کارخانه تولید انسان.


<کارخانه تولید انسان> از اسکار پانیسا را در آبان سال ۱۳۹۵ ترجمه کرده بودم.

افکار یک سرخپوست
کلاغ‎ها را ببینید؛ آنها بذر نمی‎کارند، آنها همچنین برداشت نمی‎کنند، و پدر آسمانیتان اما آنها را تغذیه می‎کند.
لوکاس؛ 12، 24
 
کسی که در پنج شش سال گذشته در یکی از شهرهای بزرگتر این قاره اقامت گزیده یا گاهی اوقات آنجا بوده باشد، ممکن است یک گروه رنگین‎پوست را به یاد آورد که تحت نظارت یک کارآفرین سفیدپوست از مکانی به مکان دیگر می‎رفتند، چادرشان را برپا می‎کردند، در زیر فضای بسته چادر هنرهایشان، رقص‎های جنگ و دیگر عادات عجیب و غریبشان را به نمایش می‎گذاشتند که در میانشان حدود پنجاه تا شصت سرخپوست از قبیله سو و شاین علاقه اصلی تماشاگران را به خود جلب می‎ساختند.
من در آن زمان بعنوان پزشک جوانِ ساکن در یکی از شهرهای بزرگ آلمانِ مرکزی، برای بدست آوردن کار، با یک قرارداد قیمت ثابت این وظیفه را به عهده گرفتم که به تمام افراد سیرک‎ها و کارمندان واریته‎ها در هنگام اقامت برای اجرای برنامه‎هایشان در شهر کمک‎های اولیه پزشکی رایگان ارائه دهم. این مورد در پیش  سرخپوستانی اتفاق می‎افتد که از یک آب و هوای گرم آمده و به یک پوستِ لطیف برای تماس مستقیم با هوا مجهز بودند، و حالا با لباس‎های عجیب و غریب و با آب و هوای خشنِ ما در معرض سرماخوردگیِ گوناگون قرارداشتند. در طول بازدیدهایم که به تجویز اقدامات رژیم غذائی محدود می‎گشت با رئیس قبیله سرخپوستان هم آشنا می‎شوم، او خبر نداشت که من قبلاً برای خدمت اندکم دستمزدِ ثابتی دریافت کرده‎ام، در هر موردی قدردانی بی‎حدش را ابراز می‎کرد، مرا با بعضی از ریزه‎کاری‎های رسوم و زبانشان آشنا می‎ساخت و من با او در نهایت در یک رابطۀ دوستانه رسمی قرار گرفتم. یک روز من در خانه نشسته بودم، و وقتی خدمتکارم داخل اتاق می‎شود و به من اطلاع می‎دهد که در کوچه یک انسان عجیب و غریب ایستاده و یک گروه دانش‎آموز کنجکاو به دورش جمع شده‎اند و به نظر می‎رسد که او چیزی جستجو می‎کند. من پنجره را باز می‎کنم. دوست من، رئیس سرخپوستان در کوچه ایستاده بود. او با دیدن من بسیار خوشحال می‎گردد. من از او خواهش می‎کنم داخل شود. او قصد دیدارم را داشت. آپارتمانم که طبق محاسبه من باید در آن چیزهای مهم و جالب برای او قرار می‎داشت در کمال تعجبم حس کنجکاویش را اصلاً تحریک نمی‎کند. او نگاهش را فقط مهربانانه اما محکم به من دوخته بود. سیگاربرگی را که به او تعارف کردم رد می‎کند، و همچنین یک فنجان قهوه را که قصد داشتم دستور آوردنش را بدهم. یک قطعه توتون جویدنی را که نیمی از آن را جدا ساختم و در دهان قرار دادم قبول می‎کند. با زحمت موفق می‎شوم او را راضی به نشستن بر روی مبل کنم. اما او فوراً دوباره از جا برمی‎خیزد و توسط کشیدن یک آه نارضایتی‎اش را نشان می‎دهد. سپس می‎خواست بر روی زمین بنشیند. من یک صندلی چوبی معمولی از آشپزخانه به اتاق می‎آورم و او آن را می‎پذیرد. رئیس سرخپوستان آراسته به تمام تجهیزات جنگی بود؛ بر روی سر تاج معروف از پرهای رنگارنگ که انتهایشان بر شانه‎های او افتاده بودند؛ در گوش‎ها دو حلقه بزرگ طلائی؛ قسمت‎های لخت بدن با یک نوع رنگ سرخ باشکوه رنگ‎آمیزی شده بود؛ یک کمربند شلوار و دامن کوتاه و تبر خوب کار شده‎اش را نگه می‎داشت؛ تمام بدن مرد در یک پارچه آبی پُر رنگ پیچیده شده بود که اما یک لباس سرخپوستی نبود، بلکه یک نوع لباس سفر و محافظ در برابر آب و هوای سردِ اروپا. رئیس سرخپوستان همان حالت انسان‎گریزی را در چهره لاغر داشت که چهره اکثر افراد قبیله‎اش را مشخص می‎ساخت و بخاطر یک نارضایتی و تلخی تغذیه‌گشته در طی قرون به یکی از اعضای بدن آنها تبدیل گشته بود. او طولانی و با نفوذ طوریکه برایم آشنا نبود به من نگاه می‎کرد. او کمی زبان انگلیسی حرف می‎زد و بنابراین امکان درک کردن همدیگر وجود داشت. من از پرسش نوع سردِ اروپائی که دلیل آمدنش چیست اجتناب ورزیدم. بنابراین مکالمه برای مدتی طولانی متوقف می‎ماند. عاقبت او پس از آنکه مدتی طولانی چشمان درخشاش را مانند تیر تیزی بر من نشانده بود با صدای آرام و دوستداشتنی که من آن را می‎شناختم شروع می‎کند:
"دکتر، تو با هنر اسرارآمیزت مردم مرا دوباره خوشحال ساختی، و من از روح بزرگ خواهش کردم نگاهش را همراهت سازد!" من می‎گویم: "این زحمتی نداشت، افراد تو توسط گرما و غذای خوب در هر حال سالم می‎گشتند." ــ "اما، دکتر، تنها این مردم بیمار نیستند؛ تمام قبیله ما بیمارند!" من با تعجب می‎پرسم: "چرا، چه اتفاقی افتاده است؟" سرخپوست با آرامشی مصون از تعرض انگار که ساده‎ترین فکر در جهان است تکرار می‎کند: "قبیله ما بیمار است و می‎خواهد بمیرد!" من با همدردی عمیق می‎پرسم: "چرا می‎خواهید بمیرید؟" رئیس سرخپوستان می‎گوید: "دکتر، من از چشمان تو خوشم می‎آید؛ چشمان تو دریائی از حقیقت است؛ تو دروغ نخواهی گفت؛ هنر اسرارآمیزت را برایم فاش کن، و روح بزرگ نگاهش را از تو برنخواهد داشت!" ــ "چه باید برایتان فاش کنم؟ شما چه چیزی می‎خواهید از من بدانید؟" ــ "افراد قبیلۀ سو و شاین و آراپونس و داکوتا هم می‎خواهند بمیرند!" ــ "و چرا؟" ــ "زیرا ما نمی‎توانیم زندگی کنیم!" ــ "و چرا؟" ــ "زیرا مردمِ صورت‌مُرده در اطراف‎مان ما را خفه می‎کنند و ما را با توپ و تفنگ مانند بوفالو در هم می‎فشرند!" ــ "این مردم صورت‌مُرده چه کسانی هستند؟" ــ "مردم اسب‎سوار در اطراف ما با استخوان‎های ضخیم و ردی از دروغ در چهره." ــ "اما در اطراف شماها آمریکائی‎ها زندگی می‎کنند؟" ــ "بله، مردم اسب‎سوار!" من بخاطر افکار وحشتناک سرخپوست با تعجب و ترس فراوان درونی از او می‎پرسم: "و به این خاطر می‎خواهید بمیرید؟" سرخپوست در مقابل من نشسته بود، کاملاً آرام و بدون هیچگونه هیجانی، انگار که این فکر سال‎هاست از همه جوانب از طرف او بررسی شده است، انگار که این پرسش یک بحث مکرر در جلسات قبیله‎اش بوده است. سرخپوست دوباره شروع می‎کند: "دکتر، نظرت در باره براندی چیست؟ آیا افراد قبیله سو با کمال میل آب آتشین مردم اسب‎سوار را می‎نوشند؟" من پُر از انتظار می‎پرسم:  "بله، با براندی می‎خواهید چه کار کنید؟" ــ "ما می‎توانیم تمام پوست‎های باقیماندۀ حیوانات خود را با آب آتشین تبادل کنیم و همه مردم خود را مست سازیم و وقتی آنها مانند مُرده‎ها آنجا افتاده‎اند گردن‎شان را ببریم." ــ "اما این یک کشتار وحشتناک است!" ــ "بله، اما ما سپس مُرده‎ایم!" ــ "تعداد شماها آنجا چه اندازه است؟" ــ "سوها پنج هزار نفر مرد و زن هستند." ــ "و چه تعداد کودک دارید؟" ــ "ما دارای کودک نیستیم." من با تعجب می‎گویم: "چی؟ اما باید کودکان هم آنجا باشند!" ــ "نه دکتر، ما آنجا کودک نداریم؛ مدت ده سال است که ما آنها را خفه می‎کنیم." من فریاد می‎زنم: "خدای من! چه وحشتناک؛ به این ترتیب کار تخریبی خود را شروع کرده‎اید؟" ــ به نظر می‎رسید که سرخپوست درکم نمی‎کند یا تعجیبم را زائد می‎داند؛ در هرحال به من جوابی نمی‎دهد. ابتدا پس از یک سکوت طولانی می‎گوید: "دکتر، چرا با براندی مخالفت می‎کنی؟" من نیمه‌بیتفاوت پاسخ می‎دهم: "من هیچ مخالفتی با براندی ندارم، من فقط به قتل رساندن یک ملت را وحشتناک می‎یابم؛ گرچه شما مصمم به یک چنین کاری هستید، اما من مُردن توسط براندی را وحشتناک می‎یابم." سرخپوست که این بار خوب گوش داده بود پاسخ می‎دهد: "بله دکتر، حق با توست، براندی یک آب بد است؛ مانند مردم اسب‎سوار ..." من حرفش را قطع می‎کنم: "مانند چه کسی؟" پیرمرد تأکید می‎کند "مانند مردم اسب‎سوار!" و به حرفش می‎افزاید: "مانند مردم صورت‌مُرده با استخوان‎های ضخیم که در اطراف زمین‎های شکار ما زندگی می‎کنند ..." من دوباره حرفش را قطع می‎کنم و می‎پرسم: "می‎خواهید بگوئید مانند آمریکائی‎ها؟" سرخپوست تقریباً خواب‎آلود می‎گوید: "بله، مانند آمریکائی‎ها؛ ... دکتر، نه، براندی به درد نمی‎خورد؛ همچنین روح بزرگ بر ما خشم خواهد گرفت اگر ما به زمین‎های شکاریش برویم؛ ... دکتر، یک وسیله دیگر از جعبه اسرارآمیزت برایم فاش کن." در حالیکه قصدِ وحشتناکِ سرخپوست مرا مجبور ساخته بود غیرارادی او را تو خطاب کنم می‎گویم: "دوست عزیزم، یک چنین قصدی تا حال برای من گفته نشده بوده است؛ البته مواد داروئی ما دارای سم قوی هستند، اما ما آنها را به اندازه‎های بسیار بسیار اندک تقسیم می‎کنیم و آنها را با آب فراوان رقیق می‎سازیم، زیرا ما می‎خواهیم با آن شفا بدهیم." و بعد از اندکی فکر کردن اضافه می‎کنم: "بعلاوه، شماها خودتون گیاهان سمی دارید؛ شماها تیرهای آغشته به سم دارید ..." سرخپوست آهسته و زیرکانه چشمک می‎زند و حرفم را قطع می‎کند: "دکتر! تو خدای زیرکی مانند خدای ما نداری؛ روح بزرگ سم تیرهای ما را می‎شناسد؛ او بوی آن را حس خواهد کرد؛ و بعد ما را به زمین جاودانه شکار راه نخواهد داد! ... دکتر، اگر یک وسیله دیگر از جعبه اسرارآمیزت برایم فاش کنی، می‎توانی روزی در کنار من در زمین‎های شکار درخشنده و جاودانه روح بزرگ تیرت را شلیک کنی!" من تلاش می‎کنم به فکر وحشتناک سرخپوست جهت دیگری بدهم: "چرا با آمریکائی‎ها، یا آنطور که شماها آنها را می‎نامید با مردم اسب‎سوار قرار داد نمی‎بندید؟ قلمروتان را مرزبندی کنید؛ آنجا هنوز فضای زیادی وجود دارد." ــ "دکتر، آیا گوزن با شکارچی در باره شرایط زنده ماندن صحبت می‎کند؟!" سپس پس از یک مکث کوتاه می‎گوید: "نه، دکتر، ما باید بمیریم؛ اما چون ما گوزن نیستیم بلکه در هر حال افراد قبیله سو و شاین و داکوتا هستیم بنابراین می‎خواهیم بمیریم؛ ما می‎خواهیم مانند گوزن‎های بادپا از مردم اسب‎سوار پیشی گیریم و سریعتر از زمانیکه آنها مایلند بمیریم..." من با وحشت می‎گویم: "این نقشه شیطانی‎ست، نقشه‎ای دوزخی‎ست، کدام هیولا در بین شماها این نقشه وحشتناک را کشیده است؟" رئیس سرخپوستان در حالیکه انگار حرف‎هایم را نشنیده یا بی‎اهمیت انگاشته باشد ادامه می‎دهد: "... دکتر، در باره توتون چه فکر می‎کنی؟" من ناخشنود پاسخ می‎دهم: "من در باره توتون هیچ فکر خوبی نمی‎کنم! توتون یک زهر آهسته است، روحتان را آلوده می‎سازد؛ شماها را می‎فریبد، اما شماها را نمی‎کشد." سرخپوست هوشمند که این بار خوب دقت کرده بود حرفم را کامل می‎کند: "و توتون انسان‎ها را از داخل بسیار کثیف می‎کند؟ همچنین زن‎ها شیره تیز را احساس می‎کنند، مشکوک می‎شوند و شروع به جیغ کشیدن می‎کنند! ... زن‎های ما هیچ‌چیز نمی‎دانند ... روح آنها بیش از حد کوچک است ... نه، دکتر، اما من شنیده‎ام که در جعبه پزشکان سفیدپوست زهری وجود دارد که مقدار اندکی از آن کافی‎ست هزاران نفر را به قتل برساند، و آدم هیچ بو و طعمی حس نمی‎کند و هیچ رنگی هم پس نمی‎دهد و درون و بیرون آدم همانطور که است باقی‌می‎ماند؛ دکتر، قلبت را همانطور که چشمانت هستند پاک نشان بده و به دوستت کمک کن تا به روح بزرگ کلک بزنم!" من پاسخ می‎دهم: "رئیس مشهور سرخپوستان، آنچه تو در اینجا در باره زهرهای ما ادعا کردی، نباید به معنی واقعی کلمه فهمیده شود، شاید یکی از دکترها آن را محاسبه کرده باشد، اما ما این مقدار زهر را از قبل آماده نمی‎سازیم؛ چون ما هزاران نفر را به قتل نمی‎رسانیم؛ یک هزارم از آنچه در زیر ناخن انگشت جا می‎گیرد قدرت شفا بخشیدن دارد؛ از کجا باید ناگهان پنجاه کیلو زهر برای به قتل رساندن سه قبیله آورد؟!" رئیس سرخپوستان نگاه تیز چشمان گره زده‎اش را به من دوخته بود؛ استدلال‎هایم دارای حقیقت کامل نبودند؛ شاید در صورت ما سفیدپوستان یک واکنش ظریف از دروغ وجود دارد که این مردم غریبه تشخیص می‎دهند؛ من احساس می‎کردم رئیس سرخپوستان می‎داند که من بهانه می‎آورم. اما هنگامیکه او متوجه دستپاچگی‎ام می‎گردد و من احساس می‎کنم که او درونم را دیده است مرا می‎بخشد و به سمت دیگر نگاه می‎کند و پس از مدتی طولانی فکر کردن اضافه می‎کند: "ما افراد قبیله سو و شاین اما هنوز بیش از اندازه انسانیم؛ کاش حیوان بودیم! ... آدم چشم حیوان را می‎بندد و یک خار در مغزش فرو می‎کند؛ افراد قبیلۀ سو اما هنوز انسانند. در وسط مردم اسب‎سوار و حیوانات توقف کردن بدبختی بزرگی‎ست! ..." سپس پس از یک سکوت طولانی: "ما می‎توانستیم چهار دست و پا در جنگل بدویم، بر سرمان شاخ بگذاریم، مانند گوزن‎ها از خود صدا در بیاوریم و بگذاریم با تیر ما را بکشند! ... اما عاقبت مردم اسب‎سوار به آن پی خواهند برد، خود را مأیوسانه از بدن‎های خونین ما کنار خواهند کشید و ما باید درمانده در جنگل بمیریم." من پاسخ می‎دهم: "رئیس، تصورات تو وحشتناکند؛ آنچه تو در پیش داری در تاریخ ملت‎ها بی‎‎سابقه است؛ و آنطور که تو می‎خواهی آن را انجام دهی یک بی‎رحمی و شقاوت هم‎مرز با جنون است! اگر شماها می‎خواهید بمیرید پس چرا دست به اسلحه نمی‎برید و تزئین و آرایش کرده با فریادهای وحشیانه جنگ به دشمنانتان حمله نمی‎برید، و آنچه که خود را در سر راه‎تان قرار می‎دهد ویران نمی‎سازید و قتل‌عام نمی‎کنید تا عاقبت بر دشمن پیروز شوید! آیا این زیباترین مرگ برای یک جنگجو نیست؟" سرخپوست با خواب‎آلودگی بزرگی پاسخ می‎دهد: "دکتر، چرا بدون دلیل این همه خون بریزیم؟! ... ما پوست‎های کَنده شده سر زیاد داریم ... هر فرد از قبیله سو باید به تعداد انگشتان دستش پوست سر دشمن را بریده باشد؛ چهل سال است که ما پوست‎های سر را جمع کرده‎ایم؛ افراد قویتر برای ضعیفترها این کار را کرده‎اند؛ پوست‎های سر خشک شده دشمنان ما در عمق جنگل روی هم انباشته شده‎اند، و مردم رنگپریده برای سفر به ابدیت جمجمه‎های لختشان را به روح بزرگ نشان داده‎اند؛ او آنها را شمرده و برای افراد قبیله سو مسیر به سمت زمین‎های شکار را گشوده است! چرا حالا هنوز خون‎های کثیف بریزیم؟ ... نه! دکتر، تو احساس افراد قبیله سو و داکوتا را نمی‎شناسی؛ ما مانند یک حیوان زخمی هستیم که می‎داند باید بمیرد، و مایل است خود را به پشت بوته‎ها بکشاند تا وظیفه احمقانهِ ناپاک را تنها و پنهان به انجام رساند؛ اما یک فکر عمیق قدیمی می‎خواهد ما را مرتب از این کار بازدارد و به ما یادآوری کند که ما بیشتر مانند حیوان هستیم ..." بعد از مدتی تفکر: "گوشت ما باید خیلی خوشمزه باشد! ..." من پاسخ می‎دهم: "رئیس، منظورت چیه؟ آیا شماها حیوان شکاری خوب و زمین‎های شکار فراوان دارید؟" ــ "نه، گوشت ما باید خوشمزه باشد!" ــ "گوشت چه کسی؟ گوشت شماها! شماها که انسانخوار نیستید؟!" ــ "اوه نه، افراد قبیله سو باید استفراق می‎کردند! ... اما ما می‎توانستیم دختران و پسران جوانمان را با دقت زیاد سرخ کنیم و با گیاهان تزئین کرده برای مردم اسب‎سوار ارسال کنیم، ... گوشت ما برتر از گوشت گراز وحشی‎ست ... و بقیه هم می‎توانستد خود را در این بین در اعماق جنگل دار بزنند؛ و مردم رنگپریده تشخیص خواهند داد که دین ما به ما اجازه می‎دهد تا از آنها در کنار تیر چوبی به دار آویخته یک خدای مُرده سخی‎تر باشیم! ..." در این لحظه مرد رزمنده قرمز رنگ‎آمیزی شده در مقابلم بر روی صندلی چوبی دچار لرزش‎های شدید و هق هق گریه می‎گردد؛ او بازوان لاغرش را مقابل خود در میان زانوها باز و بسته می‎کرد و صورت چین و چروک خورده‎اش را که در اثر تشنج در هم گره خورده بودند بر روی سینه مخفی می‎ساخت؛ آیا این یک جنونِ درد بود یا گریستن از نوع سرخپوستی؛ هیچ قطره اشگی بر روی گونه‎اش نلغزید؛ اما بلافاصله پس از آن با یک جست و یک فریاد طوریکه انگار از یک فکر وحشتناک نجات یافته باشد به هوا می‎پرد، در حالیکه من با حیرت فراوان متوجه گشتم که او تبر درخشنده را در دست راستِ بالا برده‎اش نگاه داشته است. رئیس سرخپوستان می‎گوید: "دکتر، روح بزرگ چشمش را بر تو انداخته است و مسیرت را محافظت می‎کند." سپس پیرمرد دوباره کاملاً آرام و ساکت می‎شود و برای یک لحظه می‎نشیند، مرا با حالت لطیف و تقریباً شاد تماشا می‎کند، حالا ابتدا با کمی کنجکاوی به اتاقم نگاهی می‎اندازد، سپس به دیدارش پایان می‎دهد و در پایان با همان مهربانی و احترامی که همیشه در اردوگاهش برایم قائل می‎گشت با کلمات انگلیسی می‎گوید:
"Well, Doctor, we shall see about all that, when we have coming home."
 
کارخانه تولید انسان
من اغلب کاملاً مغشوشم. انسان‎های اطرافم به سایه تصاویر رنگپریده‎ای مبدل می‎شوند که مانند عروسک‎های بی‎ارزش به این سمت و آن سمت تلو تلو می‎خورند، و یک نژاد انسانِ رنگی جدیدِ تولیدِ تخیلم با چشمان وحشتزده در حال نگاه کردن به من از زمین به بالا صعود می‎کند.
(لودویگ تیک)
 
کسی که پیاده بسیار سفر کرده باشد بتدریج در اثر تمرین زیاد دقیقاً از روی نقشه‎یاب سفرش و همچنین با ارزیابی وضع خورشید می‎داند که چه زمان باید از یک محل روانه شود تا قبل از آغاز تاریکی حتماً به روستا یا شهر کوچکی که برای خوابگاه انتخاب کرده بوده است برسد؛ بر چنین شخصی آن نمی‎رود که بر نویسنده این داستان در چند سال قبل رفت، هنگامیکه او تازه عصای پیاده‎روی در دست گرفته بود و یک شب خود را توسط تاریکی غافلگیرگشته دید و، ناتوان از استفاده نقشه‎یاب یا قطب‎نما، کاملاً تنها دو ساعت در جاده کورمال کورمال راه پیمود، خسته، گرسنه، بدون مخاطب و بدون مدیریت. این در بخش قسمت‎های شرقی آلمان بود، و من واقعاً دیگر نمی‎دانم در کدام ایالت یا در نزدیک کدام شهر بزرگتر، اما این برای ارزیابی کمدی زیر هیچ اهمیتی ندارد. ــ من پس از پی بردن به این واقعیت که ایستادن هیچ‌فایده‎ای ندارد و رطوبت زمین اجازه چادر زدن در هوای آزاد را نمی‎دهد تصمیم می‎گیرم تا حد امکان با رعایت حفظ نیروهایم بدون استراحت همچنان به راهپیمائی ادامه دهم، اگر هم تمام شب طول بکشد، زیرا که در تراکم معروفِ جمعیت آلمان دیر یا زود باید با مسکنی روبرو می‎گشتم. به استقامتم با پیدا کردن آنچه می‎جستم پاداش داده می‎شود: یک خوابگاه. اینکه آیا خوابگاه می‎توانست یک موفقیت نامیده شود یا اینکه آیا بهتر نبود نویسنده در گودال‎های کثیف جاده شب را می‎گذراند را خواننده خیرخواه می‎تواند در پایان این داستان  قضاوت کند، زیرا فقط رویدادهای پیچیده این یک شب موضوع ورق‎های زیر خواهند بود.
شاید لحظه‎ای قبل از ساعت دوازده شب بود، وقتی که من ــ من هنگام راهپیمائی سر را همیشه رو به زمین نگه داشته بودم ــ ناگهان فقط چند قدم دورتر از جاده یک ساختمان بسیار عظیم سیاه در مقابلم می‎بینم؛ به نظر می‎رسید که خانه، تا آنجا که آدم می‎توانست در تاریکی قضاوت کند، از بلوک‎های قدرتمند بسیار محکم ساخته شده و دارای چند طبقه است، عمارات بناهای جانبی گوناگونی داشت، انبارها، ساختمان نیروگاه برق، دودکش‎ها، خلاصه، یک تأسیسات مفصل وسیع صنعتی. من هیچ نوری نمی‎دیدم؛ با این وجود مصمم بودم خودم را معرفی کنم؛ یک مسیر شنی از جاده به سمت در ورودی منتهی می‎گشت. باغچه‎بندی زیبا در سمت راست و چپ مسیر یک توانگری خاص و همچنین حس هنری و عشق به طبیعت مالک را نشان می‎دادند. من زنگ می‎زنم. یک صدای روشن تیز در تمام خانه طنین می‎اندازد که با قضاوت از پژواک آن می‎بایست معابر و راهروهایش بسیار فوق‎العاده باشند. من به خود می‎گویم که زنگ زدنم یک مزاحمت بزرگ ایجاد خواهد کرد!" اما در کمال تعجب فوری صدای قدم‎هائی را در نزدیکی‎ام می‎شنوم؛ یک در باز می‎شود؛ یک دسته کلید جرینگ جرینگ می‎کند؛ لحظه‎ای بعد در ورودی سنگین و قهوه‎ای رنگ باز می‎گردد، و در مقابل من یک مرد کوچک با چهره مهربان و خوب اصلاح شده می‎ایستد و صامت از خواهشم می‎پرسد. من می‎گویم: "ازاینکه در این ساعت دیر شب مزاحم می‎شوم معذرت می‎خواهم. این چه خانه‎ای است؟" ــ "یک کارخانه تولید انسان." حالا قبل از آنکه ما ادامه دهیم از خوانندگان خواهش می‎کنم که اجازه ندهند هیچ‌چیز، هیچ پرسشی، پاسخی یا اظهار نظری، و اگر هم دیوانه‎ترین نظر باشد مانع خواندن تا به آخر این داستان گردد. ما در زندگی اغلب چیزهای بسیار عجیبتر از پاسخ داده شده می‎شنویم، می‎بینیم یا می‎خوانیم، بدون آنکه فوری از آن بگریزیم یا کتاب را ببندیم. نکته اساسی این است که آدم آرامشش را حفظ کند، واقعیت‎ها را آرام در خود نفوذ دهد و سپس یک تفاهم جستجو کند. من مایلم در مورد خودِ موضوع متذکر شوم که وقتی در اسم مرکبی یک کلمه در خدمت تفسیر یا توضیح نزدیکتر کلمه دیگر باشد، سپس این کلمه آخری اغلب فاعلی قابل فهم است، در حالیکه کلمه اولی توسط یک جمله نسبی بهتر درک خواهد گشت. از آنجا که حالا من دلیلی نداشتم قبول کنم در این خانه عجیب و غریب قوانین دستور زبانی دیگری از بقیه سرزمین‎های آلمان حاکم است، بنابراین من با شنیدن "کارخانه تولید آدم" یک کارخانه فهمیدم که در آن انسان تولید می‎شود. و این کاملاً صحیح بود. و حالا من نمی‎خواهم بیش از این مسیر داستان را متوقف سازم، هنگامیکه من لال و مانند رعد و برق‎زده‎ای آنجا در مقابل مرد کوچک اندم ایستاده بودم، ناتوان، و به زحمت فکری را درک می‎کردم، چه رسد به این که یک حرف مناسب از دهان خارج سازم، تا اینکه پیرمرد مهربان، بدون کوچکترین آزردگی بخاطر تردیدم، توسط حرکت دست از من می‎خواهد داخل شوم. من حالا وارد راهرو خانه می‎شوم و با جمع کردن افکارم با نگاه کردن به چشمان او بسیار مؤدبانه اظهار می‎کنم: "منظور شما فقط تصویر کلامی بود؟! ... شما با این حرف نمی‎خواهید بگوئید که انسان تولید می‎کنید؟" ــ "بله، ما انسان تولید می‎کنیم!" من حالا با هیجان زیادی می‎گویم: "شما انسان تولید می‎کنید؟ این یعنی چه؟" اما در نهان در من یک فکر صعود می‎کرد که با این مرد یا با این خانه می‎تواند چیزی درست نباشد. به نظر می‎رسید که پیرمرد متوجه تعجب من نشده یا اهمیت نداده باشد، بلکه در حال اشاره به یک در شیشه‎ای که ما در این بین به آن نزدیک شده بودیم می‎گوید: "خواهش می‎کنم، از اینجا داخل شوید!" من بلند می‎گویم: "این نباید به معنای واقعی کلمه فهمیده شود، این یک تصویر و یک حرف مفت است، شما نمی‎توانید آنطور که آدم نان می‎پزد بخواهید انسان تولید کنید؟!" پیرمرد با شادی و بدون عصبانی گشتن، تقریباً با آهنگ صدای متصدی یک گالری که بخواهد به مشتری‎اش بگوید: بله، ما آن عکس مشهوری که شما از آن می‎پرسید داریم به من می‎گوید: "واقعاً، من مقایسه شما را قبول می‎کنم ... ما همانطور که آدم نان می‎پزد انسان تولید می‎کنیم." ما به یک دالان از کاشی‎های سنگی پهناور پوشیده شده رسیده بودیم: در گوشه پنجره‎ها که به حیاط باز می‎گشتند ظرف‎های چوبیِ تُف‌کُنی پُر شده با خاک اره قرار داشتند؛ آدم می‎توانست نتیجه بگیرد که مردم زیادی در روز از اینجا می‎گذرند. همه‌چیز از منش سالم و مدیریت عقلانی خبر می‎داد؛ دیوارها سفید رنگ شده بودند، یک رنگکاری ساده اما با دقت. ــ من یک بار دیگر پیرمرد را تماشا می‎کنم؛ به نظر می‎رسید که بسیار هوشیار، ساعی و خیرخواه باشد و سن و سال و آرامشش او را از هر گونه تمایل به وهم یا شوخی‎های احمقانه‎ای منع می‎کند. من گوشم را می‎خارانم ببینم آیا شاید آنجا غربالی وجود دارد که کلمات و معنایشان را تغییر می‎دهد. من به خودم می‎گویم: "انسان!" سپس کاملاً بلند می‎گویم: "شما انسان تولید می‎کنید؛ اما چرا؟ برای چه هدفی؟ قبول می‎کنم، شما انسان تولید می‎کنید؛ اما چرا وقتی صدها نفر هر روزه رایگان متولد می‎شوند باید انسان تولید کرد؟ شما چه نوع انسانی هستید؟ چطور به این ایده کاملاً وحشتناک رسیدید؟ شما چه‌کسی هستید؟ آیا شما یک خیالباف متوقف گشته در قرون وسطی هستید و در مورد قضیه جادوئی یک دکتر فاوست که دوران مدرن مدت‎هاست فراموشش کرده به فکر فرو رفته‎اید؟ من به کجا آمده‎ام؟ آیا بیش از حد به سمت شرق رفته و در یک آشپزخانه جادوئی شرقی‎ام؟ یا در یک تیمارستان غربی؟ حرف بزنید! پاسختان را تکرار کنید! این چه خانه‎ای است؟" به نظر می‎رسید که پیرمرد در مورد سیلِ پرسش‎های هیجانزده‎ام اصلاً مضطرب نگشته است؛ او در کمال آرامش به زمین نگاه می‎کرد، طوریکه انگار دقتِ کارِ سنگفرش‌ساز را کنترل می‎کند، با یک بیتفاوتی که مرا هیجانزده‎تر و وحشتزده‎تر می‎ساخت، و سپس با مقداری آرامش می‎گوید: "شما یک نفس پرسش‎های زیادی مطرح می‎کنید. من سعی می‎کنم آنها را از آخر به اول پاسخ بدهم. اما من بلافاصله توجه شما را به این موضوع جلب می‎کنم: شما توسط دیدن و مراقبت کردن بیشتر از آنچه من می‎توانم توضیح دهم و شما قادر به پرسش باشید درک خواهید کرد. بنابراین یک بار دیگر: اینجا  یک کارخانه است!" من تقریباً نفس‎نفس‎زنان اضافه می‎کنم: "و شما انسان تولید می‎کنید؟!" او با آرامشی استوار می‎گوید: "انسان، انسان." من در تفکر عمیقی غرق گشته بودم و پیرمرد به اندازه کافی بردبار بود که مزاحم آن نشود. تمام صدها پرسشی که مانند ستاره دنباله‎دار خود را به کلمه ناگهان بر سر راه پرتاب شده <کارخانه تولید انسان> متصل می‎سازند و با فشار به درونم هجوم می‎برند، زیرا که زبان نمی‎توانست با سرعت کافی بر آنها تسلط یابد. من به خودم می‎گویم: "انسان؟ خب! ایده بدی نیست؛ اما آنها را برای چه تولید می‎کند، و با چه وسیله کمکی؟" در این وقت پیرمرد بازویم را به آرامی می‎گیرد و قصد داشت به اولین سالن داخل شود. من فریاد می‎زنم: "ایست! قبل از آنکه جلوتر برویم هنوز یک پرسش دارم: آیا انسان‎های شما فکر می‎کنند؟" او فوری با صدای کاملاً مطمئن و با خوشی، انگار که انتظار این پرسش را می‎کشید یا از اینکه خوشحال است به آن پاسخ منفی بدهد می‎گوید: "خیر! ما آن را خوشبختانه منسوخ کرده‎ایم!" من متذکر می‎شوم: "با این کار نوآوریتان برنده علاقه فوق‎العاده‎ام می‎گردد" و بلافاصله ادامه می‎دهم: "من انسانی را می‎شناختم که باید فکر می‎کرد، ــ با اکراه، بدون تمایل، بدون آنکه شغلش فکر کردن باشد ــ و در حقیقت نه به چیزهائی که خودِ او بلکه به چیزهائی که سرش می‎خواست ــ، بنابراین نه طبق ضرورت ظاهری آموزشی، بلکه از روی انگیزه‎ای درونی که توسط آن باید خود و همچنین افکارش را شناسائی می‎کرد؛ او باید افکارش را با اکراه به رسمیت می‎شناخت، من به شما می‎گویم: یک پیچیدگی ..." ناگهان پیرمرد سرزنده گشته حرفم را قطع می‎کند: "من آن را می‎شناسم، من آن را می‎شناسم، من می‎دانم، ما کاملاً از نیازهای قرن مطلعیم، ما می‎دانیم نقص نژاد ما در کجاست، ما جدیدترین انسان‎ها را داریم! ..." ــ این آخرین چرخش تجاری من را دوباره هوشیار، ناخشنود و مشکوک می‎سازد. ــ ما به یکی از سالن‎های بزرگ طبقه همکف وارد می‎شویم و یک بخار داغ به پیشوازمان می‎آید. همه‌چیز با نور فراوانی روشن بود. در گوشه‎های سالن تعداد زیادی کوره‎های شبیه به کپسول با سوراخ‎هائی برای نگاه کردن به داخلشان قرار داشتند. قبل از آنکه ما به میان سالن برسیم، از اتاق کناری یک کارگر فانوس به دست با لباس گرد و خاکی بیرون می‎آید و بدون آنکه از حضورم کمترین تعجبی کند می‎گوید: "آقای مدیر، همین حالا ما انسان چینی را بیرون آوردیم." پیرمرد با ملایمت تقریباً پدرانه‎ای پاسخ می‎دهد: "خوبه، آیا اریب چشم خوب از کار درآمده؟" کارگر می‎گوید: "کمی شیشه‎ای!" پیرمرد کوچک اندام با شگفتی اما نه غیردوستانه تکرار می‎کند: "شیشه‎ای؟ ازاین بابت متأسفم. حالا اول بگذارید استراحت کند؛ بعد خواهیم دید که با چشم‎ها چه باید انجام داد." کارگر خود را با یک تکان موافقانه سر دور می‎سازد. من با صدای وحشتزده بخاطر آنچه شنیده بودم می‎گویم: "به نظر می‎رسد که شما تمام شب را کار می‎کنید؟"  پیرمرد پاسخ می‎دهد: "روش تولید اجازه هیچ وقفه‎ای را نمی‎دهد!" ــ "و به نظر می‎رسد که شما در جعل کردن انسان خود را به ملت‎تان یا خلق‎های غرب محدود نمی‎سازید! شما تا داخل شرق هم دست برده‎اید!" ــ "آنها حالا بسیار محبوبند!" ــ "محبوب، این چه معنی می‎دهد؟ محبوب! منظور شما نمی‎تواند این باشد که محصول جنایتکارانۀ کارخانه شما در نزد مردمِ صنف قدیم خوب پذیرفته می‎شود!" و پس از یک مکث با غضب جدیدی ادامه می‎دهم: "به خاطر خدا، به من بگوئید، معنی تمام این چیزها چیست. آیا از خالق متعال جهان نمی‎ترسید؟ آیا می‎خواهید با خدای دوستداشتنی رقابت کنید؟ آیا این محصول گستاخانه مانند یک تقلید مسخره‎آمیز نخواهد گشت؟ با چه چهره‎هائی باید این فرزندان تولید شده دو نژاد چنین مختلفی در خیابان با هم برخورد کنند؟! ... آیا نباید این تضاد بزرگتر و قبل از هرچیز بویژه وحشتناکتر از تضاد میان یک سفیدپوست و یک پولینزیائی باشد، هر دو موجودات خدا؟! با چه بی‎اعتمادی باید یک انسان زمینِ قدیمی به یک چنین موجود تازه و مصنوعی خلق‌گشته نزدیک شود و برای کشف قدرت‎های مخفی‎اش آن را بو بکشد و لمس کند! و اگر نژاد جدید طبق یک نقشۀ خاص و کاملاً فکر گشته ساخته شده است، شاید مهارت‎های بزرگتری از ما داشته باشد، بنابراین در مبارزه برای بقاء از ساکنان قدیمی برتر خواهد بود و در نتیجه یک برخورد وحشتناک حتمی می‎گردد! نژاد جدید همانطور که شما قبلاً متذکر شدید فکر نمی‎کند، فقط طبق استعداد ویژه واکسینه شده‎اش خودکار عمل می‎کند، چگونه می‎توان او را مسئول اشتباهاتش شناخت؟! بس کنید! قوانین جدید باید تدوین شوند! یک برخورد خونین هر دو نژاد اجتناب‌ناپذیر خواهد بود! شما چکار کرده‎اید!؟ دست به چه اقدامی زده‎اید؟! هدفتان چیست؟! یک سرنگونی نظم اجتماع کنونی!" پیرمرد پس از این موج جدید پرسش ملایم و آرامبخش به من نگاه می‎کند و بعد از مدتی می‎گوید: "مطمئن باشید که نژاد جدید خود را در جهان گسترش نخواهد داد و در یک رقابت با برادران و خواهران شریف تبارش وارد نخواهد گشت. او آرام، قانع و فروتن پیش شما در سالن خواهد نشست. و شما، انسان قدیمی، با مشاهده این موجود درخشانِ تازه خلق گشته احساس وجد خواهید کرد. بنابراین می‎توانم فقط به شما توصیه کنم که برای خود تعداد نه چندان اندکی از این مخلوقات را خریداری کنید." من پاسخ می‎دهم: "خریداری! این چطور باید انجام شود؟" ــ "ما آنها را می‎فروشیم. پس فکر کردید که کارخانه برای چه آنجا است؟! ... و از چه طریقی باید کارخانه پابرجا بماند، زیرا نژاد تولیدِ کارخانۀ ما هیچکاری نمی‎کند، هیچ درآمدی ندارد و هزینه تولیدش هم بسیار گران تمام می‎شود!" من توسط این آخرین توضیح به وضوح آرام و تقریباً از پرسش‎های انفجاری‎ام شرمنده می‎شوم. ما به سمت یکی از کوره‌های بزرگ گوشه اتاق گام برمی‎داریم. پیرمرد می‎گوید: "البته روند تولید سری است! ما برای آن مانند خالق اولین زوج در بهشت از خاک استفاده می‎کنیم، ما آن را مخلوط می‎کنیم، ما آن را به عمل می‎آوریم، ما می‎گذاریم آنها درجه گرمای مخصوصی را تحمل کنند و تمام این کارها را می‎توانم به شما نشان دهم، اما نکته اصلی، یعنی زندگی بخشیدن و بویژه بیدار ساختنشان از اسرار کارخانه است." من پاسخ می‎دهم: "من نمی‎خواهم هنر دوزخی شما را بشناسم، و دلم می‎خواست که شما هم آنها را نمی‎شناختید، شاید نشاندن سالانه هزاران نفر از موجودات در جهان که چیزی بیشتر از آدمِ تنپرور نیستند ..." پیرمرد بدون آنکه به آخرین اظهارم وارد شود حرفم را قطع می‎کند: "خواهش می‎کنم لطفاً یک بار به داخل کوره نگاه کنید!" من از میان سوراخ کوره به داخل آن نگاه می‎کنم. در یک اتاق حمام ظاهراً گرم مرطوب یک دختر زیبا قرار داشت و به خواب رفته بود، نیمه لباس پوشیده، در کنار زمین چمن مصنوعی تکیه داده، اما همه‌چیز کاملاً سفید، مانند اینکه تازه از خاک رس مرطوب تولید شده و ظاهراً ناتمام؛ اشکال، حالات، پارچه نازک، پاهای کوچک، کفش، جوراب ساقه کوتاه، لباس عالی، همه در یک هماهنگی دوستداشتنی و در کمال هنر بودند. مدیر در حال نگاه کردن از سوراخ دیگر کوره می‎گوید: "حالا هنوز شما وقت برای ایراد گرفتن دارید؛ حالا هنوز همه‌چیز نرم، تأثیرپذیر و قابل انبساط است؛ وقتی چشم‎ها به پایان رسیده باشند، سرخی ضربان قلب بر روی گونه‎اش ظاهر می‎گردد، وقتی بیدار شود سپس دیر شده است؛ سپس او همان چیزی‎ست که است، یک دختر، شاد، اخمو، لاس‎زن، کله‌شق، چاق، لاغر، سیاه، سبزه، با تمام نقص‎های کارخانه‎ای."
آنچه توجه‎ام را به خود جلب ساخت، این بود که لباس‎ها به ظاهر محکم با بدن متصل بودند. من پندارم را با مدیر در میان می‎گذارم، با این توضیح که برای این کودک بیچاره سخت است که به خاطر تغییر لباس مناسب پیدا کند. او پاسخ می‎دهد: "او به لباس نیاز ندارد" ــ "یعنی چه، شما باید بگذارید که لباس‎های زیرش را عوض کند!" ــ "ما لباس زیر و لباس رو را همزمان با فرایند آفرینش طراحی می‎کنیم، و در حقیقت یک بار برای همیشه." ــ "اما این دیوانه‎ترین چیزی است که تا حال شنیده‎ام! بنابراین شما انسان لباس پوشیده خلق می‎کنید؟" ــ "البته!" ــ "و این انسان‎ها تا آخر عمر لباس پوشیده باقی‌می‎مانند؟" ــ "البته! این ساده‎تر است! لباس‎ها بخشی از طرح کلی را تشکیل می‎دهند!" ــ "فقط به بوی عرق فکر کنید، اگر نخواهیم از بقیه مشکلات حرفی بزنیم!" ــ "ما آن را به حداقل کاهش داده‎ایم! ... بعلاوه من در این مورد نمی‎توانم بیشتر توضیح بدهم، زیرا که این به هسته اصلی و به اصطلاح به پرنسیب مخفی زندگی انسان‎های ما مربوط می‎گردد." ما با گام‎های آهسته از کوره‎ها دور می‎شویم، من متفکر و تقریباً مانند همیشه گیج. عاقبت متذکر می‎شوم: "اگر خوب فکر کنم، پرنسیب‎های انسان‎های تولید شده شما بد هم نیستند. شما هر یک از انسان‎هایتان را در فرایند آفرینش به یک تعداد معین کالای جسمی و روحی مجهز می‎کنید و اجازه می‎دهید که این کالا برایشان بدون تغییر باقی‌بماند." پیرمرد کوچک اندام تقریباً آتشین و خوشحال از اینکه عاقبت افکارش را درک کرده‎ام به میان حرفم می‎دود: "البته! با در نوسان بودن امروزه زمان، با غیرقابل اعتماد بودن اکثر انسان‎ها، شک‎گرائی، مشکل انتخاب شغل، تعلل و تردید در همه زمینه‎ها باید در نهایت این نیاز را به وجود می‎آورد انسان‎هائی داشته باشیم که آدم از آنها بداند چه می‎باشند، چه استعدای  دارند، متمایل به چه طبعی هستند و این استعداد و طبع بدون تغییر باقی‌می‎مانند. ما انسان‎هایمان را هنگام تولد با بهترین مزایای جسمی و روحی مجهز می‎کنیم، و این مزایا تحت هر شرایطی برایشان باقی‌می‎ماند. من به شما اطمینان می‎دهم، بین خودمان بماند، من انسان‎هایِ مصنوعی تولید شده را به نژاد انسان معروف و قدیمی ترجیح می‎دهم!" من پاسخ می‎دهم: "اما آزادی اراده!" مرد کوچک اندام همچنان به مجادله ادامه می‎دهد: "این در نزد انسان‎های دیگر هم فقط یک وهم است!" ــ "اما فریبِ شیرین صاحب آن بودن!" ــ "همچنین نژاد من آن را هم احساس نمی‎کند!" من با تکان دادن سر متذکر می‎شوم: "اگر شما فکر کردن را لغو کنید! تولیدات کارخانه شما مورد قبول فلاسفه قرار نخواهد گرفت." ــ "آقای محترم، مگر خودتان پانزده دقیقه قبل نگفتید که فکر یکی از مزاحمترین اعمال در نزد نژاد قدیمی‎ست؟" ــ "بله، بله، این اغلب تلخ اما همچنین زیباست!" پیرمرد کوتاه تذکر می‎دهد "شما یک مشتاقید، یک آرامانگرا و بدون اصول محکم تجاری!" و در جلو من حرکت می‎کند، با این کار قصد داشت به من بفهماند مایل است به بحث خاتمه دهد. ما از میان چند سالن که در آنها بوی قوی کافور، گیاهان و اسانس به مشام می‎رسید می‎گذریم، جائیکه ابزار عجیب و غریب در اطراف قرار گرفته شده به این اشاره داشتند که در اینجا به طور مستمر با پشتکار کار می‎کنند. بخصوص یک جعبه شیشه‎ایِ با دقت بسته شده مرا شگفتزده می‎کند، که در آن اندام‎های ساخته شده، مانند قلب‎ها، گوش‎ها، انگشتان دست و پا و انواع ملات از ماده اولیه تشکیل گشته قابل دیدن بودند؛ در کنار آن اما نمادهائی مانند خدنگ‎ها، تاج‎ها، قطعات اسلحه، صاعقه‎ها و چنین چیزهای عجیب و غریبی قرار داشت. حالا اما یک تصویر کاملاً متفاوت می‎آید: در پنجمین یا ششمین بخش بعد از سالنِ کوره یک دسته کودکِ شاد به استقبالمان می‎آیند و سلام می‎دهند؛ هشت یا ده ساله دیده می‎شدند؛ همه با چشمان درخشان و گونه‎های سرخ و تازه. من فکر می‎کردم که آنها کودکان مدیر هستند؛ اما متوجه می‎شوم که حالت چهره‎شان کمی سفت و سخت است؛ دوباره پیرمرد مرا مخاطب قرار می‎دهد: "حالا من به شما کودکانم را معرفی می‎کنم!" من نگران می‎گویم: "چی؟ اینها کودکان خود شما هستند؟" او کمی خشک پاسخ می‎دهد: "خب بله!" من با هیجان حرفم را کامل می‎کنم: "منظورم این است که کودکان خود شما هستند، تولید شده توسط خودتان؟" ــ "نه به روش قدیمی، اینها تولیدات کارخانه‎ای من هستند، اما این مهم نیست؛ اینها حتی زیباترند!" من پاسخ می‎دهم: "بخاطر خدا، چطور به این فکر افتادید که کودکان مصنوعی تولید کنید؟" ــ "بدبختی بزرگ ازدواج‎های امروزه مرا به این ایده رساند." ــ "چی، شما که نمی‎خواهید نژاد بشر امروزی و تولید مثل او را زیر سؤال ببرید؟!" ــ "ما فقط می‎خواستیم مقداری اصلاحات انجام دهیم!" ــ "مقداری اصلاحات در نژاد بشر انجام دهید؟! ــ آیا مگر وحشتناکی و این رسوائی را که در این عبارت قرار دارد احساس نمی‎کنید؟" ــ پیرمرد شانه‌هایش بالا می‌اندازد) ــ "شما شانه خود را بالا می‎اندازید؟ ... آیا می‎خواهید پیوند اخلاقی بین والدین و فرزندان را پاره کنید؟" پیرمرد در حال نشان دادن تولیدات کارخانه‎اش با آرامشی خلل‎ناپذیر پاسخ می‎دهد: "اینها در اینجا با کمال میل خریداری می‎شوند!" من با هیجان بزرگی ادامه می‎دهم: "نژاد بشر را در کدام مسیرهائی می‎رانید! هِگل در این باره چه خواهد گفت؟! مگر نمی‎دانید که هِگل کل نژاد بشر را از شروع قدیمی‎ترین زمان‎ها تا به امروز بعنوان نحوه مستمر پیدایش <ایده مطلق> مطرح کرد و پیشبینی عاقلانه محاسباتش حتی تا پایان قرن نوزدهم ادامه داشت، او برای انسان‎ها یک مسیر مطمئن اخلاقیتر و معنویتر کمال تجویز می‎کند! ... او به تلاش‎های جنائی شما بخاطر جایگزین ساختن یک انسان مصنوعیِ محروم گشته از آزادیِ اراده بجای نژاد بشر چه خواهد گفت؟!" ــ "ما نمی‎توانیم اصلاً ملاحظه رقبا را بکنیم!" ــ "اما هِگل که رقیب نبود! او که کارخانه‎دار نبود! برای او کافی بود که جهان، طبیعت و انسان‎ها را در قابل‌توجه‎ترین نحوه پیدایش محکم نگاه دارد و به یک سیستم خیالی برساند که همه‌چیز در آن بعنوان ضرورت ایجاد شده است ..." من هنوز مدتی ادامه می‎دهم، اما بزودی متوجه می‎شوم که پیرمرد کاملاً بی‎علاقه به اظهاراتم کنار پیشبند یکی از کودکان را که کمی مات شده بود می‎خراشد. او پس از مدتی شروع می‎کند: "آقای محترم، شما اینجا یکی دیگر از فرایندهای تکامل محصولات ما را می‎بینید؛ گرچه البته هنوز از یک زندگی هیچ صحبتی نیست، اما با این حال همه‌چیز سرزنده‎تر و درخشانتر به نظر می‎رسد، تقریباً در حال طپیدن. اینجا همه‌چیز کامل و کیفیت‎هائی که این مخلوقات کوچک دوستداشتنی در خود حمل می‎کنند غیرقابل تغییر است. اگر استادکار در فرایند تولید در چیزی غفلت ورزیده باشد ما آن را دیگر تکامل نمی‎دهیم؛ اما اینها در همین سن تغییرناپذیر باقی‌می‎مانند؛ این حس کودکانه دوستداشتنی تا آخر عمر با آنهاست؛ من از این بچه‎ها بعضی چیزها آموخته‎ام. این چشم‎های آبی درخشان را تماشا کنید. ما بخصوص بخاطر چشم کودکان معروفیم." من در باره این توضیح کفرآمیز سکوت می‎کنم. ما از سالن خارج می‎شویم. سپس ما در راهرو ابتدا به تعدادی گُنبد با درهای آهنی می‎رسیم که دوبار قفل شده بودند و از داخل آنها یک سر و صدای شدید و صدای خش و خش به بیرون نفوذ می‎کرد. کارگران، دو نفره، با عجله فراوان، با پیشانی گداخته و در حال حمل یک بارِ سنگین در یک پارچه کتانیِ تا شده از گنبدی با هجوم بیرون می‎آمدند و اغلب راه ما را قطع می‎کردند. پیرمرد با نگاه کردن تیز به چشمانم تذکر می‎دهد: "خواهش می‎کنم در اینجا توقف نکنید و به اطراف نگاه نیندازید؛ اینجا آن قسمت از کارخانه است که در آن بیوقفه کار می‎شود و اگر از سر بیدقتی یک در باز مانده باشد می‎تواند هوش و حواس شما را آسان برباید. بهتر است که ما نگاهی به سالن عرضه انسان‎های تکمیل شده‎ام بیندازیم!"
ما مدتی طولانی در سکوت کنار هم می‎رویم. سالن عرضه در یکی از ساختمان‎های پشتی قرار داشت. تمام بخش‎های کارخانه توسط معابر سرپوشیده به یکدیگر متصل بودند، ظاهراً به این خاطر که آنها را از اثرات آب و هوا تا جائیکه ممکن است حفظ کنند. در همه‌جا آدم یک هوای از بخارِ داغ اشباع شده تنفس می‎کرد. فکر کودکان نمی‎خواست از سر من برود. آدم می‎توانست در نهایت از اینکه آنها کودک باقی‌می‎مانند خود را راضی سازد. این یک ایده دیوانه‎وار از طرف این پیرمرد اصلاح‌کننده‎ـ‎انسان بود: همانطور که آدم به سگ‎های کوچک و سوارکار مسابقات اسب‎دوانی برای کوچک باقیماندن عرق برای نوشیدن می‎دهد. اما فقدان هر سرشت اخلاقی، خنده مکانیکیشان، و شیرینی کودکانه‎شان، عدم هر گرایش آموزشی، خلاصه، عدم وجود یک زمین اخلاقی که بر اساس آن کودکان می‎پرسند: چرا؟ به چه خاطر؟ و بر اساس آن خوب و بد را تشخیص می‎دهند، برای منِ پروتستان چیز غیرقابل تحملی بود. با توجه به این فکر که برای یک چنین مدیری توهین زیادی وجود نخواهد داشت با صراحت می‎گویم: "آقای مدیر، آیا می‎توانید با قلبی آسوده اجازه دهید این کودکانی که ما در آخرین سالن دیدیم اینطور کاملاً فاسد شوند؟" او بسیار آرام می‎گوید: "تا زمانیکه آنها به دست دختر خدمتکار دست و پا چلفتی‎ای نیفتند فاسد نمی‎شوند!" من با عصبانیت پاسخ می‎دهم: "منظورم این نیست، منظورم این است که آیا شما به آن فکر نکردید یک جرقه کوچک اخلاقی در قلب این مخلوقات بیچاره کوچک قرار دهید؟ و از آنجا که همه‌چیز را مکانیکی و غیرقابل نفوذ می‎سازید: شما کجا پیش کودکان زمین اخلاقی را نصب کرده‎اید؟ در سر؟ در سینه؟" ــ "آه، آقای عزیز، این کار سختی‎ست؛ این زمین نمی‎تواند مورد توجه قرار گیرد! از این گذشته، ما خوشحالیم از اینکه موفق شده‎ایم نژادمان را ظاهراً طوری تولید کنیم که انسانی مهربان و شریف باشند." من تکرار می‎کنم: "انسانی مهربان و شریف! انگار این هدفی است که ما فرمان را به سمتش می‎چرخانیم! انسان‎های لایق و صادق، آیا این خیلی بیشتر نیست؟ بله، می‎بینید آقای مدیر، اگر شما به سمت مسیر می‎رفتید، اگر شما انسان‎هائی با انگیزه‎ای عمدتاً اخلاقی خلق می‎کردید، چطور باید بگویم؟ یک نژاد ‎اخلاقی که با توجه به یک غریزه درونی فقط قادر به عمل اخلاقی می‎بودند، بله، سپس برایتان احترام قائل می‎گشتم؛ یک نژاد که همه جا قادر به نشان دادن تابلو براق اخلاقی می‎بود و بعنوان یک نمونه درخشان می‎توانست همیشه در برابر چشمان برادران و خواهران خود بایستد ..." ــ "یک چنین تولیدی مطلقاً غیرقابل فروش است!" ــ "این مهم نیست؛ دولت باید آنها را با هزینه دولتی خریداری کند، همانطور که نقاشی بسیار عالی را می‎خرند و آن را به نمایش عمومی قرار می‎دهند. فکرش را بکنید بعد چه پیشرفتی برای توسعه اخلاقی نژاد بشر ما که اخلاقش در حال حاضر بسیار بد است می‎کرد!" پیرمرد کوتاه تذکر می‎دهد: "شما یک ایدئالیست هستید! اما من نمی‎توانم شما را درک کنم؛ من با جهان همانطور که است کنار می‎آیم؛ ما خوشحال بودیم از اینکه انسان‎ها را آنطور که در حال حاضر پرسه می‎زنند تقلید کرده‎ایم. من شما را مطمئن می‎سازم، این کار وظیفه آسانی نبود؛ ما رنج‎های زیادی بردیم و پول زیادی هزینه کردیم!" این پیچ تجاری مرا دوباره به سکوت وامی‎دارد. من شکاف عظیمی را که ما را از هم جدا می‎ساخت احساس می‎کردم. این سفته‎باز می‎خواست با انسان‎هایش قبل از هرچیز پول کسب کند. چیزهای دیگر برایش بی‎اهمیت بودند. ما مدتی طولانی در سکوت راه می‎رویم. من بعد از مدتی دوباره شروع می‎کنم: "من فقط یک چیز را درک نمی‎کنم، اما شما باید برای تولید انسان دانش دقیقی از آناتومی و روانشناسی داشته باشید. پرومتئوس انسان‎ها را از یک نوع گِل و لای اولیه می‎ساخت، اما آتنا اول در آنها زندگی می‎دمید. شما چه دارید که کمک الهی از شما دریغ نگردد؟!" ــ "شیمی و فیزیک امروز به ما اجازه می‎دهند از برخی چیزها چشمپوشی کنیم!" ــ "خوب، قوانین طبیعت امروز برایمان تا درجه‎ای شناخته شده‎اند، اما شگفت‎انگیز این است که چطور آن را در بدن انسانی به کار ببریم که شرایط بسیار متفاوت‎تری از طبیعت بی‎سازمان دارد؟ فقط ارتش احساسات پیچیده‎ای را که در سینه یک انسان نشسته‎اند در نظر بگیرید، مانند ...؟" پیرمرد که دوباره سرزنده شده بود سریع می‎گوید: "ما همه آنها را تقلید می‎کنیم!" من پاسخ می‎دهم: "اما چگونه؟ برای مثال احساس مربوط به زیبائیشناسی را چطور می‎سازید؟ طبق نظریه هربات یا هرمان لوتسه؟" ــ "آنها اهل هامبورگ هستند؟ یا یک کارخانه برلینی؟" من با خشم می‎گویم: "آنها نه هامبورگی‎اند و نه برلینی، آنها فلاسفه آلمانی‎اند که قوانین اساسی روانشناسی را برای تمام زمان‎ها معین کرده‎اند!" پیرمرد کمی دستپاچه پاسخ می‎دهد: "آقای محترم، شما ساختن انسان را اما بیش از حد سخت تصور می‎کنید!" این عبارت بی‌اهمیت تقریباً خونسردیم را می‎رباید، من در وسط راهرو متوقف می‎شوم، در نتیجه پیرمرد اجباراً روبرویم قرار می‎گیرد، و من می‎گویم: "بیش از حد سخت؟ البته، وقتی شما از انسان‎ها باارزشترین دارائیش، یعنی تفکر و احساسات را می‎گیرید!" حالا پیرمرد هم با صدای خشمگین می‎پرسد: "آیا کودکانی که شما دیدید سرشان از گچ بود؟" ــ "نه، من باید اعتراف کنم که آنها مرا توسط احتمال بقاء زندگی‎شان شگفت‎زده ساختند، اما ..." ــ "اما چه؟ شما اجازه ندارید فراموش کنید که برای یک تولید تغییر داده شده همچنین شرایط متغیر گشتۀ تولید تعیین کننده است! آنچه را که آقایان هربات و لوتسه شما در کتاب‎هایشان نوشته‎اند ممکن است برای نژاد قدیمی انسان معتبر باشد، اما نه برای نژاد کارخانه من!" این اعتراض بجز آن قسمت توهین به فلاسفه مورد علاقه‎ام صحیح بود. من شروع می‎کنم به فکر کردن. ما هر دو آهسته و متفکر به رفتن ادامه می‎دهیم. در سمت راست ما انواع ماشین‎ها و پمپ‎ها غرش و خُر خُر می‎کردند. من بعد از مدتی دوباره شروع می‎کنم: "اما، بدون آنکه بخواهم در اسرار کارخانه نفوذ کنم، شما باید یک روش خاص برای به نمایش گذاشتن سیر روحی در نزد انسان‎هایتان داشته باشید؟" ــ "ما آنها را تغییرناپذیر می‎کنیم!" ــ "تغییرناپذیر؟" ــ "بله، تغییرناپذیر!" ــ "یعنی چه، تغییرناپذیر؟" ــ "ما تلاش می‎کنیم یک حس مخصوص که بر یک انسان مسلط است، همیشه در مسیر یکسان، در رنگ‎آمیزی یکسان و در تغییر مختصر رنگ یکسان ظاهر گردد، تا از نوسان مزاحم آرزوها و تلاش‎ها و نا‎مصمم بودن‎ها پرهیز شود ..." ــ "اما، شما کارخانه‎دار عجیب، هیجان زندگی انسانی در این قرار دارد که نبض اراده ما نتیجه انگیزه‎های متضاد و تمایلات است، امروز اینطور، فردا طور دیگر، و تماشای <نفس خویشتن> در این مبارزه دقیقاً همان چیزی‎ست که ما آن را زندگی می‎نامیم ..." ــ "اما بسیاری از ناراحتی‎ها را در پی دارد! از پی کوچکتر گشتن شور انزجار می‎آید، بدنبال دست کشیدن از محبت بیتفاوتی می‎آید و سپس نفرت ..." ــ "خوب، اما از قضا این تغییر ..." ــ "این تغییر دلیل تزلزل امروزه ما است؛ ما باید برنده ثبات شویم!" ــ "اما به این نحو شما جنسیت برده‎واری تولید می‎کنید که لایق نام انسان نیست!" پیرمرد یک ذره انفیه به بینی می‎کشد و بسیار کوتاه می‎گوید: "اما بسیار محبوب است!" ــ "محبوب؟ نزد چه کسی؟" ــ "در نزد مشتری‎هایمان!" ــ "آیا مگر خریدار رسمی برای نوزادانتان دارید؟" ــ "نوزادان؟ آقای عزیز این چه حرفی‎ست!" ــ "خوب، پس برای نژاد مخصوص‎تان؟" ــ "البته که مشتری داریم! چه‌کسی پس باید هزینه ساخت را بپردازد؟! به تازگی ما برای کنتس چچیکف یک جعبه فرستادیم، با ..." ــ "جعبه! آیا انسان‎هایتان را مانند یک قطعه کالا بسته‎بندی می‎کنید؟!" ــ "آه، نژاد ما بی‎خطر و مطیع است: آنها فقط یک فضای مخصوص درخواست می‎کنند که برای انجام حرکات مخصوصی که به آنها اعطاء شده است نباید هیچوقت کوچکتر از اندازه آنها باشد و بقیه چیزها برایشان بی‎تفات است؛ البته برای فرستادن جعبه‎ها باید در راه‎آهن احتیاط کنند؛ ما فقط به شرط <ارزش هزینه و خطر> برای مشتری‎هایمان ارسال می‎کنیم." من با خشم پاسخ می‎دهم: "اوه، چرا شما نمی‎گذارید مخلوقات آزاد خدا ..." پیرمرد اندکی مغرور حرفم را قطع می‎کند: "آقای عزیز خواهش می‎کنم، اینها مخلوقات من هستند!" من شروع به تقلب می‎کنم؛ این تضاد دو نژاد انسان، این روش بی‎رحمانه شیطانی یک دلال حیله‎گر؛ مبارزه‎ای که انتظارش می‎رود، اگر او انسان‎های ماشینی‎اش را مانند سگ‎ها بر علیه جنس خداگونه قدیمی، نجیب، اما شاید نه چندان ماهر رها کند؛ و این انسان که آنجا ایستاده و انفیه به بینی می‎کشد؛ این صورتی که من در درونم مجسم می‎کنم افکارم را می‎دزدد؛ من دست‎هایم را به پیشانی می‎فشرم و شروع به تلو تلو خوردن می‎کنم. تقریباً دچار یک حمله تردید گشته فریاد می‎زنم: "من به کجا وارد شده‎ام؟ از این خانه وحشتناک باید بروم، از این معدن قتل، از این مرگ تمام زیبائی‎ها و اصالت‎ها!" و مانند کورها بدون آنکه بدانم به کجا از جلو می‎دوم. مدیر کوچک پشت سر من نفس نفس‌زنان بلند می‎گوید: "ایست، عزیز من، مراقب باشید، در اینجا چینی من ایستاده است! ..." من سرم را برمی‎گردانم. در کنار دیوار یک موجود لرزانِ براق ایستاده بود، با چشمان کوچک مورب، چشمکزن و زبان قرمز نوک تیزش را بیوقفه از دهان بیرون می‎آورد و داخل می‎کرد. من می‎پرسم: "او از کجا به اینجا آمد؟" ــ "او همین حالا بیرون آمده است." ــ "از چین؟" ــ "از کوره!" ــ "مگر او واقعی نیست؟" ــ "بله، البته، یعنی، تولید کارخانه من؛ او بسیار عجب زیبا شده است!" من کمی آرامتر شده بودم؛ حمله تردید تمام شده بود؛ اما من تصمیم می‎گیرم که خودم را دیگر درگیر هیچ بحثی نکنم. مرد کوچک اندام می‎گوید: "ما در اینجا در محل در ورودی نمایشگاهِ انسان‎های کامل شده‎مان هستیم!" و هر دو لنگه در را به سمت سالنِ بزرگی باز می‎کند. ما داخل می‎شویم. ــ یک جمعیت درخشان در اینجا گرد آمده بودند: آقایان و خانم‎ها در تمام موقیت‎ها؛ برخی نشسته، برخی ایستاده یا بر روی مخدره‎های راحت در حال استراحت؛ صورت‎ها کمی لعاب زده؛ برخی با خستگی چشمانشان را بالا می‎بردند؛ همه آنها در جعبه‎های بزرگ شیشه‎ای قرار داشتند؛ بسیاری از آنها در یک گروه نشسته بودند و به نظر می‎رسید که با هم حرف می‎زنند؛ بقیه می‎خندیدند؛ بعضی شوخی می‎کردند و می‎پریدند؛ اما ایماء و اشاره‎ها در یک لحظه خاص خشک و مانند حرکات یخزده به نظر می‎رسید؛ غم و اندوه، غم و اندوه غیرقابل بیان بر تمام صورت‎ها نشسته بود، جنسیت از زندگی خسته‎ای که آنطور می‎خواست اجازه حرکت نداشت، بلکه انتظار کلیدی را می‎کشید که کوکش کند؛ تمام حرکات انسانی، تعارفات، هیجانات، برخوردهای غیرارادی، موقعیت‎ها و غیره با دقت تمام تقلید شده بودند. همه لباس‎ها، همه مدها، همه آرایش‎ها و همه نمادها حضور داشتند. راهنمای من متذکر می‎شود: "اکثر اینها در اینجا خود را در یک حالت خواب‌مانند می‎یابند. و خریداری شده‎ها قبلاً تر و تازه و برسی می‎گردند!" من پاسخی نمی‎دهم، تصمیم می‎گیرم خودم را دیگر درگیر هیچ‌چیز نکنم. در سکوت از میان ردیف‎های سرد و منجمد می‎گذرم؛ تقریباً غمگین به خاطر هستی ناشاد پیرمرد که به ظاهر زندگی اجباری خود را در اینجا می‎گذراند، تا اینکه ناگهان در انتهای سالن در برابر یک دختر زیبای جوان متوقف می‎شوم. من ابتدا تصور کردم یک خدمتکار است که کارش در این سالن درخشان گرد و غبار روبی‎ست؛ او یک سبد کوچک در دست داشت که در آن یک پارچه آبی، یک دسته کلید و یک کار دستی ظریف قلابدوزی شده قرار داشت؛ رفتار و لباسش یک نجابت و حس برازنده‎ای نشان می‎داد؛ یک لباس کوتاه گلدار که انگار تصادفی یک چین در آن افتاده بود و کمی از سجاف سفید زیر دامنی‎اش دیده می‎گشت؛ جوراب‎های سفید خیره کننده‎ای به پا داشت که در یک کفش سبک و سیاه داخل بودند؛ یک پیشبند کوچک توری؛ یک کلاه کوچک با روبان صورتی؛ هنگامیکه من در برابرش متوقف می‎شوم دو چشم آبی باشکوه که تا حال به فاصله‎ای دور نگاه می‎کردند ناگهان خود را به سمت من می‎چرخانند. من آهسته برای خود زمزمه می‎کنم: "تو کودک زیبا، من می‎توانستم تو را دوست داشته باشم، می‎توانستم برایت همه‌چیز را قربانی کنم، می‎توانستم در پیش تو رفت و آمد با بشر حقیقی و مصنوعی‎ای را که هر دو برایم یکسان نفرت‎انگیزند فراموش کنم. و تو، کاش قادر به عشق مقابل بودی ...؟" در این لحظه او پلک‎های پُر مژه‎اش را می‎بندد و بر روی هر دو سمت گونه‎اش یک سرخی تقریباً شدید ظاهر می‎شود. من می‎ترسم و خودم را عقب می‎کشم؛ در پشت من مدیر که خود را بی‌سر و صدا به آنجا رسانده بود با یک چهره بهانه‎جو قرار داشت. من فریاد می‎زنم: "شما کارخانه‎دار وحشتناک، شما حتی سرخی شرم را هم که معطرترین و پاکترین تمام احساسات انسانی‎ست دزدیده‎اید تا از خدای مهربان نژاد بشرش را تقلید کنید!" و لمس گشته از انزجار به راه می‎افتم. من احساس می‎کردم که حمله قبلی دوباره در من تکرار می‎شود. پیرمرد کوچک اندام در پشت سر من نفس نفس‌زنان می‎گوید: "بله این یک قرمزدانه مکزیکی است! این فقط یک قرمزدانه مکزیکی است!" من در کنار در خروجی تقریباً به دومین فرد چینی شبیه به چینی اولی تصادف می‎کنم. من مقاومت‌ناپذیر از تمام راهروها و از سالن‎های پُر بخار و پُر خروش با عجله می‎گذرم؛ اما مدیر سعی می‎کرد خود را به زحمت به من برساند؛ چراغ‎ها هنوز روشن بودند، اما آدم می‎دید که صبح در حال آغاز شدن است. من بزودی مجبور بودم آهسته‎تر بروم. من از دور صدای پیرمرد را می‎شنیدم: "آیا نمی‎خواهید چیزی بخرید؟ آیا نمی‎خواهید تعدادی از انسان‎هایم را با خود ببرید؟" من با خشم پاسخ می‎دهم: "نه، من می‎خواهم از این خانه بروم، من نمی‎خواهم با تولیدات جنائی کارخانه شما سر و کار داشته باشم!" در کنار در ورودی خانه، در زیر گذرگاه طاقدار ما به هم می‎رسیم. مدیر نامفهوم مانند یک ماشن عروسک کوک گشته بیوقفه می‎گفت: "یک مارک، یک مارک، یک مارک، برای بازدید از کارخانه باید یک مارک داد!" من کیف پولم را درمی‎آورم و پول را می‎پردازم و می‎گویم: "من هنوز قبل از اینکه از هم جدا شویم یک پرسش دارم، آیا شما به نژاد انسان طبیعی متعلقید یا به این نژاد گچی رنگ شده مصنوعی؟" او شروع می‎کند، و به نظر می‎رسید که می‎خواهد یک سخنرانی طولانی بکند: "این صحیح است، من خیلی زیاد در نقش نژاد کارخانه‎ای خود زندگی کرده‎ام، اما برای اینکه پرسش شما را ..." من فریاد می‎زنم: "نه! من نمی‎خواهم دیگر چیزی بشنوم!" و از در با عجله خارج می‎شوم. یک باد صبحگاهی سرد و تازه به پیشوازم می‎آید. من اما از این بی‎خوابی در شب و از آنچه تجربه کردم خسته بودم. خورشید هنوز طلوع نکرده بود، اما به نظر می‎رسید که می‎خواهد یک روز باشکوه شود. من عجله داشتم از این محیط وحشتناک دور شوم. همچنین گرسنه بودم. من هیچ نمی‎دانستم چه فاصله‎ای تا نزدیکترین روستا وجود دارد. من پس از ترک کردن مسیر شنی وقتی دوباره روی جاده بودم یک بار دیگر برای تماشای این خانه عجیب و غریب به اطراف نگاه می‎کنم و از وحشت تقریباً به عقب تلوتلو می‎خورم: آنجا در طبقه همکف و تمام طبقه اول صدها نفر از این انسان‎های سفیدِ بسیار زیبا با چشمان شیشه‎ایِ از خود بی خود شده‎شان و انگشت‎های زرد تنگ کنار هم در کنار پنجره‎ها ایستاده بودند، آنها به من نگاه می‎کردند و به نظر می‎رسید که مرا مسخره می‎کنند. من صورتم را برمی‎گردانم و عجله می‎کنم تا از این خانه دور شوم. اما چون تأثیرات وحشت‎انگیز اغلب خود را در ما متمرکز می‎کنند و به صحبت‎ها، رفتار و اصوات تبدیل می‎سازند بنابراین حال من هم اینطور بود، در حالیکه من با عجله گام برمی‎داشتم انگار می‎شنیدم که گفتگوی این اجتماع شیشه‎ای در طبقه اول من را تعقیب می‎کند: "ببینید، او می‎رود. ببینید، او یکی از این نژاد عجیب و غریب است که خون در بدن دارد و فکر می‎کند. ببینید چطور راه می‎رود، چطور خود را حرکت می‎دهد، چطور می‎تواند حرکت‎های مختلفی انجام دهد؛ فقط صورتش را تماشا کنید که چطور خود را تغییر می‎دهد. گاهی می‎خندد، گاهی دوباره جدی می‎شود. این موجودات عجیب و غریب انگار از لاستیک هستند، آنها می‎توانند هر حرکتی را انجام دهند، همچنین از در درون هر حسی را دریافت می‎کنند؛ سپس چهره‎شان تغییر می‎کند و تکان‎های تند می‎خورند و بشکن می‎زنند و قرمز و مانند گچ سفید می‎شوند؛ فقط ببینید که چطور می‎رود، که چطور لوله‎های پشمی پا که فقط پوششی هستند تا حرکت نامطلوب‎شان را مخفی سازند به عقب و جلو می‎جنبد؛ یک نژاد ارزشمند! آدم باید آنها را ببیند. چطور آنها اغلب در خیابان راه می‎روند و به همدیگر چشمک می‎زنند، سپس ناگهان توقف می‎کنند، از میان یک شیشه بزرگ شفاف نگاه می‎کنند و عناوین کتاب‎ها را می‎خوانند، و بعد چطور ناگهان سفت و سخت می‎شوند و چشم‎ها را برمی‎دارند و تمام ظاهرشان لو می‎دهد که یک تغییر وحشتناک در درون‎شان صورت می‎گیرد؛ سپس سرشان شروع به اندیشیدن می‎کند، و شیره قرمز رنگ در بدن‎شان توسط یک سیستم لوله‎ای با سرعت برق شلاق می‎زند؛ سپس آنها مجبور به فکر کردن به آنچه سر می‎خواهد می‎شوند، و آنچه را که یک توپ لاستیکی قرمز رنگ در سینه دستور می‎دهد احساس می‎کنند، و خود را آنطور که این دو بخواهند حرکت می‎دهند؛ بعد چطور آنها می‎جهند و بشکن می‎زنند و گردن را می‎چرخانند و سینه را بیرون می‎دهند و نفس نفس می‎زنند و کودک تولید می‎کنند، این خیلی خنده‎دار است ..." ــ من تا جائیکه می‎توانستم عجله می‎کنم، برایم همه‌چیز وهم‎آمیز شده بود؛ با وجود باد سرد صبحگاهی قطرات عرق مانند مروارید از پیشانی‎ام سقوط می‎کرد. خورشید باید طلوع کرده باشد. در دوردست یک قلعه براق گشته از تابش نور خود را نشان می‎دهد، و به زودی، من در یکی از پیچ‎های جاده در برابرم یک شهر کوچک دوستانه با کلیسا و باغ‎ها می‎بینم. حالِ من طوری بود که انگار از یک گردش کوتاه وحشتناک به جهان پُر سایه‎ای بازگشته‎ام که با تمام پریشانی‎اش می‎توانستم از لذت به قلبم فشارش دهم. و من هنوز صد قدم بیشتر پیش نرفته بودم که یک هموطن ساعی، با چنگکی بر روی شانه، از روبرویم در حال آمدن می‎بینم. من همچنین به خوبی می‎دیدم که او انسانی مانند من است؛ توسط تولید مثل طبیعی به وجود آمده؛ او از یک نژاد مصنوعی نبود؛ زیرا گاهی پیپ را از دهانش خارج می‎ساخت، کلاه روی سرش را جابه‌جا می‎کرد، به هوا می‎نگریست، باد را تماشا می‎کرد، در مجموع حرکاتی بسیار طبیعی داشت. وقتی ما به همدیگر نزدیک می‎شویم می‎گویم: "دوست عزیز، آیا می‎توانید به من بگوئید که آنجا آن پشت، تقریباً صد قدم دورتر از جاده چه خانه‎ای قرار دارد؟" مرد بلند می‎گوید: "آه، عیسی مسیح!" و من فوری از لهجه او یک نماینده از دوستداشتنی‎ترین طایفه در میان آلمانی‎ها، یک زاکسنی را می‎شناسم. "ارباب خوب، من می‎توانم آن را به شما بگویم ... آنجا کارخانه معروف سلطنتی تولید ظروف چینی مایسن است!"