وحشت.

آیا قادر به مردن خواهم بود؟ گاهی می‎ترسم قادر به این کار نباشم.
در چنین لحظاتی به خود می‎گویم: در این حال چطور رفتار خواهی کرد؟ آه، نه به شکل دست بسته در کنار دیوار ایستادن و با فریاد کشیدن <زنده باد ...> در حالیکه آدم خودش می‎میرد؛ نه دقیقه‎ای قبل از حملهُ شیمائیْ پر از شجاعت و با یک چهره قهرمانانهُ تحریف گشته رو به دشمن ... اینطور نه. خیلی ساده با روش بی‎معنیِ در تختخواب مردن، همراه با خستگی و درد و چنین چیزهائی. آیا قادر به این کار هستی؟
برای مثال، من سال‎ها نمی‎توانستم درست عطسه کنم. من مانند یک توله سگ که دچار سکسکه شده باشد عطسه می‎کردم. و، ببخشید، تا بیست و هشت سالگی نمی‎توانستم آروغ بزنم. در این وقت کارل را شناختم، یک دانشجوی قدیمی، و او این کار را به من آموخت. اما چه کسی راه مردن را به من می‎آموزد؟
بله، من مردن را دیده‎ام. من یک اعدام و افراد بیمار را در حال مردن دیده‎ام. به نظر می‎رسید که آنها برای مردن به خود بسیار زحمت می‎دادند. اما چطور است اگر من حالا برای انجام این کار خود را به ابلهی بزنم و چنین نشان دهم که نمی‎توانم بمیرم؟ این حداقل می‎تواند قابل تصور باشد.
"مرد خوب، نگران نباش. مرگ با سنگینی‎اش خود را بر روی شما خواهد انداخت، شما یک تصور غلط از مرگ دارید. این خواهد شد ..." آیا آنجا کسی از تجربه‎اش صحبت می‎کند؟ دموکراسیِ مرگ حقیقی‎ترینِ تمام دموکراسی‎هاست. از این رو برتریِ فوق‎العادهُ کشیشان، آنها چنین وانمود می‎کنند که انگار صد بار مرده‎اند، که انگار خبرهایشان را مستقیم از آن دنیا بدست آورده‎اند و حالا در میان زندگان نقش سفیران مرگ را بازی می‎کنند.
شاید مردن کار سختی نشود. یک پزشک برای مردن به من کمک خواهد کرد. و حتی اگر درد بزرگی نداشته باشمْ شرمنده و متواضعانه لبخند زده و خواهم گفت: "ببخشید لطفاً ... من اولین بار است که می‎میرم ..."

کالبد‎شکافی.

مُردهْ تنها و لخت بر روی یک میزِ سفید در سالن بزرگ قرار داشت، در سالن عملِ سفید رنگ و افسرده‎کننده‎ای که به نظر می‎رسید هنوز فریاد دردهای بی‎پایان در آن می‎لرزند.
خورشیدِ نیمروز مُرده را می‎پوشاند و می‎گذاشت لکه‎هایِ مرگ بر روی پیشانیش بیدار شوند و شکم لختش را با جادو سبزِ روشن می‎ساخت و مانند یک کیسهُ بزرگِ آب باد می‎کرد.
بدن مُرده به کاسبرگِ بسیار بزرگِ رنگارنگِ یک گیاه اسرارآمیز از جنگل‎های دست‎نخوردهُ هند شباهت داشت که کسی با خجالت آن را در مقابل محرابِ مرگ قرار داده بود.
رنگ‎های قرمز و آبی در امتداد کمرش رشد می‎کردند و زخم بزرگِ زیر نافش آهسته مانند یک شکافِ سرخ در گرما می‎ترکید و بوی وحشتناکی پخش می‎ساخت.
پزشکان داخل می‎شوند. چند مرد در روپوش‎های سفید و عینک طلائیِ بی‎دسته.
آنها به مُرده نزدیک می‎شوند و او را در حین گفتگوی علمی با علاقه تماشا می‎کنند.
آنها از کمدهای سفید وسائل کالبدگشائی‎شان را بیرون می‎آورند، جعبه‎های سفید پر از چکش، ارهُ استخوان‎بُر با دندانه‎های قوی، سوهان، پنس و چاقو‎های بزرگی که به نظر می‎رسید مانند منقارِ کجِ کرکسْ مدام برای گوشت فریاد می‎زنند.
آنها کار وحشتناک‎شان را آغاز می‎کنند. آنها به شکنجه‎گرانِ وحشتناکی شباهت داشتند که بر روی دست‎هایشان خون جاری بود، و آنها دست‎هایشان را مرتب عمیق‎تر درونِ جسدِ سرد فرو می‎کردند و مانند آشپزانِ سفیدپوشی که شکم یک غاز را خالی می‎کنندْ محتویاتش را بیرون می‎کشیدند.
روده‎ها مانند مارهای سبز‎ـ‎زرد رنگ به دور دست‎هایشان پیچیده بود و مدفوع به شکل مایعِ گرمِ متعفنی بر روی روپوش‎شان می‎پاشید. آنها مثانه‎ها را نیشتر می‎زدند، ادرارِ سردْ درون مثانه‎ها مانند یک شراب زرد می‎درخشید. آنها ادرار را که بویِ تُند و گزنده‎ای مانند آمونیاک می‎داد در یک کاسهُ بزرگ می‎ریزند.
اما مُرده خوابیده بود و صبورانه اجازه می‎داد با چنگ انداختن به موهایش او را به جلو و عقب بکِشند، او خواب بود.
و در حالیکه ضربات چکش بر روی سرش می‎غریدند در او یک رؤیا بیدار می‎شود، یک باقیمانده از عشق که مانند مشعلی در درون شب سیاهش می‎درخشید.
آسمانِ گسترده پر از ابرهای کوچک سفید که در سکوت بعد از ظهر مانند خدایانِ کوچکِ سفید در نور شنا می‎کردند خود را در مقابل پنجرهُ بزرگ گشوده بود و پرستوها لرزان در آفتابِ ماه ژوئن در آسمانِ آبی به سفر می‎رفتند.
خونِ سیاه بر روی پیشانیِ پوسیدهُ آبی رنگِ مُرده جاری بود. این خون در گرما به یک ابر وحشتناک تبخیر می‎گشت، و پوسیدگیِ مُرده با چنگال‎های رنگارنگ چهار دست و پا بر روی او می‎خزید. پوستش شروع به از هم جدا شدن می‎کند، شکمش مانند یک مارماهی در زیر انگشتانِ حریص پزشکان که دست‎شان را تا آرنج در گوشت مرطوب فرو کرده بودند خالی می‎گشت.
پوسیدگیْ دهانِ مُرده را از هم باز می‎کرد، به نظر می‎رسید که او لبخند می‎زند، او از یک ستارهُ سعادتمند رؤیا می‎دید، از یک شبِ معطرِ تابستانی. لب‎هایش تحت یک بوسهُ زودگذر می‎لرزیدند.
"چه زیاد من تو را دوست دارم. من تو را خیلی دوست داشتم. آیا باید به تو بگویم که چه زیاد تو را دوست دارم؟ که چطور تو مانند یک شعلهُ خشخاشِ معطر از میان مزارع خشخاش می‎رفتی و لباست که به دور مچ پایت پیچ می‎خوردْ مانند یک موج از آتش در خورشیدِ رو به غروب بود. اما سرت در نور خم شده و موهایت هنوز از بوسه‎هایم می‎سوخت و شعله‎ور بود.
به این ترتیب تو می‎رفتی و مرتب سرت را به سمت من برمی‎گرداندی. و فانوس در دست‎ات مانند یک گلِ گداخته هنوز مدتی طولانی در غروبِ خورشید در نوسان بود.
من فردا تو را دوباره خواهم دید. اینجا در زیر پنجرهُ عبادتگاهِ کوچک، اینجا، جائیکه نور شمع مویت را به یک جنگل طلائی مبدل می‎سازد، اینجا، جائیکه لاله‎ها خود را مانند بوسه‎های لطیفْ به مچ پاهایت می‎چسبانند.
من تمام شب‎ها هنگام غروب خورشید دوباره تو را خواهم دید. ما همدیگر را هرگز ترک نخواهیم کرد. من چه زیاد تو را دوست دارم! آیا باید به تو بگویم که چه زیاد تو را دوست دارم؟"
و مرده بر روی میزِ سفیدِ مردگانْ از سعادت آهسته می‎لرزید، در حالیکه اسکنهُ آهنی در دستانِ پزشکان استخوان‎های شقیقه‎اش را خرد می‎ساخت.

یک دهن‌کجی.

بیماری ما ماسک ماست.
بیماری ما ملالت بیکران است.
بیماری ما مانند یک عصاره از تنبلی و بیقراریِ ابدی‎ست.
بیماری ما فقر است.
بیماری ما در یک نقطه در بند بودن است.
بیماری ما ناتوانی از تنها بودن است.
بیماری ما نداشتن شغل است.
بیماری ما بی‎اعتماد بودن به خود، به دیگران، به دانش و هنر است.
بیماری ما کمبودِ جدیت است، شادیِ ساختگی و عذابی دوچندان. کسی به ما گفت: شماها خیلی مضحک می‎خندید. آیا او می‎دانست که این خنده بازتابِ جهنم و دوگانگیِ تلخ ماست: آدمِ خردمند تنها در حال ترس و لرز می‎خندد. از شارل بودلر.
بیماری ما نافرمانی از خدائی‎ست که خود آن را برگزیده‎ایم.
بیماری ما گفتنِ واژگونهُ آن چیزی‎ست که مایل به گفتنش می‎باشیم. و در حالی که تأثیر دروغ را در حالتِ چهرهُ شنونده زیر نظر می‎گیریمْ مجبور به عذاب دادن خود هستیم.
بیماری ما دشمنِ سکوت بودن است.
بیماری ما زندگی کردن در پایان یک روز جهانی‎ست، در شبی چنان خفه که نمی‎شود بخار تعفنش را تحمل کرد.
شور و شوق، عظمت، قهرمانی. جهان در گذشته سایه‎های این خدایان را گاهی در افق می‎دید. امروزه آنها عروسک‎های تئاتر شده‎اند.
یک بار رؤیا دیدیم که یک جنایتِ غیرقابلِ بیان و ناشناخه مرتکب شده‎ایم. ما باید با یک روش شیطانی اعدام می‎گشتیم، می‎خواستند به چشمان ما یک چوب‎پنبه‎بازکن فرو کنند. اما ما موفق می‎شویم جان به در بریم. و ما می‎گریزیم، با یک غم و اندوه بزرگ در قلب، در یک خیابان مشجرِ پائیزی که انتهایش در توده ابرهای تیره محو می‎گشت.
آیا این رؤیا سمبول ما بود؟
بیماری ما. شاید می‎توانست چیزی آن را درمان کند: عشق. اما در پایان باید پی می‎بردیم که ما خودمان برای عشق بیش از حد بیمار گشته‎ایم.
اما چیزی وجود دارد و آن سلامتی ما است. سه بار <با این وجود> گفتن، مانند یک سرباز قدیمی سه بار در دست‎ها تُف کردنْ و سپس در مسیرمان مانند ابرهای بادِ غربْ به سمت ناشناخته‎ها به رفتن ادامه دادن.

نیلوفر آبی.

چهارصد سال قبل، نه چندان دور از یوکوهاما، معابد عظیمی با پرتره‎های گوتاما بودا قرار داشتند. مردم نه دیگر زمانِ ساخته شدن این معابد را به یاد می‎آوردند و نه انسان‎هائی را که آنها را از کُنده‎های ضخیمِ درخت کاج و سرو، و دیوارهای عظیم را از سنگ و پاگوداهایِ زیبا را از سرامیک و طلاکاری بنا کرده بودند، حتی سازندگانِ مجسمه‎های خدا فراموش گشتند. مجسمه‎ها یا از جنس برنز بودند یا از چوب و عاج و سیلیکاتِ اسرارآمیزی منبت‎کاری شده بودند که رنگ‎هایشانْ گیاهانِ سبز دریائیِ اعماق یک برکهُ عمیق یا ابرهایِ شیری رنگِ شناور بر بالای زمین را به یاد می‎آوردند.
در پشت معابدْ ساختمان‎های صومعه، مسافرخانه‎ها، انبارهای غله پر از برنج، کاخ‎های کوچکِ اربابان و راهبان پیر گسترش می‎یافتند که در جامه‎های زرد و سرخ‎شان در آنجا قدم می‎زدند.
روحانیون بودائی قوانینِ آموزش‎های خردمندانهُ او را فراموش کرده و حالا به یک زندگیِ غیر فعالِ تسلیم گشته و لذت و فساد را پیشهَ خود ساخته بودند. آنها به این وسیله مردمِ دای‎ـ‎نیپون را گمراه و آنها را با سرمشق ویرانگرشان مسموم می‎ساختند.
دیگر هیچکس وجود نداشت که کتاب‎های قدیمیِ حکمت را ورق بزند و خود را در مطالعهُ آتاروا‎ـ‎ودا، داماپادا و کاتا‎ـ‎واتو عمیق سازد، دیگر کسی داستان زندگیِ الهیِ ساکیا‎ـ‎مونی را نمی‎خواند. راهبان در جهل و گناه غرق می‎گشتند. کلمات‎شان شبیه به شن‎های خشک یا یک دانهُ از مدت‎ها پیش فاسد گشته بود، هیچکس به حرف‎شان گوش نمی‎سپرد، زیرا آنها دیگر قادر به آموزش دادن و حمایت از مردم نبودند. مؤمنان دیگر به معابد نمی‎رفتند و از روحانیون اجتناب می‎ورزیدند، زیرا آنها آموزه‎های والایِ خردمندانه را با کلمات سردِ ریاکاری اعلام می‎کردند.
بی‎اعتقادی و تردید در روح مردم نفوذ می‎کنند، تا اینکه مسیری که از میان باتلاق‎هایِ زندگی به خدا هدایت می‎کند گم می‎گردد. حالا جنایت و گناه در سرزمین دای‎ـ‎نیپون مسلط می‎شود، زیرا دیگر هیچ چیز وجود نداشت که بتواند مردم را هدایت کند. ایمان به خرافات تبدیل می‎گردد، عشق به فساد، هشیاری به تردید، و وطن به بازار.
به نظر می‎رسید که انگار خلق کهن و تا آن زمان شجاعْ دچار یک بیماری شدیدِ مرگ‎آور شده است.
نوبوناگا، پسر بزرگِ سرزمین از این فاجعه آگاه بود. او تمام عمرش را در راه مبارزه برای قدرت و صلح سرزمینش قربانی کرده بود. او ثروتمندان و اربابانی را که اعمال غیر قانونی انجام می‎دادند مجازات می‎کرد، او لاابالی‎گریِ سامورایی‎های شجاع را مهار می‎کرد و دستور می‎داد اردوگاه‎های راهزنان و دزدان دریائی را آتش بزنند.
اما او در مسیر نجات همیشه با روحانیون و راهبان از معابدِ بودا برخورد می‎کرد. زیرا آنها از مدت‎ها قبل قوانینی را که از گنگ برخاسته و تا هوندو، هوکایدو، کیوشو، شیکوکو و کارافوتو پیش آمده بود را به دست فراموشی سپرده و مردمی را که نوبوناگا بیشتر از هر چیز دوست می‎داشت به تدریج به یک جمعیت بیکار، کُند و نامنظم مبدل می‎ساختند.
یک روز نوبوناگا فرماندهان وفادار جنگشْ هیده‎یوشی و ججاس را احضار می‎کند و به آنها می‎گوید:
"وقتی بر روی یک درختِ سالم میوهُ فاسد شروع به رشد کندْ باغبان مجبور به قطع درخت می‎شود."
فرماندهانِ جنگ بدون آنکه درک کنند منظورش از این حرف چیستْ ساکت به او گوش می‎دادند، تا اینکه او ادامه می‎دهد:
"معلم بزرگ ما بودا بذر تعالیم و جرقه‎های ذهنش را در میان انسان‎ها پاشاند. بادِ جنوبی آنها را از میان هندوستان و چین به سمت کره حمل کرد، تا اینکه آنها بر روی زمین ما فرود آمدند و محصول فراوانی به بار آوردند. اما اینجا انسان‎های شروری وجود دارند، ضعیف در ذهن و ناآگاه از هدفِ بزرگْ که خاکِ بارور را لگدمال و شعلهُ الهی را خاموش می‎سازند. از بذرهای سالم علف‎های هرز سربرآوده‎اند، نور خود را به تاریکی مبدل ساخته است. مقصرین باید به مرگ محکوم و گیاهان سمی ریشه‎کن شوند." فرمانده‎هان جنگ پاسخ می‎دهند: "حاکم! اما تو از چه کسی صحبت می‎کنی، دستان تو چه کسی را باید مجازات کنند؟"
"این بدکردارها، این روحانیونِ بودایِ خردمند که فساد اخلاق را تعلیم می‎دهند باید نابود شوند! دستور دهید که معابد و صومعه‎هایشان را آتش بزنند!"
چند روز بعد یک طوفان شدید در سراسر کشور درمی‎گیرد. سربازان هیده‎یوشی بیرحمانه راهبان و روحانیون را می‎کُشند، معابد و صومعه‎هایشان را آتش می‎زنند، طوریکه انگار در این مکان‎ها یک طاعونِ وحشتناک به خشم آمده بود.
هنگامیکه هیده‎یوشی برای حاکم خبر می‎آورد که همهُ اوامرش اجرا گشته استْ نوبوناگا به یکی از اولین صومعه‎هائیکه به دستور او به آتش کشیده شده بود می‎رود.
سپس مکان‎های دیگرِ کنار یوکوهاما که خانه‎های راهبان، معابد و پاگوداها قرار داشتند به او نشان داده می‎شوند.
نوبوناگا متفکرانه متوقف می‎شود و به ویرانه‎ها، به ساختمان‎های به آتش کشیده شده و اجسادِ در اطراف افتاده نگاه می‎کند.
ناگهان او احساس می‎کند که چگونه یک تردیدِ عمیق بر روحش مسلط می‎شود. او وحشتزده فکر می‎کند: "آیا دستور آتش زدن معابد بودا کار درستی بود؟"
این درگیریِ بین احساس و عقل و جنگِ روحش مدتی طولانی ادامه می‎یابد، تا اینکه عاقبت خود را با صورت رو به پائین بر روی زمین پرت می‎کند و بلند فریاد می‎کشد: "بودا، تو مقدس، ای معلم مهربان! روح من ناآرام است و هیچ جوابی به من داده نمی‎شود ... من به تو التماس می‎کنم! بگذار معجزه‎ای رخ دهد تا بدانم که آیا کار درستی انجام داده‎ام، به خاطر خردت و به خاطر خوشبختی مردمت! یک معجزه انجام بده! ..."
به محض پایان آخرین کلمهُ دعایش از داخل زمینِ پوشیده گشته از ویرانه و اجسادِ خونینِ انسان‎هاْ گل‎های نیلوفر آبی شروع به جوانه زدن می‎کنند.
گیاهان به سرعت رو به بالا رشد می‎کنند، خود را با برگ‎های بسیار زیبای تازهُ سبز رنگ و با هزاران غنچه می‎پوشانند که باشکوه و به رنگ‎های گلگون، زرد و سفید می‎شکفتند. تمام دشتِ گسترده در حال خوشحال ساختنِ چشمان نوبوناگا و آرام ساختنِ ترس روحشْ خود را به دریائی از گل‎های نیلوفر آبی مبدل می‎سازد ...
*
این مزرعهُ نیلوفر آبی از آن زمان در پشت یوکوهاما باقی مانده است. نیلوفرهای آبی پژمرده می‎شوند و وقتی ماه آگوست ناامید و غمگین زوزه می‎کشد و زمین را با قطرات بارانش با آب می‎پوشاندْ دوباره از نو شکوفا می‎گردند. آنها در اطراف یوکوهاما جوانه می‎زنند، با برگ‎های پهن‎شان خش خش می‎کنند و توسط رنگ‎های باشکوه‎شان یک لبخندِ امید زنده می‎سازند. ما در خش خش کردن برگ‎هایشان افسانه‎های قدیمی از زمان‎های گذشته و انسان‎ها را می‎شنویم که زمانی در اینجا زندگی می‎کردند. و نجوای‎شان به سمت ما زمزمه می‎کند:
"ارادهُ آمیدا غیر قابل تغییر است!
شیاطین انتقامجویِ زیرزمینی گذاشتند شهر زیبای هوندو بلرزد، توکیوی باشکوه را به یک ویرانه مبدل ساختند، یوکوهامای رویائی را، کاماکورای متفکر را، نیکوی ساکت را و ناگویا را در بنیان‎شان لرزاندند. اما ما، ما نیلوفرهای آبی، از این روزهای وحشتناک جان سالم به در بردیم، ما همچنان باشکوه و رنگارنگ شکوفا می‎شویم و به شما از سعادت گذشته و از رنج‎های ناپدید گشته تعریف می‎کنیم. ما برای شما از روح جاودانهُ قدرتمندی تعریف می‎کنیم که بر بالای تمام گناهان، دروغ‎های انسان، جنگ و قتل، در حرکت است و سرزمین زیبای دای‎ـ‎نیپون را با زیباترین هدایا سعادتمند می‎سازد:
با گل‎های نیلوفر آبیِ زرد و گلگون و سفیدمان."