پسرها و قاتلین.(5)

صبح روز بعد برای بردنش می‎روم. او بدون کلاه می‎آید با بقچه‎ای که وسائلش را در آن پیچیده بود. او با چند قدم فاصله به دنبالم به سمت ایستگاه راه‎آهن می‎آمد. من بلیط درجه یک برای خودمان تهیه می‎کنم. اشتازینکا باید می‎دید که من چه کسی هستم. اما او ساکت با چشمانی بی حرکت بر روی صندلی‎اش نشسته بود.
در هامبورگ برایش یک کلاه و یک دست لباس می‎خرم. او نه متعجب بود و نه سپاسگزار. او ساکت می‎پذیرد.
ما سوار کشتی می‎گردیم، من به کابین درجه یک می‎روم و او به کابین درجه سه. شاید وقتی تفاوت را می‎دید می‎توانست زودتر متوجه گردد. هر روز می‎گذاشتم او را به کابین من بیاورند و به او یک وعده غذا بدهند. او با نفس سخت و در سکوت آن را می‎خورد. مدت درازی پس از رفتن او بوی بدنش در کابین باقی می‎ماند. من آنجا می‎نشستم و بویش را مانند دود سیگار می‎مکیدم. حالا من دیگر نمی‎خواستم مالک او باشم. فقط می‎خواستم اشتازینکا بر علیه‎ام سرکشی کند و من فریاد زدنش را بشنوم. اما او ساکت می‎ماند و چشمانش بدون فروغ به من نگاه می‎کردند.
ما در نیویورک در هتل کوچکی اقامت گزیدیم. اشتازینکا یک اتاق کوچک زیر شیروانی بدست آورد و من برای خودم یک اتاق در اولین طبقه برداشتم. سپس خود را برای اجرای آنچه وقتی من در شفاخانه در برابر اشتازینکا ایستاده بودم مانند صاعقه‎ای از سرم گذشته بود آماده می‎کنم.
من می‎دانستم در کدام محل نیویورک می‎توانم آدم‎هایم را پیدا کنم و به کافه کوچکی می‎روم که در آن یهودی‎های روسی و لهستانی رفت و آمد می‎کردند. آنجا یک مغازه کوچک از دود سیاه شده بود، در کنار دیوارها نیمکت‎های پوشیده شده از پارچه مخملی قرار داشتند که زمانی باید قرمز بوده باشند. در پشت میزهای کوچک مرمری نزدیک به هم چیده شده مشتری‎ها نشسته بودند، تعداد زیادی با کلاه بر سر. بعضی‎ها از میزی به میز دیگر می‎رفتند یا در گذرگاه‎های باریک میان میزها ایستاده بودند. اتاق پر بود از صداهای بلند انسان‎ها که با هم صحبت می‎کردند و صدای جرنگ جرنگ کردن ظروفی که در گوشه‎ای از اتاق قرار می‎دادند و آنها را می‎شستند. یک گارسون رنگ پریده، با چشم‎های خواب‎آلود و در کتی کلفت و براق که از چرب بودن می‎درخشید لیوان‎های چای را بر روی سینی بزرگی حمل می‎کرد.
من برای پیدا کردن جا به اطراف نگاه می‎کنم. در گوشه‎ای مردی تنها در پشت یک میز نشسته بود، از ظاهرش مشخص بود که یک یهودی از گالیسین Galizien است. من کنار او می‎نشینم. او لحظه‎ای مرا به دقت تماشا می‎کند، سپس مرا مخاطب قرار می‎دهد.
او می‎پرسد: "تازه در نیویورک؟"
من کوتاه می‎گویم: "خودت تازه‎ای."
او بلافاصله متوجه می‎گردد که من مبتدی نیستم. آهسته دستش را درون ریش انبوه قهوه‎ای رنگش می‎برد. دستش مانند دست کودکی ظریف و لطیف بود. چشمان بی مژه ملتهب او سست در میان فضا می‎چرخیدند.
از میان پنجره کثیف نور کدر یک روز بارانی به درون کافه می‎تابید. من بی تفاوت به سمت خیابان نگاه می‎کردم و منتظر بودم که همسایه‎ام دوباره مرا مخاطب قرار دهد. او بعد از مکث کوتاهی دوباره شروع می‎کند:
"شما کاسبی می‎کنید؟"
"نه، من دزدی می‎کنم."
او به شوخی من لبخند می‎زند.
"کسب و کار، من فکرش را می‎کردم. در چه، اگر اجازه پرسیدن داشته باشم؟ من می‎تونم به شما بگم، این معلومه که آدمها طوری با هم کنار می‎آیند. از کجا معلوم، شاید ما هم بتونیم با همدیگه کنار بیائیم."
من حریفم را با نگاهی نافذ تماشا می‎کنم. بعد با احتیاط اطرافم را می‎پایم تا مطمئن شوم کسی به حرف ما گوش نمی‎دهد.
او می‎گوید "اموال!" و این کلمه را با یک ژست تحقیر دست همراه می‎سازد. "چه احتیاجی به ترسیدن دارید؟ اسم من زایدنفلد Seidenfeld است. بنابراین جنس به سرقت رفته می‎فروشید؟"
من پر معنا می‎گویم: "جنس را هنوز کسی ندزدیده". حالا او مرا با نگاهی نافذ تماشا می‎کند.
زایدنفلد می‎گوید "می‎فهمم" و دوباره دست کوچک او به میان ریشش می‎رود "من می‎فهمم. جوان است؟"
"شاید بیست و هشت سال."
"کمی پیره. آیا می‎شه گفت که زیباست؟"
"آدم می‎تونه بگه زیبا. چاق!"
"چاق؟ امروزه مشتری نداره. حداکثر در پیش بلر Beller. آنجا لهستانی‎ها رفت و آمد می‎کنند. آنها از زن‎های چاق خوش‎شان می‎آید. امتحانش مجانی‎ست. دختر رو بیارید اینجا."
من می‎گویم: "بیست دلار". این ایده کاملاً ناگهانی به سراغم می‎آید. من باید در این کار سود می‎بردم، اگر هم که فقط یک دلار چرب باشد. باید او را می‎فروختم. فروش. و یک دلار در این کار سود می‎بردم. با این فکر لبخند پیروزمندانه‎ای می‎زنم.
زایدنفلد فریاد می‎کشد: "بیست دلار! بیست دلار، جائیکه زن‎ها برای کار به آدم هجوم می‎آورند، بله؟"
او با انگشتانش بر روی میز ضرب می‎گیرد. من فکر می‎کردم، چطور امکان دارد این مرد چنین دست کوچکی داشته باشد؟
من می‎پرسم: "چقدر می‎خواهید بپردازید؟"
او با تمام صورت به طرفم می‎آید. من می‎بینم که چشم‎هایش با هم برابر نیستند. چشم چپش نیمه باز بود. با لحنی جدی که حرکت پر تحرک دست راستش باید بر آن تأکید می‎گذاشت می‎گوید:
"اول باید عروس را ببینم!"
من در این وقت شروع به خنده وحشتناکی می‎کنم، خنده‎ای که مرا به تکان و سرفه کردن انداخت. من درهم برهم می‎خندیدم و سرفه می‎کردم. کودکی من، جوانی‎ و گذشته‎ام ناگهان در این خنده شریرانه جان گرفته و جاری گشتند. مشتری‎های کافه خود را به سمت من می‎چرخانند. و زایدنفلد به من طوری نگاه می‎کرد که انگار دیوانه شده‎ام.
"آیا تا حال کسی شنیده؟ شما می‎خندید؟ مگه میشه بدون دیدن خرید؟ چه کسی بدون دیدن خریده؟ آیا شما خریدید؟"
من در حالیکه هنوز به سختی نفس می‎کشیدم و باید قطرات اشکم را پاک می‎کردم می‎گویم: " آقای زایدنفلد شما حق دارید. البته، شما باید او را ببینید."
من فوری می‎روم و اشتازینکا را می‎آورم. او کنار میز می‎شیند و ما در حضورش و بر سر او معامله می‎کردیم. من اشتازینکا را اغلب از کنار چشم نگاه می‎کردم. او بجز سینه‎هایش که بالا و پائین می‎رفتند مانند یک توده گوشت بی جان به نظر می‎آمد.
زایدنفلد به من پنج دلار می‎دهد. بعد اشتازینکا را نزد بلر می‎برم. ما در پشت ماشین و زایدنفلد جلو نشست. من با دلارهای زایدنفلد در جیبم بازی می‎کردم.
من می‎گویم: "اشتازینکا، تو منو نمی‎خواستی. اما من تو رو دوست دارم و بجای خودم به تو هزار لهستانی هدیه می‎کنم."
من یک بار دیگر با وحشیگری تمام پستان‎هائی را که تمام این سال‎ها از زمان کودکی در حال بالا رفتن، پائین آمدن، بزرگ و سنگین در برابرم دیده بودم می‎گیرم.
من در خیابان فرعی تنگ و تاریکی که در آن مؤسسه بلر واقع شده بود پیاده می‎شوم و می‎روم.
من شب بعد به «جهان نو» ــ خانه‎ای که من اشتازینکا را برده بودم چنین نامیده می‎شد ــ می‎روم. با صدای زنگ زدن من یک سیاهپوست پوزخند بر لب در را برایم باز می‎کند و مرا از پله‎ها به بالا هدایت می‎کند. من از سالنی که داخلش می‎شوم صدای موزیک خشک پیانوئی خودکار را می‎شنوم.
بوی عرق بدن و بوی شدید مشروب به سمتم هجوم می‎آورد. مبل‎هائی در کنار دیوارها قرار داشتند که دارای رنگ‎های مختلف بودند، در گوشه‎های سالن میزهای کوچکی قرار داشت. فضای وسط سالن خالی بود، احتمالاً برای رقصیدن. یک چراغ گازی کم نور می‎گذاشت که همه چیزهای داخل سالن به صورت خطوط محوی به نظر برسند.
پنج دختر برای خود روی مبل لمیده بودند. در یک گوشه اشتازینکا نشسته بود. او یک تکه پارچه ابریشمی ژنده بر تن داشت که تقریباً پستان‎هایش را نمی‎پوشاند. نگاهش به زمین خیره مانده بود.
من در گوشه دیگر مقابل او می‎نشینم. یک زن با دندان‎های سیاه گشته به سمت من می‎آید. من سفارش ویسکی می‎دهم. به نظرم می‎رسید که صدای نفس کشیدن منظم اشتازینکا تا پیش من می‎آید. برای یک لحظه نگاهش را به خودم احساس می‎کنم. بعد او دوباره بدون حرکت به زمین خیره می‎شود.
چند مرد با سر و صدا می‎آیند، ظاهرشان نشان می‎داد که کارگر بندر هستند. آنها در کنار میز من می‎شینند. خانم بلر، یک زن سیاهپوست و لاغر با چشمانی سختگیر، اشاره‎ای به دخترها می‎کند. آنها خسته از جا بلند می‎شوند و پیش مردها می‎شینند. فقط اشتازینکا سر جای خود باقی می‎ماند.
من دلم می‎خواست از دختری که کنارم نشسته بود بپرسم که اشتازینکا هنگام ورود به این خانه چطور رفتار کرده است. آیا او گریه کرده، فریاد کشیده، لعنت فرستاده یا سکوت کرده است. اما من بیم داشتم علاقه‎ام به اشتازینکا را به طور شفاف نشان دهم.  
من بعد از نگاه کوتاهی به گوشه‎ای که اشتازینکا نشسته بود می‎پرسم: "جدیده؟"
دختر می‎گوید: "جدیده". چنین به نظر می‎آمد که او آنقدر زیاد پذیرش یک «زن جدید» در  چنین خانه‎هائی را تجربه کرده است که صحبت کردن از آن برایش بی ارزش بود.
من سعی می‎کنم به صحبت ادامه دهم: "او ساکت است." دختر اما  فقط شانه‎اش را بالا می‎اندازد، طوریکه انگار می‎خواهد بگوید: خدایا، هر کس دیوانگی خود را دارد.
یک مرد بزرگ از میز کناری از جا بلند می‎شود و به سمت اشتازینکا می‎رود. در حالیکه مرد با او صحبت می‎کرد او بی حرکت نشسته بود. من مطمئنم که اگر اشتازینکا حتی می‎فهمید که مرد چه می‎گوید باز هم ساکت می‎نشست.
خانم بلر به آنها می‎پیوندد و با چشمان شریرش یک نگاه جدی به اشتازینکا می‎اندازد. اشتازینکا از جا بلند می‎شود و با موج انداختن به باسنش، طوری که انگار در حال حمل سطل آب سنگینی از چاه باغ شفاخانه است می‎رود. مرد به دنبالش به راه می‎افتد.
سر اشتازینکا به سمت زمین خم شده بود، طوریکه انگار می‎خواهد بگوید:
"به دستور خانم این کار را می‎کنم."
من از جا می‎جهم و از پشت به اشتازینکا نگاه می‎کنم، تا اینکه او از درب کوتاهی داخل اتاقش ناپدید می‎گردد. من در پشت درب می‎ایستم. دختری که پشت میز من نشسته بود به من نزدیک می‎شود و چیزی می‎گوید که به گوشم می‎رسد، بدون آنکه من آن را بفهمم. او خود را به من می‎مالید، من اما او را از خود دور می‎سازم و با عجله از آنجا خارج می‎شوم.
من فکر می‎کردم تحقیر کردن عمیق اشتازینکا شادم خواهد ساخت. اما هنگامیکه ناپدید گشتن اشتازینکا به درون اتاقش در «جهان نو» را دیدم چیزی از خوشحالی در خودم احساس نکردم. وقتی من از پله‎ها پائین می‎رفتم و از کنار مرد سیاهپوست که پوزخند بر لب داشت رد می‎شدم، حالم طوری بود که انگار کاری نیمه تمام انجام داده‎ام و باید بازگردم تا اشتازینکا را به قصد کشت کتک بزنم. روح گنگ و بی فروغش تمام آنچه من بی رحمانه به سرش آورده بودم را مطیعانه می‎پذیرفت، و این مرا در برابر اشتازینکای خدمتکار با وجود نفرتی که از او داشتم بی دفاع می‎ساخت و باعث وحشتم می‎گشت.
من در آن شب اشتازینکا را نزد بلر در «جهان نو» برای آخرین بار در زندگی‎ام دیدم. روز بعد مردی را شناختم که به من پیشنهاد یک معامله داد. معامله خوبی به نظرم رسید و من اوراق بهادار برای کشف یک منبع نفت خریداری کردم. این جریان بقدری مرا به خود مشغول ساخته بود که من نمی‎توانستم به دیدن اشتازینکا بروم. بعد از چهارده روز با سودی به ارزش دوازده هزار دلار سهمم را می‎فروشم.
حالا تازه فرصت می‎یابم که به مؤسسه بلر بروم. اما وقتی می‎فهمم اشتازینکا دیگر آنجا کار نمی‎کند آشفته می‎گردم.
_ ناتمام _

پسرها و قاتلین.(4)

با رفتن فرانس یک جوان مو بور به اتاق نقل مکان کرده بود که من در روزهای بعد در کمال تعجب او را شب به شب در کنار خود می‎یافتم. به همدیگر نزدیک شدن ما دو نفر بعنوان تنها ساکنین ثابت این اتاق که مهمان‎های شبانه آن دائماً تغییر می‎کردند جای تعجب نداشت. من مطلع می‎گردم که همسایه من کالتنر Kaltner نامیده می‎گردد، که او چند سالی در آمریکا زندگی کرده و در آنجا مقداری پول پس‎انداز کرده است. که او به اینجا آمده ـ متأسفانه ـ تا در اینجا پول بدست آورد، اما متوجه شده است که اینجا جای پول درآوردن نیست، و حالا می‎خواهد یکی دو روز دیگر به آمریکا بازگردد. بلیط کشتی را هم در جیب خود داشت.
کالتنر برایم از آمریکا تعریف می‎کرد. از اینکه در آنجا بخت با کسی‎ست که بخواهد کار کند، و اینکه به کسانیکه از او از آمریکا می‎پرسند، می‎تواند فقط توصیه کند که به آنجا بروند.
امکاناتی که بنا به تعریف کالتنر می‎توانستند در آمریکا خود را به من ارائه کنند مرا فریفتند. من اجازه دادم که کالتنر مرا در یک کافه به ملاقات مردی با ریش پر پشت ببرد که به من از میان عینک قاب طلائی که در جلوی بینی چاقش محکم نشانده بود بررسی کنان نگاه می‎کرد.
او پس از آنکه مدتی به این نحو مرا نگاه می‎کند بدون مقدمه می‎پرسد "آیا صد و بیست کرون پول دارید؟" و بعد از جواب مثبت من فوری می‎نشیند و چیزی بر روی یک کاغذ قهوه‎ای رنگ می‎نویسد و می‎گوید "بفرمائید". من صد و بیست کرون روی میز می‎گذارم  و او ورقه را به من می‎دهد.
تمام اینها بدون آنکه اصلاً از خواسته من سؤال شود به سرعت انجام گشتند. من اما نه جرئت مخالفت  کردن داشتم و نه قصد آن را.
روز بعد من خود را در سفر به هامبورگ می‎یابم و یک روز بعد از آن سوار بر کشتی کثیفی به نام نپتون Neptun به سفرم به سمت آمریکا ادامه می‎دهم.
من بجز سه قطعه نان و بیست مارک چیز دیگری نداشتم.
اولین سفرم بر اقیانوس نیز مانند اولین سفرم با قطار هیچ تأثیری بر من نگذاشته بود. من احتمالاً برای زیبائی‎های طبیعت حساس نبودم، اما این موضوع کسی را که می‎داند من در شفاخانه بزرگ شده‎ام و بنا به تعاریفم چه نوع دوران کودکی‎ای داشته‎ام شگفتزده نمی‎سازد. گذشته از این من اصلاً فرصتی برای مشاهده بیهوده طبیعت نداشتم، زیرا من در کشتی گرسنگی می‎کشیدم و فقط خود را از این طریق زنده نگاه داشتم که برای مسافران فقیر عرصه کشتی آّب می‎بردم، در شستن لباس کودکان کمک می‎کردم و خیلی دیگر از این قبیل کارها که من بخاطر انجامشان یک تکه کالباس بد بو اینجا و یک قطعه نان آنجا یا یک جرعه مشروب بدست می‎آوردم.
آدم می‎توانست فکر کند که زندگی مشترک با مهاجرین، با این انسان‎های کثیف و نیمه گرسنه مرا برای فقر انسانی نرم ساخته باشد.
فقر همسفرانم اما نفرت و تحقیر را در من بیدار می‎ساخت. من به قدرتمند بودن، قدرتمند بودن! و طلا، طلای فراوان در جیب داشتن فکر می‎کردم. و بعد در جلوی اشتازینکا، خدمتکار شفاخانه ایستادن.
این تنها رویای جوانی من بود.
در کشتی مطلع می‎گردم که در نیویورک محله‎هائی وجود دارند که در آنها آلمانی‎ها و یهودی‎ها زندگی می‎کنند، جائیکه آدم می‎تواند زندگی‎اش را بدون انگیسی صبحت کردن بگذراند. ما در یک صبح به مقصد می‎رسیم و من می‎گذارم همسفری که همسرش را از اروپا آورده بود مرا به این محل هدایت کند. در آنجا بلافاصله به جستجوی کار می‎گردم.
شانس بامن بود. زیرا بعد از ظهر همان روز در یک میخانه کوچک بعنوان خدمتکار موقتی استخدام شدم.
پس از مدت کوتاهی از کار در آنجا بی علاقه شدم. من خیلی باید کار می‎کردم، کارهائی ناخوشایند، و به زحمت حقوقم برای خوردن غذائی کامل کفایت می‎کرد. هر روز آنجا نزاع درمی‎گرفت که من با چشمک زدن رئیسم باید برای حل و فصل مداخله می‎کردم، و من مشتری‎ها را بیرون می‎انداختم. من بزودی این مغازه را ترک کردم و بعد از مدتی کاری در یک سالن می نوشی و رقص پیدا کردم که در آن من روز به روز موقعیت دیگری داشتم و چندین ماه آنجا ماندم. نسبتاً جای خوبی بود. یکی از بانوان ما، یک دختر لاغر و بلند قد تقریباً سی ساله با موی بور روشن از من خوشش آمده بود، طوریکه من می‎توانستم بجز پولی که خودم کسب می‎کردم یک قسمت از درآمد او را هم از آن خود سازم.
با این وجود در آمریکا هم اگر به اندازه کافی دارای جسارت و بی وجدانی نبودم تا اندکی به سعادتمند شدنم کمک کنم نمی‎توانستم پیشرفت کنم، بلکه در تمام عمر گارسون باقی می‎ماندم یا حداکثر صاحب یک میخانه کوچک می‎گشتم. من مطمئن شده بودم که در این سالن رقص بیشتر از آنچه تا حال بدست آورده‎ام دیگر پیشرفتی نخواهم کرد، و به این خاطر آنجا را ترک کردم. به این نحو که برای مجبور نبودن از خداحافظی با دوست دخترم روزی دیگر به سر کار نرفتم.
من به عنوان گارسون در میخانه‎ای که در آن زیاد و با پول هنگفتی قمار بازی می‎شد با حقوق خوبی مشغول کار شدم. کار من در این میخانه برای زندگی‎ام سرنوشت ساز بود.
من تقریباً حدود دو ماه در میخانه شیکاگو Chicago-Bar کار می‎کردم که صبح روزی نگاهم به مردی چاق و به خواب رفته که ظاهرش نشان می‎داد فروشنده گاو یا کشاورز ثروتمندی‎ست می‎افتد. من به چهارچوب درب آشپزخانه تکیه داده ایستاده بودم. مرد به خواب رفته آخرین مشتری میخانه بود. من خسته بودم، خمیازه کشیدم و به ساعت نگاه کردم. ساعت چهار و نیم صبح بود. من به سمتی که ساقی در کنار پیشخوان چرت می‎زد نگاه کردم و دوباره به مشتری به خواب رفته و نگاهم به پشتش دوخته گشت. کت او کمی بالا رفته بود و در جیب باد کرده شلوار طرحی از کیف پر پولش به وضوح قابل تشخیص بود.
من آهسته خود را به مرد نزدیک می‎سازم. گیلاس خالی‎ای را که جلوی او روی میز قرار داشت برمی‎دارم و به سمت پیشخوان می‎برم. شکی باقی نمی‎ماند: مشتری و ساقی هر دو در خواب عمیقی بودند.
من چاقویم را از جیب خارج می‎کنم و در حال عبور بر روی جیب شلوار مرد خیلی سریع شکافی ایجاد می‎کنم. سپس دوباره به سمت آشپزخانه می‎روم و خود را به چهارچوب درب تکیه می‎دهم.
شکاف بر روی جیب با هر نفس مرد بازتر می‎شد. یک کیف پول چرمی قهوه‎ای رنگ، درست مانند کیف‎هائی که فروشندگان گاو با خود حمل می‎کنند با نفس کشیدن مرد بالا و پائین می‎رفت و واضح‎تر دیده می‎گشت. من بی حرکت ایستاده بودم. چشمانم بدون وقفه در دایرهای از سوی مشتری به سمت ساقی و از ساقی به سمت جیب شلوار حرکت می‎کرد.
پس از چند دقیقه کیف پول کاملاً قابل دیدن بود. کیف از لبه جیب شلوار خارج و قسمت پائین آن با فشار از شکافی که من ایجاد کرده بودم خارج شده بود.
من آهسته به سوی مرد می‎روم، با دو انگشت کیف را از شکاف خارج می‎کنم و با قدم‎های سریع از در میخانه خارج می‎شوم و به خیابان می‎روم. برای اینکه در لباس سفید گارسونی جلب توجه نکنم با زدن صوت ماشینی می‎گیرم و به سمت خانه می‎رانم.
ابتدا در خانه کیف را باز می‎کنم و چهار هزار دلار اسکناس در آن می‎بینم. به چهار هزار دلار می‎گن پول، اشتازینکا، به چهار هزار دلار.
بلافاصله خودم را برای سفر آماده می‎کنم و سوار اولین قطار که به سمت غرب می‎راند می‎شوم.
این دومین و آخرین دزدی من بود. از آن زمان به بعد من دیگر احتیاجی به دزدی کردن نداشتم. من در کیف پول و در کنار پول‎ها آدرس فروشندگان گاو تمام ایالات را هم پیدا می‎کنم و از روابط صاحب کیف بهره برداری کرده و بعد از دو سال بیست و پنج هزار دلار کاسبی می‎کنم.
حالا در کابین یک کشتی به طرف اروپا می‎راندم.
این کاملاً طبیعی بود که من به سمت اروپا می‎راندم. من هرگز یک رؤیائی نبودم. من در آمریکا سخت کار کردم و وقت نداشتم خواب اشتازینکا را ببینم. من به او فکر می‎کردم و گام برداشتن آهسته‎اش، پستان‎های بزرگ و سنگین‎اش و نگاه حیوانی گنگ چشمانش را می‎دیدم. من اشتیاقی به او نداشتم: من می‎دانستم که باید یک بار دیگر به شفاخانه بازگردم و سرور اشتازینکا گردم.
در یک شب تابستانی به شهرم می‎رسم. در ایستگاه راه‎آهن چیزی تغییر نکرده بود، اما روبرویش یک مهمانخانه جدید قرار داشت. من داخل می‎شوم. هنگام صرف شام از میزبان می‎شنوم که در شفاخانه همه چیز مانند زمانیکه شهر را ترک کرده بودم باقی مانده است. فقط جلینک، کلاین و ربینگر مرده بودند و بجای آنها سه پیرمرد دیگر آنجا زندگی می‎کردند. به میزبان که علاقه‎ام به شفاخانه باعث تعجبش شده بود می‎گویم که من آنجا در شفاخانه بزرگ شده‎ام، و بعد صریح از اشتازینکا می‎پرسم. اشتازینکا هنوز هم خدمتکار شفاخانه بود.
هنگامیکه هوا کاملاً تاریک شده بود راهی می‎شوم. دوباره مانند زمانیکه در «به سمت جرس» کار می‎کردم از میان باغ‎ها و از روی دیوارها می‎روم. من هنوز قدم به قدم آنجا را می‎شناختم. بعد در باغ شفاخانه ایستاده بودم. مانند قدیم مشتی شن از پنجره باز به درون آشپزخانه پرتاب می‎کنم. سر اشتازینکا ظاهر می‎شود.
من می‎گویم: "اشتازینکا، من پیش تو آمده‎ام. آیا هنوز منو می‎شناسی، اشتازینکا ...؟ بیا پائین پیش من، اشتازینکا!"
سر اشتازینکا ناپدید می‎گردد. من می‎دانستم که او اطاعت خواهد کرد. او از در خارج می‎شود، دوباره فقط با پارچه کوچکی به دور خود پیچیده. من می‎گویم: "اشتازینکا، من به سوی تو آمده‎ام."
"اشتازینکا، به من نگاه کن، منو از نزدیک‎تر نگاه کن. من کاره‎ای شده‎ام، می‎بینی. می‎دونی این یعنی چی: کاره‎ای شدن؟"
اشتازینکا متواضعانه به من نگاه می‎کرد. او هنوز دارای پستان‎های آویزان و بزرگ بود و هنوز هم از بینی نفس‎های بلند می‎کشید.
من خودم را به او نزدیک می‎سازم و می‎گویم "حالا دیگه منو به کناری هل نمی‎دی، اشتازینکا! حالا دیگه نه. حالا من یک آقا هستم، اشتازینکا، می‎فهمی، یک آقا!"
من دستم را به دور کمرش می‎گیرم. او خسته آنجا ایستاده بود.
انگشت‎هایم به طرف پستان‎های اشتازینکا می‎روند. اما او دست‎هایش را جلو می‎آورد و مرا آرام از خود دور می‎سازد. چشمانش بی حرکت و به زمین دوخته شده بودند.
من می‎گویم: "اشتازینکا، من دیگه کودک یتیمی نیستم. اشتازینکا من از تو قوی‎ترم."
اما اشتازینکای خدمتکار رویش را برمی‎گرداند و آهسته و با به موج انداختن به باسنش، انگار که سطل آّب سنگینی را به سمت چاه می‎برد آهسته به طرف در می‎رود.
زیر لب زمزمه می‎کنم من تو رو اهلی می‎کنم! اهلی.
بعد سعی می‎کنم آرام و دوستانه صحبت کنم و می‎گویم: "اشتازینکا، من به این خاطر پیش تو نیامده‎ام، نترس، به این خاطر نه. من می‎خواستم ... من می‎خوام تو رو با خود به آمریکا ببرم!". او در کنار در متوقف می‎گردد. و من شروع می‎کنم برایش از آمریکا تعریف کردن. من نمی‎دانستم که چه چیز او را اغوا خواهد کرد، و چه چیز را می‎تواند درک کند، بنابراین همه چیز را بدون نظم و ترتیب برایش توصیف می‎کنم. من از لباس‎های زیبائی که می‎توانست بر تن کند شروع می‎کنم. من از زندگی آرامی صحبت می‎کنم که او می‎توانست آنجا داشته باشد. از پول صحبت می‎کنم، از غذا و دوباره از غذا. من در بردن او به آمریکا ناگهان سرسختی نشان می‎دهم و می‎گویم: "اما باید فوری با من بیائی، همین فردا! اشتازینکا، من صبح زود برای بردن تو می‎آیم و تو با من به آمریکا خواهی رفت!"
او به داخل خانه می‎رود. من می‎دانستم که او اطاعت خواهد کرد و فردا با من خواهد رفت. بعد او در مشتم خواهد بود و من می‎خواستم او را در زیر قدرتم خرد شده ببینم.
_ ناتمام _