ریش آبراهام واینکفر.


در یکی از استان‎های جنوبی روسیه به نام پودولین Podolien و در کنار ریل قطاری که کیف Kiew را به دریای سیاه متصل می‎سازد شهر کوچک وینیزا Winniza قرار دارد. در آنجا مرد یهودی‎ای زندگی می‎کرد به نام آبراهام واینکِفر Abraham Weinkäfer، یک استاد شیشه‎گر. او در آنجا در صلح و آرامش زندگی می‎کرد؛ یک شوهر و پدر خوب، یک صنعتگر سخت کوش. به هیچ وجه توجه عمومی را به خود جلب نمی‎ساخت. البته او در مقابل همشهریانش دارای یک مزیت بود، اما این مزیت در وینیزا، جائیکه برای حس زیبائی آموزش اندکی داده شده است مزیت به حساب نمی‎آمد. او دارای باشکوه‎ترین ریش در شهر بود، یک ریش بسیار بلند که بخصوص پس از خاکستری گشتن زیبا و محترمانه دیده می‎گشت.
آبراهام در آن زمان، یعنی در سال 1871 نیمه دهه پنجاه سالگی عمرش را می‎گذراند که یک روز فرماندار کل پودولین به وینیزا می‎آید. یک مدرسه جدید که برای تأسیش بسیار علاقه‎مند بود باید در آن شهر کوچک افتتاح می‎گشت و او نمی‎خواست که در این جشن جایش خالی باشد. فرماندار کل از اشراف اصیل بود، نه تنها از تعلیم و تربیت ممتازی برخوردار گشته بلکه همچنین واقعاً چیزی هم آموخته و مشتاق هرچه زیبائی و دوستدار هنر و علم شده بود؛ او ابیات لطیفی میسرود و نقاشی‎‌های آبرنگش واقعاً زیبا بودند. اما او نه تنها یک نجیبزاده کامل بود بلکه همچنین یک آدم با محبت و دوستداشتنی که طبیعتی خیراندیش داشت و بعنوان کارمند هم همواره فقط برای کارهای خوب کوشش می‎کرد. فقط او کمی بی حواس و بسیار فراموشکار بود؛ مردم در این مورد حکایت‎های جالبی تعریف می‎کردند، از جمله اینکه چگونه او یک بار در مهمانی شام در کاخ سلطنتی ــ او یکی از مهمانان مورد علاقه آلکساندر دوم و تمام خانواده سلطنتی بود ــ بشقابش را کنار می‎زند، مدادش را از جیب در می‎آورد و بر روی سفره گلدار شروع به نقاشی می‎کند. او خودش از این ضعف آگاه بود و برای جبران آن آجودانی با حافظه‌ای عالی انتخاب کرده بود.
تمام مردم شهر به افتخار مهمان عالیقدر با لباس مهمانی در برابر مدرسه جدید گرد آمده بودند و قهرمان ما نیز در میانشان بود. ردای ابریشمی سیاه رنگی که او بر تن داشت به ریش بلندش خیلی می‎آمد و آن را با شکوه به چشم می‎رساند و چشم نقاشان را فوری به خود جلب می‎ساخت. به این خاطر فرمانده کل هم پس از پایان جشن هنگامیکه توسط آجودانش و رئیس پلیس همراهی می‎گشت و از میان ردیف مردم می‎گذشت در مقابل او می‎ایستد، با لبخندی از روی خوش آمدن او را برانداز می‎کند و دوستانه از او نام و شغلش را می‎پرسد. مرد ساده از این افتخار غیر منتظره بقدری مبهوت بود که توانست سؤال را فقط با لکنت پاسخ بدهد.
فرمانده کل در حالیکه متواضعانه بر روی شانه او می‎زند می‎گوید: "این عالی‎ست. استاد شیشه‎گر ــ از شنیدنش خوشحالم؛ صنعت یک آینده طلائی دارد ... اما بگو ببینم"، او به مرد سالخورده چونکه فقط یک یهودی بود «تو» می‎گوید، اما او مطمئناً منظور بدی نداشت، "چطور تو دارای این ریش شده‎ای؟"
آبراهام از این سؤال بسیار حیرت‎زده‌تر شده بود. عاقبت متواضعانه می‎پرسد: "چطور باید ریشم را بدست آورده باشم؟ ریشم خیلی ساده برای خودش رشد کرد! ..."
فرماندار کل با حرارت می‌‎گوید: "یک ریش با شکوه! و نکته اصلی اینجاست که به چهره و ظاهرت می‎آید. به نظر می‎‌رسد که تو اصلاً نمی‎دانی چه شایان توجه‎ای ... آیا مایلی مدل نقاشی‎ام شوی؟ من مایلم پرتره‎ات را بکشم. فقط یک طراحی با مداد، یک ساعت کافی‎ست."
آبراهام می‎گوید "طراحی؟" و دستش را به علامت نپذیرفتن بلند می‎‌کند و ادامه می‎دهد: "مگر چه چیزی در یک یهودی پیر برای نقاشی کردن وجود دارد؟"
فرماندار کل می‎خندد و می‎گوید: "پس به همان اندازه زیبائی فروتن هم هستی! اما رئیس پلیس صدای گریان آبراهام را بهتر درک می‎کند و به مافوقش توضیح می‎دهد: "این داستان خاص خود را دارد! این مرد احتمالاً خودش به ارتودکس‎های متعصب تعلق ندارد اما از خشم آنها در هراس است. آنها کشیدن پرتره یک یهودی را معصیت می‎دانند" و حرفش را با مخاطب قرار دادن خشنی رو به آبراهام به پایان می‎رساند "تو هر کاری که فرماندار دستور می‎دهند انجام می‎دهی".
فرماندار کل با دفاع از آبراهام می‎گوید: "نه با این لحن! این مرد موظف به این کار نیست ... و رو به مرد یهودی می‎گوید: "اما اگر من دوباره از تو خواهش کنم آیا امکان دارد این کار را بکنی؟ همانطور که گفتم فقط یکساعت، فردا صبح زود، چون من نزدیک ظهر این شهر را ترک می‎کنم ..."
البته حالا دیگر یهودی بیشتر مخالفت نکرد و صبح روز بعد مدل قرار گرفتن اجرا گشت. فرماندار خوشبرخوردانه با مرد یهودی صحبت می‎کند و هنگام خداحافظی یک سنگ کهربای عالی و ارزشمندی به او هدیه می‎دهد. این کهربا و گزارش آبراهام در باره صحبت او با فرماندار مردم وینیزا را هفته‎ها به خود مشغول ساخته بود. استاد شیشه‎گر قادر به تمجید کافی از فروتنی پشتیبان والاقدرش نبود؛ فقط در باره طرح اولیه تا اندازه‎ای با بی اهمیتی اظهار نظر کرد: او خودش، با وجود آنکه چهره‎اش را به اندازه کافی می‎شناسد اما در این طرح که با مداد خط خطی شده بود نتوانسته بود آن را بشناسد. اما او با این قضاوت به استعداد فرماندار به سختی ناحقی روا می‎داشت؛ طرح واقعاً زیبا شده و بطور ویژه انجام گشته بود.
چند ماه بعد یک بانوی کاملاً متشخص در قصر پترزبورگ نیز هنگامیکه فرماندار نقاشی را به او نشان می‎دهد دارای همین نظر بود. او دوشس از لوکزامبورگ و خویشاوند خانواده سلطنتی بود که حس لطیفی برای هنر داشت و خود نیز با شوق در سبک تاریخی نقاشی می‎کرد. دوشس می‎گوید "بسیار عالی!" و چشمانش می‎درخشند. "چه سر زیبای پدرسالارانه‎ای! چه مدل خوبی برای بزرگ خاندان ابراهیم در صحنه کتاب مقدسی که من مدت‎هاست قصد کشیدنش را دارم. همیشه این کار را به تأخیر انداختم، زیرا مدل مناسبی پیدا نمی‎شد ... خواهش می‎کنم این نقاشی را به من بدهید!"
فرماندار او را مطمئن می‎سازد: "با کمال میل، حضرت اشرف! اما من می‎توانم خود مرد را هم پیش شما بفرستم ..."
دوشس می‎گوید: "آه، آیا فکر می‎کنید که این کار شدنی‎ست ... خیلی عالی می‎شود!"
نجیبزاده پاسخ می‎دهد: "وقتی حضرت اشرف امر بفرمایند بنابراین هر چیزی شدنی می‎گردد! بعلاوه کار سختی نخواهد بود؛ مرد در عوض پول و کلمات خوب با کمال میل این کار را خواهد پذیرفت. او در وینیزا زندگی می‎کند؛ البته نامش را به یاد نمی‎آورم، اما آجودانم یقیناً آن را هنوز می‎داند. من همین امروز به او این مأموریت را خواهم داد، او حتماً جریان را سریع و خوب به انجام خواهد رساند و حداکثر تا یک هفته دیگر مدل شما اینجا خواهد بود."
آجودان نام مرد یهودی را واقعاً هنوز به یاد داشت، بله، او تک تک بقیه چیزها را هم می‎دانست، حتی این را که آبراهام یک لحظه از ترس بخاطر تعصب همدینانش تردید کرده بود. اما در هر حال آدم اجازه نداشت دوشس لوگزامبورگ را منتظر بگذارد. و به این ترتیب او به فرمانداری در کامینتس‎ـ‎پودولسک Kaminnetz-Podolsk تلگراف می‎کند که آبراهام واینکِفر یهودی از وینیزا را فوراً برای سفر به پترزبورگ آماده سازید، او باید خود را بلافاصله بعد از رسیدن نزد فرماندار که خرج سفر را به عهده می‎گیرد معرفی کند. یک مرد قابل اطمینان را هم همراه مرد یهودی روانه کنید.
تلگراف به دست معاون فرماندار می‎رسد و این کارمند اگر که وقت بیشتری می‎داشت شاید بخاطر این تلگراف متعجب می‎گشت، اما او فقط به یکی از مدیرانش دستور می‎دهد که مرد یهودی را از طریق نزدیک‎ترین راه و بی سر و صدا به پترزبورگ روانه سازد. و چون مدیر هم وقت زیادی نداشت بنابراین این مأموریت را به سکرترش واگذار می‎کند، فقط اینکه او کلمه «دستگیر» کردن را به کار می‎برد. سکرتر جوان با کنجکاوی می‎پرسد: "مگر این شیشه‎گر از وینیزا چه کرده است که باید او را مستقیم به پترزبورگ فرستاد؟" ــ مدیر می‎گوید: "ظاهراً یک جرم سیاسی!". این جواب بر سکرتر آشکار می‎سازد که باید حتماً جرم سنگینی مرتکب شده باشد وگرنه دستور نمی‎دادند که این کار چنین سریع انجام گیرد. و بنابراین به رئیس پلیس وینیزا تلگراف می‎زند که شیشه‎گر آبراهام واینکفر باید فوری بعنوان مجرم خطرناک سیاسی با اسکورت و تا حد امکان سریع به پترزبورگ فرستاده شود.
رئیس پلیس از خواندن این تلگراف بی‎نهایت شگفتزده می‎شود؛ او می‎توانست هرچیزی در پشت ریش زیبای پیرمرد بیابد بجز دسیسه سیاسی. همچنین فکر می‎کند که در اینجا باید سوءتفاهمی پیش آمده باشد، اما این فکر هیچ کمکی نکرد؛ دستور کاملاً شفاف بود و باید اطاعت می‎گشت. او دستور احضار یهودی را می‎دهد و او با اندکی هیجان حضور می‎یابد؛ پلیس در تمام عمرش با او کاری نداشت. او از وحشت فلج گشته دستور را می‎شنود و مدت درازی قادر نبود کلمه‎ای از دهان خارج سازد. عاقبت خود را به پای رئیس پلیس می‎اندازد و با التماس می‎گوید: "رحم کنید! این نمی‎تواند حقیقت داشته باشد، من چه کاری با <سیاست> دارم. اگر شما آن را برایم توضیح نمی‎دادید من این کلمه را اصلاً درک نمی‎کردم!"
کارمند به اندازه کافی انسان‎شناس بود تا بداند که لحن مرد واقعی‎ست و بخاطر همدردی با این مرد بدبخت تصمیم می‎گیرد تنها کاری که برایش ممکن بود را انجام دهد: او بوسیله تلگراف از فرمانداری سؤال می‎کند که آیا سوءتفاهمی در نام انجام نگرفته است؛ اما او در این بین باید مرد یهودی را در بازداشت نگاه می‎داشت. البته زن و بچه‎هایش می‎توانستند از او دیدن کنند. خانواده‎اش و خود او پس از آنکه وحشت اولیه به پایان می‎رسد دوباره به اینکه جریان بزودی روشن خواهد گشت امیدوار می‎گردند. همچنین تمام ساکنین وینیزا این اطمینان راسخ را داشتند که شهروند خوب و صلحدوست‎شان، کسیکه تا کنون فقط خود را با شیشه‎های شفاف پنجره‎هایش مشغول ساخته و هرگز در امور تیره جهان دخالت نداشته غیر ممکن است بتواند یک توطئه‎گر خطرناک باشد.
ابتدا سه روز بعد از فرمانداری توسط همان سکرتر جواب می‎رسد، جوابی که در آن رئیس پلیس بعلت سؤالات اضافی‎ای که مسیر جریان دادگستری را مسدود می‎ساخت مؤآخذه شده بود؛ هیچ اشتباهی رخ نداده است. شاید یک کارمند غربی تعلیم دیده هم کاری انجام نمی‎داد، زیرا که دستور کاملاً مشخص بود و انجام ندادن هیچ کاری توسط آن سکرتر هم از روی بدجنسی نبود ــ و این دقیقاً همان لحظه شاخص این داستان است.
آبراهام صبح روز بعد در حالیکه به سختی طناب‎پیچی شده بود توسط گاری کوچکی به ایستگاه قطار برده می‎شود. در مقابل او دو سرباز با تفنگ‎های خشابگذاری گشته نشسته بودند؛ زن و فرزندانش گریان به دنبال گاری می‎دویدند و جماعت زیادی از روی کنجکاوی یا همدردی در پشت سرشان می‎آمدند. مرد بدبخت کنترل خود را حفظ کرده اما اشگ‎هایش بی اراده بر چهره پریده رنگش جاری بود، با این حال سعی می‎کرد زن و کودکانش را دلداری دهد و به سمت‎شان با صدای بلند می‎گفت: "همانطور که من به خداوند متعال اعتماد دارم شما هم به او اعتماد کنید. او اجازه نخواهد داد که من بی گناه نابود شوم. قلبم به من می‎گوید که به زودی شما را خواهم دید."
سه هفته طول می‎کشد تا آبراهام در پترزبورگ به بخش مجرمان سیاسی زندان تحویل داده می‎شود. در دفتر پذیرش زندان یک بازجوئی کوتاه از او می‎شود؛ البته او به بی گناه بودن خود اصرار می‎ورزید و البته کسی هم حرف او را باور نمی‎کرد. اما فقط یک سند در باره او موجود بود: گزارش فرستاده شده رئیس پلیس از وینیزا که در آن آمده بود: آبراهام واینکفر با توجه به دستور یک مقام بلند پایه فرمانداری بعنوان مجرم سیاسی متهم گشته و مجرم به همراه این گزارش فرستاده می‎گردد ــ آری، این کافی بود که مرد بیچاره را در بازداشت نگاه دارند. آقایان احتمالاً فکر می‎کردند که مدارک بزودی فرستاده خواهند شد. بر تن زندانی لباس زندان می‎پوشانند و چون داشتن ریش دراز بر خلاف قوانین زندان بود بنابراین ریش او را، ریش باشکوه و پدرسالارانه‎اش را می‎تراشند! این کار برای مرد بدبخت چندان دردآور نبود؛ او درد شدیدتری داشت. اما آن دو روح هنر دوست، فرماندار کل و دوشس چه شکایتی خواهند کرد وقتی متوجه از دست دادن غیر قابل جبران عالی‎ترین مدل شه‎پدری که در قلمروشان با بی حرمتی ناقص شده بود شوند.
اما آنها از آن بی خبر می‎مانند. البته دوشس پس از گذشت دو هفته گاهی از فرماندار کل در باره مدلی که قرار بود پیشش بیاید می‎پرسید، و او فوری از آجودان خود سؤال می‎کرد، و آجودان هم به نوبه خود از فرمانداری خبر می‎گرفت. اما پاسخ "جریان توسط مسامحه‎کاری رئیس پلیس وینیزا به تأخیر افتاد، اما حالا همه چیز خوب پیش می‎رود و مرد یهودی حتماً در روزهای آینده در پترزبورگ خواهد بود" همه افراد درگیر ماجرا را دوباره آرام می‎ساخت.
فرماندار اما بزودی پایتخت را ترک می‎کند تا برای استراحت به خارج برود. او از آجودانش برای همیشه خداحافظی می‎کند؛ او خودش برای آجودان پست بالاتری در یک فرمانداری استان شمالی توصیه کرده بود.
پس از آنکه فرماندار چند ماه بعد به محل خدمتش بازمی‎گردد دیگر از مرد یهودی صحبتی به میان نمی‎آمد. او و همینطور کارمندانش مرد یهودی را به کلی فراموش کرده بودند. اما زن فقیر و تنها مانده هرچه عمیق‎تر به شوهر بدبختش فکر می‎کرد. زن پس از یک سال انتظار کشیدن بیهوده تصمیم به سفر به کامینتس‎ـ‎پودولسک می‎گیرد. او می‎خواست نزد فرماندار برای آزادی شوهرش التماس کند و سنگ کهربا را بعنوان مدرک خیرخواهی سابق فرماندار با خود به آنجا ببرد؛ زن آن را نفروخته بود، گرچه به تدریج نیاز در خانه‎ای که غذا آورنده‎اش را دزدیده بودند وارد شده بود. یک اتفاق ناگوار باعث گشت که فرماندار در آن زمان دوباره به پترزبورگ سفر کند. اما معاونش زن را می‎پذیرد، و او هم مرد بی وجدانی نبود؛ او صبورانه شکایت زن را می‎شنود و جوابی را به زن می‎دهد که باید می‎داد. او می‎گوید که برای جرم‎های سیاسی فقط دادگاه معتبر است و در این مورد نه او و نه رئیس او می‌‎توانند کاری انجام دهند. اما اگر شوهرش واقعاً بی تقصیر باشد بنابراین بدون شک بزودی به خانه بازخواهد گشت. زن با این تسلی ناچیز به خانه بازمی‎گردد و دوباره با صبوری انتظار می‎کشد. اما وقتی دومین سال هم به پایان می‎رسد تصمیم می‎‏گیرد سفر به پیش فرماندار را تکرار کند، گرچه حالا دیگر نمی‎توانست کهربا را بعنوان مدرک نشان دهد. اما آنجا به او گفتند که حامی او چند ماهی می‎شود که منتقل شده و پست بالاتری در مسکو به دست آورده است.
در این بین آبراهام در پترزبورگ زندانی بود. به او گفته بودند که بزودی به دادگاه فرستاده خواهد گشت، اما بدون آنکه کسی برایش کاری انجانم دهد یک سال می‎گذرد. خواهش‎های او برای یک بازجوئی مجدد بی ثمر بود و حتی به گوش قاضی بازجو هم نمی‎رسیدند. زتدانبان به او می‎گفت: "وقتی نوبت به تو برسد فوری بازجوئی خواهی شد". عاقبت در یک بازرسی از زندان‎ها متوجه او می‎شوند. یک سال زندان بدون بازجوئی ــ این برای بازرس در خور توجه بود، و او از قاضی بازجو سؤال می‎کند. اما قاضی نرسیدن پرونده به آنجا را بهانه می‎کند و اظهار می‎‌دارد که مقصر نیست و این دلیل برای بازرس قانع کننده بود.
سال دوم هم می‎گذرد. پیرمرد مدام بیشتر ویران می‎گشت؛ او حالا حداکثر می‎توانست بعنوان ایوب پیامبر مدل نقاشی قرار گیرد. آبراهام مدت‎ها ایمان به خدا را حفظ کرده بود اما عاقبت ناامید و خشمگین می‎شود و در زندان شروع به سر و صدا می‎کند، طوریکه برایش مجازات سخت انضباطی در نظر می‎گیرند. اما خوبی جریان در این بود که دوباره به یاد او افتادند. دادگاه تحقیق از فرمانداری خواستار پرونده او می‎شود. اما جواب ابتدا پس از گذشت چند ماه می‎آید؛ پاسخ البته این بود که در آنجا از موضوع هیچ اطلاعی ندارند؛ دستگیری به دستور فرماندار سابق که در حال حاضر در مسکو زندگی می‎کند صورت گرفته است. بنابراین دادگاه این پرسش را با فرماندار کل در میان می‎گذارد. از معاون او جواب می‎آید که عالیجناب در بادن Baden هستند و جریان بعد از بازگشت به اطلاع ایشان خواهد رسید.
و دوباره یک سال دیگر می‎گذرد، در این زمان یک بازرس جدید می‎آید. منظره پیرمرد او را تکان می‎دهد و بیشتر از آن تعریف کردن‎های او. بازرس تصمیم می‎گیرد جریان را کاملاً بررسی کند و به معنای واقعی کلمه هم این کار را شروع می‎کند. در ابتدا از رئیس پلیس وینیزا سؤال می‎شود. جواب "دستور فرمانداری" بود، اما مرد با کفایت به این بسنده نمی‎کند؛ او حدس خود که باید در اینجا سوء تفاهمی رخ داده باشد را تکرار می‎کند. در صورتیکه چنین باشد بنابراین باید عواقب وخیمی برجای گذارد: همسر زندانی از غم و اندوه فوت کرده، فرزندانش در فقر بزرگی باقی مانده‎اند. حالا بازپرس به فرمانداری رجوع می‎کند: فرمانداری او را به پاسخ سال‎های پیش خود رجعت می‎دهد. حالا عاقبت دوباره از فرماندار قبلی سؤال می‎شود، و اینبار اما فوری پاسخ داده می‎شود: او هرگز دستور فرستادن مجرم سیاسی‎ای به پترزبورگ را نداده است. در واقع فرماندار کل با وجود حافظه غیر قابل اعتمادش اجازه داشت این بار با اطمینان کامل این خبر را بدهد زیرا که او بازجوئی‎های سیاسی را همیشه به دادگاه‎ها محول کرده بوده است.
حالا جریان برای بازپرس کاملاً هولناک می‎گردد: او تقاضای آزادی زندانی را می‎کند، زیرا یک مجرم آنجا است در صورتیکه هیچ جرمی انجام نگرفته. اما دادگاه ابتدا درخواست روشن شدن کامل می‎کند و تحقیقات جدیدی آغاز می‎گردد. اما قبل از آنکه این تحقیقات به پایان برسند نور به این جریان تابیده می‎شود. فرماندار به پترزبورگ، جائی که آجودان قبلی‎اش منتقل شده بود می‎آید. آجودان به دیدار فرماندار می‎رود و از او خواهش می‎کند که وساطت کند تا مقام بالاتری بدست آورد. فرماندار با کمال میل به او قول می‎دهد و می‎‏گوید که این کار با کمک نفوذی که دوشس از لوکزامبورگ دارند مطمئناً راحت انجام خواهد شد. او به نزد بانوی والا مقام می‎رود و توصیه آجودانش را می‎کند. دوشس به مهربان‎ترین شیوه قول میانجیگری می‎دهد، اما چون حافظه‎اش برعکس حافظه ضعیف فرماندار خوب کار می‎کرد بنابراین با لبخندی شیطنت‎آمیزی می‎پرسد: "آیا این همان آقائی‎ست که مدلم را سر وقت برایم آوردند؟"
فرماندار با شوق و با صدای بلند می‎گوید: "بله همان است! این را من کاملاً فراموش کرده بودم. آیا از مرد یهودی نقاشی کشیدید؟ یک سر با شکوه، درست می‎گم؟"
"البته ــ اما من او را هرگز ندیدم!"
فرماندار مضطربانه این خبر را با آجودانش در میان می‎گذارد. آجودان تحقیقاتش را با قدرت آغاز می‎کند؛ زیرا می‎خواست حامی‎اش را متقاعد سازد که وظیفه‎اش را انجام داده است. روز بعد آجودان توانست با وحشت به فرماندار گزارش دهد که مدل بیچاره کجاست. هر دو مرد فوری به زندان می‎روند. بله، جای هیچ تردیدی نبود، نام او آنجا در لیست قرار داشت. نگهبان زندان خوانده می‎شود و به او دستور می‎دهند: "بگذارید آبراهام واینکِفر را فوراً به اینجا بیاورند!"
نگهبان هاج و واج آنجا ایستاده بود. "می‎بخشید عالیجناب ... این مرد دو ماه قبل فوت کرده است. واقعاً این معجزه‎ای واقعی‎ست که او این مدت طولانی را تحمل کرد. اما او همیشه امیدوار بود که ..."
هر دو مرد از فرزندان یتیم گشته آبراهام مراقبت کردند. آنها فوت گشته‎ها را نمی‎توانستند دوباره زنده سازند.
این داستان ریش آبراهام واینکِفر است و من واژه‎ای نمی‎یابم که بتوانم به آن اضافه کنم.

365 روز از زندگی من.(13)


خانم <م>
نمی‎دانم چرا امروز دل خانم <م> گرفته بود. کنارش خم می‎شوم، دستی به شانه‎اش می‎کشم، دهانم را به گوش چپش نزدیک می‎سازم و آهسته و تسلی بخش می‎گویم: "دوست داری دخترت را از اتاق پیشت بیارم؟" چشم خانم <م> کمی نمناک می‎گردد و با پائین آوردن سر جواب مثبت می‎دهد.
خانم <م> نود و یکساله است، موهایش از سفیدی برق می‎زند، چشمان سبز رنگش هنوز هم کمی می‎درخشند، صورتش گرد و گوشتالود و زیباست و من خیلی دلم می‎خواهد گونه‎هایش را مرتب ببوسم ولی به لمس کردن آنها توسط نک انگشتانم بسنده می‎کنم. خانم <م> به علت پیشترفت آلزایمر دچار اختلال شدید زبان است و باید با دقت فراوان به صحبتش گوش سپرد تا شش هفت در صد از حرف‎هایش را فهمید.
دختر خانم <م> عروسکی به اندازه کودکی تازه به دنیا آمده به نام مارتیناست که صورت توپول و بامزه‎ای دارد. لباس سراسری آبی رنگی پوشیده و سرش تقریباً بی موست.
در حال گذاشتن مارتینا در بغل خانم <م> می‎پرسم: "پس چرا مارتینا را در اتاق تنها گذاشته بودی؟ حوصله‎اش خیلی سر رفته بود!" و در این لحظه قطرات اشگ از چشم‎های خانم <م> به روی دست من و مارتینا می‎چکند.
خانم <م> بی صدا اشگ می‎ریخت و در همان حال عروسکش مارتینا را مرتب نوازش می‎کرد، درست مانند مادری که طفل بیمارش را نوازش می‎کند.
من بلافاصله می‎گویم: "اصلاً جای نگرانی نیست، فقط کافی‎ست چند بار به پشت مارتینا بزنی تا باد دلش با آروغ زدن خالی شود و بعد حالش کاملاً خوب خواهد شد!"
خانم <م> چند بار آرام به پشت عروسک می‎زند و من صدای آهسته آروغ زدن را تقلید می‎کنم. خانم <م> آه عمیقی به نشانه آسوده گشتن می‎کشد و سرش را بالا می‎آورد، مهربانانه به من نگاه می‎کند و بعد لب‎هایش با لبخند ملیحی از هم گشوده می‎شوند.
من می‎گویم "خدا را شکر! ... حق با شما بود ... طفلکی انگار دلش خیلی درد می‎کرد!"، اما خانم <م> دیگر حواسش به من نبود و در حال نوازش کردن سر و دست و پای عروسکش با او با مهربانی عجیبی مشغول صحبت کردن شده بود.

365 روز از زندگی من.(12)


دمکراسی یعنی ریختن ده بیست نفر بعنوان اکثریت بر سر یک نفر بعنوان اقلیت و گذاشتن حق در کف دستش!
خدا.
وقتی واژه «خدا» از دهان خانم <ه> خارج می‎شود من بی اراده در دلم "یا حضرت عباسی" می‎گویم و به خانم <الف> و <ی> نگاه می‎کنم. خانم <الف> دهانش از تعحب باز مانده و خانم <ی> با جدیت مشغول فکر کردن بود.
شاید خانم <ه> خودش هم نداند به چه خاطر واژه «خدا» را برای جمله سازی امروز انتخاب کرده است اما من می‎دانستم که جلسه امروز ما به جای جمله سازی به جنگ عقیدتی بین خانم <الف> و خانم <ی> تبدیل خواهد گشت.
خانم <الف> برعکس خانم <ی> که معتقد به خداست هیچ اعتقادی به خدا ندارد و بحث در باره این موضوع همیشه باعث کدورت میان آن دو شده است.
خانم <ی> بدون توجه به بقیه انگار که مشغول عبادت است بی مقدمه شروع می‎کند: "خدا یعنی من و تو از کجا بوجود آمده‎ایم، یعنی دشت بی انتهای ..."
در این لحظه انگشت خانم <الف> بالا می‎رود و من با معذرت خواهی حرف خانم <ی> را قطع می‎کنم و از خانم <الف> می‎پرسم: "دستشوئی؟!" خانم <الف> در حالیکه سرش را با تأسف تکان می‎داد با عصبانیت کمی می‎گوید: "یا جای من اینجاست یا جای این پیرزن بی عقل!" و با انگشت خانم <ی> را نشان می‎دهد. من برای منحرف کردن افکار خانم <الف> سریع می‎گویم: "می‎بخشید، اما نوبت خانم <و> است!"
خانم <و> در جلسه امروز کتابی در دست نداشت و مانند آدم معتادی که مواد به او نرسیده باشد می‎گوید: "چه می‎شود گفت ... چه می‎شود کرد؟ شیاد شیاد است، نه دم دارد و نه شاخ و درست مانند من و تو دیده می‎شود! اگر خدا عاقل بود بر پیشانی هر شیادی لااقل یک شاخ هم می‎کاشت!"
خانم <ه> که به دلیل فقر خانواده از همان دوران جوانی خدا و پیغمبر را بوسیده و کنار گذاشته است جمله‎اش را با تائید سخنان خانم <و> شروع می‎کند: "حق با واو است. مردم شیاد و دزد خدا را اختراع می‎کنند. و وقتی کس دیگری هم می‎خواهد خدائی اختراع کند و به نان و نوائی برسد فوری برای اینکه برایشان رقیبی پیدا نشود او را می‎کشند و می‎گویند خدا یکی‎ست، ده تا که نمی‎شود!"
خانم <ی> طاقتش را از دست می‎دهد و فریاد می‎کشد: "کافی‎ست، خجالت باید کشید. البته که خدا توانا به هر کاری‎ست. خدا حتی گاو را با دو شاخ می‎آفریند و بز را با ریش! خدا یعنی دشت بی انتهای عشق."
من با اشاره ابرو خانم <ن> را متوجه می‎سازم که حالا نوبت اوست. باطری صمعک او را امروز صبح زود عوض کرده بودم و اطمینان داشتم که می‎تواند خوب بشنود. با این حال اما دست خانم <ن> به طرف صمعک داخل گوشش می‎رود و از من می‎پرسد "روشنه؟" و من انگشت شصت دست راستم را به علامت برو دارمت بالا می‎برم و او شروع می‎کند: "هم خر را بخواه و هم خدا را. اگر هر دو را به تو ندادند لااقل صاحب یکی از آن دو خواهی گشت."

خانم <د> اما با جمله کوتاه "تو اگر خداشناسی همه در رخ رقیب بین" ختم جلسه را اعلام می‎کند و از بقیه اعضاء خواهش می‎کند که اتاقش را ترک کنند تا بتواند بعد از رفتن به توالت کمی استراحت کند.