شش ناپلئون.(3)

مؤسس آن مرکز بزرگ فروش فردی متین، هیجانزده، کوتاه قامت، بسیار شسته و رفته و زیرک بود، با ذهنی روشن و زبانی فصیح.
"بله، آقا، من این گزارش را در روزنامه عصر خوانده‎ام. مستر هوراکه هرکر یکی از مشتری‎های ما است. ما مجسمه‎ها را چند ماه پیش برایش فرستادیم. ما سه مجسمه از این نوع را به Gelder & Co در ناحیه استپنی سفارش داده بودیم. ضمناً هر سه مجسمه فروخته شده‎اند. به چه کسی؟ اوه، من حدس می‎زنم که اگر ما در کتاب فروش خود نگاهی بیندازیم می‎توانیم آن را خیلی سریع به شما بگوئیم. بله، ما اینجا آنها را یادداشت کرده‎ایم. یک مجسمه به مستر هرکر، نگاه کنید، و یکی به مستر جوزا براون Josiah Brown به آدرس Laburnum Lodge در محله چیزویک Chiswick و یک مجسمه به مستر ساندفورد Sandeford به آدرس Lower Grove Road در ردینگ Reading. نه، من این چهره در عکس را که شما به من نشان می‎دهید هرگز ندیده‎ام. به زحمت می‎شود این چهره را فراموش کرد، درست نمی‎گویم آقا، زیرا من به ندرت چنین صورت زشتی تا حال دیده‎ام. آیا ما در اینجا کارکنان ایتالیائی داریم؟ بله آقا، ما چند نفر در میان کارگران و مأمورین نظافت داریم. من حدس می‎زنم، شما می‎توانید اگر که مایل باشید پنهانی یک نگاه در این کتاب فروش بیندازید. هیچ دلیلی برای مراقبت خاص از این کتاب وجود ندارد. خوب بله، این یک جریان خیلی عجیبی است و من امیدوارم که شما به من هم از نتایج تازه تحقیقات خود خبر دهید."
هلمز در حین اظهارات مستر هاردینگ چندین یادداشت برداشت و من می‎توانستم رضایت کامل او را ببینم. ما باید عجله می‎کردیم تا به قرار ملاقاتمان با لسترد دیر نرسیم. و حقیقتاً وقتی ما به بکر استریت رسیدیم کارگاه آنجا بود و در اتاق با بی صبری تب‎آلودی به این سو و آن سو قدم می‎زد. چهره‎اش نشان می‎داد که کار روزانه‎اش بدون مؤفقیت نبوده است.
او می‎پرسد: "چه شد؟ شانس داشتید مستر هلمز؟"
دوستم توضیح می‎دهد: "ما روز بسیار شلوغی داشتیم و وقتمان به طور کامل به هدر نرفت. ما از هر دو فروشنده و همینطور سازنده مجسمه‎ها دیدن کردیم. من حالا می‎توانم مسیر هر مجسمه را از ابتدای آن درک کنم."
لسترد بلند می‎گوید: "مجسمه‎ها! بسیار خوب مستر شرلوک هلمز، شما روش خودتان را دارید، و من نمی‎توانم به خودم اجازه بدهم حتی یک کلمه بر علیه شما بگویم، اما فکر کنم که من مؤفق‎تر بوده‎ام. من مقتول را شناسائی کردم."
"واقعاً."
"و یک انگیزه برای انجام جرم هم پیدا کردم."
"عالی‎ست!"
"ما یک بازرس داریم که متخصص ناحیه زافرون هیل Saffron-Hill و محله ایتالیائی‎ها است. حالا، این مقتول یک نشان کاتولیک به گردن داشته است، این نشان و رنگ پوستش مرا به این فکر انداخت که او باید از جنوب باشد. بازرس هیل پس از دیدن چهره مقتول فوری او را شناخت. نام او پیترو ونوچی Pietro Venucci از ناپل و یکی از بدترین کلاهبرداران در لندن است. او با مافیا در ارتباط بوده، همانطور که شما می‎دانید مافیا یک اجتماع مخفی سیاسی‎ست که مقاصدش را با قتل به انجام می‎رساند. بفرمائید، می‎بیند که قضیه چطور آهسته حل می‎گردد. قاتل هم احتمالاً یک ایتالیائی‎ست و عضوی از مافیا. او حتماً قوانین مافیا را به نحوی زیر پا نهاده و پیترو برای کشتن او تعیین شده بوده است. احتمالاً مردی که در عکس پیدا شده در جیب پیترو دیده می‎شود باید همان قاتل باشد. پیترو او را تعقیب می‏کرده و می‎بیند که او داخل خانه‎ای می‎شود، پیترو در بیرون انتظار او را می‎کشد و بعد در درگیر شدن با او خودش با چاقو زخمی و کشته می‎شود. چطوره، مستر شرلوک هلمز؟"
هلمز به علامت تائید دست می‎زند.
او میگوید: "عالیه، لسترد، عالی! من فقط توضیح شما برای شکستن مجسمه‎ها را نتوانستم کاملاً متوجه شوم."
"مجسمه‎ها! مثل اینکه شما این مجسمه‎ها را نمی‎توانید از سرتان خارج کنید. اما این اصلاً چیز مهمی نیست؛ یک خسارت غیر مهم به اموال، حداکثر محکومیت: شش ماه زندان. این قتل است که ما واقعاً بررسی می‎کنیم، و من به شما می‎گویم که در حال حل کامل این ماجرا هستم."
"و قدم بعدی؟"
"ساده است. من برای پیدا کردن مردی که عکسش را در دست داریم با هیل به محله ایتالیائی‎ها خواهم رفت و او را به جرم قتل دستگیر خواهم کرد. با ما می‎آئید؟"
"فکر نکنم. من حدس می‎زنم که ما می‎توانیم راحت‎تر به هدف برسیم. من با اطمینان نمی‎توانم بگویم، زیرا همه چیز به واقعیتی بستگی دارد که خارج از کنترل ما است. اما من بسیار امیدوارم ــ دقیقاً بگویم شرط بندی دقیقا دو به یک است ــ، که بتوانم به شما کمک کنم او را دستگیر کنیم، اگر شما امشب با ما بیائید."
"به محله ایتالیائی‎ها؟"
"نه، لسترد، من حدس می‎زنم اگر شما امشب با من به چیزویک Chiswick بیائید شاید بتوانیم او را در آنجا زودتر پیدا کنیم. و من قول می‎دهم که فردا با شما به محله ایتالیائی‎ها بیایم، این تأخیر کوتاه هیچ ضرری به کار شما نخواهد رساند، و فکر کنم که چند ساعت خواب برای همگی خوب باشد، زیرا من تصمیم ندارم قبل از ساعت یازده حرکت کنم، و بعید می‎دانم که بتوانیم قبل از صبح زود فردا برگردیم. لسترد شما با ما شام خواهید خورد و بعد تا وقت حرکت مبل در اختیار شماست. واتسن، من از شما سپاسگزار خواهم شد اگر در این بین یک پیک سریع را خبر کنید، زیرا من باید حالا یک نامه بفرستم، و این خیلی مهم است که او بلافاصله به راه افتد و نامه را به گیرنده برساند."
هلمز شب را برای جستجو کردن در روزنامه‎های کهنه‎ای که اتاق زیر شیروانی ما از آنها پر بود صرف کرد. بعد از آنکه عاقبت او پائین آمد پیروزی در چشمانش نشسته بود، اما او به هیچکدام از ما در باره نتیجه تحقیقاتش چیزی نگفت. من به سهم خود روش‎هائی که او با آنها چرخش‎های مختلف این ماجرای پیچیده را تعقیب کرده بود را قدم به قدم درک می‎کردم، و گرچه من هنوز نتوانسته بودم هدفی را که می‎خواستیم به آن دست پیدا کنیم بشناسم، اما برایم روشن بود هلمز مطمئن است که این مجرم غیر عادی سعی خواهد کرد به دو مجسمه باقی مانده نیز دست یابد، که یکی از آنها آنطور که من به یاد می‎آوردم در چیزویک بود. بدون شک هدف از سفر شبانه ما به آنجا این بود که او را در حین ارتکاب جرم به دام اندازیم، و من می‎توانستم نیرنگ دوستم را تحسین کنم، نیرنگی که با آن او یک گزارش نادرست در روزنامه عصر قاچاق کرده بود تا با خواندن آن مجرم فریب خورده و فکر کند می‎تواند نقشه خود را بدون مجازات ادامه دهد. من تعجب نکردم وقتی هلمز پیشنهاد کرد که من باید طپانچه‎ام را همراه داشته باشم. او خودش شلاق اسب‎سوارئی که سر آن را از سرب پر ساخته و اسلحه دوست داشتنی او بود را برمیدارد.
ساعت یازده یک کالسکه چهار چرخه جلوی درب خانه ایستاده بود، و ما با آن به محلی در آنسوی پل هامراسمیث Hammersmith راندیم. اینجا باید کالسکه منتظر ما می‎ماند. یک پیاده‎روی کوتاه ما را به خیابانی رساند که از خانه‎های ویلائی زیبائی پر بود که پراکنده از هم قرار داشتند. در نور فانوس خیابان بر روی تیر چوبی یک خانه می‎خوانیم "ویلای لابورنوم Laburnum Villa". اهالی خانه ظاهراً به رختخواب رفته بودند، زیرا بجز نور خفیف گردی که از چراغ بالای درب ورودی در مسیر باغ می‎افتاد همه جا تاریک بود، نرده‎های چوبی‎ای که خانه را از خیابان جدا می‎ساخت سایه سیاه عمیقی به سمت داخل می‎انداخت و ما اینجا چمباته می‎زنیم.
هلمز زمزمه می‎کند: "فکر کنم که نگهبانی کمی طول بکشد. ما باید از شانس خود سپاسگزار باشیم که باران نمی‎بارد. فکر کنم حتی اجازه نداشته باشیم برای وقت گذراندن سیگار بکشیم. اما شانس دو بر یک است که زحمات ما بدون پاداش نخواهد ماند."
اما بعد مشخص می‎شود نگهبانی شبانه ما آنطور که هلمز ما را از آن ترسانده بود احتیاج به طولانی شدن ندارد و انتظار ما بطور ناگهانی و خاصی به پایان می‎رسد. لحظه‎ای بعد، بدون آنکه کوچک‎ترین سر و صدائی به ما اخطار دهد درب باغ گشوده می‎گردد و یک هیکل نرم و تیره، خیلی چالاک و فرز مانند یک میمون در مسیر باغ به حرکت می‎افتد. ما در نور چراغ بالای خانه دیدم که او از آنجا گذشت و در سایه سیاه خانه ناپدید گشت. در حالیکه ما نفس خود را در سینه حبس کرده بودیم یک درنگ طولانی برقرار می‎گردد، و بعد یک صدای آهسته به گوش ما می‎رسد. پنجره بازمی‎گردد. صدا خاموش می‎گردد و دوباره سکوتی طولانی برقرار می‎گردد. مرد از پنجره به داخل خانه وارد می‎شود. ما ناگهان برق یک نور ضعیف را از داخل اتاق می‎بینیم. ظاهراً چیزی را که او در آنجا می‎جست وجود نداشت، زیرا ما نور را در کنار پنجره دیگری می‎بینیم، و بعد در کنار پنجره‎ای دیگر.
لسترد زمزمه می‎کند: "برویم کنار پنجره باز، و وقتی بخواهد از آنجا خارج شود او را می‎گیریم."
اما قبل از آنکه ما بتوانیم شروع به حرکت کنیم مرد دوباره ظاهر می‎شود. وقتی او به درون دایره کم سوی نور چراغ بالای خانه داخل می‎گردد، می‎بینیم که او چیز سفید رنگی زیر بازوی حمل می‎کند. او با ترس به اطراف خود نگاه می‎کرد. سکوت خیابان خیالش را آسوده می‎سازد. پشت به ما بارش را بر زمین می‎گذارد، و در لحظه بعد صدای شکستن تندی به گوش می‎آید. مرد بقدری متمرکز کارش بود که صدای قدم‎های پاورچین ما بر روی روی چمن را نشنید. هلمز مانند یک پلنگ به پشت او می‎پرد، و لحظه‎ای بعد من و لسترد مچ دست‎های مرد را گرفته و دستبند به دستش زدیم. هنگامیکه او را چرخاندیم، من صورت کریه و رنگ پریده او را دیدم که با عصبانیت به ما نگاه می‎کرد، و من مطمئن بودم فرد دستگیر شده همان مردی‎ست که ما عکسش را دیده بودیم.
اما هلمز توجه‎ای به زندانی نکرد. او بر روی پلکان درب خانه چیزی را که مرد از خانه بیرون آورده دقیقاً بررسی می‎کرد. مجسمه ناپلئون مانند بقیه مجسمه‎هائی بود که ما دیروز صبح دیده بودیم، و درست مانند آنها هم خرد شده بود. هلمز هر قطعه را با دقت در نور تماشا می‎کرد، اما آنها هیچ تفاوتی با قطعات گچ شکسته مجسمه‎های دیگر نداشتند. او تازه بررسی خود را تمام کرده بود که لامپ راهرو خانه روشن و در باز می‎شود و صاحبخانه با اندامی گرد و ... با پیراهن و شلوار دیده می‎گردد.
هلمز می‎پرسد: "من حدس می‎زنم که شما مستر جوزا براون باشید؟"
"بله، آقا، و شما بدون شک مستر شرلوک هلمز هستید؟ من نامه شما را که با پیک فرستاده بودید دریافت کردم و دقیقاً همان کاری را انجام دادم که از من خواسته بودید. ما همه درها را از داخل قفل کردیم و منتظر ماندیم که چه پیش می‎آید. حالا من خیلی خوشحالم از اینکه می‎بینم شما این خبیث را دستگیر کردید. آقایان عزیز، من امیدوارم که شما برای رفع حستگی داخل خانه شوید."
اما لستراد قصد داشت زندانی‎‎‎‎‎‎اش را بدون از دادن وقت به زندان بیندازد، بنابراین کالسکه آورده شد و چند دقیقه بعد هر چهار نفر ما رهسپار لندن شدیم. زندانی ما یک کلمه هم حرف نمی‎زد، اما از زیر سایه موهای چرب و در هم خود به ما با عصبانیت خیره شده بود، و یک بار، وقتی دست من در دسترسش بود او مانند گرگ گرسنه‎ای آن را گرفت. ما در اداره پلیس ماندیم تا از تجسس لباس‎هایش چیزی بجز چند شلینگ و یک چاقوی شکاری که بر روی دسته‎اش اثر خون تازه پیدا بود چیز دیگری بدست نیامد.
لسترد هنگام خداحافظی ما می‎گوید: "کار تمام شد. هیل تمام این قلمرو را می‎شناسد و او اسمش را خواهد گفت. شما خواهید دید که تئوری من در باره مافیا کاملاً درست از آب در خواهد آمد. اما مستر هلمز، من در هر صورت برای شیوه حرفه‎ای شما برای پیدا کردن مجرم سخت مدیون شما هستم. اما فقط آن را کاملاً نفهمیدم."
هلمز می‎گوید: "من می‎ترسم که برای توضیح دادن کمی دیر باشد. بعلاوه هنوز یکی دو جزء وجود دارند که هنوز تمام نشده‎اند، و این از آن موردهائی‎ست که ارزش کاملاً روشن گشتن را دارند. من فکر می‎کنم اگر شما فردا ساعت شش یک بار دیگر پیش من بیائید در موقعیتی باشم به شما نشان دهم که شما معنی مهم بودن این جریان را که برخی از ویژگی‎های تاریخ بزهکاری را دارد و کاملاً منحصر به فرد است را هنوز درک نکرده‎اید. واتسن، اگر اجازه داشته باشم به شما یکی دیگر از اسرار کوچکم را می‎گویم، من از حالا پیش بینی می‎کنم که شما صفحات دفتر خود را با یک گزارش از این جریان منحصر به فرد مجسمه‎های ناپلئون غنی خواهید ساخت."
ــ ناتمام ــ

شش ناپلئون.(2)

من و شرلوک هلمز برای دیدن مغازه برادران هاردینگ به های استریت، جائیکه در آن مجسمه‎ها خریداری گشته بودند می‎رویم. یک فروشنده جوان به ما اطلاع می‎دهد که مستر هاردینگ بعد از ظهر به مغازه خواهد آمد، و اینکه او خودش تازه استخدام شده است و نمی‎تواند به ما اطلاعات بدهد. چهره هلمز ناامیدی و عصبانی بودنش را لو می‎دهد.
او عاقبت می‎گوید: "بسیار خوب، واتسن، ما نمی‎توانیم انتظار داشته باشیم که همه چیز بنا به خواست ما جریان داشته باشد، اگر آقای هاردینگ نمی‎توانند تا قبل از ظهر اینجا باشند، بنابراین باید ما بعد از ظهر دوباره به اینجا بیائیم. من، همانطور که شما بدون شک حدس زده‎اید، برای کشف چیز خاصی که بتواند سرنوشت قابل توجه مجسمه‎ها را توضیح دهد در حال رد یابی منشاء آنها هستم. برویم به دیدار مستر مورس هودسن و ببینیم که آیا او می‎تواند نوری به تاریکی بتاباند."
بعد از یک سفر یک ساعته به مغازه فروشنده تابلوی نقاشی می‎رسیم. او مردی کوتاه قد، مسن، با صورتی سرخ و دارای طبعی سر زنده بود.
او گفت: "بله، آقا. درست بر روی میز مغازه، آقا. من حقیقتاً نمی‎دانم به چه خاطر ما گمرک و مالیات می‎پردازیم، وقتی هر گردن کلفتی بتواند داخل مغازه شود و یکی از اجناس را به آسانی خرد کند. بله، آقا، این من بودم که به دکتر بارنیکوت هر دو مجسمه را فروختم. یک ننگ، آقا! یک دسیسه-نهیلیست‎ها ــ بله، من فکر می‎کنم که باید اینطور باشد. هیچکس بجز یک آنارشسیست راه نمی‎افتد که مجسمه‎ها را بشکند. جمهوریخواهان سرخ ــ من آنها را اینطور خطاب می‎کنم. از چه کسی من مجسمه‎ها را خریده‎ام؟ من نمی‎دانم که این به موضوع چه ربطی می‎تواند داشته باشد. اما اگر شما حتماً بخواهید آن را بدانید، من آنها را در ناحیه استپنی Stepney، در Church Street از Gelder & Co خریده بودم. آنها در این صنعت از شهرتی بیست ساله برخوردارند. من چه تعداد مجسمه داشتم؟ سه عدد ــ دو و یکی دیگر می‎شود سه ــ دو مجسمه که به دکتر بارنیکوت فروختم و یکی هم که در روز روشن بر روی میز مغازه‎ام خرد گشت. آیا من این عکس را می‎شناسم؟ نه، نمی‎شناسم. چرا، بله، من می‎شناسم. این بپو Beppo است. او یک ایتالیائی‎ست که اینجا موقتی کار می‎کرد. او کمی کنده‎کاری روی چوب می‎توانست و طلاکاری و قاب درست کردن و این و آن چیز را. این مرد هفته پیش استعفا داد، و من از آن پس دیگر چیزی از او نشنیدم. نه، من نمی‎دانم که او از کجا می‎آید و یا به کجا رفته است. تا زمانیکه او اینجا بود من از او راضی بودم. وقتی مجسمه را خرد کردند دو روز از رفتن او می‎گذشت."
هلمز بعد از خارج گشتن از مغازه می‎گوید: "بسیار خوب، این تمام آن چیزی بود که ما می‎توانستیم از مورس هودسن انتظار داشته باشیم. ما این بپو را به عنوان مخرج مشترک داریم، هم در کنینگتون و هم در کنزینگتون، و برای دانستن آن ده کیلومتر راندن ارزش داشت. واتسن، حالا برای دیدن Gelder & Co به ناحیه استپنی می‎رویم، سرچشمه و منشاء مجسمه‎ها. باعث تعجبم خواهد گشت اگر ما آنجا نتوانیم کمکی دریافت کنیم."
ما سریع از کنار لندن-شیک، بعد از لندن-هتل، لندن-تآتر، لندن-ادبیات، لندن-مغازها و عاقبت از لندن-سفر دریائی گذشتیم، تا اینکه عاقبت به شهری در کنار رودخانه با صد هزار جمعیت رسیدم، جائیکه خانه‎های اجاره‎ای در گرما می‎پزند و پر از رانده شدگان اروپائی هستند. ما اینجا در یک خیابان اصلی عریض که روزی پناهگاه تاجران ثروتمند شهر بود کارخانه مجسمه سازی را که در جستجویش بودیم پیدا می‎کنیم. بیرون از کارخانه یک حیاط بزرگ پر از مجسمه‎های جالب بود. داخل کارخانه سالن بزرگی بود که در آن پنجاه کارگر مشغول کنده‎کاری روی چوب یا مدل سازی بودند. مدیر کارخانه، یک آلمانی بلند قد و مو بور مؤدبانه به استقبال ما آمد و جواب‎های روشن و صریحی به تمام سؤالات هلمز داد. یک کنکاش در کتاب‎هایش نشان داد که صدها مجسمه نیمتنه از ناپلئون قالب زده شده بودند. اما آن سه مجسمه که تقریباً یک سال پیش به مورس هودسن فروخته شده بود نیمی از شش مجسمه در انبار را تشکیل می‎دادند که سه عدد دیگرش به برادران هاردینگ فروخته شده بودند. دلیلی وجود نداشت که چرا باید آن شش از بقیه مجسمه‎ها متفاوت بوده باشند. او نمی‎توانست هیچ دلیلی نام ببرد که کسی بخواهد به خاطر آنها مجسمه‎ها را نابود سازد. قیمت عمده فروشی آنها شش شلینگ بود، اما خرده فروش‎ها می‎توانستند آنها را دوازده شلینگ یا بیشتر بفروشند. مجسمه در دو قالب درست می‎گشت، هر قالب برای یک طرف از صورت مجسمه، و سپس این دو نیمرخ گچی به همدیگر چسبانده می‎شد تا مجسمه کامل را تشکیل دهد. کار معمولاً در سالنی که ما در آن بودیم توسط کارگران ایتالیائی انجام می‎گرفت. مجسمه‎ها را بعد از اتمام کار برای خشک شدن بر روی میزی در راهرو قرار می‎دادند و بعد آنها را به انبار می‎بردند. این تمام چیزهائی بود که او توانست به ما بگوید.
اما دیدن عکس اثر قابل توجه‎ای بر مدیر کارخانه گذاشت. صورتش از عصبانیت سرخ گشت، و بر پیشانی و گوشه‎های چشمان آبی‎اش چین افتاد.
او گفت: "آه، این رذل! بله، البته، من او را خیلی خوب می‎شناسم. اینجا همیشه کارخانه محترمی بوده است، و تنها باری که پلیس به اینجا آمد بخاطر این مرد بود. این مریوط به یک سال قبل می‎شود. او یک ایتالیائی دیگر را در خیابان با چاقو زخمی می‎کند و بعد پلیس در تعقیب او به اینجا می‎آید و او را در اینجا دستگیر می‎کند. نام او بپو بود ــ نام خانوادگی‎اش را نمی‎دانم. بد نام شدن کارخانه حق من بود زیرا من مردی با چنین چهره‎ای را استخدام کردم . اما او کارگر خوبی بود ــ یکی از بهترین کارگرها."
"به چه مجازاتی محکوم شد؟"
"مرد ایتالیائی زخمی شده جان سالم به در برد، و او به یک سال حبس محکوم شد. من شک ندارم که او در این بین دوباره آزاد شده است، اما او جرئت نکرده خود را این طرف‎ها نشان دهد. یک پسر عموی او در اینجا کار می‎کند، و من فکر کنم که بتواند به شما بگوید که او کجاست."
هلمز می‎گوید: "نه، نه. من از شما می‎خواهم که هیچ چیز به پسر عمویش نگوئید ــ حتی یک کلمه. جریان خیلی مهم است، و من هرچه پیش می‎روم جریان هم مهم‎تر می‎گردد. شما وقتی در کتاب فروش مجسمه‎های خود ورق می‎زدید دیدم که تاریخ فروش 3 ژوئن سال پیش بود. آیا می‎توانید تاریخ دستگیری بپو را به من بگوئید؟"
مدیر کارخانه جواب می‎دهد: "من می‎توانم بر حسب لیست حقوق تقریباً بگویم". او بعد از چند بار ورق زدن ادامه می‎دهد: "بله، او آخرین بار در تاریخ 20 ماه می حقوق خود را دریافت کرد."
هلمز می‎گوید: "خیلی ممنون. من فکر می‎کنم که زمان و صبر شما را حالا نباید بیشتر از این بگیرم." و ما بعد از آخرین گوشزد که کلمه‎ای از تحقیق ما گفته نشود دوباره به سمت غرب می‎رانیم.
از ظهر مدتی گذشته بود که ما فرصت کردیم شتابزده در یک رستوران نهار بخوریم. یک روزنامه دیواری در کنار در خبر زیر را اعلام می‎کرد: "عمل جنون آمیز در کنزینگتون. قاتل دیوانه در شهر می‎چرخد"، و مضمون این مقاله نشان می‎داد که آقای هوراکه هرکر مؤفق شده بوده است گزارشش را برای چاپ به روزنامه بدهد. گزارش پر شور ماجرا دو ستون را اشغال کرده بود. هلمز روزنامه را به نمکدان تکیه می‎دهد و هنگام خوردن غذا آن را می‎خواند. یک یا دوبار می‎خندد.
او می‎گوید: "این خوبه، واتسن. گوش کنید: «دانستن این موضوع خشنود کننده است که در این جریان اختلاف نظری نمی‎تواند وجود داشته باشد، زیرا هم آقای لستراد یکی از مبرزترین مجریان قانون و همچنین آقای شرلوک هلمز، معروف‎ترین مشاور و متخصص به این نتیجه رسیده‎اند که مجموعه‎ای از حوادث عجیب که چنین پایان غم انگیزی به خود گرفته است بیشتر از روی جنون بوده تا به علت جرمی عمدی. با توجه به حقایق موجود، هر نظر دیگری بجز انحطاط روانی بی اساس است.»
واتسن، مصبوعات نهاد بسیار ارزشمندی است، اگر آدم فقط بتواند راه استفاده از آن را بداند. و حالا اگر شما غذا خوردنتان تمام شده به سمت کنزینگتون برانیم و بشنویم که مدیر مغازه برادران هاردینگ در باره این ماجرا چه چیزی برای گفتن دارد."
ــ ناتمام ــ