پرنده و دختر.

ناگهان از قلب درخت مگنولیا یک چهچهه با صدای ملایمی طنین می‎اندازد، یک ملودی مملو از آشفتگی، وحشی‎تر از شوق بلبل، مست کننده‎تر از شیرینی شب ــ: مرغ مقلد همسرش را می‎خواند.
دختری که کنار درب باغ معطر ایستاده بود و رام مانند یک کودک اجازه بوسیدن دهانش را می‎داد زمزمه می‎کند: "آه، چه زیبا! ــ چه شیرین!"
پسر با لب‎هائی نزدیک به لبان دختر و چشم‎هائی غرق گشته در دریای سیاهی که از میان ابریشم مژگان سیاه دختر به بیرون می‎درخشید زمزمه می‎کند: "نه چنان شیرین مانند صدای تو."
دختر آهسته و با لذت می‎خندد و می‎پرسد: "آیا در غرب هم چنین پرندگانی دارید؟"
پسر پاسخ می‎دهد: "در قفس‎ها، اما خیلی کم. من دیده‎ام که برای یک خواننده خوب پانصد دلار پرداخت شده است. کاش تو یک مرغ مقلد کوچک بودی!"
"چرا؟"
"چون بعد می‎تونستم تو را فردا همراه خود ببرم."
"بخاطر اینکه من را برای پانصد دلار بفرو ــ" یک بوسه سؤال لاقیدانه را سرکوب می‎کند.
"خجالت بکش!"
"اگر آوازشان را در قفس بشنوی به این شب فکر خواهی کرد؟ ــ زندانی‎های کوچولو بیچاره!"
"جائیکه من حالا می‎روم هیچ پرنده‎ای نداریم. آنجا محلی‎ست کاملاً وحشی؛ خانه‎های چوبی زمخت و مردانی زمخت! بدون هیچ حیوان خانگی ــ نه حتی یک گربه!"
"پس می‎خواستی با یک پرنده کوچک در چنین محلی چه کنی؟ همه به تو خواهند خندید ــ اینطور نیست؟"
"نه، من اینطور فکر نمی‎کنم. مردان زمخت حیوانات کوچک خانگی را دوست دارند."
"حیوانات کوچک خانگی؟"
"مانند تو، بله ــ فقط بیش از حد!"
"بیش از حد؟"
"من نمی‎خواستم این را بگم."
"اما تو آن را گفتی."
"من وقتی به چشم‎هایت نگاه می‎کنم دیگر نمی‎دانم چه می‎گویم."

موسیقی و رایحه این ساعات در تمام مدت سفر طولانی بارها در رویاهای پسر به سراغش آمده بود ــ در خواب‎های کوتاهش که اغلب توسط توقف کشتی و قطار قطع می‎گشت، توسط سر و صدای بارگیری کنار شعله‎های زرد آتش چوب‎های صنوبر، توسط سیگنال‎های کشتی‎های بخار که در حال سلام یا هشدار دادن صدایشان را تا فاصله‎های دور می‎فرستادند، توسط صدای همراهان، سؤالات بازرس قطار، صدای بلند اعلام کردن ایستگاه‎ها، توسط تلق تلق کردن چمدان‎ها در هوائی که از بخار چرب لوکوموتیو سنگین بود، و عاقبت جنبش کُند واگن پست در مسیرهای پر دست‎انداز، جائیکه زمین یک رنگ مایل به قرمز داشت و گل‎های زرد بزرگ می‎روئیدند.

بدینسان روزها، هفته‎ها و ماه‎ها سپری می‎گردند، و دهکده در غرب دور با تنها خیابانش در آفتاب تابستانی می‎درخشید. گاهی پیک از ایالات متحده می‎آمد، چکمه‎پوش، مهمیزدار و تا دندان مسلح، و همیشه نامه‎ای با خود می‎آورد که مهر پست نیواورلئان بر آن بود و مانند گل‎های مگنولیا رایحه لطیفی داشت.
گاهی وقتی سوارکار برنزی رنگ با درخشش دوستانه چشمان عقابیش که توسط تماشای مدام افق تیز شده بودند پیام لطیف را تحویل می‎داد با صدای بم می‎گفت: "بوی یک زن می‎دهد."
یک روز او برای مهندس نامه‎ای به همراه نداشت، و در پاسخ به نگاه پرسشگر می‎گوید: "او این هفته شما را فراموش کرده است" و از طریق جنگل‎هائی که بوی صمغ می‎دادند در مسیرهای پیچ در پیچ به سمت پائین می‎تازد، جائیکه جمجمه بوفالوها با کاسه‎چشم خالی در خورشید می‎درخشیدند. به این نحو او چند بار دیگر آمد و از طریق نور گلگون شب رفت و برای چهره منتظر هیچ لبخندی نیاورد. "آقا، او دوباره شما را فراموش کرده است!"

و در یک شب ولرم (در شب 24 ماه آگوست) از سایه معطر جنگل‎ها آواز پرنده‎ای با آهنگ عجیب و ناآشنائی طنین می‎اندازد. "شیرین! شیرین! شیرین!" سپس طوفانی از ملودی‎های نقره‎ای به دنبالش بلند می‎گردند، طولانی، نرم، فریادهائی پر شور! و پس از آن یک گام عمیق غنی از نیمگام‎‌های لطیف، مانند اشتیاق سرکوب شده‎ای که برای خندیدن تلاش می‎کند. مردها برای گوش دادن از جاهای خود بلند می‎شوند و به زیر نور مهتاب می‎روند. اما برای یک نفر از این جمع در این صداها چیزی وحشتناک و در عین حال آشنا و دوستداشتنی وجود داشت.
هنگامیکه ملودی در امتداد جاده سفید به لرزش می‎افتد یک معدنچی زمزمه می‎کند: "به نام عیسی، این چه معنی می‎دهد؟"
یکی از مردها که در سرزمین‎هائی با درختان نخل زندگی کرده بود پاسخ می‎دهد: "این یک مرغ مقلد است." و مهندس در حال گوش دادن به نظرش می‎رسد که رایحه گل‎های یک سرزمین آفتابی‎تر به آن سمت جاری‎ست؛ تپه‎های غربی همانطور که ابرها در آسمان محو می‎گردند از برابر چشمانش ناپدید می‎گشتند؛ و در مقابل او خیابان زیبای یک شهر دور پدیدار می‎گردد که در زیر نور نقره‎ای جنوبی مهتاب روشنائی خفیفی می‎داد. دوباره دکل‎های مرتفع کشتی را می‎بیند که در مقابل ستاره‎ها شبکه نازکی رسم می‎کردند، کشتی‎های بخار را می‎بیند که در امتداد پیچ‎های رودخانه می‎لغزیدند، خانه‎هائی را می‎بیند پوشیده از تاک یا توسط موز سایه انداخته شده و جنگل‎ها را در لباس‎های خزه‎ای رویائی‎شان در مقابل خود می‎بیند.
هنگامیکه پستچی چند هفته بعد با چهره برنزی تاریک شده از نور خونین غروب خورشید به آنجا می‎تازد می‎گوید:  "این بار چیزی برای شما آمده است." اما این بار او لبخند نمی‎زد. پاکت بزرگ‎تر از حد معمول و دستخط، دستخط یک مرد بود با این کلمات:
"هورتنزی مرده است. این کاملاً ناگهانی در شب 24 آگوست اتفاق افتاد. سریع به خانه بازگرد."

بوسه ارواح.

تآتر پر بود. من نمی‎توانم به یاد آورم چه بازی گشت. من وقت نداشتم بازیگران را تماشا کنم. فقط به یاد می‎آورم که ساختمان تآتر بسیار بزرگ به نظر می‎آمد. وقتی سرم را برمی‎گرداندم دریائی از چهره می‎دیدم که گسترده بودنش تقریباً قدرت تشخیص چشم در بخش‎های دور را از کار می‎انداخت. سقف آبی بود و در وسط آن یک چراغ بزرگ با نوری ملایم مانند ماه در چنان ارتفاعی آویزان بود که نمی‎توانستم زنجیری را که چراغ به آن آویزان بود ببینم. تمام صندلی‎ها سیاه بودند. من تصور می‎کردم تمام تآتر با مخمل سیاهی که حاشیه نقره‎ای تزئین شده‎اش مانند قطرات اشگ می‎درخشیدند روکش شده است. تماشاگران لباس کاملاً سفیدی بر تن داشتند.
لباس کاملاً سفید! ــ من از خود پرسیدم که آیا در تآتر یک شهر گرمسیری نشسته‎ام ــ چرا همه لباس سفید بر تن دارند؟ من نمی‎توانستم دلیلش را حدس بزنم. گاهی فکر می‎کردم از میان پنجره چشم‎اندازی را می‎بینم که مهتاب روشنش ساخته و در آن شاخه‎های درختان نخل مانند عنکبوت‎های غول‎پیکر سایه‎های نوسان‎داری می‎اندازند. هوا توسط یک رایحه تازه و عجیب شیرین شده بود، یک هوای سست خواب‎آلود که در آن تعداد بیشماری بادبزن سفید بدون سر و صدا به جلو و عقب تکان می‎خوردند.
یک سکوت و خاموشی عجیب بر قرار بود. تمام چشم‎ها بجز چشم‎های من به سمت صحنه نمایش نگاه می‎کردند. من به تمام سمت‎ها نگاه می‎کردم به غیر از آن سمت. من اصلاً نمی‎دانم چرا به آن سمت نگاه نمی‎کردم. هیچکس به من توجه نمی‎کرد، به نظر نمی‎رسید کسی متوجه شده باشد که تنها سیاه‎پوش این اجتماع بزرگ من هستم ــ تنها لکه تاریک در دریائی از نور سفید.
چنین به نظر می‎رسید که صدای بازیگران ضعیف و مرتب ضعیف‎تر می‎گردد ــ صداهای ضعیفی مانند زمزمه‎هائی از جهانی دیگر ــ از جهان ارواح! ــ و موسیقی مانند موسیقی به گوش نمی‎آمد، بلکه فقط مانند پژواکی بود در روح و جان شنونده، مانند یک خاطره از آهنگ‎هائی که آدم در سال‎های گذشته شنیده و آن را فراموش کرده است.
بعضی از صورت‎ها به طرز عجیبی به نظرم آشنا می‎آمدند ــ صورت‎هائی که فکر می‎کردم باید قبلاً جائی دیده باشم. اما هیچکس مرا نمی‎شناخت.

یک زن مقابل من نشسته بود ــ  یک زن زیبا با موهائی چنان طلائی مانند گیسوی آفرودیته. من از قلبم پرسیدم که چرا وقتی چشمم را به زن می‎دوزم چنین عجیب به تپش می‎افتد. حالم طوری بود که انگار قلب می‎خواهد از سینه‎ام فرار کند و خود را لرزان جلوی پاهای زن بیندازد. من حرکات لطیف پشت گردنش را تماشا می‎کردم، گردنی که شبیه ستونی از عاج فیل سفید بود و چند طره گیسوی رها مانند نوارهائی طلائی به دورش پیچیده بودند. ــ گردی لطیف گونه‎اش مانند پوست مخملین یک هلوی نیمه رسیده در سرخی ظریفی می‎درخشید؛ من ملاحت لب‎های گوشتالودش را می‎دیدم، این لب‎ها مانند لب‎های ونوس که هنوز هم پس از دو هزار سال از بوسه‎های آخرین معشوق مرطوب به نظر می‎آیند شیرین بودند. اما چشم‎هایش را نمی‎توانستم ببینم.
و یک میل عجیب در من جان می‎گیرد، میل شدید بوسیدن این لب‎ها. قلبم می‎گفت: آری؛ ــ عقلم زمزمه می‎کرد: نه! من به ده‎ها هزار چشمی فکر می‎کردم که ناگهان خود را به سمت من خواهند چرخاند. من به اطراف نگاه می‎کنم؛ و به نظرم چنین می‎آمد که انگار سالن تآتر بزرگ‎تر شده است! ردیف‎های صندلی امتداد یافته بودند ــ لامپ بزرگ وسط سقف انگار در ارتفاع بالاتری آویزان بود؛ اجتماع مانند رویائی از روز قیامت وحشتناک به نظر می‎آمد. و قلب من چنان شدید می‎زد که صدای تپش پر شورش را بلندتر از صدای بازیگران می‎شنیدم، و من از اینکه ممکن است تمام جمعیت مردان و زنان سفیدپوش در باره من حرف بزنند در وحشت بودم. اما به نظر نمی‎رسید که کسی مرا می‎بیند یا می‎شنود. من می‎لرزیدم، اما وسوسه هر لحظه شدیدتر و سرکش‎تر می‎گشت.
و قلبم می‎گفت: "یک بوسه از این لب‎ها ارزش کشیدن درد ده‎هزار مرگ را داراست."

من از جا برخاستنم را دیگر به یاد نمی‎آورم. فقط می‎دانم که در کنار او بودم، کاملاً نزدیکش، من نفس معطرش را استنشاق و به چشم‎هایش نگاه می‎کردم، چشمانی چنان عمیق مانند آسمان بنفش یک شب گرمسیری. من لب‎هایم را با هیجان بر لب‎هایش می‎فشرم، من احساس لرزی از پیروزی و لذتی غیر قابل بیان می‎کردم: من احساس می‎کردم که چگونه لب‎های گرم و نرمش خود را بر روی لب‎هایم نشاندند و بوسه‎ام را به من پس دادند.
و ناگهان اضطراب بزرگی مرا در بر می‎گیرد. و تمام جمعیت مردان و زنان سفیدپوش در سکوت از جا برمی‎خیزند، و ده‎ها هزار چشم به من نگاه می‎کنند.

من صدائی می‎شنوم، ملایم، شیرین، شبیه به صدای معشوق مرده‎ای که وقتی در رویا پیش ما می‎آید.
"تو مرا بوسیدی! حالا پیمان برای همیشه قطعی گشت."
و وقتی دوباره چشمانم را گشودم، دیدم که تمام صندلی‎ها گورند و تمام لباس‎های سفید کفن. هنوز هم از سقف آبی رنگ چراغی بالای سرم آویزان بود، اما آن فقط نور یک ماه سفید در لاجوردی جاودانه آسمان بود. گورهای سفید خود را در صفوف شبح مانندی تا مرز افق می‎گستراندند؛ ــ و در محلی که فکر می‎کردم نمایش اجرا می‎گردد فقط یک آرامگاه مرتفع می‎بینم؛ ــ و من می‎دانستم که عطر رایحه شب فقط نفس گل‎هائی بود که بر روی گورها می‎میرند!

بخشایش.

روزی در غرب هند، دوست من، محضردار، و من در جزیره از مسیر فوق‎العاده‎ای عبور می‎کردیم که خود را توسط جنگل‎های استوائی به سمت ابرها بالا می‎کشید و سپس دوباره خود را از میان مزارع نیشکر طلائی سبز رنگ در قابی از زمینه بنفش، آبی و خاکستریِ شبح‎وار قله‎های کوه در کنار ساحل بادهای بسامان پائین می‎آورد. ما تمام طول روز را رو به بالا می‎رفتیم و بخاطر قاطر کوچکِ خوب تقریباً همیشه به دنبال درشکه حرکت می‎کردیم؛ و دریا در پشت سرمان خود را مرتب روی هم می‎انباشت، طوریکه حالا دریا در افق به شکل یک دیوار عظیم به رنگ آبی بنفش دیده می‎گشت. هوا مانند یک حمام بخار داغ بود، اما نسیم با عطرهای گرمسیری، با این عطر عجیب گیاهان و زمین صمغی و پوسیدگی معطر برای تنفس خوب بود. یک منظره بهشتی خود را بر روی رودخانه‎هائی که صدای خش‎خش‎شان در سایه سرخس‎ها و خیزران‎ها به گوش می‎آمد گسترده بود.
دوست من درشکه را در برابر یک دروازه نگاه می‎دارد که پرچینی پر از گل‎های شبیه به پروانه‎های سرخ و سفید دیوارش بود. او می‎گوید: "من اینجا کمی کار دارم. با من بیا." ما پیاده می‎شویم، او با دسته چوبی شلاقش به درب می‎کوبد. من در انتهای باغ دالان یک خانه دهقانی را می‎بینم؛ در پشت آن ردیف‎های درختان نارگیل قرار داشتند که از میانشان نیشکر رسیده می‎درخشید. حالا یک سیاهپوست که فقط یک شلوار کتانی بر پا و یک کلاه حصیری بزرگ بر سر داشت به سمت دروازه می‎آید تا آن را بگشاید، ــ پشت سرش یک گروه، یک گروه بزرگ جوجه می‎دویدند و جیک جیک می‎کردند. من نمی‎توانستم صورت مرد سیاهپوست را در سایه عظیم کلاه حصیری ببینم، اما متوجه گشتم که اندامش بطور عجیبی استخوانیست، طوریکه انگار تا استخوان‎ها خشکیده شده است. من تا آن زمان موجود ترسناک‎تری ندیده بودم، و بخاطر گله جوجه‎ها که به دنبالش می‎دویدند شگفت‎زده بودم.
محضردار می‎گوید: "خب، جوجه‎هایت مانند همیشه خوشند! ... من مایلم با خانم فلوران صحبت کنم."
جن با لحجه گرفته‎اش می‎گوید: "بفرمائید" و از ما لنگان لنگان دور می‎شود، در حالیکه جوجه‎ها در اطراف پاشنه‎های پژمرده پاهایش می‎دویدند و می‎جهیدند.
دوستم اظهار می‎دارد: "این مرد، در هشت یا نه سال قبل توسط یک نیزه زخمی شد. او شفا یافت، یا با روش عجیبی نیمه درمان گشت؛ اما از آن زمان یک اسکت است. ببین چطور می‎لنگد!"
اسکلت در پشت خانه ناپدید می‎گردد، و ما مدتی در مقابل درب داخلی انتظار می‎کشیم. سپس یک زن مستیتسه‎ئی با یک عمامه زرد و یک لباس رنگین‎کمانی که فوق‎العاده دیده می‎گشت می‎آید تا به ما بگوید خانمش از ما خواهش می‎کند چون هوا در خانه بسیار گرم است در باغ استراحت کنیم. حالا صندلی‎ها و یک میز کوچک در محل سایه‎داری قرار داده می‎شوند، و زن مستیتسه‎ئی برای ما شربت، یک بطری عرق نیشکر خالص که مانند ژله سیب معطر بود، و آبی مانند یخ سرد در یک کوزه از خاک رس ضخیم و سرخ می‎آورد. دوست من نوشیدنی طراوت انگیز را آماده می‎سازد، و سپس بانوی خانه می‎آید تا به ما خوشآمد بگوید و پیش ما بنشیند، یک بانوی زیبا و مسن که مویش مانند یک سکه نقره‎ای تازه ضرب گشته می‎درخشید. من شیرین‎تر از لبخندی که او با آن از ما استقبال کرد هرگز ندیده بودم. و من از خود پرسیدم که آیا او می‎توانست به عنوان یک دختر جوان کرهئوئنی هرگز دلرباتر از حالا با این چین و چروک خیرخواهانه، موی نقره‎ای، و چشمان باز، سیاه و درخشانش بوده باشد ...
من حالا در گفتگوی آغاز گشته نمی‎توانستم شرکت کنم، زیرا که صحبت فقط بر محور مسائل حقوقی می‎چرخید. محضردار بزودی آنچه را که باید تنظیم می‎گشت تنظیم می‎کند، و ما بعد از اظهار تأسف بانوی مهربان بخاطر رفتنمان از او خداحافظی می‎کنیم و به راه می‎افتیم. دوباره سیاهپوست مومیائی لنگان لنگان برای گشودن دروازه می‎رود، و جمعیت جوجه‎های لخت تعقیبش می‎کردند. هنگامیکه ما دوباره در جای خود در درشکه نشسته بودیم هنوز هم جیک جیک مخلوقات کوچکی که به دنبال شبح پیر می‎دویدند به گوش می‎رسید.
من می‎پرسم: "آیا او یک جادوگر آفریقائی‎ست؟ و آیا او جوجه‎ها را جادو کرده؟"
محضردار در حالیکه ما به رفتن ادامه می‎دادیم پاسخ می‎دهد: "بله، آیا این عجیب نیست؟ این سیاهپوست باید حالا حداقل هشتاد ساله باشد، و این مرد می‎تواند هنوز بیست سال دیگر هم زندگی کند."
با آن لحنی که دوستم کلمه «مرد» را گفت مرا کمی شگفت‎زده کرد، زیرا من او را یکی از مهربان‎ترین انسان‎ها و رها از هر پیشداوری می‎شناختم. من حالا خودم را برای شنیدن یک داستان طولای آماده می‎ساختم و در سکوت انتظار می‎کشیدم.
محضردار بعد از آنکه مزرعه در فاصله دوری پشت سرمان قرار می‎گیرد سکوتش را می‎شکند و می‎گوید: "گوش کن، این جادوگر پیر، همانطور که تو او را می‎نامی، بعنوان برده در مزرعه به دنیا آمده است. مزرعه به آقای فلوران تعلق داشت، باغ خانمی که ما مهمانش بودیم؛ او دختر عموی فلوران و ازدواجشان یک ازدواج عاشقانه بود. تقریباً دو سال از ازدواجشان می‎گذشت ــ خوشبختانه بانو دارای فرزند نیست ــ که قیام سیاهان آغاز گشت. تعدای از زمینداران کشته شدند؛ و فلوران یکی از اولین کشته شده‎ها بود. سیاهپوست پیری که ما امروز دیدیم، جادوگر پیر، همانطور که تو او را می‎نامی، مزرعه را ترک کرد و به شورشیان پیوست: می‎فهمی؟"
من می‎گویم: "بله، اما شاید او بخاطر ترس از دیگران این کار را کرد؟"
"البته؛ کارگرهای دیگر هم همین کار را کردند. اما او کسی بود که آقای فلوران را به قتل رساند، ــ نه به دلیل خاصی ــ کسی که با یک چاقو بدنش را پاره ساخت. هنگامیکه فلوران مورد حمله واقع گشت سواره در حال آمدن به خانه بود، در فاصله دو کیلومتری به مزرعه ... سیاهپوست در حال هوشیاری جرأت نمی‎کرد به آقای فلوران حمله کند؛ تبه کار مست بود، مست لایعقل. اکثر سیاهان برای جرأت دادن به خود عرق نیشکر مخلوط با زنبورهای مرده نوشیده بودند."
من حرف او را قطع می‎کنم: "اما پس چرا او هنوز در مزرعه فلوران است؟"
"هنگامیکه ارتش بر علیه شورشیان دست به عمل می‎زند همه جا به جستجوی قاتل می‎گردند، اما او را پیدا نمی‎کردند. او در میان نیشکرها بود، در مزرعه نیشکر فلوران، مانند یک موش صحرائی، مانند یک مار. یک روز صبح وقتی ژاندارمها هنوز در جستجویش بودند او با عجله داخل خانه می‎گردد و خود را جلوی پای بانوی خانه بر روی زمین می‎اندازد، گریان و فریادکشان می‎گوید:
"من او را کشتم! من او را کشتم!" و برای ترحم التماس می‎کند. وقتی از او پرسیده می‎شود که چرا فلوران را کشته است فریاد می‎کشد: "شیطان او را به این کار واداشته! ــ و خانم فلوران او را می‎بخشد!"
من می‎پرسم: "چگونه توانست خانم فلوران این کار را بکند؟
دوستم پاسخ می‎دهد: "بله، او همیشه یک مؤمن بوده است، مؤمنی صادق. او فقط  می‎گوید: امیدوارم خدا مرا همانطور ببخشد که من تو را می‎بخشم! بانو به خدمتکارانش دستور می‎دهد او را مخفی سازند و برایش غذا ببرند، و آنها او را مخفی ساختند، تا اینکه هیجان‎ها فروکش کرد. سپس بانو او را دوباره به کار می‎فرستد، و او از آن زمان همیشه برای بانو کار کرده است. البته حالا برای کار در مزرعه پیر شده و فقط به پرندگان رسیدگی می‎کند."
من می‎پرسم: "اما بستگان چگونه توانستند با این اقدام بانو موافقت کنند؟"
"بله، بانو ادعا می‎کرد که او از نظر روحی مسئول نیست، او فقط یک احمق بیچاره است و بدون آنکه بداند چه می‎کند دست به قتل زده است؛ و می‎گفت، اگر او می‎تواند مرد را ببخشد، بنابراین دیگران می‎توانند او را خیلی آسان‎تر ببخشند. بستگان جلسه تشکیل می‎دهند و تصمیم می‎گیرند جریان را طوری ترتیب دهند که خانم فلوران بتواند بنا بر اراده‎اش عمل کند."
"اما چرا؟"
"زیرا آنها می‎دانستند که بانو یک نوع تسلی مؤمنانه در بخشش بزهکار می‎یابد. بانو بعنوان یک مسیحی نه تنها بخشش او را وظیفه خود می‎دانست بلکه همچنین نگهداری از او را وظیفه خود می‎پنداشت. ما این کار را صحیح نمی‎داستیم، اما می‎توانستیم آن را درک کنیم ... می‎بینی تدین چگونه می‎تواند اثر بگذارد."
وقتی آدم ناگهان در مقابل یک واقعیت کاملاً جدیدی که هرگز قبلاً به آن فکر نکرده بوده است قرار می‎گیرد اغلب بی‎اراده مجبور به لبخند زدن می‎گردد. و من هم در حالیکه دوستم تعریف می‎کرد بی اراده میان کلماتش لبخند می‎زدم. محضردار ِ خوب چین به پیشانی می‎اندازد و می‎گوید:
"تو می‎خندی، این کار درستی نیست! این اشتباه است! ... اما تو دارای باور نیستی: تو نمی‎دانی که دین حقیقی و مسیحیت واقعی چیست!"
من جدی پاسخ می‎دهم:
"مرا ببخش! من هرچه را که برایم گفتی باور می‎کنم. اگر من لاقیدانه و بدون فکر کردن خندیدم، فقط به این دلیل بود که من شگفت‎زده شده بودم ..."
او جدی می‎پرسد: "در باره چه؟"
"در باره غریزه فوق‎العاده سیاهپوست."
او موافق بود: "خب، بله، این حیله‎گری حیوان بود، غریزه حیوان شکاری! ... بانو تنها انسان در جهان بود که می‎توانست او را نجات دهد."
من جرأت می‎کنم به آن اضافه کنم: "و او آن را می‎دانست."
دوستم پر انرژی اعتراض می‎کند: "نه، نه، نه! او نمی‎توانست این را بداند؛ او فقط آن را احساس کرد! ... یک چنین غریزه‎ای نه در مغز انسان، بلکه فقط در مغز یک حیوان وحشی یافت می‎گردد که از فهم هر دانش، هر فکر، هر درکی عاجز است!"