی فکر کردم. من از آدمای زیادی سؤال کردم ... از آدمای باهوش ... یکی اینطور می‎گفت، دیگری اونطور ... آدم نمی‎تونه اینو درک کنه!"
وانیوشکا کنجکاوانه می‎پرسد: "آره، اما برای چی می‎خوای اینو بدونی؟"
"این خیلی جالبه! که چطور کار می‎کنه؟ آدم زنده‎ست و راه می‎ره ... این کار برای آدم خیلی آسونه ..."
سالاکین آنقدر زیاد و گرم از راز و رمز ساعت صحبت می‎کرد که وانیوشکا از شور و شوق دوستش بی‌ارده تحت تأثیر قرار می‎گیرد و حتی خودش شروع به خلق فرضیاتی که ساعت‎ها از کجا زمان را می‎دانند می‎کند. و در حالیکه آن دو دوست چای‎شان را می‎نوشیدند با سرسختی و متعصبانه در باره ساعت مشاجره می‎کردند.
سپس آنها برای فروختن چکمه می‎روند و آن را به دو روبل و چهل کوپک می‎فروشند. سالاکین بخاطر تعیین قیمت پائین برای چکمه‎ها بسیار غمگین بود. و بلافاصله همانجا در بازار دستفروش‎ها وانیوشکا را به سالن غذاخوری مستمندان دعوت می‎کند و از اندوه فراوان یک روبل کامل را سریع خرج می‎کند. و وقتی آنها هر دو در اواخر شب تلو تلو خوران و در حال گفتگو با صدای بلند به سمت محل خواب‎شان می‎رفتند، در جیب‎های سالاکین فقط چهار عدد سکه پنج کوپکی سر و صدا می‎کردند. وانیوشکا زیر بازوی او را می‎گیرد، با شانه به او فشار می‎آورد و با خوشی می‎گوید: 
"برادر عزیزم! من دوستت دارم ... مثل یک برادر تنی! به خدا قسم! تو روح یکی از ... آه چی می‎گم ... منو با پوست و مو قبول کن! آره، واقعاً! به خدا قسم! اگه مایلی سوار کوهانم شو ... من حملت می‎کنم! ..."
ساکالین نامفهوم می‎گوید: "پسر دی‎ـ‎وونه‎! مهم نیست! ما مؤفق می‎شیم! ما فردا می‎ریم ... ما وسائل داخل ساعتو معامله می‎کنیم ... به جهنم! دیگه چی؟"
وانیوشکا با یک حرکت بی‎اعتناء دست فریاد می‎کشد: "هیچ چی!" و شروع می‎کند با صدای نازکی به آواز خواندن:
"من زشت و کاملاً فقیر."
سالاکین توقف می‎کند و همآواز می‎شود:
"جا‎ـ‎مه‎ام بد است."
و خود را محکم در آغوش می‎گیرند و با صدای وحشی شروع به خواندن می‎کنند:
"و کسی ما‎یل نیست منو به زنی بگیره، ــ
از من خوا‎ستگاری کنید!"
سالاکین کاملاً غافلگیرانه آواز خواندنش را قطع می‎کند و می‎گوید: "و ماتوه، این لاشخور مو قرمز ... اون منو خواهد شناخت!" و بازوانش را بلند می‎کند و با مشت در هوای خالی تهدید می‎کند.

فصل چهارم
دو هفته می‎گذرد.
یک شب دو دوست گرسنه و عصبانی کنار هم بر روی تختخواب‎های سفری‎شان در محل خواب دراز کشیده بودند، و وانیوشکا آهسته سالاکین را اتهام باران می‎کرد:
"فقط تو مقصری! ــ اگه تو نبودی من تا حالا جائی کاری داشتم! ..."
سالاکین کوتاه و خلاصه به دوستش پیشنهاد می‎دهد: "برو به جهنم! ... "
"خفه شو! من حقیقتو می‎گم ... حالا باید چکار کنم؟ باید از گرسنگی بمیرم؟"
"برو با یه زن آرامی Aramäerin ازدواج کن ... بعد می‎تونی به اندازه کافی غذا بخوری ... بزدل! ..."
"تو برگ درخت خور، تو پوزه معیوب ..."
این برای اولین بار نبود که آنها اینطور با هم حرف می‎زدند.
آنها در روز فقط با لباس اندکی و آبی گشته از سرما در خیابان‎ها ول می‎گشتد، اما به ندرت درآمدی کسب می‎کردند. آنها هیزم خرد می‎کردند یا در حیاط خانه‎ها یخ‎های کثیف را می‎شکستند، و وقتی برای این کارها یک بیست کوپکی بدست می‎آوردند پول فوری به میخانه برده می‎گشت. گاهی زنی در بازار اجازه می‎داد که وانیوشکا سبد خریدش را که پر از گوشت و سبزی بود یک ساعت تمام پشت سر او حمل کند و برای این کار به او یک پنج کوپکی می‎داد. و وانیوشکا که از گرسنگی شکم درد داشت همیشه احساس می‎کرد که از این زن متنفر است، اما او برای آشکار ساختن این احساس بزرگ‎ترین ترس را داشت، و با کمال احترام در برابرش رفتار می‎کرد و همه چیزهائی که در سبدش قرار داشتند و احساس گرسنگی او را تحریک می‎کردند برایش کاملاً بیتفاوت بودند.
گاهی هم وانیوشکا با احتیاط، طوریکه پلیس متوجه نشود صدقه درخواست می‎کرد، و سالاکین گهگاهی مؤفق می‎گشت یک قطعه گوشت، یک تکه کره با یک کلم بدزدد. وانیوشکا همیشه از ترس می‎لرزید و به رفیقش می‎گفت:
"بالاخره تو منو به تباهی می‎کشی! ما بالاخره به زندون می‎افتیم ..."
و سالاکین خیلی آرام پاسخ می‎داد: "ما تو زندون لباس و غذا بدست میاریم، آیا مگه تقصیر منه که دزدی راحت‎تر از کار پیدا کردنه؟"
آنها امروز با زحمت شش کوپک برای محل خواب گدائی کردند، و سالاکین از جائی یک قطعه شیرینی و یک دسته هویج دزدید، آنها بجز این در تمام روز چیز دیگری برای خوردن نداشتند. گرسنگی روده‎شان را به آتش کشیده بود و اجازه خوابیدن به آنها نمی‎داد و خشمگین‎شان می‎ساخت.
سالاکین با عصبانیت می‎پرسد: "و چقدر برای تو پول دور ریختم؟ تو چیزی بیشتر از یه شنل و یه تبر نداشتی ..."
"و شصت کوپک؟ تو اینو کاملاً فراموش کردی؟"
آنها مانند دو سگ شرور دندان قروچه می‎کردند، و وانیوشکا ظاهراً به اشتباه با آرنج دو ضربه به دنده سالاکین می‎زند. اما کاملاً آشکار بود که نمی‎خواهد با او ستیزه کند، او در این مدت به سالاکین عادت کرده بود و به خوبی می‎دانست که بدون او وضعش بدتر خواهد گشت.
کاملاً تنها در شهر وحشتناک است! و چنین ژنده و نیمه لخت به روستا بازگشتن ــ او از مادرش و بیش از هر چیز از دختر خجالت می‎کشید ــ. آری، و همچنین سالاکین هر وقت وانیوشکا از بازگشت به خانه می‎گفت او را مسخره می‎کرد.
او خشمگین می‎گفت: "برو فقط، خب برو! مادرت خیلی خوشحال می‎شه ... چقدر پس‎انداز کردی ــ عالی! لباس‎ها مثل لباس‎های یه آقا ...!"
و از این گذشته یک امید نامشخص مؤفق گشتن وانیوشکا را از بازگشت به خانه بازمی‎داشت. گاهی تصور می‎کرد مرد ثرتمندی با او همدردی و او را بعنوان کارگر استخدام خواهد کرد، گاهی فکر می‎کرد سالاکین می‎تواند عاقبت راهی برای خروج از این وضعیت دشوار و گرسنگی پیدا کند. و این امید به مهارت رفیقش را خود سالاکین آبیاری می‎کرد که اغلب می‎گفت:
"هیچ مهم نیست! وضع بهتر می‎شه، فقط صبر کن ... ما مؤفق می‎شیم! ..."
و او این را با محکم‎ترین ایمان می‎گفت و در این حال با نگاه تیزی به وانیوشکا بطور کاملاً مخصوصی نگاه می‎کرد. و سپس به نظر وانیوشکا چنین می‎رسید که انگار باید رفیقش یک راه برای بیرون آمدن از این وضع بشناسد.
و با این وجود در این شب همانطور که در کنار هم قرار داشتند فکر می‎کر‎د:
اگه یه آجر از سقف بالای سرمون جدا می‎شد و روی جمجمه سالاکین سقوط می‎کرد خیلی خوب می‎شد. و او به این فکر می‎کرد که چطور به تازگی، در نیمه شب، یک فریاد وحشی همه آنها را از ترس بیدار ساخته بود، و او به صورت پوشیده شده از خون تاریکی که توسط سقوط آجر از سقف محل خواب خرد شده بود فکر می‎کرد.
سالاکین غرو لند کنان می‎گوید: "یک تپه پول، شصت کوپک تو ... آه اگه فقط تو ..."
"اگه من چی ...؟"
"اگه تو کمی بیشتر جسارت داشتی ...!"
"به چه خاطر؟"
"آه، هیچی ..."
وانیوشکا لحظه‎ای فکر می‎کند و سپس می‎گوید:
"تو کاری بلد نیستی ... یه پوزه بزرگ داری و دیگه هیچی ..."
"کی؟ من؟"
"آره تو!"
"خب! اگه من به تو می‎گفتم ..."
"خب، چی؟ تصور کن منم جسارت داشتم ... خب، بعد چی می‎شد؟"
"بعد ...؟"
"خب؟"
"من بهت می‎گم!"
"خب بگو!"
"من بهت می‎گم، اما ..."
وانیوشکا با اعتقاد راسخ می‎غرد: "تو هیچی نمی‎دونی!"
سالاکین خود را بر روی تختخواب سفریش ناآرام می‎جنباند، و وانیوشکا پشتش را به او می‎کند و مأیوسانه، غمگین و با آه بلندی زمزمه می‎کند:
"آه خدای مهربون ...  کاش یک تکه نان خشک داشتم ..." و چند دقیقه‎ای ساکت دراز کشیده باقی می‎ماند. سپس سالاکین می‎نشیند، سرش را روی او خم می‎کند، لب‎هایش را تقریباً کنار گوش او قرار می‎دهد و با صدای به سختی قابل شنیدن می‎گوید:
"ایوان! گوش کن ... با من بیا!"
وانیوشکا هم با صدای به سختی قابل شنیدن می‎پرسد: "کجا؟"
"به بوریسووو Borissowo ..."
"به کجا؟"
"من تو راه بهت می‎گم."
"همین حالا بگو."
"با من بیا! من به تو می‎گم ... ما می‎ریم و ... به ماتوه ایوانتچ دستبرد می‎زنیم. ــ به خدا قسم!"
وانیوشکا ترسان و عصبانی می‎گوید: "برو گمشو!"
اما سالاکین خود را سنگین روی او قرار می‎دهد و در گوشش زمزمه می‎کند:
"گوش کن ... کار خیلی راحتیه. ما به اونجا می‎ریم، کاری رو که باید بکنیم انجام می‎دیم، و ــ دوباره به اینجا برمی‎گردیم! چه کسی متوجه غیبت ما می‎شه؟ من اونجا همه چیز رو می‎شناسم، همه راهای فرار رو. ــ همینطور می‎دونم که پولش کجاست ... و وسائل نقره داره ... قاشق، پیاله، خیلی زیاد، تو کمد شیشه‎ای."
نفس‎های داغ سالاکین گونه‎های وانیوشکا را می‎سوزاند و وحشت در قلبش را ذوب می‎کند. اما او دوباره برای چندمین بار آهسته می‎گوید:
"خودتو از روی من بلند کن، شیطان!"
"آه بیا، بعد تو می‎بینی ... و ما بعد چه زندگی‎ای می‎کنیم ... فکرشو بکن! یه عمل سریع ــ و ما سیر هستیم، لباس و کفش داریم ..."
وانیوشکا سکوت کرده بود، اما سالاکین یک کلمه داغ و متقاعد کننده بعد از کلمه دیگر در گوش و مغزش می‎دمید.
و عاقبت وانیوشکا می‎پرسد:
"و اون پول زیادی اونجا داره؟"

فصل پنجم
آنها صبح زود سه روز پس از این گفتگو، شانه به شانه در امتداد جاده می‎رفتند، و سالاکین سرزنده در حالیکه به چشمان رفیقش نگاه می‎کرد می‎گوید:
"می‎فهمی ــ قبل از هرچیز انبار غله رو آتش می‎زنیم ... و وقتی انبار می‎سوزه، ــ بعد همه به طرف آتش می‎دون، و اون هم همینطور ــ ماتوه ... اون به اونجا می‎دوه، و ما ــ به خونه‎ش! و خیلی راحت خونه رو تخلیه می‎کنیم ..."
و وانیوشکا متفکرانه می‎پرسد: "و اگه اونا از ما سؤال بکنن؟"
سالاکین می‎گوید: "چنین چیزی وجود نداره! کی باید از ما سؤال کنه؟"
و با لحنی جدی قاطعانه اضافه می‎کند:
"اونا باید آتشو خاموش کنن، نه اینکه دزدا رو دستگیر کنن! فهمیدی؟"
وانیوشکا به نشانه توافق سرش را تکان می‎دهد.
اوایل ماه مارس بود. برف کرکی نرمی در قطرات سنگین از آسمان غیر قابل دید رو به پائین در نوسان بود و به سرعت رد پاهای مردمی را که در امتداد جاده از میان دو ردیف درخت غوش با شاخه‎های شکسته می‎رفتند پر می‎ساخت.
وانیوشکا با کشیدن آهی سنگین می‎گوید: "آه، اگه فقط مؤفق بشیم!"
سالاکین با اعتماد به نفس به او اطمینان می‎دهد: "تو می‎بینی که چطور مؤفق می‎شیم."
"خدا برسونه! یعنی، اگه این کار با مؤفقیت انجام بشه ... بخدا قسم! هرگز دوباره دست به چنین کاری نمی‎زنم! ..."
آن دو سریع می‎رفتند، زیرا که لباس‎های اندکی بر تن داشتند ــ سالاکین در پیراهن زنانه‎اش که سوراخ‎های زیادی داشت و از میان‎شان پنبه کثیف به بیرون زده بود، پاهایش درون کفش بزرگ نمدی صدا می‎داد و بر روی سرش یک کلاه قدیمی خاکستری کشیده بود. وانیوشکا بجای شنلش یک ژاکت پارچه‎ای خاکستری پوشیده بود، اما آستین دست راست ژاکت خدا می‎داند که چرا سیاه بود. وانیوشکا با کفش حصیری‎اش، با کلاه لبه پاره‎اش و با طنابی که بعنوان کمربند به دور کمر بسته بود بیشتر شبیه به کارگر ضایعی دیده می‎گشت و نه یک کشاورز.
سالاکین یک روز قبل مؤفق شده بود در جائی یک قابلمه مسی و یک اتو بدزدد که بعد آنها را هشتاد کوپک در یک مغازه آهن‎پاره فروشی معامله کرد. و حالا یک نیم روبلی در جیب داشت.
سالاکین می‎گوید: "اگه در بین راه به کسی با یه سورتمه برخورد کنیم می‎تونه ما رو با خودش ببره ... ــ وگرنه تا امشب هم شاید به اونجا نرسیم ... تا اونجا چهل کیلومتر فاصله‎ست! می‎تونیم حتی اگه ما رو با خودش ببره برای هر کدوم‎مون پنج کوپک بهش بدیم ..."
برف سرهایشان را می‎پوشاند، از گونه‎هایشان به پائین سر می‎خورد، چشم‎هایشان را بهم می‎چسباند، سردوشی‌های سفید بر شانه‎هایشان می‎نشاند و خود را در برابر پاهایشان گلوله می‎ساخت. در پیرامون و بر بالای سرشان نوعی حریره به رنگ سفید می‎جوشید، و آنها نمی‎توانستند اصلاً مقابل‎شان را ببینند. وانیوشکا ساکت می‎رفت، سر به پائین، مانند یک مادیان پیر بیمار که پیش قصاب برده می‎شود، اما سالاکین سرزنده و پر حرف به اطراف نگاه و بدون آنکه خسته شود وراجی می‎کرد.
"چه اندازه رفتیم و چه اندازه هنوز باید بریم ــ آدم اصلاً هیچ نمی‎دونه! برف لعنتی ... اما شاید برف از قضا برامون سر موقع اومده باشه ــ آدم رد پا رو نمی‎بینه ... کاش به باریدن ادامه بده. اما آتش روشن کردن در برف کار خیلی ساده‎ای نیست ... می‎بینی، هیچ چیز در جهان وجود نداره که از همه طرف خوب باشه ..."
دانه‎های برف شروع می‎کنند به کوچک‎تر و خشک‎تر گشتن و دیگر مستقیم و آهسته به زمین سقوط نمی‎کردند، بلکه شروع می‎کنند نارام در هوا به چرخیدن و در این حال متراکم‎تر می‎گشتند. ناگهان در برابر دو راهپیما از کنار جاده خانه‎ای مانند یک توده سنگین سیاه ظاهر می‎گردد که انگار توسط برفِ نشسته بر بامش به معنای واقعی کلمه به داخل زمین فشرده می‎گشت.
سالاکین می‎گوید: "اونجا املاک فوکینه Fokin، گوش کن، ما به میخاه می‎ریم و یک گیلاس می‎نوشیم ..."
وانیوشکا که تمام بدنش می‎لرزید می‎گوید: "باید این کار رو بکنیم."
در مقابل مهمانخانه دو اسب جلوی سورتمه باربری بسته شده و بی حرکت ایستاده بودند. آنها کوچک بودند و پشمالو و با چشمانی ملایم و غمگین به روبرویشان نگاه می‎کردند، گاهی چشمک می‎زدند تا برف را از مژه‎هایشان بتکانند. چوب‎های کج رنگ نخورده سورتمه با یک لایه سیاه از گرد و خاک پوشیده شده بود.
سالاکین می‎گوید: "آها، یک ذغال‎ساز! خب، اگه همون مسیر رو داشته باشه ..."
و صحیح، در میخانه، در پشت میز کنار پنجره یک مرد جوان نشسته بود و آبجو می‎نوشید. وانیوشکا یک بینی دراز و عجیب و غریب در یک صورت نحیف و سیاه می‎بیند. ذغال‎ساز با قیافه‎ای پر اهمیت، تکیه داده به صندلی و با پاهای از هم گشوده کنار میز نشسته بود و با جرعه‎های کوچک از گیلاسش می‎نوشید، اما وقتی نوشیدنش به پایان می‎رسد به سرفه می‎افتد و از بالا تا پائینش آبجو می‎پاشد و در یک چشم بر هم زدن تمام ابهتش را از دست می‎دهد.
وانیوشکا به بوفه نزدیک می‎شود، یک گیلاس براندی تلخ و خوشبو را سر می‎کشد و با چشمکی به سالاکین ذغال‎ساز را نشان می‎دهد.
سالاکین می‎پرسد: "همسایه، به شهر می‎رونی؟" و خود را به ذغال‎ساز نزدیک می‎سازد.
او به سالاکین نگاه می‎کند و با صدای خفه‎ای پاسخ می‎دهد:
"ما با سورتمه خالی به شهر نمی‎ریم ..."
"پس از شهر می‎آئی؟"
"این به تو چه ربطی داره؟"
"آخه من و دوستم می‎خوایم به بوریسووو بریم ... ما اونجا به کار ارزون مشغولیم ... ما رو کمی با خودت می‎بری، اگه که راهمون تو مسیرت قرار داره؟"
مرد جوان سالاکین را برانداز می‎کند، سپس وانیوشکا را، بعد گیلاسش را پر می‎سازد و در حالیکه با انگشتان یک قطعه چوب‎پنبه را از داخل گیلاسش صید می‎کرد کوتاه جواب می‎دهد:
"نه، دوست ندارم ببرمتون ..."
"ما رو با خودت ببر، دوستم باش! ما هر کدوم پنج کوپک بهت می‎دیم ..."
مرد جوان بدون آنکه به سالاکین نگاه کند می‎گوید: "ما اصلاً احتیاج نداریم."
وانیوشکا آهسته و با وحشت تمام می‎گوید: "بخاطر مسیح، ما رو با خودت ببر!"
مرد جوان به او نگاهی می‎اندازد، اخم می‎کند و سرش را تکان می‎دهد.
سالاکین می‌گوید: "پس یک چنین مردی هستی! احتمالاً برای تو همه چیز بی‎اهمیته؟ ما راه درازی در پیش داریم، ما خسته‎ایم ــ و لباسای ما ــ فقط ببین لباسامون چطور دیده می‎شن ..."
ذغال‎ساز با خنده‎ای تمسخرآمیز می‎گوید: "باید لباس گرم‎تری می‎پوشیدید."
وانیوشکا مصرانه می‎گوید: "اما وقتی ما چیزی نداریم! می‎بینی، ما آدمای فقیری هستیم ..."
ذغال‎ساز بی‎تفاوت می‎پرسد: "چرا فقیرید؟" و دوباره یک جرعه آبجو می‎نوشد.
وانیوشکا نگاهی با رفقیقش رد و بدل می‎کند، هر دو ساکت بودند و با سری لخت در برابر ذغال‎ساز ایستاده بودند.
در این وقت زن پیر میخانه‎چی شروع می‎کند:
"نیکولای Nikolai، داستان رو بزرگ نساز، البته که می‎تونی اینا رو با خودت ببری. چی بدست میاری اگه اسب‎ها کاملاً بیهوده برن؟ ... و اینا، اینا به تو هرکدوم پنج کوپک می‎دن. بذار اول پولتو بدن، و بذار به نام خدا سوار شن."
ذغال‎ساز دوباره به آن دو رفیق نگاه می‎کند، یکی را پس از دیگری. سپس آهی می‎کشد و می‎گوید:
"هر یک ده ..."
سالاکین می‎گوید: "خب، قبول!" و با دست حرکت بی‎اعتنائی می‎کند: "بفرما ... نوش جونت!"   
میخانه‎چی توصیه می‎کند ‎: "پولا رو فقط خوب نگاه کن."
ذغال‎ساز بیست کوپک پول سالاکین را روی میز پرتاب می‎کند و به صدای آنها گوش می‎کند، سپس آنها را با دندان امتحان می‎کند، به سمت میز میخانه‎چی می‎رود، پول را آنجا دوباره پرتاب می‎کند و به میخانه‎چی می‎گوید:
"پول آبجومو بردار."
سالاکین به وانبوشکا زمزمه می‎کند: "چه سگی!"
ذغال‎ساز پس از بیرون آمدن از میخانه به وانیوشکا می‎گوید: "تو در سورتمه خالی بشین، و تو، تو پیش من بشین ..."
سالاکین جواب می‎دهد: "خوب! نمی‎تونیم ما با هم ...؟"
ذغال‎ساز مشکوکانه می‎پرسد: "چرا شماها می‎خواین با هم ...؟"
"می‎تونستیم گرم‎تر بشیم ..."
ذغال‎ساز تمسخرکنان می‎خندد: "که اینطور، که اینطور! نه، فقط کاری را که می‎گم انجام بده. می‎دونی، و اگه دوستت بخواد امتحان کنه با اسب من فرار کنه، من با گرزم یه ضربه به فرق سرت می‎زنم ... و می‎بندمت ... و ..."
او بدون آنکه حرفش را به پایان برساند می‎خندد و بعد شروع می‎کند به سرفه کردن و مدتی طولانی سخت سرفه می‎کند ...

فصل ششم
آنها پنج کیلومتر رانده بودند که ذغال‎ساز عاقبت با همسایه‎اش یک گفتگو آغاز می‎کند:
"تو ــ تو کی هستی؟"
سالاکین از میان دندان‎هایش می‎گوید: "یه انسان!"
هوا هنگام راندن سخت سرد بود، سالاکین طوری سردش بود که لرزشی بی‎وقفه از پشتش به پائین می‎دوید. بارش برف تقریباً بطور کامل قطع شده بود اما باد تیزی می‎وزید. سالاکین دو بار از سورتمه بیرون پریده و فاصله کوتاهی را در کنار سورتمه دویده بود، به این امید که با این کار گرم شود. اما دویدن در برف عمیق و شُل برایش سخت می‎شد، زود خسته می‎گشت و داخل سورتمه می‎رفت تا فقط حالا بیشتر از قبل یخ بزند. و هر بار، وقتی او از سورتمه به پائین می‎پرید، ذغال‎ساز که در پالتوی ضخیمی پیچیده شده بود از آستینش یک چوب کوتاه بیرون می‎کشید که در انتهایش یک زنجیر آویزان و در انتهای زنجیر یک وزنه نیم کیلوئی وصل بود. سالاکین می‎دانست که چنین وسیله‎ای قاتل نامیده می‎شود و احساس کرد که خشم شدیدی قلبش را منقبض می‎سازد.
ذغال‎ساز می‎گوید: "یک انسان ــ همه انسانن! من از تو می‎پرسم که چه هستی؟"
سالاکین پاسخ می‎دهد: "من ــ هیچ چیز! یه بی‎ وطن، من ..." و سپس به سمت سورتمه جلوئی داد می‏‎زند:
"وانیا! ــ هنوز زنده‎ای؟"
وانیوشکا آهسته پاسخ می‎دهد: "هنوز زنده‎ام."
"همه جات خوب یخ زده؟"
"آره ..."
ذغال‏ساز غرولند کنان با صدای بمی می‏‎گوید: "من فقط لازمه که به شماها نگاه کنم. شماها شیطانای فقیری هستید. هر دو ژنده‏‎پوش ... شماها چه کاره‎اید ...؟ تنبل، این کاملاً معلومه ..."
سالاکین مچاله نشسته بود و دندان‎هایش را محکم به هم می‎فشرد.
او به عقب نگاه می‎کند و از میان دانه‎های برفی که هنوز تک و توک می‎باریدند منطقه مایل به آبی خرابه‎ای را می‎بیند که سرما و غم بر چهره‎اش می‎دماند و در آن هیچ چیز نبود که با نگاه به آن بتوان به خود کمک کرد ...
"می‎بینی، ما سیه‎ماکین‎ها Sjemakin، ما سه برادریم. ما ذغال می‎سازیم، تو باید بدونی، و اونا رو به شهر می‎بریم، به کارخونه الکل ... آره. ما در صلح و کار مشترک زندگی می‎کنیم. ما غذا داریم، لباس و کفش ... همه چیز، خدا رو شکر همانطور که باید باشه! کسی که کار کردن بلد باشه و تنبلی نکنه و ول نگرده همیشه یه زندگی خوب داره ... برادرای بزرگ‎ترم ازدواج کردن ... و منم بعد از تعطیلات ازدواج می‎کنم ... اینطوریه! کسی که بتونه کار کنه یه زندگی راحت داره ..."
اسب با آن یوغ سنگینی که بر گردن داشت به سختی می‎توانست راه برود. سورتمه لیز می‎خورد و سالاکین مانند گردوئی که آدم بر کف دست به رقص می‎آورد تاب می‎خورد.
کلمات خسته کننده، خفه و سنگین ذغال‎ساز مانند آجرهای سردی بر سینه‎اش نشسته بودند، آنها به او فشار می‎آوردند و از صدای خفه این انسان حالت تهوع به او دست می‎داد.
او فریاد می‎کشد: "وانیوشکا!"
"چیه؟"
"تو باید کمی بدوئی ..."
کوشین با صدای ضعیفی می‎پرسد: "چرا؟"
"یخ نزنی ..."
"نه ..."
ذغال‎ساز آه می‎کشد، سپس می‎خندد، بینی‎اش را با آستین پاک و دوباره شروع می‎کند:
"این مردم، این مردم! و شماها چه زندگی‎ای دارین؟ سرما، گرسنگی ... آیا این یه زندگی برای یه انسانه؟ آدم باید وضعش خوب باشه ..."
سالاکین خشمگین می‎گوید: "پولتو با من تقسیم کن، بعد منم خوب زندگی می‎کنم!"
"چی؟"
"می‎گم، با من تقسیم کن ..."
"من چیزی رو با تو تقسیم می‎کنم! آیا اینو می‎شناسی؟"
در مقابل چشمان سالاکین وزنه آویزان به زنجیر تاب می‎خورد. او در دندان‎های برهنه صورت ذغال‎ساز که مانند دندان‎های شیطان سیاه بودند استهزاء می‎بیند. و ناگهان طوری بود که انگار یک آتش سالاکین را در بر گرفته باشد، طوری بود که انگار قلبش در قفسه سینه جر می‎خورد و شعله آتشی از آن بیرون می‎آید، تا سرش بالا می‎رود و همه چیز را در برابر چشمانش با یک رنگ قرمز خونین رنگ‎آمیزی می‎کند. او با چرخاندن خود به عقب با تمام نیرو با آرنج دست راستش به صورت ذغال‎ساز می‎کوید، طوریکه او از پشت می‎افتد. در همان لحظه وزنه میان استخوان کتف سالاکین فرود می‎آید، یک درد شدید بدنش را می‎جود و نفسش را می‎برد.
ذغال‎ساز فریاد تیزی می‎کشد: "کمک! ... قاتل! ..."
اما سالاکین خود را با تمام وزن روی او می‎اندازد، گلوی ذغال‎ساز را در پنجه می‎گیرد و محکم می‎فشرد، با زانو به شکمش می‎کوبد و از ته گلو می‎غرد:
"خب! حالا چیزی بگو! فریاد بزن! چیزی بگو! ..."
ذغال‎ساز دندان قروچه می‎کرد، از روی لباس شانه سالاکین را گاز می‎گرفت، در زیر او خود را مانند یک ماهی در زیر آب می‎پیچاند و همچنین تلاش می‎کرد دست‎هایش را به گردن سالاکین برساند. گرز از انگشتانش سر خورده بود اما هنوز توسط بند چرمی به مچ دستش آویزان بود. و به این ترتیب او بدن سالاکین را لمس می‎کرد، و هر تماسی اگر هم هیچ دردی ایجاد نمی‎کرد باعث رشد وحشتش می‎گشت.
سالاکین با صدای وحشیانه‎ای فریاد می‎زند: "وانیوشکا! کمک!"
وانیوشکا از سرما کاملاً مچاله شده خود را در زیر گونی‎های خالی ذغال دفن کرده بود و وقتی فریاد ذغال‎ساز را می‎شنود وحشت بر او مستولی می‎گردد. ناگهان بطور غریزی حدس می‎زند آنجا چه رخ داده است و سر خود را عمیق‎تر در زیر گونی‎ها مخفی می‎سازد ... او سریع تعمق می‎کند، من خواهم گفت ــ من خوابیده بودم ... من هیچ چیز نشنیدم. اما هنگامیکه فریاد کمک خواستن رفیقش را می‎شنود تمام اندامش به لرزش می‎افتد و مانند یک گلوله برف که از سم اسبی به بالا پرتاب می‎شود از سورتمه به پائین می‎جهد. این فکر مانند جرقه‎ای از ذهنش گذشته بود که اگر ذغال‎ساز سالاکین را شکست دهد او را هم خواهد کشت. و وقتی وانیوشکا به کنار این دو نفر که خود را می‎غلطاندند می‎رسد و صورت خون‎آلود و سیاه ذغال‎ساز و گرز آویزان به مچ دست راستش را می‎بیند، ــ در این وقت این دست را می‎گیرد و شروع می‎کند آن را بشکند، آن را خم کند، آن را از مفصل بچرخاند ...
اسب کوچک پشمالو با چشمان غمگین با تکان دادن سر در مسیر خود آرام به سمت مقصدی در دوردست سرد و مرده می‎رفت و سه انسانی را که دندان قروچه می‎کردند و مانند ابله‎هان در سورتمه در هم می‎پیچیدند به دنبال خود می‎کشید. و اسب دیگر، انگار وحشت داشته باشد که مشت‎ها و لگدهای این انسان‎ها می‎توانند بزودی به جان او هم بیفتند، آهسته شروع می‎کند سریع‎تر به یورتمه رفتن و فاصله او و رفیق آغلش مرتب بزرگ‎تر می‎گشت.

فصل هفتم
وقتی وانیوشکا بعد از جنگ خسته و عرق کرده دوباره به خودش می‎آید با چشمانی وحشت‎زده به سالاکین می‎گوید:
"ببین ... اون یکی اسب کجاست؟ رفته!"
سالاکین با صدای بمی می‎گوید: "اینو به هیچکس تعریف نکن." و خون را از صورت کتک خورده‎اش پاک می‎کند.
صدای آرام رفیقش وحشت وانیوشکا را کاهش می‎دهد.
او می‎گوید: "خب، اینجا ما کار قشنگی کردیم!" و از کنار چشم نگاه بزدلانه‎ای به ذغال‎ساز می‎اندازد.
سالاکین هم با آرامش می‎گوید: "بهتر اینه که ما اونو، تا اون ما رو ..." و فوری کاسبکارانه اضافه می‎کند:
"خب، لختش کنیم ... تو پالتو رو برمی‎داری، من کت رو ... اما عجله کن ... وگرنه کسی با ما مواجه می‎شه ..."
وانیوشکا برای درآوردن لباس‎ها در سکوت شروع به جلو و عقب چرخاندن ذغال‎ساز مرده می‎کند و در این حال پیوسته به رفیقش نگاه می‎کرد. او می‎اندیشید: آیا یرمه واقعاً نمی‎ترسد؟
رفتار آرام و کاسب‎کارانه رفیقش با مقتول در او شگفتی و احترام زنده می‎سازد. و بیشتر از آن بخاطر صورت آبله‎رو چنگ انداخته شده سالاکین تعجب می‎کرد ــ همه چیز در او می‎لرزید، خود را خم می‎ساخت، در واقع از یک خنده خاموش، و چشم‎هایش انگار که تشنگی‎اش را سیراب ساخته باشد یا بخاطر چیزی احساس شادی کند عجیب می‎درخشیدند. وانیوشکا در حال جنگ کلاهش را گم کرده بود، سالاکین کلاه ذغال‎ساز را برمی‎دارد، آن را به دست وانیوشکا می‎دهد و می‎گوید:
"بذار سرت ... بدون کلاه سرما می‎خوری ... و خوبم نیست ... اگه یه آدم ناگهان بدون کلاه ... همه تعجب می‎کنن ..."
او شروع می‎کند به خالی کردن جیب‎های شلوار مقتول و این کار را چنان سریع انجام می‎دهد که انگار در تمام عمر کار دیگری بجز به قتل رساندن مردم و غارت‎شان انجام نداده است.
او می‎گوید: "آدم باید به همه چیز فکر کنه" و کیسه توتون ذغال‎ساز را باز می‎کند "هیچ آدمی بدون کلاه جائی نمی‎ره ... پول رو نگاه کن، پنج روبل ... نه، حتی هفت و نیم روبل ..."
وانیوشکا مشوش می‎گوید: "ببین ..." و پول را با چشمان درخشان نگاه می‎کند.
سالاکین با نگاه سریعی به او می‎پرسد: "چیه؟ می‎خوای برش داری؟ ــ بفرما!"
او پول را به وانیوشکا می‎دهد و با لحن تحقیرآمیزی می‎گوید:
"حالا پول به اندازه کافی بدست میاریم! ــ خب، به پیش، بز پیر! حرکت کن!"
و سالاکین با کف دست ضربه‎ای به کفل اسب می‎زند.
وانیوشکا می‎گوید: "نه بخاطر پول ... من می‎خواستم فقط بپرسم ..."
"چی؟"
وانیوشکا با چشم به جسد برهنه ذغال‎ساز اشاره می‎کند: "آیا ... این کار رو برای اولین بار می‎کنی؟"
سالاکین می‎خندد و می‎گوید: "الاغ! آیا مگه من یک دزدم؟ چی؟"
"منظورم این بود که، چون ــ تو اونو خیلی سریع لخت کردی ..."
"آره اگه یک نفر زنده باشه ... لخت کردن یک مرده که هنر بزرگی نیست ..."
و ناگهان سالاکین که روی زانو نشسته بود شروع می‎کند به تلو تلو خوردن و به سختی بر روی پاهای وانیوشکا می‎افتد. وانیوشکا طوریکه انگار با تمام اندام ناگهان در آب سردی فرو رفته باشد می‎لرزید، او با صدای بلند فریاد می‎کشید و شروع به دور ساختن رفیقش از خود می‎کند. اسب با شنیدن صدای فریاد او چهارنعل می‎تازد.
سالاکین زمزمه می‎کند: "هیچ مهم نیست ... هیچ" و خود را به وانیوشکا تکیه می‎دهد "او به وسط استخون کتفم ضربه زد ... دردش تا قلب می‎ره ... اما نگران نباش فوری خوب می‎شم."
وانیوشکا با صدای لرزانی شروع می‎کند: "یرمه، برگردیم ... بخاطر مسیح!"
"به کجا؟"
"به شهر! من می‎ترسم ..."
"به شهر ــ ممکن نیست! نه ... ما به رفتن ادامه می‎دیم و اسب رو می‎فروشیم ... و بعد به بوریستووو می‎ریم ... پیش ماتوه ..."
وانیوشکا غمگین می‎گوید: "من می‎ترسم!"
"از چی؟"
"گردنمون هزینه‎ش می‎شه! حالا چی می‎شه؟ آیا من بخاطر این کار همرات اومدم؟"
سالاکین می‎غرد: "برو به جهنم!" و چشمانش از غضب جرقه می‎زدند "گردن‎مون! یعنی چی گردن‎مون هزینه‎ش می‎شه؟ آیا مگه ما تنها آدم جهانیم که مردم رو می‎کشن؟ یا این کار برای اولین بار روی زمین اتفاق افتاده؟"
وانیوشکا با لحنی گریان خواهش می‎کند: "فقط عصبانی نشو". زیرا او می‎دید که چهره رفیقش دوباره آن حالت عجیب ناامیدی و مستی را به خود گرفته است.
سالاکین رنجیده می‎گوید: "آدم نباید عصبانی بشه! تو چه فکرائی می‎کنی!"
وانیوشکا مصرانه شروع می‎کند: "ببین، گوش کن، ما داریم چکار می‎کنیم!" در این حال او تمام بدنش می‎لرزید و با وحشت به اطراف نگاه می‎کرد. ــ "ما به کجا می‎رونیم؟ ما باید همین حالا دیگه به ویشنکی Wischenki برسیم ... و ما در سورتمه چی داریم؟"
سالاکین رو به اسب فریاد می‎کشد: "پرررر، شیطان لعنتی!" و سریع و سبک مانند یک توپ پلاستیکی از سورتمه به جاده می‎پرد.
او زمزمه می‎کند: "درسته!" و یک بازوی ذغال‎ساز را می‎گیرد. "بگیرش، می‎ندازیمش بیرون! پاهاشو بگیر، سریع! حرکت!"
وانیوشکا از نگاه کردن به صورت جسد اجتناب می‎کرد، اما وقتی پاهای او را می‎گیرد چیزی آبی، گرد و وحشتناک بر روی صورت ذغال‎ساز می‎بیند.
سالاکین فرمان می‎دهد: "یک چاله بکن!" و در برف شُل به اطراف می‎جهید. وانیوشکا که گذاشته بود جسد ذغال‎ساز در برف فرو برود به رفیقش که حالا سریع و با حرارت برف بر روی سر و سینه مقتول می‎انباشت نگاه می‎کرد.
آنها دو قدم دورتر از سورتمه کار می‎کردند و اسب با گردن خم کرده بدون آنکه تکان بخورد مانند یخزده‎ها از گوشه یک چشم به آنها نگاه می‎کرد.
سالاکین می‎گوید: "تموم، ما به رفتن ادامه می‎دیم!"
وانیوشکا جواب می‎دهد: "اما هنوز کافی نیست ..."
"چی کافی نیست؟"
"آدم می‎تونه ببینه ... مثل یه تپه شده ..."
"مهم نیست! نمی‎خواد صاف کنی ..."
آنها سوار سورتمه می‎شوند و محکم به همدیگر چسبیده به راندن ادامه می‎دهند. وانیوشکا به پشت سر به جاده نگاه می‎کند و چنین به نظرش می‎رسد که انگار آنها بطور وحشتناکی آهسته می‎رانند. زیرا تپه برفی بر روی جسد مقتول از برابر چشمانش ناپدید نمی‎گشت.
او از سالاکین آهسته خواهش می‎کند: "به اسب ضربه بزن." و چشمانش را محکم می‎بندد و آن را مدتی بسته نگاه می‎دارد. اما وقتی آنها را باز می‎کند باز هنوز در فاصله دور، در سمت چپ جاده یک بلندی کوچک بر روی زمین پوشیده از برف می‎دید.
وانیوشکا تقریباً زمزمه کنان می‎گوید: "آه خدای من، یرمه، سرمون می‎ره بالای دار ..."
سالاکین با صدای خفه‎ای می‎گوید: "ما اسب رو می‎فروشیم ... و بعد ــ وقتی ما دوباره در شهریم ... اونا باید فقط ما رو جستجو کنن و به دنبال‎مون باشن! و رسیدیم به ویشنکی ..."
جاده از سراشیبی به یک دره مسطح و پوشیده از برف رسیده بود. درخت‎های سیاه و لخت از هر دو سمت جاده از کنار آنها می‎گذشتند ... یک زاغچه فریاد می‎کشید ... هر دو رفیق می‎لرزیدند و در سکوت به چشمان همدیگر نگاه می‎کردند ...
وانیوشکا به سالاکین زمزمه می‎کند: "هی ... اما مراقب باش ...!"

فصل هشتم
آنها سرحال و با خنده و سر و صدا داخل میخانه می‎شوند.
سالاکین به میخانه‎چی می‎گوید: "خب، مرد عزیز، به هر کدوم‎مون یه گیلاس ودکا بده!"
کشاورز بلند قامت، مو سیاه و  چشم درشت طاسی که در پشت پیشخوان ایستاده بود می‎گوید: "باشه!" و وانیوشکا را چنان دوستانه و بی ریا نگاه می‎کند که کوشین در وسط میخانه متوقف می‎گردد و گناه‎کارانه لبخند می‎زند.
میخانه‎چی در حال قرار دادن گیلاس در برابر سالاکین می‎گوید: "اینجا پیش ما رسمه که وقتی مردم جائی داخل می‎شن سلام می‎دن یا روز به خیر می‎گن. شماها احتمالاً از اهالی این منطقه نیستید؟"
سالاکین توضیح می‎دهد: "ما؟ نه، ما ... یعنی، ما از راه دوری هم نمی‎آئیم ... سی کیلومتر..."
"از چه سمتی؟"
سالاکین به درب میخانه اشاره می‎کند و می‎گوید: "از اونجا!"
میخانه‎چی می‎پرسد: "پس نه چندان دور از شهر؟"
"آره ... بیا وانیا، بنوش ..."
"وانیا برادرته؟"
وانیوشکا سریع جواب می‎دهد: "نه! ما برادر نیستیم؟!"
در یک گوشه میخانه، کنار درب یک کشاورز کوچک اندام با بینی‎ای تیز شبیه به بینی پرنده و چشمانی خاکستری رنگ نشسته بود. او از جایش بلند می‎شود، به آرامی به سمت پیشخوان می‎آید و آنها را نگاه می‎کند.
میخانه‎چی می‎پرسد: "چیزی می‎خوای؟"
کشاورز با صدای جغجه مانندی می‎گوید: "فقط همینطوری ...من فقط فکر کردم اینا می‎تونن آشنا باشن ..."
سالاکین می‎گوید: "یه کم بشینیم و خودمونو گرم کنیم." و خود را از پیشخوان دور می‎سازد و با گرفتن آستین وانیوشکا او را به دنبال خود می‎کشد. آنها به کناری می‎روند و پشت یک میز می‎نشینند. کشاورز بینی پرنده‎ای در کنار پیشخوان باقی می‎ماند و آهسته به میخانه‎چی چیزی می‎گوید.
وانیوشکا به سالاکین زمزمه‎کنان می‎گوید: "راه بیفت بریم!"
سالاکین بلند جواب می‎دهد: "صبر کن هنوز!"
وانیوشکا به رفیقش ملامت‎بار نگاه می‎کند و سرش را تکان می‎دهد. او فکر می‎کرد که حالا بلند صحبت کردن در برابر دیگران باید خطرناک باشد، کاری بد و اشتباه.
سالاکین سفارش می‎دهد: "یه گیلاس دیگه برامون بیار!"
درب می‎خانه به جیغ می‎افتد و دو دهقان داخل می‎شوند: یکی از آنها پیرمردی با ریش خاکستری بلند و مرد دیگر چارشانه، با سری بزرگ و پالتو خز کوتاهی که تا سر زانو می‎رسید.
پیرمرد می‎گوید: "سلام!"  
میخانه‎چی پاسخ می‎دهد "سلام!" و به سالاکین نگاه می‎کند.
مرد چهارشانه می‎پرسد: "اسب مال کیه؟" و با سر به سمت درب اشاره می‎کند.
کشاورز آرام می‎گوید: "مال آن دو نفر" و با انگشت به سالاکین اشاره می‎کند.
سالاکین حرف او را تائید می‎کند: "آره، مال ماست!"
و وانیوشکا صداها را می‎شنید و قلبش از ترس بی‎حرکت می‎ماند. به نظرش می‎رسید که انگار اینجا همه مردم بسیار عجیب و بی سر و صدا صحبت می‎کنند، طوریکه انگار همه چیز را می‎دانند و در باره هیچ چیز تعجب نمی‎کنند و انتظار چیزی را می‎کشند.
او به رفیقش زمزمه می‎کند: "راه بیفت بریم."
مرد چارشانه از سالاکین می‎پرسد: "شماها کی هستید؟"
سالاکین پاسخ می‎دهد: "ما؟ قصاب ... ما معامله گوشت می‎کنیم."
وانیوشکا هیجان‎زده اما آهسته می‎گوید: "اما ... چی داری می‎گی؟"
اما هر چهار دهقان حرف او را شنیدند و همگی سرهایشان را آرام به سمت او چرخاندند و چشمان کنجکاوشان را به او دوختند. سالاکین آرام به آنها نگاه می‎کرد، فقط لب‎های محکم به هم فشرده‎اش می‎لرزیدند، وانیوشکا اما سرش را بر روی میز خم کرد و منتظر ماند، او احساس می‎کرد نمی‎تواند نفس بکشد. سکوت که مانند ابری سنگین بود مدتی ادامه داشت ...
کشاورز چارشانه شروع می‎کند: "آره، آره، من اونو می‎بینم، قسمت جلوی سورتمه‎تون کاملاً خونیه ..."
سالاکین با پرروئی می‎گوید: "که اینطور؟"
پیرمرد می‎گوید: "من هیچ خونی ندیدم ... آیا این خونه؟ ــ من به سورتمه نگاه کردم ... سورتمه سیاهه ... بنابراین من فکر کردم، یک ذغال‎ساز ... ایوان پتروویچ  Iwan Petrowitschیک گیلاس به من بده ..."
میخانه‎چی یک گیلاس را از ودکا پر می‎کند و مانند گربه کاملاً سیر غذا خورده‎ای آهسته به سمت درب می‎رود. کشاورز بینی پرنده‎ای انتظار می‎کشید،  میخانه‎چی به سمتش می‎رود و با او از درب میخانه خارج می‎گردد.
سالاکین می‎گوید: "خب" و از جا برمی‎خیزد "خب وانیا ... ما باید بریم! میخونه‎چی کجا رفته؟ من می‎خوام پول ودکاها رو حساب کنم ..."
کشاورز چارشانه می‎گوید: "فوری میاد" و روی از سالاکین برمی‎گرداند و شروع به پیچیدن یک سیگار می‎کند. وانیوشکا هم از جا برمی‎خیزد، اما بلافاصله دوباره خود را روی صندلی می‎نشاند، پاهایش کاملاً پوسیده و نرم به نظرش می‎آمد و نمی‎خواستند او را حمل کنند. او با نگاه کُندی به صورت رفیقش نگاه می‎کند و وقتی متوجه می‎شود که لب‎های سالاکین می‎لرزند شروع می‎کند از درد و وحشت آهسته به ناله کردن.
میخانه‎چی تنها بازمی‎گردد و همانطور آهسته و آرام که خارج شده بود دوباره به پشت پیشخوان می‎رود، دستش را به پپیشخوان تکیه می‎دهد و به کشاورز پیر می‎گوید:
"هوا دوباره گرم‎تر شده ..."
"آره، حالا دیگه وقتشه که هوا گرم بشه ..."
سالاکین بلند می‎گوید: "خب، حالا اما ما می‎ریم!" و به سمت پیشخوان می‎رود "صورت‎حساب!"
میخانه‎چی می‎گوید: "صبر کن!" و خونسرد شُل می‎خندد.
سالاکین آهسته پاسخ می‎دهد: "ما وقت نداریم ..." و چشم‎هایش را به پائین می‎اندازد.
میخانه‎چی تکرار می‎کند: "فقط کمی صبر کنین!"
"برای چی؟"
"خب ... من کسی رو برای آوردن بخشدار فرستادم ..."
سالاکین با بالا انداختن شانه توضیح می‎دهد: "من چیزی از بخشدار نمی‎خوام" و کلاهش را بدون آنکه بداند چرا بر سر می‎گذارد.
میخانه‎چی آهسته و آرام می‎گوید: "اما او از تو چیزی می‎خواد" و خود را از سالاکین دور می‎سازد. کشاورز پیر و کشاورز چارشانه توجه‎شان به این گفتگوی غیر قابل درک جلب می‎شود و خود را به پیشخوان نزدیک می‎سازند.
"او می‎خواد از تو بپرسه که جریان چیه ــ تو معامله گوشت می‎کنی، اما کیسه‎های خالی ذغال در سورتمه داری ..."
پیرمرد می‎گوید: "که اینطور!" و به سرعت از کنار سالاکین خود را عقب می‎کشد.
کشاورز چارشانه بلند می‎گوید: "پس داستان اینه! شماها اسب رو دزدیدید!"
وانیوشکا با صدای نازکی می‎گوید: "نه!"
سالاکین با دست دفاعانه اشاره می‎کند و با یک لبخند کج می‎گوید:
"جریان همونطوره که هست ... تموم ..."
حالا پنج کشاورز دیگر هم با عجله و سر و صدا وارد میخانه می‎شوند. یکی از آنها، یک انسان بلند قد مو قرمز با یک چوب دراز در دست. وانیوشکا با چشمان گشاد گشته به آنها نگاه می‎کند، به نظرش می‎رسید که همه آنها مانند مست‎ها بر روی پاهایشان تلو تلو می‎خورند و تمام میخانه شروع به لرزیدن کرده است.
کشاورز چوب به دست می‎گوید: "سلام، شما جوانک‎ها! حالا به ما بگید ... شماها کی هستید؟ و اهل کجائید؟ من، برای مثال، من بخشدار هستم ... و شماها"
سالاکین به بخشدار نگاه می‎کند و خنده‎ای سر می‎دهد که شباهت به پارس سگ داشت. اما رنگ چهره‎اش پریده بود ...
یکی از دهقانان غیر دوستانه می‎گوید: "می‎خندی؟" و شروع به بالا زدن آستین‎هایش می‎کند.
بخشدار او را نگه می‎دارد: "کمی صبر کن کورنه Korné ... یک کار پس از کار دیگه. شما جوانک‎ها ... فقط صاف و مستقیم بگید اسب رو از کجا آوردین؟"
وانیوشکا آهسته و سنگین، مانند برف در هوای ملایم از صندلی‎اش به روی زمین لیز می‎خورد و زانو زده و در حال رسم صلیب بر سینه با صدای متزلزل و خفه شروع به اعتراف می‎کند:
"مسیحیان واقعی ... من نه! اون ... ما اسب رو ندزدیدیم ... ما ــ ذغال‎ساز رو ما کشتیم ... یک انسان زنده رو با ضرب و شتم کشتیم! او اونجاست ... نه چندان دور ... تو برف چالش کردیم ... ما اسب رو نروندیم ... اون خودش فرار کرد ... و ما فقط با اسب دیگه روندیم ... به خدا قسم! و تمام این کارها رو من نکردم! اون خودش فرار کرد ... اسب ... دوباره برمی‎گرده. ما نمی‎خواستیم اونو ... بکشیم، اون خودش شروع کرد ... با گرز ... ما می‎خواستیم به بوریسووو بریم ... ما می‎خواستیم به مدیر دستبرد بزنیم ... اول آتش‎سوزی راه بندازیم، بعد ... دستبرد بزنیم ... اما اسب رو ما ندزدیدیم ... همه اینها را اون به من گفت."
سالاکین بلند فریاد می‎زند: "بس کن!" او کلاهش را از سر برمی‎دارد و به سمت پای دهقانانی که روبرویش مانند دیواری متراکم، ساکت  و تیره ایستاده بودند پرت می‎کند.
وانیوشکا ساکت می‎شود و سرش را بر سینه خم می‎سازد، بازوانش شُل به بدنش آویزان بودند، و تمام وجودش نرم می‎گشت، طوریکه انگار شروع به ذوب شدن گذارده باشد.
کشاورزان با ترشروئی و در سکوت به آنها نگاه می‎کردند ... عاقبت یکی از آنها آه می‎کشد ــ او همان دهقان بینی پرنده‎ای بود ــ و بلند و خشمگین می‎گوید:
"چه ... الاغ‎هائی!"
**
*
البته آنها به دادگاه برده می‎شوند و محکوم می‎گردند: وانیوشکا به شش سال زندان و سالاکین به هشت سال.