نوازنده کنترباس.

روزی جوان فقیری که کسی نمی‎دانست از کجا آمده و روزها و شب‎هایش را کجا می‎گذراند در توماسخوف Tomaschow یک شهر کوچک لهستانی هم مرز با گالیژین Galizien ظاهر می‎شود. او فقط بعضی اوقات خود را نشان می‎داد و از مردم درخواست غذا می‎کرد.
البته مردم به <کسی که دستش را دراز می‎کند> چیزی می‎دهند. و چون این جوان نه پول و نه غذای دیگری بجز نان خشک قبول می‎کند بنابراین چیز زیادی از او نمی‎پرسند؛ هر روح زنده‎ای حق داشتن غذا دارد. اما مردم متوحه می‎شوند که او یک انسان خیلی عجیبی‎ست. او چشمانی دارد که به نظر می‎رسد به دوردست نگاه می‎کنند اما آنچه را که در یک قدمی‎اش اتفاق می‎افتد نمی‎بینند. او همانطور که دیگران پلک خود را تکان می‎دهند مرتب لاله گوشش را تکان می‎دهد، طوریکه انگار او صداهائی از هوا جذب می‎کند، حتی وقتی همه جا ساکت است. و چون او مسافت دور را می‎بیند و از فاصله دور می‎شنود همیشه اندیشناک است. وقتی او را مخاطب قرار می‎دهند می‎لرزد، انگار که او را از جهان دیگری بیدار ساخته‎اند، و اگر بخواهد جواب دهد فقط با یک <آری> یا یک <نه> جواب می‎دهد. اما وقتی بخواهد بیشتر بگوید خودش را در سخنرانی‎اش مانند درون تور ماهیگیری گرفتار می‎سازد؛ بر پیشانی‎اش عرق می‎نشیند و دیگر نمی‎تواند خود را از آن دام نجات دهد ...
و وقتی کسی یک بار از او تقاضای خدمتی کند و او را برای انجام مأموریتی به جائی بفرستد، بنابراین مرد جوان بنا به عادت چند روزی ناپدید می‎شود و با پاسخ کاملاً اشتباهی بازمی‎گردد. و این کار نه از روی تنبلی بلکه بخاطر غرق در خواب و خیال بودن اوست.
"آیا کسی را که بخاطرش فرستاده شده بودی دیدی؟"
"ابتدا امروز."
"و تا امروز چه می‎کردی؟"
بعد معلوم می‎گردد که او وقتی برای انجام مأموریت می‎رفته در بین راه با یک موش کوچک مواجه گشته و موش کوچک جیک جیکی کرده است؛ احتمالاً نمی‎توانسته راه خانه‎اش را پیدا کند ... بعد یک پرنده او را از بالا صدا زده و او هم به دنبال پرنده رفته است. و از این قبیل کارها می‎کرده. او ابتدا امروز به آنجائی که او را فرستاده بودند رسیده است. در آنجا به او چیزی گفتند اما او آن را فراموش کرده یا اصلاً نفهمیده است. به این ترتیب همه چیز را اشتباه انجام می‎داد و در این حال لبخندی از روی سادگی می‎زد و دست لاغرش را برای قطعه‎ای نان خشک دراز می‎کرد؛ او در تمام وقت چیزی در دهان نگذاشته است.
شهروندان در یک چنین شهر کوچک فقیر بدون مغازه‎های بزرگ در فصل تابستان هنگامیکه روزها دراز و خالی‎اند خمیازه کشان کنار پنجره‎ها می‎نشینند، به بازار نگاه می‎کنند و منتظر می‎مانند که چیزی پیدا شود تا بتوانند خود را وقفش سازند. یک چنین شهروندی کنار پنجره ایستاده است، به مرد جوان غریبه و فقیر نگاه می‎کند و او را به سوی خود می‎خواند. شهروند هیچ کاری ندارد، تمام مگس‎ها را گرفته و می‏‎خواهد مرد جوان را بازپرسی کند.
"بیا داخل اتاق، پسر."
جوان سرش را تکان می‎دهد. او نمی‎خواهد.
"چرا نه؟"
جوان جواب می‎دهد: "همینطوری!"
شهروند می‎خندد. او تنبل نیست، از اتاق خارج می‎شود و پیش پسر جوان می‎رود، کنار او می‎نشیند و شروع می‎کند:
"پسر، نام تو چیست؟"
جوان سؤال او را تکرار می‎کند: "نام من چیست؟ آورام Awrom، فکر کنم آورام. بله، آورام!"
"تو آن را مطمئن نیستی؟"
او هیچ چیز را بطور یقین نمی‎داند. چطور می‎شود چیزی را مطمئناً دانست؟ خیلی از چیزها فقط مطمئن به نظر می‎رسند.
شهروند از خنده به سرفه می‎افتد.
"و نام خانوادگی‎ات چیست؟
پسر جوان هیچ چیز از آن نمی‎داند. و او از روی سادگی می‎پرسد که آیا مگر آدم باید اصلاً نام خانوادگی داشته باشد.
شهروند می‎گوید:
"البته، زیرا که افراد زیادی به نام آورام وجود دارند و امکان اشتباه گرفتن آنها از هم وجود دارد ..."
"خب، این که مهم نیست."
"پسر، تو به چه کسی تعلق داری؟"
"به پدر."
"و نام پدرت چیست؟"
"نام او پدر است."
"و پدرت کجا زندگی می‎کند؟"
"همانجائیکه پدر تو هم زندگی می‎کند!" و جوان انگشتش را بلند می‎کند و آسمان را نشان می‎دهد.
شهروند لبخند می‎زند و ادامه می‎دهد:
"و پدر دیگری نداری؟"
"نه."
"و یک مادر؟"
"آیا مگر باید یک مادر داشت؟"
شهروند خودش را از زور خنده مچاله می‎سازد، و جوان می‎پرسد:
"اجازه دارم بروم؟"
شهروند که از لذت بردن در حال ذوب شدن بود جواب می‎دهد: "فوری، فوری! و از کجا می‎آئی جوان باهوش؟"
"از روستا!"
"اسم روستا چیست؟ کجا قرار دارد؟"
جوان آن را نمی‎داند.
"از اینجا خیلی دور است؟"
او رفته بود و رفته بود و رفته بود ...
و مرد جوان کلمه <رفته بود> را آنقدر تکرار می‎کند تا اینکه لبانش خسته می‎شوند و در پایان اضافه می‎کند "و هنوز هم باید رفت!"
"چند روز و چند شب باید رفت؟"
او آن را نشمرده بود.
سؤالی به خاطر شهروند می‎آید:
"می‎تونی دعا کنی؟"
دعا؟ شهروند باید برایش توضیح دهد که <دعا> یعنی چه. و ابتدا پس از ده متر کلمه توضیح دادن مرد جوان متوجه می‎شود که دعا یعنی: با پدر صحبت کردن.
شهروند که به نظر می‎آمد روده‎اش انگار از خنده در حال گره خوردن است می‎گوید "آره، آره!".
او < بشنو ای اسرائیل Schma Jißroel> را می‎تواند!
"چه کسی آن را به تو یاد داد>"
جوان تعریف می‎کند که در راه از روستا به شهر با مرد بسیار پیری در جنگل برخورد کرده است. این مرد پیر به او گفته که پدرش چه کسی می‎باشد و شیوه صحبت کردن با پدر و خواندن <بشنو ای اسرائیل> را به او آموخته است. البته آنچه را که او به پدرش می‎گوید نمی‎فهمد اما پیرمرد به او گفته بود که پدر همه چیز را می‎فهمد و از آن شاد می‎شود.
"و چه وقت تو با پدر صحبت می‎کنی؟"
"دو بار در روز."
و در آن حال او موسیقی می‎نوازد.
"تو موسیقی می‎نوازی؟ چه سازی؟"
هر چیزی که دم دست دارد.
در روستا عادت داشته با ساقه علف بنوازد، بعد به او یاد دادند که سوت‎های کوچک چوبی بتراشد و او با چنین سوتک‎هائی می‎نواخته ... در شهر به او یک سوتک ساخته شده از خاک رس بخشیده بودند و حالا او با آن می‎نواخت ...
"و اگر به تو یک کمانچه می‎دادند؟"
چشمان جوان می‎درخشند: آه، اگر او فقط یک کمانچه که نوازندگان شهر دارند می‎داشت! مخصوصاً یکی از آن بزرگ بزرگ‎هایش که آن را با بند چرمی حمل می‎کنند ... آه، او بعد چطور با آن می‎نواخت! ...
شهروند به بازپرسی خود ادامه می‎دهد: "شاید کسی برای تو یک بار چنین سازی بخرد، اما باید قبلاً نشان بدهی که چه می‎توانی."
جوان سوت خاک رسی‎اش را از زیر پیراهن درمی‎آورد و می‎نوازد.
و وقتی او می‎نوازد در آسمان سر و صدا شروع می‎شود، دسته‎ای پرنده باهم پرواز می‎کنند و بر بالای سر او بال بال می‎زنند. جوان با لبخند به سمت آنها نگاه می‎کند و سوت خاک رسی را دوباره زیر پیراهنش قرار می‎دهد.
شهروند اما سرش را اصلاً بالا نکرد و هیچ چیز ندید. با صدای سوت مرد جوان یک زن از خانه خارج می‎شود و پس از او خدمتکار. دو زوج به پنجره‎های خود نزدیک می‎شوند و به بیرون نگاه می‎کنند. شهروند می‎خواهد شوخی خود را نشان دهد و به بازپرسی از جوان ادامه می‎دهد:
"و در جنگل چه می‎خوردی؟"
او از قارچ زندگی می‎کرد.
پس بنابراین او حداقل چیزی از قارچ‎ها می‎داند!
"و قبلاً در روستا چه می‎خوردی؟"
آنچه که به او می‎دادند.
"و چه کسی به تو چیزی می‎داد؟"
کشاورز، زن کشاورز، حتی کشیش و میخانه‎چی ...
"و چه چیزی به تو می‎دادند؟"
شهروند نفسش را نگه می‎دارد. حالا باید فاش شود!
و جوان با سادگی تمام جواب می‎دهد که به او سبزی، سوپ کلم، گوشت و نان می‎داند؛ او اما فقط نان می‎خورده و بقیه چیزها را برای پرندگان پرتاب می‎کرده است.
"چرا فقط نان؟"
او فقط نان دوست دارد و از غذاهای دیگر خوشش نمی‎آید.
پیرمرد در جنگل از او پرسیده بود که او چه می‎خورد. و وقتی او جواب داده بود فقط نان دوست دارد پیرمرد به او گفته بود که به این خاطر دوستش می‎دارد و بعنوان پاداش به او صحبت کردن با پدر را آموخت. او پیرمرد را خیلی دوست می‎داشت، خیلی ... و دعای <بشنو ای اسرائیل> را خیلی جدی می‎خوانَد، زیرا که پیرمرد آن را به او دستور داده است ...
شهروند اما همچنان پافشاری می‎کند و می‎پرسد:
"و اگر پیرمرد به تو دستور سرقت می‎داد؟"
سپس او سرقت می‎کرد.
"و دستور قتل و غارت؟"
او غارت می‎کرد ...
اما پیرمرد هرگز چنین دستوری به او نخواهد داد، زیرا آدم خیلی خوبی‎ست.
"اما اگر او امروز بیاید و به تو دستور دهد که تو یک انسان را بکشی؟"
سپس او خواهد کشت.
"و از پدر هیچ نمی‎ترسی؟"
به چه خاطر باید او ترس داشته باشد؟
"از مجازات او."
در این وقت جوان برای اولین بار لبخند می‎زند.
"شما شوخی می‎کنید: پدر که مجازات نمی‎کند!"
در این وقت اما مردم به نماز خوانده می‎شوند و شهروند با عجله به کنیسه می‎رود تا در فاصله دو نماز تعریف کند که چه هوشمندانه از مرد جوان بازپرسی کرده است ...

البته شهر کوچک بخاطر او به انداه کافی سرگرمی داشت، اما در این وقت ماجرای زیر اتفاق می‎افتد.
بخشداری یک ارکستر موسیقی داشت: دو کمانچه، یک فلوت، یک کلارینت،  یک طبل، و برای کامل کردن ارکستر همانطور که معمول است همچنین یک کنترباس. یک ارکستر فقیر که در عروسی یهودی‎ها می‎نواختند، در روزهای جشن پوریم Purim و هانوکا Chanukka چند گروشن Groschen کاسبی می‎کردند و حتی گاهی وقتی ارکسترهای دیگر وقت نداشتند توسط اشراف کوچک‎تر برای یک مجلس رقص اجاره می‎گشتند. هنرشان اما خیلی بزرگ نبود.
یک بار جریان زیر اتفاق می‎افتد: فصل زمستان است، اعضای ارکستر سپیده صبح از مجلس رقص یک اشراف کوچک به خانه بازمی‎گردند؛ نوازندگان کمی مشروب نوشیده ولی چون در خانه مسیحی‎ها اجازه خوردن چیزی بجز نان را نداشتند فقط یک قطعه کوچک نان بعنوان صبحانه خورده بودند. نوازندگان آهسته، هر کس برای خود آواز خوان، زمزمه کنان و لعنت گویان می‎رفتند، و نوازنده کنترباس که سنگین‎ترین ساز را باید حمل می‎کرد پشت سر آنها خود را می‎کشید. او به زحمت می‎تواند پاهایش را از درون برف بیرون بکشد. او یک مرد مسن و ضعیفی‎ست. او صدا می‎زند، فریاد می‎کشد و خواهش می‎کند که دیگران او را جا نگذارند ــ آنها اما به او گوش نمی‎دهند، هرکس برای خود می‎رود. حال بین آنها بخاطر تصفیه حساب نزاع درمی‎گیرد؛ آنها فحش می‎دهند و سرزنش می‎کنند و همانطور که گفته شد مشروب هم خورده بودند. در این بین هوا منقلب می‎شود و برف دوباره شروع به باریدن می‎کند. نوازندگان بر خود مسلط می‎شوند؛ مستی از سرشان می‎پرد و شروع به دویدن می‎کنند. و هر یک از آنها به محض رسیدن به شهر با عجله به خانه خود می‎رود و مانند آدم مرده‎ای بر روی تختخواب می‎افتد. اما نمی‎گذارند که آنها مدت درازی بخوابند: نوازنده کنترباس به خانه بازنگشته بود و زنش با صدای بلند از یک نوازنده پیش نوازنده دیگر می‎رفت، او را از خواب بیدار می‎ساخت و می‎پرسید: "شوهر من کجاست؟ شوهر من کجاست؟"
به محض آنکه آنها از مستی و خواب به خود می‎آیند و متوجه می‎گردند که زن از آنها چه می‎خواهد دچار وحشت می‎شوند. آنها از جا می‎جهند و به بیرون می‎دوند تا نوازنده کنترباس را جستجو کنند؛ اما نه جاده دیده می‎شود و نه راه مالروئی: آنها فقط کفن لیز و سفید می‎بینند ــ برف تازه و پاکی همه جا را پوشانده بود ــ آنها برای جستجوی نوازنده کنترباس به راه می‎افتند!
آنها بدون رفیق خود بازمی‎گردند. اما می‎گویند که هنوز جای امیدواری باقی‎ست: شاید او آنقدر عاقل بوده و به یکی از دهکده‎های کوچک بین راه پیچیده و خود را نجات داده باشد.
یک روز می‎گذرد و یک روز دیگر هم؛ سرما فروکش کرده و برف نیمه ذوب شده بود. یک روز جمعه است، مردم برای احترام به شبات Sabbat به حمام می‎روند، در باره نوازنده کنترباس صحبت می‎کنند و کسی چیزی نمی‎داند. ناگهان گاری یک کشاورز به آنجا می‎راند و در وسط بازار توقف می‎کند. بر روی گاری اما جسد یخزده نوازنده کنترباس قرار دارد ... مردم جسد را فوری برمی‎دارند و تا قبل از تاریک شدن هوا به گور می‎سپارند ... مردم می‎ترسیدند او را کالبد شکافی کنند ... آنها با تلاش فراوان قبل از شروع شبات کارشان را تمام می‎کنند! بیوه نوازنده کنترباس صبح روز بعد به کنیسه می‎رود و می‎خواهد از درس تورات جلوگیری کند: نوازنده کنترباس پنج کودک کوچک از خود باقی گذارده بود. پس از به پایان رسیدن شبات جلسه‎ای تشکیل می‎شود و نوازندگان هم دعوت می‎گردند. بخشداری بودجه ندارد و می‎خواهد که نوازندگان بدون یک نوازنده کنترباس به کارشان ادامه دهند و سهم رفیق‎شان را همچنان به بیوه او بپردازند. نوازندگان پاسخ می‎دهند: این غیر ممکن است! یک ارکستر بدون نوازنده کنترباس اصلاً ارکستر نیست. در جشن‎های یهودی ممکن است با اجازه بخشداری بشود این کار را انجام داد اما اشراف اگر کنترباس نباشد هرگز قدمی برای رقصیدن برنمی‎دارند ... خاخام در جواب می‎گوید که نگهداری یک روح در اسرائیل مهم‎تر از ارکستر و رقصیدن اشراف می‎باشد؛ نوازندگان به او می‎گویند که امیدوارند خاخام آنها را ببخشد اما او از موسیقی هیچ چیز نمی‎فهمد. دیگران فریاد می‎زنند: "گروه وقیح!"
در این وقت شهروندی که مرد جوان را چنان هوشمندانه بازپرسی کرده بود با دست بر روی میز می‎کوبد و می‎گوید:
"آقایان، ساکت!"
او می‎تواند این مشکل را حل کند. او مرد جوانی را می‎شناسد که خیلی مایل است کنترباس بنوازد و می‎تواند خوب هم بنوازد ... و باید که زن بیوه را به عقد و ازدواج او دربیاورند: سپس گرگ سیر خواهد گشت و بز سالم خواهد ماند و بخشداری هم لازم ندارد یک گروشن بپردازد ...
شاید منظور او فقط شوخی کردن بود، اما بخشداری و خاخام از یک سو و نوازندگان از سوی دیگر این پیشنهاد را مانند غریقی که به هر چیز چنگ می‎اندازد می‎پذیرند؛ حتی زن بیوه هم با آن موافق بود، آورام هم همینطور، و مردم در همان ماه عروسی را برپا می‎سازند ...
به این ترتیب آورام ناگهان صاحب یک زن با پنج کودک و یک کنترباس و یک آرشه می‎گردد.
_ ناتمام _

نامه ناتمام شانه به شوهرش.

موفق باشی شوهر پرهیزکار و گرانبهایم، موفق باشی!
تو باید این بار از من خبرهای خوش و تسلی‎بخش بشنوی. خدا کند که من هم از تو خبرهای خوش و تسلی بخش بدست آورم! آمین. خدا آن را برآورده سازد! ما، همانطور که تو برایم نوشته‎ای هم در این جهان و هم در جهان دیگر به همدیگر پیوسته‎ایم.
شوهر عزیزم، اولاً به اطلاعت می‎رسانم که برادر عزیزم مناخم مندل Menachem Mendel که عمرش دراز باد و همسرش کاوه گیتل Chawe Gitel که امیدوارم زمان ظهور مسیح را ببینند! مرا بخشیده‎اند و به جشن ازدواج دخترشان بایله سوشه Bejle Ssosche دعوت کردند. جشن ازدواج زیبائی بود و زیباتر از آن نمی‎تواند وجود داشته باشد. خدا را شکر که به من لطف کرد تا چنین ازدواجی را ببینم. انواع کباب، گوشت گاو و ماکیان، ماهی شکم پر شده و شکم خالی و بسیاری انواع غذاهای دیگر آنجا وجود داشت. بعلاوه شراب و کنیاک و چیزهای دیگر ...
همه چیز خوب و دقیق انجام شده بود! من خودم گوشت را پختم، شکم ماهی‎ها را پر کردم، اتاق‎ها را آماده ساختم، میزها را چیدم و قبلاً هم خودم برای خرید تمام چیزها رفتم.
شکر خدا، من هم کدبانوی اصلی و هم کلفت بودم. زیرا که من فقط برای لذت بردن به عروسی نرفته بودم.
من پیازهایم را فروختم، گذاشتم برایم لباسی بدوزند و چون کسی نبود که به آنها کمک کند بنابراین به خواهش خویشاوندانم هشت روز قبل از عروسی پیش آنها رفتم. عروس با جهیزیه مشغول بود و تمام روزش را نزد خیاط، کفاش و حتی زرگری می‎گذراند.
اما متأسفانه زن برادرم شاوه گیتل سرفه می‎کند و این بدین معنی‎ست که طحالش درست کار نمی‎کند.
ازاین جهت خویشاوند اصلی قبل و بعد از عروسی من بودم، اما نه در حین عروسی. در حین عروسی من خیلی خسته و فرسوده بودم. بنابراین در گوشه‎ای نشستم و از خوشحالی گریستم، زیرا من این شانس را داشتم که عروس کردن دختر برادرم را تجربه کنم و اینکه او عروسی زیبائی داشت.
اما آنها بعد از عروسی مرا فوری از خانه نراندند.
زن برادرم بلافاصله پس از عروسی به لوبلین Lublin پیش دکتر رفت تا با او مشورت کند که در ورشو Warschau پیش کدام دکتر برود.
و بعد به ورشو سفر کرد و از تمام دکترهای مشهور مشورت گرفت. از ورشو به محل دیگری رفت تا با نوشیدن نوعی آب خود را درمان کند. من مدت شش ماه کدبانوی خانه بودم. خدا به زن برادرم اجر دهد!
آنها آشپز در خانه نداشتند و من غذا می‎پختم و از این کار لذت می‎بردم.
زیرا اولاً در آن حال دیگر فرصت فکر کردن نداشتم و به این دلیل نه دیوانه شدم و نه حتی افسرده. و چون کارهای خانه برادرم خدا را شکر خیلی زیاد است من یک لحظه هم فرصت آزاد نداشتم.
همچنین میخانه هم همیشه پر از جمعیت بود. او درآمد فراوانی از یهودی‎ها و غیر یهودی‎ها کسب می‎کند.
ماهی‎های شکم پر شده برادر زنم مشهورند و مردم فراوانی برای خوردن و نوشیدن به آنجا می‎آیند.
یک بار شروع کردم به کندوکاو و حتی می‎‌خواستم در باره بعضی از چیزها فکر کنم اما بایله سوشه به من اجازه نداد و فوری وظیفه‎ام را به من یادآوری کرد. او یک نگاه خوب دارد و همه چیز را می‎بیند.
یک بار از شادی زیاد بخاطر کدبانو بودنم یک قطره خون تف کردم؛ فقط یک قطره خون.
وقتی برادرم خون را دید به من سفارش کرد که از این موضوع به هیچکس چیزی نگویم. زیرا اگر مردم آن را بفهمند از آمدن به عروسی پرهیز خواهند کرد و یوسل Jossel، مهمانخانه‎چی روبروئی فوری خواهد گفت که این بیماری سل است و مردم خیابان را خلوت خواهند کرد.
بایله سوشه اما باهوش‎تر از برادرم است. او فوری فهمید که دلیل آن بیماری سل نیست؛ او گفت که من حتماً ماهی خورده‎ام و با استخوان ماهی گلویم را زخم کرده‎ام. و برای اینکه خفه نشوم شروع کرد به پشتم کوبیدن که یا استخوان بیرون بپرد و یا پائین برود و در گلویم باقی نماند. او با چنان عشق و جدیتی به پشتم کوبید که باید استخوان مطمئناً به پائین سر خورده باشد اما استخوان‎های پشتم در این بین کمی به درد آمدند.
به این ترتیب همه چیز خوب پیش رفت و شاوه گیتل که امیدوارم سلامت باشد پس از شش ماه آب‎درمانی به خانه بازگشت.
خدا را شکر، او تازه و سلامت، طوریکه آدم از دیدنش لذت می‎برد به خانه بازگشت. او مانند خورشید می‎درخشید. و او هدایای بسیار عالی‎ای با خود آورده بود: برای خودش، برای شوهرش، برای دخترش و دامادش ... هدایای زیبائی بودند، اما برای من چیزی نیاورده بود. او گفت که من خدای ناکرده کلفت نیستم و دستمزد هم نمی‎گیرم که هدیه برایش بیاورند. بله من کدبانو بودم!
شاوه گیتل خودش بیش از یک بار گفت که من کدبانو بوده‎ام و هر کاری که قلبم به آن مشتاق بوده است را انجام داده‎ام.
او فوری پس از بازگشت از پراگ می‎فهمد که مناخم مندل در اثنای سفر او یک بار هم پیش خاخام نبوده است؛ او عصبانی می‎شود و مرا فوری به بازار می‎فرستد تا یک درشکه کرایه کنم.
در همان روز و در یک ساعت فرخنده مناخم مندل پیش خاخام می‎راند. صبح روز بعد اما شاوه گیتل به من توصیه می‎کند که اسبابم را جمع کنم و گم شوم ... زیرا که او حالا دوباره برگشته است و بایله سوشه به او در کار خانه کمک می‎کند، من بعنوان چرخ پنجم گاری هستم و می‎توانم خدای ناکرده از بیکاری زیاد دیوانه شوم. او گفت من می‎توانم یا دوباره به خانه بازگردم و یا اینجا بمانم و هر کاری که مایلم انجام دهم. او نمی‎خواهد خدای ناکرده به من چیزی دیکته کند.
شب بعد اما من دیگر زیر سقف او به سر نبردم.
شب بسیار زیبائی بود و من با بقچه‎ام در خیابان به گردش پرداختم.
شوهر وفادار و پرهیزکارم، تو خودت می‎بینی که وضع من خوب است و دیگر لازم نیست برایم پول بفرستی. بهتر است پول را به لیب آواز خوان بدهی تا او یک جلد کامل تورات برایت بخرد؛ یا آن را به گنندل‎ـ‎سوفی بدهی تا بگذارد برایت پیراهن تازه بدوزند. اما او خودش باید اندازه پیراهنت را بگیرد و مواظب باشد که خوب آن را بدوزند ــ بله شماها در آمریکائید!
شوهر عزیز و وفادارم، همینطور که می‎بینی دیگر گنندل را بدون دلیل متهم نمی‎سازم، دیگر نمی‎گویم که گنندل دختر لیب از من قاشق یا خدای ناکرده شوهرم را دزدیده است. و حال که نه آن قاشق را دارم و نه شوهرم را می‎دانم که تقصیر او نمی‎باشد. من کاملاً متقاعد شده‎ام که خداوند به تو و به من لطف کرده و به این خاطر تو را در کشتی با لیب و گنندل مواجه ساخته است تا آنها مراقبت باشند و همه چیز به آن ترتیبی پیش رود که تو برایم نوشته‎ای. اما یک چیز به میل تو اتفاق نخواهد افتاد! حتی اگر هم عصبانی شوی، تو نماینده‎ای نخواهی فرستاد که کودک را از من بگیرد و برایت به آمریکا بیاورد. زیرا کودک به لطف محاسن پرهیزکارانه تو و پدرانت دیگر اینجا نیست. او را به گورستان در یک اتاق کوچک بدون درب و پنجره برده‎اند. و تو هر قدر هم فریاد بکشی هرگز نخواهی فهمید که بقایای او کجا قرار دارد. آنجا نه سنگ قبری وجود دارد و نه هیچ نشانه‎ای از او.
مرگ کودک را زیر بال و پر خود گرفت ...
و چون تو حافظه خوبی داری و حرف‎ها و کارهایم را به یاد می‎آوری بنابراین می‎خواهم داستانی برایت تعریف کنم؛ شاید بخواهی این را هم به یاد بسپاری. این داستان یک شال است که من نمی‎دانستم با آن چه باید بکنم: آیا باید خودم را در آن می‎پیچیدم و برای آوردن دکتر به بیرون می‎دویدم؛ آیا باید با آن پنجره را که شیشه‎اش شکسته بود می‎پوشاندم تا باد با خود برف را به اتاق که کودک بیمار در آن بستری بود نیاورد؛ یا باید با آن کودک بیمار و صدا گرفته که خطر خفه گشتنش می‎رفت را می‎پوشاندم: زیرا که هوا سرد بود، وحشتناک سرد! من چندین بار به این سمت و آن سمت دویدم: از کودک به سمت پنجره، از پنجره به سمت درب اتاق و از درب اتاق دوباره به سمت پنجره و به سمت گهواره ... شوهر عزیزم، یک چنین لحظه‎ای را هرگز نمی‎شود فراموش کرد. تو خودت می‎گوئی که من به تو پیوسته‎ام و ما به کودک وابسته‎ایم؛ اما حالا چون دیگر کودک آنجا نیست ما هر دو می‎توانیم از این جهان گم شویم. اما گنندل در این باره چه خواهد گفت؟ حقیقت را بگویم، من تصمیم گرفته‎ام موهایم را بلند کنم و لباس‎هائی بپوشم که زنها در آمریکا می‎پوشند. تو خوب می‎دانی که من هم صدای شیرینی دارم و می‎توانم تمام نماز را به آواز بخوانم. هنگامیکه من پیش برادرم مناخم مندل بودم، در میخانه‎اش از کشاورزان مست آوازهای مختلف زیبائی شنیدم و یاد گرفتم که آنها را به آواز بخوانم. من هم مانند گنندل خوب آواز می‎خوانم، شاید هم بهتر از او و ترانه‎های بیشتری بلدم. و دیروز هنگامیکه شب را در زیر آسمان به سر می‎بردم ملکه سبا پیشم آمد و به من رقصیدن یاد داد. و من تمام شب را در زیر نور ماه با ملکه سبا رقصیدم. اشموئل مویشه عزیزم، تو اما فریب خورده‎ای! زیرا من زیباتر از گنندل هستم. من می‎توانم خیلی خوب به یاد آورم که او دارای دو خال می‎باشد ــ یکی در کنار گوش چپش و دیگری بر گونه راسش؛ و بینی‎اش هم کمی کج است. اما من، همانطور که تو می‎دانی بدنی پاک و بدون خال دارم. تو فکر می‎کردی که فقط گنندل می‎تواند آواز بخواند، هر شب جمعه برقصد و گیس‎هایش را بلند کند و دیگران قادر به چنین کاری نیستند. اما من از تو عصبانی نیستم. تو گنندل خودت را نگهدار! برای من گور کودم کافی‎ست، من اغلب به دیدارش می‎روم و می‎خواهم بگذارم یک اتاق کوچک بسازند تا بتوانم هر شب در آن تا وقتی خروس در سحر آواز می‎خواند بنشینم. من برای کودکم با صدای آهسته و شیرین از پدرش اشموئل مویشه تعریف خواهم کرد و او لذت فراوانی از این کار خواهد برد. و اگر خودت یا نماینده‎ات برای بردن کودک به اینجا بیائید من با ناخن‎هایم چشمان‎تان را از کاسه درمی‎آورم، زیرا کودک به من تعلق دارد و نه به گنندل که نام و یادش محو باد، امیدوارم که او همراه با تو ...

این نامه ظاهراً به پایان نرسیده است. این نامه به همراه نامه‎های دیگر در جیب شانه دیوانه پیدا گشت.

چهار نامه به شانه.(3)

چهارمین نامه.
به همسر پرهیزکارم شانه، که زندگیش دراز باد!
در ده نامه آخرم حتی یک کلمه هم از نام گنندل و همچنین نام لیب، پدر آواز خوانش نبردم. با زحمت فراوان اتاقی نزد یک قصاب آمریکائی اجاره کردم و چند هفته‎ای می‎شود که دیگر با آنها مواجه نشده‎ام. اما تو مرتب فریاد می‎کشی: گنندل و دوباره گنندل، سوفی و دوباره سوفی! از او چه می‎خواهی؟ من به این حقیقت که برای او و برای خودمان سلامتی آرزو می‎کنم و به این حقیقت که می‎خواهم تو و کودک‎مان را در یک ساعت سعادتمند دوباره ببینم قسم یاد می‎کنم که ماجرای زیر را با چشمان خود دیدم: سوفی یک بار برای دیدن پدرش به کارخانه آمد، مدیر کارخانه خودش پیش سوفی رفت و شروع کرد با او به صحبت و شوخی کردن؛ گرچه من کلمه‎ای از حرفش را نشنیدم اما برایم روشن بود که او در باره چیزهای الهی و کارهای متدیانه صحبت نمی‎کند؛ و او می‎خواست گونه سوفی را نوازش کند. و، چه فکر می‎کنی اتفاق افتاد؟ سوفی چنان به پشت دست او زد که من مات ماندم! تو باید می‎دیدی که چه با افتخار او خود را از مدیر دور ساخت و خارج گشت. من لذت زیادی از این کار بردم ...
از این جریان می‎توانی نتیجه بگیری که گنندل کودک پاکی‎ست و تو به او تهمت می‎زنی. تو می‎نویسی که او می‎خواهد مرا مانند ماهی‎ای در تورش شکار کند، و چیزهای بیشتری از قبیل چنین مزخرفاتی‎. من آماده‎ام هر سوگندی، حتی یک سوگند در روز جشن کفاره در مقابل تورات یاد کنم که این یک دروغ است. من خودم را تنها به خاطر تو از او دور نگه داشته‎ام و از هر برخوردی با او ممانعت می‎کنم. و من وقتی همدیگر را می‎بینم برای جواب دادن به او برای صد کلمه یک سر تکان می‎دهم. و من باید دوباره تکرار کنم که تو کاملاً بی اساس به او مشکوکی. تو در برابر خداوند گناه می‎کنی! من می‎توانستم این گناه را هم اگر که به چنین داستان خجالت‎آوری منجر نمی‎گشت مانند همیشه به تو ‎ببخشم. من ترجیح می‎دادم در عوض تجربه یک چنین رسوائی به درون زمین فرو می‎رفتم.
هفته گذشته هنگام کار احساس کردم که حالم خوب نیست. ناگهان سرم گیج رفت و بیهوش شدم. وقتی دوباره به هوش آمدم در اتاقم روی تختخواب بودم. جلوی تختخواب دکتر ایستاده بود و گفت که به تب مبتلا شده‎ام. من ده روز در بستر بیماری بودم. در تمام مدت لیب از کنار تختخوابم تکان نخورد و مانند کودکش از من پرستاری کرد. دیرتر فهمیدم که سوفی هم کراراً بارها به ملاقاتم آمده است ... و در یکی از این روزهای بیماری کارت پستالی از تو می‎رسد که در آن تلخی نسبت به سوفی بی گناه را از حد گذرانده بودی ... قطعاً آنها آن را خوانده‎اند، زیرا که من تب زده در بستر بیماری بودم ... و آن دو در حالی که تو توهین و تهمت زدن‎هایت را می‎نوشتی برای من جانفشانی می‎کردند ... آنها دکتر به بالینم می‎آوردند، به من داروها را می‎خوراندند و مقداری از اساس منزل‎شان را برای نجات من به گرو گذاشتند. لیب حتی یک شیشه شراب هم برایم آورد. شرابی که مطمئناً بت پرستان آن را ساخته بودند، من البته لب به آن نزدم، اما نیت لیب نیک بود ... بعلاوه سه بار در روز با یک لوله شیشه‎ای تبم را همانطور که دکترهای آمریکائی از آنها خواسته بودند اندازه می‎گرفتند ... و من از چه کسی تمام اینها را می‎دانم؟ از قصاب و زنش: آنها همه چیز را برایم تعریف کردند. اگر من لیب آواز خوان و دخترش را پیش خود نمی‎داشتم حالا تو خدای ناکرده بیوه شده بودی. اما تو در عوض چنین مزخرفاتی می‎نویسی، اف، این یک رسوائی حقیقی‎ست! من اصلاً نمی‎دانم که آیا تو می‎توانی به آمریکا بیائی و در اینجا زندگی کنی.
شانه عزیزم، من امیدوارم که تو این چرندیات را از سرت بیرون بیندازی و هستی‎ام را در آینده دیگر با چنین نامه‎هائی ضایع نسازی. در شب‎های بی‎خوابی اغلب تو را می‎بینم که چگونه پشت میز نشسته‎ای و برایم یک نامه می‎نویسی. تو می‎نویسی و بر روی نوشته‎ها دوباره خط می‎کشی، می‎نویسی و دوباره خط می‎کشی. من نامه را می‎بینم، اما از دور نمی‎توانم حروف را تشخیص بدهم و این دردم می‎آورد که نمی‎توانم نامه را بخوانم. و تو قلم را به دست کودک‎مان می‎دهی و با دست او بر روی کاغذ می‎نویسی.
همسر عزیزم تو می‎بینی که من هر هفته پنج دلار برایت می‎فرستم؛ من خودم با پول کمتری زندگی را می‎گذرانم و سه پیراهن بیشتر ندارم. من نمی‎توانم از سوفی بخواهم که برایم پیراهن بیشتری تهیه کند. زن قصاب اما در بستر زایمان است و فردا اگر خدا بخواهد ختنه‎سوران برگزار خواهد شد ...
این اما اصلاً آن چیزی نیست که من می‎خواهم به تو بگویم. این مهمتر است: عاقل باش، هم برای خودت و همچنین برای شوهرت اشموئل مویشه.

یادداشت الحاقی:
همین حالا دوباره یک نامه از تو به دستم رسید. شانه، فقط باید بگویم که تو واقعاً دیوانه‎ای! من قادر به حرف زدن نیستم. نوشته‎ای که تو هم می‎توانی دو گیس بلند کنی و می‎توانی بفهمی با مسیحی‎های محترم چگونه صحبت کنی و تو هم می‎توانی برقصی و آواز بخوانی و اینکه نزد خاخام خواهی رفت و از او خواهش خواهی کرد برای من و سوفی مرگ ناگهانی بفرستد ...
تو چه می‎نویسی؟ اینها چه کلماتی هستند؟
خالق جهان، تو چرا اینطور شده‎ای؟
مغزم متلاشی شده است و نمی‎دانم که چه باید فکر کنم. من به تو توصیه می‎کنم: از تهمت زدن‎ها، دشنام دادن‎ها و نفرین کردن‎هایت دست بکش! یک چنین رفتاری شایسته تو نیست. من برایت قسم یاد می‎کنم که اگر بلافاصله برایم نامه‎ای که متناسب یک زن یهودی پاکدامن است ننویسی دیگر جواب نامه‎هایت را نخواهم داد. من نماینده‎ای به آنجا می‎فرستم و می‎گذارم که فقط کودک را برایم بیاورد ... می‎شنوی؟ یا وگرنه خود را در دریا غرق می‎سازم ... این واقعاً دیوانه کننده‎ست!
شوهرت اشموئل مویشه.