ازدواج دو ساعته.

هانس تیتلباخ یک زن‎ستیز بود. در غیر اینصورت به اندازهُ کافی مهربان، و وقتی در حضور او با اشتیاق از یک زنِ زیبا صحبت می‎شدْ دچار یک خشمِ واقعاً دیوانه‎وار می‎گشت و حتی وقتی خش‎خشِ دامنِ یک زن در نزدیکی خود می‎شنیدْ سپس مانندِ اسب رَم می‎کرد: سرِ خود را عقب می‎انداخت و می‎گذشت. اگر این اصطلاحِ مشهورِ فرانسوی «در پشت این موضوع یک زن قرار دارد» قبل از او وجود نمی‎داشتْ مطمئناً هانس خودش آن را اختراع می‎کرد. در ضمن او بی سر و صدا در خانهُ مجردی‎اش زندگی می‎کرد، و چون پایِ هیچ زنی اجازه عبور از آستانهُ دربِ اتاق او را نداشتْ بنابراین یک مردِ خدمتکارِ سالخورده کارهای خانه را انجام می‎داد. هنگامیکه او می‎میرد فقط مردها به دنبال تابوتش به راه می‎افتند، در ضمن او حضورِ زنان در مراسمِ خاکسپاری را صریحاً ممنوع کرده بود. این باید برای برادرزاده و تنها وارثش عجیب‎تر بوده باشدْ وقتی در وصیتنامهُ عمویِ زن‎ستیز خود یک بند با محتویِ زیر را پیدا می‎کند:
"اگر پس از مرگِ من یک زن به نام اِولینه تیتلباخ، با نام شناسنامه‎ایِ والدائوْ هنوز در بین زندگان باشد، باید دستمالِ ابریشمی با حروف <اِ> و <و> گلدوزی شده‎ای که در کنار یک دست‎نوشته در پائین‎ترین کشویِ میز تحریرم قرار داردْ به او رسانده شود. این دست‎نوشته همچنین همزمان به وارثم توضیح خواهد داد که من چگونه این دستمالِ ابریشمی و آن زن را به دست آوردمْ که خدا را شکر از شبِ ازدواج دیگر ندیدمش."
برادرزادهْ دستمالِ ابریشمی زرد گشته و دست‎نوشتهُ کمرنگ گشته را پیدا می‎کند، که محتوایش خود را به نوعی از رمانِ کوتاه آشکار می‎ساخت و دارایِ عنوانِ زیبایِ زیر بود: "هانس تیتلباخ بعنوانِ شوهر. یک گزارشِ صادقانه در بارهُ ازدواجِ دو ساعته‎اش، توسطِ خودِ او بعنوانِ اعتراف و توبه نوشته شده است."
این هم محتوایِ این گزارش عجیب:
"زمانیکه من جوان و متناسب با دوران جوانی‎ام ساده‎لوح بودمْ یک نمایشِ کمدی نوشتم که پذیرفته شدنش از طرف مدیرِ تئاتر شهر و اجرا گشتنش خود من را هم غافلگیر ساخت. من در هنگام تمرینات با بازیگر نقش اصلی زنِ نمایشم آشنا می‎شوم، یک هنرمندِ جوانِ بسیار مشهور که من فوری عاشقش می‎شوم. نمایش کمدیِ من بطرز عجیبی با تحسینِ تماشگران روبرو می‎گردد، و اِولینه من را پس از پایانِ اجرای هر پرده بر روی صحنه می‎کشاند، جائیکه من مانندِ یک عروسکِ خیمه شب بازی تعظیم می‎کردم و سپس دوباره مطیعانه پشتِ صحنه برمی‎گشتم. من باید یک منظرهُ رقت‎انگیز ارائه داده باشم. با این حال من در دریائی از سعادت شناور بودم. من بجز انبوهی از نورهایِ رقصان هیچ چیز نمی‎دیدم، من بجز فریاد و کف زدنِ جمعیت هیچ چیز نمی‎شنیدم، من بجز تکان‎هایِ دستانِ داغ و کوچک اِولینه هیچ چیز احساس نمی‎کردم، که منِ بی‎اراده را با فشارِ نرمی هدایت می‎کرد و به این خاطر یک احساسِ خوب و دلربا در نبضم جریان می‎یافت. من در همان شب عشقم را به او ابراز می‎کنم، او به آن نه پاسخ مثبت می‎دهد و نه پاسخ منفی، بلکه من را روانه می‎سازد، اما فقط مانندِ ژولیت که رمئویِ خود را با لب به خانه روانه می‎سازد و با چشم‎ها او را محکم نگاه می‎دارد. اینکه مسیرِ در آغوش گرفتنش فقط از میانِ کلیسا می‎گذشتْ من را بیشتر عاشق می‎ساخت. من به شدت معتقدم که برای به دست آوردن این دختر باشکوهْ می‎توانستم در آن زمان از میانِ جهنم بگذرم. خلاصه کنم، من برای ازدواج کردن آماده بودم. ممکن است که اِولینه هم این را احساس کرده بوده باشد، زیرا او پس از تظاهرِ کوتاهی موافقت می‎کند همسرم شود.
من با عجلهُ تبداری که فقط احمق‎ها و عاشقان آن را می‎شناسندْ تمام مقدماتِ ازدواج‎مان را انجام می‎دهم، که از آن نه اِولینه و نه دوستانم باید مطلع می‎گشتند. ما این طور قرار گذاشته بودیم. هیچ زبانِ وراجی، هیچ چشمانِ کنجکاوی نمی‎بایست به اولین ساعاتِ سعادتمان بی‎حرمتی کند. من در دورافتاده‎ترین حومهُ شهر یک خانهُ کوچک اجاره می‎کنم و طبقِ بهترین دانش و ذوقْ مشغولِ تزئین کردن می‎شوم تا برای کبوترِ عشقم لانه‎ای درست و حسابی آماده کنم.
من در اواخرِ یک بعد از ظهرِ ماه نوامبر در کلیسا ازدواج می‎کنم. یک ساعت دیرتر کالسکهُ ما در مقابلِ خانهُ کوچکِ خارج از شهر توقف می‎کند، و من چیزی سبکِ پیچیده شده در پالتویِ خز و شال را بلند می‎کنم و بیرون می‎آورم و با دقت مانندِ یک گنجِ ارزشمند بر روی دو پایِ جذابِ مانند عروسک که چکمه پوشیده بودند قرار می‎دهم. این گنج همسرم بود. در کنارِ دربِ خانه خدمتکارِ مخصوصِ اِولینه همزمان ظاهر می‎شود، مانندِ بازیگران تئاتر آرایش کرده و دست‎هایِ زمخت را در جیب‎های یک پیشبندْ مخفی ساخته. من آن زمان از این کار خوشم آمد. خدمتکار به <بانوی گرامی> و <آقای گرامی> با یک لبخندِ محرمانهُ وقیحانه خوشامد می‎گوید، و من همسر کوچکم را به خانه حمل می‎کنم، یعنی: من او را از روی آستانهُ درب حمل می‎کنم تا ظاهراً یک نیازِ پر جنب و جوش برای تمرینِ قدرتِ بدنی انجام دهم.
در اتاق کوچکِ غذاخوری یک میز کوچکِ زیبایِ دو نفره وجود داشت. من اِولینه را به آنجا حمل و به او کمک می‎کنم تا پوشش‎هایِ بیشماری که او با آنها خود را در برابرِ سرمایِ ماهِ نوامبر محافظت می‎کرد درآورد، تا اینکه خدمتکار توسطِ یک سرفهُ خفیف حضورش را یادآوری می‎کند، بنابراین من به زنِ گستاخ با اشارهْ دستورِ خارج شدن از درب را می‎دهم. حالا ما عاقبت تنها بودیم. من مدت کوتاهی بعد از ازدواج یک عکس می‎بینم که وضعیتِ آن زمانِ ما را خیلی درست نشان می‎داد. نقاش آن را <عاقبت تنها> نامیده است. یک آقا که در نمایشگاه کنار من ایستاده بود به زنی که چشم‎هایش را پیچ و تاب می‎داد و بازو به بازوی مرد داده بود می‎گوید: "آخرین صحنهُ یک نمایشِ کمدی!" من در آن زمان نتوانستم خود را نگهدارم و به این احمق پاسخ ندهم: "شما اشتباه می‎کنید، این اولین صحنهُ یک فاجعه است!" امروز اما من سکوت می‎کردم و آن مردِ ساده‎لو را به حال خود رها می‎ساختم، زیرا من از آن زمان به این تجربه دست یافته‎ام که این به اصطلاح عشق یک بیماریِ مغزی و اغلب غیر قابل علاج است. هرچند من با سپاس از وضع قویِ جسمانیم از آن زنده بیرون آمدم، گرچه ....
اما ادامهُ داستانم. من همسرم را به کنارِ میز هدایت می‎کنم. آنجا یک غذایِ بامزهُ عروسی وجود داشت! هیچ مهمانی وجود نداشت که بتواند حوصله‎اش سر رود! من همزمان گارسون شاهزاده خانمِ کوچکم بودم، آنطور که من آن زمان اِولینه را می‎نامیدم، من غذا را روی میز می‎چینم، چوب‎پنبه‎ها را از بطری‎ها بیرون می‎کشم، می‎گذارم چوب‎پنبه بطری‎ِ شامپاین با انفجار بیرون پرتاب شود و تقریباً بسیار شوخ رفتار می‎کردم، مانند فردی که با انجامِ اولین کار برای معشوقشْ همه چیز را عالی می‎یابد و از معشوقش همان تحسین را با سؤال سعادتمندانهُ ساده‎لوحانه‎ای درخواست می‎کند:
"خوب شده، اینطور نیست؟"
ما هنگام خوردنِ دِسر دیگر در مقابل هم ننشسته بودیم، بلکه نزدیک، کاملاً نزدیک به همدیگر، و همزمان دست‎مان به ظرفِ میوه می‎رسید، ما برای هر قطعه که یکی به دهانِ دیگری می‎خواست بگذارد دست به یقه می‎شدیم، سپس سرکشانه می‎خندیدیم و همدیگر را می‎بوسیدیم، در حالیکه ما مرتب همدیگر را از کنار چشم نگاه می‎کردیم، طوریکه انگار می‎خواستیم بگوئیم: نه، چه کسی فکرش را می‎کرد! آیا این پریِ کوچک با پاهایِ شبیه به عروسک و چشم‎هایِ پریِ دریائی مانندش همسر من است! .... آیا این هانسِ بی دست و پا با یالِ شیر و قلبِ کودکانه‎اش شوهر من است! .... چقدر این عالی‎ست.
کاش حقیقت می‎داشت که عقد در آسمان بسته می‎شود و فرشته‎ها در هر غذایِ شادِ عروسی بعنوانِ مهمان حضور دارند ــ یک دروغِ بسیار گستاخانه که فقط یک زن می‎تواند آن را اختراع کرده باشد ــ بنابراین باید فرشته‎هایِ ما حتماً از شرابِ شیرین بیش از حد نوشیده باشند، زیرا آنها نمی‎دیدند که در آن لحظاتِ شادْ شیطانِ غرور در میانِ اتاق پرواز می‎کند و خود را به شکل یک لکهُ کوچکِ آرایش در زیر چشم چپِ اِولینه می‎نشاند.
من آن را ناگهان آنجا کشف می‎کنم و به شوخی می‎گویم:
"آه، تو امروز خود را آرایش کرده‎ای؟"
اِولینه سرخ می‎شود. یک ابرِ کوچک بر روی پیشانی‎اش تُند حرکت می‎کند، او دهانش را کج می‎سازد و با کمی نامطمئنی پاسخ می‎دهد:
"من آرایش نکردم!
من بی‎شیله‎پیله می‎گویم: "اما عزیزم! من آن را می‎بینم! اینجا!" و در این حال دستمالِ ابریشمی‎ای را که بر روی زانویش قرار داشت برمی‎دارم و با احتیاط بر روی گونهُ گِردش تا زیر چشمش می‎برم. "آیا ردِ جرم را می‎بینی! خب، حالا متهمِ جذاب چه پاسخی دارند؟"
اِولینه قصد داشت ظاهراً تسلیم شود. او می‎خندد، و لب‎هایش برای یک بوسهُ آشتی غنچه می‎شود، اما در لحظهُ بعد سرِ کوچکش را تکان می‎دهد و گوشهُ دهانش را به هم می‎فشرد و با اخم می‎گوید:
"من آرایش نکردم!"
چون می‎دیدم که تذکرِ شوخیانهُ من او را به شدت ناراحت ساخته است بنابراین تسلیم می‎شوم، در حالیکه برای تسکین دادنش توضیح می‎دهم که برایم کاملاً بی‎اهمیت است که آیا او خود را آرایش کرده است یا نه.
اما به نظرم می‎رسید که او بجایِ آنکه عشقِ به صلحم را سپاسگزارانه به رسمیت بشناسدْ توسطِ کلماتم عصبانی‎تر می‎گردد. او خشمگین تکرار می‎کند:
"من آرایش نکردم!"
حالا من از دورانِ کودکی یک پسر خوش قلب بودم که همیشه با کمالِ میل آمادهُ نرمش‎پذیری بود. فقط وقتی فردی در مقابل چشمانِ بینایم بخواهد انکار کند که روز روز و شب شب استْ سپس خیلی راحت عصبانی می‎شوم.
در آن لحظه هم این بر من غلبه می‎کند، و من خیلی جدی سعی می‎کنم برای زنِ کوچکم قابل درک سازم که انکار کردنِ یک واقعیتِ فی‎نفسه بی‎اهمیت که با این وجود اما یک واقعیت باقی می‎ماندْ اشتباه است.
او چه پاسخی به بحثِ کاملاً مربوط به موضوع و تا حدِ امکان غیر شخصیِ من می‎دهد؟ هیچ چیز بجز یک سرکشی:
"من آرایش نکردم!"
"اما تو خودت اینجا بر رویِ دستمال می‎بینی ...."
"این .... این یک لکهُ دوده است!"
"اما عزیزم .... دودهُ سرخ رنگ!"
"مهم نیست .... من آرایش نکردم!"
صبرِ من تهدید به پایان گرفتن می‎کرد.
من در حالیکه هنوز با تمامِ نیرو سعی می‎کردم بر خود تسلط داشته باشم می‎گویم: "من فکر می‎کنم نه خیلی احمق و نه خیلی کور هستم که نتونم آرایش را از دوده تشخیص دهم!"
او حرف را عوض می‎کند و با خشم توضیح می‎دهد که عباراتِ قوی برایش غیر ضروری به نظر می‎رسند.
عباراتِ قوی! خب پس، ممکن است که او اجازهُ سرزنش کردنم را داشته باشدْ اما در این موردِ مشخص مجبور بود به من حق دهد!
اما به هیچ وجه اینطور نبود! او به من می‎آموزد که یک زن هرگز و به هیچ چیز مجبور نیست، کمتر از هر چیز تسلیم شدن ــ و در نهایت:
"من آرایش نکردم!"
عاقبت تکرار کلیشه‎ایِ کلماتِ یکسان اعصابم را تحریک می‎کند. من از اِولینه درخواست می‎کنم که خود را طور دیگر بیان کند. او بلافاصله به من می‎آموزد که یک زن می‎تواند آنطور که می‎پسندد خود را بیان کند، زیرا ظرافتِ ریتم آنطور که این صحنه آن را به خوبی اثبات می‎کندْ موضوعِ مردان نیست.
من شاکیانه می‎گویم: "اما این من را عصبانی می‎سازد!"
او جواب می‎دهد: "من مدت‎هاست که عصبی هستم!" پس از آن ما هر دو خسته و حالا بطور جدی ترشروْ مدتی سکوت می‎کنیم.
من اعتراف می‎کنم که چهرهُ سرکشْ او را دوستداشتنی می‎ساخت و اینکه من پس از چند لحظه مصمم بودم خود را به پایش بیندازم و قسم یاد کنم که او هرگز خود را آرایش نکرده است، که زن‎ها مجبور به کاری نیستند، و اینکه من یک جنایتکار هستم. من دستمال را برمی‎دارم تا آن را به نشانهُ تسلیم بودنم به او ارائه دهم، اما او باید حرکت من را اشتباه تغبیر کرده باشد، زیرا او هم با من از جا بلند می‎شود و همزمان با صدایِ تیز و بُرنده توضیح می‎دهد:
"من آرایش نکردم!"
حالا من هم مانند مارگزیده‎ای به هوا می‎جهم. تمام اهدافِ صلح‎آمیز توسطِ کلماتِ بدخواهانه نابود شده بودند. آیا او من را برای آدم ساده‎لوحی به حساب می‎آورد که بدونِ مجازاتْ اجازهُ مسخره کردنش را داشت؟ و بنابراین در من این تصمیم راسخ می‎شود: حالا باید رسماً اعلام کند که آرایش کرده است! حتی بیشتر، او باید عذرخواهی کند، عذرخواهی به تمام معنی!
ممکن است که درخواستِ من اندکی اغراق آمیز بوده باشد، ممکن است که من آن را غیرمنتظره و خشن بیان کرده باشم، زیرا من در خشمِ عادلانه‎ام آنچه را که بر زبانم آمد بدونِ انتخاب خارج ساختم و وقتی حالا هر کلمه تقریباً ملموس در برابرم قرار داشتْ خودم کمی وحشتزده گشتم، اما حالا این کلمات یک بار گفته شده بودند و من نمی‎توانستم آنها را ناشنیده ــ نه، نمی‎خواستم آنها را ناشنیده سازم.
اِولینه یک لحظه حیرتزده به من خیره می‎شود. ناگهان چیزی غریبه و خصمانه از چشم‎هایش به من نگاه می‎کند، حالتِ چهره‎اش تغییر می‎کند و خشمگین و پیر می‎شود.
او هیچ پاسخی نمی‎دهد، بلکه فقط طنابِ زنگوله را می‎کشد.
من در حالیکه ناخواسته خود را سر راهش قرار می‎دهم می‎گویم: "اِولینه!"
چشمانش مرتب غریبه‎تر نگاه می‎کردند.
او فریاد می‎زند یا بهتر است بگویم که مانند مار در برابرم فیش می‎کند، زیرا او در این حال به زحمت لب‎های به هم فشرده‎اش را از هم باز می‎کند: "من را لمس نکنید! شما بیش از حد مشروب نوشیده‎اید! و شراب ماهیتِ واقعی‎تان را لو داده است. شما خشن هستید .... من از شما متنفرم!"
من نمی‎دانم این چطور پیش آمد، اما در این لحظه ناگهان صحنهُ نمایشی در برابرم قرار داشت که در آن او همان کلمات را با همان لحن، با همان ژست و همان نگاه بیان کرده بود.
من خشمگین می‎گویم: "نمایشِ کمدی را کنار بگذار! ما اینجا در تئاتر نیستیم."
نمیدانم که آیا نتیجهُ اتهام زدن من بود، یا فقط  نتیجهُ شرمندگی از اینکه من ژستِ عالیِ جعلی‎اش را چنین بیرحمانه کشف کرده بودم، من فقط می‎دانم که او ناگهان کنترلِ خود را بطور کامل از دست می‎دهد و صدایش لحنی به خود می‎گیرد که مانندِ مُشتی به صورتم برخورد می‎کند. دیرتر به خودم گفتم که این لحنِ صدا مخصوص کمدین‎هائی بود که عادت دارند در میانِ همسانان‎شان دوئل زبانی انجام دهند.
من در برابر این زن وحشتزده بودم، او مانند یک عجوزه بددهنی می‎کرد و در این حال چیزها را با نامِ واقعی، نه، با کثیف‎ترین نام‎های اسم می‎برد که من به سختی جرأت فکر کردن به آنها را داشتم.
حالا هنگامیکه او انگشترم را از انگشتش بیرون می‎کشد و آن را جلوی پایم پرتاب می‎کندْ من هم آهسته انگشتر او را از انگشت درمی‎آورم و اتاق و خانه را ترک می‎کنم.
من او را دیگر ندیدم. وکلایِ ما آنچه را که باید مرتب می‎گشت در سکوتِ کامل مرتب می‎کنند، و وقتی من در روزنامه نام او را می‎خواندم ــ زیرا او هنوز سال‎هایِ طولانی بازی می‎کرد ــ سپس نگاهم سریع از آن سطورِ خطرناک پروازکنان می‎گذشت. در ابتدا این کار سریع اتفاق می‎افتاد، سپس مرتب آهسته‎تر، تا اینکه عاقبت حتی یادداشت‎هایِ آگهی کلیشه‎ای در بارهُ نمایش او در شهر پولتن را می‎توانستم مانند یک خبر در بارهُ ظهور دوبارهُ مار دریائیْ کاملاً آرام و بدونِ فکر کردن بخوانم. اما دستمالِ ابریشمی با لکهُ دودهُ سرخ رنگ را که من آن زمان در خانه به فاصلهُ دوری پرتاب کرده بودم دوباره در جیبم پیدا کردم و آن را با دقت نگهداشتم تا بتوانم وقتی یک بار مجبور به ناپایداری شوم در دست نگهدارم و تماشا کنم. این ناپایداری ــ من به آن اعتراف می‎کنم ــ در ابتدا هنوز گاهی اتفاق می‎افتاد، زیرا زن‎ها را شناختن و اجتناب کردن از آنها متأسفانه کار آسانی نیست. خوشبختانه ما در طولِ سال‎ها نه تنها باهوش‎ترْ بلکه پیرتر هم می‎شویم."
در اینجا دست‎نوشتهُ زن‎ستیز به پایان می‎رسد.

آه نه!

هِرمینه در کنارِ پنجره نشسته بود و گلدوزی می‎کرد. او همیشه وقتی مهمان در خانه بود گلدوزی می‎کرد. نه از رویِ خودپسندی تا با پشتکارش، با حسِ کدبانوگری‎اش و با دست‎هایِ ماهرِ پری مانندش دلبری کند، یا حتی نه به این خاطر چون می‎دانست که نیمرخِ سرِ کوچکِ سیاهشْ کمی خم گشته بر رویِ انگشتانِ چالاکشْ شکلِ ظریفی به خود می‎گیرد. به هیچ وجه اینطور نبود. هِرمینه برایِ طنازی کردن بیش از حد مغرور بود و برایِ زیاده‎روی در خودخواه بودنْ بیش از حد جدی. با این وجودْ چهرهُ لجباز، چشمانِ درخشانِ سیاه و اندامِ باریکِ انعطاف‎پذیرش او را به یک زیاده‎رویِ کوچک در این راستا محق می‎ساخت. او به این دلیل به سمتِ قابِ گلدوزی می‎گریخت، زیرا ــ ــ زیرا او انسان‎ها را تحقیر می‎کرد. بله، تحقیر می‎کرد. زیرا او در بینِ سومین رقصِ دسته‎جمعی و دادنِ جایزه در آخرین جشنِ خانوادگی در نزدِ عمه رُزاْ به سه کشفِ جدید و غمگین نایل گشته بود. کشفِ اول: جهان بد است. کشفِ دوم: انسان‎ها بد هستند. کشفِ سوم: زندگی ارزش زندگی کردن ندارد. او راهِ کشفِ این نظراتِ نابود کننده را به هیچ انسانی لو نمی‎داد. فقط قابِ گلدوزیْ رنج، درد و پالایشش را می‎شناخت.
او مخفیانه با پولِ گلدوزی‎اش کتابِ <پرتوهای نور از آثار شوپنهاور> را خریده بود و از آن پس این کتاب هرگز او را ترک نمی‎کرد. او خود را کاملاً رهروِ آموزش‎هایِ جدیِ فیلسوفِ فرانکفورتی می‎دانست، او حتی یک قدم از استادِ خود جلوتر می‎رفت، او نه تنها ارادهُ به زندگی را نفی می‎کردْ بلکه کلاً با همه چیز مخالفت می‎ورزید، بله او کلمهُ کوچکِ بیگناهِ <آری> را کاملاً و برای همیشه از گنجینهُ واژگانِ لغاتِ خود حذف می‎کند.
از حالا به بعد گفتگوها با آقایانِ جوانْ وقتی به مهمانی به خانهُ مادرش می‎آمدند به شرح زیر شکل می‎گرفتند:
"هوم .... امروز هوا زیبا استْ دوشیزهُ عزیز!"
"من آن را زیبا نمی‎یابم."
"اوه ــ اما خورشید بسیار دوستانه می‎تابد!"
"من دارم یخ می‎زنم."
"این چطور ممکن است. شما احتمالاً بیمارید؟"
"نه."
"یا شما برای رفاه‎تان به دمایِ بالاتری احتیاج دارید؟ یک اقامت در نیس، کورفو یا قاهره بد نخواهد بود."
"برعکس، هوا در اینجا غیر قابل تحمل گرم است."
"آه .... اما شما همین حالا گفتید ...."
"من هیچ چیز نگفتم."
"اما من فکر کردم که منظورتان ...."
"آقای عزیزْ من هیچ منظوری نداشتم!"
وقتی ابروهایِ سیاهِ بالایِ چشم‎هایِ درخشانْ خود را ناخواسته به سوی هم می‎کشیدند و سرِ کوچکْ خود را بر رویِ قابِ گلدوزی پائین‎تر خم می‎ساختْ یعنی مکالمه تمام شده است.
اغلب شبیهِ چنین صحنه‎هایِ کوچکیْ به اندازه کافی بازی می‎گشت و همیشه به این ختم می‎شد که مردِ جوانْ بُهت‎زده کلاهش را برمی‎داشت، چند کلمهُ نامفهومِ خداحافظی زمزمه می‎کرد، دستِ مادر را با احترام می‎بوسید و ناپدید می‎گشت.
سپس مادر می‎پرسید دوباره چه شده است، کمی صدایش بالا می‎رفت و عاقبت جریان را فراموش می‎کرد. اما بازدیدها مرتب کمتر می‎گشتندْ تا اینکه عاقبت بطور کامل قطع می‎گردند. هِرمینه راضی بود. آه، این مردها! چه زیاد او این جنسیتِ کوچکِ بی‎فکرِ پُر حرف را تحقیر می‎کرد.
فقط یکی از مردانِ جوان می‎مانَد، یا بطور منظم برای بازدید می‎آمد.
و اتفاقاً او با این مردِ جوان بدترین رفتار را می‎کرد. مرد کاملاً غیر قابل تحمل بود، به ویژه توسطِ آرامشِ خدشه‎ناپذیرش که در برابرِ بدرفتاری‎های دختر از خود نشان می‎داد. البته او هم عادت کرده بود که پس از آخرین و خشونت‎آمیزترین نَهُ دخترْ کلاهش را بردارد، دستِ مادر را ببوسد و برود. اما روز بعد دوباره می‎آمد. او کاملاً غیر قابل تحمل بود. عاقبت هِرمینه چنان عصبی می‎شود که وقتی او می‎آمدْ بلند می‎شد و اتاق را ترک می‎کرد. و وقتی عاقبت به اتاق بازمی‎گشتْ مردِ جوان آرام، مهربان و با یک لبخندِ ملایم بر لبْ هنوز آنجا نشسته بود. او چه زیاد از این لبخند تنفر داشت! و سپس بطرزِ قابلِ توجه‎ای بی‎ادب می‎گشت و آرامشِ فلسفی‎اش او را ترک می‎کرد. مرد کلاهش را برمی‎داشت و می‎رفتْ اما روز بعد دوباره سرِ ساعت می‎آمد.
مادر می‎گفت: "او از تو خواستگاری خواهد کرد!"
هِرمینه از خشم تا بناگوش سرخ می‎گشت. حالا او می‎دانست که از مردِ جوان بطرزِ مرگباری متنفر است و تصمیم می‎گیرد از او اجتناب ورزد. هنگامیکه روز بعد زمانِ آمدنِ مردِ جوان فرار می‎رسدْ او به بهانهُ یک دیدارِ فوریْ خانه را ترک می‎کند. پس از بازگشتِ به خانه مطلع می‎شود که مرد اصلاً آنجا نبوده است. این دوباره باعثِ عصبانیت او می‎شود، خودش هم نمی‎دانست چرا. البته این عمل از سویِ مرد قطعاً کار خائنانه‎ای بود. در روز بعد و روز بعدترْ همان بازی تکرار می‎شود. خشم او رشد می‎کند، اما این امید در او بیدار می‎شود که مردِ جوان دیگر نخواهد آمد.
او روزِ چهارم در خانه می‎ماند. مردِ جوان می‎آید. آرام، مهربان، با لبخندِ مهربانانهُ غیر قابل تحمل بر لبْ داخل می‎شود و طوریکه انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است حال او را می‎پرسد. دختر اصلاً وجود نداشت، حداقل برای او وجود نداشت! به این خاطر هم اصلاً پاسخ نمی‎دهد.
به نظر می‎رسید که مردِ جوان اصلاً متوجه این موضوع نشده است، بله او حتی جسارت را به حدی رسانده بود که به دختر یک گل رُز تقدیم می‎کند.
دختر در حالیکه از هیجانِ خشمگینی می‎لرزیدْ گل را به شدت کنار می‎زند.
دختر فکر می‎کند که او حالا عاقبت آزرده خواهد گشت و خواهد رفت. مردِ جوان اصلاً متوجهُ اهانت نمی‎شود و به آرامی به اطراف نگاه می‎کند ــ مادر در این لحظه به اتاق مجاور رفته بود ــ و صندلی‎اش را کمی نزدیک‎تر می‎کشد.
آدم گستاخ. دختر با عجله خود را عقب می‎کشد و در این وقت نخِ گلدوزی‎اش پاره می‎شود و بر عصبانیتِ او افزوده می‎گردد. او چه زیاد از این انسان متنفر بود!
دختر همیشه شوپنهاور را یک مردِ خردمند به شمار می‎آوَرد، در چنین لحظاتی او به عنوان فردِ مقدسی در برابرش ظاهر می‎گشت و هِرمینه می‎توانست بخاطر تمامِ شرارت‎هایِ انسانْ از او تقاضایِ نجات کند.
ناگهان مردِ جوان با آرامشِ بی‎نظیرش شروع می‎کند: "دوشیزهُ عزیز، آیا اجازه دارم از شما یک سؤال کنم؟"
دختر از خشم و تعجب بخاطر این همه جسارت بی‎حرکت شده بود. اما او بر خود مسلط می‎شود و به مرد نگاهی می‎کند که از آن صدها پاسخِ منفی دیده می‎گشتند.
مردِ جوان ظاهراً زبانِ چشم را نمی‎فهمید. آیا او ابله هم بود؟ نه، او احتمالاً ابله نبود، فقط گستاخ بود، اما به درستی گستاخ. او نمی‎خواست بفهمد.
مرد دوباره خود را کمی نزدیک‎تر می‎سازد و با تردید می‎گوید: "دوشیزهُ عزیز، ببینید، شما مانندِ بقیهُ دخترها نیستید. شما باهوشید و به انسان‎ها بی‎اعتمادید. من این را خیلی دوست دارم."
این چه بود؟ آیا او دختر را مسخره می‎کرد؟
مرد خونسرد ادامه می‎دهد: "من در یک وضعیتِ بسیار نادری هستم، من یک دختر از حلقهُ دوستانِ شما را دوست دارمْ اما جرأت نمی‎کنم به احساساتم اعتراف کنم. شما احتمالاً خواهید پرسید چرا من جرأت نمی‎کنم ــ"
نه، دختر به هیچ وجه چیزی نمی‎پرسید!
مردِ جوان سر تکان دادن‎هایِ واضح و پر انرژی او را هم نمی‎فهمید. این دیگر چه انسانی بود!
مرد به سخنانش ادامه می‎دهد: "این سؤال به نظرم کاملاً موجه است، و من می‎خواهم آن را به شما آشکارا پاسخ دهم. آن خانمِ جوان به من کاملاً واضح نشان می‎دهد که از من بدش نمی‎آید و منتظر توضیح دادنِ من است. ببینید، این من را دیوانه می‎کند، بله به من صدمه می‎زند. شما قطعاً می‎توانید با من همدردی کنید، زیرا شما علاوه بر باهوش بودن مغرور هم هستید."
هِرمینه با تعجب به او نگاه می‎کند. این حرف باید به کجا می‎انجامید؟ آیا این مرد واقعاً از فردِ دیگری صحبت می‎کرد؟ او فقط بطور مکانیکی پاسخ می‎دهد:
"من نه زیاد مغرور هستم و نه زیاد باهوش ــ"
مرد جوان با حرارت حرف او ر اقطع می‎کند.
"ببخشید که من مخالفت می‎کنم. شما مغرور هستید، و کاملاً برحق. من حالا مایلم سؤالم را از شما بپرسم: آیا شما فکر می‎کنید یک دوشیزهُ جوان که واقعاً عاشق استْ این عشق را به مردِ انتخابی‎اش قبل از آنکه بداند که آیا این مرد او را دوست دارد یا نهْ توسطِ انواعِ نشانه‎هایِ کوچکْ لو خواهد داد؟"
هِرمینه کاملاً متحیر بود. این انسان واقعاً از فردِ دیگری حرف می‎زد و علاوه بر آن جرأت می‎کرد او را با تردیدِ خسته کنندهُ عاشقانه‎اش زحمت دهد.
آه، او حالا دیگر از این مرد نفرت نداشت و در حالِ حاضر وی را فقط مضحک می‎یافت. او این جوانِ بغبغو را که بخاطرِ نیازهایِ عاشقانه‎اش خواستارِ مشاوره بودْ برای لحظه‎ای جدی می‎گیردْ اما به این خاطر از ضعفِ خود شرمنده بود.
مردِ جوان تکرار می‎کند: "آیا چنین فکر می‎کنید؟"
او فقط برایِ خلاص شدن از دستش باید خوب یا بد پاسخ می‎داد.
بنابراین طبقِ معمول می‎گوید: "نه!"
مردِ جوان آه می‎کشد: "خیلی باعث تأسف است! بنابراین: واقعاً نه، و یا: آه نه؟!"
این یعنی چه؟ انگار که تفاوتی بین این دو وجود دارد. آه نه! در بهترین حالت یک نَهُ تقویت شده است، اما ــ
"با اجازهُ دوشیزه، این صحیح نیست. یک نَهُ کوتاه به ندرت اجازهُ یک تفسیر دوم را می‎دهدْ اما آه نه! به ویژه وقتی از دهان یک دختر خارج می‎شودْ اغلب فقط یک نیمه‎جوابِ منفی است و به ندرت یک بلهُ کامل! .... می‎بخشید، من می‎دانم که شما با دخترانِ دیگر تفاوت دارید. اما یک بار فکر کنید که شما یک فردِ دیگری هستید، برای مثال آن فردی که من دوست دارم، و بعد من از شما خواهش می‎کنم که آن دسته گلِ کوچکی را که بر سینه حمل می‎کنیدْ به من هدیه کنید ــ"
هِرمینه بی‎اراده دستش به سمتِ گل سینه‎اش می‎رود و آن را برای محافظت می‎پوشاند و فریاد می‎زند: "آه نه!"
"بسیار عالی، آن دیگری هم حتماً این را می‎گفت، فقط با این تفاوت که این فقط یک خواهش و یک تقاضایِ جسورانه می‎تواند معنا دهد، چون شما حتی یک گلِ ناقابل هم به من هدیه نمی‎کنید چه برد به گلِ سینه."
دختر تا حال اجتناب می‎کرد از قابِ گلدوزی‎اش به بالا نگاه کند. حالا اما چیزی در صدایِ مردِ جوان او را مجبور می‎ساخت چشمانش را به سمت او بالا ببرد.
چه نگاهی او به دختر می‎کرد! .... دختر احساس می‎کرد که خون به گونه‎هایش دویده است. این مرد با پرسش‎های عجیب و مقایسه‎هایش چه می‎خواهد؟ آیا با او بازی می‎کرد؟! یک احساسِ ترسِ خفقان‎آور بر دختر مسلط می‎شود. او دوباره از مردِ جوان بیشتر متنفر بود، غیر قابلِ توصیف‎تر از همیشه، و با این حال خود را مجذوب او احساس می‎کرد، اما نهْ تنفر وزنش سنگین‎تر بود. دختر می‎خواست از جا بجهدْ اما نمی‎توانست از جا حرکت کند، می‎خواست مادرش را صدا کندْ اما صدائی از دهانش خارج نمی‎گشت. و نگاهِ دائمیِ اسرارآمیز و سوزان بر رویش نشسته بود.
مرد دوباره از نو شروع می‎کند: "دوشیزه هِرمینه، شما به من هنوز یک پاسخ بدهکارید، آیا شما به عشقی که خود را لو می‎دهدْ بدون آنکه از عشقِ فردِ متقابل مطمئن باشدْ معتقدید؟ نه؟ یا آه نه؟"
دختر جواب نمی‎دهد، حالا صحبت کردن برایش ممکن نبود. یک احساسِ عجیب بر او مسلط شده بود، انگار که تصمیم گرفتن برایِ آینده و سعادتِ خود او بر رویِ زبانش قرار داشت.
در این هنگام مردِ جوان خود را آهسته، کاملاً آهسته به جلو خم می‎سازد، قابِ گلدوزی را به کناری هُل می‎دهد و از زیرِ آنْ کتابِ <پرتوهای نور> را که آنجا همیشه مخفی بود تا گهگاهی ورق زده شودْ به جلو می‎کشد. دختر تمامِ حرکاتِ مرد را با نگاهی ثابت دنبال می‎کرد. آیا این مرد قادر بود افکار آدم را بخواند؟ او چطور از کتاب با خبر بود؟!
مرد آرام می‎گوید: "اجازه دهید این آشوبگرِ مزاحم و عجیب را ابتدا دور سازیم!" و کتاب را به گوشه‎ای می‎اندازد. سپس بلند می‎شود، دست‎هایِ هِرمینه را می‎گیرد و دختر را آهسته به سمتِ خود بلند می‎کند. دختر بی‎اراده و مانندِ افسون شده‎هاْ اطاعت می‎کرد.
مرد با صدایِ نرم و دلنشین زمزمه می‎کند: "هِرمینهْ آیا می‎توانی کمی من را دوست داشته باشی؟ نه، یا ...."
دختر مانندِ در زیر بارِ یک رویایِ سنگینْ نفس‎هایِ عمیق می‎کشید. نه، بخاطر تمام جهان هم نمی‎خواست آنچه را که مردِ جوان انتظار داشت جواب دهد. چون دختر از او متنفر بود.
دوباره صدا بسیار نرم، کاملاً ملتمسانه و لطیف در کنارِ گوشِ دختر طنین می‎اندازد: "هِرمینهْ آیا من را دوست داری؟"
چیزی داغ از قلب به بالا صعود می‎کند، لب‎ها گشوده می‎گردند .... تو آن را نخواهی گفت! این از ذهنش می‎گذرد، سپس دختر زمزمه می‎کند:
"آه نه!"