راجا.

I.
در یک بعد از ظهر آفتابیِ فصل پائیز دو پسر از میان خیابان شلوغْ از مدرسه به خانه می‎رفتند. یکی از آنها، دیمیتری دارموشیوک، بسیار غمگین بود، زیرا در دفتر روزانه‎اش یک نمرۀ شش نشسته بود. در صورت لاغر با بینی بزرگ و لب‎های لطیفِ همیشه خندانشْ اندوه و ترس واضح نوشته شده بود.
دارموشیوک پسر یک آشپز بود، اما همیشه لباس تمیز و با دقت شسته شده بر تن داشت. او سیزده ساله و به نسبت سنش بطرز چشمگیری دارای اندام بزرگی بود.
پسر دیگر، نازاروف، یک ولگردِ واقعی، ژولیده و ژنده که چکمه‌های کثیف و کج شده بر پا داشت و یک کلاه بر سر که خورشید کمرنگش کرده بود. او نامتناسب ساخته شده بود، لاغر و گرسنه. صورتِ رنگ‎پریده و تا اندازه‎ای خشک شده‎اش اغلب توسطِ یک تشنج از شکل اصلی خارج می‎گشت؛ اما وقتی او هیجانزده بود تمام بدنش می‎لرزید، با چشمانش چشمک می‎زد و زبانش به لکنت می‎افتاد.
دارموشیوک در حالیکه شانه‎های باریکش را طوریکه انگار سردش است جمع کرده و به بالا می‎فشرد می‎گوید: "چشم راستم امروز صبح زود بدون دلیل نمی‎خارید. من می‎دونستم که امروز چیز بدی تجربه می‎کنم."
نازاروف با لکنت پاسخ می‎دهد: "تو یک احمق هستی! چه کسی به این خرافات اعتقاد داره؟ می‎دونی چیه؟ صفحه رو از دفتر نمره جدا کن!"
دارموشیوک با کنجکاوی‎ای خجالتی می‎پرسد: "چطور؟"
نازاروف هیجانزده، در حالیکه صورتش از حالت اصلی افتاده بود و دست‎هایش را بطرز عجیبی حرکت می‎داد می‎گوید: "مگه تو اینو نمی‎دونی؟ تو صفحه با نمرۀ شش رو از دفتر جدا می‎کنی و به جاش با یک صفحه تمیز که از دفتر دیگه‎ای جدا می‎کنی می‎دوزی. دفتر نمره رو به مادرت نشون می‎دی و بعد صفحه قدیمی رو دوباره تو دفتر نمره می‎دوزی."
نازاروف می‎خندید، یک زانو را بلند می‎کرد و با دست بر رویش می‎کوبید.
دیمیتری با نامیدی می‎پرسد: "اما از کجا باید یک صفحۀ تمیز تهیه کنم؟"
نازاروف در حالیکه چشمش را با ترس به همه جهات می‎چرخاند آهسته می‎گوید: "من می‎خوام یکی از صفحه‎های دفترمو بهت بفروشم. من تو خونه می‎گم که دفتر نمره‎مو گم کردم، و بعد برای خودم یک دفتر نو می‎خرم. آیا اینو می‎فهمی؟"
دیمیتری پاسخ می‎دهد: "اما آدم می‎بیند که من صفحۀ نمره را جدا کردم."
نازاروف با لبخندِ مطمئنِ یک متخصص باتجربه می‎گوید: "آدم می‎تونه صفحه رو طوری از دفتر بیرون بکشه که پاره نشه."
دیمیتری ناباورانه می‎پرسد: "این حقیقت داره؟"
و لبخندِ یک امیدِ ضعیف بر روی لب‎های کمرنگش پاورچین عبور می‎کند.
نازاروف با اطمینان می‎گوید: "به خدا! فقط باید صفحه رو از بالا و پائین پاره کرد. من می‎خوام فوری بهت نشون بدم. دفتر نمره رو بده. می‎خوای اینجا داخل این گذرگاه بشیم؟"
دیمیتری در حالیکه چشمانش را در مقابل بادی که ابرهای گرد و خاک را از روی سنگفرش‎ها می‎چرخاندْ بسته بودْ مردد می‎گوید: "من می‎ترسم."
نازاروف اما از کیفش دفتر نمره را بیرون کشیده بود، ــ یک دفتر برای تمام روزهای سالِ تحصیلی که برای ثبت کردن تکالیفِ خانه و نمره‎های امتحانْ برای اطلاع والدینْ اختصاص داشت. دوستان در محل ورودی یک خانۀ بزرگ قدم می‎گذارند و می‎ایستند. دارموشیوک برای رسیدن به خانه باید از این حیاط عبور می‎کرد؛ نازاروف اما به دنبال او می‎رود و به او یک صفحه از دفتر نمرۀ خودش را برای فروش ارائه می‎کند. صدای‎شان در زیر گنبدِ محل ورودی انعکاس بلندی داشت، و این انعکاس دیمیتری را به وحشت می‎انداخت.
نازاروف می‎گوید: "براش پونزده کوپک بده! دفتر بیست کوپک می‎ارزه، و من نمی‎‌تونم دیگه با دفتری که یک صفحه ازش بیرون کشیده شده هیچ کاری بکنم. من این صفحه رو به تو اینطور ارزون می‎فروشمْ چون شاید بتونم خودم روزی ازش استفاده کنم. در هر صورت، خودت می‎دونی!"
دارموشیوک در حالیکه با حسادت به دفتر نمرۀ نازاروف نگاه می‎کرد می‎گوید: "این گرونه."
نازاروف با عصبانیت فریاد می‎کشد: "گرونه؟ کله پوک! برو، یک صفحه پیدا کن که ارزونتر باشه!" و برای دیمیتری زبان درازِ نازکش را بیرون می‎آورد.
"من اصلاً به صفحه احتیاج ندارم."
دیمیتری دور می‎شود و برای سرکوبِ تمایل بزهکارانه به خود زحمت می‎دهد.
نازاروف با صدای دوستانه دوباره شروع می‎کند: "خب، لااقل ده کوپک بده! پنج کوپک؟ تند بزن قدش، وگرنه فردا بیست کوپک می‎فروشمش!"
نازاروف دست دارموشیوک را با انگشتان سردش به چنگ می‎گیرد و شکلک وحشتناکی درمی‎آورد.
دیمیتری در حال سرخ شدن با لکنت می‎گوید: "این یک گناه است."
نازاروف با هیجان می‎گوید: "چی؟ یک گناه؟ و این شاید هیچ گناهی نیست که برای آدم خیلی ساده یک نمرۀ شش در دفتر بنویسن؟"
آدم می‎توانست خیلی ساده در دیمیتری ببیند که او دیگر در برابر وسوسه نمی‎تواند بیشتر از این مقاومت کند. نازاروف اما دوباره عصبانی شده بود و یک دهن‎کجی‎ای می‎کرد که باید تلخ‎ترین تحقیر را نشان می‎داد.
او از عصبانیت در حالیکه مانند یک عروسک خیمه‎شب‎بازی بالا و پائین می‎جهید فریاد می‎زند: "برو به جهنم!" و سپس دفتر نمره را دوباره در کیف مدرسه می‎گذارد و می‎دود و می‎رود.
دیمیتری آهسته و متفکرانه از میان حیاط می‎گذشت. مسیر حیاط طولانی، باریک و بد سنگفرش شده بود. در ساختمان‎های پُشتی یک دروازه به گذرگاهِ خیابان دیگر خمیازۀ تاریکی می‎کشید. از وسط حیاط یک پیاده‎رو باریکِ تشکیل شده از صفحاتِ سنگی می‎گذشت. ساختمان‎های سه طبقه با دیوارهای کثیف زرد و قهوه‎ای رنگ از سمت راست و چپِ این پیاده‎رو بالا رفته بودند. زنانِ ساده با روسری و صنعتگران از کنارش می‎گذشتند. اینجا و آنجا در اطراف هنوز زباله قرار داشت. در وسطِ حیاط یک بشکۀ شکسته قرار داشت و در کنار آن بچه‎های پابرهنۀ کثیفْ شاد و خندان بازی می‎کردند. آنجا بوی نمناک و منزجر کننده‎ای می‎داد.
آه، کاش مجبور بود که دفتر نمره‎اش را فقط به مادر نشان دهد! اما او باید آن را به خانم خانه هم نشان می‎داد ... او در برابر خانم خانه که بطور وحشتناکی زیاد حرف می‎زند، خود را خیلی مهم جلوه می‎دهد، با لباس ابریشمی‎اش خش خش به راه می‎اندازد و بوی شدید عطر می‎دهدْ یک ترس ناشناخته دارد.
او باید همچنین به مادرش فکر کند. دیمیتری می‎داند که او سرزنش و گریه خواهد کرد. او بسیار خشن و بسیار فقیر است. او کار می‎کند، و دیمیتری می‎داند که باید چیزی بیاموزد تا بتواند به مادر در زمان پیری یک سرپناه بدهد.
در خیابان چرخ‎دستی‎ها سر و صدا  می‎کردند. دیمیتری احساس می‎کرد که چگونه سنگ‎هایِ سنگفرش در تمام استخوان‎هایش می‎لرزیدند، و این لرزش همچنین مانند غرش خفه‎ای او را به وحشت می‎انداخت.
ناگهان از یکجائی در بالا یک خندۀ لطیف و یک صدای روشن و کودکانه می‎شنود. دیمیتری چشمش را بالا می‎برد. او در طبقۀ سوم ساختمانِ پشتیْ در کنار پنجره یک دختر تقریباً چهار ساله را می‎بیند، و در اولین نگاه از دختر خوشش می‎آید. دختر که توسط نور خورشید روشن شده بود، بر روی لبۀ پنجره دراز کشیده و خود را با دست‎های کوچکِ چاق به صفحۀ قرمز آهنی لبۀ پنجره محکم نگاه داشته بود و با چشمان درخشان به دخترانِ کوچکی که آن پائین در حیاط خندان به اطراف می‎دویدند نگاه می‎کرد. دختر در آن بالا بخاطر کودکانی که در پائین بازی می‎کردند خوشحال بود. دختر خود را به پائین خم می‎کرد، می‎خندید و چیزی فریاد می‎زد که آدم در حیاط نمی‎توانست آن را بفهمد.
ناگهان قلب دیمیتری فشرده می‎شود. او در اولین لحظه اصلاً نمی‎توانست درک کند که چه چیز چنین سخت او را به وحشت می‎انداخت. سپس این فکر به سراغش می‎آید که کودک می‎تواند به پائین سقوط کند، که کودک بلافاصله به پائین سقوط خواهد کرد. رنگ دیمیتری می‎پرد و مانند میخکوب گشته‌ای توقف می‎کند. یک سردردِ بسیار آشنا شقیقه‎هایش را به سمت همدیگر می‎فشرد.
پنجره بسیار بلند است، و دختر خود را به بیرون خم می‎کند، فریاد می‎زند و می‎خندد. این پنجره بسیار بلند است و فقط یک نوار فلزیِ سراشیبیِ باریکْ کودک را از پرتگاهِ خمیازه‎کش جدا می‎سازد. دیمیتری فکر می‎کند که باید دختر به سرگیجه بیفتد. و با وحشت به خود می‌گوید: او نخواهد توانست خود را نگهدارد. و در این لحظه به نظرش می‎رسد که دختر دیگر نمی‎خندد، که او حالا همچنین ترس دارد.
یک فکرِ بد برای یک لحظۀ کوتاه بر او مسلط می‎شود و او را به لرزش می‎اندازد: او این میلِ سوزان را احساس می‎کرد که کاش دختر سریع‎تر به پائین سقوط کندْ برای اینکه او دیگر نیازی به تحمل این وحشت نداشته باشد. اما به محض رویت این آرزو در خود، و وقتی همچنین می‎بیند یا خیلی بیشتر احساس می‎کند که چطور کودک تعادلش را از دست داد، که چطور با دست‎های ضعیفش دیگر قادر نیست خود را به لبۀ فلزیِ پنجره محکم نگاه دارد، با دست‎های به جلو گشوده برای گرفتن دختر به سمت خانه می‎دود. در همان لحظه دختر فریاد می‎کشد، در هوا کله معلق می‎زند و مانند بسته‎ای پرت گشته از اتاقِ زیر شیروانی با گذشتن از کنار پنجره‎ها به پائین پرواز می‎کند.
دیمیتری در حال دویدن مانند میخکوب گشته‎ای توقف می‎کند و می‎گذارد دست‎هایش ناتوان به پائین خم شوند. دختر با پشت گردن بر روی سنگفرش‎ها برخورد می‎کند. دیمیتری به وضوح می‎شنود که چطور جمجمه دختر به زمین برخورد می‌‏کند. صدا خیلی آهسته بود، طوریکه انگار پوستۀ یک تخم‎مرغ شکسته باشد. سپس نرم بر روی پشت می‎افتد، با دست‎های به دو سو گشوده گشته و در یک حالتِ خمیدۀ عجیبْ در برابر پاهای دیمیتری بیحرکت باقی می‎ماند؛ با چشمانی نیمه بسته و لب‎هائی که به طرز دردناکی از شکل افتاده بودند.
دو پسر که سقوط را ندیده بودندْ هنوز هم در حال خندیدن در حیاط می‎دویدند، و صدای‎شان بسیار عجیب طنین می‎انداخت. دخترها اما لرزان از ترسْ خاموش آنجا ایستاده و به کودک که بسیار غیرمنتظره جلوی پای‎شان سقوط کرده بود خیره نگاه می‌کردند. هوا هنوز روشن بود، در حیاط بازتاب رنگ‎پریدۀ پرتوهای خورشید قرار داشت و خود را در پنجره‎های طبقات بالا منعکس می‎ساخت. و خون آهسته از زیر موهای بور دختر بیرون می‎زد و خود را با گرد و غبار و آشغال مخلوط می‎کرد.
یکی از دخترها که بسیار ضعیف و شکننده به نظر می‎رسید، ناگهان با دو دستِ کوچک به سرش می‎کوبد و یک فریاد نافذِ بدون کلمه می‎کشد. صورتش سرخ شده و از حالت عادی افتاده بود، قطرات کوچک اشگ از چشمان تنگ کرده‎اش می‎چکید و بر روی گونه‎های باریک جاری می‎گشتند. بیوقفه در حال فریا کشیدن، با بازوان دراز کرده و گرفتار ترسْ خود را به کنار می‎کشد. تنه‎اش به تنه دیمیتری می‎خورد، در حال تلوتلو خوردن عقب می‎رود و در حال فریاد کشیدن و گریستن می‎دود و فرار می‎کند.
شخصی آهسته و خجالتی می‎نالد. پسرها که تا حال هنوز بازی می‎کردندْ در کنار دیمیتری ایستاده بودند و به دختر با کنجکاوی نگاه می‎کردند. در یکی از پنجره‎ها یک زن چاق با پیشبندِ سفید ظاهر می‎شود و شروع می‎کند با هیجان و سریع به صحبت کردن. همچنین از پنجره‎های دیگر مردم به بیرون نگاه می‎کردند. دستیار سرایدار، یک جوان با چهرۀ سفید با یک ژاکت بافتنی قرمز، آهسته و بیتفاوت به آنجا می‎آید، با چشم‎های بزرگ خالی‎اش به دختر نگاه می‎کند، خود را با هر دو دست به چوبِ جارو تکیه می‎دهد و به ردیف پنجره‎ها نگاه می‎کند. هنگامیکه او با بالا بردن آهستۀ سرْ نگاهش به آخرین ردیف پنجره می‎افتد، بر روی صورت پُف کرده‎اش بیانِ ابریِ یک احساس مبهم می‎دود.
مردم فریادکشان در اطراف دختر جمع می‎شوند. یک صنعتگر با دمپائی، با تکان دادن دست‎ها فریاد می‎کشید:
"یک پلیس خبر کنید!"
یک مادربزرگ کوچک اندام در حال نگاه کردن از بالای شانه او می‎نالید: "این گناه، این فاجعه!"
یکی از زن‎های عصبانی با روسری خاکستری می‎گوید: "مادر مراقب نبود!"
سرایدرِ اصلی با کت کوتاهِ سیاه، با ریش سیاه و چهرۀ از وحشت رنگ‎پریده آهسته به آنجا می‎آید.
او به دستیارش می‎گوید: "سریع به آنجا بدو!"
جوانِ سفید چهره آهسته به سمت دروازه می‎رود.
شخصی از پشت دیمیتری زمزمه می‎کند: "کسی به دنبال پلیس رفته است!"
یک صدای خشنِ مردانه می‎گوید: "چه سودی دارد؟ کودک از بین رفته است!"
دیمیتری شگفتزده بود که کودک مُرده آنجا قرار داشت.
ناگهان از بالا یک ضجحۀ وحشی و مرتب در حال رشد طنین می‎اندازد. ضجحه مرتب نزدیک‎تر می‎گشت. یک زن رنگ‎پریده از درب خانه در حال فریاد کشیدنی وحشی و با دست‎های لرزانِ به جلو دراز کرده هجوم می‌آورد و بر روی دختر مُرده می‎افتد.
زن فریاد می‎زند: " راجیتچکا! راجیتچکا!" و شروع می‎کند با لبان لرزان بر روی دست‎های کوچک دختر به دمیدن. هنگامیکه سرمای این دست‎ها را حس می‎کندْ وحشتزده می‎شود، شانه راجیتچکا را می‎گیرد و تلاش می‎کند او را بلند کند. سر راجیتچکا اما بیجان به عقب می‎افتد. مادر مأیوس فریاد می‎کشد و مانند دختر کوچک که قبلاً قرمز شده بود قرمز می‎شود.
مادربزرگ از پشت دیمیتری زمزمه می‎کند: "مادر!"
سنگفرش‎ها با عبور گاری‌ها در خیابان شروع به لرزیدن می‌کنند. دیمیتری ناگهان می‎ترسد و از آنجا می‎گریزد.

.II
دیمیتری در حال نفس نفس زدن بخاطر دویدن طولانی، بر روی پاگردِ یک پلۀ باریک کثیفِ طبقۀ دوم توقف می‎کند. بخار آشپزخانه از دربِ باز به سمتش می‎وزید. او صدای عصبانی مادرش را می‎شنید. دیمیتری مردد داخل آشپرخانه می‎شود، جائیکه بویِ کرۀ ذوب شده، پیاز و بخار اجاق می‎داد و در آستانۀ درب می‎ایستد. دوباره احساس آشنایِ بی‎خانمانی در این خانه که برایش غریبه بود و با این حال بعنوان سرپناه خدمت می‎کردْ بر او غلبه می‌کند.
مادرش، آزینجا، خشمگین، با بازوان برهنه قرمز، با پیشبندِ کهنه سوخته در مقابل اجاق ایستاده بود و چیزی سرخ می‎کرد، چیزیکه در ماهیتابه فش فش به راه انداخته بود و کره به اطراف می‎پاشاند. شعله‎های کوچکِ نازک مانند خونِ جاریِ راجیتچکاْ بسیار سرخ از دربِ محکم بسته نشدۀ اجاق به بیرون می‎زدند. پنجره و درب‎ها باز بودند و هوا در آشپزخانه کورانی بود. آزینجاْ به خانم خانه، به زندگی خودش، به کباب و هیزم لعنت می‎فرستاد.
دیمیتری احساس می‌کرد که کج خلقی مادرش به او سرایت کرده. او می‎دانست که مادر عصبانیتش را سر او خالی خواهد کرد.
آزینجا چهرۀ سرخِ عصبانی با چشمان گریان را که بر روی‎شان موی نازکِ بافته شده می‎لرزیدند به سمت دیمیتری می‎چرخاند و فریاد می‎کشد: "چرا اونجا در آستانه درب ایستادی؟ چرا شیطان تو را به اینجا کشانده؟ وضع من بدون تو هم به اندازه کافی بد است!"
دیمیتری به اتاق کوچکِ مجاور آشپزخانه می‎رود که در آن با مادر زندگی می‎کرد. از آشپزخانه هنوز هم زمزمۀ خشمگین آزیتا از میان فش فشِ کره در ماهیتابه شنیده می‎گشت:
"من تمام عمر مانند یک روح لعنتی در کنار اجاق به خودم زحمت می‎دهم، ــ خدا من را بخاطر کلمات گناه‎آلود ببخشد! ــ و وقتی پسر روزی بزرگ استْ به مادرش فکر هم نخواهد کرد! آیا چنین پسری به من غذای خوبی خواهد داد!"
دیمیتری با ناراحتی اخم می‎کند، بر روی چمدان کوچکِ سبز رنگ در گوشه اتاق می‎نشیند و در افکار و خاطرات غمگینش غرق می‎شود. او به راجیتچکا می‎اندیشید که با سرِ خُرد شده بر روی سنگفرش قرار داشت ...
به این نحو چند دقیقه می‎گذرد. آزینجا درب را باز و به داخل اتاقک نگاه می‎کند.
شرمنده زمزمه می‎کند: "دیمیتری، بیا اینجا!"
حالا به پسر با مهربانی نگاه می‎کرد، و این به چهرۀ خشن نازیبایش نمی‎آمد. دیمیتری نزدیک‎تر می‎رود.
آزینجا در حالیکه به او یک خاگینۀ هنوز گرم می‎داد می‎گوید: "بیا، عجالتاً این را بخور!" سپس دوباره در آشپزخانه ناپدید می‎شود.
دیمیتری یک اندوه ناگهانی را احساس می‎کرد و چشمانش خیس می‎شوند. هنگام خوردن خاگینه استخوان آرواره‎هایش به درد می‎آمدند، و او به زحمت می‎توانست آنها را حرکت دهد: چنین زیاد اشگ‎ها او را خفه می‎ساختند. در درون دیمیتری یک همدردیِ دردناک با مادر که از شکایت و محبت نامطبوعش زنده شده بودْ با ظریف‎ترین نخ‎ها به همدردی با راجیتچکا پیوند داشت ...
آزینجا پسرش را با عشقی دردناک دوست داشت، که در نزد فقرا خیلی از اوقات پیش می‎آید و در این دوست داشتن هر دو طرف سخت رنج می‎برند. زندگیِ فقیرانه و پُر نگرانش وی را از ترس پُر می‎ساخت و به او این فکر را می‎داد که از دیمیتری، وقتی بزرگ شود، یک میگسار خواهد گشت؛ که دیمیتری به این دلیل هلاک خواهد گشت و او را در دوران پیری تنها خواهد گذاشت. اما اینکه چطور از این فاجعه جلوگیری کند، چطور از دیمیتری یک انسان شایسته تربیت کند را او نمی‎دانست. او فقط این احساس مبهم را داشت که پسرش در آشپزخانه به سختی می‎تواند چیز درست و حسابی بشود. او غمگین و خشمگین بود، از همه چیز می‎ترسید و دائماً آه می‎کشید.
دیمیتری خاگینه را تا به آخر می‎خورد، انگشت‎هایش را با لبۀ کت پاک می‎کند و به کنار پنجره می‎رود. منظره از پنجره کسل کننده و بی‎رنگ بود. او آشپزخانه‎های بسیاری را که در آنها آشپزی می‎گشت، سقف‎ها، دودِ دودکش‎ها و یک آسمان آبی را می‎دید. دیمیتری بر روی لبۀ پنجره می‎نشیند و به پائین به حیاطِ سنگفرش شده نگاه می‎کند. او باید دوباره به راجیتچکا و به آن پنجره در طبقه سوم فکر می‌کرد، و پس از مدتی به خود می‎گوید:
"بنابراین هرکس می‎تواند سقوط کند."
او نیمه هشیار، اما پُر از وحشت همین حالا برای اولین بار فکر به مرگ را به خودش ربط داده بود. این فکر بسیار بعید و وحشتناک بود؛ خیلی وحشتناک‎تر از فکر کردن به اینکه راجیتچکا سقوط کرده و مانند شیشۀ یک لامپِ پرتاب گشته بر روی سنگفرشْ خُرد شده بود.
دیمیتری لرزان از لبه پنجره پائین می‎پرد. او یک درد در شقیقه‎ها و پشت سرش احساس می‎کرد. او در حالیکه دست‎هایش را سریع و بیمعنی در هوا تکان می‎داد به آشپزخانه می‎رود. آزینجا در مقابل اجاق ایستاده بود، سر را به یک دست تکیه داده و عصبانی به آتش نگاه می‎کرد. دیمیتری می‎گوید:
"مادر، اگر می‎دانستی که هنگام آمدن به خانهْ در گذرگاه حیاط چه دیدم!"
مادر بدون آنکه سرش را به طرف او بچرخاند می‎پرسد: "خب چی دیدی؟"
"یک دختر از طبقه سوم با سر به پائین سقوط کرد."
آزینجا فریاد می‎زند: "چه چیزهائی می‎گی!"
صدای وحشتزده مادر دیمیتری را می‎ترساند و همزمان این صدا برایش خنده‎دار به نظر می‎رسید. او با پوزخند و گاهی با لوس خندیدنْ جریان سقوطِ راجیتچکا را با جزئیاتِ فراوان برای مادر تعریف می‎کند. آزینجا وحشتزده و متأثر آه می‎کشید و به پسر با چشمان گردِ متعجب خیره نگاه می‎کرد. دیمیتری هنگام گزارش اینکه چطور راجیتچکا فریاد کشیده بودْ فریادِ ضعیف او را تقلید می‎کند، رنگش می‎پرد و چمباته می‎زند.
آزینجا با کینه شروع می‎کند: "باید آدم یک چنین مادری را ..." او جمله‎اش را تمام نمی‎کند و آه می‎کشد. سپس در حال پاک کردن اشگ‎ها با پیشبندِ کثیف همدردانه می‎گوید: "این فرشتۀ کوچک! خدا او را پیش خود برده است، در پیش او وضع بهتری خواهد داشت."
دیمیتری متفکرانه می‎گوید: "چه برخوردی با زمین کرد!"
مادر دوباره پیشبند را رها می‎کند. صورت از اشگ خیس شدۀ بی‎حرکتش بر پسر تأثیر شدیدی می‎گذارد. او شروع به گریستن می‎کند. قطرات بزرگ اشگ به سرعت از گونه‎های کمرنگش به پائین جاری می‎گشتند. اما او به خاطر گریه کردنش خجالت می‎کشید. او سرش را برمی‎گرداند، می‎گذارد سرش به پائین خم شود، به اتاق کوچک برمی‎گردد، بر روی چمدان سبز رنگ در گوشه اتاق می‎نشیند، صورتش را با دست‎ها می‎پوشاند و دوباره شروع به گریستن می‎کند.
شب شده بود و همه چیز روال معمولی خود را طی می‎کرد. دیمیتری بسیار ناآرام بود. حالا چیزهای مختلفِ بی‎اهمیتی که او در گذشته اصلاً توجه نکرده بود به یادش می‎آمدند و روحش را شگفتزده می‎ساختند. او این نیاز را داشت که داستان راجیتچکا را هنوز برای کسی تعریف کند و هنوز کسی را با آن منقلب سازد. هنگامیکه دارجا، خدمتکار خانه، یک دختر پیراستهْ با حالتِ شیطنت در چهرهْ به آشپزخانه می‎آید، او برایش ماجرا را با تمام جزئیات تعریف می‎کند. دارجا اما بیتفاوت به او گوش می‎داد و در مقابلِ آینه کوچکِ آزینجا به مویش که رنگ سوسک‎های آشپزخانه را داشت و بوی شدید پماد مو می‎دادْ دست می‌کشید و آن را صاف می‌کرد.
دیمیتری می‎پرسد: "آیا برای دختر متأسف نیستی؟"
دارجا احمقانه و در حال خنده پاسخ می‎دهد: "آیا مگه دختر کودک من بود؟"
مادر می‎گوید: "آدم چه شکایتی می‎تواند بکند؟ خدا کند که ما همه به زودی به آن جهان برویم! از تو چه خواهد شدْ وقتی روزی بزرگ شده باشی؟ یک صنعتگرِ مست."
دیمیتری از خود می‎پرسد ــ و اگر راجیتچکا بزرگ می‎گشت؟ ــ سپس او مانند دارجا یک دختر خدمتکارِ خانه می‎گشت، پماد مو می‎زد و همچنین از گوشۀ چشم زیرکانه به همه طرف نگاه می‎کرد.
دیمیتری برای نشان دادن نمرات هفتگی‎اش به نزد خانم خانه می‎رود. خانم خانهْ علاقه نشان دادن برای پسر آشپزش را کار خوبی به حساب می‎آورد.
بوی مطبوع اما عجیبِ کُندر که در اتاق مسلط بودْ تمام افکار به راجیتچکا را از او دور می‎ساخت. دیمیتری با کمروئی به سمت خانم خانه می‎رودْ که در سالن روی کاناپه نشسته بود و تکنفره ورق بازی می‎کرد.
خانم ایروتین صورتِ بسیار سفیدی داشت: این بخاطر کرم پوست و پودر بود. فرزندانش ــ پسر دبیرستانی‎اش آجا و دخترش لیدیا ــ هم در سالن حضور داشتند. آجا زبانش را به دیمیتری نشان می‎داد. او چشم‎های بیرون زده و یک صورت قرمز داشت. لیدیا کمی بزرگ‎تر بود و شباهت زیادی با برادرش داشت. مویش بر پیشانی تکیه داده بود. آزینجا و دارجا عادت داشتند در گفتگوهای خود این موی نشسته بر پیشانیِ لیدیا را یال اسب بنامند.
خانم خانه نمره شش را در دفتر دیمیتری می‎بیند و او را ملامت می‎کند. دیمیتری دست او را می‎بوسد، ــ بنابراین حالا نشان دادن نمره یک بار انجام شده و به خیر گذشته بود.
در اتاق همه چیز بسیار زیبا و مجلل بود. فرش‎های نرم صدای قدم‎ها را تخفیف می‎دادند، پرده‎ها با چین‎های سنگین به پائین آویزان بودند، مبلمان بسیار راحت بودند و تصاویر ارزشمند در قاب‎های طلائی جا داشتند. تمام اینها همیشه بر دیمیتری تأثیر بزرگی می‎گذاشت. وقتی او احضار می‎شدْ با ادب فراوان وارد اتاق می‎گشت، یا وقتی آقایان و خانم‎ها در خانه نبودند و او اجازه داشت تمام این چیزهای باشکوه را تحسین کند.
امروز اما زیبائی اتاق او را عصبانی می‎ساخت. او با خود می‎اندیشید: راجیتچکا احتمالاً هیچگاه در چنین اتاقی بازی نکرده بوده است!
دیمیتری از خود می‎پرسد آیا این زیبائی همچنین واقعی است؟ در حالیکه خانم ایروتین به او مدتی طولانی و خسته کننده توضیح می‎داد که کاهلی چه شرم‎آور است، و او چه زیاد باید سپاسگزار باشد که خانم خانه خود را برای او علاقه‎مند نشان می‎دهد، دیمیتری به این فکر می‎کرد که احتمالاً یکجائی ــ شاید فقط در نزد تزار ــ باید اتاق‎هائی وجود داشته باشند که زیبائی واقعی در آنها حاکم است، جائیکه شکوه پایان‎ ناپذیر است و جائیکه مانندِ قصرهای پادشاه سلیمانْ بوی ادویه‎های کشورهای خارجی و اَنگُم می‎دهد. آه، کاش راجیتچکا می‎توانست در چنین اتاق‎هائی بازی کند!
هنگامیکه دیمیتری قصد داشت دوباره به آشپزخانه برود خانم خانه می‎گوید:
"دارجا به من گفت که تو سقوط کردن دختری را از پنجره دیدی. آن را برایم تعریف کن."
دیمیتری در مقابل لحنِ فرمان دهنده و خشنِ خانم خانه مانند همیشه مچاله می‎شود و شروع می‎کند به تعریف کردن. از کمروئی زیاد شانه‎هایش به شدت تکان می‎خوردند، اما او با جزئیات فراوان و در حالیکه کلمات را با حرکات دست همراهی می‎کردْ شروع می‎کند به تعریف کردن، و به تدریج به وجد می‎آید. در پایان او دوباره همان فریاد ضعیف راجیتچکا را تقلید می‎کند و دوباره چمباته می‎زند. داستانش بر خانم خانه و فرزندانش تأثیر گذاشته و سرگرم‎شان ساخته بود.
لیدیا با تقلید از یک دختر جوانِ آشنایش و با فشردن دست‎هایش در هم بلند می‎گوید: "او چه خوب آن را تعریف کرد! بچۀ بیچاره! آیا او فوراً مُرد؟"
دیمیتری می‎گوید: "بله، فوری مُرد."
خانم خانه یک آبنبات شیرین و چسبناکِ پیچیده شده در یک کاغذ چیندار به او می‎بخشد. دیمیتری عاشق همه چیزهای شیرین بود و خیلی خوشحال می‎شود.

.III
دیمیتری کنار پنجرۀ اتاق در مقابل میز رنگ نشدهْ پشت کرده به مادر که ساکت یک جوراب می‎بافتْ نشسته بود. او صورت کمرنگش را با لب‎های لرزان و بینی بزرگ بر روی کتابِ درسی خم ساخته بود و به سختی تلاش می‎کرد تکالیف مدرسه را انجام دهد، اما باید مدام به راجیتچکا فکر می‌کرد. او یک چنین همدردیِ بزرگی با کودک بیچاره داشت! مادر دختر باید آدم احمقی باشد که خوب مراقبت نکرده بود!
او سردرد داشت. دیمیتری فکر می‎کرد بخاطر بخارِ آشپزخانه است که حالا برایش بعد از آنکه رایحه‎های خوبی را که در اتاق‎های باشکوه تنفس کرده بودْ به ویژه توهین آمیز به مشام می‌رسید.
دیمیتری ناگهان از خود می‎پرسد که بزرگی راجیتچکا چه اندازه می‎توانست بوده باشد: احتمالاً می‎توانست قدش تا کمربند او برسد.
حواسش مرتب از آموختن پرت می‎گشت. دارجا وارد اتاق کوچک می‎شود و برای آزینجا از معشوقش صحبت می‎کند ... دیمیتری اما برای اینکه دوباره یک نمرۀ شش نگیرد مجبور بود تکالیفِ مدرسه را انجام دهد. درب آشپزخانه با صدای بلند بسته می‎شود، ــ دارجا دوباره رفته بود.
آزینجا بلند می‎گوید: "این عروسک شیطان!"
دیمیتری نشنید که آن دو در باره چه چیزی دعوا کردند. او به مادر نگاه می‎کند. آزینجا می‎بافت و لب‎ها را با عصبانیت به هم می‎فشرد.
دیمیتری در حال لبخند زدن برای خودش تکرار می‎کند ــ عروسک شیطان! ــ. این احتمالاً یک عروسک بزرگ است، ــ او با خود فکر می‎کند، ــ به اندازه یک انسان بزرگ، و شیاطین شب‎ها با او بازی می‎کنند. و در روز؟ در روز احتمالاً مانند بقیه انسان‎ها زندگی می‎کند. شاید هم اصلاً نمی‎داند که شب‎ها چه کسی او را با خود خواهد برد. آه، اما اگر آدم می‎توانست ببیند که شیطان چطور با دارجا بازی می‎کند. شاید او را به یک گربه جادو می‎کند، او را به پشت بام حمل می‌کند و مجبورش می‎سازد به اطراف بدود و میو میو کند ... این افکار او را سرگرم می‎کردند و حواسش را منحرف می‎ساختند. او اصلاً متوجه نبود که مادر چطور از اتاق خارج شده بود. ناگهان دربِ راهرو سر و صدا می‎کند.
دیمیتری به اطراف نگاه می‎کند. آجا با یک حالتِ کنجکاوی هیجانزده در چشمانِ بیرون زده‎اش در آستانۀ درب ایستاده بود. او با تکان دادن عجیب و غریب دست‎ها بر روی نوک پا به سمت دیمیتری می‎رود و می‎پرسد:
"تو تنهائی؟"
دیمیتری پاسح می‎دهد: "بله، تنها."
آجا آهسته از اتاق خارج می‎شود و بعد از مدتی با لیدیا برمی‎گرد. دختر جوان لبخند می‎زد و هیجانزده به نظر می‎رسید.
آجا زمزمه می‎کند: "گوش کن، بک بار دیگه از دختری که از پنجره کله معلق شد برای ما تعریف کن."
لیدیا بخاطر اصطلاحِ کله معلق بریده بریده می‎خندید، او می‎دانست که آجا آن را از قصد به کار برده است.
دیمیتری می‎گوید: "باشه قبول" و بلند می‎شود.
لیدیا بر روی یک صندلی می‎نشیند، دست‎هایش را بر روی زانو روی هم قرار می‎دهد و به دیمیتری ثابت نگاه می‎کند. آجا بر روی چمدان سبز رنگ می‎نشیند. او با مشت‎ها بر زانو می‎کوبید و شکلک درمی‎آورد. دیمیتری داستان را همانطور که قبلاً تعریف کرده بود تعریف می‎کند. هنگامیکه او در پایان به یاد می‎آورد که چگونه مادر راجیتچکا گریه کرده بودْ ناگهان می‎خندد. دختر جوان عصبانی می‎شود و می‎گوید:
"آدم چطور می‎تواند فقط اینطور بی‎احساس باشد؟ فکرش را بکن که دختر باید چه دردی کشیده باشد. و تو به آن می‎خندی!"
آجا با لحنی تعلیم دهنده می‎گوید: "بله عزیزم، تو دارای احساساتِ لطیف کمی هستی. آدم اجازه ندارد در باره دختری که از پنجره کله معلق شده و سقوط کرده بخندد."
دیمیتری باید دوباره به آن فکر می‎کرد که چطور راجیتچکا دست‎هایش را از هم گسترده بود، که چطور جمجمه‎اش ترک خورده و چطور خونش مانند نهرِ باریکی در گرد و خاکِ خاکستری رنگ جاری شده بود. اشگ از چشم‎هایش می‎چکد. آن دو او را نگاه می‎کردند، نگاه‌شان را با هم رد و بدل می‎کردند و لوس می‎خندیدند. آنها خود را کمی ناراحت احساس می‎کردند. آنها نمی‎دانستند که از چه صحبت کنند و چطور بروند. خانم خانه به کمک آنها می‎آید.
او متوجه غیبت آن دو در اتاق شده و به جستجویشان آمده بود.
هنگامیکه او صدای آنها را در آشپزخانه می‎شنود، ابتدا برای چند لحظه در راهرو تاریک مکث می‎کند. ناگهان درب اتاق را باز می‎کند و در آستانه درب ظاهر می‎شود. مستقیم ایستاده، سر را کمی به عقب انداخته و ابروهای ضخیم سیاه را به بالا کشیده بود، طوریکه موی صافش را تقریباً لمس می‎کردند، چیزی که به او ظاهری احمقانه و خنده‎دار می‎بخشید. او مدتی در آستانه درب می‎ایستد، و هر سه کودک در زیر نگاه‎های سوزانش مانند سنگ بی‎حرکت شده بودند، آجا و لیدیا انگشت‎های دست‎شان را به یک روش در هم فرو برده و بر روی زانو قرار داده و با ترس و با لبخندی اجباری به مادر نگاه می‎کردند. دیمیتری خانم خانه را با ترشروئی نگاه می‎کرد، در حالیکه اشگ‎های درشتِ شفافْ آهسته از گونه‎های لاغرش به پائین می‎غلطیدند و بر روی ژاکتِ خانۀ رنگ و رو رفته‎اش می‎ریختند.
عاقبت خانم خانه می‎گوید: "بچه‎ها، بروید به اتاق‎تان! شماها اینجا هیچ کاری ندارید. اینجا هیچ محل مناسبی برای شماها و هیچ مهمانی‎ای نیست."
بچه‎ها بلند می‎شوند. خانم خانه می‎گذارد که آنها خارج شوند و بعد دنبال‎شان می‎رود.
دیمیتری صدای عصبانی او را می‎شنید که در فاصلۀ دور محو می‎گشت.
او به خود آزرده می‎گوید ــ یک محل نامناسب! ــ و به دیوارهای لختِ چوبی اتاق نگاه می‎کند، به اثاثیۀ فقیرانه، به هر دو چمدان،  ــ به چمدان بزرگ قهوه‎ای‎ـ‎قرمز و به چمدان کوچک سبز رنگ، ــ و به پنجره که از آن آدم فقط بام‎ها، دودکش‎ها و تکه‎ای از آسمان کمرنگ را می‎توانست ببیند. همه چیز بسیار فقیرانه، غمگین و خشن بود.
دیمیتری به خانم خانه فکر می‎کند که چطور دزدکی نزدیک شد! آدم در برابر او هرگز در امان نیست: او مانند یک جادوگر است.
از سمت حیاط، از یکی از پنجره‎ها صدای پُر اشتیاق یک فلوت می‎آمد، ــ موسیقی مانند صدای گریۀ راجیتچکا شنیده می‎گشت.

.IV
دیمیتری لباسش را درمی‎آورد و به محل خوابش می‎رود، که مادر برایش بر روی چمدان بزرگ آماده ساخته بود؛ مادر خودش بر روی تختخواب می‎خوابید، که در گوشه اتاق میان دیوار چوبی و درب راهرو متصل بود و با یک پرده رنگی از جنس کتان پوشانده شده بود.  آزینجا هنوز در آشپزخانه بود: خانم خانه مهمان داشت و او باید هنوز برای آنها شام آماده می‎کرد. از میان شکاف‎های تخته‎های اتاق از سقف و از کفِ اتاق نور به داخل نفوذ می‎کرد. دیمیتری از تاریکی وحشت داشت و لحاف را بر روی سر کشیده بود.
زمانی او عادت داشت، وقتی دراز کشیده بودْ به انواع چیزهای غیرممکن فکر کند: به اعمال قهرمانانه، به شهرت، به چیزهای لطیف و رقت‎انگیز. امروز اما تمام افکارش متوجه راجیتچکا بود. حالا ممکن است وضعش چطور باشد؟ در تاریکی بسیار وحشتناک بود که دختر خود را مُرده تصور کند. فکر کردن به این بسیار وحشتناک بود که مردم بر روی جسدشْ مراسم آمرزش‎خوانی اجرا کنند: شمع‎های زرد خواهند سوخت، ابرهای آبی رنگ صمغ به هوا صعود خواهند کرد، و سپس او را به خاک خواهند سپرد ... دیمیتری باید اما مدام به آن فکر می‎کرد.
ــ او در زیر خاک وضع بهتری خواهد داشت! ــ این کلماتِ مادر ناگهان به ذهنش خطور می‎کنند. ــ او از خود می‎پرسد که چرا او وضع بهتری خواهد داشت؟ ناگهان شناختِ شادی به سراغش می‎آید: او دوباره زنده خواهد گشت و با فرشته‎ها خواهد بود!
تصویر راجیتچکا مرتب واضح‎تر در برابرش در نوسان بود، طوریکه انگار کسی آن را با خطوط خاکستریِ مداد مدام تکمیل می‎کرد، هر خط تازهْ دیمیتری را با احساس متفاوتی از ترس، لذت و همدردی پُر می‎ساخت.
آزینجا در آشپزخانه یک چاقو را با سائیدن به کنارۀ اجاق تیز می‎کرد. این صدای ناراحت کننده نمی‎گذاشت او بخوابد. او سرش را از زیر لحاف خارج می‎سازد و آهسته صدا می‎زند:
"مادر، مادر!"
مادر می‎پرسد: "چی می‌خوای؟"
دیمیتری می‎پرسد: "آیا مادر راجیتچکا نباید بمیرد؟"
"کدام مادر؟"
"مادری که دخترش در اثر سقوط کردن مُرد."
مادر بداخلاق و خشن می‎پرسد: "چه اتفاقی برای او افتاده؟"
"من می‎پرسم که آیا نباید مادر دختر بمیرد؟"
"چرا باید او بمیرد؟"
دیمیتری در حالیکه قطرات اشگ از گونه‌اش به پاین می‌غلطیدند و صورت و متکا را خیس می‎کردند آهسته می‎گوید: "به خاطر دردِ مرگِ راجیتچکا!"
آزینجا عصبانی می‎گوید: "بخواب، تو پسر دیوانه، بخواب اگر در تختخوابی. اگر تمام انسان‎ها بخاطر چنین دردی بمیرندْ بنابراین به زودی در کل روسیه دیگر انسانی باقی نمی‎ماند."
دیمیتری در حال گریستن می‎پرسد: "این فقط چطور ممکن است؟"
"بخواب، بخواب، من بدون تو هم به اندازه کافی سختی دارم!"
دیمیتری ساکت می‎شود. اشگ‎ها او را خسته ساخته بودند، و او شروع می‎کند به چرت زدن. در گوش‎های خسته‎اش ابتدا صدای لطیفِ بالایِ غیر قابل تحملِ یک فلوتِ چوپانی طنین می‎اندازد، سپس غرشِ خفه ناقوس یک کلیسا، بعد همه چیز در هم مخلوط می‎شود و ناپدید می‎گردد. اما راجیتچکا در ارتفاعِ سرگیجه‌آوریْ از یک پنجرهْ شاد و خوشحال می‎خندید. دیمیتری با خوشحالی به خود می‎گوید: او زنده گشته است! و راجیتچکا بریده بریده چیزی می‎گفت، چیزی که بسیار شاد بود، چیزی مانند پیامِ رستاخیز.
ــ ناتمام ــ

مسیر به سمت امائوس.

I
در خانوادۀ شینِگوروف همیشه در طولِ هفتۀ مقدس کاملاً مانند هر سالْ پُر جنب و جوش پیش می‎رفت. جوان‎ترین اعضای خانواده، لنوشکا ده ساله و برادرش وولودیا دوازده سالۀ دبیرستانیْ خوشحال‎ترین بودند.
برای آنها مشارکت در تولیدِ تخم‎مرغ‎های رنگیِ عید پاک لذتبخش بود: برخی از تخم‎مرغ‎ها توسطِ پارچۀ کوچکِ رنگیْ رنگ زده می‎شدند و برخی با عکسبرگردان‎های کوچک تزئین می‎گشتند. دیدن حل شدن خونِ سرخِ قرمزدانه در آب جوش بسیار جالب بود. چشیدن از خمیرِ شیرینیِ خام نیز خوشایند بود، که البته هنوز در ظرفِ شیرینی‎پزی ریخته نشده بود و باید ابتدا با قاشق چوبی بزرگ از دیگ بیرون آورده می‎گشت و بسیار خوشمزه بود.
مادر نگرانِ هدایای خویشاوندان و نامه‌رسان بود: اینکه فقط همه راضی باشند و خیلی زیاد هم هزینه نشود. پدر که با تکان دادنِ اسکناس‎ها خش خشِ آهسته‎ای به راه انداخته بودْ با اخم و دهانِ کج ساخته غرغر می‎کرد.
او در حالیکه شانۀ قرمزِ زیر موهایِ خاکستری را می‎مالید می‎گوید: "آه، این تعطیلات! من از آنها سیرم. من واقعاً خوشحالم که می‎خواهند یک بخش از تعطیلات را لغو کنند. اسقف اعظم نیکون از وولوگدا هرچه دوست دارد می‎تواند بگوید، اما تعدِاد تعطیلات باید حتماً کاهش یابند."
وولودیا کاملاً جدی اعتراض می‎کند:
"عید پاک را اما به هیچ عنوان برای ما حذف نمی‎کنند. این روزِ تعطیل باید باقی بماند."
الکساندر گالاکسیونوویچ شینِگوروف که به چهرۀ آسوده خاطر، لُپ قرمز و لبخندِ مکارانۀ پسرش با حسادتی ناخودآگاه نگاه می‎کرد با عصبانیت می‎گوید:
"نه، من اتفاقاً اول از همه این تعطیلی را لغو می‎کردم. آدم در هیچ روزی مانند این روز پول هزینه نمی‎کند."
همسرش، یکاترینا کونستانتینوونا حرف او را قطع می‎کند:
"ساشا، به خاطر خدا! تو چطور می‎تونی در حضور بچه‎ها چنین حرفی بزنی! این اصلاً برازندۀ تو نیست، و تو اصلاً اینطور خسیس نیستی. تو خودت این جشن را قبلاً خیلی دوست داشتی!"

II
در این لحظه نینا آلکساندروونا، دختر بزرگِ شینِگوروف داخل اتاق می‎شود، یک دختر کمرنگِ باریک اندام با چشمان سیاه. او پس از مدتی گوش سپردن به گفتگوْ لبخند غمگینی می‎زند و آهسته می‎گوید:
"بله، من در این مورد با پدر کاملاً موافقم. این جشن برای ما چه است؟ به چه کسی می‎تونیم بگوئیم <مسیح دوباره زنده گشته>؟ چه کسی را می‎تونیم عاشقانه در آغوش بگیریم؟"
یکاترینا کونستانتینوونا وحشتزده فریاد می‎زند:
"نینوتچکا، نینوتچکا، تو چی می‎گی! تو چطور می‎تونی بپرسی ما چه کسی را در آغوش می‎گیریم؟ خب، معلومه، همدیگر را، خویشاوندان، دوستان و آشنایان را."
نینا آهسته و غمگین پاسخ می‎دهد:
"آه، مادر عزیز! تو می‎گوئی: خویشاوندان، و آشنایان ... اما این یک تعطیل جهانی‎ست، یک جشن برای همۀ انسان‎ها. ما در کلیسا بودیم، صحبت کردیم و باید دشمنان‎مان را می‎بخشیدم، تمامِ کسانی را که به ما آزار رسانده‎اند. و من؟ داماد من را اعدام کرده‎اند، در قلب من دیگر نفرتی وجود ندارد، و من آن را بخشیدم. قاضی و جلاد را ــ خدا همراهشان! اما چطور باید دست‎هایم را بگشایم، من چطور باید ببوسم؟"
مادر جدی می‎گوید:
"نینا، مسیح اما زنده گشته است، و اگر ایمان داشته باشیْ بنابراین تو هم تسکین خاطر می‎یابی."
نینا لبخند می‎زد، او می‎دانست که نه مادر و نه فردِ دیگری می‎توانست به او کلماتِ دلداری دهنده‎ای را بگوید که خودش هم آنها را نمی‎دانست. و او ساکت به اتاقش می‎رود.

III
تو ایمانِ قدیمیِ خردمندی که توسطِ عقل قابل توجیه نیستی اما بر آن پیروزی، پس چرا من را دلداری نمی‎دهی؟
در آنجا دوستم را اعدام کرده‎اند، و او در مرگِ تحقیرآمیزی رفت، در محل اجرای حکم اعدام، پُر شده از امیدهای غرورآمیز، درست همانندِ بسیاری از افرادِ دیگر که قبل از او با امیدِ به روز رستاخیز به استقبال مرگ رفتند. اما در قلبم اندوه تاریکی‎ست، و آیا من تنها کسی هستم که در اشتیاقی مدهوش می‎سوزد؟
خاطرات قدیمیِ دورانِ کودکی در روح بی‌کارِ خودخور بیدار گشتند. و ناگهان این آرزو بر او مسلط می‎شود که یک صفحه از بشارت در باره مسیح را بخواند.
نینا کتاب کوچک را می‎یابد و مبحثِ انجیلِ لوقا را باز می‎کند. او گزارشی را می‎خواند که چطور مسیح در مسیرِ از اورشلیم به سمتِ امائوس بر دو حواریونش ظاهر شده بود، گزارشی ساده و قابل توجه.
"آیا قلب‎های‎مان در ما شعله‎ور نمی‎گشت؟"
نینا کتاب را می‎بندد. تحتِ یک ناآرامیِ شیرین و غیر قابل درک هدایت گشتهْ کلاه بهاره خود را بر سر می‎گذارد، بالاپوش سبکی بر تن می‎کند و قدم به خیابان می‎گذارد.

IV
شنبه در هفته مقدس. هوا تاریک شده است.
دو مرد جوان با انبوهی مویِ فر داده و پمادِ مویِ فراوان زده شده از یک آرایشگاه خارج می‎شوند و به نظر می‎رسید که بسیار خوشحالند. سرایداران در میان تیرهای چراغ برقْ برای روشنائی جشنْ سیم برق می‎کشیدند که لامپ‎های کوچکِ رنگی به آنها آویزان بود. دختران جوان در حال نخودی خندیدن می‎گذشتند. کالسکه‎چی‎ها مست بودند و صورت‎های سرخی داشتند.
یک کارمند جوانِ ادارۀ پست و تلگراف دو دختر را که ظاهراً در لباس کوتاهِ جشن سردشان بود به جائی همراهی می‎کرد و با آنها حرف می‎زد:
"در کلیسایِ ما خیلی قشنگ‎تر است، اصلاً قابل مقایسه نیست! بنابراین اجازه بدید!"
دختران جوان چیزی می‎گفتند، هر دو همزمان، اما باد کلماتِ آنها را با خود می‎بُرد و نینا نمی‎توانست حرف‎شان را بفهمد.
همه چیز مانند هر سال در شبِ عید پاک است. شرکت کردن مردم در مراسم جشن قدیمی. در جشنِ جشن‎ها، و این روز که باید یک جشنِ همۀ جشن‎ها شودْ البته به یک روزِ تعطیل قانونی تبدیل خواهد گشت، به یک وسیلۀ ضروریِ این زندگی کسل کننده.
اما آیا قلبم در درونم شعله‎ور نمی‎گردد؟

V
در کنار تقاطع دو خیابانِ پُر سر و صدا مردی از روبرو به نینا نزدیک می‎شود که آشنا به نظرش می‎رسد. اما بر روی حافظه‎اش یک مه قرار دارد، در مقابل چشمانش یک حجاب نامرئی اما سنگین در نوسان است. اراده‎اش توسط اندوه و بیحوصلگی فلج است، و حتی این تمایل را احساس نمی‎کند که به خاطر آورد که این همراهِ غیرمنتظره را کجا دیده بوده است.
در مرد هیچ چیزِ عجیب و غریبی وجود ندارد، چیزی که او را به نحوی از بسیاری از آشنایانش متمایز سازد ــ لباس معمولی شهری، یک چهرۀ هوشمند. اما چشم‎های عمیقِ سیاه چنان پژوهشگرانه نگاه می‎کردند که به نظر نینا می‎رسد که انگار نگاه‎های مرد در اعماق روحش نفوذ می‎کنند. و قلبش شعله‎ور می‎گردد.
مرد آهسته از او می‎پرسد:
"چرا اینقدر متفکر هستید؟ چرا اینقدر غمگین؟"
و نینا پاسخ می‎دهد:
"چرا تعجب می‎کنید که من اینقدر غمگینم؟ آیا مگر نمی‎دانید که در نزد ما در این چند سالِ گذشته همه چیز چطور می‎گذرد؟"
مرد می‎پرسد:
"مگر چطور می‎گذرد؟"
نینا مدتی طولانی با او صحبت می‎کند، شکایت می‎کند، و فکر می‎کند که با خودش صحبت می‎کند. چشمانش به تاریکیِ پاره گشته توسطِ زخم‎های آتشِ سرخِ خیابانِ پُر سر و صدا نگاه می‎کنند. قلبش می‎لرزد و شعله‎ور می‎گردد.
و بعد از پایان صحبتشْ مرد شروع می‎کند به صحبت کردن با او؛ آهسته، اما بسیار صریح، مانند کسی که دارای قدرت است:
"آیا این عدم شجاعت و ارادۀ ضعیف نیست؟ اتفاقاً حقیقتِ ما باید اینطور در جهان بیاید، فقط اینطور: در رنج‎هائی که برای افراد ضعیف غیر قابل تحمل‎اند، در اعمالی که از پیمانۀ قدرت‎های انسانی لبریز می‎شود. یا در آن هنگام که مردم به کلماتِ معلم و خردمندشان گوش سپرده بودندْ آیا شما چیزی مطبوع و آسان انتظار داشتید؟ و آیا آن سخنان به شما این حقیقت را نیاموخته‎اند که بر روی زمین هیچ قدرتی وجود ندارد که بتواند حرکتِ مسیر رویدادهایِ از پیش تعیین گشته و  در کتاب‌ها پیشگوئی شدۀ سرنوشت را متوقف سازد؟"
و مرد کلماتی از کتاب‎ها را نقل قول می‎کند و آنها را برایش توضیح می‎دهد. و قلب دختر در درون شعله‎ور گشته بود.
دختر با خجالت از مرد می‎پرسد:
"و او؟ داماد عزیز من، که اعدامش کرده‎اند؟ او کجاست؟"
و او صدای ملایم مرد را می‎شنود:
"او با تو است."
دختر نگاه متعجبش را به همراهش می‎دوزد و گوش می‎سپارد:
"من همیشه با تو هستم، عروس عزیزم، آسوده خاطر باش! یا اینکه من را نشناختی، من را که ناآشکار می‎آیم؟"
نینا با هیجانی شاد می‎پرسد:
"تو کی هستی؟"
در کنارش دیگر کسی نبود. همراهشْ در جمعیتِ فعال، در نیمه تاریکِ گیج کننده و بی‎آرامِ خیابانِ پُر سر و صدا ناپدید شده بود. یک دانشجو با ریش کوتاهِ سیاهْ خود را در حالِ لبخند زدن به سمت او می‎چرخاند، اما هنگامیکه فریادِ به وجد آمدۀ او را می‎شنودْ در حال پُک زدن به سیگار بیتفاوت از کنارش می‎گذرد.
اما در قلب نینا شادی بود، و چشمان سیاهش از شادمانی می‎درخشیدند. دامادش با اوست، دامادش همیشه با اوست. در قلبش، در افکارش، در اعمالش، محبوبش همه جا است! او اجازه ندارد بترسد، اجازه ندارد بگذارد شجاعت غرق شود، و باید ایمان داشته باشد و آن کاری را بکند که دامادش می‎کند، آنچه را دوست داشته باشد که دامادش دوست می‎داشت و با داماد غمِ شکست‎ها و شادیِ پیروزی‎ها را به اشتراک بگذارد. با داماد، همیشه با داماد!

VI
نینا با طنینِ شادی‎بخشِ ناقوس عید پاک به خانه می‎رود و از خوشی می‎گداخت، و از خوشحالی و اندوهی شیرین می‎گریست. به شعله‎های درخشان جشن، به باد که با وعدۀ شگفتی‎هائی شاد به او می‎وزیدْ کلماتِ دیوانۀ مبارک را زمزمه می‎کرد:
"آه، من آدم خوشبخت! همچنین من در مسیر به سمت امائوسِ خودم بودم، و او در مسیر تاریکم با من صحبت کرد، کسی که در سکوت و ناآشکار پیشم آمد، و من، عروس خوشبختِ خوشبختْ او را در امائوسِ خود یافتم!"