آدم و حوا.

دختر اِروینا نامیده می‎گشت و پسر پیتر. دختر تیره رنگ و باریک اندام بود، با چشمانی بزرگ و سیاه در صورتی لاغر، پسر بور و بلند اندام بود، یک جوانِ دست و پا چلفتیِ در حالِ پشت سر گذاردنِ سنِ بلوغ. هر دو شبیهِ چیزی مانند نسخهُ کودکانهُ آدم و حوا بودند. پیتر با یک سال بزرگ‎تر بودنْ ده سال نادان‎تر یا دست و پا چلفتی‎تر از معشوقهُ نوجوانش بود. اما نه، این عشق نبود که آن دو را از زمانیکه پیتر پیش آنها آمده بود به هم گره می‎زد، پیتر پس از یک قبولیِ سخت در امتحان برای استراحت به لانگنلویس پیش خویشاوندانش فرستاده شده بود، اما آنها هرگز از عشق حرف نمی‎زدند و به عشق فکر نمی‎کردند. آنچه آن دو را به هم گره می‎زد یک گناهِ سختِ مشترک بود.
تو نباید دزدی کنی!
و آنها دزدی کرده بودند. جریان اینطور بود: پدر اِروینا یک مغازه داشت، یک مغازه در لانگنلویس. در مغازهُ او آنچه که ساکنینِ آن ناحیه می‎توانستند نیاز داشته باشند موجود بود: لباس و نفت، خیارشور و چتر، آب گازدار و سیگار برگ .....
سیگار برگ!
مصیبت این بود. پیتر هنوز اجازهُ سیگار کشیدن نداشت و پولِ تو جیبیِ بسیار اندکش به این ممنوعیتِ والدین و معلمش تأکیدِ عملی می‎کرد. او مدتی طولانی وقتی در مغازهُ تاریک پرسه می‎زدْ خود را به نگاه کردن به آن چیزهایِ قهوه‎ای رنگِ وسوسه‎انگیزی که از جعبهُ ظریفِ چوبی به او لبخند می‎زدند قانع ساخته بود. چه وسوسه‎ای، وقتی لوئیز، فروشندهُ مغازه به جای دیگری نگاه می‎کرد و یا به خواندن مجله مشغول می‎گشت! پیتر با شجاعت در برابر این وسوسه مقاومت می‎کرد، تا اینکه حالا او یک روز تسلیم می‎شود.
هیچ نخستین گناهی بدونِ حوا انجام نمی‎گیرد. البته این اِروینا بود که پیتر بیچاره را به اولین سرقت فریفت. در پشتِ خانه باغ قرار داشت و در انتهای این باغ بوته‎زاری‎ متراکم بود. آن دو با سیگارِ برگِ سرقت کرده با عجله به آنجا می‎روند و آن را روشن می‎کنند و دودش را به هوا می‎فرستند. آنها بطور متناوب سیگار برگ را می‎کشیدند، یک پُک دختر، یک پُک پسر، تا اینکه پسر دیگر نمی‎تواند به کشیدن ادامه دهد. اِروینا مغرورانه به او می‎خندد و به تنهائی به کشیدن ادامه می‎دهد. ظاهراً سیگار کشیدن لذت زیادی به او بخشیده بود اما او هم به تدریج ساکت و ساکت‎تر می‎شود و عاقبت می‎گوید:
"آدم نباید در هیچ چیز اغراق کند!"
باقیماندهُ سیگارِ برگ از دست اِروینا به زمین می‎افتد، رنگش می‎پرد و سرِ کوچکش را به شانهُ پهنِ پیتر تکیه می‎دهد. گناه مشترک ــ کفارهُ مشترک ....
از سمتِ خانه صدائی به گوش می‎رسد: "اِروینا! پیتر! اِروینا! .... شماها کجا هستید؟"
صدایِ خدا در بهشت.
اِروینا بازوی پیتر را نیشگون می‎گیرد و زمزمه می‎کند: "نامادری! حرکت نکن، در غیر اینصورت ما را پیدا می‎کند!"
صدایِ خواندنِ "اِروینا! پیتر!" به مخفیگاهِ آنها نزدیک و نزدیک‎تر می‎گشت. آنها با شنیدنِ صدایِ قدم‎ها بر رویِ مسیرِ شنیْ بدونِ سر و صدا خود را خم و مخفی می‎سازند.
نامادری مدتی گوش می‎سپرد و سپس آهسته به خانه بازمی‎گردد. او زنی زیبا بود، احتمالاً بیست سال جوان‎تر از شوهرش، پدر اِروینا. پدر اِروینا در سه یا چهار سالِ قبلْ بخاطر ازدواج با این زنْ او را از شرایطِ غم‎انگیزی نجات داده بود. او پدرِ میگساری داشت و مجبور بود از کودکی همراه با شش خواهر و برادرش گدائی کند و گرسنگی بکشد. حالا ثروتمند بود و با وجود آنکه شوهرِ سالخورده‎اش هر آرزویِ او را از چشمانش می‎خواندْ اما او برای خواهر و برادرانش کاری انجام نمی‎داد.
مردم این کار او را نمی‎پسندیدند.
مردم می‎گفتند: "او یک قلب سخت دارد!"
اِروینا وقتی با گونه‎هایِ داغ شده از نامادری حرف می‎زدْ ادعا می‎کرد: "او اصلاً قلب ندارد! وقتی پدر با او خیلی خوب است و با مهربانی و آرام به دستش می‎زند و او سپس در برابرِ همهُ مردم دستِ پدرم را می‎بوسدْ من آرزو می‎کنم که او ....!"
اِروینا نمی‎گفت که چه چیزی برای نامادریش آرزو می‎کندْ اما چشمانِ بزرگش نفرت می‎افشاندند.
پیتر این را درک نمی‎کرد. او تا حال هرگز متنفر نبود. او فقط از معلمانش می‎ترسید.
اِروینا به او می‎گفت: "تو گاهی شبیه به یک زن هستی!" پیتر همچنین نمی‎خواست دیگر سرقتِ از جعبهُ سیگار برگ را تکرار کند. اِروینا اما در روز بعد از او درخواست این کار را می‎کند. پدرش در اتاقِ خواب چُرت می‎زد و لوئیز، فروشندهُ مغازه مشغولِ خواندن مجله بود.
او در گوش پیتر زمزمه می‎کند: "بردار، اما درست و حسابی، برای چند بار!" اما چون پیتر با دست‎هایِ آویزان و مردد آنجا ایستاده بودْ اروینا با چشمانِ تیره‎اش نگاهِ تحقیرآمیزی به او می‎کندْ پسرِ جوانِ بی‎جرئت را کنار می‎زند و بر روی انگشت پا به سمتِ میز فروش می‎رود.
اِروینا در حالیکه یک مشت سیگارِ برگ در جیب شلوار او قرار می‎داد می‎گوید: "بفرما! تو بُزدل!"
پیتر اما هنوز نگران مقاومت می‎کرد: "اما ــ اگر ...."
او ناگهان سکوت می‎کند، زیرا در این لحظه زنگولهُ دربِ مغازه به صدا می‎آید و جنگلبان داخل می‎شود. این مردِ غول‎پیکر از لانگنلویس بود، یک مردِ جوانِ زیبا به بلندیِ یک درخت و حدود بیست و پنج سالْ که هر روز مسیرِ یک ساعته از ادارهُ جنگلبانی به آنجا را طی می‎کرد تا در نزدِ پدرِ اِروینا یک لیوان جین بنوشد.
البته او هرگز خودِ پدر را ملاقات نمی‎کردْ زیرا همیشه زمانی می‎آمد که مردِ سالخورده بعد از ظهرها چُرت می‎زد. اما او مدتی در آنجا می‎نشست و با فروشنده یا با نامادری گپ می‎زد، که بعنوان خانمِ کاسبکارِ شایسته‎ایْ هنگام استراحت کردنِ شوهرش باید به مغازه سرکشی می‎کرد.
همچنین این بار هم نامادری به محضِ ورودِ جنگلبانْ در مغازهُ نیمه تاریک ظاهر می‎شود. او بچه‎ها را به باغ می‎فرستد.
"در آنجا پرسه بزنید، اینجا هیچ کاری برای انجام دادن ندارید!" اِروینا پیتر را با خود به بیرون می‎کشد و آنجا پیروزمندانه زمزمه می‎کند: "او احمق است!"
پیتر نگران پاسخ می‎دهد: "آه! او متوجه شده است!"
"مزخرف نگو! بعلاوهْ اگر تو می‎ترسیْ می‎تونیم سیگارهایِ برگ را برگردانیم! اما اینطور به نظرم می‎رسد که تو جرأت نمی‎کنی سیگارِ برگ بکشی!"
این مؤثر واقع می‎شود. پیتر نمی‎توانست یک چنین حرفِ تحقیرآمیزی را بپذیرد. بنابراین کشیدنِ سیگارِ برگ ادامه می‎یابد ــ بوته‎ها رازدار بودند.
یک هفته بعد پدرِ اِروینا هنگامِ صرفِ نهار ناگهان به همسرش می‎گوید:
"بِتیْ من همیشه فکر می‎کنم که لوئیز از سیگار برگ‎ها می‎کشد! سیگار برگ‎هایِ کوبائیِ ما خیلی زود تمام می‎شوند! ... در هر حال می‎تونی مراقب او باشی!"
پیتر رنگش می‎پرد و چنگال از دستش می‎افتد.
او دیرتر وقتی دوباره با اِروینا تنها بود شکایت می‎کند: "دیدی، آنها ما را به چنگ می‎آورند!"
اِروینا چهره را درهم می‎کشد، شانه را بالا می‎اندازد و می‎گوید: "خب باشه، ما دیگه از مغازه چیزی برنمی‎داریم!" و بعد از مکثِ کوتاهی ادامه می‎دهد:
"ما می‎تونیم یک جعبهُ کامل داشته باشیم!"
پیتر چشم‎هایش گشاد و گوش‎هایش باز می‎شوند و می‎پرسد:
"چطور؟ چرا؟ از کجا؟"
اِروینا او را به دنبالِ خود می‎کشد و از پله‎ها به اتاقِ نشیمن می‎برد.
"جعبه‎ها را آن بالا رویِ کُمد می‎بینی؟ اگه ما یک جعبه برداریمْ مدتی طولانی کسی متوجه نمی‎شه! ما آن را میان بوته‎ها مخفی می‎کنیم، .... می‎دونی، و ما سپس دارایِ یک گنج هستیم!"
ایدهُ سرقتِ یک جعبهُ کاملْ بزرگ و جسورانه بود. این فکر بر پیتر چیره می‎شود. سریع یک میز به کنارِ کمد هُل داده می‎شود، یک صندلی بر روی میز گذاشته می‎شود و اِروینا بر روی آن می‎رود، پیتر باید پایهُ صندلی را محکم نگاه می‎داشت. او این کار را وفادارانه انجام می‎دهد، اما در این وقت احساس می‎کند که صدایِ قدم بر روی پله می‎شنود. او وحشتزده پایهُ صندلی را رها می‎کند، صندلی کج می‎شود و پاهایِ اِروینا درست لحظه‎ای که دستش به جلوترین جعبه رسیده بود در هوا معلق می‎مانند. و حالا او فقط می‎توانست خود را به لبهُ کمد آویزان نگاه داردْ در غیر اینصورت به پائین سقوط می‎کرد.
اِروینا فریاد می‎زند: "اما پیتر! تو چقدر ابلهی! خب صندلی را نگهدار .... من دارم می‎افتم!"
"هیس! به خاطر خدا! کسی می‎آید!"
"مزخرف نگو! چه کسی باید بیاید؟ پدر روی کاناپه در اتاقِ خواب چُرت می‎زند و نامادری با جنگلبان در مغازه است! من بهت می‎گم صندلی را نگهدار ....!"
پیتر یک بار دیگر با ترس به سمتِ درب نگاه می‎کند. نه، او اشتباه نکرده بود. حالا اِروینا هم صدایِ نزدیک شدنِ قدم‎ها را می‎شنود. اما او به این خاطر مانند پیترِ دست و پا چلفتی خود را نمی‎بازد.
اِروینا آهسته اما قدرتمندانه می‎گوید: "من را کمی به بالا فشار بده! اینجا .... پاهایم را بگیر و کمی به بالا فشار بده تا من بالا برم! دیگه نمی‎شه پائین آمد! و آن بالا در پشت سیگارها هیچکس دنبال من نمی‎گردد! .... خب! .... خوبه حالا میز را سر جایش هُل بده!"
"و من؟"
پیتر درمانده در وسطِ اتاق ایستاده بود.
"برو زیر مبل و رو زمین دراز بکش! اما خودتو حرکت نده! می‎فهمی! .... و مواظب باش پاهات دیده نشَند! پاها را ببر به سمتِ شِکمِت!"
درست در لحظه‎ای که او فرمان اِروینا را انجام می‎دهد درب گشوده می‎شود. یک زن داخل می‎گردد. او می‎توانست فقط لبهُ دامن و کفشِ زنانه را ببیند. کفش‎ها کوچک نبودند و پاشنهُ کفشِ چپ کمی کج شده بود. یک جفت چکمهُ غول‎پیکر کفشِ زنانه را دنبال می‎کرد. پیتر صحبتی را که صاحبان این کفش‎ها انجام می‎دادند خوب می‎شنیدْ اما آن را کاملاً نمی‎فهمید. اینطور شنیده می‎شد که انگار آن دو نفر از مردِ سالخورده‎ای شکایت می‎کردند که به نحوی مانعِ چیزی بین آن دو می‎باشد. در ضمن صدایِ مردانه بدون هیچ تردیدی به جنگلبان تعلق داشت .... اما صدایِ زنانه؟ صدایِ زنانه آهسته بود و کمی نفس نفس می‎زد. در هر حال صدا باید به یکی از زنانِ خویشاوندِ جنگلبان تعلق داشته باشد، زیرا صاحبِ چکمهُ غول‎پیکر و صاحبِ کفشِ زنانه همدیگر را تو خطاب می‎کردند.
پیتر به این موضوع فکر نمی‎کند، برای این کار او بیش از حد با خودش مشغول بود. زیرا وضعِ او دقیقه به دقیقه غیرقابل تحمل‎تر می‎گشت. گرد و خاکِ زیرِ مبل بینی‎اش را غلغلک می‎داد، او می‎ترسید هر لحظه مجبور به عطسه کردن شود. همچنین به خواب رفتنِ پا او را تهدید می‎کرد، او حرکتِ مورچه‎ای شکل را تا انگشتِ پا احساس می‎کرد. او با احتیاط سعی می‎کرد پایش را کمی حرکت دهد. خدایا! اگر صدائی تولید کند آن دو به درستی آن را می‎شنوند.
صاحبِ کفش زنانه می‎گوید: "آنجا چیزی تکان می‎خورد!"
صاحبِ چکمهُ غول‎پیکر زن را تسلی می‎دهد: "اما چه کسی می‎تواند آنجا باشد!"
صاحبِ کفش زنانه مضطرب اطمینان می‎دهد: "من صدایِ چیزی را شنیدم!"
صاحبِ چکمهُ غول‎پیکر بلند و قاطعانه می‎گوید: "اگر کسی اینجا است باید خود را نشان دهد! من گردنِ کسی را که اینجا است می‎شکنم!"
پیتر به سختی نفس می‎کشید و مشتِ جنگلبان را در کنار گردنش احساس می‎کرد. قلبش طوری با صدایِ بلند می‎زد که می‎ترسید جنگلبانِ عصبانی بتواند آن را بشنود ....
خوشبختانه صاحبِ کفشِ زنانه توضیح می‎دهد که نمی‎خواهد اینجا به هیچ وجه طولانی‎تر بماند و سریع به سمتِ درب می‎رود. صاحبِ چکمه‎هایِ غول‎پیکر از پی او به راه می‎افتد. حالا صدایِ قدم‎ها از راهرو به گوش می‎رسیدند.
پیتر انتظار می‎کشد تا اینکه همه چیز دوباره کاملاً ساکت می‎شود. سپس خود را با زحمت از زیرِ مبل بیرون می‎کشد. او به سختی می‎توانست راست بایستد، تمام استخوان‎هایِ بدنش درد می‎کردند و پاشنهُ پایش بطرز ناخوشایندی غلغلک می‎داد.
او شاکیانه صدا می‎زند: "اِروینا!" و به بالاْ به سمتِ رفیقش نگاه می‎کند. اِروینا پشتِ جعبه‎هایِ سیگارِ برگ چمباته زده بود و با چشمانِ گشاد شده رو به پائین به او نگاه می‎کرد. نه، به او نگاه نمی‎کرد، نگاهش به درب دوخته شده بود. در این حال چهره‎اش بسیار کمرنگ و چنان حالتِ عجیبِ غریبه‎ای به خود گرفته بود که پیتر به وحشت می‎افتد و یک بار دیگر نام او را صدا می‎زند.
حالا تازه به نظر می‎رسید که او به خود آمده است.
پیتر با نگرانی می‎پرسد: "چی شده .... چی شده؟"
اِروینا سرش را تکان می‎دهد و می‎گوید:
"هیچ چیز! هیچ چیز! میز و صندلی را به این سمت هُل بده!"
او بعد از انجامِ این کار قصد داشت در پائین آمدن به اِروینا کمک کندْ اما اِروینا دستور می‎دهد که سر جایش بایستد و ابتدا دامنِ نیمه بلندش را با دقت مرتب می‎کند و سپس پائین می‎آید. اما نه دیگر آنطور سریع و چالاک که قبلاً بالا رفته بود. او پس از پائین آمدن خود را به لبهُ میز تکیه می‎دهد و مدتی در حال نفس تازه کردن آنجا می‎ایستد. سیگار برگ‎ها را هم با خود پائین نیاورده بود. وقتی پیتر این را به او گوشزد می‎کند و می‎خواهد برای برداشتنِ جعبهُ سیگارِ برگ بالا برودْ اِروینا او را با عجله پائین می‎کشد و می‎گوید:
"می‎دونی که ما می‎خواستیم از پدر بیچاره‎ام دزدی کنیم؟!" و ناگهان شروع می‎کند به گریستن.
پیتر تلاش می‎کرد او را آرام سازدْ اما اروینا به او اشاره می‎کند که باید برود. پیتر مانند همیشه اطاعت می‎کند و به سمتِ درب می‎خزدْ اما اِروینا یک بار دیگر او را متوقف می‎سازد و موقرانه می‎گوید: "تو باید قسم بخوری که به هیچ انسانی نگوئی در اینجا چه شنیدی!"
پیتر انگشتانش را برایِ قسم خوردن بلند می‎کند. اِروینا شانه‎های او را می‎گیردْ نگاه نافذی به پیتر می‎کند و ناگهان گردنش را در آغوش می‎گیرد و لبان او را طوفانی می‎بوسد و بعد وی را از اتاق به بیرون هُل می‎دهد.
هنگامیکه پیتر روز بعد برای دیدنش می‎آید، بیهوده اِروینا را در باغ و محل‎هایِ معمولِ بازی در خانهْ جستجو می‎کند. عاقبت او را در اتاقِ پشتیِ مغازه می‎یابد. او آنجا در کنارِ پدرش که با جدیت مشغول محاسبه بودْ نشسته و کاموا می‎بافت. وقتی پیتر داخل می‎شود اروینا سرش را آهسته بالا می‎آورد و به او نگاه می‎کند. یک غریبه از این چشم‎ها به او نگاه می‎کرد. پیتر ناگهان بطرز رقت‎انگیزی خود را جوان احساس می‎کند و خجالت‎زده از اتاق خارج می‎شود. رفیقِ بازی و رفیقِ دزدیِ او ناگهان از دیروز به یک دوشیزه تبدیل گشته و او هنوز همان آدمِ دست و پا چلفتیِ دیروز باقی مانده بود. آدم و حوا.

سیزده‌به‌در

انگار همین دیروز بود؛ سیزده‎به‎درِ سالِ قبل را می‎گویم، رفته بودم در پارکْ به اصطلاح نحسی را برای تمام سال از خودم دور سازم. خدا نصیبِ هیچ بشری نکند؛ با اولین قدمی که داخلِ پارک گذاشتم ناگهان مردی در برابرم ظاهر می‎گردد که از چشم‎هایش می‎شد سریع یقین کرد بالاخانه را به علتِ احتیاجِ مبرمْ کرایه داده و معلوم نیست حالا با پول کرایهُ بالاخانه چه گَند و کثافتی می‎خرد و مصرف می‎کند. قدم دوم را با تردید و تعجب جلو می‎گذارم و حال داخل پارک شده بودم. مرد که با دقت نگاه می‎کرد ببیند آیا می‎خواهم داخل پارک شوم یا با دیدن او از این کار منصرف می‎گردمْ وقتی واردِ پارک شدنم را می‎بیندْ بلافاصله به من می‎گوید: "خوش آمدید، من حسن هستم، روز سیزده‎به‎در شما به خیر و سلامتی بگذرد، همانطور که ممکن است از نامم متوجه شده باشیدْ اسم اصلیِ من آقا حسنِ نحس است، همان نحسی که شما می‎خواهید تا آخرین روزِ این سال دست از سر کچل‎تان بردارد، اما من از آن بیدها نیستم که با هر بادی بلرزد! وقتی چشم من کسی را بگیردْ روز آخر که چیزی نیستْ تا آخرین ثانیهُ سال هم ولش نمی‎کنم! حتماً شما هم می‎خواهید امروز مانند بقیه با یک تیر چند نشان بزنید و پس از پرتاب کردن این سبزه در آبْ سریع گره‎ای هم به علف بزنید شاید که گره از کارتان باز شود! بعد حتماً می‎خواهید بنشینید در چمن و مثلِ بقیه آتش روشن کنید و مشغولِ کباب کردنِ گوشت شوید؟ بعد طناب ببندید به شاخه‎هایِ نازکِ بیچارهُ درخت‎ها و تاب بخورید؟ نه پدر من، کاملاً در اشتباهید، من امسال اجازه نمی‎دهم یک قدم از دو قدمی که برداشتید و داخل پارک شدید اضافه بردارید، امسال را کور خوانده‎اید، از همین جائی که ایستاده‎اید یک عقب‎گرد می‎کنید و همراه منْ با همان دو قدمی که داخل شدیدْ از پارک خارج می‎شویدْ که خیلی با شما کار دارم."
من در دل به شیطان لعنت می‎فرستم و قصد داشتم بدون اهمیت دادن به حسن آقا یا به قول خودش حسن آقایِ نحس به رفتن ادامه دهم که متوجه می‎شوم واقعاً همانطور که او گفته بود نمی‎توانم قدم از قدم بردارم. در حالیکه تلاش می‎کردم تا خود را از این وضع عجیب و کمی هم ترسناک رها سازمْ حسن آقا می‎خندد و می‎گوید: "عقب‌گرد!" و من بی‎ارادهْ مانند دوران خدمتِ زیر پرچمْ عقب‎گردِ استادانه‎ای می‎کنم و با برداشن دو قدم به همراه حسن آقا از پارک خارج می‎شوم.
مطمئنم که حالا شما هم مانند آدم‎هایِ کنجکاوی که دل‎شان می‎خواهد همیشه سر از همه چیز و از هر کجا در بیاورندْ بدانید که بعد از خارج شدنم از پارک چه اتفاقی برایم رخ می‎دهد.
من در حال رفتن زیرچشمی به چهرهُ حسن آقا چندین بار نگاه کردمْ اما بجز اجاره دادنِ بالاخانهْ نشانه‎ای از نحس بودن در چهره‎اش نیافتم. پس از مدتی شانه به شانه رفتنْ حسن آقا صورتش را به سمت صورتِ من می‎چرخاند، لبخندِ احمقانه‌ای می‎زند و می‎گوید: "نونِ حسن را بردار و بگذار سرِ حسنْ بعد می‎بینی که نحس هستم یا نیستم." من باید مدتی فکر می‎کردم تا متوجه منظورش شوم، و از اینکه او خود را به این خاطر حسن آقایِ نحس می‎نامد در دلم کمی خندیدم. عاقبت حسن آقا دلایلِ نحس بودنش را برایم اینطور شرح می‎دهد: "من بقدری نحسم که وقتی از کنارِ پیرمردی رد می‎شوم می‎افتد و می‎میرد، وقتی از کنارِ مغازه‎ای می‎گذرم صاحبِ مغازه ورشکست می‎شود، وقتی به زنِ حامله‎ای برخورد می‎کنم بچه‎اش می‎افتد، وقتی از کنارِ محصلینِ هوشمندِ مدارس رد می‎شوم خِنگ می‎شوند، کافی است از کنار خری رد شومْ بلافاصله به پیر و جوان جفتک می‎اندازد، سگ‎ها هار می‎شوند و پاچهُ مردم را می‎گیرند، موش‎ها برای شکار به تعقیب گربه‎ها می‎پردازند و ..."
حالا اما من کم کم داشتم باور می‎کردم که او گذشته از دیوانه بودن نحس هم استْ بنابراین نگران و کنجکاو از او می‎پرسم: "خب، قراره چه بلائی در طول سال برای من رخ دهد؟"
حسن آقا می‎خندد و از من می‎پرسد: "آیا هنوز هم متوجه نشدید که مردم نگاه‎تان می‌کنند و می‎پندارند دیوانه شده‎اید؟!" و صدای خنده‎اش طوری بلند و بلندتر می‎شود که من باید با دو دست گوش‎هایم را می‎گرفتم و پشتم را به دیوار تکیه می‎دادم تا به زمین سقوط نکنم، دیوار اما انگار از مقوا ساخته شده بودْ وزنم را تحمل نمی‌کند و من و دیوار با هم نقش زمین می‎شویم و با اصابت سرم به زمین از هوش می‎روم.
نمی‎دانم چه مدت بیهوش بودم که صدای "آقا ... آقا ... حالتون خوبه؟" در گوشم چند بار می‎پیچد، چشم‎هایم را باز می‎کنم و خودم را کنار نهرِ باریکی که از میان پارک می‎گذرد می‎یابم؛ من از پشت بر روی چمن افتاده بودم و سبزهُ سفرهُ هفت‎سین در  دستِ راستم قرار داشت.
جوانی که برای بلند شدن از زمین به من کمک کردْ برایم تعریف می‌کند که من پشت کرده به نهرْ در حالِ خواندن دعا و پرتابِ سبزهُ سفره هفت‎سین از بالای سر به نهرْ تعادلم را از دست داده و به زمین افتاده‎ام.
من هنگام خداحافظی باز هم از جوان بخاطرِ کمک کردنش تشکر می‎کنم و از او می‎پرسم آیا مردی را که همراه من بود ندیده است؟
او با تعجب می‌پرسد: "مردِ همراه شما؟!" سپس مانند حسن آقایِ نحس لبخندی می‎زند و ادامه می‎دهد: "من از لحظه‎ای که شروع کردید به حرف زدن با خودتانْ تا زمانی که در کنار نهر به زمین افتادیدْ شما را زیر نظر داشتمْ اما در اطراف‎تان هیچ فردِ دیگری را ندیدم!"