اولین کودک.



لوئیس تابوآدا
1906 ــ 1848
آنها یکی پس از دیگری آه بلندی می‌کشیدند: "واقعاً می‌توانست یک نعمت باشد اگر همسایه‌مان دون فیلومِنو ازسعادتی که در روزهای پیری‌اش به او عطا گشته است به تنهائی لذت می‌برد و ما، بقیه ساکنین خانه را راحت می‌گذاشت."
"اما نه، خدای آسمان! اولین فرزندش بعد از گذشت بیست و سه سال از ازدواجش به دنیا آمده است، و این هر روز برایمان ناراحتی جدیدی با خود به ارمغان می‌آورد."
"او پس از تولد نوزاد هر روز یک درخواست تازه دارد."
دختر جوان خدمتکار را با این کلمات پیش ما می‎فرستد: "اربابم خواهش کرده‎اند که آقایان اجازه ندهند برای وارد شدن به خانه در را محکم باز و بسته کنند، کف اتاق‎ها را مرتب بسایند و تمیز کنند و هنگام غذا خوردن با قاشق محکم به بشقاب‎ها بزنند."
"آیا مگر در خانه شما کسی بیمار است؟"
"نه، اما خانم کمی کسل هستند و کودک هم همین حالا به خواب رفته است."
دون فیلومنو قبلاً زندگیش از این تشکیل شده بود که برای خود سیگار بپیچد و به قناری‎هایش آب بدهد، و حالا او این سرگرمی‎ها را رها کرده تا خود را با جان و روح وقف وظایف پدری‎اش کند.
چون دکتر مایل است که کودک با گل بید و چای آلبالو شسته شود به آشپزخانه می‎رود تا ببیند آیا آب به جوش آمده است؛ از آشپزخانه به اتاق خواب برمی‎گردد تا بپرسد: "آیا همه چیز روبراه است؟ آیا باد و بوران شدیدی دراتاق جریان ندارد؟" و از اتاق خواب به بالکن می‎رود تا منتظر دکتر شود، از بالکن به سمت پنجره رو به حیاط می‎رود، جائیکه او خودش پوشک کودک را برای خشک شدن آویزان کرده، زیرا او این وظیفه ظریف را به هیچ قیمتی به انسان دیگری واگذار نمی‎کند.
دوستانی که برای دیدن مادر جوان می‎آیند توسط فیلومِنو در گوشه سالنی در دورترین نقطه خانه پذیرائی می‎گردند. 
"شما حتماً از من ناراحت نمی‎شوید که شما را به اینجا هدایت می‎کنم. اما اینجا دورترین فاصله را با اتاق خواب آنیسیتا دارد، و آدم نمی‎تواند واقعاً به اندازه کافی مراقب باشد."
یکی از خانم‎ها پاسخ می‎دهد: "من به شما کاملاً حق می‎دهم، و حال بچه چطور است؟"
"با تشکر از شما، خوب است."
"من خیلی مایلم او را ببینم!"
"اگر شما می‎دانستید که این حقه باز کوچولو چه باهوش و عاقل است!"
"آه، واقعاً؟"
"وقتی می‎بیند که مادرش خوابیده است، برای گریه نکردن انگشت‎های کوچکش را داخل دهان می‎کند."
"نه، واقعاً حقیقت دارد!"
"و من را خیلی خوب می‎شناسد. این از همخونی‎ست ... من اما ترجیح می‎دهم که او را دفعه بعد به شما نشان دهم، چون او امروز کمی خسته است. دیشب حال این فرشته کوچک بیچاره اصلاً خوب نبود! البته او هنوز هیچ معیاری نمی‎شناسد و چون مادرش اجازه می‎دهد که هرچه می‎خواهد شیر بنوشد، بنابراین معده‎اش را بیش از حد پر ساخته بود. اما شماها خواهید دید، این برای این پسرک باهوش یک هشدار خواهد گشت."
"البته!"
"بعلاوه دیروز یکی از همسایه‎های محل از ترومپت نواختن خود ساعت‎ها لذت می‎برد، طوریکه بچه به این خاطر دچار سر درد شده بود. من همین امروز از این کار او شکایت خواهم کرد؛ این انسان باید جریمه سنگینی بپردازد، زیرا من حداقل سه بار دستور دادم از او بخواهند که نواختن ترومپت را قطع کند، اما اصلاً فایده‎ای نکرد. آیا برای شما هم یک چنین بی‎توجهی‎ای رخ داده است؟"
به نظر می‎رسد دون فیلومِنو چنین به خود قبولانده باشد که بجز او دیگر هیچکس در جهان کودکی ندارد، و اینکه تمام بشریت موظف است مراعات خواب این کودک تازه متولد گشته را بکند. حتی از روی بالکن فروشندگان دوره‎گرد را هم می‎راند.
او به سوی‎شان فریاد می‎کشد: "ساکت، ساکت!"
شخص مخاطب می‌پرسد: "به چه خاطر؟"
"زیرا همسرم بسیار کسل است. این چه کشوری‎ست که هیچکس مراعات حال دیگران را نمی‎کند!"
مسئول آوردن آب را مجبور می‎سازد هنگام بالا رفتن از پله‎ها چکمه‎هایش را از پا درآورد، آب را قطره قطره در بشگه بریزد و در این حال نفس نکشد، وقتی دختر خدمتکار عطسه می‎کند، به آشپزخانه می‎دود و با خشم می‎گوید:
"اگر یک دفعه دیگر عطسه کنید از کار اخراجید!"
"به چه خاطر؟"
"چون بچه تا حد مرگ می‎ترسد؛ او هنوز نمی‎داند که عطسه چیست و فکر می‎کند در آشپزخانه تیراندازی شده است."
این فرشته کوچک هم از مراقبت پدری اشباع می‎گردد. وقتی گریه می‎کند، دون فیلومِنو پیراهن و پوشک کودک را درمی‎آورد و با روغن بدنش را می‎مالد و با احساس کامل همدردی از او می‎پرسد: "عزیزکم، کجات درد می‎کنه؟ آروم باش، آروم باش، حالا حالت بهتر می‎شه!"
وقتی بچه پاهایش را در هوا تکان می‎دهد، دون فیلومِنو فکر می‎کند که او ناآرام است و به پرستار بچه می‎گوید:
"بیائید و او را مانند بطری سنبل‌الطیب کمی تکان دهید. او به طور وحشتناکی عصبی‎ست و نمی‎تواند مدتی طولانی در یک جا قرار گیرد."
دون فیلومِنو عضو اتحادیه کشاورزان است؛ اما از زمانیکه از سعادت وصف‎ناپذیر پدر بودن برخوردار گشته دیگر در هیچ جلسه‎ای شرکت نمی‎کند. 
یک روز رئیس اتحادیه پیشش می‎آید و از او دعوت می‎کند شب به جلسه بیاید، زیرا که جای او در جلسات بسیار خالی‎ست.
"غیرممکن است، من که نمی‎توانم بچه کوچکم را تنها بگذارم."
"اما ..."
"و از این گذشته دلیل دیگری هم مرا مجبور می‎سازد که از جلسات دور بمانم."
"و آن چه می‎تواند باشد؟"
"در قانون نوشته شده است که آدم برای عضو شدن باید بیست سالش شده باشد. این پاراگراف اجازه ورود به پسرم را نمی‎دهد. و در جائی که نتواند پسرم باشد من هم نمی‎خواهم باشم ..."

فرشته محافظ.



 
پدرو آنتونیو دِ آلارکون
1891 ــ 1833 
.I
مردم اسپانیا از زمانیکه جهان وجود دارد می‌گویند که "چلچله‌ها در اول ماه مه می‌آیند" اما آنچه که تا حال کسی نگفته است و من می‌توانم با اعتقاد کامل آن را تأیید کنم این است که چلچله‌ها هرگز در روز زیباتری از روز اول ماه مه سال 1814 لانه‌هایشان را دوباره جستجو نکردند.
دریای عمیقاً آبی و صلح‎آمیز مانند ابتدای ابدیت و بی‌نهایت به نظر می‌آمد. مزارع و چمنزار بوسه مهربانانه خورشید را لبخندزنان دریافت می‌کردند و توسط شکوفه‌های پُر شکوه و وعده به بار آوردن محصول از او سپاسگزاری می‌کردند. تمام فضا از نفس عشق و زندگی پُر بود و باد ملایمی عطر بهار را با خود حمل می‌کرد.
اما این تنها نمایش با شکوه بهار در این روز فراموش نشدنی نبود. حتی به مردم شهرنشین هم با اندیشیدن به بازگشت پرندگان مهاجر و آغاز ماه گل که برایشان معنای رستاخیز و شکوفائی تازه داشت احساس بزرگ و عالی میهن‌پرستانه دست می‌داد. از دو هفته پیش پس از یک جنگ شش ساله خشمگین صلح در اسپانیا برقرار گشته بود. جنگ آزادیبخشی که پهلوانانش پدرانمان بودند به پایان رسیده بود. ژنرال‌های ناپلئون با سربازان‌شان فرار کرده بودند تا به حاکمین بسیاری از ملت‌ها بگویند که فکر فتح اسپانیا یک دیوانگی‌ست. در تمام شبه‌جزیره یک سرباز خارجی هم دیگر وجود نداشت. سرزمین ضعیف و خسته پدری‌مان مانند بیمار رو به بهبودی که پس از دوران طولانی رنج بردن برای اولین بار بستر بیماری را ترک می‌کند رفع خستگی می‌کرد. لحظه‌ای سودازده و با این حال والا! دوباره طنین ناقوس‌های نیمه‌سوخته و ویران کلیسا به عبادت فرا می‌خواندند، دوباره ابرهای صلح‌آمیز دود به سمت آسمان آرام و شاد صعود می‌کردند و صدای شاد آواز به آسمان برخاست. شهروند خسته اسلحه‌اش را دور انداخت و به کسب و کارش روی آورد، و بخاطر اندوه از دست دادن عزیزانش، با این فکر که سرزمینش را حفظ کرده است به خود تسلی می‌داد. از سن سباستین تا کادیس، از کورونا تا گرودا ماتمی ملایم و صلحی عمیق حاکم بود. آدم در اطراف خود از اعمال قهرمانانه این یا آن استان، این یا آن شهر و این یا آن محل می‌شنید، از تلاش برای به دور انداختن یوغ بیگانگان؛ مردم نماز مومنانه شکرگزاری می‌خواندند، با احترام کامل از کشته شده‌ها تجلیل می‌کردند؛ در اطراف مردم دوباره شروع به ساختن خانه‌ها و شهرها کردند، با این امید شادی‌بخش که روزهای سعادتمندتری را در آن سپری سازند.
.II
در آن روز یک پسر زیبا و دختری قشنگ در یک لباس ساده اما خوش‌سلیقه از کلیسای سن دومینگو در تاراگونا، جائیکه تازه ازدواج کرده بودند خارج می‌گردند.
کشیش عاقد آن دو را مشایعت می‌کرد و چنان شاد و خوشحال بین‌شان قدم برمی‌داشت که انگار آنها سعادتشان را سپاسگزار او می‌باشند.
و آنها واقعاً از کشیش بسیار تشکر کردند. کلارا و مانوئل، این دو فرد جوان چنین نامیده می‌گشتند، هر دو خویشاوندان خود را در 28 ژوئن سال 1811 از دست داده بودند، در همان روزی که ژنرال سوشت با حملات سخت تاراگونا را تسخیر کرده بود. او پس از پایان لشگرکشی سال 1813 و در حال عبور از میان تاراگونا استحکامات و بعضی از خانه‌های این شهر را اشغال می‌کند. در آن زمان یکی از این خانه‌ها و همچنین تمام اموال مانوئل که با کلارا و مادرش فراری بودند توسط راوی این داستان اداره می‌گشت. در این روزها بیش از نیمی از ساکنین تاراگونا کشته شده بودند، طوریکه وقتی یتیم بیچاره بازگشته بود تا خانه و دارائیش را بیابد و آنها را به زن‌های بیچاره تقدیم کند نمی‌توانست هویتش را به اندازه کافی اثبات کند و حق قانونی خود بر ارث پدر را به دست آورد.
آن زمان در شهر ویران گشته آن کشیش محترمی ظاهر می‌گردد که ما حالا مانوئل را با او در اینجا می‌یابیم، و کسی که او را از زمان کودکی می‌شناخت، زیرا که او سال‌های زیادی کشیش این ناحیه بود، او مانوئل را غسل تعمید داده و اولین درس‌ها را به او آموخته بود. جوان که تقریباً می‌توانست یک گدا گردد بخاطر شهادت معتبر کشیش روز بعد یک مرد ثروتمند می‌گردد و چند هفته بعد مراسم ازدواجش با کلارا انجام می‌گیرد.
III.
کشیش در کنار درِ کلیسا می‌گوید: "بچه‌ها، کجا می‌خواهید بروید، به من بگید که چه در پیش دارید."
کلارا با افسردگی می‌گوید: "ما باید رازی را به اطلاع شما برسانیم."
"یک راز ــ به من؟ ... پس چرا آن را امروز صبح به من اعتراف نکردید؟"
مانوئل بسیار جدی می‌گوید: "اما، پدر روحانی، راز ما گناه نیست."
"خوب، خوب، بنابراین این چیز دیگری‌ست."
دختر تازه ازدواج کرده با لکنت می‌گوید: "حداقل گناه ما این است که ..."
"تعریف کن بشنوم که جریان چیه؟"
کلارا به شوهرش می‌گوید: "تو بگو."
مانوئل می‌گوید: "آه نه، فقط بیائید، ما می‌خواهیم در این هوای عالی قدم بزنیم، و من برایتان در کنار محلی که آن اتفاق رخ داده است داستان را تعریف می‌کنم." 
"در کدام محل؟"
کلارا در حال کشیدن بازوی او می‌گوید: "فقط بیائید."
و به این ترتیب پدر روحانی بنا به خواهش آن دو با آنها قدم زنان به سمت دروازه شهر می‌رود.
بعد از آنکه آنها چند هزار قدم پیش می‌روند و به کنار ساحل فرانکولی می‌رسند مانوئل می‌ایستد و می‌گوید:
"در اینجا بود!"
کلارا می‌گوید: "نه، نه، کمی دورتر بود."
"بله، واقعاً، در آن خمیدگی رود بود، جائیکه حالا یک زن مچاله نشسته است."
"اوه ساکت، آن زن مادر منه."
"چی، مادر تو؟"
"البته ... بدون شک! او امروز صبح دوباره از خانه خارج شد، بدون اینکه به کسی اجازه همراهی کردن با خود را بدهد، ببیند چه به روز این بیچاره آمده ... پدر روحانی، شما ممکن است که احتمالاً تعجب نکنید، زیرا می‌دانید که زن بیچاره دیوانه است. او در آن شب وحشتناک عقل خود را از دست داد."
در این بین آن سه نفر خود را به زن که در کنار ساحل رودخانه چمباته زده و نگاه ثابتش به آب دوخته شده بود نزدیک می‌سازند. 
او کدبانوی محترمی بود با چهره‌ای نحیف و جدی، چشمانی سیاه و موی سفید فرفری، یک کاتالونیائی واقعی.
کلارا در حال در آغوش گرفتن او می‌گوید: "مادر، چه روز قشنگیه."
زن بیچارۀ دیوانه پاسخ می‌دهد: "اوه فرزندم، چه شب وحشتناکیه."
در حالیکه مانوئل همراه پدر روحانی از آن دو زن فاصله می‌گیرد می‌گوید: "و حالا پدر روحانی گوش کنید که چه رخ داده است."
IV.
مانوئل با نشان دادن رودخانه ادامه می‌دهد: "اینجا، در میان این امواجی که مدت پنج سال آن همه خون را با خود بردند یک کودک پانزده ماهه قربانی استقلال اسپانیا آرمیده است ... و این دو قلبی را که شما برای همیشه با هم متحد ساختید زندگی و سعادت‌شان را به او مدیونند، من در این اینجا از مادر کلارا صحبت نمی‌کنم، گرچه او هم زندگی‌اش را به این کودک مقدس مدیون است، ــ زیرا بهتر بود که او هم با کودک می‌مرد. و حالا بشنوید که فاجعه چگونه رخ داد.
پدر مقدس، وقتی بشنوید که چطور یک موجود بی‌گناه پانزده ماهه چنین کار خیری برای تمام خانواده خود انجام داده است شگفتزده خواهید گشت."
مانوئل با این کلمات دست راستش را که توسط یک زخم عمیق و بزرگ از شکل اصلی افتاده بود به کشیش نشان می‌دهد.
"بله، با پانزده ماه سن، بله! او در پانزده ماهگی مرد و با این وجود مرگش بیهوده نبود!
پدر روحانی، شما می‌دانید که 28 ژوئن سال 1911 چه روز غم‌انگیزی برای تاراگونا بوده است، گرچه شما خودتان زندانی بودید و فلاکت در شهر را نمی‌دید. شما نمی‌دید که چگونه پنج هزار اسپانیائی در ده ساعت کشته شدند، که چگونه خانه‌ها و کلیساها در شعله‌های آتش می‌سوختند، که چگونه زن‌های ضعیف و درمانده به قتل می‌رسیدند و دختران محترم باکره و راهبه‌ها مورد تجاوز قرار می‌گرفتند! شما نمی‌دید که چگونه سرقت و مستی، عشق و قتل عام به دنبال همدیگر می‌آمدند. شما یکی از بزرگ‌ترین اعمال قهرمانانه فاتح جهان، ناپلئون نیمه خدا را ندید!
من تمام اینها را دیدم! من دیدم که چگونه این بیماران رو به مرگ از بستر مرگ برخاستند و برای رها شدن از دست جنگجویان خارجی کفن را با شمشیر عوض کردند. من در همین جاده یک زن بی‌سر دیدم که کودکی هنوز پستانش را می‌مکید و بقیه کودکانش در آن اطراف سرگردان بودند و بلند می‌گریستند. اوه، لعنت به اسلحه‌های بیگانه!        
پدر و برادرانم در آن روز وحشتناک کشته شدند. آنها سعادتمندند!
من از دست راست زخمی می‌شوم و در نتیجه ناتوان از مقابله با دشمن به خانه مادر کلارا فرار می‌کنم.
کلارا نگران بخاطر زندگی من وحشتزده، رنگ پریده و لرزان بر روی بالکن ایستاده بود و وقتی مرا در خیابان می‌بیند فریاد شادی می‌کشد.
من داخل خانه می‌شوم؛ اما تعقیب کنندگانم او را می‌بینند. ــ و او بسیار زیبا بود!
آنها با خنده و فریادهای وحشیانه به او سلام می‌دهند.
یک لحظه بعد درِ خانه با صدای بلند توسط ضربات تبر دشمن درهم می‌شکند. ما از دست رفته بودیم!
مادر کلارا با در آغوش داشتن کودک بیچاره‌اش که حالا آرام در این رودخانه آرمیده است با ما به آب‌انبار خانه که بسیار عمیق و بخاطر ماه‌ها نباریدن باران کاملاً خشک بود فرار می‌کند. ــ همان آب‌انباری که تقریباً هشت متر مربع وسعت داشت و رو به بالا مرتب تنگ‌تر می‌گشت و در زیرزمین خود را منشعب می‌ساخت و نوعی چشمه زیرزمینی تشکیل می‎داد که تقریباً به وسط حیاط منتهی می‌گشت، جائیکه در کنار نرده‌هایش یک قرقره آهنی آویزان بود و با استفاده از آن میشد آب از چشمه بالا کشید.
میگِل، کودک کوچک چنین نامیده می‌گشت، برادر کلارا و جوان‌ترین پسر این زن بیچاره بود که فرانسوی‌ها بیوه‌اش ساختند.
هر چهار نفر ما می‌توانستیم خود را راحت در آن آب‌انبار مخفی سازیم و به این ترتیب نجات یابیم. ــ هیچکس نمی‌توانست حدس بزند که ما خود را در این محل مخفی ساخته‌ایم و همچنین کسی نمی‌دانست که اصلاً این محل وجود دارد! آب انبار از بالا مانند یک چاه ساده دیده می‌گشت. فرانسوی‌ها فکر می‌کردند که ما از روی بام خانه گریخته‌ایم.
بله ... ما نجات یافته بودیم! در حالیکه مادر به کودکش شیر می‌داد کلارا زخمم را پانسمان می‌کرد، و با وجود آنکه زخمم به طور وحشتناکی درد می‌کرد خودم را خوشحال احساس می‌کردم و می‌خندیدم ...
بعد ناگهان می‌شنویم که چطور فرانسوی‌های تشنه تلاش می‌کنند از چاهی که ما در آن بودیم آب خارج سازند.
پدر روحانی، شما می‌توانید فکرش را بکنید که ما در آن لحظه در چه وحشت مرگباری غوطه‌ور بودیم!
ما همه خود را به گوشه‌ای کشانده بودیم، در حالیکه آنها ظرف را چنان عمیق به پائین فرستاده بودند که به کف زمین برخورد می‌کرد ...
ما جرأت نفس کشیدن نداشتیم.
ظرف دوباره به بالا کشیده می‌شود و فرانسوی‌ها می‌گویند: "چشمه خشک است!"
یکی دیگر اضافه می‌کند: "کمی بالاتر آب پیدا می‌کنیم!"
من، کلارا و مادرش فکر کردیم که حالا آنها م‌روند!.
دراین وقت یکی به زبان کاتالانی فریاد می‌زند: "اگه آنها این پائین باشند!"
"پدر روحانی، او یک سرباز فراری بود، یک اسپانیائی به ما خیانت کرد!"
سرباز فرانسوی جواب می‌دهد: "چه ابلهانه! غیرممکنه که تونسته باشند چنین سریع پائین بروند."
سرباز فراری می‌گوید: "حق با توست."
آنها نمی‌دانستند که این آب‌انبار یک راه زیرزمینی دارد و دریچه آن را کف یک انبار شراب که در فاصله دوری قرار داشت مخفی ساخته است و در نتیجه به سختی می‌توانستند آن را کشف کنند.
ما حماقت کرده و درِ رابط بین آب‌انبار و زیرزمین را بسته بودیم و حالا نمی‌توانستیم بدون سر و صدای بلند آن را دوباره باز کنیم.
حالا نوسان وحشتناک مابین ترس و امید را در حالیکه این مکالمه را گوش می‌دادیم تصور کنید. از گوشه‌ای که ما خود را پنهان ساخته بودیم سایۀ سر سربازها را در نور روشنی که از دهانه آب‌انبار به درون می‌تابید می‌دیدم که بی‌سر و صدا جلو و عقب می‌رفتند. هر ثانیه برای ما مانند یک قرن به نظر می‌رسید.    
در این لحظه میگل شروع به گریستن می‌کند. اما هنوز فریاد اول را به پایان نرسانده بود که مادرش تلاش کرد صدائی را که می‌توانست ما را لو دهد به وسیله فشردن محکم آن کودک ظریف به پستانش خاموش سازد.
یکی از بالا فریاد کشید: "آیا صدائی شنیدید؟"
نفر دیگر پاسخ داد: "نه!"
سرباز فراری می‌گوید: "بگذار گوش کنیم."
به این ترتیب سه دقیقه وحشتناک می‌گذرد.
میگل هنوز با گریه در حال جنگ بود ... و هرچه مادرش او را محکمتر به پستانش می‌فشرد کودک هم ناآرامتر می‌گشت.
اما آدم دیگر کوچک‌ترین فریادی نمی‌شنید.
فرانسوی‌ها در حال دور ساختن خود  می‌گویند: "باید انعکاس چیزی بوده باشد!"
سرباز فراری می‌گوید: "ممکن است."
آنها به سمت درِ خروجی حیاط می‌روند، در حالیکه صدای جلنگ جلنگ شمشیرهایشان و سر و صدای گام‌هایشان هنوز مدتی به گوش می‌رسید.
خطر رفع شده بود!
اما سعادت خیلی دیر قسمت‌مان شده بود!
میگل دیگر گریه نمی‌کرد.
او مرده بود!
V.
مادر کلارا در حالیکه حرف مانوئل را قطع می‌کند فریاد می‌کشد: "پدر روحانی، پدر روحانی! بگید، که حقیقت ندارد! من فرزندم را نکشتم، آنها او را کشتند. من او را خفه کردم تا آنها را نجات دهم. آه، پدر روحانی، مرا ببخشید، من مادر بدی نیستم، من بخاطر فرزندم دیوانه شده‌ام، بخاطر پسرم! من مادر بدی نیستم!"
کلارا می‌گوید: "پدر روحانی! ما شما را به اینجا آوردیم تا شما آبی که جسد برادر کوچکم را در خود دارد دعای خیر کنید، خطر به ما فرصت نمی‌دهد او را دفن کنیم."
مانوئل با صدای گریانی می‌پرسد: "پدر روحانی، این درست است که میگل حالا باید در بهشت باشد؟"
کشیش می‌گوید: "بله، فرزندانم، من به نام خدا و وطن این تضمین را به شما می‌دهم!" و مادر پیر را مخاطب قرار داده و ادامه می‌دهد: "و تو، خواهرم، دیگر گریه نکن! خدا فرزند شهیدت را که تو با از دست دادنش در رنجی بیامرزد، همانطور که من حالا این کودک بی‌گناه را که بر تو این رنج را تحمیل کرده است می‌آمرزم. تو در بهشت کودکت را دوباره خواهی دید و روحت خوشحال خواهد گشت؛ و شما دو نفر که همدیگر را دوست دارید، فراموش نکنید که سعادتان را با درد و رنج دیگری به دست آورده‌اید. آماده کمک به همنوعان خود باشید!"
کشیش در درخشش آفتاب بهاری، در وسط گل‌های شکفته، در میان آواز شاد پرندگان چنین می‌گوید و برای آب جاری رود فرانکولی که فرشته کوچک محافظ خانواده در آن خفته بود آمرزش می‌طلبد. 

تضادها.


آنتونیو د والبوئنا
1929 ــ 1844
مدت‌ها پیش از آنکه بدانم <ازدواج کردن> یعنی چه و قبل از آنکه در باره چیزی نظر شفافی داشته باشم سخت مصمم بودم با دختر عمویم رزا ازدواج کنم.
عمه فلیسینا محرم آرزوهای کودکانه‌ام تقریباً هر روز از من می‌پرسید: "با چه کسی می‌خواهی ازدواج کنی؟"
من سپس با قاطعیت پاسخ می‌دادم: با رزا.
بعد او به من سه یا چهار بوسه و همان اندازه هم سیب می‌داد، و من چهار نعل با خوشحالی با بچه‌های دیگر از آنجا می‌رفتم تا در روز بعد همان سؤال را بشنوم و به عنوان پاداش برای پاسخم همان بوسه‌ها و سیب‌ها را دریافت کنم.
من قبلاً گفتم که نمی‌دانستم معنای <ازدواج کردن> چیست، اما چون می‌دیدم کسانی که مانند پدر و مادرم ازدواج کرده‌اند همیشه در یک خانه زندگی می‌کنند، همیشه با هم غذا می‌خورند و همیشه با هم به مراسم دعا و عبادت می‌روند، و چون من هم با کمال میل با رزا بیرون می‌رفتم، و خیلی خوشحال می‌شدم وقتی بتوانم پیش او و یا او پیش من غذا بخورد و هر بار جدا شدن‌مان باعث اشگ ریختنم می‌گشتْ بنابراین فکر کردم احتمالاً بهتر این خواهد بود که ما با هم ازدواج کنیم و به این وسیله بتوانیم همیشه با همدیگر باشیم.
رزا شش ساله بود و من چهار سال داشتم؛ او دختر رشد کرده‌ای بود، شاید برای سنش کمی بیش از حد جدی اما با این وجود بسیار دوستداشتنی و مهربان بود.   
رزا در بازی‌های کودکانه‌مان هرگز به این فکر نیفتاد که وزن بیشتر بدن و اخلاقش را معتبر به حساب آورد؛ در عوض خیلی بیشتر به خواست‌های مغرورانه و اغلب بی‌ثباتم بدون مخالفت تن درمی‌داد. 
اسباب‌بازی‌هایش را اگر بیشتر از اسباب‌بازی‌های خودم مورد علاقه‌ام قرار می‌گرفتند با من عوض می‌کرد، و وقتی من از آنها خسته می‌شدم دوباره اسباب‌بازی‌های خودم را به من برمی‌گرداند، بازی تازه شروع شده‌ای را بخاطر بازی جدیدی ختم می‌کرد، لباس‌های عروسکش را فقط به این خاطر که به من نشان دهد در زیر آنها چه مخفی‌ست درمی‌آورد و بعد دوباره لباس‌ها را به عروسک می‌پوشاند: اینها چیزهائی بودند که من به دفعات متعدد از او می‌خواستم و او همیشه با اشتیاق زیادی آنها را انجام می‌داد.
و همه اینها را نه بخاطر تربیت خانوادگی یا انعطاف‌پذیری ذاتی انجام می‌داد، بلکه او به خود می‌گفت که چون من کوچک‌تر هستم بنابراین کمتر هم منطقی‌ام. به این خاطر من تلاش می‌کردم او را از هر راه ممکنی خوشحال سازم و نسبت به او محبتی رو به رشد و دلبستگی احساس می‌کردم.
زمانی که کمی بزرگ‌تر شده بودیم، و هر بار با بچه‌های دیگر توپ بازی یا دزد و شاهزاده خانم بازی می‌کردیم، من وقتی او بازنده می‌گشت به اندازه‌ای متأسف می‌گشتم که همیشه با حرارت تمام کوشش می‌کردم به او در برنده شدن کمک کنم، تا او را در برابر تحقیر و تمسخر بچه‌ها محافظت کنم، و او اغلب به اندازه کافی متوجه این این کار من می‌گشت.
یک روز ــ من در آن زمان تقریباً نه ساله بودم و آخرین یکشنبه ماه مه بود ــ سیلوانو هنگام خروج از کلیسا به من گفت:
"دلت می‌خواد با من به جنگل بیای تا با هم لونه پرنده‌ها رو پیدا کنیم؟
من مردد پاسخ دادم: "من نمی‌دونم که آیا مادرم اجازه میده."
"خب بهش چیزی نگو، در بین راه بنفشه  می‌چینیم."
"اما، من باید به مادر بگم، وگرنه عصبانی میشه."
"خب باشه، برو و بهش بگو، اما سریع!"
به این ترتیب من برای اجازه گرفتن می‌روم و بعد از مدتی خواهش کردن فقط با این شرط که سر موقع برای نهار در خانه باشم به من اجازه داده می‌شود.
ما راه جنگل را در پیش می‌گیریم و هنوز سیصد قدم جلو نرفته بودیم که به دو دوست همسال‌مان سیمون و فاوستینو برمی‌خوریم. فاوستینو کفش‌های نو بر پا داشت و برای نشان دادن کف تازه کفش هنگام راه رفتن پاهایش را بسیار بالا می‌برد.
"برای دیدن لونه پرنده‌ها می‎رید؟"
دوست من جواب می‌دهد: "آره."
"ما هم می‌آئیم."
"آیا تا حال چیزی پیدا کردید؟"
"نه، ما اولین باره که اینجائیم."
در زیر درختچه‌های زالزالکِ بین راه بنفشه جستجو می‌کردیم. ابتدا من بخاطر ترس از مار نزدیک بوته‌ها نمی‌رفتم. اما بعد وقتی دیدم که بقیه ترسی ندارند و حتی سیمون پا برهنه در آن اطراف راه می‌رود من هم تصمیم گرفتم مانند آنها بنفشه بچینم. تا اینکه من دسته‌ای گل زیبا جمع کردم و آنها را با مهارت قابل توجه‌ای به هم بستم و از این فکر که آن را به رزای عزیزم خواهم داد کاملاً هیجانزده بودم.
سیمون می‌گوید: "اینها را برای داروساز می‌بریم، او حتماً اینها را برای ساختن عطر از ما خواهد خرید."
فاوستینو پاسخ می‌دهد: "من نه، من آنها را برای مادرم می‌برم."
من چیزی نگفتم، اما به خود گفتم که به هیچوجه اجازه نمی‌دهم چیزی مرا از این تصمیم که آنها را به رزا هدیه کنم منصرف سازد.  
حالا ما داخل جنگل می‌شویم و سیلوانو که ماهرتر از ما بود شروع می‌کند با چوبی به میان شاخه‌ها زدن، در حالیکه به ما می‌گفت: 
"اگه شماها حالا پرنده‌ای رو در حال پرواز دیدید خیلی سریع به من بگید، چون بعد بهتر می‌تونیم ببینم که لونه کجا مخفی شده."
ما از راه‌های مال‌رو و جاده‎ها با عجله می‌رفتیم، ما به میان بوته‌زار و بوته‌های خاردار نفوذ می‌کردیم، اما همه اینها بی‌نتیجه بودند. در این وقت ناگهان سیمون ما را صدا می‌زند:
"بچه‎ها، تند بیائید اینجا، همین حالا یک سهره پرواز کرد."
ما همگی به سرعت به آن سمت می‌دویم و با دقت فراوان میان شاخه‌های خاردار و بوته‌ها را می‌گردیم؛ و سپس پس از گذشت دو دقیقه من مانند زمانی که کلمبوس سرزمینی را که می‌جست کشف کرده باشد با شادی فریاد می‌زنم:
"نگاه کنید، آنجاست!"
چهار تخم در لانه قرار داشت.
برای محاسبه اینکه چه مدت احتمالاً هنوز طول خواهد کشید تا ما پرندگان‌مان را به دست آوریم باید می‌دانستیم که آیا پرنده ماده روی تخم‌ها نشسته بوده است یا اینکه همین حالا تخم گذاشته است.
سیلوانو می‌گوید: "ما خود را مخفی می‌کنیم و مواظب می‎شیم، چون اگه روی تخم‌ها نشسته باشه باید حتماً به زودی برگرده."
بنابراین ما خود را مخفی می‌سازیم و به زودی می‌بینیم که چگونه پرنده آهسته برای اطمینان از اینکه خطر بر طرف گشته با پروازهای دایره‌وار خود را نزدیک می‌سازد.
سیلوانو پیروزمندانه می‌گوید: "پرنده ماده روی تخم می‌شینه. هشت روز دیگه می‌تونیم پرنده‌ها رو داشته باشیم."
با روحی تازه بخاطر این امید شادی‌بخش قبل از فرا رسیدن ظهر راه خانه را در پیش می‌گیریم، و قبل از جدا گشتن به همدیگر قول می‌دهیم که به هیچکس چیزی از لانه تعریف نکنیم تا نتواند کسی قبل از ما پرنده‌ها را به چنگ آورد.   
من مستقیماً به خانه نمی‌روم، بلکه ابتدا پیش زن‌عمویم اینِس می‌روم تا بنفشه‌ها را به رزا بدهم و به او با این شرط که با هیچ کس اجازه صحبت در این باره را ندارد اعتماد کنم و بگویم که ما همین حالا در جنگل یک لانه سهره با چهار تخم یافته‌ایم.
هفته بعد به نظر ما مانند یک سال طول می‌کشد و ما فقط یک آرزو داشتیم: آه، کاش حالا یکشنبه بود!
ما به ندرت مراسم عبادت روز یکشنبه را مانند این بار، خدا ما را ببخشد، با دعای اندکی ترک کردیم. ــ و بعد با رفقای دیگر تا حد امکان سریع به سمت جنگل هجوم بردیم.
در این موقع دو پسر دیگر هم به ما ملحق می‌شوند، و بعد از آنکه ما با زحمت فراوان از شرشان خلاص می‌شویم به سمت لانه سهره به راه می‌افتیم.
ما خود را با احتیاط به لانه نزدیک می‌سازیم و صدای جیک‎جیک کردن جوجه‌های کوچک را می‌شنویم.   
سیلوانو پیروزمندانه می‌گوید: "نگفتم؟ جوجه‌ها سر از تخم درآوردن، حالا هم بخاطر مادرشون که با شنیدن آمدن ما پرواز کرده دارن فریاد می‌کشن."
ما خود را با احتیاط مخفی می‌سازیم و منتظر می‌شویم تا ببینیم که آیا مادر بازخواهد گشت، و پس از لحظه‌ای او را با یک کرم در منقار و یک دانه جو در پنجه در حال نزدیک شدن می‌بینیم.
جوجه‌ها هنگام نزدیک شدن مادر دوباره شروع به فریاد کشیدن می‌کنند، هرچند نه کاملاً وحشتزده اما با صدای بلند سرهایشان را از لبه لانه بالا می‌کشیدند و منقارهایشان را باز می‌کردند تا مادر غذا را در آن داخل کند.
من می‌پرسم: "فکر می‌کنی بتونیم یکشنبۀ بعد آنها را از لونه برداریم؟"
سیلوانو توضیح می‌دهد: "نه، تا هشت روز دیگه کرک‌های کمی دارن، اما تا دو هفته دیگه پرهاشون کاملاً درمیاد."  
این دو هفته هم مانند تمام چیزهای گذرا می‌گذرند.
سیمون و من هفته بعد هم دوباره برای دیدن لانه می‌رویم و می‌بینیم که جوجه‌ها کمی پر درآورده‌اند. و ما بعد از برگشت از این وحشت داشتیم نکند تا یکشنبه بعد آنها پرواز کرده باشند، اما سیلوانو ما را آرام می‌سازد و می‌گوید که چنین چیزی سریع اتفاق نخواهد افتاد.
اغلب فقط خردمندها اشتباه می‌کنند، زیرا وقتی ما در اولین یکشنبه ماه ژوئن به جنگل می‌رویم، هرچند جوجه‌ها هنوز پرواز نکرده بودند اما قصد این کار را داشتند و با دراز شدن دست فاوستینو به طرف لانه مضطربانه فرار می‌کنند.
اما آنها فاصله دوری نمی‌روند، زیرا که فاقد نیرو و تمرین بودند و بلافاصله دوباره روی شاخه‌ها می‌افتند. متأسفانه آنها خود را چنان عمیق مخفی می‌سازند که گرچه ما آنها را می‌دیدم اما قادر به گرفتن‌شان نبودیم. خوشبختانه هنگامیکه ما هنوز در مورد نتیجه ناموفق نیت‌مان صحبت می‌کردیمْ مادرشان بازمی‌گردد و با دیدن لانۀ خالی با وحشت فرزندانش را صدا می‌کند.
جوجه‌ها فوراً صدای مادر را می‌شناسند و شروع می‌کنند از مخفیگاه‌شان به جلو خزیدن، اما هنوز یک بوته را رد نکرده بودند که به سرعت به محلی که مادرشان آنها را صدا می‌کرد و مرتب خود را از ما دورتر می‌ساخت پرواز می‌کنند.
عاقبت یکی از جوجه‌ها برای گوش دادن به صدای مادر توقف می‌کند و سیلوانو موفق می‌شود او را با کلاهش بگیرد.
او با رضایت در حالیکه انگشتش را با دقت به زیر کلاهش می‌برد و پای جوجه را می‌گیرد می‎گوید: "خب، یکیشونو گرفتیم."
اما ما حالا آن سه جوجه دیگر را نمی‌دیدم. ما امیدوار بودیم که هر کدام از ما می‌تواند یک جوجه داشته باشد و حالا فقط یک جوجه برای چهار نفر وجود داشت!
چه کسی باید آن را به دست می‌آورد؟
ما باید قرعه می‌کشیدیم.
سیمون یک قطعه کاه را به چهار قسمت تقسیم می‌کند، خودش را می‌چرخاند و سپس دست بست‌هاش را روبرویمان نگاه می‌دارد.
"کسی که درازترین قطعه رو بردارده می‌تونه جوجه رو داشته باشه."
با بزرگ‌ترین هیجان یکی پس از دیگری یک قطعه را می‌کشیم، و سیلوانو برنده خوش شانس بود.
من کاملاً از این فکر که حالا نمی‌توانم برای رزا پرنده وعده داده شده را ببرم غمگین می‌گردم.
من هنگام خداحافظی در حال نوازش سر کوچک سهره در حالیکه قطرات اشگ از چشمانم جاری بودند می‌گویم: "چه پسر خوش‌شانسی هستی!"
سیلوانو که متوجه اندوهم شده بود می‌پرسد: "آیا خیلی دلت می‌خواد جوجه رو داشته باشی؟"
من بدون ذره‌ای پنهان‌سازی پاسخ می‌دهم: "آره، خیلی خیلی زیاد."
"پس بردار، دفعه بعد می‌تونی به جاش چیزی به من هدیه کنی."
کاملاً مست از شادی به خانه می‌روم.
من به یاد می‌آورم که در انبار غله قفسی از نی ساخته شده دیده بودم و سال گذشته برای نگهداری از یک توکا به کار برده شده بود. قفس شکل یک کلبه کوچک را داشت، دارای سقف سیاه و دیوارهای سفید بود و محل غذاخوریش مانند بالکن کوچکی تعبیه شده بود و در و پنجره بست‌هاش رنگ سبز و سرخی داشتند. من قفس را از انبار می‌آورم و سهره را داخل آن قرار می‌دهم.
خواهر بزرگ‌ترم به من می‌گوید: "او فرار خواهد کرد، او خیلی کوچک است و اگر تو تدارک مخصوصی نبینی می‌تواند از میان نی‎ها بیرون بپرد، من به تو کمک می‌کنم."
و با این حرف از میز خیاطی‌اش نخ ابریشمی آبی رنگی را برمی‌دارد و یک سر آن را به پای سهره و سر دیگرش را به قفس می‌بندد. 
سپس می‌گوید: "می‌بینی، حالا نمی‌تونه فرار کنه، حالا می‌تونی برای رزا ببریش."
به سرعت با استفاده از این مجوز و قبل از آنکه بتوان آن را دوباره پس گرفت با پرنده به راه می‌افتم.
رزا به محض دیدن پرنده فریاد می‌کشد "آه، چه دوستداشتنی!" و شروع می‌کند به نرمی به نوازش کردن سهره.
"آیا نباید چیزی برای خوردن به او بدیم؟"
من خوشحال از اینکه هدیه‌ام او را خوشحال ساخته است می‌گویم: "البته" ــ سپس رزا برای سهره کمی بیسکویت خیس‌خورده می‌آورد، اما نمی‌توانست کاری کند که او منقارش را باز کند. سهره به گوشه قفس فرار می‌کرد، سرش را آویزان می‌کرد و چشم‌هایش را می‌بست.
رزا دلسوزانه می‌گوید: "پرنده بیچاره، تقریباً اینطور به نظر می‌رسه که قصد نوشتن وصیتنامه داره." ــ با سکوت به پرنده نگاه می‌کند، بعد سریع در قفس را باز می‌کند و او را بیرون می‌گذارد. سهره می‌خواست پرواز کند، اما نمی‌توانست. سپس رزا سریع یک قیچی برمی‌دارد و نخ ابریشمی را که مانع پرواز پرنده بود به دو نیم می‌کند. و لحظه‌ای بعد سهره روی درخت سیب نشسته بود.
من فریاد می‌زنم: "چه ابلهانه، چرا گذاشتی بپره؟"
"اما، پسر، مگه تو اونو برای من نیاورده بودی؟"
من می‌گویم "البته" و بعد در حال گریستن ادامه می‌دهم "اما من برای به دست آوردنش این همه به خودم زحمت دادم و باید مرتب به جنگل می‌رفتم."
"اما اگه تو پرنده رو برای من آوردی و من هم ترجیح می‏دم که پرنده رو آزاد ببینم تا در قفس، بنابراین تو به این خاطر واقعاً احتیاجی به گریه کردن نداری."
این استدلال معتبری بود، اما با این وجود نمی‌توانستم خودم را آرام سازم و در حالیکه سهره بر روی درخت سیب بلند جیک‎جیک می‌کرد من به گریستن ادامه دادم.
رزا از من می‌پرسد: "می‌شنوی چطور جیک‎جیک می‌کنه؟ احتمالاً مادرشو صدا می‌کنه. آزاد کردن یک زندانی چه قشنگه. آیا مگه زمانی که به خواهش من مادرت تو رو از خونه تاریک آزاد کرد خوشحال نشدی؟ همون روز که تو به سر کارمِن یک سنگ زده بودی و پدرت تو رو به این خاطر زندانی کرده بود. آیا هنوز اینو به یاد داری؟"
من هق هق کنان می‌گویم: "برو بابا! تو که نمی‌تونی یک آدمو با یک پرنده مقایسه کنی."
دخترعمویم می‌گوید: "من هم چنین مقایسه‌ای نمی‌کنم، اما من می‌تونم به تو بگم که حتی پرنده‌های کوچک هم اسارت‌شونو دردناک احساس می‌کنن، آیا اینو نمی‌فهمی؟ آیا ندیدی که چه غمگین دیده میشد؟ اگه او یک انسان بود من برای آزاد کردنش خیلی بیشتر خوشحال می‌شدم، البته اگه قدرت آزاد کردنش رو می‌داشتم. در چنین لحظه‌ای هیچ فداکاری‌ای برای من بزرگ نیست."
*
در این بین پانزده سال از آن زمان گذشته است، و امروز دوباره صحنه آن زمان تکرار می‌گردد.
قفس همان شکلی را دارد که آن زمان داشت، فقط بسیار بزرگ‌تر است: اینجا خانه دخترعمویم است.
زندانی امروز هم بزرگ‌تر از زندانی آن زمان است، و زندانبان به طور کامل تغییر کرده است.
بله، همان رزائی که زمانی چنان نازک‌قلب بود و به یک پرنده آزادیش را داد و برای آزاد ساختن یک زندانی از زنجیرهایش هیچ فداکاری‌ای برایش بزرگ به نظر نمی‌رسید امروز یک مرد را زندانی خود کرده است. ــ حالا، زمانی که او قدرت آزاد کردن را دارد نمی‌خواهد نجات‌دهنده باشد.
بر عکس، او از در اسارت بودن من خوشحال است و به من اجازه می‌دهد سال به سال انتظار شنیدن یک <بله> گفتن برای ازدواج را بکشم، و چنین به نظر می‌رسد که می‌خواهد آن را هر روز بر زبان آورد اما با این حال همیشه ناگفته باقی می‌ماند. آیا اسارت من داوطلبانه است؟ نه، این را اصلاً باور نکنید.
و در حالی که خوآن با این کلمات داستان بدبختی‌اش را به پایان می‌رساند، آهسته چشمان سودازده‌اش را می‌بندد.
"نه، باور نکنید، این اسارت داوطلبانه نیست."
دلیل اثبات مدعایم این است که من هر روز خانه دخترعمویم را با این اراده راسخ که این باید آخرین بار باشد ترک می‌کنم اما همیشه روز بعد به آنجا بازمی‌گردم. البته رزا درِ قفس را به رویم باز می‌کند اما زنجیر بسته به پایم را به دو نیم قیچی نمی‌کند."

365 روز از زندگی من.(21)



وقتی بهار داخل گشت همه بجز زمستان از جا برخاستند و جایشان را به او تعارف کردند. زمستان یخزده بود و مانند عکس آدم برفی در یک آلبوم عکس بدون حرکت و با چشمانی پُر از تعجب شکفتن گل‌ها را تماشا می‌کرد.

مرغ‌های عشقم از اینکه امروز در خانه مانده‌ام تعجب کرده‌اند و هر یک دلیلی را که به عقل کوچکش می‌رسد با صدای بلند برای بقیه تعریف می‌کند.
من در حال نوشیدن چای به آقایان (ا) و (و) و (ن) که در این ساعت هر روز با هم گپ می‌زدیم و من صورت‌شان را اصلاح می‌کردم فکر می‌کنم، بعد به مرغان عشقم می‌گویم: "داستان‌های قشنگی برای هم تعریف می‌کنید! اما دلیل واقعی خونه موندن و به سر کار نرفتنم این است که چون مدت اعتبار استفاده از مرخصی سالیانه‌ام در حال به پایان رسیدن بود و اگر به مرخصی نمی‌رفتم برای مسئولین محل کارم اشکال قانونی به وجود می‌آمد، بنابراین از امروز به مدت ده روز به من مرخصی اجباری داده‌اند." و در حال گذاردن هدفون روی گوش‌هایم ادامه می‌دهم: "حالا که قضیه خونه موندم براتون حل شده می‌تونید چیزهای دیگه‌ای برای همدیگه تعریف کنید! و من هم در حال گوش کردن به موسیقی مشغول کارم می‌شم."
هنوز هم برایم روشن نشده است که چرا زمان برای من به این سرعت می‌گذرد! نه ماه از شروع کارم طوری سریع گذشت که انگار همین دیروز برای معرفی و مصاحبه نزد خانم باخ رفته بودم.
هدفونی که بر گوش گذارده‌ام هدیه‌ای‌ست از خانم (ا‎ـ‎س) که دو روز پیش فوت کرد. او یک ماه قبل بعد از آنکه من ماساژ دادن شانه و گردنش را به پایان رسانده بودم برای تشکر این هدفون را که روی میزش قرار داشت با این بهانه که دیگر گوشش قادر به شنیدن نیست به من هدیه کرد.

بعد از ویرایش سریع ترجمه <اوآها> مشغول گوش کردن گفتگویم با خانم (ا‎ـ‎س) که ضبط کرده بودم می‌شوم. و این جمله او بیشتر از بقیه حرف‌هایش فکرم را به خود مشغول می‌سازد:
زندگی عادت عجیبی دارد، اگر خودت را بسپاری به دستش تو را هرکجا بخواهی با خود می‌برد، اما وقتی از زندگی بترسی و نخواهی همراهش بروی عصبانی می‎شود و نابودت می‌سازد.