عنکبوت.

هنگامیکه دانشجوی پزشکی ریچارد براکمونت تصمیم می‎گیرد در اتاق شماره هفت هتل کوچک استیونز در خیابان آلفرد استیونس شماره شش  6ساکن شود، در سه جمعه متوالی سه نفر خود را از پنجره این اتاق حلق آویز کرده بودند.
اولین نفر یک تاجر سوئیسی بود. جسد او را ابتدا در شب شنبه پیدا می‎کنند؛ دکتر تشخیص می‎دهد که مرگ باید بین ساعت پنج و شش بعد از ظهر عصر جمعه رخ داده باشد. جسد به قلاب قوی‎ای که میان پنجره کوبیده شده و به عنوان جالباسی استفاده می‎گشت آویزان بود. پنجره بسته بود، فرد مرده بعنوان طناب دار از ریسمان پرده استفاده کرده بود. از آنجا که پنجره دارای ارتفاع کمی بود بنابراین پاها تقریباً تا زانو بر روی زمین قرار داشتند؛ فرد خودکشی کننده باید برای انجام منظورش انرژی زیادی به کار برده باشد. همچنین پی برده می‎شود که او دارای چهار فرزند است، از موقعیت کاملاً امن اقتصادی در زندگی برخوردار بوده و شخصیتی تقریباً همیشه شاد داشته است، نه نوشته‎ای که به خودکشی‎اش اشاره کند پیدا گشت و نه وصیت‎نامه‎ای؛ همچنین او هرگز به هیچ یک از آشنایانش سخنی از چنین تصمیمی نگفته بود.
دومین اتفاق هم تفاوت چندانی با اولین خودکشی نداشت. کارل کراوزه بعنوان آرتیست دوچرخه‎سوار در سیرک مدرانو که در نزدیک هتل قرار داشت مشغول به کار بود، دو روز بعد در اتاق شماره هفت اقامت می‎کند. هنگامیکه او در جمعه بعد برای اجراء برنامه در سیرک حاضر نگشت، مدیر مستخدم سیرک را به هتل می‎فرستد؛ مستخدم او را در اتاق که دربش قفل نشده بود به قلاب پنجره حلق آویز می‎یابد، در اصل با شرایطی کاملاً یکسان با اولین خودکشی. اسرار آمیز بودن این خودکشی دست کمی از خودکشی اول نداشت؛ آرتیست محبوب حقوق بالائی دریافت می‎کرد، یک مرد بیست و پنج ساله جوانی که به طور کمال از زندگیش لذت می‎برد. این بار هم هیچ نوشته‎ای بدست نیامد، هیچ اشاره پیچیده‎ای به دوستان. تنها بازمانده یک مادر پیر بود که پسرش اول هر ماه برای او دویست مارک برای امرار معاش می‎فرستاد.
برای خانم دوبونت صاحب هتل کوچک و ارزانی که مشتریانش تقریباً فقط از اعضای واریته موماتر که در آن نزدیکی واقع شده بود تشکیل می‎گشت، دومین مرگ اسرار آمیز در آن اتاق عواقب بسیار ناگواری برای خانم دوبونت در پی داشت. حتی تعدادی از مهمانانش هتل را ترک کرده بودند، و مشتریان همیشگی نیز دیگر به آنجا نیامدند. او به کمیسر منطقه نُه که شخصاً با او دوستی داشت مراجعه می‎کند و کمیسر به او قول می‎دهد تا جائیکه در توان دارد به او کمک کند. بنابراین نه تنها با جدیت بیشتری به تحقیق در باره علت خودکشی دو مهمان هتل می‎پردازد، بلکه یک کارآگاه هم در اختیارش می‎گذارد که در اتاق اسرار آمیز اقامت می‎کند. این کارآگاه چارلزـ ماریا شومی نام داشت که خود را داوطلبانه برای این مأموریت معرفی کرده بود. یک مارسوآنی قدیمی،  یک پیاده نظام رده دریائی با یازده سال سابقه خدمت، که در تونکین و اَنام شب‎های بسیاری را به تنهائی در پست نگهبانی گذرانده، و به برخی از دزدان دریائی با شلیک پر طراوت تفنگش خوشامد گفته و آنها را به گریز واداشته است، بنابراین چنین به نظر می‎آمد که او برای دیدن ارواحی که تمام خیابان آلفرد استیونز از آنها تعریف می‎کرد مناسب باشد. به این ترتیب او در غروب روز یکشنبه در اتاق مورد بحث اقامت می‎کند و پس از خوردن غذائی مفصل و نوشیدنی اهدائی خانم دوبونت با رضایت به خواب می‎رود.
کارآگاه شومی صبح‎ها و غروب‎ها برای گزارش دادن به اداره پلیس می‎رفت. این گزارش در روزهای اول محدود به این توضیح می‎گشت که او متوجه کوچک‎ترین چیزی نگشته است. اما او در غروب چهارشنبه اظهار می‎دارد که فکر می‎کند سرنخی بدست آورده باشد. او در پاسخ به اسرار در بیشتر تعریف کردن خواهش می‎کند که فعلاً اجازه سکوت داشته باشد؛ و می‎گوید فعلاً مطمئن نیست آنچه را که فکر می‎کند کشف کرده است واقعاً با مرگ آن دو نفر در ارتباط باشد. و او از اینکه آبرویش برود و بعد مسخره‎اش کنند بسیار می‎ترسد. خروجش از اداره پلیس در روز پنجشنبه کمی متزلزل بود و همچنین جدی‎تر؛ اما دوباره چیزی برای گزارش دادن نداشت. او صبح روز جمعه تا اندازه‎ای هیجان‎زده بود، او نیمه جدی و نیمه شوخی با خنده گفت که در هر صورت این پنجره نیروی جاذبه عجیبی دارد. اما بر اعتقادش که این با آن دو خودکشی ابداً در ارتباط نمی‎باشد باقی ماند و گفت اگر بیشتر از این حرف بزند فقط او را مسخره خواهند کرد. او غروب جمعه آن روز دیگر به اداره پلیس نرفت: او را به قلاب پنجره حلق آویز یافتند.
همچنین در اینجا هم شواهد تا کوچک‎ترین جزئیات شبیه به دو مورد خودکشی دیگر بود: پاها بر روی کف اتاق آویزان بودند و از ریسمان پرده بعنوان طناب دار استفاده شده بود. پنجره بسته بود، درب اتاق قفل نبود؛ مرگ در ساعت شش بعد از ظهر اتفاق افتاده بود. دهان مرده کاملاً باز و زبان از آن به بیرون آویزان بود.
این سومین مرگ در اتاق شماره هفت باعث گشت که در همان روز تمام مهمان‎ها هتل استیونز را ترک کنند، به استثنای یک دبیر آلمانی ساکن اتاق شماره شانزده که از فرصت استفاده کرده و یک سوم از کرایه اتاق می‎کاهد. برای خانم دوبونت آمدن مَری گاردن ستاره اپرا کمیک با ماشبن رنو در روز بعد و خریداری ریسمان سرخ رنگ پرده از او به قیمت دویست فرانکن دلداری کوچکی بود. زیرا که این موضوع برایش شانس آورد و در روزنامه‎ها منعکس گشت.
اگر این جریان در تابستان اتفاق می‎افتاد، مثلاً در ماه ژوئیه یا اوت، بنابراین خانم دوبونت می‎توانست احتمالاً سه برابر آن پول را برای ریسمان پرده‎اش دریافت کند؛ سپس روزنامه‎ها قطعاً هفته‎های متوالی ستون‎هایشان را با این موضوع پر می‎ساختند. اما حالا، درست در وسط فصل انتخابات، اوضاع مراکش، ایران، سقوط بانک در نیویورک، و روزنامه‎نگاران واقعاً نمی‎دانستند که برای درج ماجرای سه خودکشی از کجا باید محلی در روزنامه پیدا کنند. نتیجه این می‎شود که از ماجرای هتل استیونز در واقع کمتر از آنچه سزاوار بود صحبت می‎گردد، و دیگر اینکه گزارش‎ها مختصر و کوتاه بودند، اغلب روزنامه‎ها گزارشاتِ پلیس را درج می‎کردند و تقریباً در آنها دست به مبالغه نمی‎زدند.
این گزارشات تنها مطالبی بودند که دانشجوی پزشکی ریچارد براکمونت از جریان سه خودکشی می‎دانست. یک واقعیت کوچک دیگر را او اما نمی‎دانست؛ این واقعیت چنان ناچیز به نظر می‎آمد که نه کمیسر و نه هیچ یک از شاهدان عینی چیزی از آن در برابر خبرنگاران ذکر نکردند. و ابتدا دیرتر، پس از ماجراجوئی دانشجو آن را دوباره به یاد آوردند. آن واقعیت کوچک این بود: زمانیکه پلیس‎ها جسد همکارشان چارلزـ ماریا شومی را از قلاب برمی‎داشتند، از دهان باز مرده یک عنکبوت بزرگ سیاه خارج گشت. مستخدم هتل او را با انگشت گرفت و هنگام بیرون بردن آن گفت: "لعنت بر شیطان، دوباره یک چنین جانوری!" ــ سپس او در حین تحقیقات بیشتر ــ درارتباط با براکمونت ــ شهادت می‎دهد که وقتی جسد تاجر سوئیسی را برمی‎داشتند او بر روی شانه وی یک عنکبوت شبیه به این عنکبوت را در حال فرار دیده بوده است. ــ ــ اما ریچارد براکمونت از این جریان کاملاً بی اطلاع بود.
او ابتدا دو هفته پس از وقوع آخرین خودکشی در روز یکشنبه ساکن آن اتاق شده بود. او روزانه آنچه را که در آنجا می‎دید مو به مو در دفتر خاطراتش ثبت می‎کرد.

دفتر خاطرات ریچارد براکمونت، دانشجوی پزشکی.

دوشنبه 28 فوریه.
من دیشب در این اتاق نقل مکان کردم. من دو چمدانم را گشودم و کمی اتاق را تزئین کردم، سپس برای خواب به رختخواب رفتم. من بسیار عالی خوابیدم؛ ساعت نه بود که ضربه‎ای به درب اتاق خورد و مرا بیدار ساخت. خانم صاحب هتل خودش برایم صبحانه را آورده بود، احتمالاً او خیلی نگران من است، این را می‎شود از تخم‎مرغ‎ها، از ژامبون و از قهوه بسیار عالی‎ای که برایم آورده است متوجه گشت. من خود را شستم و لباس پوشیدم، بعد مرتب کردنِ اتاق توسط مستخدم هتل را تماشا کردم. در این حال پیپم را می‎کشیدم.
خب، حالا من حالا اینجا هستم. من خیلی خوب می‎دانم که جریان خطرناک است، اما من همچنین می‎دانم که اگر مؤفق به حل این معما شوم روزگارم جور خواهد گشت. و گرچه زمانی پاریس ارزش عبادت کردن داشت، ــ با این حال اما امروز دیگر نمی‎توان ارزان برنده آن گشت ــ بنابراین می‎توانم زندگی اندکم را برای آن به خطر اندازم. در اینجا یک شانس وجود دارد ــ بسیار خوب، من می‎خواهم آن را آزمایش کنم.
از این گذشته، دیگران هم برای کشف این معما به اندازه کافی باهوش بودند. بیشتر از بیست و هفت نفر تلاش کردند که اتاق را بدست آورند؛ یکبار در اداره پلیس، یکبار مستقیم نزد خانم هتل‎دار، و سه زن هم در میان‎شان بود. بنابراین به اندازه کافی رقیب آنجا بود؛ احتمالاً شیطان‎های فقیری مانند من بودند.
اما من این "کار را بدست آوردم". چرا؟ آه، احتمالاً من تنها کسی بودم که توانست با یک ــ <ایده> پلیس زیرک را راضی کند. یک ایده عالی! البته آن فقط یک بلوف بود.
این گزارشات برای پلیس هم در نظر گرفته شده‎اند. و باعث سرگرمی من است که از همین ابتدا به آقایان بگویم که من آنها را گول زده‎ام. اگر کمیسر عاقل باشد خواهد گفت: "هوم، اتفاقاً براکمونت به این خاطر مناسب به نظر می‎رسد!" ــ بعلاوه برایم آنچه که او بعداً خواهد گفت کاملاً بیتفاوت است. حالا من اینجا نشسته‎ام. و به نظرم می‎رسد این فال خوبی‎ست که من فعالیتم را با بلوف زدن به آقایان شروع کرده‎ام.
من هم در ابتدا نزد خانم دوبونت بودم، او مرا به اداره پلیس فرستاد. یک هفته تمام آنجا هر روز ول می‎گشتم، همیشه به پیشنهادم <فکر می‎شد> و همیشه به می‎گفتند که باید فردا دوباره بیایم. اکثر رقیبانم ناامید شده بودند، احتمالاً بجای ساعت‎ها انتظار در اتاق کپک زده اداره پلیس کار بهتری در پیش داشتند؛ کمیسر بخاطر سرسختی کردنم بسیار عصبانی بود. عاقبت صریح به من گفت که دوباره آمدن من سودی ندارد. او از من و بقیه بخاطر نیت خیرمان سپاسگزار است، اما آنها به "نیروهای غیر متخصص و آماتور" مطلقاً نیاز ندارند. و اگر که من یک نقشه استادانه عملیاتی نداشته باشم ــ
در این وقت به او گفتم که دارای یک نقشه عملیاتی هستم. البته من دارای هیچ نقشه‎ای نبودم و نمی‎توانستم کلمه‎ای از آن را برایش توضیح دهم. اما من به او گفتم که وقتی نقشه‎ام را که نقشه‎ای خوب اما خطرناک است و احتمالاً می‎تواند دچار همان عاقبتی شود که فعالیت کارآگاه به آن منجر گشت را وقتی برایش تعریف خواهم کرد که او قول شرف بدهد خودش رسماً آن را انجام خواهد داد. او به این خاطر از من تشکر کرد و گفت که برای چنین کاری قطعاً وقت ندارد. اما وقتی از من پرسید که آیا نمی‎خواهم حداقل اشاره کوچکی از نقشه‎ام کنم، فهمیدم که دست بالا را دارم ــ ــ
و من این کار را کردم. من برایش مطلقاً مهمل شکوفائی تعریف کردم، داستانی که خودم هم یک ثانیه قبلش ابداً از آن اطلاعی نداشتم؛ من اصلاً نمی‎دانم از کجا این فکر عجیب و غریب به ذهنم رسید. من به او گفتم که در میان تمام ساعت‎های هفته ساعتی وجود دارد که تأثیر اسرار آمیزی دارد. این ساعتی‎ست که عیسی مسیح از گورش ناپدید گشته است، تا در ساعت شش شب از آخرین روز هفته یهودی سقوط کند و به جهنم برود. و او باید به یاد بیاورد که هر سه خودکشی در این ساعت از شب جمعه بین ساعت پنج و شش به وقوع پیوسته‎اند. حالا بیشتر از این نمی‎توانم بگویم، اما او را به کتاب وحی یوحنا رجوع می‎دهم.
کمیسر به خود چهره‎ای می‎گیرد که انگار از آن چیزی می‎فهمد، تشکر و سفارش می‎کند که غروب دوباره به آنجا بروم. من به موقع در دفتر کارش بودم؛ روبرویش بر روی میز تورات عهد جدید قرار داشت. من هم در این بین مانند او آن را مطالعه کرده بودم؛ قسمت وحی را کاملاً خوانده بودم و ــ یک هجا هم از آن نفهمیدم. شاید کمیسر باهوشتر از من بود، در هر حال به من گفت که او با وجود اشارات بسیار مبهم من فکر می‎کند که مسیر فکرم را درک می‎کند. و اینکه او آماده است به درخواست‎هایم پاسخ مثبت دهد و به هر نحوی که شده از آنها بهره‎برداری کند.
من باید اذعان کنم که او در واقع برایم بسیار مفید واقع گشت. او با صاحب هتل توافق کرد که در طول مدت اقامتم در هتل همه چیز برایم رایگان باشد. او یک طپانچه عالی و یک سوت پلیس به من داد و به پلیس‎های نگهبان دستور داد که تا حد امکان بیشتر در خیابان کوچک آلفرد استیونز تردد کنند و به محض کوچک‎ترین علامتی از طرف من داخل خانه شوند.  نکته اصلی اما این است که او دستور داد تا یک تلفن که توسط آن من در ارتباط مستقیم با اداره پلیس بودم روی میز اتاقم قرار دهند، از آنجائیکه اداره پلیس چهار دقیقه بیشتر تا آنجا فاصله ندارد، بنابراین من می‎توانم هر لحظه انتظار سریع‎ترین کمک‎ها را داشته باشم. با تمام اینها اما من درست نمی‎فهمم که باید از چه چیزی وحشت داشته باشم.

سه‎شنبه 1 مارس.
هیچ اتفاقی نیفتاده است، نه دیروز و نه امروز. خانم دوبونت یک ریسمان تازه از اتاق دیگری که به اندازه کافی خالی مانده است آورد. او از هر فرصتی استفاده می‎کند که به دیدنم بیاید؛ هر بار چیزی با خود می‎آورد. من گذاشتم که او تک تک جزئیات حادثه را یک بار دیگر برایم تعریف کند، اما هیچ چیز تازه‎ای دستگیرم نشد. او در ارتباط با دلایل خودکشی نظر شخصی خودش را دارد. مثلاً فکر می‎کند که شکست در عشق علت خودکشی آرتیست سیرک بوده است؛ هنگامیکه آرتیست سال قبل در هتل او بود، اغلب یک بانوی جوان به دیدارش می‎آمده، اما این بار چنین نبود. البته خانم دوبونت نمی‎دانست چه چیزی آقای تاجر سوئیسی را به تصمیم خودکشی واداشته ــ  ــ آدم که نمی‎تواند همه چیز را بداند. اما افسر پلیس بطور حتم فقط بخاطر عصبانی کردن او دست به خودکشی زده است.
من باید بگویم که این توضیحات خانم دوبونوت کمی ضعیفند. اما من به او اجازه صحبت کردن دادم؛ لااقل یکنواختی را برایم از بین می‎برد.

پنجشنبه 3 مارس.
هنوز هم هیچ چیز. کمیسر در روز چند بار تلفن می‎کند، سپس من به او می‎گویم که حال من خیلی خوب است؛ ظاهراً این خبر او را کاملاً راضی نمی‎سازد. من کتاب‎های پزشکی‎ام را از چمدان بیرون آورده‎ام و آنها را مطالعه می‎کنم؛ بنابراین بازداشت داوطلبانه‎ام دارای یک هدف است.

جمعه، 4 مارس. ساعت دو بعد از ظهر.
من نهار را با اشتهای کامل خوردم؛ هتلدار به همراه نهار نیم بطر شامپاین آورد؛ <آخرین وعده غذا>یِ واقعاً عالی‎ای بود. من در چشم خانم هتلدار بعنوان کسی که سه چهارمش مرده است دیده می‎شوم. قبل از ترک کردن اتاقم در حال گریه از من خواست همراه او بروم؛ احتمالاً می‎ترسید که من هم خود را دار بزنم، البته <برای عصبانی ساختن او>.
من ریسمان پرده را دقیق تماشا کردم. بنابراین باید خودم را بزودی با آن دار بزنم! هوم، من اما میل کمی به این کار احساس می‎کنم. ریسمان برای این کار سخت و خشن بود و خیلی بد حلقه می‎شود، آدم باید یک اراده خیلی خوبی داشته باشد تا بتواند کار آن سه نفر را تقلید کند. حالا من کنار میزم نشسته‎ام، سمت چپ میز تلفن قرار دارد، سمت راست طپانچه. اصلاً ترسی ندارم، اما کنجکاوم.

ساعت شش شب.
هیچ جیز اتفاق نیفتاده است، نزدیک بود بنویسم ــ متأسفانه! ساعت سرنوشت ساز آمد و رفت ــ و این ساعت مانند بقیه ساعات بود. البته نمی‎توانم انکار کنم که من گاهی نیاز خاصی به سمت پنجره رفتن احساس می‎کردم ــ اوه بله، اما به دلیل دیگری! کمیسر بین ساعت پنج و شش حداقل ده بار تلفن کرد، او هم مانند من بیتاب بود. اما خانم دوبونت خرسند است: یک هفته کسی بدون آنکه خود را حلق آویز کند در اتاق شماره هفت زندگی کرده. چیزی افسانه‎ای!

دوشنبه، 7 مارس.
من حالا مطمئنم که هیچ چیز کشف نخواهم کرد و به این باور تمایل دارم که یک تصادف عجیب و غریب باعث خودکشی آنها بوده است. من از کمبسر خواستم که دوباره در هر سه مورد پژوهش کند، من اطمینان دارم که در نهایت دلایل کشف خواهند گشت. ــ آنچه به من مربوط می‎شود، تا جائیکه امکان دارد اینجا خواهم ماند. البته در اینجا پاریس را تسخیر نخواهم کرد، اما من در اینجا رایگان زندگی می‎کنم و به درستی می‎چرم. در عین حال سخت هم مطالعه می‎کنم، من کاملاً متوجه می‎شوم که چطور سر حال آمده‎ام. و ئذ نهایت دو دلیل دارم که مرا اینجا نگه می‎دارد.

چهارشنبه، 9 مارس.
من یک قدم به پیش آمدم. کلاریموند ــ
آه، من از کلاریموند هنوز هیچ چیز تعریف نکرده‎ام. بسیار خوب ــ او "سومین دلیل" ماندن من در اینجاست، و به خاطر اوست که من در آن ساعت اسرار آمیز مایل به کنار پنجره رفتن بودم ــ اما قطعاً نه بخاطر حلق آویز کردن خود. کلاریموند ــ چرا من او را چنین می‎نامم؟
من نمی‎دانم که او چه اسمی دارد، اما حس می‎کنم که باید او را کلاریموند بنامم. و من مایلم شرط ببندم اگر که من یک بار نامش را از او سؤال کنم او واقعاً چنین نامیده می‎گردد.
من همان روزهای اول متوجه کلاریمونده شدم. او در آن سمت خیابان بسیار باریک زندگی می‎کند و پنجره‎اش درست روبروی پنجره اتاق من قرار دارد. او آنجا در پشت پرده می‎نشیند. بعلاوه من باید بگوبم که او زودتر مرا زیر نظر داشت و بطور وضوح علاقه‎اش به من را نشان داده بود. جای تعجب نیست، تمام خیابان می‎داند که من در اینجا زندگی می‎کنم و به چه خاطر، برای این کار خانم دوبونت تلاش کرده بود.
من واقعاً آدم زیاد طبیعت پیشه‎ای نیستم و روابط من با زن همیشه بسیار اندک بوده است. وقتی آدم از وِردَن برای تحصیل پزشکی به پاریس می‎آید، و در این حال پولش به اندازه‎ای‎ست که فقط می‎تواند هر سه روز یک بار سیر غذا بخورد، بعد آدم چیزهای دیگری بجز عاشقی برای فکر کردن دارد. بنابراین من تجربه زیادی ندارم و شاید این جریان را تا اندازه‎ای احمقانه شروع کرده باشم. در هر حال من از او خوشم می‎آید، همانطور که او از من خوشش می‎آید.
در ابتدا اصلاً این فکر به ذهنم خطور نکرد که فرد روبروئیم را در نوعی از رابطه با خودم مجسم کنم. من فقط با خودم فکر کردم، حالا که من در حال حاضر بخاطر مشاهده کردن اینجا هستم و بجز آن هیچ چیز دیگری برای اکتشاف ندارم، بنابراین می‎توانم فرد روبرویم را زیر نظر بگیرم. آدم نمی‎تواند تمام طول روز بنشیند و کتاب مطالعه کند. به این ترتیب متوجه شدم که کلاریمونده ظاهراً به تنهائی ساکن طبقه کوچک است. این طبقه سه پنجره دارد، اما او فقط کنار پنجره‎ای می‎نشیند که روبروی من قرار دارد؛ او آنجا می‎نشیند و توسط یک چرخ نخریسی کوچک قدیمی نخ می‎ریسد. من چنین چرخ نخریسی را یک بار در نزد مادر بزرگم دیدم؛ اما او از آن هرگز استفاده نکرد، آن را فقط از خویشاوند دوری به ارث برده بود. من اصلاً نمی‎دانستم که امروزه هنوز با آن کار می‎کنند. بعلاوه چرخ ریسندگی کلاریمونده کاملاً کوچک بود، وسیله‎ای خوب، سفید و ظاهراً ساخته شده از عاج؛ باید نخی که می‎ریسد بسیار ظریف باشد. او تمام طول روز را پشت پرده می‎نشیند و بی‎وقفه نخ می‎ریسد، ابتدا وقتی هوا تاریک می‎شود دست از کار می‎کشد. البته در این روزهای مه‎آلود هوا در این خیابان باریک خیلی زود تاریک می‎شود، ساعت پنج بعد از ظهر زیباترین هوای گرگ و میش را داریم. من هرگز نور در اتاقش ندیده‎ام.
او چگونه به نظر می‎رسد ــ بله، من این را به خوبی نمی‎دانم. او موی فرفری سیاه رنگ و تقریباً رنگی پریده دارد. بینی‎اش باریک است و کوچک و لبه‎های آن تکان می‎خورند. لب‎هایش بی رنگ است، و به نظرم می‎رسد که دندان‎های کوچکش مانند حیوانات شکاری نوک تیزند. پلک‎هایش سایه عمیقی می‎اندازند، اما وقتی او آنها را می‎گشاید چشمان سیاه و درشتش می‎درخشند. اما من تمام اینها را بیشتر حس می‎کنم تا اینکه واقعاً بدانم. شناختن دقیق چیزی از پشت پرده سخت است.
یک چیز دیگر: او همیشه یک لباس بسته سیاه رنگ می‎پوشد که لکه‎های بزرگ بنفش رنگی بر روی آن نقش بسته‎اند. و همیشه دستکش بلندی دستش کرده است. احتمالاً به این خاطر که هنگام کار به دست‎هایش آسیب نرسد. به نظر عجیب می‎رسد که چطور انگشتان سیاه باریکش، سریع، ظاهراً درهم، نخ‎ها را برمی‎دارند و می‎کِشند ــ واقعاً، تقریباً مانند پاهای حشرات خزنده.
روابط ما به با یکدیگر! در واقع حالا بسیار سطحی‎اند، و در عین حال چنین به نظرم می‎رسد که آنها خیلی عمیق‎تر قرار دارند. ماجرا اینطور آغاز گشت که او به سمت پنجره من نگاه کرد ــ  و من به سمت پنجره او. او مرا زیر نظر داشت ــ و من او را. و سپس باید که خیلی مورد علاقه‎اش واقع شده باشم، زیرا یک روز، همینطور که من دوباره به او نگاه می‎کردم او لبخند زد، البته من هم لبخند زدم. به این نحو چند روز گذشت، ما مدام بیشتر و بیشتر به هم لبخند می‎زدیم. سپس ساعت‎ها تصمیم می‎گرفتم که به او سلام کنم؛ من به درستی نمی‎دانم که چه چیز مرا همیشه از این کار بازمی‎داشت.
امروز بعد از ظهر عاقبت آن را انجام دادم. و کلاریمونده جواب سلامم را داد. البته فقط کاملاً بی سر و صدا، اما من آن را به خوبی دیدم، دیدم که چطور سرش را تکان داد.

پنجشنبه، 10 مارس.
دیروز مدت درازی بیدار ماندم و کتاب‎هایم را مطالعه کردم. من نمی‎توانم بگویم که زیاد مطالعه کردم: من قصری خیالی ساختم و از کلاریمونده خواب دیدم. من تا اواخر صبح ناآرام خوابیدم. وقتی به کنار پنجره رفتم کلاریمونده آنجا نشسته بود. سلام دادم و او دوباره سرش را تکان داد. او لبخند زد و مدتی طولانی تماشایم کرد.
من می‎خواستم به کار مشغول شوم، اما به آرامش دست نمی‎یافتم. من کنار پنجره نشستم و به او خیره شدم. در این وقت دیدم که او هم دستش را روی زانویش گذاشت. من توسط ریسمان پرده سفید را کنار کشیدم و ــ تقریباً در همان لحظه ــ او هم همین کار را انجام می‎دهد. ما هر دو می‎خندیم و به همدیگر نگاه می‎کنیم.
فکر کنم احتمالاً یکساعت همانطور نشستیم. سپس او شروع به بافتن پارچه کرد.

شنبه، 12 مارس.
این روزها به این ترتیب می‎گذرند: من می‎خورم و می‎نوشم، من کنار میز کار می‎نشینم، سپس پیپم را روشن می‎کنم و شروع به خواندن کتاب می‎کنم. اما من هیچ هجائی را نمی‎خوانم. من مدام سعی می‎کنم، اما من از قبل می‎دانم که تلاشم به نتیجه نخواهد رسید. سپس به سمت پنجره می‎روم. من سلام می‎دهم، کلاریمونده تشکر می‎کند. ما لبخند می‎زنیم و به همدیگر خیره می‎شویم، ساعت‎ها. ــ
من بعد از ظهر دیروز رأس ساعت شش کمی مضطرب بودم. هوا خیلی زود تاریک شد و من احساس ترس خاصی می‎کردم. من کنار میز کارم نشسته بودم و انتظار می‎کشیدم. اصرار تقریباً شکست‎ناپذیری برای رفتن به سمت پنجره احساس می‎کردم ــ البته نه بخاطر حلق آویز کردن خود، بلکه برای دیدن کلاریمونده. من از جا می‎جهم و خود را پشت پرده قرار می‎دهم. به نظرم چنین می‎رسید که انگار هرگز او را شفاف‎تر ندیده‎ام. با وجود تاریک بودن هوا مشغول ریسندگی‎ست، اما چشم‎هایش سمت من بود و مرا تماشا می‎کرد. من یک راحتی عجیب و ترسی کاملاً آرام احساس می‎کردم.
در این لحظه زنگ تلفن به صدا می‎آید. من از کمیسر ابله که با سؤالات احمقانه‎اش رویایم را پاره کرده بود عصبانی بودم.
امروز صبح کمیسر همراه با خانم دوبونت به دیدارم آمد. خانم دوبونت به اندازه کافی از کارم و از اینکه من پس از دو هفته زندگی در اتاق شماره هفت هنوز زنده‎ام راضی بود. کمیسر اما به دنبال نتایج است. من اشاره به نکات مرموزی کردم، گفتم که چیز بسیار عجیب و غریبی را ردگیری کرده‎ام؛ الاغ همه این حرف‎ها را باور کرد. در هر صورت من می‎توانم هنوز هفته‎ها اینجا بمانم ــ و این تنها آرزوی من است. نه بخاطر غذاهای خانم دوبونت و پیشخدمت ــ خدای من، چه سریع برای کسی که همیشه سیر است غذا بیتفاوت می‎گردد! ــ بلکه فقط بخاطر پنجره‎اش که او از آن متنفر است و می‎هراسد، پنجره‎ای که من بسیار دوستش دارم، پنجره‎ای که به من کلاریمونده را نشان می‎دهد.
وقتی لامپ را روشن می‎کنم دیگر او را نمی‎بینم. من چشمم را برای دیدن اینکه آیا او از خانه خارج می‎شود خسته کرده‎ام، اما من هرگز ندیدم که حتی یک قدم در خیابان بگذارد. من یک صندلی راحتی بزرگ دارم و یک آباژور که نور سرپوش سبز رنگش مرا گرم می‎سازد. کمیسر برایم یک پاکت بزرگ تنباکو آورده است، من هرگز چنین تنباکوی خوبی نکشیده بودم ــ ــ و با وجود این نمی‎توانم کار کنم. من دو سه صفحه می‎خوانم و به پایان می‎رسانم، ولی می‎دانم که حتی یک کلمه هم نفهمیده‎ام. فقط چشم‎ها حروف الفبا را پذیرا می‎شوند، اما مغزم هر مفهومی را رد می‎کند. خنده‎دار است! انگار که مغزم تابلوئی با خود حمل می‎کند که رویش نوشته شده است ورود ممنوع. انگار که اجازه هیچ فکری به من نمی‎دهد، بجز یک فکر: کلاریمونده ــ
عاقبت کتاب‎ها را به کنار می‎گذارم، به صندلی تکیه می‎د‎هم و رویا می‎بافم.

یکشنبه، 13 مارس.
من امروز صبح یک نمایش کوچک دیدم. من در حالیکه پیشخدمت اتاق را تمیز و مرتب می‎کرد در راهرو بالا و پائین می‎رفتم. جلوی پنجره کوچک حیاط یک تار عنکبوت آویزان است که عنکبوتط چاق در آن رندگی می‎کند. خانم دوبونت اجازه از بین بردن او را نمی‎دهد: عنکبوت‎ها شانس می‎آورند، و او در حال حاضر به اندازه کافی بدبختی در خانه‎اش داشت. در این وقت می‎بینم که چگونه عنکبوت دیگری، عنکبوت بسیار کوچک‎تری با احتیاط به دور تار عنکبوت می‎چرخید، یک عنکبوت نر. با احتیاط بر روی تارهای لرزان فاصله کمی را به سوی مرکز می‎رفت، اما به محض کمی تکان خوردن عنکبوت ماده خود را به سرعت عقب می‎کشید. به سمت دیگری می‎رفت و سعی می‎کرد خود را از نو نزدیک سازد. عاقبت به نظر می‎رسد که عنکبوت ماده به تبلیغات عنکبوت نر جواب مثبت داده باشد، دیگر خود را حرکت نمی‎داد. عنکبوت نر یکی از تارها را ابتدا آهسته و بعد شدیدتر می‎کشد، طوریکه کل لانه می‎لرزید؛ اما عشق او آرام باقی می‎ماند. در این وقت او سریع، اما بی نهایت محتاط خود را به مرکز نزدیک می‎سازد. عنکبوت ماده در سکوت عنکبوت نر را می‎پذیرد و بی سر و صدا و کاملاً تسلیم اجازه می‎دهد که او را در آغوش گیرد؛ هر دو چند دقیقه بی حرکت در وسط تار عنکبوت بزرگ آویزان باقی می‎مانند.
بعد می‎بینم که چطور عنکبوت نر سعی می‎کند آهسته خود را جدا سازد، یک پا بعد از پای دیگر؛ طوریکه انگار می‎خواهد بی سر و صدا خود را عقب بکشد و همراهش را در رویای عشق تنها بگذارد. ناگهان کاملاً خود را جدا می‎سازد و تا جائیکه می‎توانست سریع رو به بیرون از لانه می‎دود. اما در همان لحظه یک زندگی وحشی در عنکبوت ماده دمیده می‎شود، به سرعت او را تعقیب می‎کند. عنکبوت نر ِ ضعیف گشته بوسیله رشته تاری خود را به پائین می‎فرستد، معشوق هم این هنرنمائی را تقلید می‎کند. هر دو بر روی لبه پنجره سقوط می‎کنند، عنکبوت نر با تمام نیرو تلاش می‎کرد فرار کند. خیلی دیر شده بود، در پنجه‎های قوی معشوق گرفتار می‎گردد و دوباره به سمت بالا برده می‎شود، درست در وسط لانه. و این محل که تا همین چند لحظه قبل بعنوان بستر تمایلات شهوانی خدمت کرده بود حالا دارای منظره دیگری شده بود. عاشق بیهوده تلاش می‎کرد، مرتب پاهای ضعیفش را به جلو فشار می‎داد و سعی می‎کرد خود را از این در آغوش گرفتن وحشیانه نجات دهد: معشوق او را دیگر رها نساخت. در چند دقیقه به دورش تار بافت، طوریکه عنکبوت نر دیگر قادر به تکان دادن خود نبود. بعد عنکبوت ماده گازانبر تیزش را در بدن او داخل کرد و با لذت خون تازه معشوقش را مکید. من هنوز می‎دیدم که چطور عاقبت او پشته تاری را که آن توده انبوه بیچاره و غیر قابل تشخیص به آن وصل بود پاره کرد و تحقیرآمیز از لانه‎اش به خارج انداخت.
پس عشق و عاشقی در پیش عنکبوت‎ها اینطوری‎ست ــ  حالا، من خوشحالم از این که یک عنکبوت جوان نر نیستم.

دوشنبه، 14 مارس.
من دیگر به کتاب‎هایم نگاه نمی‎کنم. روزهایم را فقط در کنار پنجره می‎گذرانم. و وقتی هوا تاریک می‎شود من هم می‎نشینم. او دیگر آنجا نیست، اما من چشم‎هایم را می‎بندم و او را می‎بینم ــ هوم، این دفتر خاطرات واقعاً به طور کامل چیز دیگری از آنچه من فکر می‎کردم شده است. در آن از خانم دوبونت و کمیسر، از عنکبوت‎ها و از کلاریمونده گفته شده است. اما نه یک هجا در باره کشفی که قرار بود من بکنم. ــ آیا مقصر منم!

سه‎شنبه، 15 مارس.
ما یک بازی عجیب پیدا کردیم، کلاریمونده و من، ما آن را در تمام طول روز بازی می‎کنیم. من به او سلام می‎کنم، بلافاصله او جواب سلام مرا می‎دهد. بعد من با دست بر روی شیشه پنجره ضرب می‎گیرم، پس از لحظه کوتاهی او هم شروع به ضرب گرفتن بر روی شیشه پنجره‎اش می‎کند. من برایش دست تکان می‎دهم، او هم برایم دست تکان می‎دهد؛ من لب‎هایم را طوریکه انگار با او مشغول صحبت کردنم تکان می‎دهم، و او هم همین کار را می‎کند. بعد موهایم را از روی پیشانی به کنار می‎زنم و بلافاصله دست او هم روی پیشانیش قرار می‎گیرد. یک بازی کودکانه واقعی، و ما هر دو به این کارها می‎خندیم. یعنی ــ در واقع او نمی‎خندد، آن یک لبخند است، ساکت، تسلیم گشته ــ  من فکر می‎کنم که من هم به همین طریق لبخند می‎زنم.
بعلاوه تمام این کارها آنطور که دیده می‎شود چندان هم ابلهانه نیستند. باید انتقال فکر خاصی در این جریان نقش بازی کند. زیرا که کلاریمونده در کوچک‎ترین کسری از یک ثانیه حرکات مرا تقلید می‎کند، او فرصتی برای دیدن حرکات من ندارد و آنها را خودش انجام می‎دهد؛ گاهی چنین به نظرم می‎رسد که انگار حرکات ما همزمان انجام می‎شوند. این همان چیزی‎ست که مرا به هیجان می‎آورد، که همیشه کار کاملاً تازه و غیر قابل پیشبینی‎ای انجام دهیم، این شگفت انگیز است که چطور او همزمان همان کاری را می‎کند که من می‎کنم. گاهی سعی می‎کردم تمرکزش را از بین ببرم. من تعداد زیادی حرکات مختلف را سریع پشت سر هم انجام می‎دادم؛ سپس آنها را دوباره یک بار دیگر تکرار می‎کردم و دوباره. عاقبت تا دور چهارم همان حرکات را انجام می‎دهم، اما نوبت‎شان را عوض تغییر می‎دادم یا یک حرکت دیگر انجام می‎دادم، یا یکی را حذف می‎کردم. درست مثل کودکانی که "همه پرنده‎ها پرواز می‎کنند" بازی می‎کنند. این کاملاً قابل توجه است که کلاریمونده حتی یک بار هم حرکت اشتباه نکرد، در حالیکه من به قدری سریع حرکاتم را انجام می‎دادم که او به زحمت وقت پیدا می‎کرد تک تک آنها را تشخیص دهد.
من با این کار روزم را می‎گذرانم. اما من برای یک ثانیه هم این احساس را ندارم که زمان را بی‎فایده ذبح می‎کنم؛ برعکس چنین به نظرم می‎آید که انگار من هرگز چیز مهم‎تری از این کار انجام نداده‎ام.

چهارشنبه، 16 مارس.
آیا این خنده‎دار نیست که هرگز به طور جدی این فکر به مخیله‎ام خطور نکرده است که به جای بازی‎های چند ساعته رابطه‎ام با کلاریمونده را بر پایه جدی‎تری بنا کنم! شبِ پیش به این موضوع فکر می‎کردم که می‎توانم کلاه و پالتو بپوشم و دو طبقه پائین بروم. پنج قدم در خیابان، بعد دوباره دو طبقه بالا. بر روی درب یک پلاکارد کوچک قرار دارد، رویش نوشته شده است "کلاریمونده ــ ــ". کلاریمونده ــ چی؟ من نمی‎دانم نام فامیلش چیست؛ اما کلاریمونده نوشته شده است. بعد در می‎زنم و سپس ــ ــ
تا اینجا می‎توانم همه چیز را دقیقاً مجسم کنم، کوچک‎ترین حرکتی را که انجام می‎دهم در برابرم می‎بینم. اما من مطلقاً نمی‎توانم ببیننم که بعد چه اتفاقی باید رخ دهد. درب باز می‎شود، این را هنوز می‎بینم. اما من در مقابل درب گشوده گشته می‎مانم و به داخل خانه در تاریکی‎ای نگاه می‎کنم که هیچ چیز، اما واقعاً هیچ چیز را قابل تشخیص نمی‎سازد. او نمی‎آید ــ هیچ چیز نمی‎آید؛ اصلاً در آنجا چیزی بجز این تاریکی غیر قابل نفوذ سیاه وجود ندارد.
گاهی احساس می‎کنم که انگار یک کلاریمونده دیگر بجز کلاریمونده‎ای که من آنجا کنار پنجره می‎بینم و با من بازی می‎کند اصلاً وجود ندارد. من نمی‎توانم ابداً تصور کنم که این زن با یک کلاه و یا با یک لباس دیگر چگونه دیده می‎شود، بجز با لباس سیاهش با لکه‎های بزرگ بنفش؛ حتی نمی‎توانم او را بدون دستکشش تصور کنم ــ ــ من باید درست و حسابی بخندم، این تصور خیلی غیر ممکن به نظرم می‎رسد.
گاهی از خود می‎پرسم که آیا او را دوست دارم. من نمی‎توانم به آن جواب درستی بدهم، زیرا تا حال عاشق نشده‎ام. اما اگر احساسی که من به کلاریمونده دارم واقعاً عشق باشد، بنابراین این عشق کاملاً، کاملاً طور دیگری از آنچه من نزد دوستانم و در رمان‎ها شناخته‎ام می‎باشد. برایم بسیار تشخیص احساساتم سخت خواهد گشت. برایم اصلاً سخت خواهد گشت به چیزی فکر کنم که مربوط به کلاریمونده نشود، یا خیلی بیشتر ــ ــ به بازی‎مان. زیرا نمی‎شود انکار کرد که در واقع این بازی‎ست که مرا همیشه مشغول می‎سازد و نه هیچ چیز دیگر. و این همان چیزی‎ست که من کمتر از هرچیز دیگر می‎فهمم.
کلاریمونده ــ ــ بله، من احساس می‎کنم که به او جلب شده‎ام. اما احساس دیگری با آن مخلوط است، طوریکه انگار من وحشت دارم. وحشت! نه، این هم نیست، بیشتر یک خجالت است، یک وحشت آهسته در برابر چیزی که نمی‎دانم چیست. و اتفاقاً همین وحشت است که چیزی اجباریِ عجیب و شهوانی دارد، که هم مرا در مقابل او نگه می‎دارد و هم به او نزدیک‎تر می‎سازد. احساس می‎کنم که انگار من در دایره پهناوری به دور او می‎چرخم، وقتی کمی نزدیک‎تر می‎شوم، خودم را عقب می‎کشم، به دویدن ادامه می‎دهم، از نقطه دیگری جلو می‎روم و سریع دوباره بازمی‎گردم. اما عاقبت ــ و من این را بطور حتم می‎دانم ــ باید یک بار به آن سمت پیش او بروم.
کلاریمونده کنار پنجره نشسته است و ریسندگی می‎کند. نخ‎ها دراز، نازک و بی‎نهایت ظریفند. او از آنها پارچه می‎بافد، من نمی‎دانم چه باید با آن درست شود. و من نمی‎توانم درک کنم که چطور می‎تواند این کار را بکند، بدون آنکه مرتباً نخ‎های ظریف گره نخورند و پاره نشوند. نقش‎های زیبائی در در کار زیبایش دیده می‎شود، حیوانات افسانه‎ای و شکلک‎های عجیب و غریب.
بعلاوه ــ من اینجا چه می‎نویسم! درست است که من اصلاً نمی‎توانم ببینم که او واقعاً چه می‎بافد؛ نخ‎ها بسیار ظریفند. اما با این وجود احساس می‎کنم کار او دقیقاً همان طوری‎ست که من می‎بینم ــ ــ وقتی که چشم‎هایم را می‎بندم. دقیقاً. یک پارچه بزرگ و موجودات زیادی نقش بسته بر آن، حیوانات افسانه‎ای و اشکال عجیب و غریب ــ

پنجشنبه، 17 مارس.
من در یک هیجان عجیب و غریبی به سر می‎برم. من دیگر با هیچ انسانی صحبت نمی‎کنم؛ حتی به خانم دوبونت و مستخدم هتل به سختی سلام می‎کنم. به زحمت برای غذا خوردن برای خودم وقت می‎گذارم؛ من مایلم فقط کنار پنجره بنشینم و با او بازی کنم. این یک بازی هیجان انگیز است، واقعاً، همینطور است.
و من حس می‎کنم که فردا باید اتفاقی روی دهد.

جمعه، 18 مارس.
بله، بله باید امروز اتفاقی روی دهد ــ من به خودم گفتم ــ کاملاً بلند با خودم حرف می‎زنم تا صدایم را بشنوم ــ که من به این دلیل اینجا هستم. اما چیز بدتر این است: من وحشت دارم. و دلیل وحشتم این است که بتواند اتفاق مشابهی مانند مهمان‎های قبلی این اتاق برایم رخ دهد، وحشت دیگری هم خود را مخلوط می‎کند: وحشت از کلاریمونده. من به زحمت می‎توانم او را تشخیص دهم.
من می‎ترسم، مایلم فریاد بکشم.

ساعت شش شب.
چند کلمه سریع، کلاه و پالتو پوشیده.

ساعت پنج شد که نیرویم به پایان رسید. آه، من حالا با اطمینان می‎دانم که باید با این ششمین ساعت از یک روز مانده به آخر هفته رازی نهفته باشد ــ  حالا دیگر بخاطر کلک زدن به کمیسر نمی‎خندم. من روی صندلی‎ام نشسته بودم، با زور خود را آنجا محکم نگاه داشته بودم. اما پنجره مرا به خود می‎خواند، مرا تقریباً به آن سمت می‎کشید. من باید با کلاریمونده بازی می‎کردم ــ و سپس دوباره این ترس وحشتناک از پنجره. من او را آنجا حلق آویز می‎بینم، تاجر سوئیسی بلند قامت را، با گردنی چاق و ته ریش خاکستری. و آرتیست لاغر اندام و افسر پلیس کوتاه قد و قوی را. من هر سه نفر را می‎دیدم، یکی پس از دیگری و سپس هر سه را با هم آویزان به همان قلاب می‎دیدم، با دهان‎های باز و زبان‎های از دهان خارج گشته. و سپس خودم را در وسط آنها.
اوه این وحشت! من خوب احساس می‎کردم که وحشتم از چارچوب پنجره بود و همچنین از قلاب زشت وسط آن، و همچنین از کلاریموند. او باید مرا ببخشد، اما این درست است: من در این ترس شرم آور همیشه او را در تصویر آن سه نفر که آنجا حلق آویز بودند و زانوهایشان بر روی زمین آویزان بود مخلوط می‎کردم.
این حقیقت دارد، من هیچ لحظه‎ای در خودم این آرزو و اشتیاق حلق آویزان کردنم را احساس نمی‎کردم؛ من همچنین ترسی از این که مایل به این کار شوم ندارم. نه ــ من فقط از خود پنجره وحشت داشتم ــ و از کلاریموند ــ از اتفاق بد و نامشخصی که باید حالا رخ می‎داد. من میل سرکش و پر شوری برای بلند شدن و به سمت پنجره رفتن داشتم. و من باید این کار را می‎کردم ــ
در این لحظه زنگ تلفن به صدا می‎آید. من گوشی را برمی‎دارم و قبل از آنکه بتوانم کلمه‎ای بشنوم، خودم درون آن فریاد می‎زنم: "بیا! فوری بیا!"
طوری بود که انگار صدای فریاد من بلافاصله تمام سایه‎ها را در آخرین شکاف‎های زمین فرستاده باشد. من برای لحظه‎ای آرام بودم. من عرق را از پیشانی پاک کردم و یک لیوان آب نوشیدم؛ سپس فکر کردم وقتی کمیسر بیاید چه باید به او بگویم. عاقبت به کنار پنجره می‎روم، سلام می‎دهم و لبخند می‎زنم.
و کلاریموند سلام می‎دهد و لبخند می‎زند.
پنج دقیقه دیرتر کمیسر آنجا بود. من برایش تعریف کردم که عاقبت به پایان ماجرا نزدیک شده‎ام؛ امروز باید او مرا با سؤالاتش راحت بگذارد، اما من می‎توانم قطعاً خیلی زود برایش از چیزهای عجیب و غریبی پرده بردارم. خنده‎دار این بود که هنگامیکه من این را به او گفتم کاملاً معتقد بودم که حقیقت را می‎گویم. و اینکه من حالا هنوز هم همان احساس را دارم.
کمیسر احتمالاً متوجه حالت روحی کمی عجیب و غریبم گشت، مخصوصاً وقتی من بخاطر فریاد از روی ترسم در تلفن معذرتخواهی کردم و البته سعی کردم تا حد امکان به او توضیح دهم ــ ــ و برایش یک دلیل پیدا کنم. او بسیار مهربانانه گفت، من نباید به هیچ وجه ملاحظه او را بکنم؛ او همیشه در دسترس من است، و این وظیفه اوست. او ترجیح می‎دهد چندین بار بیهوده بیاید تا اینکه در وقت ضروری بگذارد انتظارش را بکشند. بعد او مرا دعوت کرد شب با او بیرون بروم. گفت که این کار حالم را بهتر می‎سازد و این خوب نیست که من همیشه چنین تنها باشم. من قبول کردم ــ گرچه برایم سخت بود؛ من مایل نیستم خودم را از این اتاق جدا سازم.

شنبه، 19 مارس.
ما در گِته روشهشوا بودیم، در سیگال و در لوینه رویس. حق با کمیسر بود: بیرون رفتن از این اتاق برایم خوب بود، هوای دیگری تنفس کردم. ابتدا من احساس نامطلوبی داشتم، انگار که کار ناحقی انجام می‎دهم، انگار که من یک سرباز فراری هستم که به پرچم پشت کرده است. بعد اما این احساس از بین رفت؛ ما مشروب زیادی نوشیدیم، خندیدیم و شوخی کردیم.
هنگامیکه من امروز صبح به کنار پنجره رفتم، فکر کردم که در نگاه کلاریمونده یک سرزنش می‎خوانم. شاید اما فقط آن را خیال می‎کنم: از کجا باید او اصلاً بداند که من دیشب بیرون رفته بودم! بعلاوه این سرزنش فقط یک لحظه ادامه داشت، سپس دوباره لبخند زد.
ما تمام روز را بازی کردیم.

یکشنبه، 20 مارس.
من می‎توانم امروز فقط دوباره بنویسم: ما تمام روز را بازی کردیم.

دوشنبه، 21 مارس.
ما تمام روز را بازی کردیم.

سه‎شنبه، 22 مارس.
بله، و امروز هم همان کار را کردیم. هیچ چیز، مطلقاً هیچ چیز دیگر. ــ گاهی از خود می‎پرسم ــ به چه منظور اصلاً، چرا؟ یا: من واقعاً چه می‎خواهم، این کار چه نتیجه‎ای بابد بدهد! اما من هرگز به این سؤالات پاسخ نمی‎دهم. زیرا مسلم است که من بجز این چیز بیشتری نمی‎خواهم. و آنچه ممکن است اتفاق بیفتد ــ ــ همان چیزی‎ست که من مشتاق وقوعش می‎باشم.
ما در این روزها با هم صحبت می‎کردیم، البته بدون کلماتی با صدای بلند. گاهی اوقات لب‎های‎مان را حرکت می‎دادیم، اغلب فقط همدیگر را تماشا می‎کردیم. اما ما همدیگر را خیلی خوب درک می‎کردیم.
حق با من بود: کلاریمونده سرزنشم می‎کرد، چون من جمعه قبل فرار کرده بودم. سپس من از او طلب بخشش کردم و گفتم که قبول می‎کنم که کارم ابلهانه و زشت بوده است. او مرا بخشید و من به او قول دادم که دیگر هرگز از کنار این پنجره به جای دیگری نخواهم رفت. و ما همدیگر را بوسیدیم، لب‎ها را مدت درازی به شیشه پنجره فشردیم.

چهارشنبه، 23 مارس.
من حالا می‎دانم که عاشق او هستم. باید چنین باشد، او در تمام سلول‎هایم نفوذ کرده است. ممکن است که عشق مردم دیگر طور دیگری باشد. اما آیا مگر یک سر، یک گوش، یک دست، با هزاران ملیون  دست‎ها، سرها و گوش‎های دیگر برابر است! همه متفاوتند، بنابراین هیچ عشقی نمی‎تواند با عشق دیگری برابر باشد. عشق من غیر عادی‎ست، من این را خوب می‎دانم. اما آیا به این خاطر او کمتر زیباست! من تقریباً بخاطر این عشق خشنودم.
اگر فقط این وحشت نبود! گاهی او به خواب می‎رود، سپس من او را فراموش می‎کنم. اما فقط چند دقیقه، بعد او دوباره بیدار می‎شود و مرا رها نمی‎کند. او مانند موش کوچک بینوائی‎ست که با مار زیبای بزرگی می‎جنگد، و می‎خواهد خود را از آغوش قوی‎اش رها سازد. فقط صبر کن، تو وحشت کوچک ابله، بزودی این عشق بزرگ تو را خواهد خورد.

پنجشنبه، 24 مارس.
من چیزی کشف کردم: من با کلاریمونده بازی نمی‎کنم ــ او با من بازی می‎کند.
جریان اینطور بود.
من دیشب ــ مانند همیشه ــ به بازی‎مان فکر می‎کردم. در این وقت من پنج حرکت تازه بغرنجی را که می‎خواستم با آنها او را فردا غافگیر سازم یادداشت کردم، هر حرکت دارای یک شماره بود. من آنها را تمرین کردم، تا بتوانم تا حد امکان سریع انجام‎شان دهم، اول از شماره یک تا پنج و بعد از پنج به یک. سپس ارقام زوج را و بعد ارقام فرد را، و بعد اولین و آخرین حرکت هر پنج قسمت را. این کار بسیار خسته کننده بود، اما من خیلی لذت می‎بردم، و مرا به کلاریمونده نزدیک می‎ساخت، گرچه من او را نمی‎دیدم. به این ترتیب من ساعت‎ها تمرین کردم و عاقبت توانستم حرکت‎ها را بسیار دقیق انجام دهم.   
امروز صبح به کنار پنجره رفتم. ما به همدیگر سلام دادیم، سپس بازی آغاز گشت. از این سو به آن سمت، از آن سمت به این سو، این شگفت‎انگیز بود که چه سریع او مرا می‎فهمید، که چگونه او همزمان تقریباً تمام حرکات مرا انجام می‎داد.
در این لحضه درب به صدا می‎آید؛ مستخدم هتل بود که چکمه‎ام را آورده بود. من آنها را گرفتم؛ به محض برگشتن به کنار پنجره نگاهم به کاغذی که ردیف حرکاتم را یادداشت کرده بودم می‎افتد. و در این لحظه متوجه می‎شوم که من هیچکدام از این حرکات را انجام نداده‎ام.
من از حیرت زیاد تقریباً تلو تلو می‎خورم، دسته صندلی را می‎گیرم و خودم را روی آن می‎نشانم. من باور نمی‎کردم، یادداشت را دوباره و دوباره خواندم ــ ــ اما درست بود: من الساعه در کنار پنجره یک ردیف از حرکاتی را انجام داده بودم ــ اما نه حتی یکی از حرکات یادداشت کرده خودم را.
و ناگهان دوباره این احساس به سراغم می‎آید: یک درب کاملاً گشوده می‎گردد ــ درب خانه او. من در برابر درب ایستاده و به داخل خیره شده‎ام ــ ــ هیچ چیز، هیچ چیز ــ فقط این تاریکی خالی! سپس من می‎دانستم: اگر من حالا داخل خانه شوم نجات خواهم یافت؛ و من احساس خوبی کردم، من حالا می‎توانستم بروم. با این وجود من نرفتم. دلیلش این بود که من احساس خاصی داشتم: تو راز را نگهمیداری. محکم در هر دو دست. ــ پاریس ــ تو پاریس را فتح خواهی کرد!
پاریس یک لحظه نیرومندتر از کلاریمونده بود.
ــ ــ آه، حالا دیگر به آن فکر نمی‎کنم. حالا فقط عشقم را احساس می‎کنم و این وحشت شهوت انگیز و ساکت را از کلاریمونده.
اما در این لحظه چیزی به من قدرت می‎بخشد. من یک بار دیگر حرکت شماره یک را می‎خوانم و تمام حرکات را به ذهنم می‎سپارم. سپس به سمت پنجره برمی‎گردم.
من به حرکاتم دقت کامل می‎کردم: حرکات اما آنهائی نبودند که من قصد انجام‎شان را داشتم.
مثلاً تصمیم می‎گیرم بینی‎ام را با انگشت اشاره بمالم، اما در عوض شیشه پنجره را می‎بوسم. می‎خواستم بر روی لبه پنجره ضرب بگیرم، اما دستم را به مویم می‎کشم. بنابراین قطعی بود که این کلاریمونده نبود که حرکاتم را تقلید می‎کرد، بلکه من حرکات او را انجام می‎دادم: من حرکاتی را می‎کردم که او به من نشان می‎داد. و چنان سریع، چنان برق‎آسا که تقریباً در یک ثانیه اتفاق می‎افتاد، طوریکه حالا هم من گاهی خیال می‎کنم که ابراز اراده از طرف من بوده است.
بنابراین من، کسیکه افتخار می‎کرد افکار او را تحت نفوذ دارد، آری این من هستم که کامل و تمام تحت تأثیر قرار گرفته‎ام. فقط ــ این تحت تأثیر بودن خیلی سبک است، خیلی نرم، آه، لذتبخش‎تر از این چیزی وجود ندارد.
من آزمایش‎های دیگری هم کردم. من هر دو دستم را در جیب‎هایم قرار دادم، عزمم را جزم کردم که آنها را حرکت ندهم. به سمت او خیره شدم. من دیدم که چگونه او دست‎هایش را بلند کرد، که چطور لبخند زد و با انگشت اشاره مرا تهدید کمی کرد. من تکان نمی‎خوردم. من احساس می‎کردم که چطور دست راستم می‎خواست از داخل جیب خود را بلند کند، اما من آستر جیب را با انگشت‎هایم محکم نگاه داشتم. سپس آهسته، پس از گذشت چند دقیقه انگشت‎ها آستر را ول کردند ــ و دست از جیب خارج گشت و بازو خود را بلند کرد. و من با انگشت اشاره او را تهدید کردم و لبخند زدم. طوری بود که انگار کسی که این کارها را می‎کند من نیستم، بلکه یک غریبه است که من تماشایش می‎کردم. نه، نه، ــ اینطور نبود. من، من حتماً این کارها را می‎کردم ــ ــ و یک غریبه مرا تماشا می‎کرد. غریبه‎ای که بسیار قوی بود و قصد داشت کشف بزرگی کند. اما این غریبه من نبودم ــ
من ــ کشف کردن چه ربطی به من دارد! من اینجا هستم تا کاری را انجام دهم که او می‎خواهد، کلاریمونده، کسی که من در وحشتی گوارا دوستش دارم.

جمعه، 25 مارس.
من سیم تلفن را قطع کردم. من دیگر مایل نیستم برایم توسط کمیسر ابله مرتب مزاحمت ایجاد شود، بخصوص وقتی که ساعت عجیب و غریب آغاز می‎گردد ــ
خدای من ــ چرا من این را می‎نویسم! هیچ کلمه‎ای از آن حقیقت ندارد. به نظرم می‎رسد که انگار کس دیگری به من دستور نوشتن می‎دهد.
اما من می‎خواهم ــ می‎خواهم ــ می‎خواهم اینجا آنچه را که هست بنویسم. پیروز گشتن هزینه سنگینی برایم برمی‎دارد. اما من می‎خواهم این کار را بکنم. فقط یک بار دیگر ــ آنچه ــ ــ که من می‎خواهم.
من سیم تلفن را قطع کردم ــ ــ آه ــ
چونکه من مجبور بودم. ــ بالاخره معلوم شد! چونکه من مجبور بودم، مجبور.
ما امروز صبح کنار پنجره بودیم و بازی می‎کردیم. بازی ما از دیروز تغییر کرده است. او یک حرکتی می‎کند و من تا حد امکان مقاومت می‎کنم. تا اینکه عاقبت باید تسلیم شوم، باید بی اراده کاری را بکنم که کلارمونده می‎خواهد. و من اصلاً نمی‎توانم بگویم که این شکست خوردن چه فوق‎العاده لذتبخش است، این غرق گشتن در اراده او.
ما بازی می‎کردیم. سپس ناگهان او از جا برمی‎خیزد و از کنار پنجره می‎رود. اتاق بسیار تاریک بود، طوریکه من دیگر نمی‎توانستم او را ببینم. به نظر می‎رسید که در تاریکی حل شده باشد. اما بلافاصله دوباره بازمی‎گردد، در هر دو دستش یک تلفن قرار داشت، کاملاً شبیه به تلفن من. او تلفن را با لبخند بر روی لبه پنجره می‎گذارد، یک چاقو برمی‎دارد، سیم تلفن را قطع می‎کند و آن را دوباره با خود از آنجا می‎برد.
من یک ربع ساعت مقاومت کردم. وحشت من بزرگ‎تر از هر زمانی بود، اما این احساس آهسته مغلوب گشتن لذتبخش‎تر بود. و عاقبت تلفنم را آوردم، سیم آن را قطع کردم و آن را دوباره روی میز قرار دادم.
جریان قطع کردن سیم تلفن اینگونه اتفاق افتاد.
ــ من در کنار میز کارم نشسته‎ام؛ من چای نوشیدم، همین حالا مستخدم هتل ظرف‎ها را از اتاق برد. من از او پرسیدم ساعت چند است، ساعت من درست کار نمی‎کند. ساعت پنج و پانزده دقیقه است، پنج و پانزده دقیقه ــ
من می‎دانم، من اگر حالا نگاه کنم، کلاریمونده کاری انجام خواهد داد و من مجبور خواهم شد همان کار را انجام دهم.
اما من نگاهم را به سمت پنجره او می‎اندازم، او آنجا ایستاده و لبخند می‎زند. حالا ــ کاش می‎توانستم نگاهم را به چیز دیگری بدوزم! ــ حالا او به سمت پرده می‎رود. او رسیمان را از پرده می‎کند ــ رنگ ریسمان سرخ است، درست به رنگ ریسمان پرده پنجره اتاق من. او به طناب گره‎ای می‎اندازد. او آن را به قلاب وسط پنجره می‎بندد.
او می‎نشیند و لبخند می‎زند.
ــ نه، آنچه را من احساس می‎کنم دیگر نمی‎شود وحشت نامید. این یک ترس وحشتناک و خفقان‎آوری‎ست که من مایل نیستم آن را با هیچ چیز دیگر در جهان عوض کنم. این یک اجبار ضالمانه است، و با این حال ظلمی بسیار عجیب شهوانی و گریزناپذیر.
من می‎توانستم فوری به کنار پنجره بروم و کاری را انجام دهم که او می‎خواهد. اما من صبر می‎کنم، می‎جنگم، مقاومت می‎کنم. من احساس می‎کنم که چگونه با گذشت هر دقیقه او قوی‎تر می‎گردد ــ
**
*
خب، من دوباره اینجا نشسته‎ام. من به سرعت به سمت پنجره رفتم و کاری را که او می‎خواست انجام دادم: ریسمان را برداشتم، به آن گره زدم و به گیره پنجره بستم ــ
و حالا نمی‎خواهم دیگر نگاهم را به او اندازم، من فقط می‎خواهم در اینجا به کاغد خیره شوم. زیرا من می‎دانم اگر من حالا به او نگاه کنم او چه خواهد کرد ــ ــ حالا در ششمین ساعت ماقبل آخرین روز هفته. اگر به او نگاه کنم، بنابراین باید کاری را که او می‎خواهد انجام دهم، سپس باید من ــ ــ
من نمی‎خواهم به او نگاه کنم ــ ــ
در این لحظه من می‎خندم ــ بلند. نه، من نمی‎خندم، چیزی در درونم می‎خندد. من می‎دانم به چه: من به این "من نمی‎خواهم" می‎خندم ــ ــ
من نمی‎خواهم و اما با اطمینان می‎دانم که من مجبورم. من باید به کلاریمونده نگاه کنم، باید، باید این کار را بکنم ــ ــ ــ و سپس ــ ــ بقیه ماجرا.
من فقط صبر می‎کنم تا این عذاب را بیشتر طولانی‎تر کنم، بله به این خاطر. این درد و رنج نفس‎گیر بالاترین لذت است. من می‎نویسم، سریع، سریع، برای اینکه طولانی‎تر اینجا بنشینم، برای اینکه این ثانیه‎های درد و رنج را گسترش دهم، تا تمایلات شهوات عشقم را تا بینهایت افزایش دهم ــ
بیشتر، درازتر ــ ــ
دوباره وحشت، دوباره! من می‎دانم، من به او نگاه خواهم کرد، بلند خواهم شد، خودم را حلق آویز خواهم کرد: من از این کار ترسی ندارم. اوه نه ــ این زیباست، این خوشمزه است.
اما چیزی، چیز دیگری هنوز آنجاست ــ پس از آن چه می‎آید. من نمی‎دانم چه خواهد شد ــ اما آن خواهد آمد، حتماً خواهد آمد، حتماً. زیرا که خوشبختی دردهایم بسیار بزرگند ــ اوه، من احساس می‎کنم، احساس می‎کنم که نتیجه وحشتناکی باید به دنبال داشته باشد.
فقط نباید فکر کرد ــ
باید چیزی بنویسم، هر چیزی، مهم نیست چه. فقط سریع، فقط نباید فکر کرد ــ ــ
نام من ــ ریچارد براکمونت ، ریچارد براکمونت ، ریچارد ــ ــ اوه، من دیگر نمی‎توانم ادامه دهم، ــ ریچارد براکمونت ــ  ریچارد براکمونت ــ ــ حالا ــ حالا ــ من باید به او نگاه کنم ــ ــ ریچارد براکمونت ــ من باید ــ نه، هنوز بیشتر ــ ــ  ریچارد ــ ریچارد براکمونت ــ ــ
**
*
ــ کمیسر منطقه منطقه نُه، که تلفن‎های مکررش بدون جواب مانده بود، حالا ساعت شش و پنج دقیقه وارد هتل استیونز می‎گردد. او در اتاق شماره هفت جسد دانشجو ریچارد براکمونت را حلق آویز به قلاب پنجره می‎یابد، دقیقاً به همان شکلی که سه مرد دیگر را یافته بود.
فقط صورت او دارای یک بیان دیگر بود؛ ترس وحشتناکی چهره‎اش را از شکل انداخته بود، چشم‎ها گشاد شده بودند و مانند این بود که انگار می‎خواهند از حدقه بیرون بزنند. لب‎ها از هم کشیده شده بودند، دندان‎های قویش به هم فشار می‎دادند.
و در بین دندان‎ها یک عنکبوت بزرگ سیاه گاز گرفته و له شده با لکه‎های عجیب و غریب بنفش رنگ قرار داشت.
ــ دفتر خاطرات دانشجوی پزشکی بر روی میز بود. کمیسر آن را خواند و بلافاصله به خانه روبروئی رفت. او در آنجا متوجه می‎گردد که طبقه دوم ماهاست خالی و غیر مسکونی‎ست ــ ــ

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر