عمو.

آنری شورسا، 32 ساله.
اِما شورسا، 26 ساله.
خیابان ویکتور ماسه، یک آپارتمان کوچک در طبقه پنجم رو به حیاط.
یک شب تابستانی‎ست. اِما در یک ربدوشامبر راه راه صورتی که در اثر شسته شدن بسیار کم رنگ شده مشغول چیدن میز غذا است که آن را به پنجره نزدیک ساخته. آشپزخانۀ تاریک که در آن فقط یک چراغ نفتی روشن استْ از میان درِ باز دیده می‎شود.
آنری تازه به خانه بازگشته است و لباسش را عوض می‎کند. او یک ژاکت کتانی می‎پوشد و در این حال برای خود سوت می‎زند.
آنری: "ماما، بگو ببینم!"
اِما: "چی، عزیزم؟"
آنری: "آیا می‎توانیم حالا به زودی غذا بخوریم؟"
اِما: "دو دقیقۀ دیگر ــ گشنه‎ای؟"
آنری: "خیلی زیاد! امروز چیز خوبی برای خوردن داریم؟"
اِما: "من مرغ خریدم."
آنری: "خدای من!"
اِما: "آه، گران نبود."
آنری: "حراج بود؟"
اِما: "تصورش را بکن، این فقط دو و نیم فرانک هزینه برداشت. با برنج و سُس گوجه فرنگی یک غذای بسیار کافی‎ست. تو خواهی دید."
آنری: "آیا چیز سردی هم در کنارش داری؟"
اِما: "سالاد لوبیا."
آنری: "اما امیدوارم بدون پیاز؟"
اِما: "بله، بدون پیاز. ــ آیا می‎خواهی بعد از غذا هنوز بیرون بروی؟"
آنری: "من باید برای لحظه‎ای پیش ماکس ژولیان بروم، من قبلاً به او برخورد کردم. او می‎خواهد من را با آقای کاره، مدیر تئاتر <اپرا کمیک> آشنا کند. این مرد باید خیلی بانفوذ باشد و می‎تواند به هر حال یک آشنائی سودمند برای من بشود."
اِما: "آیا مگر آقای کاره حالا در پاریس است؟"
آنری: "نه، فکر نکنم. اما ماکس به محض بازگشت او برایش از من تعریف خواهد کرد، می‎فهمی؟"
اِما: "آه، اما آقای کاره باید حداقل نام تو را بشناسد؟"
آنری: "به سختی."
اِما: "اما خواهش می‎کنم. مگر او هفتۀ پیش یکی از شاگردانت را استخدام نکرد؟ او می‎داند که شاگرد پیش چه کسی آموخته. اما او باید بداند که چه کسی آهنگساز <والس گره‎لون> است!"
آنری (لبخندزنان): "تو فوق‎العاده‎ای. آیا واقعاً فکر می‎کنی که او برایش جالب است بداند خوانندگان کُر او در نزد چه کسی تحصیل کرده‎اند؟"
اِما: "اولاً مادمازل کایل خواننده کُر نیست. او در نقش‎های کوچک مشغول بازی خواهد شد، و سپس، عزیز من ــ اما آهنگسازِ یک والس که در سراسر پاریس شنیده می‎شودْ یک مردِ بزرگ ناشناخته نیست. یک مدیر اپرا اصلاً حق ندارد تو را نشناسد."
آنری (به شوخی): "این خانم کوچک را نگاه کنید که چطور از مردش حمایت می‎کند. (او اِما را در آغوش می‎گیرد.) به جهنم اگر من دوباره یک استعدادِ معروف نشوم با کیسه‎ای پر از پول ــ سپس این مطمئناً گناه تو نیست. (او با انگشت بر پیشانی خود می‎کوبد.) نه، سپس دیگر واقعاً هیچ چیز در این سر ندارم، سپس من فقط یک کوتوله هستم، یک کوتولۀ بی‎استعداد. (او یک بار دیگر اِما را در آغوش می‎گیرد.) تو کودک طلائی. ــ خب، اما حالا به ما غذا بده، من دارم از گرسنگی می‎میرم."
اِما: "بله، همه چیز تمام شده است. ــ آه عزیزم، اما من فراموش کردم به زیرزمین بروم. لطف می‎کنی این کار را برای من انجام بدهی؟"
آنری: "با کمال میل. فقط سبد و کلید را به من بده. (اِما آنها را به او می‎دهد. و در زمانی که او رفته است نان را خُرد می‎کند و در سوپ می‎ریزد، تُنگ آب را بر روی میز می‎گذارد و همه چیز را آماده می‎سازد. و زیر لب همان ملودی‎ای را زمزمه می‎کند که شوهرش با سوت زده بود. البته این والس گره‌لون است.)"
آنری (بازمی‎گردد، او سبد را بر روی زمین می‎گذارد و یک نامه را در هوا تکان می‎دهد): "ماما، یک خبر تازۀ بزرگ."
اِما: "یک خبر خوب؟"
آنری: "حتی درخشان ــ عمو سیلوان مرده است."
اِما (اندوهگین): "نه، واقعاً؟"
آنری: "بله، شب جمعه ساعت ده، بیا نگاه کن."
اِما (نامه را باز می‎کند): "آه ــ از وکیل" و بلند آن را می‎خواند:
"مادام،
من مفتخرم به اطلاع شما برسانم که عموی‎تان، موسیو سیلوان دووال، دیروز، جمعه، ساعت ده شب در آپارتمانش در خیابان دِ ریوولی شماره 378 فوت کرده است.
از آنجا که شما تنها وارث آن مرحوم هستید، ثروت نه چندان اندکی از او به شما می‎رسد. از شما خواهش می‎کنم که دوشنبه یا سه شنبه در دفتر کارم حضور یابید.
با احترام فراوان
سیریل آنووآ، دفتر اسناد رسمی."
(مکث. اِما نامه را دوباره به طور خودکار تا می‎کند): "بنابراین عمو سیلوان واقعاً مرده است!"
آنری: "خب، حالا یک آدم پیر بی‎ارزش در جهان کمتر شده است."
اِما: "آه آنری!"
آنری: "چرا <آه آنری> ــ آیا عمویت آدم پیر بی‎ارزشی نبود؟"
اِما: "خب بله، اما حالا، وقتی که او مرده است." ــ
آنری: "احترام به استخوان‎هایش، درست است؟
نه، عزیزم، می‎بینی، این چیزی است که می‎تواند من را واقعاً عصبانی کند ــ اگر آدم مجبور باشد برای یک فرد نفرت‎انگیز فقط به این خاطر که او مرده است ناگهان احترام قائل شود. ــ شب جمعه یک ربع مانده به ساعت ده عمویت سیلوان هنوز بزرگ‎ترین تبهکاری بود که آدم می‎تواند فکرش را بکند ــ یک مرد که مردم بیچاره را بی‎رحمانه استثمار کرد، که پول را بدون داشتن ذره‌ای همدردی از جیب‎شان ربود ــ آیا من حق دارم یا نه؟ ــ و از ساعت ده به بعد او یک شخص محترم برای من است. خوب به من بگو چرا؟ فقط، چون او مرده است، چون او برای اولین بار کاری کرده است که به دیگران ضرر نمی‎زند ــ و آن هم یک کار غیر داوطلبانه ــ نه، کودک من. ــ ــ
خب، حالا بیا و مقداری سوپ به من بده، حالا حتماً سرد شده است."
(آنها به دور میز می‎نشینند. اِما سوپ را به او می‎دهد، آنها شرع می‎کنند در سکوت به خوردن. هر دو ظاهراً با افکارشان کاملاً مشغولند.)
آنری: "من اما مایلم بدانم که منظور موسیو آنووآ از یک <ثروت نه چندان اندک> چه می‎تواند باشد."
اِما: "من هم نمی‎توانم آن را حدس بزنم."
آنری: "از دو تا سیصد هزار فرانک، شاید هم بیشتر. اوضاع‎مان کاملاً خوب می‎شود (او بشقابش را به کنار هل می‎دهد). خنده‎دار است، من دیگر اصلاً گرسنه نیستم. این داستان به معنای واقعی معده‎ام را به هم ریخته است ــ فکر کردن به این که حالا ما ناگهان مردمان ثروتمندی هستیم خیلی عجیب است."
اِما (در حالیکه تکه‎ای از مرغ می‎برد): "آیا قصد داری ارث را بپذیری؟"
آنری: "چی را؟"
اِما (در حالیکه برایش مرغ می‎گذارد): "ثروت عمو سیلوان را."
هنری: "خب البته! چرا که نه؟ حالا که تو تنها وارث او هستی."
اِما: "آه تو که خوب می‎دانی این پول برای من هیچ اهمیتی ندارد. (او برایش سُس در بشقاب می‎ریزد). من همانطور که تا حالا زندگی کرده‎ایم را دوست دارم."
آنری: "چی ــ با این کمبود ابدیِ پول."
اِما: "من این را کاملاً جدی می‎گویم. من خود را اینطور کاملاً خوشبخت احساس می‎کنم ــ آیا باید نظرم را آشکارا به تو بگویم؟ قول می‎دهی که به من نخندی؟"
آنری: "بله، قول می‎دهم."
اِما: "می‎بینی، من خیلی بیشتر خوشحال می‎شوم اگر تو یکی دو تا شاگرد بیشتر می‎داشتی، تا اینکه ما به این صورت ناگهان ثروتمند شویم. آیا این فکر بطرز وحشتناکی احمقانه است؟"
آنری (متفکرانه): "فقط فکر کن که با سیصد هزار فرانک چه می‎توان کرد."
اِما (در حالیکه سالاد را تهیه می‎کند): "قبل از هر چیز می‎توان آن را به مردم بیچاره‎ای داد که عمویم آنها را فریفته و به بدبختی کشانده است. سپس شادی واقعی‎ای از آن خواهیم برد."
آنری: "این را جدی می‎گوئی؟"
اِما: "بله کاملاً."
آنری: "آیا دیوانه شده‎ای؟ گوش کن، تو مانند یک کودک شش ساله صحبت می‎کنی. آیا برای مثال هرگز دیده‎ای که آدم در یک فروشگاه پولش را دوباره پس بگیرد."
اِما: "اما خودت همین حالا گفتی که عمو سیلوان بزرگ‎ترین تبهکار بود و مردم بیچاره را استثمار می‎کرد. آیا واقعاً می‎توانی تصمیم بگیری پولش را که به آن اشگ‌های زیاد، خون فراوان و بدبختی چسبیده است قبول کنی؟ ــ اَه نه، من از آن وحشت می‎کنم. آنری، من خوب می‎دانم که تو هم مانند من احساس می‎کنی. تو بیش از حد خوب هستی، تو اصلاً قادر نیستی که از داشتن پولی که بسیاری را بدبخت کرده است خوشحال شوی. نه آنری، من تو را می‎شناسم، تو هم نمی‎توانی این پول را قبول کنی، تو از قبول کردن آن شرم داری."
آنری (کاملاً مضطرب): "واقعاً اینطور فکر می‎کنی؟"
اِما: "من کاملاً از آن مطمئن هستم. (او بلند می‎شود و بر روی زانوی آنری می‎نشیند.) عزیزم به همسر کوچکت اعتماد کن ــ به همسر کوچکت که به تو بسیار افتخار می‎کند. بله، من به این افتخار می‎کنم که همسر مرد درستکاری هستم که تمام جهان به او احترام می‎گذارد و تحسینش می‎کند. اگر تو بدانی که با خود حمل کردن نام یک هنرمند چه زیباست، هنرمندی که همه می‎گویند: او استعداد دارد و یک انسان شایسته است. نه، تو اجازه نداری این سعادت را از من بدزدی." ــ (او آنری را می‎بوسد و چشم‎هایش از اشگ پر می‎شوند.)
آنری (اندوهگین): "آه تو دیوانۀ کوچک." (او بدون آنکه کلمه‎ای بگوید اِما را آرام نوازش می‎کند.)
اِما: "خب؟"
آنری: "من می‎خواهم کاری را بکنم که تو صحیح می‎دانی ــ زیرا در اصل ــ"
اِما (تابان): "در اصل؟" ــ
آنری: "من کاملاً با تو همنظرم. من فقط نمی‎خواستم به آن اعتراف کنم. می‎بینی، ما چنان یک روح در دو پیکریم که یکی همان چیز را احساس و فکر می‎کند که دیگری می‎کند. و به این خاطر ما همدیگر را همیشه دوست خواهیم داشت، زیرا آدم هرگز از خودش خسته نمی‎شود. ــ (او ناگهان آهنگ صدایش را تغییر می‎دهد.) آیا چیزی هم برای دِسر وجود دارد؟"
اِما: "بله، عزیزم، ــ زردآلو. من می‎خواستم از زردآلوی تازه استفاده کنم اما بیش از حد گران است." (او بلند می‎شود و میوه‎ها را سریع روی میز می‎گذارد، در حالیکه آنری پر از عشق و تحسین به او نگاه می‎کند.)

مقالۀ او.

آندره والون، سی ساله، زیبا؟ ــ آه، نه، اما گیرا و خوش برخورد. او نویسنده است و با وجود جوان بودنش معروف است. نوشته‎هایش مدرن هستند و تقریباً چیزی بیمارگونه در آنها قرار دارد.
ژورژت والون، بیست و پنج ساله، دختر شاعر معروف لئوپولد برونس، که پایان تراژیکش شناخته شده است. او مانند پدرش یک چهرۀ خوشتراش دارد، با چشمان بزرگ رویائی و دهان کودکانۀ خوش فُرم.
صحنه: باغ یک ویلایِ کوچک در شهر ری‌ـ‌ملمیزون است که در کنار یک ایستگاه تراموایِ بخاری قرار دارد. تابستان است. به دنبال روزِ طوفانیْ شب ملایم گشته است. گل‎ها تازه آب‎پاشی شده‎اند و حالا هوا را هزار بار بیشتر با عطر مطبوع‎شان پُر می‎سازند.
در زیر یک درخت کالسکه‎ای قرار دارد که در آن نوزادی خوابیده است. یک دختر کوچکِ چهار/پنج ساله بر روی زمین با یک عروسک بزرگ بازی می‎کند و در کنارش یک دایه با کلاه لبه‎دار سفید نشسته و در حال دوختن است.
ژورژت به استقبال شوهرش که از تراموا پیاده شده است می‎رود:
"خب؟"
آندره: "همه چیز درست است."
ژورژت: "قرارداد بسته شد؟"
آندره: "بله، من یک قرارداد یکساله امضاء کردم ــ چهار مقاله در ماه ــ درست همانطور که من می‎خواستم. آیا راضی هستی؟"
ژورژت: "آه بله، خیلی."
(آندره داخل باغ می‎شود و در را پشت سر خود می‎بندد، سپس با قرار دادن بازویش به دور کمر همسر خودْ به او یک بوسه می‎دهد.)
آندره: "بچه چکار می‎کند؟" (او می‎خواهد به سوی بچه برود.)
ژورژت: "آه بیدارش نکن، آندره. ماری و من خیلی به خود زحمت دادیم تا اینکه به خواب رفت. طوفان صبح او را عصبی کرده بود و اصلاً نمی‎خواست بخوابد. اما او خیلی خوب شیر نوشید و کاملاً سیر است."
آندره (به دختر کوچکش که کاملاً غرقِ در بازی‎ست و اصلاً متوجه آمدن او نگشته است نگاه می‎کند): "و سوزان؟"
ژورژت: "او <مادر بازی> می‎کند. همانطور که می‎بینی بسیار سربراه است. ــ می‎خواهی اینجا در بیرون بمانی یا داخل بروی؟"
آندره: "آه، من دوست دارم هنوز مدتی اینجا بمانم." (او بر روی یک نیمکت می‎نشیند، همسرش خود را در کنار او جای می‎دهد و سپس از سبدِ دوخت و دوزی که در کنارش بر روی میز قرار دارد یک پارچۀ گلدوزی برمی‎دارد. آندره در حال باد زدن خود با کلاهْ چهرۀ آرام او را ساکت تماشا می‎کند.)
آندره: "خدای من، هوا گرم است! هوا در تراموا تا حد بیهوش شدن گرم بود."
ژورژت: "می‎خواهی چیزی بنوشی؟" (و می‎خواهد بلند شود.)
آندره: "آه نه، به خودت زحمت نده. بعداً می‎نوشم! (مکث.) اما عزیزم بگو ــ"
ژورژت: "چی؟"
آندره: "تو واقعاً عجیبی. اصلاً خوشحال نیستی که من همکار روزنامه شده‎ام، آن هم  اولین روزنامۀ پاریس؟"
ژورژت: "اما من به این خاطر کاملاً خوشحالم، آندره."
آندره: "خوشحال؟ اما آدم این را در تو نمی‎بیند. ــ تو حتی از جزئیات جریان نمی‎پرسی؟"
ژورژت: "اما من می‎دانم که تو از سؤالات زیاد خوشت نمی‎آید."
آندره: "از پرسش‎های غیرضروری. اما امروز چیز دیگری است. هزار و دویست فرانک بیشتر یا کمتر در ماه، این چیز کوچکی نیست!"
ژورژت: "برای هر مقاله این مقدار پول می‎گیری؟"
آندره: "برای هر مقاله سیصد فرانک، درست همان اندازه که من درخواست کردم."
ژورژت: "و البته نوشته‎هایت در صفحۀ اصلی چاپ می‎شوند؟"
آندره: "خب البته."
ژورژت: "و در یک روز مخصوص؟"
آندره: "بله، در روز یکشنبه. هر یکشنبه مقاله‎ای از من منتشر می‎شود. ــ این مناسب‎ترین روز است. تمام مردمی که در طول هفته برای روزنامه خواندن وقت ندارندْ روز یکشنبه آن را جبران می‎کنند. و در این وقت آدم سریع‎تر شناخته می‎شود."
ژورژت: "آیا سردبیر مهربان بود؟"
آندره: "حتی بطرز باور نکردنی مهربان! او به خاطر آورد که ما زمانی در <هفته‌نامۀ کشاورزی> همکار بودیم."
ژورژت: "خب بله، از آن زمان شما دو نفر راه خودتان را رفتید. به ویژه تو. ــ امیدوارم که او چیزی در بارۀ استعدادت گفته باشد؟"
آندره (به شوخی): "آه، او گفت که من یک نابغه هستم و سپس من را <استاد جوان> نامید." (او دست‎هایش را بلند می‎کند و مهیج می‎گوید): "یک نا‎بغه! ــ حالا عزیزم، اما من باید برای نابغه بودن یک پاداش بگیرم. بیا، به شوهر نابغه‎ات یک بوس زیبا بده."
ژورژت (خود را بر روی آندره خم می‎سازد و با لطافت و تقریباً مادرانه پیشانی او را می‎بوسد): "تو مرد خودپسند. ــ حالا، کی برای روزنامه شروع به کار خواهی کرد؟ از این هفته؟"
آندره: "آه نه. ابتدا ماه دیگر. باید ابتدا کمی تبلیغ بشود. تو که می‎فهمی: <ما خوشبختانه در موقعیتی هستیم به خوانندگان‎مان اطلاع دهیم که نویسندۀ با ذوقْ آندره والون را به عنوان همکار روزنامۀ خودمان برنده گشته‎ایم.> و غیره. وانگهی من هنوز با نمایشنامه‎ام <تراژدی یونانی> تمام نشده‎ام. راستی، آیا تو تصادفاً یک عکس پیدا نکردی؟"
ژورژت (لرزان): "یک عکس؟"
آندره: "خب بله."
ژورژت (با صدای تغییر کرده): "عکس یک زن لخت؟"
آندره (حرف او را تصحیح می‌کند): "در لباس کش‌باف."
ژورژت: "بله، من آن را پیدا کردم ــ وقتی پالتویت را برای خاک‎گیری تکان می‎دادم ــ"
آندره: "مانند یک درخت آلو که آدم با تکان دادن آن میوه به دست می‎آورد ــ کی پیدا کردی؟"
ژورژت: "دوشنبۀ قبل."
آندره: "چرا آن را دوباره فوری به من ندادی؟"
ژورژت: "زیرا ــ"
آندره: "من آن را همه جا جستجو کردم. ــ و اگر من خودم از آن نمی‎گفتم ــ"
ژورژت: "آه، ممکن است که تو کاملاً ساکت باشی. عکس نمی‎توانست گم شود. من قصد داشتم امروز آن را به تو بدهم. ــ می‎بینی (او در سبدِ دوخت و دوزش جستجو می‎کند و بعد به او یک پاکت می‎دهد)، بفرما این هم عکس."
آندره (پاکت را می‎گیرد، بدون آنکه به عکس نگاه کند): "متشکرم. (مکث.) تو حتماً فکر می‎کنی ــ"
ژورژت (کوتاه): "بله!"
آندره: "اما تو اشتباه می‎کنی. جریان آنطور نیست که تو فکر می‎کنی. بگذار برایت توضیح دهم ــ"
ژورژت (نرم): "نه، هیچ چیز به من توضیح نده. خواهش می‎کنم هیچ چیز به من نگو، اینطور برای من بهتر است ــ"
آندره: "اما من می‎خواهم آن را برایت توضیح دهم. (او عکس را از پاکت خارج می‎سازد.) این یک هنرپیشۀ آمریکائی است که می‌خواهد در نمایش <تراژی یونانی> نقش بازی کند. به این خاطر برایم نامه نوشته و همراه آن عکس خود را فرستاده است. من می‎خواهم نامه را به تو نشان دهم تا به تو ثابت شود ــ" (او می‎خواهد کیفش را از جیب خارج کند، اما ژورژت مانع او می‎شود.)
ژورژت: "به چه خاطر؟ اما تو که می‎دانی من در نهایت همۀ گناهانت را می‎بخشم. بگذار که بیشتر از آن صحبت نکنیم."
آندره (خشک): "هر طور تو می‎خواهی. من فقط تعجب می‎کنم که تو دو روز تمام از عکس یک کلمه هم حرف نزدی. می‎دانی عزیزم، وقتی تو خود را طور دیگر نشان می‎دهی من احساس خوبی نمی‎کنم."
ژورژت (کاملاً نرم): "آندره عزیزم، اولاً من عکس را نه دو روزْ بلکه پنج روز تمام بدون آنکه به تو از آن چیزی بگویم نگهداشتم. تو آن را شب دوشنبه گم کردی و امروز جمعه است. بنابراین من پنج روز تمام سکوت کردم. بله، من توانستم موفق شوم این مدت سکوت کنم ــ باید به تو بگویم، چرا؟"
آندره (کمی طعنه‎آمیز): "بله، لطفاً."
ژورژت: "من سکوت کردم، زیرا تو کار می‎کردی. تو باید پنجشنبه مقاله‎ات را به هیئت تحریره تحویل می‎دادی و من می‎ترسیدم اگر از تو یک توضیح درخواست کنم ممکن است جر و بحث درگیرد و نتوانی دیگر کار کنی. من خوب می‎دانم که تو چقدر عصبانی هستی و چقدر همه چیز تو را به هیجان وامیدارد. فقط به آن فکر کن که روز پنجشنبه در چه شرایطی بودی، تو حتی نهار نخوردی و چون فکر می‌کردی مقاله‌ات خوب نشده است تمام  شب را بسیار غمگین و ناامید بودی. آیا هنوز می‎دانی، ما تا ساعت دو صبح بدون چراغ در سالن نشسته بودیم و تو مرتب به من می‎گفتی: <می‎بینی، دیگر کاری از دستم برنمی‌آید، من دیگر نمی‎توانم هیچ چیز بنویسم>. من تو را در آغوش گرفتم و احساس کردم که چطور قلب بیچاره‎ات می‎تپد. فکر می‎کنی آیا من شجاعت داشتم تو را دراین لحظه با یک صحنۀ حسادت عذاب دهم، در حالیکه تو آنطور خسته و ناامید بودی؟ نه، من این کار را نمی‎توانستم. صبح روز بعد دوباره برای نوشتن مقاله‎ات نشستی و این بار موفق شدی. آه و تو بسیار راضی بودی! آیا من باید این لحظه را که تو در آن پس از آنهمه عذاب، پس از آنهمه تلاش عاقبت نفس راحتی می‎کشیدی و این شادی سخت به دست آورده را دوباره از بین می‎بردم؟ نه من این را نمی‎خواستم، آندره!"
آندره: "و پنجشنبه؟"
ژورژت: "تو تمام روز پنجشنبه را در پاریس بودی. ــ من در صبح به آن فکر کردم با تو در باره عکس حرف بزنمْ اما دوباره دلم نیامد این کار را بکنم، من خوب می‎دیدم که تو با چه نگرانی به نتیجۀ مذاکره‎ات با سردبیر فکر می‎کردی، که چطور تو از  شکستِ احتمالی این مذاکره وحشت داشتی."
آندره (تلخ): "اگر تو من را واقعاً دوست می‎داشتی ــ"
ژورژت: "اگر من تو را دوست می‎داشتم؟ (با گرما) آندره، من تو را خیلی دوست دارم ــ تو دیگر از من چه می‎خواهی؟ ــ آیا می‎خواهی که من با تو جر و بحث راه بیندازم؟"
آندره (همچنین با گرما): "بنابراین فقط برای اینکه مزاحم کارم نشوی؟"
ژورژت: "بله، برای اینکه مزاحم کارت نشوم. من مدیون کار تو هستم که فرزندانم اجازه دارند اینجا این هوای باشکوه را تنفس کنند. ــ و سپس به این هم فکر کردم که چقدر یک شاعر بزرگ دیگر ــ پدر بیچاره‎ام ــ باید عذاب می‎کشید. مادرم هیچ احترامی برای کار او قائل نبود ــ چه عذابی مادرم با اتهام زدن و با استهزاء کردنِ دائمیش به او داد. تو همچنین می‎دانی که پایان او چطور بود. پدر بیچاره‎ام خود را کشت."
(حالا ژورژت رنگ‎پریده از هیجان از جا برمی‎خیزد و دخترش را صدا می‎زند. سوزان با عجله می‎دود و خود را به گردن پدرش آویزان می‎کند.)
آندره: "سلام سوزان."
سوزان: "سلام پاپا. (بعد او به عکس اشاره می‎کند:) پاپا، اون چیه؟"
آندره (کودک را بر روی زانویش می‎نشاند، سپس عکس را هزار تکه می‎کند): "هیچ چیز، عزیز من!"