چهار نامه به شانه.(2)

سومین نامه.
عزیزترین همسر!
من هنوز می‎توانم به یاد آورم که پس از رفتن یخنن Jejchenen کفاش به آمریکا چگونه در شهر ما از آمریکا و اوضاع آمریکا صحبت می‎گشت. مردم از خود می‎پرسیدند که شاید آمریکائی‎ها بر روی سرهایشان راه می‎روند. این حرف درستی‎ست: اینجا واقعاً یک جهان وارونه‎ست! هیچ ردی از نظم و هیچ چیز بجز شلوغی و قیل و قال پیدا نمی‎شود، درست همانطور که در نزد قصاب مینین Minjen ما می‎باشد.
تصورش را بکن که یک روز پالتیل Paltiel پنبه ساز و یوسل Jossel دباغ بگویند که خاخام از دانش یهودی بی بهره است و حتی کوچک‎ترین معلوماتی ندارد که با آن حتی مراسم ازدواج و طلاق را انجام دهد؛ یا اینکه ریاست جماعت دیگر مناسب او نیست. حالا، آیا مردم به این حرف تا حد مرگ نمی‎خندیدند؟
اما کارگران در آمریکا، برای مثال کارگران سیگار سازی حق دارند در همه چیز مداخله کنند. آنها در انتخابات شرکت می‎کنند، و حالا حدس بزن که اجازه انتخاب چه کسی را دارند؟ اجازه انتخاب رئیس جمهور را! و فکر می‎کنی که رئیس جمهور چه باشد؟
رئیس جمهور نه چیزی کمتر و نه چیزی بیشتر از رئیس کل کشور می‎باشد. و من شنیده‎ام که آمریکا ده بار بزرگ‎تر از اروپاست. آیا می‎توانی این را تجسم کنی؟ حالا تصورش را بکن که من چه وحشتی کردم وقتیکه شب گذشته ناگهان درب باز شد و دو کارگر که من با آنها در کارخانه در کنار یک دستگاه کار می‎کنم پیش من آمدند. آنها هم یهودی‎اند. بنابراین آنها پیش من می‎آیند، دو فرد را نام می‎برند که من نام‎شان را در این میان دوباره فراموش کرده‎ام، و به من می‎گویند من هم کارگر هستم و باید کوشش کنم مردی به ریاست جمهوری برگزیده شود که برای وضعیت ما خوب باشد.
و آن دو برایم تعریف می‎کنند که یکی از نامزدهای ریاست جمهوری جانب ثروتمندان را می‎گیرد و همه کسانی که زندگی را با نیروی بازوی خود می‎چرخانند لگدمال می‎کند؛ و اینکه نامزد دیگر که آنها می‎خواستند او را انتخاب کنند یک جواهر واقعی‎ست، مردی که فقط کارگران را دوست دارد و از افراد ثروتمند و شکم بزرگ به شدت متنفر است. و آنها چیزهای ابلهانه دیگری هم تعریف کردند که من اصلاً نتوانستم آنها را درک کنم.
من در اعماق قلبم به آنها می‎خندیدم، اما به خاطر صلح ــ شرمنده ساختن انسان مناسب نیست ــ این لطف را کردم و به آنها جواب مثبت دادم.
بیشتر به این خاطر تا هرچه زودتر از دست آنها راحت شوم و بتوانم برای تو این نامه را بنویسم. حالا خودت بگو، آیا اینجا یک جهان وارونه نمی‎باشد؟
طبق صحبت‎های آنها اگر کسی که آنها دوستش دارند انتخاب شود من در هفته ده دلار درآمد خواهم داشت، اما اگر خدای ناکرده آن دیگری انتخاب شود بنابراین درآمدم نه یا شاید هم هشت دلار خواهد بود.
لیب اما می‎گوید که سیاست را می‎فهمد! که سیاست یک هدف است! و او می‎گوید که من هم وقتی مدت طولانی‎تر اینجا زندگی کنم مقداری از سیاست مطلع خواهم گشت. اما برای من بی مانع است! من به حرف‎هایش آری و آمین می‎گویم و با خود فکر می‎کنم: از جائیکه شراب داخل می‎شود چیزهای بی معنا هم خارج می‎گردد. او قسم می‎خورد که از سیاست در زمان انتخابات زندگی‎اش را می‎گذراند و اینکه از این کار چند دلاری هم برای آینده کنار می‎گذارد. اما من غیر ممکن است بفهمم که چطور می‎توان از این کار پول درآورد.
اما شوخی به کنار: این مربوط به ما نمی‎شود! در هر حال این یا آن فرد به ریاست جمهوری انتخاب خواهد شد و ما هم به این جهت خوشبخت نخواهیم گشت.
زیرا اغلب مالیخولیا به جانم می‎افتد و اشگ از چشمانم به روی برگ توتون‎هائی که باید ببرم می‎ریزد. و شب‎ها بد می‎خوابم.
اغلب در گوشم چیزی وزوز می‎کند و تمام روز سر درد دارم ... و بر ضد تمام این بدی‎ها بجز آنکه قطعه کاغذی بردارم و یک نامه برای شانه طلائی‎ام بنویسم وسیله‎ای نمی‎شناسم.
زن گرانبهایم! من نمی‎توانم چیزی را در برابر تو پنهان دارم. من باید همه چیز را برایت تعریف کنم. من چون هنوز نسخه کامل تلمود را نخریده‎ام بنابراین همچنان از کتاب Mischnajes می‎آموزم، و می‎دانی دلیل آن چیست؟ زیرا من پول را برای کارهای دیگری احتیاج داشتم.
شانه طلائیم، بدان که انسان‎ها همه جا برابرند. مردم اینجا البته همیشه فریاد <آزادی> می‎کشند اما این آزادی ارزش یک پیاز را هم ندارد! اینجا هم یک یهودی منفور است. در اینجا شاید بیشتر از هر جای دیگر تصویر خداوند یهودی‎ها مسخره می‎گردد. البته اینجا سگ‎هائی وجود ندارند که برای آدم پارس کنند و مچ پای کسی را دندان بگیرند، اما جوانان شیطان به اندازه کافی وجود دارند. به محض اینکه چشم‎شان به یک ردا می‎افتد شروع به داد کشیدن می‎کنند: "یهودی! یهودی!" و سنگ و کثافت به طرف آدم پرتاب می‎کنند. و در اینجا شکر خدا بقدر کافی هم کثافت پیدا می‎شود. چه باید می‎کردم؟ من همان کاری را کردم که اینجا همه یهودی‎ها می‎کنند. من گیس‎های شقیقه‎ام را به پشت گوش‎هایم شانه کردم و برای خود قسطی لباس‎های آلمانی خریدم. حالا تو می‎دانی پول برای چه کاری مصرف شد. و اگر به اراده خدا اینجا بیائی، تو هم باید لباس‎های دیگری برای خودت تهیه کنی. زیرا که عادات قانون را می‎شکنند. و اینجا هم اینطور لباس پوشیدن جزء آداب است!
تو برایم نوشتی که از گنندل خوشت نمی‎آید. من نمی‎فهمم که تو چه مخالفتی با او داری. من موظف نیستم دیگران را ارشاد کنم. بعلاوه من معتقدم که او این کار را فقط بخاطر یک تکه نان انجام می‎دهد. در واقع او مانند تمام دختران یهودی یک روح پاک است. او تمام روز را وقتی من و لیب در کارخانه‎ایم غذا می‎پزد، به لباس‎شوئی مشغول است و خانه را تمیز می‎کند. ابتدا در شب با پدرش به جائی می‎رود تا در برابر مردم برقصد و آواز بخواند. من در خانه می‎مانم و تورات می‎آموزم و برای تو نامه می‎نویسم. در حدود نیمه شب آنها به خانه بازمی‎گردند. ما با هم چای می‎نوشیم و بعد برای خوابیدن می‎رویم.
تو می‎نویسی که فکر می‎کنی روزی که گنندل پیش ما آمده بود قاشقی از خانه ما دزدیده است. من اصلاً نمی‎دانم در این باره چه باید به تو بگویم!
شاید گنندل در امور مذهبی کاملاً پرهیزکار نباشد اما به اموال غریبه‎ها دست نمی‎زند! خدا کند چیزی از اتهام زدن تو نشنود! او با من مانند کودک خودش رفتار می‎کند. هر لحظه از من می‎پرسد که آیا پیراهن تمیز احتیاج دارم یا هنوز یک استکان چای مایلم. او واقعاً کودک خوبی‎ست. او هرچه بدست می‎آورد به پدرش می‎دهد. تو باید ببینی که او با چه احترامی با پدرش رفتار می‎کند، گرچه لیب استحقاقش را ندارد و اغلب مست به خانه می‎آید و حرف‎های مزخرف وحشتناکی می‎زند.
لیب به صراحت برایم توضیح داده است که بخاطر جهیزه دخترش پول جمع می‎کند و به محض پس‎انداز کردن هزار دلار برای دخترش شوهری می‎یابد که گنندل را طبق قانون موسی و اسرائیل به عقد خود در آورد. سپس گنندل دیگر در برابر مردم غریبه آواز نخواهد خواند. من نمی‎دانم که آیا او این را جدی می‎گوید یا نه، اما خدا کند چنین پیش آید و گنندل حرفه زشتش را کنار بگذارد.
گنندل حتی هنگامیکه پدرش این را برایم تعریف می‎کرد صورتش درست آنطور که شایسته یک دختر حقیقی یهودی‎ست سرخ گشت. او کاملاً با نیت پدرش موافق است. شانه عزیزم من از تو خواهش می‎کنم که تو خود را از اتهامات واهی و تهمت زدن دور بداری. این درست نمی‎باشد و اینگونه قضاوت‎ها ناعادلانه است. چنین کاری زیبنده زنان شهرهای کوچک است، اما تو، شانه طلائی من، بزودی به آمریکا خواهی آمد. اینجا زنها کاملاً متفاوتند: متین، جدی و همچنین مانند مردها مشغول کار.
علاوه بر این اشموئل مویشه تو نه خیاط است و نه کفاش که بخاطر یک زن دیگر به تو بی وفا گردد. تو اجازه نداری به چنین چیزهائی اصلاً فکر کنی، زیرا که چنین کاری توهین به من است! بدان که کلمات تو مانند چاقو زخمی‎ام می‎سازند. و اگر لیب و دخترش چیزی از آن بفهمند مرا فوری ترک خواهند کرد. سپس من تنها در کویر می‎مانم و بعد باید به کشور بازگردم: زیرا من هنوز هم نمی‎توانم به زبان مردم اینجا حرف بزنم و نمی‎دانم اینجا چه باید بکنم؟
شانه عزیزم، حالا خواهش من از تو به شرح زیر است: قلم را به دست کوچک کودک‎مان قرار ده، دستش را در دست خود بگیر و بر روی کاغذ بنویس، تا حداقل من شکل یک حرف الفبا که او با دست خودش نوشته است را تماشا کنم. خالق جهان، چقدر من باید به گوشه‎ای روم و گریه کنم! و چرا من گریه می‎کنم؟ زیرا از من دریغ شده است که فرزندم را در تورات تدریس کنم. این به تنهائی باعث افزون گشتن غم و اندوهم می‎گردد. و در چنین لحظاتی نامه‎های تو می‎رسند و نمک بر زخمم می‎پاشند. لیب و گنندل (بعلاوه او در اینجا سوفی Sophie نام دارد) امروز از من خواهش کردند که آنها را همراهی کنم تا ببینم که دختر چطور می‎رقصد و گوش کنم که چطور آواز می‎خواند. اما من نمی‎خواستم با آنها بروم. در این وقت لیب به من گفت <پرهیزکار ابله!> و گنندل هم چین به دماغش انداخت. اما برای من مهم نیست! من از راهم یک تار مو هم منحرف نمی‎گردم.
سالم بمانید، تو و کودک‎مان. این را شوهرت، اشموئل مویشه آرزو می‎کند.
ماجرای لباس‎ها باید بین ما باقی بماند. هیچکس اجازه ندارد چیزی از آن بفهمد. وگرنه باید تا حد مرگ خجالت بکشم.
شوهر تو اشموئل مویشه.

چهار نامه به شانه.(1)



دومین نامه.
همسر عزیز و محبوبم!
چه باید بگویم؟ من این را کاملاً واضح می‎بینم: این اراده خداوند بود که من تو را ترک کنم. خدا خودش این فکر را به من داد که به آمریکا بروم. و هر چیزی را که خدا، درود بر او، انجام می‎دهد به نفع ما است. شانه عزیزم! وقتی چشم‎هایم را می‎بندم خود را در خانه می‎بینم و به تو در آن سر جهان فکر می‎کنم. چه کسی انتظارش را داشت که یک چنین معلم تلمودی talmud مانند من، انسانی که صحبت کردن نمی‎داند و به زحمت سکه‎های پول را از هم تشخیص می‎دهد ناگهان موفق شود یک سفر با قطار و سپس با کشتی بر روی دریا بکند و سالم به آمریکا برسد؟! در این کار واقعاً انگشت خدا در کار است! ... فقط او می‎توانست با اراده‎اش این را به مرحله اجرا درآورد که تو و کودک را ترک کنم. خداوند، درود بر او، مایل است بگوید که ما برای تورات، برای خوپا Chuppa و بخاطر کارهای خداپسندانه باید به راه‎های دور برویم!
شانه، تاج سرم! من در خشکی در بین راه معجزات به اندازه کافی دیدم. اما آنها در مقابل معجزاتی که بر روی آب دیدم قابل مقایسه نیستند. بر روی آب همه چیز را فراموش کردم و در آمریکا تمام معجزات روی آب را!
ابتدا در کشتی رنج بزرگی باید تحمل می‎کردم. و این قابل تحمل نبود. اما همه چیز به بهترین وجه تغییر کرد و من فکر می‎کنم که زنده ماندنم را باید فقط مدیون محاسن پرهیزکاری‎های تو و تنها کودک‎مان باشم.
شانه، تو حتماً لیب Lejb آواز خوان مذهبی را به یاد می‎آوری که چند سال قبل به شهر ما آمده بود تا در آن روزهای وحشتناک پیشنمازی کند؟ من هنوز می‎دانم که تو در روز کفاره Jojmkipper کنار در خروجی به من چه گفتی: از زمانیکه تو زندگی می‎کنی چنین آواز مذهبی‎ای نشنیده‎ای. من حتی کلمات تو را به یاد سپرده‎ام: لیب آواز خوان مانند شیری می‎غرد و مانند کودکی می‎گرید ... صبح روز بعد در شهر مشاجره‎ای درمی‎گیرد، هیچ انسانی دیگر به آوازها فکر نمی‎کرد و کسی به او پول نمی‎داد. بنابراین، باید متأسفانه از خانه‎ای به خانه دیگر می‎رفت و صدقه جمع می‎کرد. آیا هنوز به یاد داری که او دختر کوچکی به نام گنندل Genendel داشت. او می‎توانست با آن صدای کودکانه خود تمام آهنگ‎های پدرش را بخواند ... هنگامیکه آنها به خانه ما آمدند تو  به دختر شفقت کردی، او را روی زانویت نشاندی و پیشانی‎اش را بوسیدی. تو به او چیزی هم هدیه کردی، من دیگر به یاد نمی‎آورم که چه چیزی به او دادی، و همراه دختر بی مادر از روی همدردی گریه کردی ... آیا تعحب می‎کنی از اینکه من هنوز خیلی خوب همه چیز را به یاد دارم؟
شانه، تاج سرم، حالا باید بدانی که من تمام کلمات و حرکات شیرین تو را که برایم همیشه پر از فیض بودند به یاد دارم. همیشه در برابر چشمانم ایستاده‎ای! در حین سفر دریائی بیش از یک بار فکر کردم که تو را در کنارم می‎بینم؛ کودک ما خود را به پیشبندت آویزان کرده بود و لحن صدای تو و صدای کودک بی اندازه شیرین به گوشم می‎آمد. من در سفر با همان لیب برخورد کردم. من نمی‎خواهم لبانم را به گناه آلوده کنم، اما باید بگویم که لیب از راه راست منحرف شده است! او راه راست را کاملاً ترک کرده ...
او در کشتی به حلال بودن یا حلال نبودن غذاها توجه کمی می‎کرد. مشروب هم می‎نوشید، مانند یهودی‎ای که هرگز مشروب ننوشیده ... در تمام مدت یک بار هم او را با تالیت Tallit و تفیلین Tefillin ندیدم. و بعد از غذا هم هرگز دعا نمی‎کرد ... مرتب با سر برهنه پرسه می‎زد ... این کافی نبود که خودش چنین رفتاری داشت، او اجازه می‎داد که دخترش هم همان راه را برود ... گنندل، آن دختر کوچک حالا هفده ساله و دختر بسیار زیبائی شده است. پدرش او را مجبور می‎سازد در برابر مسافرین کشتی برقصد و او به زبان‎های مختلف آواز می‎خواند. باید به خدا شکایت برد. مردم به آوازش گوش می‎دهند، دست می‎زنند و چیزی فریاد می‎کشند، شیطان می‎داند چه. و در این حال همه چیز کاملاً جلف و غیر اخلاقی پیش می‎رود. واقعاً نفرت انگیز است!
من در لحظه اول ــ چرا باید دروغ بگویم؟ ــ از دیدارشان خوشحال بودم. من با خود می‎اندیشیدم: در هر حال آنها آشنا هستند و من دیگر تک و تنها نخواهم بود. دیرتر اما از آنها زحمت زیادی دیدم. من نمی‎توانستم آرام بنشینم و ببینم که چطور او دخترش را فاسد می‎سازد، وقتی می‌‎شنیدم مردی که روزی بعنوان نماینده کل جامعه در برابر خالق جهان در جایگاه پیشنماز می‎ایستاده کلماتی غیر اخلاقی از دهان خارج می‎سازد که حال آدم را بهم می‎زند قلبم را می‎شکافت. و صدایش را با عرق کاملاً سوزانده ...
و این آدم‎ها می‎خواستند به من ادب یاد بدهند! آنها در کشتی با شوخی‎هایشان تعقیبم می‎کردند و من از آنها بجز: معلم تلمود و ابله چیز دیگری نمی‎شنیدم ... او گیس‎های شقیقه‎ام را می‎کشید و دختر نخ‎های تالیتم را و تمام کشتی به من می‎خندیدند!
و آنها از چه چیز من خوششان نمی‎آمد؟ از اینکه حلال بودن غذا برایم مهم بود و ترجیح می‎دادم روزه بگیرم تا از غذاهای بت پرستان لذت ببرم.
تو اما می‎دانی که من طبیعتی صلحدوست دارم؛ به این دلیل سعی می‎کردم از همه دوری کنم و اکثراً تنها در گوشه‎ای می‎نشستم و در سکوت می‎گریستم ...
مردم اما مرا در مخفیگاهم می‎جستند و مرا هدف تمسخرهایشان می‎ساختند. من فکر می‎کردم که با این کار آنها باید بمیرم!
اما حالا در آمریکا می‎بینم که آن هم مشیت خداوند بوده است!
این لطف خداوند بود که برایم لیب را به آمریکا فرستاد، همانطور که روزی یوسف را بخاطر برادرانش به مصر فرستاده بود. زیرا من در اینجا بدون او قادر به چه کاری بودم؟ آنهم من، کسی که زبان مردم اینجا را نمی‎فهمد و هیچ هنر و صنعتی نمی‎داند!
اما لیب انگار که اینجا در خانه خود می‎باشد. او زبان انگلیسی را روان حرف می‎زند. او فوری مرا از روز اول به کارخانه سیگار سازی برد، و حالا من در آنجا کار می‎کنم و پول بدست می‎آورم!
فعلاً ما با هم زندگی می‎کنیم، زیرا من نمی‎دانم که چطور می‎توان خانه اجاره کرد.
همینطور دختر هم رفتارش را ــ این واقعاً اثبات فضل الهی‎ست ــ نسبت به من تغییر داد.
گنندل دیگر بخاطر ریش و گیس‎های شقیقه‎ام مرا مسخره نمی‎کند و خود را همانطور که شایسته یک دختر یهودی‎ست از من دور نگاه می‎دارد. او برایمان غذا می‎پزد، و این خیلی مهم است، گرچه من گوشت نمی‎خورم و فقط از تخم مرغ و چای بدون شیر زندگی می‎کنم. او رخت‎هایمان را هم می‎شوید. تمام اینها اثبات تازه‎ای می‎باشد که آنچه خدا انجام می‎دهد به نفع ماست.
و می‎دانی چرا ورق برگشت و همه چیز به بهترین وجه تغییر کرد؟ فقط بخاطر محاسن پرهیزکاری تو!
این هنوز در کشتی بود. هنگامیکه من دیگر قادر به تحمل نبودم به خود جرأت دادم و پیش گنندل رفتم و به او گفتم که من شوهر شانه هستم. آن روز را به یادش آوردم که به خانه ما آمده بود و تو او را روی زانویت نشاندی و آنطور با او مهربان بودی ...
او فوری طور دیگر شد. او با من احساس همدردی کرد و در چشم‎هایش اشگ جمع شد. او به طرف پدرش رفت، با او لحظه‎ای صحبت کرد و بلافاصله پس از آن بین‎مان صلح برقرار شد.
آنها با کاپیتان صحبت کردند، و او به مردم دستور داد که رفتارشان را نسبت به من بهتر کنند. و آنها هم این کار را کردند.
حالا من هرچه می‎خواستم می‎توانستم نان و چای بدست آوردم. کارمندان کشتی از تعقیب کردنم دست کشیدند و من می‎توانستم نفس راحتی بکشم.
از این جریان می‎توانی حدس بزنی که چه محبوبیتی گنندل نزد مردم دارد. و این هم جای شگفتی ندارد! اولاً مردم یک صورت زیبا را مهم‎ترین چیز می‎دانند: همه آنها بخاطر یک صورت زیبا قبول می‎کردند به دریا بپرند. دوماً گنندل دارای یک شخصیت خوب است و در چشمان همه مرحمت می‎یابد.
حالا می‎خواهم به تو زن طلائیم یک خبر خوش بدهم:
لیب می‎گوید که من حداقل ده دلار در هفته بدست خواهم آورد!
من قصد دارم نیمی از آن را، یعنی پنج دلار برای تو بفرستم و پنج دلار برای خود نگه دارم. با این پول زندگی خواهم کرد و مقداری از آن را پس‎انداز می‎کنم تا یک نسخه کامل تلمود بخرم. کتاب Mischnajes را با خود آورده‎ام. من تصمیم گرفته‎ام هر هفته حداقل ده صفحه یاد بگیرم. فعلاً تالیت تهیه نخواهم کرد. من با تالیت لیب نماز می‎خوانم، زیرا او با خود یک تالیت آورده است.
البته من نمی‎دانم به چه دلیل آن را آورده، زیرا که او خودش هرگز نماز نمی‎خواند.
من به خودم می‎قبولانم که آن هم مشیت الهی‎ست: به او دستور داده شده است که تالیت را برای من بیاورد.
و شاید او قصد دارد اینجا در تعطیلات مهم پیشنمازی کند؟ من چه می‎دانم! در آمریکا همه چیز ممکن است! اینجا جهانی وارونه‎ست. من اما یک دلار در هفته پس‎انداز خواهم کرد تا بعد آنقدر برایت پول بفرستم که شما هر دو بتوانید به اینجا بیائید. زیرا حالا می‎بینم که خدا خودش می‎خواهد من اینجا در آمریکا بمانم و خالق جهان بهتر از هر کس می‎داند که برای انسان‎ها چه چیز خوب می‎باشد. می‎دانی، می‎خواهم هنوز چه چیزی به تو بگویم؟ من دیگر بخاطر برادرت، آن راهزن، عصبانی نیستم. من به خودم می‎گویم که آن هم یک مشیت آسمانی بوده است. زیرا وگرنه قابل توضیح نیست که انسانی بر ضد خواهر خونی خویش چنین عملی انجام دهد.
آسمان همه چیز را طوری تنظیم کرد که من به آمریکا بروم و تو را بعداً به اینجا بیاورم. و اگر خدا به من کمک کند و من کمی بیشتر پول بدست آورم به برادارت هم کمک خواهم کرد. زیرا من به خود می‎گویم: او مرد فقیری‎ست! کسی که نزد ما ثروتمند به حساب می‎آید در آمریکا فرد گدائی بیش نیست.
من نامه‎ام را تمام می‎کنم. این بار کمی مختصر نوشتم. من هنوز خیلی چیزها برای گفتن دارم. اما می‎ترسم که لیب بتواند هر لحظه داخل اتاق شود. و من نمی‎خواهم که آنها ببینند برایت نامه می‎نویسم. خواهش می‎کنم نامه‎ام را به هیچکس نشان نده. چه احتیاجی‎ست که غریبه‎ها بفهمند بین ما چه می‎گذرد؟
من کودک را بغل می‎کنم و می‎بوسم، زندگیش دراز باد! به حساب من ده هزار بار ببوسش. می‎شنوی؟
شوهر تو
اشموئل مویشه.